غافلگیری

سلام عسلم و ٢٩ سالمه این داستانی که میخوام بگم مال حدودا ۵،۶سال پیشه که درس میخوندم و جوون و جاهل بودم و بی پروا،درسم خوب بود ولی یه درسی رو که از شانسم استادش خیلی سخت گیر نبود رو مشکل داشتم و اصلا هیچی ازش نمی فهمیدم اون موقع ها کلاس ها نصفه نیمه مجازی و حضوری بود یعنی اختیاری میومدن و میتونستن بمونن خونه غیرحضوری شرکت کنن،منم حوصله جو مسموم خونه رو نداشتم و با اینکه میتونستم غیر حضوری شرکت کنم ولی میخواستم یه جوری از خونه بزنم بیرون،سر این یکی کلاس خیلی نمیتونستم تمرکز کنم چون هرچی گوش میدادم نتیجه ای نداشت انگار اصلا اون درس توی مغز من هیچ تعریفی نشده بود…یه گروهم داشتیم که جزوه ها و… رو برای اونایی که نبودن میفرستادیم و استادم توش بود
گهگاهی هم شوخی و مسخره بازی میکردیم و میخندیدیم
یه بار توی صحبت های گروه همینجوری که حرف میزدیم استادم داشت باهامون شوخی میکرد چندباری رو پیاماش ریپلی کردم و شوخی کردم باهاش اومد پی ویم و بعد کلی شوخی دیگه گفت خوشبحال اطرافیانت اینقد پرانرژی ای و منم کلی تعارف و فلانو از جلسه بعدش حس میکردم سر کلاس وقتی درس میده تیکه ها و نگاهش به من بیشتره و فهمیدم رفته تو نخم و همیشه بعد کلاسا حرف میزدیم و شوخی میکردیم یه بارم ک تصویری حرف زدیم بهم گفت باورم نمیشه الان دختری به این خوشگلی داره با من تصویری حرف میزنه و اینقدر باهام صمیمی شده و از روستاشون میگفت که چقد سرسبزه و گاهی پیاده روی که میرفت تصویری نشونم میداد
یه روز سرد برفی تابستون از کلاس که میخواستیم برگردیم اصرار کرد که برسونمت و گفت یه دوری بزنیم و رفتیم یه جای دور جنگلی و پیاده شدیم قدم بزنیم همینجوری رفتیم تو درختا و دستمو گرفته بود که نیفتم و یکمی به اطراف نگاه کرد و یه گلوله برف برداشت و زد بهم و برف بازیمون شروع شد یکمی که حملات من شدت گرفت اومد سمتم و دستامو گرفت که نتونم بزنمش و دستای خیلی پر زوری هم داشت که اصلا فرار کردن ازشون برام غیرممکن بود و چسبوندم به یه درخت و دستامو ول کرد و دستاشو گرفت دور کمرم و منو به سمت خودش کشید و برای اولین بار بدنامون به صورت بغل طور به هم برخورد کرد،بخاطر برف بازی خیلی سرما رو حس نمیکردم و نگاهای پر از هوسشم گرمای بدنمو بیشتر کرده بود…همینجوری که تو صورتم نفس میکشید گفت عسل خوشگلم و لباشو گذاشت روی لبامو یه بوسه عمیق و سفت گرفت،دستش از دور کمرم باز شد اول یه دستی روی باسنم کشید و بعد آوردشون بالا و با دستای پر زورش سینه های درشتمو یه جوری که دردش برام قابل تحمل نبود فشار داد،آخی گفتم و گفت جووون دکمه های بالای لباسمو خیلی هول باز کرد و هنوز چیزی از سینه هام دیده نشده سرشو برد تو یقه م و بالای نرمی سینه هامو لیس میزد و همزمان بقیه دکمه هامو باز میکرد،منم بی طاقت شده بودم و دلم میخواست ببینم کیرش چطوریه و خدا خدا میکردم کوچیک نباشه چون ممکن بود اینقد حرصم دربیاد ک بزنم تو سرش و برم،یکمی که سرشو از سینه هام جدا کرد به لباس چسبیدم و دستمو بردم سمت کیرش یه حجم استاندارد سفت شده رو که حس کردم خیالم راحت شد و دستمو بردم سمت کمربندم و بازش کردم یه مکثی کرد و منتظر موند شلوارم شل بشه و دستشو برد توی شورتم با انگشتاش با کسم بازی میکرد و هی توی مشتش کسمو فشار میداد که همزمان که درد داشت یه لذتی توم میپیچید پاهامو باز تر کردم و جلو تر رفت انگشت وسطشو بعد چندباری تکون دادن که لیزی کسم راهو باز کنه فرستاد توش و من عاشق این بودم که اول با انگشت آبمو راه بندازن خصوصا که یهو سرعتشو زیاد میکرد و هوش از سرم میرفت،هر باری که یه چیز جدیدی رونمایی میشد هی میگفت وای خوشگلم میخوام بکنمت و حس میکردم زیادی بی طاقته و انتظار اینکه زودی آبش بیاد رو دادم،شلوارمو تا زانوم با سرعت داد پایین و یه نگاه پر شهوتی به بدنم انداخت یه مکثی متفکرانه ای کرد و کاپشنش رو پهن کرد روی زمین و گفت داگی شم منم شدم و شلوارشو کشید پایین،بدون اینکه فرصت کنم ببینم اصل کیرش چه شکلیه لپای کونمو گرفت و سر کیرشو دوسه باری به خیسی کسم مالید و فرستادش تو،کیر بزرگی نداشت ولی کلفتی لازمو داشت و وقتی میرفت و میومد کسمو تحریک میکرد،با هر تلمبه ی محکمی که میزد کمرمو محکم میکشید سمت خودش و قربون صدقه کس و کونم میرفت و میگفت وای عسل جون چ کس تنگی دارم میکنمت و حرفاش به طرز عجیبی که مسخره بود باحالم بودن و وقتی زیر کیرش بودم حال میداد،یکمی که تلمبه زد یه عسل جوووون عمیقی گفت و کیرشو یهویی کشید و آبش پاچید بیرون همینجوری که داگی بودم در کمال ناباوری پرش آب کیرشو به جلو تر از خودم دیدم و تعجب میکردم که چقد آب کیرش میپره بیرون اخه قبلا دیده بودم فقط از کیر میاد بیرون و پرشی نداشت،منو به سمت جلو با دستش هدایت کرد و دراز کشیدم خودشم یه چند ثانیه روم دراز کشید و بعدش پاشد نشست و کاملا بی حال شده بود،از توی جیبش کلی دستمال درآورد که نشون داد از قبل برام نقشه داشته و بعد اینکه خودمونو پاک کردیم پاشدیم و راه افتادیم تو کل مسیر چشماش خوابالو بود و میگفت دارم بیهوش میشم و چشاش به زور باز میشد،منو رسوند خونه و خودشم رفت بعد اون چندباری سکس داشتیم همشونم سکسای یهویی بودن و تو موقعیتای حساس و جالب،اولین بارم بود مینوشتم ببخشید که خیلی طولانی و خارج از حوصله شد،اگه دوس داشتین بگین اونارم بنویسم یا پیشنهاد انتقادی داشتین بگین که تو بعدیا رفع کنم.

نوشته: عسلچه

بازدید 2,463

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “غافلگیری”

  1. تو قطب شمال تابستون برف ها آب میشن ولی این تو تابستان برف بازی می کرده مثل فرمانده های سپاه کلا تو توهمِ

  2. وسط زمستون گلهای رنگارنگ تازه در اومده بودندوسط تابستون برف شدید میومد

  3. اشکال نداره دخترم پیش میاد بالاخره تو هم یه آرزوهایی داری و بهشون در تخیلاتت اندیشه مینمایی.

  4. نه تنها از قبل برات نقشه داشته بلکه یه بست شیره هم انداخته بوده بالاو بعد ارضا شدن رفته تو چرت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید