عاشقش شدم اما کنترلمو از دست دادم (۱)

نمی‌دونم چیکار کنم زندگی برام بی معنی شده هیچ فکر منطقی به سرم نمیاد حس میکنم دیونه شدم نمی‌دونم چیکار کنم این داستان اینجا می‌نویسم فقط از اینکه شما یمن یه راه حل بدید چون کم کم دارم به فکر خودکشی میرسم
دوستان این داستان همجنس‌گرایی و اگر خوشتون نمیاد نخونین تا به بخاین فهش بدین اگر هم اشتباه تایپ داشتم ببخشید چون گوشیم پیام و عوض می‌کنه
این قضیه مال 2 ماه پیشه من کلاس 12 هستم من بچه درس خون بودم ولی با این حال شر هم بودم و اهل رفیق بازی اما از ضعیف تر خودم همیشه تو مدرسه دفاع میکنم تو مدرسه بدون اغراق واقعا همه ازم حساب می‌بردن چون هیکل یکم بزرگ ( بخاطر باشگاه ) قد 187 و قیافه مردونه ای دارم که واقعا زشت نیستم در حد یه پسر خوبم جذاب هستم بدون اغراق خلاسه من روز اول رفتم مدرسه روز دوم سوم همینجور می‌گذشت یک روز که به بهونه دستشویی از کلاس در رفتم تو راه دستشویی بودم که برم تو گوشیم که نزدیک دستشویی یک پسری رو دیدم قدش بعدها که پرسیدم 165 هست خوشگل که واقعا بود اما خوشگل دخترونه ناز لطیف بود سفید بود بدون مو معلوم بود خودش مو ندارن و موهاشو نمیزنه صورتشو میگم خیلی ناز بود یکم رفتم تو کفش ( من اصلا حس به پسرا نداشتم ولی نمی‌دونم این یکی دست خودم نبود ) داشت گریه میکرد رفتم دستمو گذاشتم رو کتفش که دستشو آورد با به علامت دفاع گفت نزن گفتم نه کاریت ندارم چته گریه می‌کنی گفت هیچی گفتم هیچی یعنی صفر ، بگو گفت بابا بزارین وقتی یکی ناراحته تنها باشه تو حال خودش باشه که من یکم بهم برخورد یواش زدم پشت سرش کم حولم داد رفت سمت کلاس ها من یکم تو فکرش رفتم آخه خیلی تو دلم رفته بود صداش خیلی ناز و دخترونه بود بدنش معلوم نبود چون لباساش گشاد بودن کونش یا بدنش معلوم نبود ولی لاغر بود
خلاصه گذشت که زنگ خورد و همه هجوم آوردن سمت خونه ولی من چون یکم مقرورم آروم پشت سر همه راه میرفتم که دوباره همون پسررو دیدم رفتم نزدیکش شدم منو نگاه کرد گفت هم چته گفتم ببخشید هیچی نگفت گفتم اسمت چیه گفت برا چی گفتم هیچی میخام بدونم گفت مراد گفتم فامیلت گفت ولی من اینجا نمی‌گم چونه اسم ها مستعار نیستن گفتم کلاس چندمی گفت دهم گفتم چقدر ریزه میزه ای اخم کرد گفت چه ربطی داره هنوز به بلوغ کامل نرسیدم ( داشتیم راه می‌رفتیم به سمت ایستگاه ) گفتم خونتون کجاست گفت بعدش گفتم نزدیکی پس سرویسمون یکیه ولی من با متر میرم میخای برسونمت گفت نه بعد گفتم اسممو نمیخای بدونی گفت بگو گفتم سعید گفت خوشبختم منم گفتم همچنین خلاصه سرویس آمد سوار شد منم رفتم خونمون فرداش فایل بود اما کم کم بعد یک ماه شمارشو گرفتم باهاش دوست شدم ازش مراغبت میکردم بعضی موقع که ماشین دستم بود دورش میزدم خلاصه خیلی دوستش داشتم اونم حس میکردم دوستم داره من خودم فهمیده بودم که یه حس محبت عجیبی بهش دارم انگار نه فقط میخام بکنمش بلکه دلم میخواست خوشحال ببینمش و بهش محبت کنم همینطور می‌گذشت که بروز که مامان بابام و خواهرم رفتن برای دیدن برادرم تو سربازی من موندم خونه چون هم حوصله نداشتم هم میخاستم برم مدرسه بفکرم افتاد زنگ بزنم بهش بیارمش خونمون هیچ قصد خاصی هم نداشتم صرفاً برای اینکه حوصلم سر رفت اون گفت نه یکم اصرار کردم گفت اجازه ندارم گفتم نه نیار دیگه گفت باشه بیا دنبالم گفتم ماشینم بابام برده گفت باشه با خواهرم میام خلاصه خواهرش رسوندش در زد درو باز کردم آمد داخل دست بهش دادم آمد داخل رو مبل نشستم براش شربت آوردم یکم خورد بقیشو نخورد گفت اون شیشه ها چیه روی جا تلوزیونیتون گفتم اونا شیشه عرقن خالیه میخای یدونه داریم پره گفت نههههه گفتم باشه بابا خلاصه یکم گیم زدیم بعد یه فیلم ترسناک دیدم که نه من نه اون نترسیدیم من لم داده بودم رو مبل جفتش گفت سعید گفتم ها گفت چیزی بپرسم گفتم بگوز خندید گفت میری باشگاه گفتم چطور گفت آخه بازوهات خیلی کلفته به شوخی گفتم کیرمم کلفته میخای ناراحت شد گفت من میرم ها گفتم شوخی بود بی جنبه گفت باشه شیش تیکه داری گفتم تو میخای چند تیکه باشه گفت اههه چه نچسب شدی سرشو حول دادم گفتم شوخی نداری گفت ببینم گفتم چی رو گفت شکمت پیرهنمو زدم بالا ( شیش تیکه داشتم اما خیلی بزرگ نبودن ) گفت اوووو تا الان از نزدیک ندیدم دست زد رو شکمم گفت اوی کصکش دستت سرده خندید پیرهنمو زد پایین یکم کیرم شق شده بود اما اون نفهمید خلاصه امروز هم گذشت من روز به روز علاقم بهش بیشتر میشد اما بهش نمی‌فهمندم تا فکر بد نکنه و ازم نترسه دو ماه از مدرسه ها و آشنایی چند ماه از آشناییتون می‌گذشت یا رسید به روز موعود ۱۴۰۴/۹/۳ باز هم کسی خونمون نبود اینبار خودم رفتم دنبالش یکم حله حوله هم خریدم بردمش خونمون تا تنها نباشم حوصلم سر نره خلاصه یکم از روی لباس میشد کون کوچیک اما خش فرمی داره و بدن سفید بی مو نازی داشت یکم بازی کردیم گفتم مراد عرق میخای گفت نه گفتم میارم خودم میخورم رفتم اتاق داداشم یک بطری آوردم نگاه کرد وسوسه شد اما چیزی نگفت یه پیک ریختم خوردم گفتم بخور دیگه گفت یه لیوان فقط گفتم اووو یه لیوان نه بگو یه پیک گفت همون دادم بهش خورد صورتشو مچاله کرد گفت اهههه چه بد مزه گفتم بابا بخور کیف میده من یکم هشری شدم آخه نگاه به صورتش بدنش میکردی اصلا این میومد من 4 پیک خوردم یکم مست شدم ولی کیرم خیلی شق شد داشت شلوارشو پاره میکرد به هر صورت به سرم خورد که چیکار کنم 3 تا پیک سنگین دیگه به خوردش دادم که کامل میت شد چشماش خمار بود آمد جفتم رو مبل سرشو گذاشت روی سینم وایی بیشتر نشریه شدم شیطونه می‌گفت همین حالا لباشو بکنم بکنمش اما خیلی دوستش داشتم دلم نمیومد دوباره به فیلم گذاشتیم ( تایتانیک به اصرار اون ) اون انگار خوابش میومد خواست پفک چیپس و اینا بخوره نزاشتمش گفتم الان بالا میاری کم کم وسطای فیلم نازش میکردم زیاد متوجه نبود که تلویزیون خاموش کردم نگاش کرد از چونش گرفتم صورتشو اوردم بالا نگاه تو چشماش کردم و لبمو گزاشتم روی لبش دستشو گذاشت رو سینم که حولم بده اما هم مست بود هم زورمو نداشت جسم دوبرابرش بود رفتم روش و لباش و گردنشو می‌خوردم گفت تروخدا حداقل کبود نکن اما من گوشم بدهکار نبود هم شهری بودم هم مست اون زیاد رضایت نداشت آروم آروم تیشرتشو درو دم واییی آن لحضه چند قطره از کیرم پیش آب آمد وقتی بدنشو دیدم داشتم قش میکردم چقدر سفید و بی مو و ضریف نوک سینه های کوچلوش صورتی بودن بوسش میکردم قربون صدقش میرفتم سینشو می‌خوردم آمدم سمت شلوارش کشیدمش پایین یه کیر حدود 11 سانتی داشت دورش کرک بود تا مو کیر و تخماشو ناز کردم قرمز و سفید بودن دست زدم به سوراخش اون داشت دست پا میزد اما زورمو نداشت راحتی برای مقاومت نبود سوراخشو دست زدم تمیز بود تنگ تنگ پلمپ بود گرم بود انشتمو کردم تو دهنم کردم تو سوراخش یه آی محکم گفت گفت سعید نکن دردم میگیره سعید جون مامانت سعیددددد من اصلا حواسم بهش نبود اون لحظه شهوت جلوی چشمامو گرفته بود زود شلوارک فوتبالی که پام بود ( چون نرم و راحت بود همیشه میپوشیدش ) با شرکت کشیدمش پایین کیرم 18 سانته زیاد کلفت نیست ولی سرش کلفته تف زدم لای پاش روی سوراخش جیغش رفت به هوا گفت نه نکن تروقرآن نکن اذیتم نکن من بیخیال شدم رفتم بدون مقدمه کردم دهنش تا تخم هام کردم تو دهنش خواست درش بیاره کا دستاشو گرفتم با دستام به زمین قفل شون کردم که دیدم از چشماش اشک میاد و صورتش قرمزه و داره از حال می‌ره در آوردنش خواست فهش بده دوباره کردم دهنش بعد 10 سامیه دیدم چیزی نمونده که بمیره در آوردنش سرفه کرد و عق زد کیرم خیس خیس از تف بود رفتم سمت کونش کیرمو زدم به سوراخش دوباره بلند شدم بغلش کردم بردمش تو اتاقم پیرتش کردم رو تخت درو هم قفل کردم تا یه موقع فرار نکنه پاهاشو یکم دادم بالا خواست با دستاش جلومو بگیره که یه دستشو گرفتم چسبوندم به تخت با اون دستم کیرم گرفتم کردم توش و سرش رفت بدون اینکه صبر کنم تا ته گزاشتمش جیغ گوش خراشی همراه با گریه زد اون دستشو هم گرفتم و لبامو گزاشتم رو لبش تا نتونم جیغ بزنه شروع کردم تلمبه زدن بعد 15 دقیقه آبم آمد یه لحظه چشمامو بستم و پشیمونی آمد تو بدنم دستاشو ول کردم نگاهش کردم چشماشو بسته بود کیرمو در آوردم خون ازش آمده بود همراه با خون آب منم زد بیرون یواش زدم رو صورتش گفتم مراد خوبی چشماشو نیمه باز کرد باز شروع کرد به حق حق کردن من خیلی خیلی خیلی پشیمون بودم منم گریه کردم گفتم ببخشید و معضرت خواهی کردم اما اون فقط حق حق میکرد بدون اینکه آب گرمکن و روشن کنم مرادو لخت تو بغلم گرفتم بردم تو حموم شستمش اما باز جیغ میزند می‌گفت کونم درد میگیره و میسوزه آمیزش کردم آوردم بیرون خشک کردم گزاشتمش رو تخت لباساشو خودم تنش کردم هنوز بی صدا گریه میکرد خودم هم لباسامو از قبل پوشیده بودم بغض گلوم و گرفته بود نگاهش کردم با نفرت نگاهم میکرد گفت چرا فقط بخاطر یک لذت ؟ تو هم مثل بقیه اذیتم میکنی قربون بقیه بقیه فوقش یه پس گردنی بزنن این حرفا و با حق حق می‌گفت گفتم مراد بخدا دست خودم نبود بخدا هنوز هم دوتامون مستیم من نتونستم جلوی خودمو بگیرم بخدا نمی‌خواستم اینطور بشه بدون هیچ حرفی زد تو صورتم آروم زد دلش نمیومد منو بزنه اون هم منو دوست داشت با دوتا مشت میکوبید به سینم من بغلش کردم اما اون خودشو ازم جدا کرد گفت دیگه نه زنگ بزن نه با من حرف بزن این قضیه رو هم به کسی نگو حداقل همین یه کارو نکن گریه کردم گفتم نه مراد تروخدا نکن من بی تو میمیرم نمیتونم تحمل کنم دوباره لبم گذاشتم رو لبش اما حولم داد گفت گوه نخور بابا بلند شد یدفع گفت آیییی خیلی بد کرده بودنش اصلا توان راه رفتن نداشت خواست بره گفت درو باز کن گفتم صبر کن کجا میری الان خانوادت از بوی دهنت می‌فهمن عرق خوردی گفت تو گوه خورد نباش بیا درو باز کن شلوار پوشیدم روی شلوارکم و سوییچو برداشتم درو باز کردم گفتم خودم میرسونمت با این وضع نمیتونی راه بری گفت گمشو بابا حتما میخای ببری گروپی کونم بزاری گفتم نه بخدا بیا میرسونمت گفت لازم نکرده یه داد روش زدم گفتم بیا میرسونمت ترسید باز بقض کرد آمد با من ماشینم در وردم سوار شد بردمش خونشون گفتم جلو خانوادت اینجور راح نرو یه آدامس شیک بهش دادم گفتم بخورد نگاهش کرد گفتم بخور میگم خورد گفتم تروخدا ببخشید بخدا به شانس بهم بده دیگه اینکارو نمیکم گفت تو که کارتو کردی سعیت من هم بهت حس داشتم اما اینجوری ؟ من با شنیدن این حرف دنیا رو سرم خراب شد اشک آمد تو چشمم گفت دیگه سمتم نیا اصلا وانموت کن من وجود ندارم گفتم نمیتونم با صدای بلند گفت باید بدونی درو باز کرد پیاده شد رفت من هم رفتم خونه افتادم تو تخت زدم زیر گریه ( من زیاد حال گریه نبودم اما واقعا از ته دل الان گریم میومد ) بعد یک ساعت خوابم برد و فردا تو مدرسه که رفتم …

ادامه داره …

نوشته: سعید

بازدید 11,255

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “عاشقش شدم اما کنترلمو از دست دادم (۱)”

  1. بهتره امیدوار باشی که اون آدامس شیک تأثیر سِحر آمیزی داشته باشه… حالا چه اصراری داری که اسم واقعی شخصیت ها رو بنویسی؟ اونم وقتی که اسم طرف مراد هستش…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید