سلام به همگی
من خانومی ۴۵ساله هستم
من در ۱۹ سالگی با شوهرم که ۲۸ سالش بود ازدواج کردیم ازدواجمون سنتی بود ولی خب بعد ازدواج واقعا رابطمون قشنگ بود و دوسش داشتم
ولی دو سال از ازدواجمون نگذشته بود ک فهمیدم بهم خیانت کرده…یعنی یه نفرو فقط برای یه شب صیغه کرده بود و زن رو همون یه شب حامله کرد و زنه وقتی اومد جلو خونمون فهمیدم و کلی گریه زاری کرد…بهش نمیخورد جنده باشه فک کنم برای پول یه چند باری زیر خواب اینو اون شده بود که شانس گندش شوهر من حاملش کرد
من خیلیی عصبانی شدم وقتی فهمیدم و نمیدونستم چیکار کنم خودمو بکشم یا شوهرمو یا اون زنو…هزار جور فکر به سرم زد میخواستم منم بهش خیانت کنم یا مهریمو بگیرمو بیچارش کنم ولی این چیزا ارومم نمیکرد…وانمود کردم ک شوهرمو بخشیدم اونم کلی گریه کرد گفت پشیمونه دیگه ازاین غلطا نمیکنه ک برای من مهم نبود دیگ…اون زن پول می خواست که بچه رو بندازه ولی نمیدونم چی شد بهش گفتم ننداز!گفتم به دنیا بیارش بعد پول میدیم هر جا خواستی برو
تمام مدتی ک حامله بود به خوردو خوراکش رسیدم ولی شوهرم اصلا حالشم نمیپرسید و همش میگفت کاش میزاشتی بچه رو بندازه اون حرومه و دوسش ندارمو…
بچه دختر بود و وقتی به دنیا اومد به مادرش پولی دادیم ک بره گمشه و خودمون اسباب کشی کردیم ک دیگه نتونه پیدامون کنه…من هیچ حسی به اون بچه نداشتم و حتی ازش متنفر بودم چون حاصل خیانت همسرم بود
وقتی اوردیمش خونه شوهرم سعی میکرد جلو من بهش توجه نکنه ولی میفهمیدم دوسش داره و این منو عصبی تر میکرد
به بچه ولی رسیدگی میکردم اسمشم خودم گذاشتم و به خانواده ها گفتیم از پرورشگاه آوردیم…همه اولش عصبانی شدن ک چرا خودتون بچه دار نشدید ک من گفتم بچمون نمیشه…چون نمیخواستم از این مرد کثیف بچه ای داشته باشم ذاتا
اون دختر وقتی ۶ ۷ ماهش شد واقعا بچه خوشگلی شد و به منو باباش وابسته بود با اینکه به هیچ وجه دوسش نداشتم ولی باهاش بدرفتاریم نکردم
اما هیچ جوره نفرتی ک داشتم از بین نرفت وقتی دختر شوهرم ۴ سالش شد یروز منو بدجوری عصبانی کرد من اصلا تا اون روز دست روش بلند نکردم ولی انگار روز همه عقده هام خالی شد و از اون روز رفتارم باهاش عوض شد
ولی بازم در حد یه سیلی اروم…چون خیلی ریز بود و من انگار منتظر بودم بزرگتر بشه
تا حدود ۱۴ سالگیش کم و بیش میزدمش و اون دختر از من خیلی زیاد حساب می برد و تقریبا کل کارای خونه رو انجام میداد شوهرم نمیتونست به من چیزی بگه و ازش یه مرد مطیع ساخته بودم…نمیدونم بازم خیانت میکرد یانه ولی هرچی میگفتم نه نمیگفت و خونه و ماشینو همه چی به نام من بود…ولی بازم هیچ جوره این دلم اروم نمیشد…لعنت به کینه…وقتی اون دختر ۱۴ سالش بود به بهونه ای ک الان میفهمم الکی بوده بازم زدمش و دعواش کردم…خیلی اون روز عصبی بودم بردمش حموم موهاشو کوتاه کردم خیلی گریه میکرد ولی من کینه تمام اون سالها چشمامو کور کرد نفهمیدم چرا و چطوری ولی خودمو اونو لخت کردم و مجبورش کردم کصمو لیس بزنه
خیلی بدش میومد ولی از ترسش انجام داد و هی تاکید میکردم محکم تر و بهتر لیس بزن و پنج دقیقه نشد ک تو دهنش ارضا شدم
انگار راه اروم شدنمو پیدا کردم و از اون روز تقریبا هر روز اینکارو واسم انجام میداد ولی یه وقتایی ادا در میاورد ک وقتی بهش شام و ناهار نمیدادم مجبور میشد قشنگتر بخوره تا راضیم کنه
دیگه کار هر روزم همین بود و اصلا دیگه کتکش نمیزدمو کاریش نداشتم فقط وادارش میکردم برام لیس بزنه و انگار این تحقیر برام کافی بود
بلافاصله که شوهرم میرفت سرکار شلوارمو درمیاوردم میشستم روی صورتش اون بیچاره ام سریعو تند تند میخورد تا ارضام کنه
و حتی سوراخ کونمم لیس میزد
با خودم میگفتم حقشه و تا چندین سال کارس همین بود حتی دانشگاه میرفت و یه آدم خجالتی بود ک هیچ دوستی نداشت و نمیتونست کاری ک من باهاش میکنمو به کسی بگه
اون زمان یه خواستگار داشت ک شوهرم راضی بود بده بره ولی من نمیخواستم از دستش بدم چون تمام این سالها اون وسیله ارضای من بود و اونم حتی عادت کرده بود به لیس زدن کس من
ولی اون پسر همش میومد و اصرار میکرد
هنوزم اون دختر از من میترسید و اگه من رضایت نمیدادم ازدواج نمیکرد کلا بدون اجازه من آب نمیخوره من بهش گفتم ک ازدواج کنه ولی باید هر روز بیاد خونه من وظیفشو انجام بده
اونم نمیتونست ک نیاد
جهیزیه زیاد آنچنانی نگرفتیمو ازدواج کرد
ولی هیچی فرق نکرد بازم هر روز میومد و بدون اینکه من اصلا زنگ بزنم میومد لیس میزد و میرفت
تا اینکه خبر رسید ک حاملس
من اصلا نمیخواستم بچه دار بشه چون احساس میکردم دیگه نمیتونه وقت بزاره و بیاد
ولی اون بچه رو نگه داشت و همانطور که حدس میزدم دوران بارداریش نمیومد زیاد ولی بازم هفته ای یکی دوبار میومد و یجور لیس میزد ک تا چن روز کاریش نداشته باشم
واسم لذت داشت ک بااون شکم بزرگش میومد کصمو لیس میزد باخودم میگفت اون مادر خرابش کجاست ببینه دخترش چندین ساله برام چیکار میکنه
وقتی ۹ ماهش شد روز زایمانش رسید و شوهرش بهم زنگ زد که باهاشون برم بیمارستان قرار بود طبیعی زایمان کنه انقدر گریه میکرد داد میزد واسه اولین بار اون شب دستشو گرفتم ک دلداریش میدادم بچش پسر بود و صحیح سالم بدنیا اومد ولی خودش دووم نیاورد و سر زایمان رفت
خیلی وضعیت بدی بود شوهرش گریه میکرد شوهر منم گریه میکرد خانواده ها همه داغون شدن
ولی من…بازم نتونستم براش اشک بریزم…شوکه بودم و حرف نمیزدم زیاد ولی نتونستم واسش گریه کنم…نمیفهمیدم ناراحتم یا نه
ولی الان شبا میاد تو خوابم
زندگی آرومی ندارم بعضی وقتا میگم گناه اون چی بود که شوهرمو مامانش بهم خیانت کردن…
من خانومی ۴۵ساله هستم
من در ۱۹ سالگی با شوهرم که ۲۸ سالش بود ازدواج کردیم ازدواجمون سنتی بود ولی خب بعد ازدواج واقعا رابطمون قشنگ بود و دوسش داشتم
ولی دو سال از ازدواجمون نگذشته بود ک فهمیدم بهم خیانت کرده…یعنی یه نفرو فقط برای یه شب صیغه کرده بود و زن رو همون یه شب حامله کرد و زنه وقتی اومد جلو خونمون فهمیدم و کلی گریه زاری کرد…بهش نمیخورد جنده باشه فک کنم برای پول یه چند باری زیر خواب اینو اون شده بود که شانس گندش شوهر من حاملش کرد
من خیلیی عصبانی شدم وقتی فهمیدم و نمیدونستم چیکار کنم خودمو بکشم یا شوهرمو یا اون زنو…هزار جور فکر به سرم زد میخواستم منم بهش خیانت کنم یا مهریمو بگیرمو بیچارش کنم ولی این چیزا ارومم نمیکرد…وانمود کردم ک شوهرمو بخشیدم اونم کلی گریه کرد گفت پشیمونه دیگه ازاین غلطا نمیکنه ک برای من مهم نبود دیگ…اون زن پول می خواست که بچه رو بندازه ولی نمیدونم چی شد بهش گفتم ننداز!گفتم به دنیا بیارش بعد پول میدیم هر جا خواستی برو
تمام مدتی ک حامله بود به خوردو خوراکش رسیدم ولی شوهرم اصلا حالشم نمیپرسید و همش میگفت کاش میزاشتی بچه رو بندازه اون حرومه و دوسش ندارمو…
بچه دختر بود و وقتی به دنیا اومد به مادرش پولی دادیم ک بره گمشه و خودمون اسباب کشی کردیم ک دیگه نتونه پیدامون کنه…من هیچ حسی به اون بچه نداشتم و حتی ازش متنفر بودم چون حاصل خیانت همسرم بود
وقتی اوردیمش خونه شوهرم سعی میکرد جلو من بهش توجه نکنه ولی میفهمیدم دوسش داره و این منو عصبی تر میکرد
به بچه ولی رسیدگی میکردم اسمشم خودم گذاشتم و به خانواده ها گفتیم از پرورشگاه آوردیم…همه اولش عصبانی شدن ک چرا خودتون بچه دار نشدید ک من گفتم بچمون نمیشه…چون نمیخواستم از این مرد کثیف بچه ای داشته باشم ذاتا
اون دختر وقتی ۶ ۷ ماهش شد واقعا بچه خوشگلی شد و به منو باباش وابسته بود با اینکه به هیچ وجه دوسش نداشتم ولی باهاش بدرفتاریم نکردم
اما هیچ جوره نفرتی ک داشتم از بین نرفت وقتی دختر شوهرم ۴ سالش شد یروز منو بدجوری عصبانی کرد من اصلا تا اون روز دست روش بلند نکردم ولی انگار روز همه عقده هام خالی شد و از اون روز رفتارم باهاش عوض شد
ولی بازم در حد یه سیلی اروم…چون خیلی ریز بود و من انگار منتظر بودم بزرگتر بشه
تا حدود ۱۴ سالگیش کم و بیش میزدمش و اون دختر از من خیلی زیاد حساب می برد و تقریبا کل کارای خونه رو انجام میداد شوهرم نمیتونست به من چیزی بگه و ازش یه مرد مطیع ساخته بودم…نمیدونم بازم خیانت میکرد یانه ولی هرچی میگفتم نه نمیگفت و خونه و ماشینو همه چی به نام من بود…ولی بازم هیچ جوره این دلم اروم نمیشد…لعنت به کینه…وقتی اون دختر ۱۴ سالش بود به بهونه ای ک الان میفهمم الکی بوده بازم زدمش و دعواش کردم…خیلی اون روز عصبی بودم بردمش حموم موهاشو کوتاه کردم خیلی گریه میکرد ولی من کینه تمام اون سالها چشمامو کور کرد نفهمیدم چرا و چطوری ولی خودمو اونو لخت کردم و مجبورش کردم کصمو لیس بزنه
خیلی بدش میومد ولی از ترسش انجام داد و هی تاکید میکردم محکم تر و بهتر لیس بزن و پنج دقیقه نشد ک تو دهنش ارضا شدم
انگار راه اروم شدنمو پیدا کردم و از اون روز تقریبا هر روز اینکارو واسم انجام میداد ولی یه وقتایی ادا در میاورد ک وقتی بهش شام و ناهار نمیدادم مجبور میشد قشنگتر بخوره تا راضیم کنه
دیگه کار هر روزم همین بود و اصلا دیگه کتکش نمیزدمو کاریش نداشتم فقط وادارش میکردم برام لیس بزنه و انگار این تحقیر برام کافی بود
بلافاصله که شوهرم میرفت سرکار شلوارمو درمیاوردم میشستم روی صورتش اون بیچاره ام سریعو تند تند میخورد تا ارضام کنه
و حتی سوراخ کونمم لیس میزد
با خودم میگفتم حقشه و تا چندین سال کارس همین بود حتی دانشگاه میرفت و یه آدم خجالتی بود ک هیچ دوستی نداشت و نمیتونست کاری ک من باهاش میکنمو به کسی بگه
اون زمان یه خواستگار داشت ک شوهرم راضی بود بده بره ولی من نمیخواستم از دستش بدم چون تمام این سالها اون وسیله ارضای من بود و اونم حتی عادت کرده بود به لیس زدن کس من
ولی اون پسر همش میومد و اصرار میکرد
هنوزم اون دختر از من میترسید و اگه من رضایت نمیدادم ازدواج نمیکرد کلا بدون اجازه من آب نمیخوره من بهش گفتم ک ازدواج کنه ولی باید هر روز بیاد خونه من وظیفشو انجام بده
اونم نمیتونست ک نیاد
جهیزیه زیاد آنچنانی نگرفتیمو ازدواج کرد
ولی هیچی فرق نکرد بازم هر روز میومد و بدون اینکه من اصلا زنگ بزنم میومد لیس میزد و میرفت
تا اینکه خبر رسید ک حاملس
من اصلا نمیخواستم بچه دار بشه چون احساس میکردم دیگه نمیتونه وقت بزاره و بیاد
ولی اون بچه رو نگه داشت و همانطور که حدس میزدم دوران بارداریش نمیومد زیاد ولی بازم هفته ای یکی دوبار میومد و یجور لیس میزد ک تا چن روز کاریش نداشته باشم
واسم لذت داشت ک بااون شکم بزرگش میومد کصمو لیس میزد باخودم میگفت اون مادر خرابش کجاست ببینه دخترش چندین ساله برام چیکار میکنه
وقتی ۹ ماهش شد روز زایمانش رسید و شوهرش بهم زنگ زد که باهاشون برم بیمارستان قرار بود طبیعی زایمان کنه انقدر گریه میکرد داد میزد واسه اولین بار اون شب دستشو گرفتم ک دلداریش میدادم بچش پسر بود و صحیح سالم بدنیا اومد ولی خودش دووم نیاورد و سر زایمان رفت
خیلی وضعیت بدی بود شوهرش گریه میکرد شوهر منم گریه میکرد خانواده ها همه داغون شدن
ولی من…بازم نتونستم براش اشک بریزم…شوکه بودم و حرف نمیزدم زیاد ولی نتونستم واسش گریه کنم…نمیفهمیدم ناراحتم یا نه
ولی الان شبا میاد تو خوابم
زندگی آرومی ندارم بعضی وقتا میگم گناه اون چی بود که شوهرمو مامانش بهم خیانت کردن…
نوشته: سانی
23 پاسخ به “عذاب وجدان”
تراوشات یک ذهن بشدت بیمار
گناه شما مریض بودن شماست
مگه دوره قاجارهیکم جق کمتر بزن از خونه بیا بیرون ببین بیمارستان درست شده آقا و خانم دکتر داریم دخترها هم دیگه روبنده نمیبندن کسی مجبورشون کنه کوس لیسی کنند بگی بالای چشمت ابرو اگه خوشتون نکنن به پارتنرشون میگن به هفت روش سامورایی از کون بکننت
عقده ای کثافت روزگار چنان انتقامی ازت بگیره که روزی صد بار آرزوی سقط شدن کنی ولی مثل سگ جونت در نیاد و عذاب بکشی زن جنده
تو قطعا یه پسری هستی که بچگی خاطرات خوبی نداری، ولی دلیل نمیشه ذهن مریضت اینجوری چرت پرت درباره زنها بنویسه.
یه بمب اتم اسرائیل لازمه 😅🤣
رقت انگیز
کیر تو کس دالکت کس کش حرام زاده
حیوان حتماً خودتو به یه آسایشگاه روانی معرفی کن.مشخصه خودت حاصل جندگی مادرت بودی که همچین عقده ای شدی.امیدوارم حیوانهایی مثل تو هیچ وقت توزندگی خواب خوش نبینند.
برعکس تمام اساتید کامنت نگار . من از خلاقیت نویسنده خوشم اومد. تم داستانش کیری بود اما چون متفاوت بود واسم جالب بود.قطعا یه داستان تخیلی بود .خار تخیلت گ ا یی دم .
کسکش کیرم خابید
برو کونی واسه جلب توجه کوسشعر تلاوت نکن آخه خوارکوسه زجر و شکنجه یک موجود ضعیف حتی دروغش هم انسانی نیست برو کونتو بده بلکه عقدهات خالی بشه
براتون آرزوی شفا و آرامش میکنم
رواني
من کامنت تو هیچ داستانی نمیزارم ولی اینجا اینو میگم که از تو جنده تر از تو پست تر از تو خرابتر از تو لجن تر خودتی که با یه بچه اونم دختر اینجوری میکردی جنده اشغال
😐😐😐😐😐😐😐
نمیدونم راست هست یا دروغ ولی اگه دروغه که هیچ ولی اگه راست هست هیچوقت به آرامش نمیرسید
وقتی دلت فحش میخواد و تصمیم میگیری داستان مینویسی
پتیاره عقده ای اومدی نوشتی جایزه بهت بدیم جنده خانم تو از آدمیت فقط اسمش رو داری یدک میکشی آدمایی مثل تو رو باید از کون دار زد بدبخت ببین آه اون دختر بیچاره کجا یقه کثیفت رو بگیره تف به ذات کثیفت کینه ای لاشی
اولا صیغه کرده بود اونجوز که خودت گفتی .دوما اصلا نخواستی پیش خودت قکر کنی که چرا خیانت کرده .سوما حقته الان تاوانشو بکشی .حس حسادت با حس نامردی و حماقت فرق داره .
حالم بد شد ازین داستان 👎
جنده عوضی با اون کله پر از گوهی که تو داری و حتما هم قیافت شبیه چوچوله اسب آبیه انتظار داشتی شوهرت بهت خیانت نکنه روانیه آشغال. 👎 👎 👎
زنان فرشته اند و بس