آن شیخ پر کرامت

داستان اروتیک و تخیلی میباشد و شامل تمایلات دگرجنس گرایانه و همجنسگرایانه هر دو میباشد. هر گونه تشابه احتمالی بین موضوع، شخصیتها و نام های داستان با افراد دنیای واقعی کاملا تصادفی میباشد.
داستان دیگر بنده که توسط سایت دوست داشتنی بکن تو منتشر شده “حشمت، مهری، طوبی و دیگران” میباشد‌ و فعلا داستان دیگری در دست نوشتن ندارم.اگر پیشنهادی درباره شخصیتها و موضوع داستان‌ها دارید و یا انتقادی به قلم این نویسنده دارید لطفا در کامنت ها مطرح بفرمایید.ادامه و یا عدم ادامه به نوشتن طبق نظر شما عزیزان خواهد بود.

فصل اول

با بلند شدن صدای اذان ظهر زنگ پایان کلاسهای مدرسه علمیه حقیقت نیز به صدا درآمد. آیت اله کرامت از مدرسین با سابقه از کلاس درس خارج، بیرون آمد و در راهرو به سمت دفتر میرفت. طلبه های جوانی که از کلاسها خارج می شوند با دیدن حاج آقای کرامت کنار دیوار توقف می کردند و با سری پایین ادای احترام میکردند.حاج آقای کرامت مردی ۵۵ ساله با قد بلند و بدنی تنومند، شکمی برآمده و ریش های مشکی پرپشت بود. در انگشتهای دستهای ضمختش چند انگشتر بزرگ داشت و معمولا تسبیحی کهربایی در دست داشت. به سختگیری و جدی بودن مشهور بود و طلبه های جوان و اساتید کم سابقه تر به عنوان مدیر مدرسه و عالمی با نفوذ که در رده های قدرت هم ارتباطات قوی داشت از او حساب میبردند.
پس از ورود به دفتر شیک خود در طبقه بالای ساختمان نوساز مدرسه کفشهای خود را درآورد و صندل چرمی را که روی پارکت بود پوشید، عبا و عمامه اش را به دقت درآورد و پس از پا گذاشتن روی فرش نفیسی که وسط دفتر پهن بود به سمت مبل چرمی کنار اتاق رفت و لباده خود را درآورده و روی پشتی مبل انداخت. زیر لباده شلوار پارچه ای مشکی و پیراهن سفید بدون یقه ای به تن داشت. دست برد و تلفن را از روی میز کار بزرگ چوب گردو برگرداند، گوشی را برداشت و شماره ۱ را گرفت. منشی که در اتاق دیگر بود پاسخ داد.آقا مجتبی ، لطفا یک سینی چای بیارید، خودتون هم تشریف بیارید کارتون دارم.مجتبی، طلبه جوانی که کارهای منشی گری دفتر حاج آقا را هم انجام میداد بلند شد و قوری چای را که از قبل آماده کرد بود با فنجان و مخلفات و یک بسته کوچک سوهان اعلا در سینی گذاشت. سپس قبل از برداشتن سینی درب ورودی دفتر را قفل کرد و با سینی چای به سمت راهرویی که به دفتر حاج آقا کرامت منتهی می شد رفت.
مجتبی وارد دفتر شد، سینی را روی میز جلوی مبل گذاشت و فنجانی چای خوشرنگ ریخت و به دست حاج آقا داد. حاج آقا کرامت در حالی که داشت گزارشی را مطالعه می کرد پشت خود را به مبل تکیه داد و کمی پاهایش را باز کرد. سپس فنجان را کنار دستش گذاشت و در حالی که به آرامی جرعه ای می نوشید با سر اشاره ای کرد.مجتبی که به روال کار آشنا بود به سمت مبل رفت و بین پاهای حاج آقا دو زانو نشست. دکمه و زیپ شلوار را باز کرد و کیر حاج آقا را با دست خارج کرد، کمی کیر تیره و ضخیم حاج آقا را مالش داد سپس به آرامی سر آن را در دهانش گذاشت. حاج آقا همان طور که گزارش را میخواند بدون آنکه نگاهی به مجتبی بکند اوهومی از سر رضایت گفت و جرعه ای دیگر چای نوشید. مجتبی لبهای خود را دو طرف کیر حاج آقا حلقه کرد و آرام آرام بالا و پایین میکرد. با هر حرکت مقدار بیشتری از کیر نه چندان کوچک حاج آقا را در دهانش فرو می برد.وقتی سر کیر حاج آقا به حلقش خورد و مقدار بیشتری را نمی توانست فرو برد مدتی آن را کامل در دهان خود نگه داشت. سپس مجدد شروع به بالا و پایین بردن سر خود کرد. سعی میکرد با حرکات یکنواخت لبهای خود را در تمام طول کیر حاج آقا حرکت دهد. با زبانش قسمت زیرین کیر حاج آقای کرامت را نوازش میکرد و وقتی سرش را بالا میاورد با حرکتی چرخشی زبانش را دور کلاهک آن می گرداند.این حرکت مورد علاقه حاج آقا بود که چند سال پیش وقتی تازه وارد و نوجوان بود حاج آقا در سفر مشهد در سوئیت هتل قصر در “شب زفافش” به او یاد داده بود.مجتبی مدتی به همین منوال لبهای خود را دور کیر حاج آقا بالا و پایین کرد. با زبانش کلاهک و قسمت زیرین کیر و به خصوص رگ برجسته ای را که در طول آن متورم بود را مالش داد. انقدر به کارش ادامه داد که حاج آقای کرامت صفحات گزارش را کنار گذاشت. سرش را روی پشتی مبل تکیه داد و در حالی که نفس نفس میزد با آه نه چندان بلندی با چند نبض محکم آب منی خود را در دهان مجتبی خالی کرد. مجتبی لبهایش را محکم دور کیر حاج آقا حلقه نگه داشت و اجازه نداد که قطره ای به بیرون و روی لباس حاج آقا بریزد. سپس دستمالی برداشت و کیر حاج آقا را خوب تمیز کرد. خودش هم سریع به سرویس کوچکی که با دری کنار کتابخانه به دفتر راه داشت دوید و آب منی داخل دهانش را در دستشویی خالی کرد و چند مرتبه دهانش را آب کشید.وقتی بیرون آمد حاج آقای کرامت زیپ شلوار خود را بالا کشیده و در حالی که تکه ای سوهان در دهان می گذاشت و ادامه گزارش را میخواند نگاهی به مجتبی انداخت و گفت، آقا مجتبی انشالا چیزی که به حلق خودتون راه ندادید. گفته بودم که فرو بردن نجاست کراهت دارد.مجتبی سری تکان داد و اجازه مرخصی گرفت. حاج آقا با اشاره دست مرخصش کرد و پس از اتمام گزارش از روی مبل بلند شد، لباسها را درآورد و برای غسل جنابت وارد سرویس دفتر که دوش کوچکی هم در گوشه اش تعبیه شده بود شد.عصر جلسه مهمی برای هماهنگی مراسمی سنتی با نزدیکترین حلقه دوستانش داشت.

ساعت حوالی چهار بود که زنگ تلفن دفتر به صدا درآمد، مجتبی بود که به حاج آقا خبر داد راننده به دنبالش آمده. حاج آقا عبا و عمامه را پوشید و با قدمهای تند به سمت درب خروجی رفت. حین رفتن به مجتبی گفت، با منزل تماس بگیرید و بفرمایید که امشب تا دیر وقت برای جلسه تهران خواهم ماند، شب منتظر بنده نباشند، انشالا صبح زود رجعت خواهم کرد.آیت الله کرامت، بزرگ حلقه کریمان به سمت تهران رهسپار شد. در مسیر اتوبان قم به تهران هم مدارک مالی جلسات حلقه کریمان را مطالعه میکرد. حلقه کریمان جمعیتی متشکل و وفادار از شاگردان و دوستان آیت الله کرامت بودند که در طی سالها به مناصب با نفوذی رسیده بودند.وقتی به نزدیکی تهران رسیدند هوا تقریبا تاریک شده بود. ماشین از خیابان ولیعصر وارد خیابان فاطمی شد و جلوی ساختمانی ۳ طبقه در خیابان پشتی وزارت کشور توقف کرد. راننده پیاده شد و در را برای حاج آقا باز کرد. حاج آقا پس از ورود از حیاط مشجر و با صفای ساختمان گذشت و بعد از چند پله وارد اتاق کنفرانسی در طبقه اول شد.همه حاضران به احترام ایشان از جا بلند شدند. حاج آقای کرامت پس از سلام علیک و احوالپرسی به بالای اتاق رفت و پشت میز جلوس فرمودند.
–عزیزان و دوستان من، خدا را شاکرم که عمری باقی بود که سالی دیگر توفیق خدمت اهل بیت نصیب این جمع گردد. همانطور که مستحضرید با تبلیغات دروغین مراسم اصیل عمرکشون از جرگه مراسمات رسمی خارج گشته، ولی حلقه کریمان به مانند سالهای گذشته این مراسم را با عزت و شوکت تمام به جا خواهد آورد. باشد که از خدمتگزاران راستین باشیم.مولا و صاحب ما فرمود که در این روز قلم به زمین گذاشته میشه و گناهی نوشته نمی شود، پس از این فرصت نهایت استفاده رو ببرید. آنچه دستهای ما را برای مبارزه با کفار در طول سال بسته، در این روز مهم آزاد هست. خلاصه که جمیعا به وظایف محوله عمل بفرمایند آقایان.
بعد از پایان صحبتهای حاج آقا همگی دست بوسی کردند و مرخص شدند. فقط چند روحانی که از دوستان قدیمی و بسیار نزدیک حاج آقا بودند باقی ماندند. با خودمانی شدن جمع حجت الاسلام صبوری معروف به حاج رضا که بزرگ حلقه تهران بود سرش رو نزدیک گوش حاج آقای کرامت آورد و گفت، اسباب پذیرایی و مصاحبت شما هم طبقه سوم حاضر هست تا امشب تنهایی خاطر مبارک رو اذیت نکند.حاج آقا سری به نشانه تایید تکان داد و رو به بقیه جمع کرد و گفت.
–دوستان عزیز. شما هر سال یک سال تمام تقوا پیشه می کنید و وقت عزیز خود رو صرف مبارزه با این کفار از خدا بی خبر میفرمایید. بر شما جمع ویژه جایز هست که در چنین روزی که قلم ها فرو گذاشته شده قدری هم از موهبتهای این اتفاق بهره مند شوید. حاج رضای عزیز امسال تدارک ویژه چیدن و انشالا در روزی که برادران انجام وظیفه میکنند من به معیت شما به ویلای حاج رضا در لواسان میریم تا چشمه ای از آنچه خداوند با غلمان وعده داده رو در این روز مبارک بدون نگرانی از گناه دسته جمعی بچشیم و از بحث شیرین لواط بهره مند بشیم.

همگی گل از گلشون شکفت و بعد از بوسیدن دست حاج آقا خداحافظی کردند. با خلوت شدن منزل کربلایی علی خدمتکار منزل سینی شام رو آورد و حاج آقا کرامت و حاج رضا شام رو خوردند. بعد از شام حاج رضا کربلایی رو مرخص کرد و خودش حاج آقای کرامت رو برای خواب به طبقه سوم راهنمایی کرد. اینجا علاوه بر محل تشکیل جلسات حلقه تهران منزل یکی از زن های عقدی حاج رضا هم بود. زن جوانی که با اجازه حاج خانم زن اولش برای خود اختیار کرده بود.حاج رضا اتاق انتهای سالن رو نشان حاج آقای کرامت داد و گفت امشب افتخار پذیرایی از شما رو پیدا کردیم. همه اسباب باب میل شما در اون اتاق فراهم هست. اگر اجازه بدید مرخص بشم. حاج آقای کرامت تشکر کرد و به سمت اتاق خواب انتهای سالن رفت. حاج رضا هم درب اتاق خواب این سمت رو باز کرد‌‌ و داخل شد. همسر عقدیش با چادر گل بهی به استقبالش اومد.
حاج آقای کرامت وارد اتاق خواب بزرگ انتهای سالن شد. تخت بزرگ و مرتبی در وسط اتاق قرار داشت و پنجره های بزرگ به بالکن با صفایی راه داشت. دو تا از پنجره ها باز بودند و نسیم خنک و مطبوعی از پشت پرده های اتاق به داخل میومد. روی میز کوچکی کنار پنجره منقل و بساط تریاک آماده شده بود. حاج آقا لبخندی زد و در حالی که داشت عباش رو درمی‌آورد صدای نازکی رو پشت سر شنید که سلام میکنه.وقتی برگشت دختری شاید بیست ساله با چادر سفید در حالی که رویش رو گرفته بود در اتاق ایستاده بود. حاج آقا با لبخند در حالی که نگاهی خریدارانه به سر تا پای دختر می انداخت گفت، به‌به‌ تبارک الله، اسم شما چیه همشیره. دختر گفت لیلا هستم حاج آقا. امروز حاج خانم در موسسه باهام صحبت کردن و گویا توفیق خدمتگزاری شما نصیب بنده شده.حاج آقا دختر رو روی صندلی نشاند. خودش لباس راحتی به تن کرده بود و در حالی که بساط تریاک رو آماده می‌کرد صیغه بینشون رو برای یک شبانه روز خواند. دختر با اتمام صیغه از جاش بلند شد و چادر سفیدش رو برداشت. در زیر چادر پیراهن ساتن کوتاهی به تن داشت که دو بند نازک اون رو روی شونه هاش نگه داشته بود. لباس تا بالای رونهاش میرسید و از برجستگی نوک سینه ها معلوم بود که سوتین به تن نداره. حاج آقا کام عمیقی گرفت و به دختر اشاره کرد تا روی پاش بنشینه. لیلا جلو اومد و با عشوه روی پاهای حاج آقا نشست و دست توی موهاش برد و بوسه ای از لبانش گرفت. حاج آقا کمی از دود تریاک رو در دهان دخترک فوت کرد و همزمان با بوسیدنش گاز آرومی از لبهاش گرفت. سپس کمی محکم تر این کار رو کرد. لیلا آخی گفت و کمی خودش رو عقب کشید که باعث خنده حاج آقا شد.بعد از چند کام عمیق دیگر کم کم کیر حاج آقا زیر باسن لیلا شق شده بود. لیلا با کمی اضطراب دستش رو برد و کیر بزرگ حاج آقا رو لمس کرد. سپس با اشاره حاج آقا روی دو زانو نشست و پیژامه حاج آقا رو پایین کشید و ماهرانه شروع به ساک زدن کیر حاج‌آقا کرد.حاج آقا پیش خودش لبخندی زد و گفت معلومه که حاج خانم این بار با دقت بیشتری دختر انتخاب کردن. این لیلا خیلی مقبول تر از اون دختر بچه ۱۵ ساله سری پیش هست.

حاج آقا که اون روز یک بار آبش اومده بود و با تریاک هم حسابی کمرش سفت شده بود عجله ای نداشت و به لیلا اجازه داد حسابی کیر بزرگ و قهوه ایش رو ساک بزنه. با لذت آه و اوه میکرد و تبارک الله میگفت. یاد زمان جوانی افتاد که در حوزه با حاج رضا هم درس بود. یک اتاق اجاره ای داشتند و گاهی اوقات که خیلی بهشون فشار میومد به اطراف حرم می‌رفتند و دو زن رو صیغه می‌کردند. ولی چون اتاق دیگری نداشتند با پارچه ای وسط اتاق رو جدا می‌کردند و هر کدام در یک طرف کارشون رو انجام می‌دادند و گاهی صدای جماع یکدیگر رو هم می‌شنیدند. با این فکرها هیجان جدیدی سراغ حاج آقا اومد و کلاهک کیرش حسابی متورم شد. دستهای بزرگش رو روی شونه های لیلا گذاشت و بهش اشاره کرد بلند شه. خودش هم پا شد و دخترک رو در آغوشش گرفت. دو کف دست رو زیر باسن لیلا گذاشت و با یک حرکت از زمین بلندش کرد و به سمت تختخواب برد. لیلا رو به پشت روی تخت انداخت و در حالی که کامل لخت شده بود با بدنی پشمالو و کیری که به شدت شق بود رفت روی دخترک. با دو دست پهلوهای دختر رو گرفت و به سمت خودش کشید. لباس خواب بالا رفته بود و کسی بی مو جلوی چشمش بود. خم شد و بوسه ای روش زد. سپس با دست کیر سفت و بزرگش رو دم سوراخش تنظیم کرد و در حالی که از شدت لذت صدایی شبیه خرناس میکشید کیرش رو تماما به داخل دختر نحیف فرو کرد و گفت جووووون چقدر تنگ و مطبوع هست.دختر بیچاره از شدت فشار کیر کلفت حاج آقای کرامت دست و پا میزد و سعی میکرد جیغ و داد نکنه.حاج آقا روی دخترک خم شد و در حالی که یک دستش رو برد زیر لباس خوابش و پستانش رو گرفت با دست دیگرش کون دختر رو محکم گرفت و با قدرت شروع به تلمبه زدن کرد.

کون پرموی حاج آقا با شدت بالا و پایین میشد و صدای ضربات شکمش به بدن دخترک وقتی تلمبه میزد اتاق رو پر کرده بود‌. لبهاش روی لبهای دخترک بود و دختر بیچاره در حالی که ناله هاش خفه میشد با دست روی پشت حاج آقا میزد. پس از مدتی با بدن عرق کرده از روی دختر بلند شد، لباس ساتن رو از سرش کشید و دختر رو چرخوند و چهار دست و پا‌ روی تخت گذاشت. حتی نزدیک به ارضا هم نبود ولی دختر بینوا حسابی نفس نفس میزد.حاج آقا با کف دست کشیده ای روی کون لیلا زد که جیغش رو بلند کرد. خودش خندید و با هیکل بزرگش پشت سر لیلا روی تخت نشست. کیرش رو مجدد با کس لیلا تنظیم کرد و دو طرف پهلوی دختر رو گرفت و با یک حرکت همه کیرش رو داد داخل. از روی لذت خرناس کشید و مجدد با سرعت شروع به تلمبه زدن کرد. صدای برخورد رانهای چاقش به کون لیلا فضا رو پر کرده بود. لیلا هم چنان از حال رفته بود که در فکر مراعات نبود و جیغ های بلند میکشید. حاج آقا از عذاب کشیدن دخترک لذت مضاعفی می‌برد.

یک لحظه احساس کرد که صدای دیگه ای هم میشنوه. کمی توقف کرد و لیلا ساکت شد. بله درست فکر کرده بود ، ظاهرا حاج رضا هم امشب بیکار نبوده و صدای خفیف جیغ های زن جوان حاج رضا از انتهای سالن به گوش می‌رسید.حاج آقا خندید و با لذت و شدتی مضاعف شروع به تلمبه زدن کرد. گویا میخواست صدای لیلا رو بلندتر کنه تا مطمئن بشه که جیغ هاش به گوش حاج رضا هم میرسه. با شدت هرچه تمامتر تلمبه میزد و بدن دخترک عین کاه در دستش بود. نگاهی به پایین انداخت و قطرات عرق رو دید که از پشت لیلا روان شده بود و به چاک کونش رسیده بود. منظره زیبایی بود.
ناگهان کیرش رو بیرون کشید و لیلا رو روی تخت انداخت، با هیکل سنگینش پشتش دراز کشید و با یک دست جلوی دهان دخترک رو گرفت و با دست دیگه کیرش رو به سوراخ کون لیلا هدایت کرد. دختر به شدت شروع به دست و پا زدن کرد ولی حاج آقا مصمم بود. کلاهک کیرش دم سوراخ کون لیلا بود و اونقدر هم که فکر می‌کرد تنگ به نظر نمیومد. حدس زد که دخترک قبلا هم در موقعیت مشابهی بوده و بار اولش نیست‌. با فشار کیرش رو هل داد تا سرش داخل شد. باز هم فشار آورد تا جایی که نصف کیر بزرگش داخل کون دخترک بود. با سنگینی نفس نفس میزد و با سرعتی که دخترک بیچاره پاره نشه شروع به تلمبه زدن کرد. کیرش مثل تیرآهن سفت شده بود و کون داغ لیلا فشار لذت بخشی داشت. دستش رو از دهان لیلا برداشت و صورتش رو کنار دخترک برد و شروع به خوردن لاله گوشش کرد.
با تو و بیرون شدن کیر حاج آقا ناخودآگاه گوزهای کوچکی از دخترک خارج میشد که باعث شد از خجالت سرخ بشه. حاج آقا خنده ای کرد و مدام جان جان میگفت. میدونست که کمر سفتش به این آسونی خالی نمیشه.‌ بعد از ده دقیقه دیگر که در کون دخترک تلمبه زد کیرش رو بیرون کشید و از روی دخترک بلند شد. دست لیلا رو گرفت و از روی تخت بلند کرد و تلو تلو خوران به حمام بردش و بهش گفت زیر دوش بنشینه. دوش آب گرم رو باز کرد و اول کیرش رو با صابون شست و تمیز کرد بعد دو طرف صورت دختر رو گرفت و کیرش رو در حلقش فرو کرد و شروع به تلمبه زدن کرد. ترکیب آب گرم دوش و بخار حمام و دهان نرم لیلا عضلاتش رو شل کرد و وقتی آماده انزال بود کیرش رو از دهان لیلا بیرون کشید و با حرکت دست آبش رو روی صورت و سینه های لیلا خالی کرد. دخترک زیر آب دوش خسته و کوفته نشسته بود و آب کیر روی صورت و هیکلش سرازیر بود. کمی که کیرش خوابید پوزخندی زد و با کیر نیمه خوابیده اتمام انزالش رو با شاشیدن روی سینه و شکم دخترک بیرون داد.سرسری دخترک رو آب کشید و بیرونش کرد‌، بعد خودش سر فرصت غسل جنابت رو به جا آورد و به اتاق خواب رفت و تا صبح مثل خرس خوابید.صبح از حاج رضا و زن جوانش خداحافظی کرد و حین خداحافظی موذیانه گفت، حلال بفرمایید حاج خانم، دیشب تا صبح نذاشتیم شما هم استراحت بفرمایید. زن حاج رضا از خجالت سرخ شد و در حالی که صورتش رو با چادر می‌پوشاند گفت، اختیار دارید حاج آقا منزل خودتون هست. هر موقع تشریف بیارید قدم رنجه فرمودید. حاج آقا کرامت با حاج رضا روبوسی کرد و گفت پس قرارمون برای هفته بعد لواسان. در پناه حق.

فصل دوم

حاج آقا کرامت پس از بازگشت به قم سری به منزل زد. سراغ حاج خانم همسرش رو گرفت و برای دیدنش به اندرونی رفت. حاج خانم در حال آماده شدن برای رفتن به خیریه ای بود که با همسر اول حاج رضا مدیریتش رو به عهده داشتند و به زنان و دختران بی سرپرست کمک رسانی میکردند. احوال حاج رضا رو پرسید و خم شد تا چادرش رو سرش کنه که حاج آقا چشمش به باسن بزرگش افتاد. حاج آقا خنده ای کرد و گفت حاج خانم “حتی پشت شتر”. حاج خانم مجدد چادر‌ رو زمین گذاشت و خواست مقنعه اش رو دربیاره که حاج آقای کرامت گفت، لازم نیست حاج خانم، زحمت زیادی ندارم. همسر حاج آقا با خنده گفت “حق شوهر بر زن چیست؟ خواسته او را برآورد ولو بر پشت شتر باشد”. سپس اومد و جلوی حاج آقا زانو زد. لای لباده رو باز کرد زیپ شلوار رو پایین کشید و با دستهای تپلش کیر حاج آقا رو گرفت و شروع به ساک زدن کرد. حاج آقا از بالا نگاه رضایتمندی به صورت محجبه زنش که داشت براش کیرش رو میخورد انداخت. چند دقیقه ای از این کار لذت برد و بدون اینکه آبش بیاد گفت کافیه حاج خانم، بیشتر مزاحمتون نمیشم، بفرمایید به کارتون برسید.حاج خانم بلند شد و دور لبش رو پاک کرد و بعد از سر کردن چادرش بیرون رفت.

بیشتر هفته به امورات حوزه و ملاقات با مدیران کشوری که معمولا برای مشورت و یا توصیه پیش حاج آقای کرامت میومدند گذشت. صبح جمعه حاج آقای کرامت با راننده به سمت ویلای حاج رضا در لواسان راه افتاد. قبل از ظهر بود که رسیدند. ویلا ساختمان مجللی در وسط باغ نسبتا وسیعی بود. دور تا دور باغ رو دیوارهای بسیار بلند فراگرفته بود و چشم اغیار نمیتونست داخل باغ یا ساختمان رو ببینه.ماشین حاج آقا کنار چند ماشین دیگه در پایین ساختمان پارک کرد. بعضی از اتومبیل ها پلاک تشریفات داشتند. البته قرار بر این بود که امروز جمع کوچکی در این مراسم شرکت داشته باشند که همه از با سابقه ترین و وفادارترین اعضای حلقه کریمان بودند‌.
حاج رضا به استقبال اومد و آیت الله کرامت رو به طبقه پایین ویلا که سالن بزرگ و مجللی برای برگزاری مراسمات کاملا خصوصی داشت راهنمایی کرد. مهمانان اصلی چند نفر از روحانیون بلند پایه و بنیان گذاران اصلی حلقه کریمان بودند که از قدیم با حاج آقای کرامت دوستی عمیق داشتند. به علاوه تک و توک مدیران جوانی که وفاداری کامل خودشون رو بارها اثبات کرده بودند. از جمله جناب غلامی که از مدیران و کارگزاران بلندپایه فرهنگی بود.
با ورود آیت الله کرامت همه از روی مبلهای مجلل اتاق بلند شدند و با حاج آقا دست و روبوسی کردند. سپس حاج رضا خدمه و کلیه افراد غیر مرتبط رو مرخص کرد و درهای بزرگ سالن رو قفل کردند.آهنگی عربی شروع به پخش کرد که در بقیه ایام سال مصداق کامل غنا و ممنوع به حساب میومد. روحانیون عبا و عمامه هاشون رو درآوردن و با لباس راحتی به اتاق بزرگ مجاور رفتند. در وسط اتاق حوض سنگی مجللی وجود داشت که آبنما با چراغ های قرمز تزیین شده بود. دور تا دور حوض هم زمین فرش شده بود و تشکهای بزرگی سطح زمین رو پر کرده بود. در کنار هر تشک هم سینی مفصلی قرار داشت که بساط چای و تریاک و خوراکی های مختلف روش قرار داشت.همه به هم تعارف کردند و بعد از جاگیر شدن آیت الله کرامت و حاج رضا در کنارش بقیه هم روی تشکها نشستند و مشغول شدند.
پس از اینکه از تریاک اعلا کام گرفتند جمع جوی خودمونی پیدا کرد و شروع به گفتگو و شوخی و تعریف جوک های جنسی کردند و صدای خنده شون بلند بود. تلویزیون بزرگی هم که روی دیوار نصب بود در حال پخش فیلم رقص عربی زنی نیمه لخت بود.بعضی از روحانیون که در تمام سال با نهایت وقار رفتار می‌کردند به یاد دوران طلبگی مشغول شوخی های دستی و هر و کر بودند.یک ساعتی به این منوال گذشت. بیشتر آقایان به تقلید از حاج آقای کرامت بقیه لباسها رو هم کنده بودند و اگر میلشون میکشید نفری یک قرص آبی رنگ که روی سینی طلایی کوچکی در وسط اتاق بود رو مصرف میکردن.حاج آقای کرامت بعد از دوری که در اتاق زد و خوش و بش و شوخی با همگی روی تشکش نیم خیز نشست و با سر اشاره ای به حاج رضا کرد. حاج رضا هم با دست به کسی علامت داد‌. بقیه آقایون هم برهنه با بدن‌های پشمالو و شکم های گنده دور تا دور اتاق روی تشکها نشستند.
با اشاره حاج رضا جناب غلامی به اتاق کوچکی که گوشه سالن بود رفت و چند نفر رو که چشم بند داشتند و دست همدیگه رو گرفته بودن به وسط اتاق راهنمایی کرد. سپس چشم بندها رو برداشت و خودش به کناری رفت.

در وسط اتاق سه پسر نوجوان ۱۵، ۱۶ ساله سفید و زیبا که لباس خوابهای توری زنونه به تن داشتند ایستاده بودن و با خجالت اطراف رو نگاه میکردن. پسرها موهای بلند و پوست سفید و صافی داشتند و در تمام بدنشون مویی نبود. آقایان جمال این شاهدان زیبارو رو با تحسین نگاه میکردند و زیر لب احسنت و تبارک الله می‌گفتند. به خصوص پسر وسطی که چشمهای آبی روشن داشت و موهاش رو بافته بود.
جناب غلامی با صدای آرام و احترام توضیح داد که این نوجوانان با استعداد از هموطنان ارمنی هستند که به تازگی به دین اسلام مشرف شده اند.قدری که گذشت حاج رضا اشاره دیگه ای کرد، تصویر تلویزیون خاموش شد و موسیقی ضرب داری شروع به پخش کرد. پسر چشم آبی که معلوم بود وظیفه خودش رو میدونه با حرکات موزون شروع به رقص زیبایی کرد. دو پسر دیگر هم سینی هایی رو که تنگ و لیوان‌های شراب داخلش بود برداشتند و دور تا دور اتاق شروع به پذیرایی کردند.

آقایان علما نوبتی شرابی از دست این زیبارویان می نوشیدن و دستی به بدن و باسنشون می‌کشیدند و تبارک الله می‌گفتند. بعضی بوسه ای از لبانشون می کردند و یا دستشون رو زیر لباس توری می بردند و کیر کوچک پسرها رو نوازش می کردند.پسرها هم با خنده و شوخی سراغ نفر بعدی میرفتند.پسر چشم آبی هم حرکاتش رو تندتر کرده بود و رقص کنان دور اتاق رو می گشت و علما از دیدن بدنش حض کافی میبردند. وقتی به جایگاه حاج آقای کرامت رسید مدت بیشتری رو صرف رقصیدن و سرگرم کردن ایشون کرد.
سرها حسابی از شراب گرم شده بود و اثر قرصهای آبی و حرکات پسرها رو میشد در کیرهای شق شده آقایون مشاهده کرد.حاج آقای کرامت دستهاش رو به هم زد و به جناب غلامی اشاره ای کرد. صدای موزیک کم شد و پسر چشم آبی از رقصیدن دست کشید. دو پسر دیگه هم از روی پاهای مهمانانی که در حال دستمالی و شوخی باهاشون بودن بلند شدند و سه تایی به وسط اتاق برگشتن.با اشاره جناب غلامی هر سه چهار دست و پا‌ شدند و کونهای سفیدشون رو به سمت جایگاه حاج آقا کرامت گرفتند. حاج آقا لبخندی از روی رضایت زد و با این علامت جناب غلامی با یک کاسه ژل بهشون نزدیک شد.هر سه پسر با دو دست کونهاشون رو باز کردند تا جناب غلامی با کمک انگشت محتویات کاسه رو در سوراخشون ماساژ بده.

وقتی حسابی آماده شدند حاج آقا کرامت از جاش بلند شد و با کیر شق شده به سمتشون رفت. از پسر سمت راستی شروع کرد و سر کیرش رو دم سوراخ کونش گذاشت و با یک فشار کیرش رو بهش فرو کرد. مدتی کیرش رو بدون حرکت داخل نگه داشت و مجدد بیرون کشید و همین کار رو با هر سه تکرار کرد.صداهایی حاکی از رضایت از دهانش خارج میشد و چیزهایی در تحسین پسرها زیر لب میگفت.وقتی هر سه رو امتحان کرد به پسر چشم آبی وسطی اشاره کرد و دستش رو گرفت و به سمت تشک خودش برد. حاج رضا هم به کنار پسر اومد و دو تایی شروع به نگاه و دستمالی و شوخی و بوسیدن پسر کردند. دو پسر دیگر رو هم بقیه آقایون نزد خودشون بردند.
هر دو تا سه نفر پسری رو روی تشکی در وسط گذاشته بودن و دور تا دورش در حال تحسین و دستمالی بودن.حاج آقای کرامت پسر چشم آبی رو کنار خودش روی تشک نشوند، صورتش رو با دست به سمت خودش برگردوند و با ولع شروع به خوردن لبهای پسرک کرد.بعد دست بزرگش رو پایین برد و کون پسرک رو در مشتش چنگ زد. وقتی خوب از لبهای پسرک کام گرفت رو به حاج رضا کرد و گفت عجب شاهد حقی برامون جور کردی. الحق که خود غلمان بهشتی هست. سپس لباس توری پسر رو از تنش درآورد و برش گردوند و شروع به بوسیدن گردن و پشت پسرک کرد. حالا نوبت حاج رضا بود که در سمت دیگه از لبهای پسرک کام بگیره.
دور تا دور اتاق آقایان و علما در حال کامجویی از پسرها بودند. حاج آقا در حالی که جان جان میگفت از پشت پسر چشم آبی رو بغل کرده بود و با دستهای بزرگش بدن سفید و نحیف پسرک رو در آغوش گرفته بود. بدن سفید پسرک بین بدن پشمالو و تیره حاج آقا و حاج رضا بود. از یک طرف شکم بزرگ حاج آقا رو پشت خودش حس می‌کرد و از طرف دیگه شکم حاج رضا جلوی صورتش بود.

حاج آقای کرامت پسر رو چهار دست و پا کرد و پشتش قرار گرفت. لای کونش رو باز کرد‌ و پایین کیر کلفتش رو با دست گرفت و کلاهکش رو روی سوراخ تنگ پسرک قرار داد. سپس با فشار کمرش کیرش رو با یه حرکت داخل پسر هل داد. با هر سانتی‌متری که فرو می رفت یک جووون میگفت.
پسرک دهانش رو باز کرد و آخ بلندی گفت. در همین حین حاج رضا هم که جلوی صورت پسرک زانو زده بود کیر کلفتش رو توی دهانش گذاشت و موهای پسرک رو نوازش کرد و گفت، بخور عزیزم، بخورش بابا جان و شروع به تلمبه زدن در دهان پسرک کرد.حاج آقای کرامت هم در سمت دیگه با حرکات آرام ولی کشیده کیرش رو تا کلاهک بیرون میکشید و دوباره تا ته فرو میکرد‌. با هر تو و بیرون کردن هم خرناسی از لذت میکشید و جان جان میکرد و یا با دستهای زمختش سیلی محکمی روی کون پسرک میزد‌. پسرک هم روی کیر حاج رضا ناله های خفه ای میکرد.مدتی به همین روش ادامه دادن. حاج آقای کرامت در حالی که پسرک بینشون جلو و عقب میشد با خنده نگاهی به حاج رضا کرد و گفت کونش از کون لیلا، اون دختره که هفته پیش آوردی هم تنگ تره. بعد لبخند موزیانه ای زد و گفت البته از صدای حاج خانم شما هم معلوم بود ایشون هم حسابی تنگ تشریف دارن.حاج رضا هم خندید و در حالی که هر دو با این حرفها شهوتی تر شده بودن کمی سرعت تلمبه هاشون رو بیشتر کردند.

از سمت دیگر اتاق ناگهان صدای جیغی بلند شد. حاج آقای کرامت و حاج رضا بدون اینکه حرکاتشون رو متوقف کنند سرشون رو برگردوندن و دیدن که یکی از علما خوابیده و کیرش رو از زیر در کون یکی از پسرها کرده و در همین حال یکی دیگر از آقایان قصد داره از پشت همزمان کیرش رو در همون سوراخ فرو کنه و پسر بیچاره از شدت درد داره جیغ میکشه.
حاج آقای کرامت نهیب زد که به پسر بیچاره ظلم نکن. بعد با دست به جناب غلامی اشاره کرد و ایشون هم بدو بدو رفت و شروع به ساک زدن کیر عالمی کرد که پشت پسرک بود تا از شدت شهوت کار غیر قابل برگشتی نکنه.

حاج آقای کرامت مجدد تمرکزش رو گذاشت روی گاییدن پسر چشم آبی و با گرفتن کمرش تلمبه هاش رو محکم تر و تند تر کرد.بعد از مدتی با حاج رضا جا عوض کردن و حاج رضا کون تنگ پسرک رو می گایید و حاج آقای کرامت دهان پسرک رو. مراسم کامجویی از زیبارویان ادامه داشت. اقایون بارها جا عوض کردند و در پوزیشنهای مختلف هر سه پسر رو مورد امتحان و کامجویی قرار دادن.حاج آقای کرامت بعد از اینکه یک دور همه پسرها رو امتحان کرد مجدد نزد پسر چشم آبی برگشت و زد پشت جناب غلامی که از غفلت مهمانان استفاده کرده بود و کیرش رو داخل دهان پسرک کرده بود. بهش نهیب زد که کنار بره و حدود جایگاهش رو بشناسه.
سپس پسرک رو روی تشک وسط اتاق به پشت خوابوند و به دو نفر دیگه هم گفت تا دو طرف پسر چشم آبی دراز بکشند و زانوهاشون رو در بغل بگیرند و هر سه کونهاشون رو عرضه کنند. سپس با کیر شق شده پایین تشک ایستاد و با دست به بقیه اشاره کرد. ابتدا جناب غلامی و سپس بقیه حجج اسلام به جز حاج رضا صبوری به صف شدن و یک به یک دست حاج آقا رو میبوسیدن، سپس زانو میزدن و کیر حاج آقا رو چند بار ساک میزدن و خیس میکردن.
وقتی ادای احترام و وفاداری همه تموم شد حاج آقای کرامت سراغ پسر چشم آبی در وسط رفت و کیرش رو که از آب دهان مهمانان و یاران حلقه کریمان خیس بود به داخل کون پسرک فرو کرد.سپس در حالی که داشت تلمبه میزد با دو دستش شروع به انگشت کردن دو پسر دیگه کرد. بقیه دور حاج آقا رو گرفتن و احسنت گویان حاج آقا رو تشویق میکردن و در همین حال کیرهاشون رو میمالیدن.حاج آقا تلمبه هاش رو تندتر کرد. رونهای پسرک رو گرفت و در حالی که پاهای نحیف پسر رو گذاشته بود روی شونه هاش با شدت و قدرت داخل کونش تلمبه میزد.پسرها از بس سرویس داده بودن نایی نداشتند و بی‌حال افتاده بودن تا کار آقایون باهاشون تمام بشه.
رونهای بزرگ و پشمالوی حاج آقا با صدای بلند به لمبرهای سفید پسرک برخورد میکرد. تلمبه ها محکم تر و تندتر میشد. حاج رضا از سمت دیگه شانه های پسرک رو گرفته بود تا از شدت ضربات به جلو پرتاب نشه.اثر ویاگرا و تریاک کار خودش رو کرده بود و حاج آقای کرامت قدرت کنترل بالایی روی انزالش پیدا کرده بود.ده دقیقه دیگه هم به همین منوال در کون پسر بیچاره سنگین تلمبه زد. سپس با نعره ای روی پسرک خم شد و با چند حرکت کیرش رو داخل کون پسرک نگه داشت.حاج رضا هم سریع به این سمت اومد و در حالی که حاج آقای کرامت با نبض های قوی داخل کون پسرک انزال میشد شروع به مالش تخمهای بزرگ حاج آقا کرد.
ارگاسم سنگینی بود و حاج آقای کرامت پنج دقیقه ای همینطور کلاپس روی پسرک موند‌. وقتی هیکل چاقش رو از روی پسرک بلند کرد پسر بیچاره حالی براش نمونده بود و نفس نفس میزد.بقیه مهمانان احسنت گویان روی شانه های حاج آقای کرامت می‌زدند و خدا قوت می‌گفتند.سپس هر کدام برای تبرک کیرشون رو در کون پسر چشم آبی که از منی حاج آقا پر بود میکردن و به نوبت چند‌ تلمبه می‌زدند.

نزدیک اذان مغرب بود و موعد روز عزیز در حال اتمام بود. همه قبل از اذان خودشون رو تمیز کردن و غسل به جا آوردن تا یک سال دیگر را به تقوا سپری کنند.

نوشته: امیر رازی

بازدید 17,929

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “آن شیخ پر کرامت”

  1. جالب بود، توهماتت به واقعیت نزدیک بود ولی می تونستی بهتر بنویسی خیلی اغراق کردی.با وجود همچنین عشق و حالی محاله این آخوندهای مفتخور بدون خونریزی حکومت رو واگذار کنند.به امید نابودی هرچی آخوند حرومزاده است.

  2. اولا،انگار کاتب بیت عظما بودی این همه مطلب بدون غلط ایولله دارهثانیا، از ریزه کاریهای و جزئیات داستان ایات اعظام اینطور استنباط میشه شما هم درس های خارج فقه رو پاس کرده باشین.ثالثا،جای حاج طوسی توی محفل خالی بود آغاز مجلس با تلاوت زیبای ایشان مزين میشد، و محفل نورانی تر.رابعا، از شوخی گذشته عزرائیل که از دستش کاری بر نمیاد ، مگه اسرائیل این جرثومه های فساد رو ریشه کن کنه، انشالله

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید