من یه مرد 36 ساله م که به پست ترین حالت یک بشر سقوط کردم، یک مرد که زنش رو جلوش میکنن، به مشتری های زنش سرویس میده و بدتر از همه اینکه از سکس زنش با دیگران لذت میبره، حتی گاهی تو سرویس به مشتری ها، به زنش کمک میکنه، اما چی شد که من تا این حد سقوط کردم؟!
من تو بازار موقعیت خوبی داشتم، خونه و ماشین داشتم و کار پردرآمدی هم داشتم، سفرهای خارجی میرفتم و با یکی از خوشگلترین دخترهای تهران ازدواج کرده بودم، مرضیه که الان 33 سالش هست پنج سال پیش با من ازدواج کرد، ازدواج ما خیلی سنتی بود و از اونجایی که وضعم خوب بود به مشکلی نخوردیم و خیلی راحت ازدواج کردیم. مرضیه قدش 172 هست و با هیکل مانکنی که داره واقعا جذابه، به خودش میرسه و ترکیب بدن جذاب و صورت زیبا آرزوی هر مردی هستش.
مشکل من از دو سال پیش شروع شد، از جایی که با مهیار آشنا شدم و باهم شریک شدیم، اولش همه چی خوب بود اما به مرور زمان محیا سود کامل رو دریافت میکرد و من چک اجناس رو میکشیدم، اون میخورد و من چک می کشیدم، چک پشت چک، تا یک روز که دیدم چند میلیارد بدهی دارم و مهیار هم دیگه خبری ازش نیست. من موندم تعداد زیادی طلبکار، اولش بخاطر اعتبارم صبر میکرد اما کار به جایی رسید که طلبکارها پولشون رو میخواستن، پس مجبور شدم ماشین و خونه رو بفروشم تا به طلبکارها بدم، خودمم چند تا محله پایین تر یه خونه اجاره کردم و با مرضیه از یک خونه 120 متری رفتیم تو یک خونه 55 متری. اما هنوز خیلی مونده بود تا سقوط…
یکی از طلبکار های اصلی من آقای صمدی بود، مرد پولداری که کلی ازش جنس گرفتیم اما نتونستیم پسش بدیم، اونم یک مرد 48 ساله خوشتیپ و هوسرانی بود اما به شدت بی رحم، بعد 6 ماه که نتونستم پولش رو بدم ازم شکایت کرد و حکم جلبم رو گرفت، بار اول اومد دم خونه و با کلی خواهش و التماس قرار شد یک ماه بهم وقت بده،تو این جریان ها چشمش به مرضیه افتاد… و کلی آب دهنش راه افتاد…
یک ماه گذشت و هیچ کسی حاضر نشد بهم پول قرض بده… و بازهم صمدی اومد دم خونه با مامور، اینبار دیگه راضی نشد بهم مهلت بده، هر چقدر من و مرضیه اصرار کردیم حتی یک قدمم عقب نشست، فقط خیلی یواش بهم اشاره کرد که بیاییم اونورتر و به مامور گفت یکم اجازه بده خصوصی صحبت کنیم، من موندم و مرضیه و صمدی…
بدون هیچ مقدمه ایی صمدی بهم فهموند که اگر مهلت میخوام باید اجازه بده با مرضیه بخوابه، من از شدت عصبانیت میخواستم جرش بدم که مامور جلوم رو گرفت، دست بند بود که خورد به دستم و با قاطعیت گفتم که فکرش رو از سرت بیرون کن، حاضرم زندان برم اما حتی نمیذارم دیگه چشمت به زنم بیفته…
مرضیه هم از فرط گریه داشت از حال میرفت، وقتی منو داشتن سوار ماشین میکردن که ببرن کلانتری صمدی رو کرد به مرضیه که اگر میخوای شوهرت رو بیرون ببینی بهتر تو تصمیم درست تری بگیری…
اون شب رو داخل بازداشتگاه خوابیدم تا صبح بریم دادسرا و از اونورم ببرنم زندان… شب سختی بود…
صبح به جایی اینکه ببرنم دادسرا دیدم صدام کردن و بردن اتاق افسر نگهبان، اونجا دیدم صمدی نشسته و شیرفهمم کردن که حاضرن شش ماه دیگه بهم وقت بده به شرطی که یه چک جدید با سودش بهش بدم، ازم معذرت خواهی کرد بابت دیروز و کلی از دلم درآورد.
مرضیه بیرون کلانتری منتظرم بود و بهم گفت که با صمدی صحبت کرده و ازش خواسته بهم وقت بده و اونم قبول کرده… اولش یکم شک کردم و ازش ناراحت شدم که چرا با این کثافت صحبت کرده…
رفتیم خونه و من که صبحانه نخورده بودم صبحانه و ناهار رو یکی کردیم کنار هم یه چیزی خوردیم،،،
احساس کردم مرضیه یه چیزی میخواد بهم بگه روش نمیشه… این حس و حال سنگین بینمون تا شب پابرجا بود، شب هم برخلاف اینکه حس و حالی نداشتم باهاش سکس کردم که اصرار اون بود، تو تخت دراز کشیده بودیم که یهو شروع کرد به صحبت کردن، وقتی رفته بود پیش صمدی بازهم صمدی حرفش رو تکرار کرده بود، و اینکه به نظر مرضیه رفتن من به زندان هیچ کمکی بهمون نمیکنه و اون تنها اینجا چه باید بکنه و چطور باید خرج زندگیش رو بده، خیلی اشک ریخت و تو تک تک حرفهایی که میزد عصبانیت من هی بیشتر میشد تا اینکه حرف آخر رو زد، اینکه فقط یکبار به خاطر من حاضر این کار رو بکنه… با شنیدن این حرف یک کشیده محکم زدم تو صورتش، صدای هق هقش کل اتاق رو برداشت، دلم به حالش سوخت، بغلش کردم و ازش خواستم تمومش کنه، اما مجدد با گریه گفت فردا باید بهش جواب بدیم و چک جدید رو بهش بدیم وگرنه باید برم زندان…
بازهم اون شب نتونستم بخوابم، کلی فکر و خیال به سرم زد… قرار بود فردا ساعت 10 صمدی بیاد یا چک رو بگیره با چیزی که میخواد یا با مامور بیاد و من دیگه اینبار واسه همیشه برم زندان…
از اون طرف التماس های مرضیه کم کم داشت مثل یک موریانه تعصبم رو میخورد و کم کم داشتم راضی میشدم، نمیخواست اینجا تنها بمونه و میگفت بدون من میمیره، قول داد فقط جسمش رو در اختیار صمدی میذاره و روحش تا ابد واسه من میمونه، عاشقم بود و بخاطر عشق هر کاری میکرد، منم دیوونه وار دوستش داشتم از فکر اینکه با کسی شریک بشم دیوونه میشدم، ترجیح دادم تو پذیرایی بخوابم.
صبح اما با صدای مرضیه بیدار شدم، دیگه هیچی به ذهنم نمیرسید، بازهم به گریه افتاد، بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم گفتم هر کاری دلت میخواد بکن…
حتی نای خوردن چیزی نداشتم… صمدی زودتر از 10 بود که رسید و وارد شد، مستقیم انگار خونه خودش باشه نشست روی مبل تو پذیرایی و گفت : خوب! فکراتونو کردید؟! مرضیه با چشمهای قرمز سرش رو به نشونه تایید تکون داد… دیدم صمدی یه لبخند کثیفی کرد و مثل یک کفتار که به طعمه ش نگاه میکنه به مرضیه نگاه کرد، با خنده گفت چک جدید رو بنویس و من سر شب میام و تا صبح هستم… داشتم دیوونه میشدم،به اصرار مرضیه چک جدید رو نوشتم و به محض اینکه صمدی بیرون رفت منم نتونستم تو خونه بمونم و زدم بیرون و تا عصر تو خیابونها چرخ میزدم، دوست داشتم شب که میرم خونه بفهمم همه چی دروغ بوده و من خواب بودم، اما وقتی رسیدم خونه دیدم مرضیه یه دکلته مشکی پوشید و یه آرایش ملایم کرده بود که خیلی خوشگل تر شده بود، اونجا بود که فهمیدم همش واقعیته، کلی قربون صدقه م رفت و ازم خواست بهش اطمینان داشته باشم…
حدود ساعت 8 صمدی بازهم اومد، من دیگه نمیتونستم چیزی بگم یا کاری بکنم، فلج شده بودم، با عصبانیت و چشمهای خیس رفتم تو اتاق کارم و روی صندلی توی اتاقم دراز کشیدم تا زنم با طلبکارم راحت باشه… انگار یه چیزی درون من مرده بود…
صدای خنده های صمدی داشت کر میکزد منو، انگار بدترین صدای عمرم رو می شنیدم، بعد یه مدت سکوت برقرار بود و دیدم صدای اه و ناله مرضیه بلند شد، اومدم کنار درب و از لای در دیدم صمدی داره کس مرصیه رو میخوره در حالیکه مرضیه لخت روی مبل نشسته، بعد صمدی بلند شد و سر مرضیه رو کشید سمت کیرش و به زور کیرش رو کرد داخل دهن مرضیه، اولش کلی انکار کرد و میخواست بفهمونه نمیخوره، اما صمدی با خشونت کیرش رو داخل دهن مرصیه کرد و مجبورش کرد واسش ساک بزنه، اولش خودش تو دهن مرضیه عقب جلو میکرد اما بعدش با دستش به زور از موهای مرضیه گرفت و عقب و جلو کرد، صورت مرضیه از نرسیدن هوا داشت کبود میشد، میخواستم برم داخل و نذارم دیگه این مسئله جلوتر بره اما انگار یه چیزی درونم نمیذاشت اینکار رو بکنم، انگار به سرنوشتم عادت کرده بودم، بعد چند دقیقه ساک زدن مرضیه احساس کردم چشمهای مرضیه خمار شدن و داره حشری میشه، همونجا بود که صمدی مرضیه رو مجدد روی مبل گذاشت و خودش روش قرار گرفت و شروع کرد به کردن مرضیه، اولش خیلی سعی میکرد صدایی نده اما به مرور زمان صدای اه و ناله مرضیه بلند شد، طوری که انگار داره تو اوج لذته و خوشش اومده…
نیم ساعت یک بند به چند روش مختلف مرضیه رو کرد… اخرشم ارضا شد و آبش رو روی سینه های مرضیه ریخت.
بعد بلند شد و مرضیه رو برد حموم و از صدای داخل مشخص بود اونجا هم بازداشت مرضیه رو میکرد…
وقتی از حموم بیرون اومدن علاوه بر صدای خنده صمدی صدای خنده مرضیه هم میومد، بله، من دیگه همه چیزم رو از دست دادم، حتی زنم رو…
بعد از خوردن شام دو نفری باهم رفتن داخل اتاق و تا صبح صدای سکسشون تو گوش من میپیچید، نمیدونم کی خوابم برد، اماصبح با صدای مرضیه بیدار شدم، صمدی رفته بود، مرضیه ازم عذر خواست و می خواست از دلم در بیاره، مجبورم کرد بشینم پای میز صبحونه و یه چیزی بخورم، اونجا بود که بازهم سقوطم رو کامل می کرد، بهم گفت با اتفاق دیشب دیگه نمیتونیم مثل سابق بشیم، اون یه چیزی درونش بیدار شده بود که نمیذاشت همون زن خونگی سابق باشه، میخواد بتونه زندگی مرفه سابقش رو داشته باشه و با من هم دیگه نمیتونه سکس داشته باشه.
صمدی بهش گفته بود شوهر تو نمیتونه شش ماه دیگه هم پولش رو بده، پس بهتر تو بهش کمک کنی… اونم اینطوری که اون از این به بعد جنده صمدی باشه و هر وقت خواست میتونه با مرضیه سکس کنه، و در عوض مشتری بهش معرفی میکنه تا بتونیم پول بدهی هامون رو تسویه کنیم، البته من میتونم طلاقش بدم یا باهاش همراهی کنم، در اصل اینبار داشت بهم خبر میداد و نظر من مهم نبود.
اگر میخواستم بمونم فقط یک شرط داشت، اینکه غیرت رو تو وجودم از بین می بردم و اونم فقط یک راه داشت، اینکه من برده کونی زنم بشم و اونم جنده بشه، من هیچ راهی نداشتم، یعنی دیگه خط قرمز رو رد کرده بودم و خیلی فرق نمیکرد یک متر رد بشم یا صد متر، پس قبول کردم.
با تایید من مرضیه زنگ زد به صمدی و تایید رو داد، بعد یک ساعت پیک یک بسته واسمون آورد که داخلش یک دیلدو کمری بود، بنا به نقشه صمدی من باید کونی میشدم، پس باید به مرضیه میدادم، به همسر سابقم و میسترس جدیدم.
مرضیه بدون حروم کردن وقت قلاده ایی که داخل بسته بود رو گردنم بست و با دیلدو منو یکساعت ممتد کرد، البته که اول با دست باز کرد و چندین ساعت زمان برد…
راستش داشت خوشم میومد از شرایط جدید، اینکه خوشگلترین زن شهر منو میکنه و خودش جنده ست، یه تحقیر طبقاتی، من ته هرم تحقیر بودم. برده یه جنده.
شب مجدد صمدی اومد، من باید با قلاده جلوش میرفتم و بهش خوش امد میگفتم، هرچی مرضیه میگفت انجام دادم، حقم بود، آدم بی عرضه ایی مثل من باید به اینجا میرسید.
صمدی جلوی من مرضیه رو کرد و مرضیه قربون صدقه کیر کلفت صمدی میشد و ازش میخواست شدیدتر بکنتش.
اما همه برنامه این نبود، حدود ساعت 9 بود که زنگ در خورد، سه نفر دیگه بودن که با صمدی هماهنگ کرده بودن که امشب با مرضیه بخوابن… من در رو وا کردم و دعوتشون کردم داخل، مرضیه که لخت بود دعوتشون کرد داخل اتاق و سه نفر دیگه هم داخل اتاق شدن، منم داخل پذیرایی موندم و به صمدی خدمت میکردم، صدای جیغ مرضیه بلند بود، حدود دو ساعت اون تو بود و وقتی اومد بیرون با لبخند مسمومی صورتش پر از اب کیر بود، با اشاره صمدی مرضیه بهم دستور داد تمام ابم رو لیس بزنم، چندشم میشد حتی بهش دست بزنم اما با تشری که مرضیه بهم زد چشمام رو بستم و صورتش رو لیس زدم… مزه شور آب کیر چیزی بود که باید بهش عادت میکردم
من دیگه عادت کردم، به حقارت، به ناچیزی و به همه اون مرد های رنگارنگی که هرروز میومدن خونه مون، مرضیه خیلی زود تبدیل شد به یک جنده حرفه ایی، و با پولی که در می آورد رفتیم سعادت آباد یک خونه بزرگ اجاره کردیم، من خدمتکار خونه بودم و صمدی هم مرد خونه.
این سقوط بود، سقوط مردی که یه روزی همه چیز داشت و الان تبدیل شده بود به یک بی همه چیز
من تو بازار موقعیت خوبی داشتم، خونه و ماشین داشتم و کار پردرآمدی هم داشتم، سفرهای خارجی میرفتم و با یکی از خوشگلترین دخترهای تهران ازدواج کرده بودم، مرضیه که الان 33 سالش هست پنج سال پیش با من ازدواج کرد، ازدواج ما خیلی سنتی بود و از اونجایی که وضعم خوب بود به مشکلی نخوردیم و خیلی راحت ازدواج کردیم. مرضیه قدش 172 هست و با هیکل مانکنی که داره واقعا جذابه، به خودش میرسه و ترکیب بدن جذاب و صورت زیبا آرزوی هر مردی هستش.
مشکل من از دو سال پیش شروع شد، از جایی که با مهیار آشنا شدم و باهم شریک شدیم، اولش همه چی خوب بود اما به مرور زمان محیا سود کامل رو دریافت میکرد و من چک اجناس رو میکشیدم، اون میخورد و من چک می کشیدم، چک پشت چک، تا یک روز که دیدم چند میلیارد بدهی دارم و مهیار هم دیگه خبری ازش نیست. من موندم تعداد زیادی طلبکار، اولش بخاطر اعتبارم صبر میکرد اما کار به جایی رسید که طلبکارها پولشون رو میخواستن، پس مجبور شدم ماشین و خونه رو بفروشم تا به طلبکارها بدم، خودمم چند تا محله پایین تر یه خونه اجاره کردم و با مرضیه از یک خونه 120 متری رفتیم تو یک خونه 55 متری. اما هنوز خیلی مونده بود تا سقوط…
یکی از طلبکار های اصلی من آقای صمدی بود، مرد پولداری که کلی ازش جنس گرفتیم اما نتونستیم پسش بدیم، اونم یک مرد 48 ساله خوشتیپ و هوسرانی بود اما به شدت بی رحم، بعد 6 ماه که نتونستم پولش رو بدم ازم شکایت کرد و حکم جلبم رو گرفت، بار اول اومد دم خونه و با کلی خواهش و التماس قرار شد یک ماه بهم وقت بده،تو این جریان ها چشمش به مرضیه افتاد… و کلی آب دهنش راه افتاد…
یک ماه گذشت و هیچ کسی حاضر نشد بهم پول قرض بده… و بازهم صمدی اومد دم خونه با مامور، اینبار دیگه راضی نشد بهم مهلت بده، هر چقدر من و مرضیه اصرار کردیم حتی یک قدمم عقب نشست، فقط خیلی یواش بهم اشاره کرد که بیاییم اونورتر و به مامور گفت یکم اجازه بده خصوصی صحبت کنیم، من موندم و مرضیه و صمدی…
بدون هیچ مقدمه ایی صمدی بهم فهموند که اگر مهلت میخوام باید اجازه بده با مرضیه بخوابه، من از شدت عصبانیت میخواستم جرش بدم که مامور جلوم رو گرفت، دست بند بود که خورد به دستم و با قاطعیت گفتم که فکرش رو از سرت بیرون کن، حاضرم زندان برم اما حتی نمیذارم دیگه چشمت به زنم بیفته…
مرضیه هم از فرط گریه داشت از حال میرفت، وقتی منو داشتن سوار ماشین میکردن که ببرن کلانتری صمدی رو کرد به مرضیه که اگر میخوای شوهرت رو بیرون ببینی بهتر تو تصمیم درست تری بگیری…
اون شب رو داخل بازداشتگاه خوابیدم تا صبح بریم دادسرا و از اونورم ببرنم زندان… شب سختی بود…
صبح به جایی اینکه ببرنم دادسرا دیدم صدام کردن و بردن اتاق افسر نگهبان، اونجا دیدم صمدی نشسته و شیرفهمم کردن که حاضرن شش ماه دیگه بهم وقت بده به شرطی که یه چک جدید با سودش بهش بدم، ازم معذرت خواهی کرد بابت دیروز و کلی از دلم درآورد.
مرضیه بیرون کلانتری منتظرم بود و بهم گفت که با صمدی صحبت کرده و ازش خواسته بهم وقت بده و اونم قبول کرده… اولش یکم شک کردم و ازش ناراحت شدم که چرا با این کثافت صحبت کرده…
رفتیم خونه و من که صبحانه نخورده بودم صبحانه و ناهار رو یکی کردیم کنار هم یه چیزی خوردیم،،،
احساس کردم مرضیه یه چیزی میخواد بهم بگه روش نمیشه… این حس و حال سنگین بینمون تا شب پابرجا بود، شب هم برخلاف اینکه حس و حالی نداشتم باهاش سکس کردم که اصرار اون بود، تو تخت دراز کشیده بودیم که یهو شروع کرد به صحبت کردن، وقتی رفته بود پیش صمدی بازهم صمدی حرفش رو تکرار کرده بود، و اینکه به نظر مرضیه رفتن من به زندان هیچ کمکی بهمون نمیکنه و اون تنها اینجا چه باید بکنه و چطور باید خرج زندگیش رو بده، خیلی اشک ریخت و تو تک تک حرفهایی که میزد عصبانیت من هی بیشتر میشد تا اینکه حرف آخر رو زد، اینکه فقط یکبار به خاطر من حاضر این کار رو بکنه… با شنیدن این حرف یک کشیده محکم زدم تو صورتش، صدای هق هقش کل اتاق رو برداشت، دلم به حالش سوخت، بغلش کردم و ازش خواستم تمومش کنه، اما مجدد با گریه گفت فردا باید بهش جواب بدیم و چک جدید رو بهش بدیم وگرنه باید برم زندان…
بازهم اون شب نتونستم بخوابم، کلی فکر و خیال به سرم زد… قرار بود فردا ساعت 10 صمدی بیاد یا چک رو بگیره با چیزی که میخواد یا با مامور بیاد و من دیگه اینبار واسه همیشه برم زندان…
از اون طرف التماس های مرضیه کم کم داشت مثل یک موریانه تعصبم رو میخورد و کم کم داشتم راضی میشدم، نمیخواست اینجا تنها بمونه و میگفت بدون من میمیره، قول داد فقط جسمش رو در اختیار صمدی میذاره و روحش تا ابد واسه من میمونه، عاشقم بود و بخاطر عشق هر کاری میکرد، منم دیوونه وار دوستش داشتم از فکر اینکه با کسی شریک بشم دیوونه میشدم، ترجیح دادم تو پذیرایی بخوابم.
صبح اما با صدای مرضیه بیدار شدم، دیگه هیچی به ذهنم نمیرسید، بازهم به گریه افتاد، بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم گفتم هر کاری دلت میخواد بکن…
حتی نای خوردن چیزی نداشتم… صمدی زودتر از 10 بود که رسید و وارد شد، مستقیم انگار خونه خودش باشه نشست روی مبل تو پذیرایی و گفت : خوب! فکراتونو کردید؟! مرضیه با چشمهای قرمز سرش رو به نشونه تایید تکون داد… دیدم صمدی یه لبخند کثیفی کرد و مثل یک کفتار که به طعمه ش نگاه میکنه به مرضیه نگاه کرد، با خنده گفت چک جدید رو بنویس و من سر شب میام و تا صبح هستم… داشتم دیوونه میشدم،به اصرار مرضیه چک جدید رو نوشتم و به محض اینکه صمدی بیرون رفت منم نتونستم تو خونه بمونم و زدم بیرون و تا عصر تو خیابونها چرخ میزدم، دوست داشتم شب که میرم خونه بفهمم همه چی دروغ بوده و من خواب بودم، اما وقتی رسیدم خونه دیدم مرضیه یه دکلته مشکی پوشید و یه آرایش ملایم کرده بود که خیلی خوشگل تر شده بود، اونجا بود که فهمیدم همش واقعیته، کلی قربون صدقه م رفت و ازم خواست بهش اطمینان داشته باشم…
حدود ساعت 8 صمدی بازهم اومد، من دیگه نمیتونستم چیزی بگم یا کاری بکنم، فلج شده بودم، با عصبانیت و چشمهای خیس رفتم تو اتاق کارم و روی صندلی توی اتاقم دراز کشیدم تا زنم با طلبکارم راحت باشه… انگار یه چیزی درون من مرده بود…
صدای خنده های صمدی داشت کر میکزد منو، انگار بدترین صدای عمرم رو می شنیدم، بعد یه مدت سکوت برقرار بود و دیدم صدای اه و ناله مرضیه بلند شد، اومدم کنار درب و از لای در دیدم صمدی داره کس مرصیه رو میخوره در حالیکه مرضیه لخت روی مبل نشسته، بعد صمدی بلند شد و سر مرضیه رو کشید سمت کیرش و به زور کیرش رو کرد داخل دهن مرضیه، اولش کلی انکار کرد و میخواست بفهمونه نمیخوره، اما صمدی با خشونت کیرش رو داخل دهن مرصیه کرد و مجبورش کرد واسش ساک بزنه، اولش خودش تو دهن مرضیه عقب جلو میکرد اما بعدش با دستش به زور از موهای مرضیه گرفت و عقب و جلو کرد، صورت مرضیه از نرسیدن هوا داشت کبود میشد، میخواستم برم داخل و نذارم دیگه این مسئله جلوتر بره اما انگار یه چیزی درونم نمیذاشت اینکار رو بکنم، انگار به سرنوشتم عادت کرده بودم، بعد چند دقیقه ساک زدن مرضیه احساس کردم چشمهای مرضیه خمار شدن و داره حشری میشه، همونجا بود که صمدی مرضیه رو مجدد روی مبل گذاشت و خودش روش قرار گرفت و شروع کرد به کردن مرضیه، اولش خیلی سعی میکرد صدایی نده اما به مرور زمان صدای اه و ناله مرضیه بلند شد، طوری که انگار داره تو اوج لذته و خوشش اومده…
نیم ساعت یک بند به چند روش مختلف مرضیه رو کرد… اخرشم ارضا شد و آبش رو روی سینه های مرضیه ریخت.
بعد بلند شد و مرضیه رو برد حموم و از صدای داخل مشخص بود اونجا هم بازداشت مرضیه رو میکرد…
وقتی از حموم بیرون اومدن علاوه بر صدای خنده صمدی صدای خنده مرضیه هم میومد، بله، من دیگه همه چیزم رو از دست دادم، حتی زنم رو…
بعد از خوردن شام دو نفری باهم رفتن داخل اتاق و تا صبح صدای سکسشون تو گوش من میپیچید، نمیدونم کی خوابم برد، اماصبح با صدای مرضیه بیدار شدم، صمدی رفته بود، مرضیه ازم عذر خواست و می خواست از دلم در بیاره، مجبورم کرد بشینم پای میز صبحونه و یه چیزی بخورم، اونجا بود که بازهم سقوطم رو کامل می کرد، بهم گفت با اتفاق دیشب دیگه نمیتونیم مثل سابق بشیم، اون یه چیزی درونش بیدار شده بود که نمیذاشت همون زن خونگی سابق باشه، میخواد بتونه زندگی مرفه سابقش رو داشته باشه و با من هم دیگه نمیتونه سکس داشته باشه.
صمدی بهش گفته بود شوهر تو نمیتونه شش ماه دیگه هم پولش رو بده، پس بهتر تو بهش کمک کنی… اونم اینطوری که اون از این به بعد جنده صمدی باشه و هر وقت خواست میتونه با مرضیه سکس کنه، و در عوض مشتری بهش معرفی میکنه تا بتونیم پول بدهی هامون رو تسویه کنیم، البته من میتونم طلاقش بدم یا باهاش همراهی کنم، در اصل اینبار داشت بهم خبر میداد و نظر من مهم نبود.
اگر میخواستم بمونم فقط یک شرط داشت، اینکه غیرت رو تو وجودم از بین می بردم و اونم فقط یک راه داشت، اینکه من برده کونی زنم بشم و اونم جنده بشه، من هیچ راهی نداشتم، یعنی دیگه خط قرمز رو رد کرده بودم و خیلی فرق نمیکرد یک متر رد بشم یا صد متر، پس قبول کردم.
با تایید من مرضیه زنگ زد به صمدی و تایید رو داد، بعد یک ساعت پیک یک بسته واسمون آورد که داخلش یک دیلدو کمری بود، بنا به نقشه صمدی من باید کونی میشدم، پس باید به مرضیه میدادم، به همسر سابقم و میسترس جدیدم.
مرضیه بدون حروم کردن وقت قلاده ایی که داخل بسته بود رو گردنم بست و با دیلدو منو یکساعت ممتد کرد، البته که اول با دست باز کرد و چندین ساعت زمان برد…
راستش داشت خوشم میومد از شرایط جدید، اینکه خوشگلترین زن شهر منو میکنه و خودش جنده ست، یه تحقیر طبقاتی، من ته هرم تحقیر بودم. برده یه جنده.
شب مجدد صمدی اومد، من باید با قلاده جلوش میرفتم و بهش خوش امد میگفتم، هرچی مرضیه میگفت انجام دادم، حقم بود، آدم بی عرضه ایی مثل من باید به اینجا میرسید.
صمدی جلوی من مرضیه رو کرد و مرضیه قربون صدقه کیر کلفت صمدی میشد و ازش میخواست شدیدتر بکنتش.
اما همه برنامه این نبود، حدود ساعت 9 بود که زنگ در خورد، سه نفر دیگه بودن که با صمدی هماهنگ کرده بودن که امشب با مرضیه بخوابن… من در رو وا کردم و دعوتشون کردم داخل، مرضیه که لخت بود دعوتشون کرد داخل اتاق و سه نفر دیگه هم داخل اتاق شدن، منم داخل پذیرایی موندم و به صمدی خدمت میکردم، صدای جیغ مرضیه بلند بود، حدود دو ساعت اون تو بود و وقتی اومد بیرون با لبخند مسمومی صورتش پر از اب کیر بود، با اشاره صمدی مرضیه بهم دستور داد تمام ابم رو لیس بزنم، چندشم میشد حتی بهش دست بزنم اما با تشری که مرضیه بهم زد چشمام رو بستم و صورتش رو لیس زدم… مزه شور آب کیر چیزی بود که باید بهش عادت میکردم
من دیگه عادت کردم، به حقارت، به ناچیزی و به همه اون مرد های رنگارنگی که هرروز میومدن خونه مون، مرضیه خیلی زود تبدیل شد به یک جنده حرفه ایی، و با پولی که در می آورد رفتیم سعادت آباد یک خونه بزرگ اجاره کردیم، من خدمتکار خونه بودم و صمدی هم مرد خونه.
این سقوط بود، سقوط مردی که یه روزی همه چیز داشت و الان تبدیل شده بود به یک بی همه چیز
نوشته: داستایفسکی
9 پاسخ به “شروع یک سقوط”
کیر دایناسور تو کونت
عامو خودت تنگش میکردی دوباره کار و کاسبی راه مینداختی . تنگش نکردی گشادت کردن.
فکر کنم از سریال آبان الهام گرفته بودی،فقط یه ذره باید زنت با اکراه بیشتری جنده میشد ،اینجوری داستانت واقعی تر میشد.
حتی خوندنش حالمو بهم زد مرد باس مرررد باشه واقعا مرد باشه بجنگه بمیره بره حبس دعوا کنه مشت بزنه مشت بخوره و حتی اگه بی کسوکاره موفق بشه حتی تنهای تنها. مرد باید قوی باشه. فانتزیها عالین اما اینکه وادارت کنن. خیلی حیفه برای یک مرد
نویسنده داستایوفسکی ؛ذهن بیماری داریحتما به مشاوره نیاز داری🐐
خدایا هرگز کسی را قضاوت نکردم و نمیکنم، خدایا اگه این داستان ها واقعی باشه که میدونم هست [البته مشخصا نه این داستان ] اما احساس درونی من با وجود این جامعه کثیف، بهم میگه خیلی راحت این چنین اتفاقاتی میتونه حقیقت داشته باشه ، فقط آرزوی قلبیم اینکه چنین اتفاقاتی برای من نیفته، آدمای که ادعا دارند اون های هستند که آخر داستان با کون پاره زول میزنند به دوربین
داستا کون فسکیبسه جفنگ، پاشو گمشو در راهم باز بزار زیاد گوه خوردی بوی گند مستراح خفه مون کرد.
اولش بد نبود ولی ادامش ضعیف بود.باید تو لخت لخت همیشه تو خونه خدمت مبکردی و حتی صمدی ترتیبی میداد اخته بشی و تبدیل به یک برده کامل و حتی کون میدادی و ساک میزدی.درضمن هرروز کلت باید ژیلت بکشن و تاس بشی چون برده ها تاسن
ریدی