قطعا در اولین نگاه تحقق چیزی به نام “فانتزی جنسی” تو جامعه ای که ما توش زندگی میکنیم اونم برای متاهلها با پیشینه سنت، مردسالاری، و دگماتیسم خیلی خلاف عرف و غیر معمول بنظر میاد،
ولی ما این خلاف رو دوتایی باهم رقم زدیم!
منظورم از ما من و همسرم بود
من یعنی سیاوش
و همسر قشنگم آیدا
از همین شروع باید بگم خیلی خوشحالیم که با اسامی مستعار ما آشنا میشین و با قصهی واقعیمون همراه.
داستان از جایی شروع میشه که من که همیشه ذهنم نسبت به مسائل جنسی پرسشگر و کنجکاو تو وب گردیهام به واژه هایی مثل ضربدری و موازی و فانتزی جنسی و این چیزا برخوردم.
تو این کرم ریزیهای شبانه داستانها و فیلمهای تو این فضا رو دنبال میکردم و ذهنم جذبشون شد
خیلی وقتا خودم و آیدا رو جای اون شخصیت ها تجسم میکردم و برام جذاب بود که بخوام یه روزی این اتفاق رو رقم بزنم ولی حتی یک درصد هم فکر نمیکنم خودم جرات کنم به آیدا بگم و بعدشم یک هزارم درصد فکر نمیکردم آیدا بهم اوکی رو بده.
حالا چطوریا شد؟
ما شش سال بعد ازدواج مون خدا بهمون یه کوچولوی دسته گل داد و وقتی اون پنج سالش شد دیگه یواش یواش تو این فضا رفتیم که دو نفری بشینیم و شبای تعطیلی پیک بزنیم و بازی کنیم و زن و شوهریمون رو تجدید کنیم و یه مقدار از روتین معمولی درش بیاریم و هیجان بدیم و کیفشو ببریم.
یه یک سالی به همین منوال هفته ای یه شب میشستیم دوتایی.
پیک میزدیم، بازی میکردیم، فانتزی خیالی میرفتیم باهم، راجع بهش صحبت میکردیم و وقتی هایپر میشدیم یه سکس خیلی داغ رو تجربه می کردیم که قشنگ می شست به جونمون.
اوایلش من آروم آروم مطرح کردم که آره یه چیزایی هست به اسم ضربدری و موازی و این چیزا که کاپلها تجربه میکنن.
قشنگ یادمه دفعه اولی که به آیدا نشون دادم و چند تا محتوا چه داستانی چه فیلمی باهم دیدیم چشماش از تعجب و هیجان چهار تا شده بود. 😂
مثل اکثر خانمها آیدا هم اولش مخالفت کرد و گفت که فقط برای اینکه دو نفره مون هیجان انگیزتر و هورنیتر بشه راجع بهش صحبت میکنه وگرنه اصلا حاضر نیست به صورت واقعی وارد این فضا بشه و فانتزی رو رقم بزنه.
ولی خوب خودشم میدونست که سیاوش چیزی که بخواد رو بالاخره رقم میزنه و همینطور هم شد.
حدودا بعد یک سال از اینکه ما دوتایی با هم میشستیم و دیگه سوژه هامون تکراری شده بود من بهش گفتم آیدا میخوام پیج اینستا بزنم
گفت پیچ اینستا که داری
گفتم نه واسه پیدا کردن زوج برای ضربدری
بچه قفل کرد یهو! انتظارش رو نداشت
گفت واقعا سیاوش میخوای رقمش بزنیم؟
گفتم آره
گفت من نمیدونم فقط نمیخوام زندگیمون خراب شه
گفتم عشقم نگران نباش من خودم حواسم به همه چیز هست خودتم اینو میدونی که من تو و زندگیمون و بچه مون رو چقدر عاشقانه دوست دارم پس نگران نباش
یه چند ساعتی صحبت کردیم و اوکی داد که من دنبال کیس بگردم
منم فرداش پیج رو زدم و شروع کردم به کیس یابی! 😉
بگذریم از چند و چون اون فضا و کیسهای درب و داغون که اگر بخوام راجع به اونا بنویسم خودش سریالی میشه!
بعد از حدودا ۴-۵ ماه و دیدن چند تا کیس بالاخره یه زوج پیدا کردیم که از قضا هم سن خودمون بودن و به صورت خیلی جالبی بچه شون هم فقط شش ماه با کوچولوی ما اختلاف سنی داشت و هم به لحاظ تیپ و قیافه و هم وضعیت مالی و اجتماعی خیلی به هم میخوردیم.
اسم شون مهرداد و آوا بود.
راستش من خیلی تو انتخاب کیس وسواس به خرج میدادم و با هر کسی لینک نمیشدم
با مهرداد یک ماه حدودا چت می کردیم و دیگه بصورت مجازی کامل اوکی و رفیق شده بودیم و بعد اینکه خیالمون راحت شد که میتونیم به هم اعتماد کنیم قرار شد یه جلسه تصویری همدیگه رو تو تلگرام ۴ تایی ببینیم
قرار گذاشتیم شب یکشنبه ساعت ۱۱ بعد اینکه بچه ها رو خوابوندیم تو تلگرام تصویری هم رو ببینیم
یکشنبه ساعت ۱۱ رسید
و تماس برقرار شد
ما پشت میز ناهار خوری مون نشسته بودیم
اونا تو تخت خوابشون
هیجان داشتم و قلبم تند میزد
راستش ماموریت نانوشته ی من و مهرداد این بود که دخترا رو با هم لینک کنیم تا بعد این تماس تصویری همدیگه رو حضوری ببینم.
همین که تصویر اوکی شد یهو مهرداد داد زد سلااااااام بچه ها!!!
نیشش باز بود و میخندید، البته که مشخص بود واکنشهای اونم هیستوریک و استرس داره 😆
تا مهرداد شروع کنه نمک ریختن و جمع و بحثه رو دست بگیره
چشمای من دنبال آوا میگشت
که بتونم براندازش کنم
چشمام افتاد بهش و روش دقیق شدم
خیلی بهتر از چیزی بود که تو عکسا دیده بودم
چشمای درشت
بینی کشیده
موهای بلوند
صورت کشیده و استخونی
و به تمام معنا زیبا
مهرداد هم از حق نگذریم خوشگل بود و فیس خوبی داشت، حتی از خود منم خوش فیس تر بود.
من و مهرداد شروع کردیم از در و تخته گفتن
بامزه تر از خود واقعی مون شده بودیم
پرحرف تر حتی!
بهرحال باید معامله رو جوش میدادیم
ولی دخترا در طول مکالمه ساکت!!
یه بیست دقیقه ای حرف زدیم من و مهرداد
یهو من گفتم مهرداد میخوای من و تو یه کم خفه شیم تا آیدا و آوا هم صحبت کنن و صداشون رو بشنویم
مهرداد خندید و گفت آفرین چه پیشنهاد خوبی دادی سیاوش
آیدا و آوا با شرم و سیاست زنانه شون آروم آروم اومدن تو گود و و شروع کردن خودنمایی کردن
من فقط حواسم به آوا بود
صداش، لحنش، مدل حرف زدنش، زبان بدنش و تقریبا از محتوای حرفهاشون چیزی نمیشنیدم
چون برام خیلی جذاب و لوند بود
به زبون دیگه تایپ خودم بود
البته اینم بگم که مهرداد هم قفل بود رو آیدا 😂
یه چند دقیقه ای دخترا هم صحبت کردن از همه جا
بچه ها، کاراشون، چند وقته ازدواج کردیم و این چیزا
یهو من پریدم وسط حرفشون و گفتم آیدا و آوا
حستون چطوره الان؟
شوک شدن!
گفتم حستون رو بگین؟ اوکیاین؟ نیستین؟
بعد چند ثانیه مکث هر دو گفتن آره خوبیم، اوکی ایم
و من فهمیدم که من و مهرداد گل رو زدیم😎
مجموعا حول و حوش ۴۰ دقیقه صحبت کردیم و آخرش من گفتم خوب مهرداد و آوای عزیز اگر موافق باشین ۵ شنبه همین هفته خونه ما در خدمتتون هستیم
آیدا از زیر زد به پام، مشخص بود شوکه شده، انتظار این دعوت یهویی رو نداشت
به روی خودم نیاوردم
مهرداد گفت ما اوکی ایم
گفتم نه نظر آیدا و آوا مهمه، من و تو که معلومه از خدامونه
همه خندیدیم
آیدا پشت من دراومد گفت آره بچه ها بیاین در خدمتیم
آوا هم گفت باشه مشکلی نیست
میایم پیشتون
و تمام 😎😈
من و مهرداد ماموریت ناممکن رو ممکن کرده بودیم و به تحقق فانتزی مون نزدیک شده بودیم
البته که قبلش دوتایی باهم بسته بودیم که هر ۴ نفر باید حسشون و خواسته شون در لحظه اوکی باشه وگرنه هیچ کاری انجام نمیشه
همون ضرب المثل یا همه یا هیچکس رو باهم قرارداد کرده بودیم چون جفتمون اصلا نمیخواستیم آیدا و آوا رو تو موقعیتی قرار بدیم که چیزی باب میلشون نباشه و کلا از فضای فانتزی زده بشن.
قطع کردیم
آیدا به من گفت سیاوش جدی جدی دعوتشون کردی؟
گفتم آره عشقم چیه مگه
گفت بابا ما نمیشناسیمشون که
گفتم عزیزم خوب الان دیدمشون و مشخص بود که به ما میخورن، حالا بذار بیان اگر اوکی نبودیم کاری نمیکنیم که، فقط میشینیم پیک میزنیم
چون میدونست برای من خیلی مهمه چیزی که میگم و بهت اعتماد داشت قبول کرد و گفت:
باشه پس ببینیم چی میشه، ببینیمشون 🤗
دیگه همه چیز نهایی شده بود
قرار فیکس شد
و ما رسیدیم به ۵ شنبه
اولین دیدار
اولین دیت خانوادگی
اولین تجربه فانتزی
اولین سکس ضربدری
و…
ولی ما این خلاف رو دوتایی باهم رقم زدیم!
منظورم از ما من و همسرم بود
من یعنی سیاوش
و همسر قشنگم آیدا
از همین شروع باید بگم خیلی خوشحالیم که با اسامی مستعار ما آشنا میشین و با قصهی واقعیمون همراه.
داستان از جایی شروع میشه که من که همیشه ذهنم نسبت به مسائل جنسی پرسشگر و کنجکاو تو وب گردیهام به واژه هایی مثل ضربدری و موازی و فانتزی جنسی و این چیزا برخوردم.
تو این کرم ریزیهای شبانه داستانها و فیلمهای تو این فضا رو دنبال میکردم و ذهنم جذبشون شد
خیلی وقتا خودم و آیدا رو جای اون شخصیت ها تجسم میکردم و برام جذاب بود که بخوام یه روزی این اتفاق رو رقم بزنم ولی حتی یک درصد هم فکر نمیکنم خودم جرات کنم به آیدا بگم و بعدشم یک هزارم درصد فکر نمیکردم آیدا بهم اوکی رو بده.
حالا چطوریا شد؟
ما شش سال بعد ازدواج مون خدا بهمون یه کوچولوی دسته گل داد و وقتی اون پنج سالش شد دیگه یواش یواش تو این فضا رفتیم که دو نفری بشینیم و شبای تعطیلی پیک بزنیم و بازی کنیم و زن و شوهریمون رو تجدید کنیم و یه مقدار از روتین معمولی درش بیاریم و هیجان بدیم و کیفشو ببریم.
یه یک سالی به همین منوال هفته ای یه شب میشستیم دوتایی.
پیک میزدیم، بازی میکردیم، فانتزی خیالی میرفتیم باهم، راجع بهش صحبت میکردیم و وقتی هایپر میشدیم یه سکس خیلی داغ رو تجربه می کردیم که قشنگ می شست به جونمون.
اوایلش من آروم آروم مطرح کردم که آره یه چیزایی هست به اسم ضربدری و موازی و این چیزا که کاپلها تجربه میکنن.
قشنگ یادمه دفعه اولی که به آیدا نشون دادم و چند تا محتوا چه داستانی چه فیلمی باهم دیدیم چشماش از تعجب و هیجان چهار تا شده بود. 😂
مثل اکثر خانمها آیدا هم اولش مخالفت کرد و گفت که فقط برای اینکه دو نفره مون هیجان انگیزتر و هورنیتر بشه راجع بهش صحبت میکنه وگرنه اصلا حاضر نیست به صورت واقعی وارد این فضا بشه و فانتزی رو رقم بزنه.
ولی خوب خودشم میدونست که سیاوش چیزی که بخواد رو بالاخره رقم میزنه و همینطور هم شد.
حدودا بعد یک سال از اینکه ما دوتایی با هم میشستیم و دیگه سوژه هامون تکراری شده بود من بهش گفتم آیدا میخوام پیج اینستا بزنم
گفت پیچ اینستا که داری
گفتم نه واسه پیدا کردن زوج برای ضربدری
بچه قفل کرد یهو! انتظارش رو نداشت
گفت واقعا سیاوش میخوای رقمش بزنیم؟
گفتم آره
گفت من نمیدونم فقط نمیخوام زندگیمون خراب شه
گفتم عشقم نگران نباش من خودم حواسم به همه چیز هست خودتم اینو میدونی که من تو و زندگیمون و بچه مون رو چقدر عاشقانه دوست دارم پس نگران نباش
یه چند ساعتی صحبت کردیم و اوکی داد که من دنبال کیس بگردم
منم فرداش پیج رو زدم و شروع کردم به کیس یابی! 😉
بگذریم از چند و چون اون فضا و کیسهای درب و داغون که اگر بخوام راجع به اونا بنویسم خودش سریالی میشه!
بعد از حدودا ۴-۵ ماه و دیدن چند تا کیس بالاخره یه زوج پیدا کردیم که از قضا هم سن خودمون بودن و به صورت خیلی جالبی بچه شون هم فقط شش ماه با کوچولوی ما اختلاف سنی داشت و هم به لحاظ تیپ و قیافه و هم وضعیت مالی و اجتماعی خیلی به هم میخوردیم.
اسم شون مهرداد و آوا بود.
راستش من خیلی تو انتخاب کیس وسواس به خرج میدادم و با هر کسی لینک نمیشدم
با مهرداد یک ماه حدودا چت می کردیم و دیگه بصورت مجازی کامل اوکی و رفیق شده بودیم و بعد اینکه خیالمون راحت شد که میتونیم به هم اعتماد کنیم قرار شد یه جلسه تصویری همدیگه رو تو تلگرام ۴ تایی ببینیم
قرار گذاشتیم شب یکشنبه ساعت ۱۱ بعد اینکه بچه ها رو خوابوندیم تو تلگرام تصویری هم رو ببینیم
یکشنبه ساعت ۱۱ رسید
و تماس برقرار شد
ما پشت میز ناهار خوری مون نشسته بودیم
اونا تو تخت خوابشون
هیجان داشتم و قلبم تند میزد
راستش ماموریت نانوشته ی من و مهرداد این بود که دخترا رو با هم لینک کنیم تا بعد این تماس تصویری همدیگه رو حضوری ببینم.
همین که تصویر اوکی شد یهو مهرداد داد زد سلااااااام بچه ها!!!
نیشش باز بود و میخندید، البته که مشخص بود واکنشهای اونم هیستوریک و استرس داره 😆
تا مهرداد شروع کنه نمک ریختن و جمع و بحثه رو دست بگیره
چشمای من دنبال آوا میگشت
که بتونم براندازش کنم
چشمام افتاد بهش و روش دقیق شدم
خیلی بهتر از چیزی بود که تو عکسا دیده بودم
چشمای درشت
بینی کشیده
موهای بلوند
صورت کشیده و استخونی
و به تمام معنا زیبا
مهرداد هم از حق نگذریم خوشگل بود و فیس خوبی داشت، حتی از خود منم خوش فیس تر بود.
من و مهرداد شروع کردیم از در و تخته گفتن
بامزه تر از خود واقعی مون شده بودیم
پرحرف تر حتی!
بهرحال باید معامله رو جوش میدادیم
ولی دخترا در طول مکالمه ساکت!!
یه بیست دقیقه ای حرف زدیم من و مهرداد
یهو من گفتم مهرداد میخوای من و تو یه کم خفه شیم تا آیدا و آوا هم صحبت کنن و صداشون رو بشنویم
مهرداد خندید و گفت آفرین چه پیشنهاد خوبی دادی سیاوش
آیدا و آوا با شرم و سیاست زنانه شون آروم آروم اومدن تو گود و و شروع کردن خودنمایی کردن
من فقط حواسم به آوا بود
صداش، لحنش، مدل حرف زدنش، زبان بدنش و تقریبا از محتوای حرفهاشون چیزی نمیشنیدم
چون برام خیلی جذاب و لوند بود
به زبون دیگه تایپ خودم بود
البته اینم بگم که مهرداد هم قفل بود رو آیدا 😂
یه چند دقیقه ای دخترا هم صحبت کردن از همه جا
بچه ها، کاراشون، چند وقته ازدواج کردیم و این چیزا
یهو من پریدم وسط حرفشون و گفتم آیدا و آوا
حستون چطوره الان؟
شوک شدن!
گفتم حستون رو بگین؟ اوکیاین؟ نیستین؟
بعد چند ثانیه مکث هر دو گفتن آره خوبیم، اوکی ایم
و من فهمیدم که من و مهرداد گل رو زدیم😎
مجموعا حول و حوش ۴۰ دقیقه صحبت کردیم و آخرش من گفتم خوب مهرداد و آوای عزیز اگر موافق باشین ۵ شنبه همین هفته خونه ما در خدمتتون هستیم
آیدا از زیر زد به پام، مشخص بود شوکه شده، انتظار این دعوت یهویی رو نداشت
به روی خودم نیاوردم
مهرداد گفت ما اوکی ایم
گفتم نه نظر آیدا و آوا مهمه، من و تو که معلومه از خدامونه
همه خندیدیم
آیدا پشت من دراومد گفت آره بچه ها بیاین در خدمتیم
آوا هم گفت باشه مشکلی نیست
میایم پیشتون
و تمام 😎😈
من و مهرداد ماموریت ناممکن رو ممکن کرده بودیم و به تحقق فانتزی مون نزدیک شده بودیم
البته که قبلش دوتایی باهم بسته بودیم که هر ۴ نفر باید حسشون و خواسته شون در لحظه اوکی باشه وگرنه هیچ کاری انجام نمیشه
همون ضرب المثل یا همه یا هیچکس رو باهم قرارداد کرده بودیم چون جفتمون اصلا نمیخواستیم آیدا و آوا رو تو موقعیتی قرار بدیم که چیزی باب میلشون نباشه و کلا از فضای فانتزی زده بشن.
قطع کردیم
آیدا به من گفت سیاوش جدی جدی دعوتشون کردی؟
گفتم آره عشقم چیه مگه
گفت بابا ما نمیشناسیمشون که
گفتم عزیزم خوب الان دیدمشون و مشخص بود که به ما میخورن، حالا بذار بیان اگر اوکی نبودیم کاری نمیکنیم که، فقط میشینیم پیک میزنیم
چون میدونست برای من خیلی مهمه چیزی که میگم و بهت اعتماد داشت قبول کرد و گفت:
باشه پس ببینیم چی میشه، ببینیمشون 🤗
دیگه همه چیز نهایی شده بود
قرار فیکس شد
و ما رسیدیم به ۵ شنبه
اولین دیدار
اولین دیت خانوادگی
اولین تجربه فانتزی
اولین سکس ضربدری
و…
نوشته: سیاوش
12 پاسخ به “ضرب عاشقانه (۱)”
در برابر داستان های سایت حداقل لول بالاتریهبنظرم ادامش جذاب باشه
تا حالا که ضرب عاشقانه ندیدیم
سیاوش جانقلم شیوا و روانی داری اما سعی کن توی هر قسمت از داستانت لااقل یه مورد سکس وجود داشته باشه
عالی فقط پارسی را پاس بداریم
اینقدر بدم میاد از آدمایی مثل تو که همه رو درب و داغون میبینن خودشونو سطح بالا .یکی نیست بگه که خودتون درب و داغون بودید کسی بهتون پا نمیداد یکی داغونتر از خودتون اومد با هم مچ شدید مرتیکه گلابی
(بگذریم از چند و چون اون فضا و کیسهای درب و داغون که اگر بخوام راجع به اونا بنویسم)پسر جان همه زوج ها محترم هستند و اگر دوست داری دیگران بهت احترام بذارن حداقل شما هم نباید بی احترامی کنی.داستانت جالب میشه اگر قبل از ارسال یکبار خودت بخونی و ویرایش و اصول اولیه نگارش رو رعایت کنی.
قشنگ بود دمت گرم
ازینکه هیچ لایکی نگرفتی معلومه بدرد بخور ننوشتی
شروع خوبی بود. طبق قاعده و اصول اولیه آشنایی پیش رفت. نگارش خوبی داری .نکته هایی رو که دوستان اشاره کردن رعایت کن . مخصوصا اینکه تو هر قسمت یه ماجرای سکس رو بنویسی . توی همین قسمت میتونستی یکی از ربطه خودت و خانمت رو به قلم بیاری تا جذابیت داستان فزایش پیدا میکرد.اولین نفر لایک میکنم . چون معلومه بلدی بنویسی
ادامه بده. داستان ضربدری توی سایت خیلی کمه.
درود… خوب بود… لطفا ادامه بدید
جالب بود