عذابش از لذتش خیلی بیشتر بود!

دوران اوج مدرسه بود سال آخر کنکور که همیشه منو معلما و استادا سه رقمی تو کنکور میدیدن…
از یه طرف فشار خانواده از یه طرف فشار آینده که اجبارم میکرد ادامه تحصیل بدم
در همین حوالی از طریق اینستا با یه دختری آشنا شدم اسمشو بذاریم بهار
بهار قصه ما دختری بود که قد و هیکل معمولی بود و یه دختری که کلا تو این فازا نبود…هی من پیام میدادم و اون خلاصه وار جواب میداد…کمی حرف زدیم و آشنا شدیم اونم ۲سال از من کوچکتر بود بعد مدت ها ۲ماه اینا که کلا بخاطرش از درس اینا دور شده بودم و فقط گوشی دستم بود باهاش حرف میزدم…
باهاش قرار گذاشتم و رفتم پیشش کمی باهم قدم زدیم
قصه عاشقانه بود قدما خالص از عشق بود…
بعد مدت ها دیگه رفتارش عوض شد همون اخلاق ها هیچکدومش نبود و حرفش فقط این بود که تو بهم خیانت کردی…ولی واقعا خیانتی در کار نبود
خلاصه گذشتم ولی نمیشد که نمیشد روانی شده بودم و عصبی…درسا عقب افتاده بودن و دیگه انگیزه ای باقی نمونده بود…تماسا فقط یکطرفه بود پیاما رو سین میکرد جواب نمیداد …غروری دیگه نمونده بود…هی سوال بود ازم مگه من چیکار کردم؟کجای داستانو اشتباه رفتم؟من که کل زندگیمو فدای یه تار موهاش میکنم…بعد یکسال وقتی استوریشو دیدم شکستم…با یه پسری آشنا شده بود عکس گذاشته بودن…مات و مبهوت شده بودم آخه یعنی چی؟اون فقط حرفش این بود اگه یه روزی بخوام با یه پسری باشم قطعا تویی!چی شد پس؟یادمه اون روز اون عکسو حداقل ۳۰۰بار نگاه کردم هی زوم کردم هیییی!بیخیال شدم گفتم ادامه بدیم…روزی از روزها زنگ زد
-سلام
+سلام
-چطوری؟
+خوبم تو چطوری؟
+مرسی کجایی؟کلاس داشتم کنسل شد میتونی بیای یه دور بزنیم؟
منم کلا مات و متعجب بودم چی شده؟خب ۲ساله از اون جریان میگذره!این دختر حتی واسه به قرار ساده با ۱۰۰تا بدبختی میومد پیشم الان راحت میگه کجایی میخوام بیام
-باشه بگو کجایی میام زود!
تو همون مدلی که بودم پا شدم رفتم…هر بار که اینو می دیدم دلم یجوری میشد رنگم سفید میشد و قلبم هی میزد…یکم احوالپرسی کردیم…هی میپرسید چه خبرا چرا نیستی؟
چون از‌ وقتی فهمیدم رل شده نه پیام میدادم نه تماس می گرفتم
گفتم هستیم دیگه مشغول درس و زندگی‌اینا
من احمق هم فکر میکردم پشیمونه…دلش شکسته…
یکم دور زدیم هی یکی زنگ میزد جواب نمیداد انگار منتظر بود بپرسم کیه ؟ولی نه میپرسیدم نه کاری داشتم…حس کرده بود اخلاق گهی که اون روز داشتم رو…بابا خب گذاشتی رفتی بیام من الان باهات لاس بزنم؟
بعدش هی بهونه اورد که دیر شده باید برم خدافظی کردیم و برگشتم خونه…
اون روز شب تا صبح اصلا نتونستم بخوابم هی بیدار میشدم فکر میکردم عذاب آور بود
بعد اون روز پیاماش زیاد شد…
منم با خودم هی میگفتم بابا این رل داره منو میخواد چیکار آخه پس چرا اون روزایی که سینگل بود خبری ازش نبود
یه روزی باز بهم زنگ زد جواب دادم با بغض باهام حرف زد فقط اینو گفت که میتونی خودتو بهم برسونی!منم مثل همیشه خر پا شدم رفتم دنبالش دیدم زیاد گریه کرده گفتم خب چی شده انگار رلش ازش سکس خواسته بود😂
منم پیشش یکم غیرتی شدم که گه خورده و این حرفا ولی خب رلش بوده بایدم منتظر این روز میشده…

نوشته: شکسته

بازدید 10,625

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “عذابش از لذتش خیلی بیشتر بود!”

  1. سگ لاس ارمنی به 176 روش سامورایی وار پیشنهاد کردنت رو بهت بده که دیگه این سایت رو با چوسناله خونه اشتباه نگیریطرفتم میدونسته چه روان پریشی هستی بعد 2 سال با خودش گفته بذا زنگ بزنم عسگلش کتم بخندیم

  2. کاشکی قبل از ثبت نام تو سایت یه نظارت دقیقی روی سن انجام می‌شد که وقتمون رو برای این کودکان و روابط و داستان های سطحی تلف نکنیم

  3. ادمینی که بخاطر انتقاد واسه انتخاب چرت ترین داستانها اکانت ده دوازده ساله منو ریدی توش،لطفا بیا و جواب بده این چه کوستان گوهیه ک اپلود کردی،؟؟؟؟البته اگ باز بهت بر نمیخوره و این اکانتمم نمیرینی توش،

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید