شب اول عروسیش مصادف با مرگ من (۱)

سلام دوستان خوب هستین بعد مدتها امروز میخوام سفره دلمو واسه شماها باز کنم.
دیشب عروسی هانا بود.
هانا دختریه که اهل بانه هست و من از طریق هک کردن آشنا شدم باهاش پسری پروفشو داد هک کنم تا عکساشو بدم به این تا ازش استفاده کنه میگفت عاشقشم وقتی هکش کردم دیدم این اصلا اونجور دختری نیست .
بعد اومدم بهش گفتم ، سلام هانا خانم جریانو گفتم ازم تشکر کرد همینجوری یه مدت حرف میزدیم من واقعا وابسته شده بودم گفتم و اونم قبول کرد تو کارخونه بود داشتم دستگاه میساختم هانا زنگ زد جواب دادم گفت چطوری فلا گفتم هانا سرم داره میترکه درد سرم زیاده گفت برو دکتر منم رفتم دکتر گفت تومور داری اومدم کارخونه نشسته بودم داشتم فکر میکردم زنگ زد گفتم آروم آروم جریانو هانا گفت مهدی باید بری دکتر و عملو اینا گفتم باشه میرم چند روزی گذشت ما بشدت وابسته همیم .
هانا یهو سرد شد. چون زنگ میزدم جواب نمیداد بهد دو روز زنگ زدن یه کد ۹۱۸ به من زنگ زد با لهجه کردی گفت من مادر هانام چرا مزاحم دخترم میشی گفتم خانم حسین زاده من مزاحم نیستم دوسش دارم کارم اینه کشبافی دارم دسگاه میسازم ماشینم فلانه خونم دارم گفت با پدر مادرت بیا گفتم اونا مردن 🖤
گفت پس من نمیتونم به کسی که بی پدر مادره دختر بدم اگه فقط یبار دیگه به دخترم مزاحم بشی میدم برادرام سرتو ببرن.
برگشتم گفتم بدین ببرن چون این دل من واسته شده هر کاری میخواین بکنین من دلم وابسته شده نه که دستور مغز باشه یکم جرو بحث کردیم قطع کرد.
هر روز بهش سی تا پیام میدم ولی کو جوابم خلاصه گذشت الان سه ساله من شکست روحی و عاطفی بزرگی خردم یه نفر رابط پیدا کردم از بانه بهش یه مبلغی دادم اونم منو با همکلاسیش جفت کرد از همکلاسیش پرسیدم گفت بعد عید فطر عروسیشه خشکیدم چشام پر اشک شد🥺
گفتم منو یبار فقط باهاش کاری کنین حرف بزنم هر چقدرم میخواین پول میدم ولی فقط حرف بزنم ولی تا الان موفق نشدم میخوام خودم برم بانه نمدونم چرا ولی دلم میگه برو .

نوشته: خودم

بازدید 9,829

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “شب اول عروسیش مصادف با مرگ من (۱)”

  1. چی بود این؟ تومورت چی شد؟ اسمتفلاس یامهدی؟ خودم کیه پس؟الان سرت رو بریدن یا نه؟ زنده‌ای هنوز؟نه تومور کشتت، نه تعصّبشون؟برو! برو عمو! برو!

  2. ریدم تو کلت با تومورت و داستان شخمیتنمیدونم مگه اجباری گذاشتن پشت کونت که بیای داستان بنویسی

  3. سناریو خلاصه شده و پیامک وار یه فیلمفارسی بود متعلق به دهه چهل. 😂 تازه کوتاه تر هم می تونست باشه. چرا به خودت زحمت دادی اینقدر؟ 😀مثلا می نوشتی : عاشق یه دختر کرد شدم. مریض شدم. بهم ندادنش و الان همش غصه می خورم.

  4. دوست عزیز … به قرآن کسی تورو مجبور نکرده بیای اینجا کصشر بنویسی تحویل مردم بدی !!!آخه واقعا چرا خیلی از نویسنده های سایت قبل از فرستادن داستان ، نمیان یه بار بخوننش ببینن چی نوشتنآخه مگه میشه داستان رو بدون خوندن فرستاد ؟!!!

  5. الان ماه رمضونه برو‌برنامه ماه عسل احسان علیخانی ازت بپرسه مهدی چی شد تومور گرفتی و نمردیتو هم بگی با اختراع دستگاه تومور کش تونستم تا انتهای جق زدنم دووم‌بیارممردک کیری کم‌رنگ شاخ گاو‌تو‌کونماشین فلانت نو مخرجت

  6. در صورت واقعی بودن داستانتباید بهت بگم تو یه آدمی هستی که زمین زمان بهت ضربه میزنه و خواهد زد چون عقلتو دادی دست قلبت و با همین فرمون زندگی داری میکنیو این عشق تو یک طرفه است نه دوطرفهاون دختر اگه میخواستت تا الان خودش یه کاریش کرده بود باهات حرف بزنهوقتی حضوری رفتی و به چشم حقیقت رو دیدی اون موقع به خودت میگی که با این سنت چقدر هنوز بچه ای

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید