همونطور که قول داده بودم، اگر از دو داستان قبلیم استقبال بشه، حتماً ادامهی ماجرای رابطهمون رو باهاتون به اشتراک میزارم.
خوشحالم که هر دو داستان قبلیتونستن بازخوردهای فوقالعادهای بگیرن و در لیست پربازدیدهای سایت قرار بگیرن و این دلگرمی شما بود که باعث شد با انگیزهی بیشتری، تصمیم بگیرم یک خاطره دیگمون رو در قالب داستان براتون بنویسم .
داستان اولم اولین رابطه گروهی من و سحر بود .
و داستان دومم در قلب امواج شبی دیگر با امیر و سارا
من سینا هستم، ۳۵ سالمه، همسرم سحر ۲۸ سالشه؛ یه زوج هات و حشری ، عاشق مسافرت ، دورهمی و تجربههای خارج از عرف .
همینطور که تو داستان اولمون توضیح دادم همهچی ما از یه سفر شروع شد… سفری که ما رو به دنیایی جدید برد.
جایی که با امیر و سارا، زوجی جذاب و بیپروا، وارد فضایی شدیم که از همون لحظهی اول، بوی وسوسه، جسارت و لذت میداد.
امیر از دوستای قدیمی منه؛ ولی چیزی که بین ما چهار نفر شکل گرفت، خیلی فراتر از یه رفاقت ساده بود.
البته، رابطه ماهم مثل هر رابطه دیگه ای، بالا و پایین های زیادی داشته و داره… اما ما به مرور یاد گرفتیم که با میلهامون نجنگیم.
یاد گرفتیم از لذت خجالت نکشیم.
یاد گرفتیم، ببینیم، لمس کنیم، و بیقضاوت رها بشیم.
این داستان هم ، ادامهی همون راهه.
راهی که شاید بکن تو باشه… ولی با عشق، با آگاهی و با لذت ادامه دار بوده .
قبل از اینکه وارد فضای داغ و اغواگر این داستان بشیم، یه توضیح کوچیک بدم.
اینکه سبک داستانهای من بیشتر اروتیک واقعی نوشته میشن؛ اگه انتظار داری داستان از همون خط اول پر بشه از دوتا مرد با کیرای سیسانتی که بدون هیچ پیشزمینهای بیفتن به جون خانما و از این سوراخ بکشن تو اون یکی، پیشنهاد صادقانهم اینه که یه فیلم پورن ببینی بهتره، چون اون فرم از اغراق، نه سبک منه، نه واقعیت زندگیمون.
ما، من و سحر، امیر و سارا… آدمهایی معمولیایم .
ما هیچوقت ضرب نزدیم، نه نیازی دیدیم، نه لذتی توش پیدا کردیم.
و یه چیز دیگه:
حدود ۸۰٪ این داستان، کاملاً واقعیه.
اون چند درصدی هم که بهش اضافه کردم، فقط برای اینه که شما مخاطب من بتونی راحت غرق این فضا بشی . بدون دروغ و بدون اغراقِ بیمنطق.
مثل همیشه، تو گروه تلگرام چهارنفرهمون، چتها بالا گرفته بود. بگووبخند، کلکلهای دوستانه، گاهی یه استیکر شیطنت آمیز، گاهی یه جملهی دوپهلو که خنده رو بیاره رو لبهامون و گاهی یه نیمنگاه به خاطره هایی که هنوز بوی شهوت میداد.
حدود یک ماهی میشد که به خاطر شلوغی کار و درگیریهای زندگی، نتونسته بودیم همدیگه رو ببینیم. اما دلتنگی کمکم داشت شکل دیگهای به خودش میگرفت. دلمون برای یه دورهمیِ ناب، برای موسیقی، رقص، خندههای با صدای بلند و نگاههایی که تو تاریکی میدرخشن، تنگ شده بود.
سحر یه پیام فرستاد:
«فقط یه شب، بیفکر و بیحرف اضافه. برقصیم، بخندیم، مست شیم و بازی کنیم…»
و سارا جواب داد:
«اگر تهش هم یهکم شیطونی کنیم چی ؟؟»
اینجا بود که امیر گفت پس واجب شد برنامشو بچینم ، آخر هفته دعوت خونه ما.
خیلی زود آخر هفته هم فرا رسید . از همون لحظهای که سحر توی آینه قر و فر میرفت و ترانه ای زیر لبش میخوند فهمیدم که امشب قراره خیلی فرق داشته باشه.
جای پیراهن یه تیشرت قرمز لطیف پوشیده بود با بویی گرم و شیرین که با عطر شب قاطی شده بود.
منم که مثل همه ی مهمونی های دوستانه لباس های راحتی رو پوشیدم .
وقتی رسیدیم و در باز شد، سارا با یه لبخند عمیق ، به آغوش سحر اومد. نگاهش مثل همیشه مطمئن، اغواگر، بیصدا ولی گویا بود . امیر هم گرم و صمیمی، به استقبالمون اومد اما نگاهش جوری بود که نشون میداد سناریو داغی رو تو ذهنش چیده بود.
خونشون رو کمنور و دنج کرده بودن. نور هالوژن های بغل، انعکاس ملایمی روی دیوار انداخته بودن، و آهنگ ملایمی که از اسپیکر پخش میشد . هوا بوی شراب و چوب مرطوب میداد که یه حس عجیب و غریبی در بدو ورود به ما القا میکرد .
مطابق معمول خیلی سریع نوشیدنیهامون رو به دست گرفتیم. یه شراب قرمز که زبون و کله رو داغ میکرد و قلب رو کمی بیپروا. سحر کنارم روی مبل نشست. زانوش مدام به زانوم میخورد. نگاهش نرم و عمیق بود.
امیر و سارا روبهرومون نشسته بودن. اون دو تا هم انگار دیگه نقش میزبان و مهمان رو کنار گذاشته بودن.
کمی پذیرایی شدیم و اتفاقات روزمره این چند وقت دوری رو باهم مرور کردیم
داغ که شدیم امیر با صدایی آروم اما محکم گفت:
«خب… وقتشه. شب ریخت تو آبادی یه بازی قدیمی و تکراری اما این دفعه متفاوت بریم ؟ »
ما که برای همین اومده بودیم گفتیم چرا که نه بریم .
سارا بلند شد، یه جعبه کوچیک آورد و گذاشت وسط میز. داخل اون جمعه تکه کاغذهای مچاله شده بود
همونجا حدث زدم که این یه بازی ساده نمیتونه باشه !!
امیر با یه لبخند مرموز، کاغذهای توی جعبه رو هم زد.
سارا که هیجان از صورتش میبارید، با لبخند گفت:
ـ همون بازی پانتومیمه… ادا در میاری، همتیمت باید حدس بزنه.
اگه نتونه، خوب… جریمه داره
سحر با شیطنت پرسید:
ـ چه جریمهای مثلاً؟
سارا بیدرنگ، با نگاهی که پر از اشارههای پنهان بود گفت:
ـ فرض کن یه غنیمت شهوتانگیز از دشمن…
امیر با خنده دست زد و گفت:
خب بچهها، شروع کنیم!
من و امیر یه تیم شدیم، سارا و سحر هم تیم مقابل.
اولین قرعه افتاد به من. کاغذ و باز کردم:
«لباس پرستاری»
همه با دیدن قیافه من بعد از خوندن متن زدن زیر خنده.
با یه مکث کوتاه بلند شدم. دستم رو گذاشتم روی سرم، انگار کلاه پرستاری سرمه. بعد با بدنم یه حرکت نرم و زنونه گرفتم، طوری که انگار دارم بالای سر مریض خم میشم و با لبخند شیطنتآمیزی به تیم مقابل نگاه کردم.
امیر که همیشه تیز بود (مخصوصاً تو مسائل خاص!)با تکرار چند کلمه به جواب مد نظر رسید . لباس پرستاریه دیگه!
بعدش نوبت سارا شد.
وقتی کاغذ رو برداشت، یه لحظه سکوت کرد… نگاهش تغییر کرد، گونههاش یهکم گل انداخت.
ظاهراً انتظار نداشت تو همون اول بازی، اینقدر زود بیفته وسط خط قرمزها.
با خجالت، بدون حرف شروع کرد به ادا درآوردن.
دستش رو آروم برد پایین… یه حرکت نرم بین پاهاش.
از روی اون شلوارک نازک، مشخص بود چی داره لمس میکنه. یه مالش ریز، یه نفس کوتاه.
دوباره دستش رو آورد جلو، این بار یه انگشت رو گذاشت رو کوسش که تو شلوارک باد کرده بود تکون داد و همزمان یه نگاه شهلایی انداخت به بالا…
سحر چندتا کلمه اشتباه گفت، تا اینکه یهو با خنده گفت:
ـ این دیگه قطعاً… خودارضاییه!
همه ترکیدیم از خنده، سارا یه نفس راحت کشید، و سحر از خوشحالی که درست گفته، با لبخند پیروزمندانه برگشت سر جاش.
نوبت امیر بود.
کاغذ رو باز کرد: «پوزیشن داگی»
با یه اجرای بسیار مسخره که نمیدونستم بخندم یا تمرکز کنم! یه ژست خندهدار گرفت، با یه پشتدادن عجیب که بیشتر شبیه حالت سکته بود تا چیزای بکن تو!
هرچی فکر کردم نتونستم کلمه رو بگم.
سحر که منتظر این لحظه بود گفت جریمهاش چی باشه؟
چون اول بازی بود، کمی فکر کرد و به قول خودش بهم لطف کرد و با نرمی گفت : گردنم رو لیس بزن، آروم.
با ذوق گفتم: با افتخار!
خم شدم، زبونم رو گذاشتم روی گردنش… یه لیس پرآب و طولانی، جوری که خودش لرزید و یه آه ریز کشید.
بازی داشت گرم میشد… خندهها، نفسهای تند، نگاههایی که معنیدارتر شده بودن.
حالا نوبت سحر بود.
قبل از اینکه شروع کنه، برگشت سمت من و با لحن شوخی گفت:
ـ ببازم یا ببرم، خودم جریمهمو انتخاب میکنم!
گفتم:
ـ باشه عزیزم، به همین خیال باش ، ببازی… دهنت سرویسه!
کاغذ رو برداشت، یه لحظه مکث کرد… بعد چشمهاشو بست و اجرا شروع شد.
با دو انگشت یه بستنی خیالی گرفت… شروع کرد با زبونش، دور تا دورش رو لیس زدن.
یه نگاه شهوتانگیز انداخت، زبونشو کشید تا ته، با یه ناله خفیف زیر لب.
سارا فوراً گفت:
ـ وای… این قطعاً ساک زدن هست
درست گفته بود ولی با اشاره بعدش فهمید منظورش ساک پرآب هست .
به هر حال جواب رو ازش قبول کردیم .
بازی هر لحظه جدیتر و پرهیجانتر میشد. یه جور کشش درونی، همراه با خندههای خجالتی، نگاههای پرمعنا، و سکوتهای پُر از حرف، بینمون جریان پیدا کرده بود. انگار زیر همهی اون خندهها، یه آتیش پنهون در حال شعلهور شدن بود.
این بار امیر رفت سمت ظرف کلمات و یکی برداشت. تا چشمش به کلمه افتاد، یه خندهی ریز گوشهی لبش نشست. ما سهتا همه با دقت نگاش کردیم.
گفتم:
«بازم از اون کلمههاست؟ معلومه با این کسخلی تو باید دوباره جریمه بدم!»
امیر شروع کرد به ادا درآوردن؛ دستش رو برد سمت کیرش، کیر رو که حدث زدم یه شکل خیالی نشون میداد که معلوم بود داره به چیزی بزرگ و خاص اشاره میکنه.
با تردید گفتم:
«چیز بزرگ؟… یه جور حجم عجیب؟»
سحر خندید، سارا چشمک زد و در نهایت کلمهی کامل از ترکیب حدسها بیرون اومد ؛ کیر کلفت سیاه.
همه خندیدیم و سارا گفت:
«میخوای سینا تو اجرا کن ببینیم میتونیم یه جریمه از امیر بگیریم.»
کاغذ و باز کردم. کلمهای بود که هم ساده بود، هم کمی چالشبرانگیز برای اجرا:
“کون ژلهای”
بلند شدم، سعی کردم با حرکاتم و با اشاره به کونم یه حس خاصِ نرم و لیز بودن رو منتقل کنم. با یه مدل راه رفتن نمایشی، لرزش بدن، و یه ادا که خودمم از خنده توش مونده بودم، همه زدن زیر خنده، ولی درست حدس نزدن.
سارا دست زد و گفت ای جونم:
«خب، وقت جریمهست! جریمه امیر خان !ولی یه ذره فضا رو هم باحالتر کنیم.»
یکی از چراغا رو خاموش کرد، نور ملایمتر شد، و همه یه لحظه با هم سکوت کردیم. انگار نفس کشیدنها هم تغییر کرده بود… همه چیز نرمتر و بکن توتر شده بود.
سارا با شیطنت گفت:
«خب… امیر آمادهای؟ جریمهات اینه که یه کون ژله ای رو باید بچشی… تا برای همیشه این کلمه یادت بمونه!»
امیر با خنده و کمی خجالت جلو اومد. نگاهش با سارا تلاقی کرد و یه لحظه همهچیز انگار متوقف شد.
سارا یواش کشید پایین ، اوووف من که رسما از شدت شهوت داشتم به فاک میرفتم
البته لای پاهاش قشنگ مشخص نبود
کمی قرش گرفت و سر امیرو حل داد به سمت کونش ، امیر چنان با ولع کوس کونشو لیس میزد که منم هوس کرده بودم
بلند شد مجددا همه با هم خندیدیم و بازی ادامه پیدا کرد… اما حالا دیگه چیزی بین ماها در حال جوش خوردن بود که فقط یه بازی ساده نبود .
نوبت سارا شد. کلمهای که بهش افتاده بود: “سورپرایز سکسی”
یه جورایی سخت و چالشبرانگیز بود. سارا برای چند لحظه مکث کرد، انگار توی ذهنش دنبال راهی برای اجرا میگشت.
سحر که دید سارا گیر کرده، و رو به من کرد و گفت:
«خب، جریمتو بگو عوضی!»
منم همون لحظه با این که شدیدا مست بودم یه جریمه خاص اومد تو سرم چیزی که هم لذت باشه و هم رابطه مون رو به سطح دیگه ارتقا بدم
به سحر گفتم این بار من اجرا نمیکنم سارا باید انجامش بده
به سارا گفتم:
«بدون اینکه لباسش رو دربیاری، چوچول سحر رو بمال.»
سارا هم بدون لحظهای مکث رفت سمت سحر با نگاهی پر شیطنت دستش رو تا مچ کرد تو شورت سحر و شروع کرد به مالیدن.
چنان میمالید که قشنگ ارضا شدن سحر رو متوجه شدم .
اوووف لحظهای عجیب و وسوسهانگیز بود واقعا !
دوباره نوبت سحر شد. رفت و کلمهی جدید رو برداشت: “لیز و پرآب”
یه لبخند مرموز زد و سعی کرد با ایما و اشاره، حس اون کلمه رو برسونه. انگشتش رو آورد بالا یه تف انداخت روش و شروع کرد با حرکاتی آهسته و نرم اون حالت لیز بودن رو نشون دادن. اما برای سارا خیلی واضح نبود.
سارا سرشو تکون داد و گفت:
«واقعاً نمیفهمم!»
امیر که گوشهی مبل نشسته بود با خنده گفت:
«خب خب… نوبت یه جریمهست، دیگه!»
همه خندیدن. امیر ادامه داد:
«سارا خانم آمادهای؟ جریمهت قراره کمی پرهیجان باشه.»
همون جا که کنار سحر نشسته بود سریع شلوارکو کشید پایین ، یه کیر سفید و نقلی ۱۵ سانتی شق خودنمایی میکرد .
چون خیلی نزدیک به سحر بود اولش یه خورده جا خوردم ولی وقتی سحرو دیدم که چشم از کیرش برنمیداره منم حشری تر شدم .
امیر رو کرد به سارا گفت بکش پایین بچرخ ، همینجور دنده عقب بیا بشین روش … اوووف چه جریمه ای شد ، رسما این جریمه داشت پایان بازی رو اعلام میکرد
سارا کشید پایین عقب عقب اومد نشست رو کیر امیر ، یه اووف ریز گفت و قرار گرفت .
بازی رسماً وارد یه فاز دیگه شده بود… خندهها کمکم جاشون رو به سکوتهای سنگین و نگاههای پرمعنا داده بودن. انگار هر چهار نفرمون، با هم و در عین حال توی دنیای خودمون بودیم. سحر اومد کنارم نشست، ولی نگاهش بین امیر و سارا میچرخید. برق خاصی توی چشمهاش بود، ترکیبی از کنجکاوی، جسارت و هیجان.
سارا آروم آروم روی کیر امیر پایین و بالا میشد و همزمان لب میداد،امیر هم محکم از روی سوتین سینه هاشو میمالید .
تو همین حین سحر پاشد گفت
«بچه ها بریم تو اتاق خواب؟»
هیچکس چیزی نگفت. فقط حرکت کردیم. چهار نفری، بیکلمه، ولی با هزار حس پیچیده. حسهایی که توی اون خونه جمع شده بودن، دیگه فقط در قالب کلمات نمیگنجیدن. نور راهرو کم شده بود. صدای موزیکی ملایم از دور شنیده میشد. توی اتاق خواب، هوا انگار سنگینتر شده بود. نزدیک هم ایستاده بودیم، خیلی نزدیک… جوری که راحت گرمی بدن های همدیگه رو حس میکردیم.
با ورود به اتاق خواب لباس ها یکییکی کنار رفتن البته نه با عجله و خجالت بلکه با لذتی که از لمس لحظهها میومد. من و امیر نشستیم لبه تخت؛ با کیرای شق و سربالا به انتظار خانما برای یه ساک خوشمزه .
سارا و سحر روبروی آینه ایستاده بودن. از زاویه ما، تصویرشون توی قاب آینه دو برابر اغواگر شده بود.
سارا کمی جلو رفت، دستش رو بهآرومی گذاشت روی بازوی سحر. یه خندهی آروم رد و بدل شد بینشون ؛ بعد، بیهیچ تردیدی، لبهاشون به هم نزدیک شد. اولش فقط یه بوسهی خجالتی، بعد کمکم، طولانیتر، عمیقتر…
همینجور که لب میگرفتن سینههای بلوری ، شق و رق شون رو با حرکاتی نرم و هماهنگ به همدیگه می مالیدند.
من و امیر بیحرکت نشسته بودیم و نظاره گر !!
تو سن ۳۵ سالگی این اولین بار بود که از فاصله ی نزدیک داشتم لز دو تا خانم رو میدیدم .
سحر برگشت، نیمنگاهی بهم انداخت، مثل همیشه… میفهمیدم اون نگاه یعنی چی. یعنی وقتشه.
آروم بلند شدم دست امیر رو هم گرفتم همزمان پشت خانما قرار گرفتیم اینقدر خیس و آبدار بودن که با کوچکترین فشار تا آخر کردیم توووش.
یه جوری منظم و با ریتم شروع کردم به جلو عقب شدن ، سارا و سحر لب تو لب چشماشون رو بسته بودن و عملا تو همدیگه حل شده بودن و نفس نفس میزدن، این بهترین فرصت برای من و امیر بود که زنای همدیگه رو بمالیم و لذت مون رو دو چندان کنیم .
بعد از چند دقیقه تلمبه زدن به هر ترتیبی بود خانما رو از هم جدا کردیم .
من نشستم لبه تخت و سحر رو کشیدم سمت خودم سحر شروع کرد به ساک زدن.
امیر هم که مثل اینکه از بدن به بدن شدن خیلی خوشش اومده بود دقیقا چسبیده به من نشست لبه ی تخت .
وقتی سارا داشت مینشست روبرومون نمیدونم به سهوا یا عمدا یه لحظه گردنشو آورد سمت ما ولی سریع جمعش کرد و کیر امیرو تا خایه بلعید…
فکر کنم هوس کرده بود که یه لیس سر کیرمو بزنه !!
دخترا سخت مشغول ساک زدن شدن
انقدر هماهنگ سرشون رو عقب جلو میکردن که انگار قبلا تمرین کردن . واقعا صحنه شهوتناکی شده بود.
این سکس ما به مراتب از سکس های قبلی خوشمزه تر شده بود .
سارا بلند شد و با حرکات سکسی و عشوه از جلو نشست رو کیر امیر، دستاش رو روی سینه امیر بالا پایین میکرد طوریکه لمه هاش محکم میخورد روی رونهای امیر و امیر هم چنگ زده بود سینه های بلوریش رو گرفته بود به دست و میمالید .
تو همین حین منم سحر رو بلند کردم نشوندم رو تخت کنار امیر و شروع کردم ازش لب گرفتن.یه دستم رو کردم تو موهاش و پس گردنش و با یه دستم سینه هاش رو میمالیدم.دستم رو بردم لای کوسش که خیس خیس بود کمی رفتم پایینتر پاهاش رو باز کردم و بغل کوسش و چوچولش رو زبون زدم.
سحر که از خدا خواسته بود و کامل بدنشو چسبونده بود به امیر
برش گردوندم رو همون لبه تخت به حالت چهار دست و پا و خیلی آروم کیرم رو مالیدم به کسش و دادم تو.امیر تا این صحنه رو دید پا شد و به سارا هم گفت همینجوری بمون.اونم سریع برگشت امیر با همون شدت قبلی کرد تو کوسش و تند تند تلمبه میزد.منم سرعتم رو زیادتر کردم.دستام رو هم بردم زیر شکم سحر و سینه هاش رو میچلوندم و تا آخر فشار میدادم تو کوسش.
از رفتار خانم ها قشنگ معلوم بود اون لز اولیه خیلی براشون مزه داده بود شاید حتی بیشتر از سکس با ما ؛ مدام همدیگه رو ناخونک میکردن منم که فشار زیادی رو کیرم بود دیگه نمیتونستم بیشتر از این محکم تلمبه بزنم
سریع سحر رو به پهلو خوابوندم و پشتش دراز کشیدم، بدنش گرم و نرم توی بغلم جا گرفت. امیر هم که شرایطی مشابه من داشت دقیقاً همین کار رو کرد. حالا هر چهار نفرمون وسط تخت، رو در رو، توی یه قاب صمیمی و نفسگیر جمع شده بودیم.
من و امیر بدون حرکت، فقط چسبیده به همسرامون، محو تماشای سارا و سحر شدیم.
سارا شروع کرد به لب گرفتن از سحر و مالوندن سینه هاش
نوبتی سینه های همو میخوردن و چنگ میزدن
دستهاشون با نوازش، از شونهها شروع میشد و تا پایین پهلوها میرفت، انگار هر کدوم سعی میکرد اون یکی رو بیشتر به مرز لذت برسونه. صدای نفسها، لرزش بدنها، بوسههایی که هی عمیقتر میشد….
.تو همین عشق و حال خانما بود که من حس کردم آبم میخواد بیاد ، دستم رو انداختم پشت امیر و کامل کشیدمش به سمت خودم
سارا و سحر حالا تو فضایی بسیار فشرده با آغوشهای ما احاطه شده بودن. یه حس کامل، یه اتصال چهار نفره بینمون برقرار شده بود تو همین حین لرزش بود که پشت لرزش میومد منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و تا ته توش خالی کردم و تا چند دقیقه تو همون حالت موندیم .یه سکوت دلنشین فضا رو پر کرده بود سحر لم داده بود توی بغلم، چشماش خمار و لبخندش نیمهباز. سارا هم سرش رو گذاشته بود روی شونهی سحر و با انگشتاش، آروم روی بازوش خط میکشید. گرمای بدنها هنوز توی فضا مونده بود، ولی حالا دیگه خبری از اون ضربانهای تند نبود… جای خودش رو داده بود به یه حس عمیق و شیرین از آرامش.
هیچکس حرفی نمیزد. اصلا نیازی نبود چیزی گفته بشه…
دقایقی بعد، وقتی دوباره سرحال شدیم، لباس ها رو پوشیدیم و از اتاق زدیم بیرون. ساعت نزدیک سه و نیم بود. تو آشپزخونه با هم شروع کردیم به گرم کردن شام .
همینجور دور میز نشستیم، با تیشرت و موهای بهمریخته، ولی خوشحال و سبک، مثل آدمهایی که یه راز بین خودشون دارن و نمیخوان تموم شه.
بعد از شام، جمعوجور کردیم. خستگی بالاخره غلبه کرد. من و سحر بلند شدیم گرم و صمیمی خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه .
امیدوارم شما هم لذت برده باشید و تونسته باشم درک بهتری از رابطه گروهی موازی رو بهتون منتقل کرده باشم . ممنون میشم با لایک و کامنت هاتون ازم حمایت کنید . این داستان ما هنوز ادامه داره .
نوشته: سینا
10 پاسخ به “سکس گروهی موازی با بازی”
قلم عالی بود پسر 👍
طولانی بود نخوندم اگه بد بود دوستان جبران میکنند
عالی بود خیلی خوب نوشتی رفتم تو اون فضا دمت گرم
قول مردونه چهارتایتون یه سفر توپ مهمون من. البته بدون حضور خودم. فقط خودتون چهار نفری با هزینه بنده برین نوشای جججججونتون
دمتگرم عالی بود منکه خیلی حال کردم با این داستان 🤗🤗🤗🤗
فوق العاده بود ، جزمحدود داستان هایی بود که باهاش ارضا شدم 😋😋😋
فوقالعاده بود 🔥🤩💜🖤
خیلی لذت بردم
حیف شد که اکانتتون پاک شدمن دوستان خوبی پیدا کرده بودم 💔
عالي بود بعد از چند وقت يه داستان درست و حسابي خوندم