سلام خدمت همه دوستان
اسم من امیره داستان کاملا روایت بخشی از بهترین لحظات زندگیمه و از تخیلات خیلی دوره .
داستان من بیشتر عاشقانه است تا سکسی پس دنبال بیشتر سکسی این داستان بدردت نمی خوره
بزارین خودمو معرفی کنم اسم من امیره ۱۸ سالمه قدم ۱۹۰ با وزن ۸۵ و فیسم از نظر خودم بد نیست ولی همیشه از نظر دوستام از فیسم تعریف میشه
فوتبالیستم و همیشه بهترین نمره ها می گرفتم چون توی خانوادم پدر و مادرم هر دوشون تحصیل کرده بودن خیلی اصرار داشتن که منم راه اونارو پیش برم چون پدرم دکتره و مادرم حسابدار یه شرکته و من همیشه بخاطر شغل اونا توی خونه تنها بودم یا پرستار بچه داشتم و همیشه به تنهای عادت داشتم وقتی بزرگتر شدم به خاطر هیکلم و شیرین زبونیم مخ هر دختری میخواستم میزدم واقعا یه جایی میشد که بخاطر گذراندن وقت با یه دختر وارد رابطه میشدم …
از اینا بگذریم من توی مدرسه نمونه دولتی درس میخونم که اونجا همه نمره هاشون بالاست و اونجا یه چیز عادیه همه سرشون بیشتر توی کتاب و درس باشه
من از سال یازدهم که شروع کردم به دادن آزمون ها کنکوری مثل قلم چی و گزینه دو و چندین مرکز آموزشی دیگه و آوردن بالاترین تراز توی کل کشور توی آزمون ها معروف شده بودم
به طوری رابطم با مدیر مدرسه و معلما بیشتر شبیه دوستانه بود تا معلم و شاگردی
من خیلی راحت با همه گرم میگرفتم و عملا کل مدرسه با من دوست بودن . سال یازدهم که تموم شد بخاطر نمرات بشدت بالایی گرفتم پدرم برام یه ۲۰۷ نو خرید که برام انگیزه بشه تا بهترین دانشگاه قبول بشم .من کل تابستون با ماشینم دنبال دختر بازی بودم یه کاری عادی شده بود برام
راحت مخ به دخترو میزدم و صبح روز بعدش باهاش کات می کردم و فکر می کردم اصلا شاید عشقی که توی کتابا می نویسن همش یه دروغه .تابستان گذشت و ما به کارمون ادامه دادیم تا اینکه مدرسه ها باز شدن و من چون سال دوازدهم بودم فقط روز اول مدرسه میخواستم برم پیش مشاور و مدیر که ازشون اجازه بگیرم به جای آمدن به مدرسه توی خونه بمونم و تست بزنم .صبح شد و من وارد مدرسه شدم مثل هرروز همه بامن سلام و علیک می کردن وقتی وارد حیاط شدم دیدم همه بچه دهمی ها و یازدهمی ها صف کشیدن وقتی مدیرم منو و دید ازم دعوت کرد تا برای بچه ها حرف بزنم با یه غرور رفتم بالای تریبون و شروع کردم حرف زدن برای اونا با شوخی صحبت و شروع کردم که همه خندیدن این کلک من بود تا همیشه بتونم توجه شنوده رو به خودم جلب کنم همه به شوخی من خندیدن جز یه نفر وقتی از اون بالا داشتم با لبخند همه رو نگاه می کردم یهو اونو دیدم که بدون هیچ لبخندی سرشو انداخته پایین و اصلا بهم توجه نمی کنه خیلی دوست داشتم ببینم کیه که حتی شوخی من روش اثری نداشته شروع کردم دوباره حرف زدن برای بچه ها همینطور که سرمو داشتم میچرخوندم تونستم صورت اون پسرو ببینم
خدایییه من؛ دارم درست می بینم ؟
اون پسر تقریبا با قدی کوتاه و موهای بور و پوستی کاملا شفاف و چشمای آبی
مات اون شده بودم به طوری که اینقدر ضایع نگاش می کردم دیگه همه داشتن می فهمیدن سریع خودمو جمع کردم و صحبت رو تمومش کردم با تشویق بچه ها من رفتم سمت دفتر مشاورمون که اون اونجا نبود و من باید منتظر میشدم یا مدیر بیاد یا اون که مدیرم داشت برای بچه ها دهمی حرف میزد پس باید منتظر میموندم .
رفتم طبقه بالا که اونجا کلاس یازدهم و دوازدهم قرار داره رفتم نشستم توی کلاس خودم سوت و کور بود معمولا بچه های ما روز اول مدرسه نمیومدن رفتم توی فکر ؛فکر اون پسر که آیا اون چشمای من درست میدید با نه یا فقط یه توهم بیجا بوده نمی دونم داشت این فکر مغزممو میخوره داشت دیوونم میکرد تا اینکه فهمیدم صحبتهای مدیر مدرسمون تموم شد و بچه ها دارن میرن سر کلاسشون من از کلاس زدم بیرون که برم پیش مدیر توی راهروی طبقه بالا یا بچه های یازدهم خوش بش می کردم وقتی با لب خندون رسیدم به راه پله و سرم سمت دوستان بود و داشتیم باهام شوخی می کردیم یهو سرمو چرخوندم چیزی رو میدیدم باور نمی کردم بله همون پسر با همون چشماش جلوم ایستاده بود چشمام برق میزد خدای من چقدر اون زیباست وقتی مات چشمانش شده بودم اون هی منو صدا میزد و من توی خیالاتم سر می کردم یهو صداشو شنیدم مثل یه دختر ۱۳ ساله بود صداش همون قدر مخملی و نازک و سریع به خودم آمدم +ببخشید .بخشید آقا شما میدونید دفتر مدیر مدرسه کجاست ؟ من با صدای لرزون گفتم : ار اره اره بیا دنبالم من دارم میرم همونجا +خیلی ممنون
وقتی توی راهرو طبقه اول بودیم اون پشت سرم میومد واییییی داشتم دیوونه میشدم اون پسر با قدی ۱۶۳٫۱۶۵ موهای بورش و پوستی مثل مروارید برق میزد از تمیزی و سفیدی ؛صورتش مثل یه دختر بود توپر و گونه های گل انداخته و بینی عروسکیش که آرزوی خیلی از دختراست بدنم توی لباس فرم خیلی لاغر و اسکینی معلوم میشد و ولی پاهای توپر و اندام پایین تنه بزرگی داشت واییییی چشماش
چیزی که منو سالها مست خودش کرده بود چشماش بودن یه چشم درشت و با آبی رنگ دیونه تمام لحظه های بودم که با اون چشماش به من نگاه می کرد وقتی داشتم از راهرو میگذشتم و اونم پشتم بود تمام این فکرا داشت دیونم میکرد تا اینکه رسیدیم به دفتر مدیر
مدیر اونجا بود : به به آقا امیر گل چخبرا به ما سر زدی ؟
مدیر ما آدم خیلی پایه ای بود چون سن کمتری نسبت به مدیرای دیگه داشت همه باهاش حال می کردن و از این لحنا با بچه ها حرف میزد
وقتی خوش و بشش با من تموم شد اون پسر خودشو آورد جلو و به مدیر سلام کرد اونجا اولین بار اسمشو از زبون مدیر شنیدم
+به به آقا پارسا عزیز معرفی میکنم ایشون آقا پارسا هستن تراز یک آوردن توی آزمون نمونه دولتی و سمپاد ولی بخاطر آشنایی پدر ایشون با بنده لطف کردن آمدن به مدرسه ما
ایشونم آقا امیره بهترین دانش آموزی داشتم واقعا از همه لحاظ حرف نداره من که تعارف تیکه پاره میکردم ولی توی ذهنم همش حواسم به اون بود بعد صحبت های مدیر با اون تموم شد اون رفت کلاسش و منم توی دفتر مدیر باهاش در مورد برنامه هام درباره کنکور با مدیر حرف میزدم وقتی موضوع نیامدن به مدرسه رو مطرح کردم اون موافقت کرد ولی حتما تابیده مشاورت هم نیازه من بهش گفتم که اون امروز نیومده اونم گفت ساعت ۹ میاد منتظر باش من رفتم تا توی اتاق رایانه که کلی کامپیوتر اونجا هس بشینم و تا وقتی میاد بازی کنم توی راه بودم که به کلاس پارسا رسیدم دیدم در کلاسشون بازه نگاه ریز کردم
دیدم پارسا نشسته ردیف جلو و تنهاست هیچکس کنارش نیست و داره تمام سوال های معلم ریاضی رو جواب میده غرق صورتش شدم به دوبار تکیه دادم و فقط اونو نگاه می کردم وقتی با شوخی های معلم میخندید منم که داشتم نگاش میکردم با اینکه نفهمیدم معلم ریاضی چی میگه ولی تا لبخند روی لباش دیدم منم ناخودآگاه زدم زیر خنده انگار تمام وجودم شده بود اون یهو معلم ریاضی منو دید و از دور بهم دست تکون داد و منم آروم آروم اونجا رو ترک کردم رفتم توی اتاق پشت کامپیوتر نشستم تا بازی کنم ولی تمام فکرم شده بود پارسا داشت مثل خوره تمام وجودم داشت مال خودش میکرد حتی یه لحظه نمی تونستم صورت نازشو تصور نکنم
اولین بار بود بین این همه دختر یه پسر همچین حسی بهم میداد
ساعت ۸:۴۵ بود زنگ تفریح خورد رفتم تا برای خودم خوراکی بخرم تا مشاور میاد وقتی رفتم توی حیاط چشمم فقط دنبال اون بود پیداش کردم اون یه گوشه نشسته بود و داشته خوراکی هاشو میخورد به فکر خورد که می تونم بیشتر باهاش صمیمی شم رفتم سریع خوراکی گرفتم و رفتم جایی که اون نشسته بود نشستم کنارش حتی بهم یه نگاه نکرد
گفتم : سلام پارسا خوبی
+ممنون ( خیلی سرد جوابمو داد واقعا انتظار نداشتم همچین پسری اینقدر رفتارش سرد و خشک باشه )
شنیدم تراز یک گرفتی نه ؟
+اره چطور ؟
من با این همین خوندن درس نتونستم همچین ترازی بگیرم سال دهم تو چطوری تونستی
+خب درس خوندم
( خیلی ضایعه شدم همیشه وقتی با دخترا حرف میزدم اونا کم کم خودشون به من نزدیک میکرد ولی اون برعکس بود.
آها راحت باش من مزاحمت نمیشم ( پاشدم کنارش چون داشتم خیلی ضایعه میشدم )
اونم حتی یه خداحافظی باهام نکرد .زنگ خورد و بچه رفتن کلاس و منم رفتم دفتر مشاوره منتظر شدم . رفتار سرد اون باعث شد بیشتر دیونش بشم
وقتی مشاور آمد و شروع باهام حرف زدن اصلا نمی فهمیدم چی میگه تمام ذهنم شده بود یه پسر یه پسری که برای داشتنش هرکاری میکردم وقتی مشاور حرفاش تموم شد میخواستم برم خونه که شروع کنم تست زدن ولی میخواستم یه بار دیگه پارسا رو ببینم .
زنگ دوم خورد بچه ها آمدن توی حیاط پارسا بازم رفت اونجا و تنها نشست من هم دور از نشستم و فقط نگاش می کردم میدیدم بچه ها چطوری نگاش میکردن فقط می فهمیدم پشتش حرف میزنن عصبانی میشدم ولی باید خودمو کنترل میکردم تا بتونم بهش نزدیک بشم زنگ که داشت میخورد دیدم یه پسره آمده پیش و شروع می کنن خندیدن و حرف زدن اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد نکنه اون …
زنگ خوردو پارسا و همراه دوستش رفتن کلاس
فکر اون پسر همراه پارسا داشت منو میکشت داشتم دیونه میشدم
رفتم پیش مدیر تا بیشتر درباره پارسا بفهمم اون خیلی سرش شلوغ بود و ازم خواست سریع کارمو بکم
ببخشید میشه سوال کنم
+جونم بگو
پارسا چرا اینقدر توی خودشه و رفتارش سرده انگار یه غمی توی چشماشه
مدیر گفت : قول میدی به هیچکس نگی
گفتم ؛ چیو ؟
ببین امیر اون پدرش به کارگر سادس و همیشه سرکاره عملا هیچ وقت پیش نیس مادرش که ازش جدا شده ( اونجا بود تمام دلیل رفتارش فهمیدم ) حالا پیش پدربزرگ و مادربزرگشه لطفاً سعی مراقبش باشی بچه های اذیتش نکن
اینو که گفت قند توی دلم آب شد : چشم آقا
رفتم توی مدرسه دور میزدم برای خودم و همش به اون فکر می کردم یهو دیدم همون پسره که با پارسا بود آمد بره دستشویی سریع دویدم رفتم پیش :سلام خوبی
+ممنون شما ؟
من اسمم امیره
+آها بله دیدمتون سر صف
اره فقط یه سوال داشتم شما چکار پارسا میشی
+با تعجب نگام کرد به شما ربطی داره ؟
نه نه اشتباه نشه دیدم شما تنها کسی که با پارسا می تونین باهاش حرف بزنین و خب به ما که محل نمیده من فقط یه کار داشتم از طرف مشاور مدرسه باهاش گفتم اگر دوستشی میتونی بهش بگی ؟
+اره من دوستشم چند ساله همسایه مونه و اخلاقش همینه
پیغامتون چیه بهش بگم
(من توی پوست خودم نمی گنجیدم از خوشحالی فقط دوستن اونا عالی شد )
هیچی ببخشید وقتتون گرفتم خودم بهش میگم
مثل این دیوونه ها خوشحال رفتم و روی نیمکت مدرسه نشستم و فقط فکر این بود چطوری مخشو بزنم
زنگ سوم شد پارسا دوباره رفت همونجا نشست و شروع کرد خوردن شکلاتش از دور حواسم بهش بود ولی به خودم گفتم باید دلو بزنم به دریا امکان نداره ردت کنه با این فکر رفتم سمتش
سلام پارسا
+با یه نگاه چپ چپ نگام کرد مرسی
میگم کتاب دوستداری
+آهوم چطور
باهام بریم کتابخانه کتاب بخونیم
+نه کلاس دارم
( وایییی خدا چه غلطی می کنم چی دارم میگم من اولین بار بود یه نفر اینجوری ردم می کنه )
پارسا بلند شد و رفت. آمدم صداش کنم دیدم خودم چه گندی زدم محکم زدم توی سرم
زنگ آخر خورد مدرسه تموم شد اون روز خیلی عجیب بود مگه میشه ی نفر که اصلا حتی به یه نفر وابسته نمیشه و حالا فقط منتظر یه پسره که جواب سلامشو بده نشستم و رفتم سمت خونه ایده تعقیب اون به ذهنم آمد ولی گفتم زشته امیر ممکنه ببینه تورو و معذب بشه
رفتم خونه و روی تختم دراز کشیدم آهنگ گذاشتم و خوابیدم اونو توی رویا با خودم میدیدم وقتی بغلش کردم و دارم نازش می کنم سرمو چرخوندم به سقف و گفتم خدایا یعنی میشه پارسا مال من بشه ؟ انقدر غرق رویا بودم که همونجا با رویای پارسا خوابم برد تا صبح نمی دونم چطوری خواب رفتم ولی میدونستم اگر پارسا رو به دست نیارم دنیام خراب میشه صبح پا شدم و با کلی تیپ زدم و با ادکلن گرون به خودم زدم به بهونه صحبت با مشاور رفتم مدرسه
دم ورود به مدرسه پارسا دیدم اونم منو دید ولی حتی یه نگاهم نکرد موهای لخت بورش ریخته بود توی صورتش و نتونستم اون چیزی که منو مست خودش کرده بود یعنی چشماشو ببینم . زنگ خورد من با این تیپ و قیافه همه بچه ها منو دیدن همه ازم تعریف میکرد از تیپ و قیافم ولی اونی که باید خوشش میومد هیچ توجهی نکرد بهم زنگ خورد بچه ها رفتن کلاس من با مشاورم حرف میزدم تا زنگ اول تفریح خورد با ذوق رفتم پایین هر جارو گشتم پارسا رو ندیدم صورتم خیس عرق شد نکنه اتفاقی افتاده سریع دوستشو پیدا کردم رفتم پیش مثل دیوونه ها ازش درباره پارسا سوال می کردم
پارسا کجاست ؟ پارسا کجاسس ها ؟
+بالا توی کلاس نشسته
یهو به خودم آمدم و خیالم راحت شد ازش تشکر کردم اون مثل بت با تعجب داشت منو نگاه می کرد . سریع رفتم بالا رسیدم دم کلاس دیدم داره توی آینه کوچکی که ما خودش بود موهاشو درست میکنه اون لحظه تمام عشق من بهش بیشتر شد چون میخواستم یه روزی خودم موهاشو درست کنم وقتی دیدم حالش خوبه روی لبم لبخند کودکی آمد
گفتم برم پیش تا باهاش صحبت کنم ولی میترسیدم باعث شم احساس ناامنی پیش من بکنه
ولی بازم رفتم جلو در زدم که نترسه
ببخشید پارسا منم
+هوفففف دوباره تو
ببخشید مزاحم میشم
+بجای عذرخواهی دیگه مزاحم نشو
( اخ حتما ناراحتش کردم ) یهو دیدم یه دسته ps4 توی کیفشه دیدم میتونم سر این سر صحبتو باز کنم
عهههه پارسا تو گیم میزنی
+یه نگاه به دسته کرد گفت نه مال دوستمه
عهههه پس توی کیف تو چیکار میکنه
+اخماش رفت توی هم. مزاحم نشو
ببین پارسا یه شرط بذاریم( اول بهم توجه نکرد ولی )
ببین میریم گیم نت خب اگر تو بردی من دیگه طرف تو نمیام و اصلا مزاحمت نمیشم ( انکار تونستم توجهشو جلب کنم )
+یه نگاه چپ بهم کرد گفتی شرطت سر جاشه دیگه زیرش نمی زنی ؟
گفتم نه بخدا برو از همه بپرس شرط امیر شرطه
+بعد اونوقت تو بردی چی ؟
حالا یه فکر می کنم تو اوکی دیگه ؟
+بذار فکرامو بکنم
بگو پارسا دیگه ( مثل بچه دوساله که منتظر هم بازیش بیاد باهاش بازی کنه )
اون با یه نگاه خودخواهانه گفت :+خیلی خوب باشه فقط یه دست
(از خوشحالی داشتم میمردم انگار بهترین چیزی توی زندگیم گرفتم همین جواب بله پارسا بود)
اما بروز ندادم و گفتم خب ساعت ۴ همین گیم نت سر کوچه
گفت +خیلی خوب باشه
من داشتم از خوشحالی بال در میاوردم سریع سوار ماشین شدم و رفتم خونه میخواستم اینقدر تمرین کنم با کنسولم تا نبازم بهش انگار بازی ناموسی بود برام سریع رسیدم خونه از صبح تا ساعت ۴ پشت بهم بازی کردم وایییییی چشمام داشت میترکید چشمام شده بود کاسه خون ولی خب دیگه اماده اماده بودم
سریع لباس پوشیدم بهترین لباسمو پوشیدم و رفتم سمت گیم نت یه جای vip رزرو گرفتم تا اون بیاد ولی تا ساعت ۴:۳۰ نشستم نیاامد گفتم پس منو یا فراموش کرده یا اینکه فقط اسکولم کرده قلبم شکست خیلی توی سینم درد احساس می کردم داشتم خودمو آماده میکردم با این حس ناامیدی برم خونه تا بشینم زار زار گریه کنم ولی یهو دیدم یه الهه زیبایی وارد گیم نت شد همه نگاشون چرخید به سمت اون با غرور سرمو اوردم با انگار پارتنر منه و کیف کنید بدبختا
یه لباس مشکی گشاد پوشیده بود که سینه هاش معلوم بود با شلوار خیلی گشاد با هندزفری توی گوش که یه هایپ دستش بود آمد کنارم هندزفری در آورد گفت
+ببخشید من اسنپ گیرم نیومد
نه نه خواهش می کنم چه حرفیه بیا بشین
همه داشتن نگاش میکردن زیبایی اون همه رو مجذوب خودش میکرد
وقتی نشست کنارم دست رو دادم بهش گفتم فیفا دیگه اره ؟
+گفت آره فقط سریع شروعش کار دارم
گفتم کجا مگه میخوای بری
یه نگاه چپ کردم بهم و هیچی نگفت
بازی روی شروع کردم متوجه نگاهش به خودم شدم هی به چشمام نگاه می کرد چشمام داشت از قرمزی از حدقه در می رود
+داشت بازی می کرد که یهو گف : چشمات چرا اینقدر قرمزه گفتم : هه هه دیشب نخوابیدم آخه اینجوری شده
بازی تمامش دست من بود حتی نمی گذاشتم به پاس بده اما وقتی دوتا گل بهش زدم حواسم بهش پرت شد
دیگه نفهمیدم چیکار میکنم قلبم فقط اونو میخواست داشت بوش دیوونم میکرد مستم کرده بود
وقتی به خودم آمدم دیدم مساوی شده بازی و اون با جدیت تمام داشت بازی میکرد بازی به آخرای نیمه دوم رسیده بودم دیدم که باید میبردمش فهمیدم باید بهش کلک بزنم
وقتی رسیدم به محوطه جریمه دروازه اون زدم سر شونش
با صدای بلند گفتم : پارسا اونجارو
اون سرشو چرخوند و من بهش گل زدم
از شدت خوشحالی پریدم روی هوا با جیغ و هورا همه نگام کردن یه لحظه خجالت کشیدم نشستم دیدم پارسا با اخم داره هندزفری شو میزاره توی گوشش و میخواد بره دستشو گرفتم
پارسا کجا ؟
گفت : من با آدم دغل باز بازی نمی کنم تو یه بازنده ای
بابا یه شوخی بود .
+سریع دستشو کشید رفت بیرون از گیم نت
من سریع رفتم دنبالش دیدم داره با اون پاهای کوچولوش داره تند تند میدوه سریع رسیدم بهش
پارسا بخدا شوخی بود اصلا بخدا ببخشید
+من باهات حرفی ندارم
پارسا گوه خوردم توروخدا ( اولین بار این حرفو برای یه نفر میزنم چون داشت غرورمو له می کرد )
+اون که غذای همیشگیته
بهم برخورد و بدنشو گرفتم چرخوندم مثل در سبک و نحیف بود : پارسا درست حرف بزن با من
+نزنم چی ها تو یه تقلب کاری برو حوصلتو ندارم
رفت سر کوچه تاکسی بگیره من نمیذاشتم
یه دقیقه به حرفم گوش بده تو پارسا
+چرخید توی صورتم گفت نخوام تورو ببینم باید چکار کنم ها ؟
پارسا ببخشید تورو خدا غلط کردم بیا الان عصبانی بریم یه آبمیوه بخوریم دلت خنک بشه
+لازم نیست برو پی کارت
یه دقیقه گوش بده باش یه چیز میخوریم بعد برو
+نمیخوام حوصلتو ندارم امیر (اولین بار داشت اسممو میگف نشونه خوبی بود )
یه نوشیدنی میدونی نیایی تا صبح میام دنبالت یه نوشیدنی میخوری بعد میری
+با عصبانیتش چیزی نگفت یعنی راضی شده بود
رفتیم کافه کنار گیم نت اونم خودشو از من دور می کرد وقتی رفتیم تو گفتم : بیا بشین چی میخوری
+آب یخ میخوام
آب خالی که نمیشه پارسا
+سفارش میدی یا برم
باش باش
منم برای خودم هیچی نگرفتم تو اون احساس نکنه بهش بی تفاوتم
آب یخو براش آوردم
شروع کرد اروم خوردن جلوش نشستم و سرمو به نشانه پشیمانی انداختم پایین
پارسا بخدا فقط میخواستم بخندیم یه ذره نمیدونستم …
+شششش نمیخوام بشنوم امیر تمومش کن
ابشو تموم کرد گفت مرسی و کافه رفت
رفتم دنبالش گفتم بزار برسونمت
+نه ممنون
بزار لااقل عذاب وجدان نگیرم پارسا توروخدا بزار برسونمت ماشین من همینجاست با هزارتا التماس قبول کرد برسونمش
(نشست توی ماشینم انگار داشتم خواب میدیم پارسا کنارم توی ماشین خودم وایییی انگار خوابم )
سرشو کرد توی گوشی
پارسا
+دوباره چیه
میشه شرطو باختی بدی
+وایسا میخوام پیاده شم
چرا اینجوری میکنی پارسا مرد باش سر شرط بمون دیگه
+که اصلا شرط نذاشتی
اره نداشتم گفتم فکر کنم میگم
+خب حالا چیه
میشه آیدی تلگرامتو داشته باشم
با هزارتا ناز و عشوه قبول کرد ایدیشو بده
رسوندمش تر خونشون
خونشون از این خونه قدیمی ها بود که خیلی ترکیده بود وقتی رسیدیم اونجا فهمیدیم از سر و وضع اونجا خجالت کشید از من
پیاده شد و ازم خداحافظی کرد
رفتم خونه به امید اینکه بتونم بهش پیام بدم
ای دی شو باز کردم دیدم عکسای پروفایلش هایده
سلام کردم بهش بعد از یک ساعت جوابمو داد باهاش احوال پرسی کردم ولی خب مثل همیشه سرد جوابمو میداد
گفتم عکسات هایده ؟
گفت نه کلا عکسی ندارم ( میدونستم داره دروغ میگه )
گفتم آها
درباره آهنگ های مورد علاقش پرسیدم که بیلی ایلیش خیلی دوست داشت و منم که همیشه پاپ ایرانی گوش میدم یا سنتی برام جدید بود مثلا پیش کم نیارم
+ازم پرسید خواننده مورد علاقت کیه ؟
گفتم بیلی ایلیش
تعجب کرد ولی یهو از اسم آهنگ مورد علاقم پرسید سریع زدم توی گوگل یه آهنگ بیلی رو بهش گفتم
اونم گفت : اوه من خیلی اینو دوست دارم ولی به آهنگ هس خیلی دوسش دارم اونم اینه
گفتم : میشه برام بفرستی
گفت : آهوم
وقتی بعد چند دقیقه برام فرستاد گفت باید بره و مامان و باباش بهش گیر میدن (اونجا فهمیدم که خیلی نمیخواد کسی بفهمه جریان خانوادشو )
شب بخیر گفتم بهش و گوشیمو گذاشتم کنار تا بخوابم ولی خوابم نبرد
میخواستم اون توی بغلم بود و میخوابیدم سعی دوباره بخوابم بازم نشد رفتم سراغ گوشیم که پیام های که بهم دادیم ببینم که دیدم عکسای پروفایلش باز شده برام شروع کردم به نگاه کردنشون خداییه من چی داشتم میدیم ملکه زیبایی ها واقعا اون زیباترین موجود بود که دیدیم
یه عکس داشت که با به گربه سفید گرفته بود و اونجا سرشو برده بود پشت گربه ولی خیلی خوردنی از از گربه شده بود وقتی بهش نگاه می کردم ناخودآگاه قربون صدقش میرفتم آهنگ مورد علاقه اونو پلی کردم تا صبح با اون عکس رویاها میخواستم
صبح شد و با تیپ رسمی و شیک رفتم مدرسه بازم پارسا هیچ توجهی بهم نمیکرد گیم نت به بعد حتی روزها رفتارش باهام سردتر شده بود جواب سلامو به زور میداد
روزها و روزها گذشت اون حتی جواب پیام داخل تلگرام بهم نمی داد داشتم میمردم از بی حسی پارسا به خودم
شبا توی اتاقم گریه می کردم
من و گریه ؟ حتی باورم نمیشد داشتم بخاطرش گریه می کردم تا حالا حتی از بچگی هم من یکبار گریه نکردم ولی حالا …
یه روز داخل مدرسه بودم دیگه مطمئن شده بودم پارسا هیچ حسی بهم نداره و اصلا حتی از ریخت منم خوشش نمیاد داشتم با دوستام حرف میزدم و زیر چشمی مراقب پارسا بودم
یه اکیپ خیلی مزخرف داخل مدرسه ما هس که این اکیپ سه نفره سه بچه سالن که فکر می کنن لاتن همه داخل مدرسه ازشون میترسن به جز من که یکبار وقتی سال یازدهم بودم و اونا سال دهم اونا تا میشد با دوستام زدیمشون همیشه برام سوال بوده چرا اینارو اینجا را دادن
وقتی داشتم با دوستم حرف میزدم دیدم دارن با پارسا لاس میزنن و اونو اذیت می کنن
سریع رفتم جلو دیدم پارسا بلند شدم و با اونا داره کل کل میکنه سریع خودمو رسوندم بهش وقتی دستشو برد بالا بزنه توی گوش پارسا دستشو گرفتم
دستتو بیار پایین دوباره دور برداشتی
+اوه بچه ها ببین دوست پسرش آمد
اینو گف پارسا آب شد از خجالت
یدونه محکم گذاشتم توی گوشش حرف دهنتو بفهم اشغال
دوستاش آمدن منو بزنن که دوستام آمدن و خب مثل سوسک لهشون کردیم وقتی قضیه تموم شد دیدم پارسا با اشک میره کلاسشون خیلی دلم شکست ولی دیگه میدونستم اهمیتی براش نداشتم تمام مدرسه اون روز توی فکر بودم وقتی مدرسه تموم شد با دوستام خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین دیدم کل کوچه رو دور تا دورم موتور ایستادن تا بیام دیدم نه راه فرار و از ماشینم دورم آمدن جلوتر و همشون چاقو به دست مجبور شدم خودمو تسلیم کنم تا میخوردم منو زدن
تمام چشمم و لبم کبود شده بود نمی تونستم بلند شم یهو صدای آشنای به گوشم آمد
امیررر امیرررر خوبی تو
چشمام خوب نمی دید ولی صداش پارسا بود صورتمو گرفت توی دوستاش گلوله های اشک هایش میخورد به صورتم
+تقصیر منه امیر ببخش منوووو
اونجا دیگه نمی تونستم درست بزنم گفتم : قربونت بشم گریه نکن پاشو پاشو آخ بریم پاشو
+صبر کن زنگ بزنم آمبولانس جاییت نشکسته باشه اینو میگفت گریه می کرد
بزور خودمو بلند کردم دستمو گرفت برد سمت ماشینم
نشستم پشت فرمون دستام دیگه جون نداشتن اونم نشست بغلم فقط گریه می کرد از طرف اشکاش اعصابم میریخت بهم و داشت عذابم میداد
سرش داد زدم : بسسسسسس کننننن پارسا
نفهمیدم چیکار کردم فقط درد داشتم داشتم میمردم از درد
دستشو گذاشت روی صورتم : امیر امیر چشمت
چیزی نیس دس نزن بهش
+چرا اینجوری با خودت میکنی ها
من اینجوری میکنم ها ؟ پارسا تو حتی حاضر نشدی به من یه سلام کنی چند روز اخ
+زد زیر گریه میدونم تقصیر منه همه ازم آسیب می بینن
تمومش کن پارسا
+من من فقط نمی خواستم تو …
من چی ها من چی بگو فقط میخواستی عذابم بدی
نه بخدا امیر تو تو …
(حرفاش با گریه میگفت و اشک میریخت ولی من خیلی دلم ازش پر بود )
چیه بگوووووووووو
+نمی خواستم از من آسیب بینی همین
آسیب ازین بیشتر ها میخواستی فقط دقم بدی
ایییی دستم
+بزار ببینمش
دست بهم نمی زنی پارسا میخوام بمیرم از دستت راحت بشم
+امیر اینجوری نکن با خودت توروخدا
وقتی اشک میریخت شروع زخم هامو نگاه کردن و نوازش کردن این کارش منو آروم تر کردم دردم خوابید
+امیر بیا بریم بیمارستان توروخدا جون پارسا
قسم نده
+بخاطر من خیلی زخمت بده من میترسم امیر
از. چی میترسی تو یه پیگیر احمق مثل من گیرت نیاد ها
+بخدا میترسم به لحظه کنارم نباشی توروخدا جون پارسا
چشماش نگاه کردن از بس گریه کرده بود قرمز شده بود
دستشو گرفتم کشوندمش سمت خودم لبشو بوس کردم
اشکاشو پاک کردم : نبینم پارسا من گریه کنه دیگه خب
سرشو انداخت پایین چونشو گرفتم بالا نوک دماغ شو بوسیدم
یکم خندید : قربون اون خندهات برم بخند برام همیشه خب
پارسا لواش گل انداخته بود و من دردو فراموش کردم خودشو تکیه داد به شونم خیلی درد داشت ولی میارزید به تمام دردها وقتی عشقت کنارت باشه از سرش بوس گرفتم
پدرم یه خونه کوچیک نقلی برام توی آپارتمان گرفته بود تا بعد از کنکورم بهم بده کلیدشو بهم داده بود ولی حق نداشتم برم اونجا خودمم کند بار فقط با دختر اونجا رفتم و کلا اونجا نرفتم
پارسا میشه بریم خونم
+تو مگه خونه داری
اره اخ کوچیکه ولی خوبه تا شب اونجا بمون من میرسونمت ++فشار نیار به خودت عزیزم
( وقتی اینو گف دلم آب شد )
با ضرب و زور ماشین و روشن کردم به سمت خونه تو راه قربون و صدقم میرفت
…
این داستان ادامه دارد
اسم من امیره داستان کاملا روایت بخشی از بهترین لحظات زندگیمه و از تخیلات خیلی دوره .
داستان من بیشتر عاشقانه است تا سکسی پس دنبال بیشتر سکسی این داستان بدردت نمی خوره
بزارین خودمو معرفی کنم اسم من امیره ۱۸ سالمه قدم ۱۹۰ با وزن ۸۵ و فیسم از نظر خودم بد نیست ولی همیشه از نظر دوستام از فیسم تعریف میشه
فوتبالیستم و همیشه بهترین نمره ها می گرفتم چون توی خانوادم پدر و مادرم هر دوشون تحصیل کرده بودن خیلی اصرار داشتن که منم راه اونارو پیش برم چون پدرم دکتره و مادرم حسابدار یه شرکته و من همیشه بخاطر شغل اونا توی خونه تنها بودم یا پرستار بچه داشتم و همیشه به تنهای عادت داشتم وقتی بزرگتر شدم به خاطر هیکلم و شیرین زبونیم مخ هر دختری میخواستم میزدم واقعا یه جایی میشد که بخاطر گذراندن وقت با یه دختر وارد رابطه میشدم …
از اینا بگذریم من توی مدرسه نمونه دولتی درس میخونم که اونجا همه نمره هاشون بالاست و اونجا یه چیز عادیه همه سرشون بیشتر توی کتاب و درس باشه
من از سال یازدهم که شروع کردم به دادن آزمون ها کنکوری مثل قلم چی و گزینه دو و چندین مرکز آموزشی دیگه و آوردن بالاترین تراز توی کل کشور توی آزمون ها معروف شده بودم
به طوری رابطم با مدیر مدرسه و معلما بیشتر شبیه دوستانه بود تا معلم و شاگردی
من خیلی راحت با همه گرم میگرفتم و عملا کل مدرسه با من دوست بودن . سال یازدهم که تموم شد بخاطر نمرات بشدت بالایی گرفتم پدرم برام یه ۲۰۷ نو خرید که برام انگیزه بشه تا بهترین دانشگاه قبول بشم .من کل تابستون با ماشینم دنبال دختر بازی بودم یه کاری عادی شده بود برام
راحت مخ به دخترو میزدم و صبح روز بعدش باهاش کات می کردم و فکر می کردم اصلا شاید عشقی که توی کتابا می نویسن همش یه دروغه .تابستان گذشت و ما به کارمون ادامه دادیم تا اینکه مدرسه ها باز شدن و من چون سال دوازدهم بودم فقط روز اول مدرسه میخواستم برم پیش مشاور و مدیر که ازشون اجازه بگیرم به جای آمدن به مدرسه توی خونه بمونم و تست بزنم .صبح شد و من وارد مدرسه شدم مثل هرروز همه بامن سلام و علیک می کردن وقتی وارد حیاط شدم دیدم همه بچه دهمی ها و یازدهمی ها صف کشیدن وقتی مدیرم منو و دید ازم دعوت کرد تا برای بچه ها حرف بزنم با یه غرور رفتم بالای تریبون و شروع کردم حرف زدن برای اونا با شوخی صحبت و شروع کردم که همه خندیدن این کلک من بود تا همیشه بتونم توجه شنوده رو به خودم جلب کنم همه به شوخی من خندیدن جز یه نفر وقتی از اون بالا داشتم با لبخند همه رو نگاه می کردم یهو اونو دیدم که بدون هیچ لبخندی سرشو انداخته پایین و اصلا بهم توجه نمی کنه خیلی دوست داشتم ببینم کیه که حتی شوخی من روش اثری نداشته شروع کردم دوباره حرف زدن برای بچه ها همینطور که سرمو داشتم میچرخوندم تونستم صورت اون پسرو ببینم
خدایییه من؛ دارم درست می بینم ؟
اون پسر تقریبا با قدی کوتاه و موهای بور و پوستی کاملا شفاف و چشمای آبی
مات اون شده بودم به طوری که اینقدر ضایع نگاش می کردم دیگه همه داشتن می فهمیدن سریع خودمو جمع کردم و صحبت رو تمومش کردم با تشویق بچه ها من رفتم سمت دفتر مشاورمون که اون اونجا نبود و من باید منتظر میشدم یا مدیر بیاد یا اون که مدیرم داشت برای بچه ها دهمی حرف میزد پس باید منتظر میموندم .
رفتم طبقه بالا که اونجا کلاس یازدهم و دوازدهم قرار داره رفتم نشستم توی کلاس خودم سوت و کور بود معمولا بچه های ما روز اول مدرسه نمیومدن رفتم توی فکر ؛فکر اون پسر که آیا اون چشمای من درست میدید با نه یا فقط یه توهم بیجا بوده نمی دونم داشت این فکر مغزممو میخوره داشت دیوونم میکرد تا اینکه فهمیدم صحبتهای مدیر مدرسمون تموم شد و بچه ها دارن میرن سر کلاسشون من از کلاس زدم بیرون که برم پیش مدیر توی راهروی طبقه بالا یا بچه های یازدهم خوش بش می کردم وقتی با لب خندون رسیدم به راه پله و سرم سمت دوستان بود و داشتیم باهام شوخی می کردیم یهو سرمو چرخوندم چیزی رو میدیدم باور نمی کردم بله همون پسر با همون چشماش جلوم ایستاده بود چشمام برق میزد خدای من چقدر اون زیباست وقتی مات چشمانش شده بودم اون هی منو صدا میزد و من توی خیالاتم سر می کردم یهو صداشو شنیدم مثل یه دختر ۱۳ ساله بود صداش همون قدر مخملی و نازک و سریع به خودم آمدم +ببخشید .بخشید آقا شما میدونید دفتر مدیر مدرسه کجاست ؟ من با صدای لرزون گفتم : ار اره اره بیا دنبالم من دارم میرم همونجا +خیلی ممنون
وقتی توی راهرو طبقه اول بودیم اون پشت سرم میومد واییییی داشتم دیوونه میشدم اون پسر با قدی ۱۶۳٫۱۶۵ موهای بورش و پوستی مثل مروارید برق میزد از تمیزی و سفیدی ؛صورتش مثل یه دختر بود توپر و گونه های گل انداخته و بینی عروسکیش که آرزوی خیلی از دختراست بدنم توی لباس فرم خیلی لاغر و اسکینی معلوم میشد و ولی پاهای توپر و اندام پایین تنه بزرگی داشت واییییی چشماش
چیزی که منو سالها مست خودش کرده بود چشماش بودن یه چشم درشت و با آبی رنگ دیونه تمام لحظه های بودم که با اون چشماش به من نگاه می کرد وقتی داشتم از راهرو میگذشتم و اونم پشتم بود تمام این فکرا داشت دیونم میکرد تا اینکه رسیدیم به دفتر مدیر
مدیر اونجا بود : به به آقا امیر گل چخبرا به ما سر زدی ؟
مدیر ما آدم خیلی پایه ای بود چون سن کمتری نسبت به مدیرای دیگه داشت همه باهاش حال می کردن و از این لحنا با بچه ها حرف میزد
وقتی خوش و بشش با من تموم شد اون پسر خودشو آورد جلو و به مدیر سلام کرد اونجا اولین بار اسمشو از زبون مدیر شنیدم
+به به آقا پارسا عزیز معرفی میکنم ایشون آقا پارسا هستن تراز یک آوردن توی آزمون نمونه دولتی و سمپاد ولی بخاطر آشنایی پدر ایشون با بنده لطف کردن آمدن به مدرسه ما
ایشونم آقا امیره بهترین دانش آموزی داشتم واقعا از همه لحاظ حرف نداره من که تعارف تیکه پاره میکردم ولی توی ذهنم همش حواسم به اون بود بعد صحبت های مدیر با اون تموم شد اون رفت کلاسش و منم توی دفتر مدیر باهاش در مورد برنامه هام درباره کنکور با مدیر حرف میزدم وقتی موضوع نیامدن به مدرسه رو مطرح کردم اون موافقت کرد ولی حتما تابیده مشاورت هم نیازه من بهش گفتم که اون امروز نیومده اونم گفت ساعت ۹ میاد منتظر باش من رفتم تا توی اتاق رایانه که کلی کامپیوتر اونجا هس بشینم و تا وقتی میاد بازی کنم توی راه بودم که به کلاس پارسا رسیدم دیدم در کلاسشون بازه نگاه ریز کردم
دیدم پارسا نشسته ردیف جلو و تنهاست هیچکس کنارش نیست و داره تمام سوال های معلم ریاضی رو جواب میده غرق صورتش شدم به دوبار تکیه دادم و فقط اونو نگاه می کردم وقتی با شوخی های معلم میخندید منم که داشتم نگاش میکردم با اینکه نفهمیدم معلم ریاضی چی میگه ولی تا لبخند روی لباش دیدم منم ناخودآگاه زدم زیر خنده انگار تمام وجودم شده بود اون یهو معلم ریاضی منو دید و از دور بهم دست تکون داد و منم آروم آروم اونجا رو ترک کردم رفتم توی اتاق پشت کامپیوتر نشستم تا بازی کنم ولی تمام فکرم شده بود پارسا داشت مثل خوره تمام وجودم داشت مال خودش میکرد حتی یه لحظه نمی تونستم صورت نازشو تصور نکنم
اولین بار بود بین این همه دختر یه پسر همچین حسی بهم میداد
ساعت ۸:۴۵ بود زنگ تفریح خورد رفتم تا برای خودم خوراکی بخرم تا مشاور میاد وقتی رفتم توی حیاط چشمم فقط دنبال اون بود پیداش کردم اون یه گوشه نشسته بود و داشته خوراکی هاشو میخورد به فکر خورد که می تونم بیشتر باهاش صمیمی شم رفتم سریع خوراکی گرفتم و رفتم جایی که اون نشسته بود نشستم کنارش حتی بهم یه نگاه نکرد
گفتم : سلام پارسا خوبی
+ممنون ( خیلی سرد جوابمو داد واقعا انتظار نداشتم همچین پسری اینقدر رفتارش سرد و خشک باشه )
شنیدم تراز یک گرفتی نه ؟
+اره چطور ؟
من با این همین خوندن درس نتونستم همچین ترازی بگیرم سال دهم تو چطوری تونستی
+خب درس خوندم
( خیلی ضایعه شدم همیشه وقتی با دخترا حرف میزدم اونا کم کم خودشون به من نزدیک میکرد ولی اون برعکس بود.
آها راحت باش من مزاحمت نمیشم ( پاشدم کنارش چون داشتم خیلی ضایعه میشدم )
اونم حتی یه خداحافظی باهام نکرد .زنگ خورد و بچه رفتن کلاس و منم رفتم دفتر مشاوره منتظر شدم . رفتار سرد اون باعث شد بیشتر دیونش بشم
وقتی مشاور آمد و شروع باهام حرف زدن اصلا نمی فهمیدم چی میگه تمام ذهنم شده بود یه پسر یه پسری که برای داشتنش هرکاری میکردم وقتی مشاور حرفاش تموم شد میخواستم برم خونه که شروع کنم تست زدن ولی میخواستم یه بار دیگه پارسا رو ببینم .
زنگ دوم خورد بچه ها آمدن توی حیاط پارسا بازم رفت اونجا و تنها نشست من هم دور از نشستم و فقط نگاش می کردم میدیدم بچه ها چطوری نگاش میکردن فقط می فهمیدم پشتش حرف میزنن عصبانی میشدم ولی باید خودمو کنترل میکردم تا بتونم بهش نزدیک بشم زنگ که داشت میخورد دیدم یه پسره آمده پیش و شروع می کنن خندیدن و حرف زدن اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد نکنه اون …
زنگ خوردو پارسا و همراه دوستش رفتن کلاس
فکر اون پسر همراه پارسا داشت منو میکشت داشتم دیونه میشدم
رفتم پیش مدیر تا بیشتر درباره پارسا بفهمم اون خیلی سرش شلوغ بود و ازم خواست سریع کارمو بکم
ببخشید میشه سوال کنم
+جونم بگو
پارسا چرا اینقدر توی خودشه و رفتارش سرده انگار یه غمی توی چشماشه
مدیر گفت : قول میدی به هیچکس نگی
گفتم ؛ چیو ؟
ببین امیر اون پدرش به کارگر سادس و همیشه سرکاره عملا هیچ وقت پیش نیس مادرش که ازش جدا شده ( اونجا بود تمام دلیل رفتارش فهمیدم ) حالا پیش پدربزرگ و مادربزرگشه لطفاً سعی مراقبش باشی بچه های اذیتش نکن
اینو که گفت قند توی دلم آب شد : چشم آقا
رفتم توی مدرسه دور میزدم برای خودم و همش به اون فکر می کردم یهو دیدم همون پسره که با پارسا بود آمد بره دستشویی سریع دویدم رفتم پیش :سلام خوبی
+ممنون شما ؟
من اسمم امیره
+آها بله دیدمتون سر صف
اره فقط یه سوال داشتم شما چکار پارسا میشی
+با تعجب نگام کرد به شما ربطی داره ؟
نه نه اشتباه نشه دیدم شما تنها کسی که با پارسا می تونین باهاش حرف بزنین و خب به ما که محل نمیده من فقط یه کار داشتم از طرف مشاور مدرسه باهاش گفتم اگر دوستشی میتونی بهش بگی ؟
+اره من دوستشم چند ساله همسایه مونه و اخلاقش همینه
پیغامتون چیه بهش بگم
(من توی پوست خودم نمی گنجیدم از خوشحالی فقط دوستن اونا عالی شد )
هیچی ببخشید وقتتون گرفتم خودم بهش میگم
مثل این دیوونه ها خوشحال رفتم و روی نیمکت مدرسه نشستم و فقط فکر این بود چطوری مخشو بزنم
زنگ سوم شد پارسا دوباره رفت همونجا نشست و شروع کرد خوردن شکلاتش از دور حواسم بهش بود ولی به خودم گفتم باید دلو بزنم به دریا امکان نداره ردت کنه با این فکر رفتم سمتش
سلام پارسا
+با یه نگاه چپ چپ نگام کرد مرسی
میگم کتاب دوستداری
+آهوم چطور
باهام بریم کتابخانه کتاب بخونیم
+نه کلاس دارم
( وایییی خدا چه غلطی می کنم چی دارم میگم من اولین بار بود یه نفر اینجوری ردم می کنه )
پارسا بلند شد و رفت. آمدم صداش کنم دیدم خودم چه گندی زدم محکم زدم توی سرم
زنگ آخر خورد مدرسه تموم شد اون روز خیلی عجیب بود مگه میشه ی نفر که اصلا حتی به یه نفر وابسته نمیشه و حالا فقط منتظر یه پسره که جواب سلامشو بده نشستم و رفتم سمت خونه ایده تعقیب اون به ذهنم آمد ولی گفتم زشته امیر ممکنه ببینه تورو و معذب بشه
رفتم خونه و روی تختم دراز کشیدم آهنگ گذاشتم و خوابیدم اونو توی رویا با خودم میدیدم وقتی بغلش کردم و دارم نازش می کنم سرمو چرخوندم به سقف و گفتم خدایا یعنی میشه پارسا مال من بشه ؟ انقدر غرق رویا بودم که همونجا با رویای پارسا خوابم برد تا صبح نمی دونم چطوری خواب رفتم ولی میدونستم اگر پارسا رو به دست نیارم دنیام خراب میشه صبح پا شدم و با کلی تیپ زدم و با ادکلن گرون به خودم زدم به بهونه صحبت با مشاور رفتم مدرسه
دم ورود به مدرسه پارسا دیدم اونم منو دید ولی حتی یه نگاهم نکرد موهای لخت بورش ریخته بود توی صورتش و نتونستم اون چیزی که منو مست خودش کرده بود یعنی چشماشو ببینم . زنگ خورد من با این تیپ و قیافه همه بچه ها منو دیدن همه ازم تعریف میکرد از تیپ و قیافم ولی اونی که باید خوشش میومد هیچ توجهی نکرد بهم زنگ خورد بچه ها رفتن کلاس من با مشاورم حرف میزدم تا زنگ اول تفریح خورد با ذوق رفتم پایین هر جارو گشتم پارسا رو ندیدم صورتم خیس عرق شد نکنه اتفاقی افتاده سریع دوستشو پیدا کردم رفتم پیش مثل دیوونه ها ازش درباره پارسا سوال می کردم
پارسا کجاست ؟ پارسا کجاسس ها ؟
+بالا توی کلاس نشسته
یهو به خودم آمدم و خیالم راحت شد ازش تشکر کردم اون مثل بت با تعجب داشت منو نگاه می کرد . سریع رفتم بالا رسیدم دم کلاس دیدم داره توی آینه کوچکی که ما خودش بود موهاشو درست میکنه اون لحظه تمام عشق من بهش بیشتر شد چون میخواستم یه روزی خودم موهاشو درست کنم وقتی دیدم حالش خوبه روی لبم لبخند کودکی آمد
گفتم برم پیش تا باهاش صحبت کنم ولی میترسیدم باعث شم احساس ناامنی پیش من بکنه
ولی بازم رفتم جلو در زدم که نترسه
ببخشید پارسا منم
+هوفففف دوباره تو
ببخشید مزاحم میشم
+بجای عذرخواهی دیگه مزاحم نشو
( اخ حتما ناراحتش کردم ) یهو دیدم یه دسته ps4 توی کیفشه دیدم میتونم سر این سر صحبتو باز کنم
عهههه پارسا تو گیم میزنی
+یه نگاه به دسته کرد گفت نه مال دوستمه
عهههه پس توی کیف تو چیکار میکنه
+اخماش رفت توی هم. مزاحم نشو
ببین پارسا یه شرط بذاریم( اول بهم توجه نکرد ولی )
ببین میریم گیم نت خب اگر تو بردی من دیگه طرف تو نمیام و اصلا مزاحمت نمیشم ( انکار تونستم توجهشو جلب کنم )
+یه نگاه چپ بهم کرد گفتی شرطت سر جاشه دیگه زیرش نمی زنی ؟
گفتم نه بخدا برو از همه بپرس شرط امیر شرطه
+بعد اونوقت تو بردی چی ؟
حالا یه فکر می کنم تو اوکی دیگه ؟
+بذار فکرامو بکنم
بگو پارسا دیگه ( مثل بچه دوساله که منتظر هم بازیش بیاد باهاش بازی کنه )
اون با یه نگاه خودخواهانه گفت :+خیلی خوب باشه فقط یه دست
(از خوشحالی داشتم میمردم انگار بهترین چیزی توی زندگیم گرفتم همین جواب بله پارسا بود)
اما بروز ندادم و گفتم خب ساعت ۴ همین گیم نت سر کوچه
گفت +خیلی خوب باشه
من داشتم از خوشحالی بال در میاوردم سریع سوار ماشین شدم و رفتم خونه میخواستم اینقدر تمرین کنم با کنسولم تا نبازم بهش انگار بازی ناموسی بود برام سریع رسیدم خونه از صبح تا ساعت ۴ پشت بهم بازی کردم وایییییی چشمام داشت میترکید چشمام شده بود کاسه خون ولی خب دیگه اماده اماده بودم
سریع لباس پوشیدم بهترین لباسمو پوشیدم و رفتم سمت گیم نت یه جای vip رزرو گرفتم تا اون بیاد ولی تا ساعت ۴:۳۰ نشستم نیاامد گفتم پس منو یا فراموش کرده یا اینکه فقط اسکولم کرده قلبم شکست خیلی توی سینم درد احساس می کردم داشتم خودمو آماده میکردم با این حس ناامیدی برم خونه تا بشینم زار زار گریه کنم ولی یهو دیدم یه الهه زیبایی وارد گیم نت شد همه نگاشون چرخید به سمت اون با غرور سرمو اوردم با انگار پارتنر منه و کیف کنید بدبختا
یه لباس مشکی گشاد پوشیده بود که سینه هاش معلوم بود با شلوار خیلی گشاد با هندزفری توی گوش که یه هایپ دستش بود آمد کنارم هندزفری در آورد گفت
+ببخشید من اسنپ گیرم نیومد
نه نه خواهش می کنم چه حرفیه بیا بشین
همه داشتن نگاش میکردن زیبایی اون همه رو مجذوب خودش میکرد
وقتی نشست کنارم دست رو دادم بهش گفتم فیفا دیگه اره ؟
+گفت آره فقط سریع شروعش کار دارم
گفتم کجا مگه میخوای بری
یه نگاه چپ کردم بهم و هیچی نگفت
بازی روی شروع کردم متوجه نگاهش به خودم شدم هی به چشمام نگاه می کرد چشمام داشت از قرمزی از حدقه در می رود
+داشت بازی می کرد که یهو گف : چشمات چرا اینقدر قرمزه گفتم : هه هه دیشب نخوابیدم آخه اینجوری شده
بازی تمامش دست من بود حتی نمی گذاشتم به پاس بده اما وقتی دوتا گل بهش زدم حواسم بهش پرت شد
دیگه نفهمیدم چیکار میکنم قلبم فقط اونو میخواست داشت بوش دیوونم میکرد مستم کرده بود
وقتی به خودم آمدم دیدم مساوی شده بازی و اون با جدیت تمام داشت بازی میکرد بازی به آخرای نیمه دوم رسیده بودم دیدم که باید میبردمش فهمیدم باید بهش کلک بزنم
وقتی رسیدم به محوطه جریمه دروازه اون زدم سر شونش
با صدای بلند گفتم : پارسا اونجارو
اون سرشو چرخوند و من بهش گل زدم
از شدت خوشحالی پریدم روی هوا با جیغ و هورا همه نگام کردن یه لحظه خجالت کشیدم نشستم دیدم پارسا با اخم داره هندزفری شو میزاره توی گوشش و میخواد بره دستشو گرفتم
پارسا کجا ؟
گفت : من با آدم دغل باز بازی نمی کنم تو یه بازنده ای
بابا یه شوخی بود .
+سریع دستشو کشید رفت بیرون از گیم نت
من سریع رفتم دنبالش دیدم داره با اون پاهای کوچولوش داره تند تند میدوه سریع رسیدم بهش
پارسا بخدا شوخی بود اصلا بخدا ببخشید
+من باهات حرفی ندارم
پارسا گوه خوردم توروخدا ( اولین بار این حرفو برای یه نفر میزنم چون داشت غرورمو له می کرد )
+اون که غذای همیشگیته
بهم برخورد و بدنشو گرفتم چرخوندم مثل در سبک و نحیف بود : پارسا درست حرف بزن با من
+نزنم چی ها تو یه تقلب کاری برو حوصلتو ندارم
رفت سر کوچه تاکسی بگیره من نمیذاشتم
یه دقیقه به حرفم گوش بده تو پارسا
+چرخید توی صورتم گفت نخوام تورو ببینم باید چکار کنم ها ؟
پارسا ببخشید تورو خدا غلط کردم بیا الان عصبانی بریم یه آبمیوه بخوریم دلت خنک بشه
+لازم نیست برو پی کارت
یه دقیقه گوش بده باش یه چیز میخوریم بعد برو
+نمیخوام حوصلتو ندارم امیر (اولین بار داشت اسممو میگف نشونه خوبی بود )
یه نوشیدنی میدونی نیایی تا صبح میام دنبالت یه نوشیدنی میخوری بعد میری
+با عصبانیتش چیزی نگفت یعنی راضی شده بود
رفتیم کافه کنار گیم نت اونم خودشو از من دور می کرد وقتی رفتیم تو گفتم : بیا بشین چی میخوری
+آب یخ میخوام
آب خالی که نمیشه پارسا
+سفارش میدی یا برم
باش باش
منم برای خودم هیچی نگرفتم تو اون احساس نکنه بهش بی تفاوتم
آب یخو براش آوردم
شروع کرد اروم خوردن جلوش نشستم و سرمو به نشانه پشیمانی انداختم پایین
پارسا بخدا فقط میخواستم بخندیم یه ذره نمیدونستم …
+شششش نمیخوام بشنوم امیر تمومش کن
ابشو تموم کرد گفت مرسی و کافه رفت
رفتم دنبالش گفتم بزار برسونمت
+نه ممنون
بزار لااقل عذاب وجدان نگیرم پارسا توروخدا بزار برسونمت ماشین من همینجاست با هزارتا التماس قبول کرد برسونمش
(نشست توی ماشینم انگار داشتم خواب میدیم پارسا کنارم توی ماشین خودم وایییی انگار خوابم )
سرشو کرد توی گوشی
پارسا
+دوباره چیه
میشه شرطو باختی بدی
+وایسا میخوام پیاده شم
چرا اینجوری میکنی پارسا مرد باش سر شرط بمون دیگه
+که اصلا شرط نذاشتی
اره نداشتم گفتم فکر کنم میگم
+خب حالا چیه
میشه آیدی تلگرامتو داشته باشم
با هزارتا ناز و عشوه قبول کرد ایدیشو بده
رسوندمش تر خونشون
خونشون از این خونه قدیمی ها بود که خیلی ترکیده بود وقتی رسیدیم اونجا فهمیدیم از سر و وضع اونجا خجالت کشید از من
پیاده شد و ازم خداحافظی کرد
رفتم خونه به امید اینکه بتونم بهش پیام بدم
ای دی شو باز کردم دیدم عکسای پروفایلش هایده
سلام کردم بهش بعد از یک ساعت جوابمو داد باهاش احوال پرسی کردم ولی خب مثل همیشه سرد جوابمو میداد
گفتم عکسات هایده ؟
گفت نه کلا عکسی ندارم ( میدونستم داره دروغ میگه )
گفتم آها
درباره آهنگ های مورد علاقش پرسیدم که بیلی ایلیش خیلی دوست داشت و منم که همیشه پاپ ایرانی گوش میدم یا سنتی برام جدید بود مثلا پیش کم نیارم
+ازم پرسید خواننده مورد علاقت کیه ؟
گفتم بیلی ایلیش
تعجب کرد ولی یهو از اسم آهنگ مورد علاقم پرسید سریع زدم توی گوگل یه آهنگ بیلی رو بهش گفتم
اونم گفت : اوه من خیلی اینو دوست دارم ولی به آهنگ هس خیلی دوسش دارم اونم اینه
گفتم : میشه برام بفرستی
گفت : آهوم
وقتی بعد چند دقیقه برام فرستاد گفت باید بره و مامان و باباش بهش گیر میدن (اونجا فهمیدم که خیلی نمیخواد کسی بفهمه جریان خانوادشو )
شب بخیر گفتم بهش و گوشیمو گذاشتم کنار تا بخوابم ولی خوابم نبرد
میخواستم اون توی بغلم بود و میخوابیدم سعی دوباره بخوابم بازم نشد رفتم سراغ گوشیم که پیام های که بهم دادیم ببینم که دیدم عکسای پروفایلش باز شده برام شروع کردم به نگاه کردنشون خداییه من چی داشتم میدیم ملکه زیبایی ها واقعا اون زیباترین موجود بود که دیدیم
یه عکس داشت که با به گربه سفید گرفته بود و اونجا سرشو برده بود پشت گربه ولی خیلی خوردنی از از گربه شده بود وقتی بهش نگاه می کردم ناخودآگاه قربون صدقش میرفتم آهنگ مورد علاقه اونو پلی کردم تا صبح با اون عکس رویاها میخواستم
صبح شد و با تیپ رسمی و شیک رفتم مدرسه بازم پارسا هیچ توجهی بهم نمیکرد گیم نت به بعد حتی روزها رفتارش باهام سردتر شده بود جواب سلامو به زور میداد
روزها و روزها گذشت اون حتی جواب پیام داخل تلگرام بهم نمی داد داشتم میمردم از بی حسی پارسا به خودم
شبا توی اتاقم گریه می کردم
من و گریه ؟ حتی باورم نمیشد داشتم بخاطرش گریه می کردم تا حالا حتی از بچگی هم من یکبار گریه نکردم ولی حالا …
یه روز داخل مدرسه بودم دیگه مطمئن شده بودم پارسا هیچ حسی بهم نداره و اصلا حتی از ریخت منم خوشش نمیاد داشتم با دوستام حرف میزدم و زیر چشمی مراقب پارسا بودم
یه اکیپ خیلی مزخرف داخل مدرسه ما هس که این اکیپ سه نفره سه بچه سالن که فکر می کنن لاتن همه داخل مدرسه ازشون میترسن به جز من که یکبار وقتی سال یازدهم بودم و اونا سال دهم اونا تا میشد با دوستام زدیمشون همیشه برام سوال بوده چرا اینارو اینجا را دادن
وقتی داشتم با دوستم حرف میزدم دیدم دارن با پارسا لاس میزنن و اونو اذیت می کنن
سریع رفتم جلو دیدم پارسا بلند شدم و با اونا داره کل کل میکنه سریع خودمو رسوندم بهش وقتی دستشو برد بالا بزنه توی گوش پارسا دستشو گرفتم
دستتو بیار پایین دوباره دور برداشتی
+اوه بچه ها ببین دوست پسرش آمد
اینو گف پارسا آب شد از خجالت
یدونه محکم گذاشتم توی گوشش حرف دهنتو بفهم اشغال
دوستاش آمدن منو بزنن که دوستام آمدن و خب مثل سوسک لهشون کردیم وقتی قضیه تموم شد دیدم پارسا با اشک میره کلاسشون خیلی دلم شکست ولی دیگه میدونستم اهمیتی براش نداشتم تمام مدرسه اون روز توی فکر بودم وقتی مدرسه تموم شد با دوستام خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین دیدم کل کوچه رو دور تا دورم موتور ایستادن تا بیام دیدم نه راه فرار و از ماشینم دورم آمدن جلوتر و همشون چاقو به دست مجبور شدم خودمو تسلیم کنم تا میخوردم منو زدن
تمام چشمم و لبم کبود شده بود نمی تونستم بلند شم یهو صدای آشنای به گوشم آمد
امیررر امیرررر خوبی تو
چشمام خوب نمی دید ولی صداش پارسا بود صورتمو گرفت توی دوستاش گلوله های اشک هایش میخورد به صورتم
+تقصیر منه امیر ببخش منوووو
اونجا دیگه نمی تونستم درست بزنم گفتم : قربونت بشم گریه نکن پاشو پاشو آخ بریم پاشو
+صبر کن زنگ بزنم آمبولانس جاییت نشکسته باشه اینو میگفت گریه می کرد
بزور خودمو بلند کردم دستمو گرفت برد سمت ماشینم
نشستم پشت فرمون دستام دیگه جون نداشتن اونم نشست بغلم فقط گریه می کرد از طرف اشکاش اعصابم میریخت بهم و داشت عذابم میداد
سرش داد زدم : بسسسسسس کننننن پارسا
نفهمیدم چیکار کردم فقط درد داشتم داشتم میمردم از درد
دستشو گذاشت روی صورتم : امیر امیر چشمت
چیزی نیس دس نزن بهش
+چرا اینجوری با خودت میکنی ها
من اینجوری میکنم ها ؟ پارسا تو حتی حاضر نشدی به من یه سلام کنی چند روز اخ
+زد زیر گریه میدونم تقصیر منه همه ازم آسیب می بینن
تمومش کن پارسا
+من من فقط نمی خواستم تو …
من چی ها من چی بگو فقط میخواستی عذابم بدی
نه بخدا امیر تو تو …
(حرفاش با گریه میگفت و اشک میریخت ولی من خیلی دلم ازش پر بود )
چیه بگوووووووووو
+نمی خواستم از من آسیب بینی همین
آسیب ازین بیشتر ها میخواستی فقط دقم بدی
ایییی دستم
+بزار ببینمش
دست بهم نمی زنی پارسا میخوام بمیرم از دستت راحت بشم
+امیر اینجوری نکن با خودت توروخدا
وقتی اشک میریخت شروع زخم هامو نگاه کردن و نوازش کردن این کارش منو آروم تر کردم دردم خوابید
+امیر بیا بریم بیمارستان توروخدا جون پارسا
قسم نده
+بخاطر من خیلی زخمت بده من میترسم امیر
از. چی میترسی تو یه پیگیر احمق مثل من گیرت نیاد ها
+بخدا میترسم به لحظه کنارم نباشی توروخدا جون پارسا
چشماش نگاه کردن از بس گریه کرده بود قرمز شده بود
دستشو گرفتم کشوندمش سمت خودم لبشو بوس کردم
اشکاشو پاک کردم : نبینم پارسا من گریه کنه دیگه خب
سرشو انداخت پایین چونشو گرفتم بالا نوک دماغ شو بوسیدم
یکم خندید : قربون اون خندهات برم بخند برام همیشه خب
پارسا لواش گل انداخته بود و من دردو فراموش کردم خودشو تکیه داد به شونم خیلی درد داشت ولی میارزید به تمام دردها وقتی عشقت کنارت باشه از سرش بوس گرفتم
پدرم یه خونه کوچیک نقلی برام توی آپارتمان گرفته بود تا بعد از کنکورم بهم بده کلیدشو بهم داده بود ولی حق نداشتم برم اونجا خودمم کند بار فقط با دختر اونجا رفتم و کلا اونجا نرفتم
پارسا میشه بریم خونم
+تو مگه خونه داری
اره اخ کوچیکه ولی خوبه تا شب اونجا بمون من میرسونمت ++فشار نیار به خودت عزیزم
( وقتی اینو گف دلم آب شد )
با ضرب و زور ماشین و روشن کردم به سمت خونه تو راه قربون و صدقم میرفت
…
این داستان ادامه دارد
نوشته: امیر
11 پاسخ به “عشق آتشین من به یه پسر (۱)”
آقا عالی پارت بعد زودتر بدار لطفاً
اول بنا نبود که بسوزند عاشقانآتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد
زیبا 🌹
چاخانه
داستان بود دیگه ولی این امیر از اون احمقهای خود عن پنداری بود که نحسی وجودشو به زور تو زندگی دیگران فرو می کنه و آرامش را سر هوس و خودخواهی خودش از دیگران می گیره
بازم یه امیرو دیگه . بچه جون برو به درس و مَشقِت برس . «خیلی ضایعه» کردی ! بعد رتبه های بالای کنکورهای آزمایشی هستی ؟ عجب ! اولاً تو هنوز بلد نیستی واژه هارو درست بنویسی ، ثانیاً بچه دبیرستانی هستی سال یازدهم به قول خودت ، بعد 207 داری و باهاش رانندگی هم میکنی . برو درتو بذار بچه جون .
خدا لعنتت کنه ؛به هر املاکی میگم :یه خونه کوچیک نقلیتوی آپارتمان میخامیا چپ چپ نگاهم میکنهیا میگه برو بیرون آقایا میگن خودت کسخلی😁الان خونه نقلی تو در آپارتمان رو بابات گرفت واستخودت کسخلی یا پدرت ؟
عالی بود یه بچه درسخون ورزشکار که عاشق همجنسش شده اونم مودبانه و مردونه امیدوارم وفادار بمونین❤️
قشنگ بود
قشنگ بود پارت بعدی رو زودتر بذار به کامنتای کصشر هم توجه نکن فقط ی نکتهای،وقتی دو نفر دارن مکالمه میکنن باید از +و – استفاده کنی مثلا+من گفتم فلان-پارسا گفت فلان
پارت بعد چی شد. 😭✨. خیلی خوبه که این داستان 😍