ضربه‌ی عمو و انتقام من (۲)

با دلنیا رفتیم سمت بیمارستانی ک بستری شده بود و اسمشو گفتیم گفتن تو آی سی یو هست یه چند ساعتی هست بهوش اومده ولی اجازه ملاقات نداره برید با دکترش صحبت کنید
رفتیم تو آی سی یو ک دیدم عمو و بابام و زن عمو مامانم اونجان عموم بلند شد جلوی نامزدم یه کشیده زد زیر گوشم ک خیلی تعجب کردم
گفت نمک به حروم بخاطر تو دخترم این بلارو سر خودش آورده الان رفتی این دختره رو هم همراه خودت آوردی و چندتا فحش بهش داد دلنیا ناراحت شد رفت
رفتم دنبالش گفتم میدونی ک از همه دنیا بیشتر دوستت دارم تو برو تو ماشین منم میام
سوییچ رو دادم بهش رفت سمت ماشین
برگشتم رفتم پیش دکترش گفت پس تو پسر عموش هستی ک از وقتی بهوش اومده میگه تورو میخواد ببینه
گفتم بله
اجازه داد برم داخل پیش دختر عموم رفتم دیدمش انگار قرص خورده بود بعد رگ خودشم زده بوده ک زن عموم میفهمه سریع میارن تو بیمارستان و نجاتش میدن
منو دید شروع کرد گریه کردن گفت من چی کم داشتم ک تو اونو به من ترجیح دادی نکنه بخاطر اینکه ازت بزرگتر بودم

گفتم خیلی خوبی و هستی ولی من تورو مثل خواهرم میدیدم ما برای هم نبودیم اینکه دوسال از من بزرگ تر بودی هم دلیلش نیست
نمیدونستم چی بگم ک قانع بشه ولی براش آرزوی خوشبختی کردم گفتم من دوستت دارم ولی نه مثل یه زوج اگه عروس بشی برات سنگ تموم میزارم
خدافزی کردم ولی جوابمو نداد منم اومدم بیرون ناراحت بودم از همه خداحافظی کردم رفتم سمت ماشین
دلنیا تو ماشین بود حرکت کردیم سمت خونه
تو راه ازم پرسید ک چیشد و چی گفت بهت ک بهش توضیح دادم همه چیو و بهش گفتم ناراحت نباشه از عموم ک گفت میدونه ناراحتن و حق داد بهشون
دختر عموم مرخص شده بود انگار زن عموم بهش گفته بود ک عموم زده تو گوشم و به دلنیا فحش داده زنگ زده بود عذرخواهی کنه ک گفتم مشکلی نیست و اونم بخشیده با دلنیا صحبت کردن و دلنیا گفت ک میدونه ناراحت بودن و حق داده بهشون
دخترعموم آرزوی خوشبختی برامون کرد و قطع کرد.
رفتی سمت خونه پدر خانومم گفتم برای اینکه دست خالی نریم یکم کادویی چیزی بگیریم برای همه یه وسیله با نظر خانومم گرفتیم و رفتیم
رسیدیم دلینا اومد در رو باز کرد دید دلنیا ابجیش پشت دره سریع بغلش کرد و کلی خوش بش کردن رفتن من وسیله هارو برداشتم رفتیم داخل و من کادو هارو به هرکدوم دادم دلنیا برای دلینا یه لباس شبیه خودش گرفته بود ک من گفتم باز میخوایین من گیج بشم و خندیدن
شبرو آن جا موندیم
هنوز وقت خواب نشده بود ک رفتیم تو اتاق دلنیا رفتم بغلش کردم ک گفت نه اینجا نمیشه گفتم نمیتونم طاقت بیارم من تورو میخوام همینکه روزی چند دفعه بهت حمله نمیکنم خداروشکر کن خندید
ولی میگفت نه ممکنه خانوادم بفهمن هنوز کسی نخوابیده و خجالت میکشم ک با اصرار من راضی شد دلنیا خودش لباسشو در آورد و یه ست لیمویی خوشگل زیرش لباساش پوشیده بود ک من با دیدنش شهوتم چند برابر شد و شروع کردم از روی سوتین سینه های خوشگلش رو مالیدن اونم با دست جلوی دهنش رو گرفت آروم ناله میکرد و خوابید روی تخت آروم دستمو بردم پشت کمرش و سوتین رو باز کردم درش آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش داشت صدای ناله خودشو خفه میکرد ک صداش بیرون نره این منو بدتر وحشی میکرد دستمو بردم سمت کصش و شروع کردم به مالیدن کصش آه نالش زیاد شد دستشو برداشتم و شروع کردم باهاش لب گرفتن ک توی دهنم ناله میکرد
گفت بسه کشتیم زود بکن تا کسی نفهمیده گفت لباسای خودمو درآوردم و افتادم روش شرتشو کشیدم پایین سرمو بردم وسط پاهاش و کصشو میخوردم
برش گردوندم روی شکم خوابید از پشت شروع کردم به خوردن کصش خوشگل و خوشمزه اش و اونم سرشو تو بالشت فشار میداد نفس عمیق میکشید زیاد خیس شده بود کصش
کیرمو گذاشتم از پشت تو کصش یکم بازیش دادم خیس ک شد تا آخر کردم تو کصش ک یه آه بلند کشید و سرشو فرو کرد بیشتر تو بالشت منم خوابیدم روش و تلمبه میزدم فضا ساکت بود پ فقط ناله ای ریز دلنیا تو اتاق میومد و من داشتم پشت گردنشو میبوسیدم گوشاشو میخوردم ک باعث شد دلنیا بیشتر تحریک بشه و ارضا شد و بیشتر از همیشه آبش اومد و تخت خیس شد نفس نفس میزد و میگفت بسه نمیتونه گفتم دلت میاد من نشم گفت قول بده زود بیایی گ گفتم باشه داشتم ادامه میدادم ک دلینا یه دفعه در رو باز کرد و من روی دلنیا بودم سریع خودمو انداختم کنار و پتو رو انداختم روی دوتامون ک سریع رفت بیرون
دلنیا خجالت کشید ک خواهرش اومده تو سریع لباس پوشید رفت بیرون منم ارضا نشده بودم و لباس پوشیدم اجبار
تو اتاق نشستم بعد یه ده دقیقه منم رفتم بیرون دیدم خواهرا هر کدوم یه گوشه نشستن و خجالت می‌کشن تو صورت همدیگه نگاه نمیکنند منم رفتم به اشکان برادرشون گفتم بریم دور دور ک گفت آره بریم خوشحال شد
به خواهراش اصرار کرد ک اونام بیان ولی گفتن نه ک ناراحت شد گفت قهرم باهاتون ک اونا راضی شدن رفتیم سمت ماشین من نشستم پشت فرمون اشکان سریع نشست کنار من سمت شاگرد دلنیا و دلیناهم عقب نشستن رفتیم تو شهر یه چندتا دور زدیم کنار یه‌ سوپری نگه داشتم با اشکان پیاده شدیم چیپس و پفک گرفتیم برای دخترا هم من پاستیل و لواشک گرفتم برگشتیم دادم بهشون تشکر کردن و برگشتیم خونه رفتیم خوابیدیم ک من چون ارضا نشده بودم بیضه هام درد میکرد میدونستم امشب دلنیا دیگه بهم نمیده رفتم خودمو تخلیه کردم و خوابیدم
صبح رفتم از خونه بیرون چون دلنیا هم یکم ازم ناراحت بود رفتم سمت طلافروشی یه گردنبند ریز خوشگل براش انتخاب کردم
یادم افتاد دوتا خواهر همه چیشون مثل همه برای دلینا هم گرفتم
یه انگشترم برای مادر خانومم
رفتم خونه دلنیا داشت کمک میداد به مامانش و دلیناهم تو اتاقش بود اشکانم داشت تلویزیون میدید
رفتم پشت سرش جعبه رو بهش دادم تعجب کرد بازش کرد دید گردنبنده گفت برای چیه گفتم مگه کسی بخواد کادو بده باید دلیل داشته باشه ک مامان خندید گفت نه مبارکه
گفتم برای شماهم هست ک اشکان اومد تو اشپزخونه
جعبه مامان رو دادم ک باز کرد انگشتر رو دید بلند شد منو بوسید و گفت پسرم ممنون گفتم به اشکان دلینا رو صدا بزنه بیاد
به دلنیا گفتم اینم برای دلیناست تو بهش بده ک گفت باشه و اومد داد بهش
به اشکان گفتم من گفتم خودم تو رو ببرم هرچی دوست داشتی بگیری ک گفت اخ جون باهم رفتیم بیرون برای خودش یه توپ فوتبال جدید گرفت گفت اون قدیمی شده خندیدیم اومدیم خونه انگار خواهرا باهم حرف زده بودن و خجالتشون ریخته بود
شب‌ رفتیم بخوابیم من این دفعه در رو قفل کردم نگاه کرد بهم گفت چرا قفل کردی گفتم مثل دیشب زد حال نخوریم خندید گفت امشب خبری نیست ک ضدحال بخوریم
رفتم سمتش گفتم دلت میاد اذیتم کنی خندید گفت اره ک دلم میاد سریع لباشو بوسیدم دوتامون سریع لخت شدیم من خوابیدم زیر و بهش گفتم بیاد روی من حالت 69 بشیم اومد من شروع کردم به خوردن کصش و انگشت کردن سوراخ کونش و اونم کیر منو گذاشته بود دهنش داشت میخورد و ناله میکرد اینقدر ادامه دادم تا ارضا شد لرزید ابش ریخت تو دهنم
من اومدم بالا پاهاشو هفتی باز کردم کیرمو گذاشتم توی کس داغش ک دستشو گذاشت جلوی دهنش یه آه طولانی کشید ادامه دادم و توی کصش تلمبه میزدم صورت منو برد نزدیک و لب میگرفتیم ک ارضا شدم و ریختم توی کصش
برش گردوندم ک گفت میخوای چکار کنی گفتم این کون خوشگلتو میخوام دیگه گفت نه تورو خدا اذیت میشم قبول نکردم یه کرم رفتم اوردم بیشتر بازی کردم قبلا کرده بودم کونشو ولی گفتم دردش نیاد کیرم ک انگار خوشحال بود اصلا نخوابیده بود گذاشتم جلوی سوراخ کونش آروم فشار دادم سرش رفت تو دیدم داره چنگ میزنه تخت رو صداش خفه میکنه درآوردم باز کرم زدم به سوراخش و کیرم این دفعه فشار دادم نصف کیرم رفت داخل روش خوابیدم دیدم میگه تورو خدا در بیار از کس بکن جر خوردم درد داره ولی در نیاوردم گذاشتم تو کونش باشه یکم ک عادت کرد شروع کردم تلمبه زدن خیلی اه نالش زیاد شده بود با اینکه سرش تو بالشت بود و منو حشری کرده بود ک گفت داره ارضا میشه
منم نزدیک بودم تلمبه زدم و با همدیگه ارضا شدیم و منم ریختم تو کونش
دستمال اوردم گذاشتم روی سوراخ کونش که آبم نریزه روی تخت و خودم لباس پوشیدم رفتم سمت سرویس
کنار اتاق بود کیرمو شستم و برگشتم دیدم لباس پوشیده رنگ سفیدش قرمز شده بود رفتم بوسیدمش تشکر کردم گفت خیلی بیشعوری اذیتم کردی ک انقدر بوسش کردم خندید رفت سرویس اومد اونم و خوابیدیم صبح شد و برگشتیم سمت خونه خودمون ک بعد سه ماه ک چند شبی یه دفعه برنامه داشتیم
دلنیا ازم شیرینی خواست ک گفتم شیرینی برای چی ک گفت بده بعد بهت میگم
گفتم خوب باشه چی میخوای گفت گفت سلیقه خودمو دوست داره ک رفتم برای یه گوشواره گرفتم اومدم
تو یه جعبه شیک دادم بهش اونم یه جعبه داد بهم گفت باهم باز کنیم گفتم باشه یک دو سه گفت باز کردیم دیدم جواب سونوگرافی هست و دوقلو حامله اس کلی خوشحال شدم و بغلش کردم بوسیدمش گفتم چند وقته گفت من خودم دو هفته اس فهمیدم میخواستم تو یه روز خوب سوپرایزت کنم
بهش گفتم فک کنم اون روز ک خونه خودتون بودیم گل دو تا حساب شده و دوقلو داریم خندید مشت زد بهم گفت خیلی بیشعوری
یه مهمونی گرفتیم خانواده خودمو و دلنیا رو دعوت کردیم و بهشون گفتیم همه خوشحال شدن و بابام یه ماشین به نام خانمم کرد پدر خانمم یه باغ تو شهر خودشون رو داد بهمون و همه خوشحال بودیم
من کافه رو جمع کرده بودم و پیش بابام بودم دیگه همه منو میشناختن و میگفتن پسر حاجی و با اعتبار بابام کلی جلو افتاده بودم رفته بودیم سیسمونی برای دوقلو ها گرفته بودیم اتاق رو درست کرده بودیم برای خانومم کیف و کفش گرفته بودم ک گفت یچی یادت رفت گفتم چی گفت دلینارو گفتم عه راست میگی شما همش شبیه همین برای اونم گرفتم
دوماه دیگه خانومم تاریخ زایمان داشت تو شرکت پیش بابام بودم ک عمو کوچیکم زنگ زد به بابام باهم صحبت کردن بابام بهم ریخت ناراحت شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتم چی شده چیزی نگفت فک کردم مادرم طوریش شده
رسیدیم دیدم مامانم یه گوشه اس داره اشک میریزه عمو کوچیکم ک خیلی باهم رفیق بودیم بالاسرشونه عمم هم کنار مامانم نشسته و چند تا مامور هم اونجا بودن
گفتم چی شده عموم بغلم کرد و کلی گریه کرد با کلی اصرار بهم گفت ک دلنیا وقتی داشته میرفته دکتر یه ماشین بهش میزنه و فرار میکنه وقتی میرسوننش بیمارستان بچه ها سقط میشن و خودشم بعد یه ساعت میمیره تو بغل عموم بودم ک دیگه نفهمیدم و افتادم زمین…

ادامه دارد
میخواستم توی این قسمت تمومش کنم ک طولانی میشد قسمت بعدی رو مینویسم و زود اپلود میکنم

نوشته: گرگ سیاه

ادامه…

بازدید 19,565

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “ضربه‌ی عمو و انتقام من (۲)”

  1. داستانت خیلی رویایی و اتفاقات فانتزی و فیلمفارسیه…تو واقعیت یک درصد هم ممکن نیست…اما نوشتن غلط کم نداشتی نمونه:خدافزی کردم ولی جوابمو نداد…خداحافظی

  2. این وقایع فقط برای کسی که شرایط مالی خوبی داره اتفاق میافته نه برای همه مردم که شرایط مالی خوبی ندارند . این که یکسره کادو طلا بگیری و برای مادر زنت و خواهرش طلا بگیری تقریبا باید وضعیت مالی خوبی داشته باشید ،‌ اینو گفتم که تاثیر روی خانم ها و دخترها نگذاره .

  3. دوست من دلنیا رو میکردی دلینا … و مغز پدر زنتو گاییدم با این اسامی… کسخول

  4. آبت و ریختی تو کو… نتمزدت و سریع درجا کردی تو کونش و اونم از لذت جیغ میزد؟برای اولین بارم داشت از کون میداد؟

  5. داداش پشمااام ریختادامش بده لطفایه داستان درس درمدن بعد چن وقت تو این سایت دیدم بلاخره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید