(( اصلا شما توی این وضعیت جنگ بمون خونه … خودم دوست دخترت میشم … ))
اون لحظه که با شوخی این جمله رو به داداشم می گفتم ، هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم همین امشب روی همین تخت خوابی که آخرین تیکه باقی مونده از جهازم بود چه گناه بزرگی مرتکب میشم …
مامان بابا یه روزی این تخت رو با این امید برام خریدن که یه عمر کنار شوهرم روش عاشق هم باشیم … که زن وفاداری باشم … براشون نوه بیارم … ولی حالا بزرگترین خطایی که یه خواهر میتونه مرتکب بشه رو ، روی این تخت انجام دادم و زیر دستو پای داداش خودم …
سلام اسم من حورا هست ۳۰ سالمه ، یه خانواده سنتی و مذهبی دارم و اصالتا اصفهانی هستیم ، من برای یه شرکت دارو سازی توی تهران کار می کنم ، با یکی از دوستام بنام بهناز که اونم اصفهانی هست یه خونه دو خوابه توی تهرانپارس اجاره کردیم و بیشتر طول روز خونه نیستیم ، توی ۲۲ سالگی عاشق هم دانشگاهیم شدم ، ولی خانوادم فهمیدن ، اولش توی خونه زندانیم کردن و نذاشتن دیگه دانشگاه برم ، چند ماه بعد به زور منو با برادر زن عموم عقد کردن و با شوهرم آمدیم تهران .
واقعا علاقه ای به شوهرم نداشتم ، راستش اونم بجز سال اول دیگه زیاد منو دوست نداشت ، عاقبت یه روز اتفاقی توی گوشیم چت هامو با دوست پسر قبلیم دید و بدون اینکه آبرو ریزی کنه طلاقم داد ، منم مهرمو بخشیدم و همه چیز تمام شد .
عواقب خانوادگی طلاق برام زیاد بود ، قسم خوردم دیگه هرگز با هیچ پسری دوست نشم و به خونه پدرم هم بر نگردم .با اینکه اندام و چهره خوبی دارم و زیاد پیشنهاد دوستی داشتم ، بعد از طلاق تقریبا هر پیشنهاد دوستی رو رد می کردم ، بس که مامان منو از مردا ترسونده بود تقریبا هر پسری رو مثل هیولا می دیدم .مامانم چادریه ، خودش و بابا اصرار داشتن منم چادر سر کنم ولی هیچ وقت موفق نشدن .
وقتی جنگ شد و اینترنت قطع شد هم خونه م بهناز بیکار شد و تصمیم گرفت برگرده اصفهان ، ولی من که نمیخواستم کارمو از دست بدم و به خونه بابام برگردم موندم تهران ، روزای اول تنهایی واقعا برام ترسناک بود ، خانوادم اصرار داشتن که منم مرخصی بگیرم و برگردم اصفهان ولی من مخالفت کردم ، در نهایت با اصرار مادرم ، داداش کوچیکم اومد تهران پیش من که تنها نباشم ،
سجاد ۲۳ سالشه و پسر شیطون و پر دردسری هست ، واقعا اداره کردنش آسون تر از تحمل تنهایی توی جنگ نبود ، مخصوصا دیگه چشم مامان و بابا رو دور دیده بود و هرکاری دلش میخواست می کرد . اینقدر کاراش با نمک و خنده داره که من هروقت میخوام جذبه به خرج بدم آخرش خندم می گیره ، راستش منم نمی خواستم بش سخت بگیرم . ولی واقعا بعد از چند روز دیگه از دستش کلافه شده بودم ، با چند تا از دوستای دبیرستانش که حالا تهران زندگی میکردن ، از صبح تا شب بیرون بودن و من همش استرس داشتم یه بلایی سرش بیاد ، گاهی به دروغ به مامان می گفتم که خونه هست و خوابه ، در صورتی که با وجود اون همه ایست بازرسی و بسیجی توی خیابون ، بازم ۲ نصفه شب مست میومد خونه و تمام لباساش بوی سیگار و یا شاید یه چیز دیگه میداد ، خلاصه استرس جنگ یک طرف ، استرس کار های این بچه هم یه طرف دیگه .
سر کارم یه دوست صمیمی دارم بنام صدف که همیشه باش مشورت می کنم ، اون نظرش این بود که با سجاد راحت تر باشم ، می گفت حتی اگر میخواد مشروب بخوره و یا سیگار بکشه ، بش اطمینان بده که میتونه پیش تو این کار رو بکنه ، حداقل اینجوری میدونی کجاست ، صدف می گفت این روزا جَوون ها همشون هم سیگار میکشن و هم مشروب میخورن و این چیزی نیست که کسی بتونه جلوشون رو بگیره ، پس به خودت زحمت نده ، توی این شرایط حداقل سعی کن جلوی چشم خودت باشه .
راستش روزی که منو شوهر دادن و برای همیشه از خونه پدرم اومدم بیرون ، سجاد فقط ۱۵ سالش بود ، با اینکه اون موقع هم خیلی دوستش داشتم و دوری از داداشم یکی از بزرگترین غم های زندگیم بود ، ولی چون ما تهران بودیم و سجاد اصفهان ، دیگه فرصت اینکه مثل بقیه خواهر و برادرا با هم جور باشیم رو نداشتیم ، نهایتا سالی سه چهار بار ، یا ما میرفتیم اصفهان یا مامان اینا میومدن تهران ، شاید هفته ای یکی دو بار هم تلفنی باش حرف می زدم.
پیشنهاد صدف منطقی بنظر می رسید ، تصمیم گرفتم با سجاد صحبت کنم ، یک هفته به عید مونده بود و کارای شرکت زیاد شده بود ، یه روز عصر که برگشتم خونه ، سجاد تازه داشت آماده می شد که بره بیرون میدونستم از اون شبهاست که اگر بره تا نصف شب بر نمی گرده ، اوضاع جنگ هم افتضاح شده بود ، تقریبا دوبار در طول شب صداهای وحشتناک میومد ،
همونطور که خریدامو میذاشتم توی یخچال گفتم ، آقا سجاد کجا میخواد بره …؟
در حالی که سعی می کرد ادای آدم بزرگا رو در بیاره و صدای مردونش رو به رخم بکشه ، گفت :
با دوستام برنامه دارم …
با خنده و صدای مهربون گفتم بلانسبت شما مرد خونه هستی… منو میذاری میری … ؟ خوشش تیپِ دختر کُش … ؟
با بی حوصلگی جواب داد … خب چیکار کنم … حوصلم سر میره … خونه دوستام دوتا کوچه بالاتره ، هروقت ترسیدی بگو سریع بیام .
با خنده گفتم ، ما که نفهمیدم این دوتا کوچه بالاتر کجاس ؟ بعد یه چشمک ریز زدم و با لبخند شیطون گفتم ؛ دختر ؟ دافی مافی ؟ … آهااا؟
سجاد که انگار از این شوخی بدش نیومده بود گفت … نه بابا کدوم دختر … اگر دختر بود که اصلا دیگه خونه نمیومدم … تو هم که یه دوست خوب نداری …
زدم زیره خنده و گفتم ، بخدا دوستام جای مامانه تو هستن ، وگرنه یکیشونو برات دعوت می کردم بیاد اینجا … تا تو توی این بمبارون بیرون نری .
اما سجاد پر رو تر از این حرفا بود ، با خنده گفت :
اتفاقا هرچی جا افتاده تر بهتر …
گفتم ؛ حالا توی این وضعیت دختر جا افتاده از کجا گیر بیاریم برا خان داداشمون … با خنده ادامه دادم … اصلا خودم دوست دخترت میشم … شما بمون خونه …
خودمم از حرفی که زدم جا خوردم ، با اینکه قصدی نداشتم ولی خب قشنگ معلوم بود یه لحظه چی از ذهن اون وروجک گذشت ، یه لحظه حس کردم اگر یکم دیگه این عشوه و ادا ها رو ادامه بدم امشب شورتم از لوستر آویزونه و دوباره عروس میشم … راستش خودمم فهمیدم برای اینکه خرش کنم زیادی عشوه به خرج دادم … با شوخی به خودم گفتم ، والا با اون همه پروتئین و داروی بدنسازی که این بچه میخوره و شبانه روز گرمشه و پنجره ها رو باز میذاره ، یه ذره دیگه کرم بریزم امشب لنگام میره هوا . ولی خب قرار بود باش راحت تر باشم ، بقول صدف میگفت اگر بتونه جلوی تو مشروب بخوره و سیگار بکشه ، دیگه شبا لازم نیست نگرانش باشی و حداقل میمونه خونه .
سجاد عادت داره توی خونه تی شرت نمی پوشه ، فقط شلوارک ورزشی با یه رکابی چسبون ورزشی میپوشه ، حتی گاهی رکابی رو هم نمیپوشه ، خب پسر جوونه و چون بدنسازی کار می کنه و قد و بالا و هیکل درشتی داره ، دوست داره هیکلشو به رخ همه بکشه ، وقتی دیدم داره تی شرت میپوشه فهمیدم که حرفام تاثیری نداشته و داره میره بیرون ، بش گفتم ، حالا نمیخوای یه شب با من مشروب بخوری آقای جذاب … ؟ ، با شنیدن این حرفم خشکش زد ، اصلا توقع همچین حرفی نداشت ، حتی باورش نمیشد که من میدونم خودشم مشروب میخوره ، با تعجب پرسید : مگر تو هم مشروب میخوری ، با خنده گفتم مگر من دل ندارم ؟
بچم گیج شده بود ، اولش فکر می کرد دستش انداختم ، با خنده ادامه دادم ، تازه اگر به مامان نگی سیگارم آزاده …
یه جورایی انگار دستپاچه شده باشه خندید و گفت ، نه بابا میبینم که تو هم با حالی ، این چیزا فقط برای ما حرام و ممنوعه …
خندیدم و گفتم حالا مشروب داری ؟ یکم فکر کردو گفت میتونم از دوستام بگیرم … بگم با موتور بیاره ؟
چشمک زدم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم و براش بوس فرستادم .
گفتم پس منم یه میز مزه دوتایی تدارک می بینم ،
سجاد رفت که به دوستش زنگ بزنه ، منم رفتم دوش بگیرم ، توی حمام همونطور که لخت می شدم و به هیکل خودم نگاه می کردم ، یادم اومد که آخرین بار با شوهرم حمید مشروب خوردم ، نمیدونم چرا ولی انگار یه جورایی دلم براش تنگ شده بود ، با اینکه جدا شدیم و دوستش نداشتم ولی خاطره بدی هم از حمید نداشتم ، معمولا شبای جمعه برای اینکه بتونم راحت تر باش سکس کنم پا به پای حمید مشروب می خوردم ، اینقدر که معمولا آخرش خودش بغلم می کرد و می برد توی تخت ، توی آینه به سینه ها و اندام خودم نگاه می کردم ، خدای من الان نزدیک دو سال بود که من سکس نداشتم ، انگار تمام احساسات زنانه رو توی خودم سرکوب کرده بودم ،گاهی با خود ارضایی سعی می کردم فشار رو از روی خودم کم کنم ، ولی اخیرا با این اضطراب و استرس جنگ انگار بیشتر دلم میخواست یه مرد حمایتم کنه ، دلم میخواست دستای یه مرد رو روی بدنم حس کنم ، دلم میخواست یکی رو داشتم که توی قدرت مردونگیش غرق بشم ، شب ها موقع این صداهای وحشتناک بین بازوی های مردونش تسلیمش باشم و با یه سکس داغ تمام هیجان و اضطرابمون خالی کنه ، تازه پریودم تموم شده بود و میدونستم تمام این احساساتم بخاطر روز های تخمک گذاریه ، زیر دوش آب گرم سعی کردم خود ارضایی کنم ولی بخاطر اضطراب ارضا نشدم و با حال بد تر خودمو شستم و اومدم بیرون … با حوله تنمو پوشوندم ، همین که در حمام رو باز کردم دیدم خونه رو دود سیگار برداشته ، پیش خودم گفتم خدایا این بچه چقدر تخس و غیر قابل کنترل شده ، حوله رو دور خودم سفت گرفتم و سرک کشیدم سمت حال ، سجاد روی مبل نشسته بود و خیلی خوشحال سیگار می کشید ، با خنده گفتم خیلی پر رویی ، حداقل صبر می کردی ببینی شاید شوخی کرده باشم ، سجاد پکی به سیگار زد و با یه لبخند شیطون و نگاه خیلی هیز ، به پاها و رونام زل زده بود ، خودم فهمیدم که بهتره فرار کنم .
یه دامن بلند پوشیدم با یه پیرهن گشاد تا سینه هام توش معلوم نباشه ، نمیخواستم داداشم اذیت بشه ، حتی وقتی داداشم خیلی کوچیک بود هم ، مامانم تاکید می کرد جلوش لباس پوشیده و گشاد بپوشم .موهامو خشک کردم و یکم آرایش کردم ، حس کردم حداقل اینجوری کمتر حوصله ش سر میره ، توی این چند هفته ای که سجاد پیشم بود ، هیچ وقت نرسیدم یه بار باش جدی صحبت کنم ، همیشه یا من خسته و کوفته خوابم می برد و یا سجاد بیرون بود ، دیگه هوا تاریک شده بود ، یه آهنگ گذاشتم و شروع کردم به آماده کردن میز مزه که تلفن سجاد زنگ خورد ، تیشرتشو پوشید و رفت پایین ، چند دقیقه بعد با یه بطری عرق که توی کیسه مشکی بود اومد بالا ، بشکه رو گذاشت روی بار آشپز خونه و دوتا لیوان از کابینت برداشت و شروع به ریختن مشروب کرد ، تقریبا هر لیوانی رو تا نصف پر کرده بود ، رفتم کنارشو با خنده گفتم ؛
آقا… شما دارین با یه لیدی مشروب میخورین … خیلی لاتی ریختی… امشب خودم یادت میدم چجوری باید با خانوما مشروب خورد .
دستمو انداختم دور کمرش و صورتشو بوسیدم ، نور رو کم کردیم و به پیشنهاد سجاد اولین پیک رو یک نفس رفتیم بالا ، یک ساعت بعد پیک سوم و چهارم رو که میزدیم هردو مون تقریبا مست شده بودیم ، اینقدر که نفهمیدم کی داریم با هم سیگار می کشیم ،
شاید دو ساعتی از مشروب خوردنمون می گذشت که سجاد شروع کرد توتون یه سیگارو خالی کردن ، اولش فکر می کردم مسته و داره بازی بازی میکنه ، بعد یه پلاستیک کوچیک از جیبش بیرون آورد و یه تیکه سبزی خشک رو از توش در آورد و کف دستش له کرد ، تا حالا علف رو از نزدیک ندیده بودم ولی دوزاریم افتاد که میخواد علف بکشه ، مات و مبهوت نمیدونستم باید چیکار کنم ، میدونستم نمیتونم جلوشو بگیرم ، ترجیح دادم باش همراهی کنم تا بعدا هم چیزی رو از من پنهان نکنه ، سیگار رو با همون علف پر کرد و روشنش کرد ، استرس عجیبی گرفته بودم ، سجاد یه پک زد و سیگار رو سربالا گرفت سمت من ، بدون اینکه سیگار رو از دستش بگیرم لبامو به فیلترش نزدیک کردمو یه کام کوچیک گرفتم ، چند تا سرفه کردم ولی حس عجیبی داشتم ، انگار نطقمون باز شده بود و یک بند حرف می زدیم ، نمیدونم چند کام گرفتم ، از همه جا میگفتیم ، هیچ وقت اینقدر احساس راحتی و نزدیکی با هم نداشتیم ، سجاد از سخت گیری های مامان بابا توی خونه گله داشت ، من از اینکه ازدواج اجباری چه بلایی سر منو زندگیم آورد گفتم ، حتی در مورد عاشق شدنم توی دانشگاه و اینکه چجوری حمید فهمید هنوز با دوست پسر قبلیم چت می کنم حرف زدم ، خودمم باورم نمی شد ولی حتی از اینکه از سکس با شوهرم لذت نمی بردم هم با سجاد حرف زدیم … سجاد از روابطش با دخترای مختلف گفت ، بعد از مدت ها احساس می کردم یکم استرسم کمتر شده ، احساس آرامش عجیبی داشتم ، آخر شب افتاده بودیم روی خنده و روی مبل کاناپه هی از خنده تو بغل هم غش می کردیم … یه آن به خودم اومدم و دیدم سرمو گذاشتم روی پای سجاد و اونم موهامو نوازش می کنه ، حس عجیبی بود ،
مطمئن بودم یه حس طبیعیه …
ولی نه شاید یکم شک داشتم ….
چند دقیقه بعدش سجاد شروع کرد با لاله گوشم بازی کردن ، من اولش مخالفتی نداشتم ، حتی حس بدی هم نداشتم ولی وقتی سجاد گونه و پیشونیم رو بوسید و زبونشو روی لاله گوشم کشید ، یهو هردو ساکت شدیم ، حس کردم باید بلند شم ولی انگار خودم هم دلم نمیخواست این آرامش و سکوت بینمون بشکنه ، گرمای دستش رو روی پهلوم حس می کردم ، انگار جادو شده بودم ، لاله گوشم خیس شده بود و نفس های عمیق سجاد به گوشم میخورد ، توی دلم یجوری شد ، حس کردم دست سجاد به یکی از سینه هام خیلی نزدیک شده ، یا حتی شاید داره سعی می کنه سینه م رو از روی لباس لمس کنه … خواستم بلند شم ولی سجاد نذاشت . میدونستم اوضاع خیلی خطرناکه ولی گیج تر از این حرفا بودیم ، از یه جایی به بعد سجاد رسما داشت سینم رو می مالید و من سعی می کردم خودم رو به خواب و بی هوشی بزنم … چند بار سعی کردم که بلند شم ولی نمیتونستم و یا شاید سجاد نمیذاشت ، اینقدر تحریک شده بودم که رون هامو بهم می مالیدم و انگشتای پامو جمع کرده بودم ، حس می کردم بین پاهام اینقدر خیس شده که رون هام روی هم لیز می خورد . وقتی سجاد دستشو از یقه پیراهنم رد کرد و سوتینم رو کنار زد هیچ مقاومتی نکردم ، تا سینم رو توی دستش گرفت بی اختیار ناله کردم و سجاد سرشو پایین آورد و لبامو بوسید ، نوک سینه هام بیرون زده بود و جای بوسه روی لبام می سوخت
دوسال بود که هیچ مردی به بدنم دست نزده بود ، وقتی توی خانواده مذهبی و بسته بزرگ میشی و تقریبا هر مرد غریبه ای دشمن و شیطان حساب میشه و هر کاری حرام و ممنوعه ، یه آزادی کوچیک همراه با هورمون های زنانه یه جایی مثل این کار دستت میدن …
باورم نمی شد ، دیگه دوتا سینه هام توی دست داداشم بود و داشت باشون بازی می کرد ، بی اختیار سرمو به سمت سجاد چرخوندم و چشمامو بستم ، اینقدر عمیق لبای همو می بوسیدیم گه چند بار حس کردم سرم گیج میره و ضعف کردم . چنگ زدم توی مو های سجاد و گوشش رو آوردم نزدیک لب هام ، در گوشش گفتم ،
سجاد ما خواهر و برادریم ، نمیتونیم این کارو بکنیم ، بیا بیخیال شیم ،
انگار صدام عوض شده بود ، یه لرزش عجیبی توی صدام بود ، همه بدنم می لرزید ، هنوز مو هاش توی دستم بود که گرمای لباشو با نوک سینم حس کردم ، یه ناله ای کردم که صدام برای خودمم غریب بود ، برای چند دقیقه سجاد یکی از سینه هامو می مالید و یکی رو میخورد ، نوک هرکدوم رو چند بار توی دهنش کرده بود ، مثل یه دختر بچه توی دستاش تسلیم شده بودم ، کمرمو قوس داده بودم و تپش قلبم یه جوری بود که حس میکردم قلبم داره از سینه میپره بیرون . به پشت روی مبل خوابیده بودم و سرم روی پاهای داداشم بود ، سجاد لبام و سینه هامو میخورد ، یادمه چند بار سینه م رو فشار داد و آروم درگوشم گفت ؛
جووون چه پستونای داری حورا …
نمی فهمیدم داریم چیکار می کنیم . نفهمیدم چی شد ، وقتی داشت نافم رو نوازش می کرد یهو دستش رو از زیر کش شورت و دامنم رد کرد و انگشتاشون رسوند به بین پاهام و کلیتوریسمو با انگشتاش مالوند ، ناله عجیبی کردم و نا خود آگاه دستشو گرفتم و پا هامو به شدت بستم ، نفس نفس زنون به پهلو خوابیدم و صورتمو گذاشتم روی رون سجاد . با همون حالت گیجی میدونستم که اگر دستش به اونجام برسه دیگه کارم ساخته ست ،رون هامو محکم بسته بودم و دوتا دستمو گذاشتم روی اونجام ، با صدای ضعیف که از شدت شهوت و خجالت می لرزید چند بار گفتم ؛
سجاد داداش تورو خدا بیا همینجا تمومش کنیم …
سجاد بدون اینکه حرفی بزنه با یه دست سینه م رو گرفته بود و با دست دیگه موهامو نوازش می کرد ، حس می کردم باید از اون وضعیت فرار کنم ، اما همه ما خانم ها خوب میدونیم که غریزه مردونه اگر حس کرد میتونه کارشو انجام بده ، دیگه هیچ وقت ناکام نمی مونه و دست بر نمی داره و عملا اینجور وقتا اشتباه زنانه ی ما خانم ها جبران پذیر نیست ، مخصوصا اگر خودتم خیس شده باشی. یه لحظه سینه م رو رها کرد و چنگ زد توی موهام و سرمو چرخوند به سمت بالا ، خدای من داداشم کیرشو در آورده بود و دقیقا جلوی صورتم گرفته بود ، تا به خودم اومدم چند بار اون هیولارو کوبید به صورتم و لبام ، عمدا کیرشو جلوی دماغم نگه میداشت تا مجبورشم بوش کنم یا شاید ببوسمش ، حس میکردم دیگه گیر افتادم و همش تقصیر خودم بود ، سجاد همونطور که کیرشو به صورتم می مالید با صدای مردونش گفت :
دوسش داری؟ …
وسط کیرشو چسبوند بین لبام و تکون می داد ، اتاق دور سرم می چرخید ، دو سال بود کیر یه مرد رو از نزدیک ندیده بودم ، بی اختیار لبامو قنچه کردمو کیرشو بوسیدم ، چند ثانیه بعد دوباره زبونمو در آوردمو از وسط تا کله کیرشو لیسیدم ، خجالت و احساس شهوت و گناه داشت پارم می کرد .
سجاد در گوشم گفت ؛
خیلی خیس شدی حورا ، بذار حالتو خوب کنم …
با شنیدن این حرفش وحشت کردم و تپش قلب گرفتم
کیر سجاد تقریبا دو برابر کیر شوهر سابقم بود ، بوی عرق خفیف و هوس بر انگیزی می داد . چشمام قفل شده بود روی کیرش ، منگ و گیج بودم ، بدون اینکه چیزی بگم دوباره کیرشو بوسیدم ، این دفعه انگار لبام برای چند ثانیه به کیرش چسبید و همراه صدای بوسه من سجاد از ته دلش گفت ؛
جووووون ….،
این بار دستشو از قوس کمرم برد زیر کش شورت و دامنم و از پشت انگشتاشون به سوراخ کونم و بعد کسم رسوند ، یه آهی کشیدم که انگار همه هوای ریه هام خالی شد … دیگه نایی برای مخالفت نداشتم ، حتی توی همون حالت مستی نعشگی هم میدونستم این کار اشتباهه و بعدا پشیمون میشم ، ولی خب حتی اگر همون لحظه هم سجاد دست از سرم بر میداشت ما دیگه هرگز یه خواهر برادر عادی نبودیم ،
کدوم خواهر تاحالا کیر برادرشو بوسیده ،
کی تا حالا سینه های خواهرشو لمس کرده و لیسیده ،
کدوم خواهرو برادر تاحالا لبای همو اینقدر با شهوت بوسیدن و مکیدن …
یه لحظه هایی به خودم میومدم و از شدت خجالت و احساس گناه لبمو گاز می گرفتم ولی انگار نعشگی و هورمونام زورشون بیشتر از من بود ، یه لحظه حس کردم سجاد یکی از انگشتاشون که حالا با ترشحات من حسابی خیس شده بود فرو کرد توی سوراخ کونم ، چشمام داشت از حدقه بیرون میومد و زانوهام روی هم می لرزید، لکنت زبون گرفتم
شاید داشتم التماس می کردم که داداشی بیا بیخیال شیم ، که سجاد از سرجاش بلند شد ، حالا من به پشت روی کاناپه خوابیده بودم ، دکمه پیرهنم باز بود ، سوتینم کنار رفته بود و سینه هام بیرون بود ، مو هام دورم پریشون بود و گیج و منگ به سجاد نگاه می کردم ، سجاد شورت و شلوارکشو با هم در آورد و حالا لخت و مادرزاد با اون هیکل ورزشی و کیر کلفت و خمیده ش بالای سرم ایستاده بود … سعی می کردم به کیرش نگاه نکنم ولی نمیشد ، با کشیده شدن مو هام فهمیدم سجاد زانوشو گذاشته کنار گردنم ، انگار کف یه پاش روی زمین بود و یه زانوشو گذاشته بود روی کاناپه کنار گردنم و کله اون کیر گنده رو به لبام رسوند ، می دونستم مقاومت فایده ای نداره ، یکی دو بار کله کیرشو لای لبام کشید ، خودم دهنمو باز کردم تا اون هیولا تا ته حلقم فرو بره ، چند بار داشتم خفه می شدم و به سرفه افتادم ، مجبور شدم خودم کیرشو توی دستم بگیرم تا زیاد جلو نبرتش ، اونقدر کلفت بود که انگشتام دورش بهم نمی رسید، ما دخترا اینجور وقتا که گرفتار یه سکس نا خواسته و شهوت یه مرد میشیم بعنوان آخرین راه حل فقط یه چیز به ذهنمون می رسه … ( آبش در بیاد )
حدود یکی دو دقیقه کیرو خایه های درشت سجاد رو می مالیدم و خودم براش ساک می زدم ، سجاد با سینه هام بازی می کرد و با اون صدا هایی که ازش میشنیدم ، منتظر یه نعره مردونه بودم تا حلقم پر بشه از آب کیر و این ماجرا تمام بشه … تقریبا هرچی توی چند سال شوهر داری یاد گرفته بودم ، از لمس خفیف بیضه هاش تا شل و سفت کردن دهنم رو برای سجاد بکار بردم تا آبش بیاد …
یهو کیرشو از دهنم کشید بیرون ، انگار که دستمو خونده بود و نمیخواست به این زودی ارضا بشه … از روی صورتم بلند شد و اومد توی بغلم ، کنارم دراز کشید و همزمان که سینه هامو می مالید ، لبای همدیگرو میخوردیم … دامنم کاملا بالا رفته بود و دیگه همه زندگیم ریخته بود بیرون ، یه لحظه لبام رو از لباش جدا کردم و با صدای یواشی که بیشتر به گریه و التماس شباهت داشت گفتم ؛
الهی بمیرم برات داداشی… تقصیره منه… من تو رو به اینجا کشوندم … ، اشتباه از من بود… بعدا جفتمون پشیمون میشیم داداشی… ما از یه خانواده هستیم …جون مامان بابا قسم ت میدم … همینجا تمومش کنیم … یا زود خودتو راحت کن و برای همیشه فراموشش کنیم … جون آبجی …
بعد پیشونیش رو بوسیدم و صورتمو بین صورت و شونه سجاد قایم کردم ، خودمو باخته بودم ، فقط امیدم این بود که سجاد حرفمو گوش کنه ،
سجاد بدون اینکه حرفی بزنه دستشو برد بین پا هام و از کنار شورتم انگشتاشو به کسم رسوند که حسابی خیس شده بود ، نفس های عمیق و فاصله دار می کشیدم و سعی میکردم پاهامو بهم بچسبونم ، داشتم سکته می کردم ، بعد دستشو آورد جلوی چشمام ، ترشحاتم بین دوتا انگشتش کش میومد ، با خنده گفت ؛
ولی این یه چیز دیگه میگه ها…
از خجالت داشتم می مردم ، لکه خیس روی شورتم رسوام کرده بود ، جلوی شورتم سنگین شده بود و به بدنم چسبیده بود .
سجاد لاله گوشمو یه گاز کوچیک گرفتو در گوشم گفت ؛
مگه نگفتی خودت دوست دخترم میشی …؟ نمیخوای ببرمت توی تختت و امشب عشق من باشی … ؟
اینقدر تنم سست شده بود که وقتی سجاد بغلم کرد و می بردم سمت اتاق خواب به زحمت تونستم دستامو دور گردنش بندازم ، صورتم روی عضله های سفت سینش بود و بازو های قوی و درشتش رو پشت زانو هام حس می کردم ، ماشالا بدنش اینقدر قوی هست که مثل پر کاه بلندم کرده بود و راه میرفت .
آروم و بدون عجله خوابوندم رو تخت ، وقتی پیرهن و سوتینم رو در می آورد من هیچ مقاومتی نکردم ، از خوش شانسی سجاد چراغ اتاق خاموش بود و نور اتاق خیلی کمتر از سالن بود ، اینجوری کمتر خجالت می کشیدم و کار سجاد آسون تر شده بود ، وقتی میخواست دامنمو از پام در بیاره ، شورتمو محکم گرفتم و نذاشتم ، میخواستم این یکی رو زیر بار نرم … سجاد با بدن لخت و کیر سیخش اومد تو بغلم ، اول سینه هامو نوازش کرد و بعد همونطور که لبامو می بوسید خوابید روم ، بی اختیار لنگامو باز کردم و دستامو گذاشتم روی سر شونه های درشتش ، وقتی کیرشو از روی شورت خوابوند بین پاهام ، جفتمون بی تاب و دیوانه وار آه و ناله می کردیم ، لب های همو می مکیدیم و گاز می گرفتیم ، من ناخونهامو توی سر شونه هاش فرو می کردم ، پاهامو تا اونجایی که می شد باز کرده بودم و اونجامون رو با تمام توان بهم می مالیدیم ، اونقدر خیس و لیز بودم که فکر می کردم نکنه شورتم رفته کنار …
نمی دونستم چی میگم …چند بار بی اختیار گفتم سجاد دوست دارم …
هنوز امیدوار بودن زود آبش بیاد و این فاجعه خواهر برادری تموم بشه ، اینقدر خیس بودم که کیرش روی شورت و رونم هام لیز می خورد ، چند بار خواست سر کیرشو از کنار شورتم رد کنه ولی هر بار باسنم رو تکون می دادم و نمیذاشتم ، عاقبت اسیر قدرت مردونش شدم ، با دست جلوی شورتمو کنار زد و سر کیرشو گذاشت جلوی کسم ، یه فشار کوچولو مونده بود تا بزرگترین معصیت زندگیم رو انجام داده باشم ، دیگه فقط با التماس ، تند تند می گفتم …
نه آبتو میخورم … تورو خدا نکن تو …
سجاد آبتو میخورم … بخدا آبتو برات میخورم … نرو تو … جان مامان … نرو تو …
اما همزمان بیشتره اون کیر هیولا رفته بود توی کسم ، بی اختیار جیق زدم و گفتم وااااییی… پاهامو دور کمرش حلقه کردم و به شونه هاش چنگ میزدم ، سجاد با یه خنده شهوانی و فاتحانه ، خوشحال از اینکه تونسته بود شکارم کنه ، لپم و لبامو گاز می گرفت و تا اونجایی که میتونست کیرشو تو بدنم فرو می کرد ،
با اینکه دیگه بی اختیار همکاری می کردم با هر تلمبه سجاد می گفتم نه … نه … نه …
با بوسه لبامو می بست تا حرفی نزنم … صورتمو برگردوندم و سجاد اول گردنمو بوسید و بعد شروع به لیسیدن گردنم کرد ، این همیشه نقطه ضعف من و مثل تیر خلاص بود به مقاومتم … یهو چنگ زدم توی موهاشو گفتم
بذار برات درش بیارم … بذار شورتمو برات در بیارم …
سجاد ذوق زده کیرشو در آورد و روی زانوهاش نشست ، من یه کوچولو باسنمو بالا گرفتم و اونم با یه حرکت شورتمو از پام در آورد و پرت کرد وسط اتاق … حالا لخت و مادر زاد تسلیم داداشم بودم ، پاشنه های پامو نزدیک به باسنم روی تخت گذاشتم و زانو هامو از هم فاصله دادم و به سجاد نگاه می کردم ، سجاد با دیدن کسم توی نور خفیف اتاق ، از ته دل گفت جووووون … جررر بدم …
با دوتا دست رون هامو گرفت و لنگامو از هم باز تر کرد ، سرشو برد لای پام ، خدای من جوری کسمو لیس میزد که انگار داشتم پرواز می کردم ، توی این سال ها شوهر سابقم هیچ وقت همچین کاری برام نکرده بود … یا اینقدر با اکراه این کارو میکرد که خودم منصرف می شدم … دستامو توی موهای سجاد برده بودم و فقط می گفتم
وااایییی … واااایییی …
سجاد ماهرانه و یکنواخت زبونشو روی کلیتوریسم می چرخوند و گاهی چند ثانیه توی کسم فرو می کرد … لنگامو باز کرده بودم و توی دستای داداشم بال بال می زدم … عاقبت موهاشو کشیدم و یجوری ارضا شدم که تمام تنم لرزید و با رونام دوطرف سر سجاد رو فشار می دادم .
تمام بدنم شل شده بووود …
خدایا این تختی که روش خوابیده بودیم یه تیکه باقی مونده از جهازم بود … مامان بابا یه روزی اینو برام خریدن تا مدت ها کنار شوهرم روش بخوابم … براشون نوه بیارم … یه زن وفادار باشم … حالا روی همون تخت اینقدر گناه بار شده بودم . توی اون لحظه انگار سجادو یه جور عجیبی دوست داشتم ، بین پاهام زانو زده بود و همونطور که نگاهم می کرد زانو های ارزونم رو می بوسید …
بچم هنوز ارضا نشده بود … نمیدونم چه بلایی سر هورمونام اومده بود … یه جور باور نکردنی و افسانه ای دوسش داشتم ، دیگه هیچی برام مهم نبود . دستمو دراز کردمو کیرشو گرفتم ، اینبار مستقیم توی چشماش نگاه می کردم ، یکم کیرشو مالیدم و کشیدمش به سمت خودم …
با دست خودم سر کیر سیخ شدش رو گذاشتم جلوی کسم و گفتم :
بیا قربونت برم … بیا مرد خونه … نوبت شماست آقای جذّاااب …
کیرش تا ته رفت تو … دوباره خوابید روم و لبای همو می بوسیدیم … پنجه هامون توی هم قفل بود … با تلمبه هاش منو محکم به تخت می کوبید و صدای قیج قیج تخت و برخورد بدنامون توی خونه می پیچید ، بوی آب دهن و ترشحات کسم با بوی عطر مردونه و شامپوی موهای من نفسامون رو پر کرده بود، دوباره داشتم ارضا می شدم ، وقتی سجاد نعره کشید دیگه برای اینکه بگم مواظب باش نریزی توی من دیر شده بود ، شاید با احساسی که اون لحظه بش داشتم خودم دلم میخواست بریزه توم … لبامونو بهم چسبونده بودیم و میلرزیدیم ، با هم ارضا شدیم . نمیدونم صدای بمباران بود یا رعد و برق … فقط یادمه به همه چیز بی تفاوت بودم و لبای داداشمو می بوسیدم و نفس نفس زدنشو نگاه می کردم …
سجاد چند دقیقه روی من خوابیده بود ، لبای همو می بوسیدیم و بدن همدیگرو نوازش می کردیم ، خیسی روتختی رو زیر باسنم حس می کردم ، کیرش آروم آروم میخوابید و همزمان آبش از توی من میومد بیرون و می ریخت روی تخت … سجاد از روی من بلند شد و رفت توی دستشویی … اشک توی چشمام حلقه زده بود با اینکه هنوز یکم مست و گیج بودم ، از فکر کردن به آینده وحشت داشتم . ولی همزمان یه احساس آزادی و سبکی عجیبی داشتم ، انگار ما دوتا از اینهمه تفکرات مذهبی و سنتی خانواده انتقام گرفته بودیم . انگار بعد از یک عمر اسارت توی بگیر و ببند های یه خانواده مذهبی ، حریص شده بودیم قید و بند هارو پاره کنیم …
نزدیک ظهر با بوسه سجاد روی شونه م از خواب بیدار شدم ، لخت و مادرزاد به پهلو خوابیده بودم ، زانو هامو جلوی خودم جمع کرده بودم و سجاد از پشت بغلم کرده بود ، سرم روی بازوی سجاد بود ، همین که سرمو برگردوندم سجاد گونه م رو بوسید ، یهو از خجالت آب شدم ، سجاد میخواست بام عشق بازی کنه ولی من از جام بلند شدم ، یه دستمو جلوی دوتا سینم و یه دستمو بین پاهام گرفتم ، سعی میکردم بدنمو از سجاد پنهان کنم ، کنار تخت ایستادم و به بدن لخت سجاد نگاه می کردم ، شورتم وسط اتاق افتاده بود ، پیرهن و دامنم هرکدوم یه طرف بود ، با عصبانیت و استرس سرش داد زدم که؛
خیلی بیغیرتی … خیلی …
برای سر کار رفتن خیلی دیر شده بود ، اینقدر که دیگه عجله کردن معنی نداشت ، یه شورت و سوتین تمیز از دراور برداشتم و رفتم توی حمام ، دیشب اونقدر مست و گیج بودم که بعد از سکس با سجاد حتی دستشویی هم نرفته بودم … همونطور که خودمو می شستم یادم اومد که باید حتما قرص اورژانسی بخورم … سرم درد می کرد و فکر می کردم نکنه دارم کابوس می بینم …
لباسامو پوشیدم و بدون اینکه یک کلمه با سجاد حرف بزنم از خونه زدم بیرون ، تصمیم داشتم سر کار نرم … تو راه دارو خونه زنگ زدم به صدف و بش گفتم ؛
داداشم امشب مهمون داره میشه من امشب بیام خونه شما …
تا عصر توی یه کافه نزدیک خونه صدف نشسته بودم… تلفنهای سجاد رو جواب نمی دادم و مات مبهوت به اتفاقات دیشب فکر می کردم ،
به سخت گیری های بابا ،
به ازدواج اجباری ،
به پسری که اولین بار عاشقش شدم و با اینکه دیگه قیافشو یادم رفته هر شب خوابشو می بینم ،
به چادر و جا نماز مادرم ،
به حمید ،
به خانواده مذهبی و سنتی که یه عمر منو از مردا می ترسوند ،
به مردا و پسرایی که میومدن تو کافه و هر کدوم میخواستن یجوری به من شماره بدن ،
به جنگ ،
به شهوت و هوس های زنانه ای که یه عمر سرکوب شده بود و دیشب کار دستم داد ،
به علف …به سجاد …
به یک عمر شرمندگی… ، به معصیت …
به مهاجرت …
به آزادی …
به آزادی …
به آزادی …
نوشته: حورا
37 پاسخ به “زیر دستو پای داداشم بال بال زدم”
آخوند جماعت بابا شاهنامه ننویسین عهههه
آخوند جماعت بابا شاهنامه ننویسین عهههه
خیلی دلم میخواد با نویسنده اش صحبت کنم
نگارش خوبی داشتین .داستانتو دوس داشتم ولی یکم خواننده رو خسته میکرد از این لحاظ که با اینکه نتیجه داستان مشخص بود به کجا می انجامد ولی از شروع تا پایان و بنتیجه رسیدن زیاد طول داده بودین .میتونستین داستانو زود به نتیجه رسونده و اون جزئیاتو بعدش به عنوان ادامه بعد اونشب اضافه کنین . البته این نظر منه شاید درست نباشد .
خوبه تازه از یه خانواده مذهبی بودین اگر نبودین چیکار میکردین؟ عرق که ازش خواستی مذهبی علف هم که باهاش کشیدی مذهبی نکنه انتظار داشتی بعد همه کرمی که ریختی برات جلسه قرآن بذاره؟
عالی
زوج های تهرانی نفر سوم برای رابطه خواستین تلگرام پیام بدید Zeos7788
ببین گلی جون اگه داستانت حقیقت باشه ، شما خودت بیشترین تقصیر رو داری ، شما لوندی و تحریک کردن رو با صمیمی شدن اشتباه گرفتیــــــــــــــــن بعدم حودتو تو یه موقعیت آسیب پذیر قرار دادی بعد انتظار داشتی یه پسر 23 ساله ندید ، بدید که به یه الاغ هم رحم نمیکنه و اگه پا بده براش مهم نیست طرف مقابل یه ماده الاڠ هست ، دختر همسایه هست یا خواهرش از شما بگذره و بگه ببخشید بی ادبی شد ، چشم هر چی شما بگین ـ تو که یه خانم جا افتاده و بلانسبت عاقل بودی تا این حد حماقت کردی ، بعد انتظار داری برادرت که تو سنی هست که عقل سر آلت تناسلیش هست معقول عمل کنه واقـعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــأ که به عقیده من کل تقصیر متوجه شما و اون ماده الاڠی هست که مثلا مشاور شما بوده ولی حتی اندازه یه بز هم حالیش نمیشه وگرنه برادرت کاملا عادی و روالی رو طی کرده که مقتضیات سن و سالش هست و قطعا هر پسر دیگه ایی هم بود تو این شرایطی که بود همین کار رو میکرد
shvani هورا تود تنها کسی نیستی که این کارو کرده خیلیا هستن که این کارو میکننن بودن با برادرت بهتر از هر کسیه نه اون بعدا چوبش رو میخوره و نه تو اگه جای داداشت یه مرد غریبا این کارو میکرد و بعدا تهدیدت میکرد چی تا ابد مجبور بودی تن به تجاوز بدی اما با داداشت خیالت راحته اینا کصشلرهای پدر مادرته که اذیتت میکنه به حرف دل خودک گوش کن
اصلا به خودم پیام بده
princess_p
خیلی عالی و زیبا اگه واقعیت داره نوش جونت از زندگی لذت ببر
از آنجایی که اغلب اینگونه داستان ها را از جانب آقایان مطرح میشه و این بار یک خانم ب یک خانمپ یا روز جانب هم دلم می خواست تا آخرش را بخونم و هم به قول دوستان کمی توضیحات اضافه داده شده بود که اگه رعایت شده بود خیلی بیشتر دلچسب بود
ahora چرت بود
قشنگ بود اما واقعی نه ، سمت ناموس خودتون نرید حتی اگه خودش خواس مشخصه با منظور و هدف خاصی نوشته شده بود.
متاسفانه باید بگم کونت بشدت میخاریده و میخوای خیلی ریز این خارش رو بندازی گردن داداشت. اگرچه هردوتون به یه اندازه کسکشید، اما حجم کسکشی تو بیشتر از داداشته.
منم دختر عموم کرذم بعدش عذاب وجدان داشتم ی مدت بعد خودش گفت خوشم امده یکسال گذاشتم کونش هر هفته بیخیال زندگی کن
من کلا دوس ندارم سکس محارم،فقط نمیدونم چرا تا تهشو خوندم،شما ک قلم گیرایی داری چرا از سکس محارم مینویسی دختر خوب،یادش بخیر ی دختری بود ب اسم ایلونا خدای من معرکه بود خدا بود،وقتی دس ب قلم میشد دیگ واس خودت نبودی،دربست دراختیار قلمش بودی چقد جاش خالیه اینجا قبلا تو همین سایت وقتی کامنتا رو میخوندی فقط فحش بود،ولی واس کامنت گذاشتن زیر داستانای ایلونا سرو دست میشکستن ک کلی اول کامنت بزاره،واقعا اعجوبه بود این دختر ایشالله هرجا هس موفق باشه
شاد و سلامت باشین و …
بعد مدتها کیرم با خوندن داستان سیخ شد
فوق العاده بود
واقعا عالی بود لذت بردم
من کاری به واقعی یا غیر واقعی بودنش ندارم و مبنا را هم بر غیر واقعی بودنش میگذارم و با این مبنا دو مطلب خیلی مهم برای من جذابیت داشت تو این داستان! اول از همه و مهمتر از همه با وجود اینکه یک داستان کاملا اروتیک نوشتی و مخاطب اینطور داستانها رو راضی نگه داشتی و مهمتر از اون اینکه یک چنین بی اخلاقی را خیلی راحت و ریلکس و حتی با افتخار تعریف نکردی که هیچ، اونو یک رذیلت اخلاقی دانستنی که متن خیلی باهاش موافقم. در کل نظرم مثبت بود به نسبت اینهمه داستانهایی که اینجا از همان تاپیکسشان نمیخوانم و یا از سطر آغازین مشخص است که چگونه است. فقط قدری رعایت ایجاز و اختصار داستان را بهتر میکند و خواننده خسته نمیشود.
در دست و حورایی که جنده شده برای زن برای زندگی برای آزادی
درود بر تو عالی بود و یک سبک اروتیک زیبا و جذاب بودو این با سواد بودنت رو میرسونه امید وارم دوباره داستان هاتو بببینم خیلی زیبا و عالی بهت افتخار میکنم ادامه بده
کامل نخوندم چون با رابطه ی خواهر برادری حال نمی کنم ولی بخاطر اینکه شلوارک را ننوشته بودی شورتک ! لایک بهت دادم.
هرکسی دوست داره خودشو یا ناموسشو جر بدم بیاد تلگرام k2xman
از نظر نویسندگی و بیان جزئیاتش یکی از بهترین داستان هایی بود که تا حالا خوندم
خیلی خوب
خیلی خوب بود
جووون …خیلی هم کار خوبی کردی حورا جان…بهترین حس و لذت دنیا عشقبازی خواهر و برادر باهمه…یه عشق و شهوت عجیب که نسبت به هیشکی نداریش …امیدوارم رابطتون رو ادامه بدی و باهم حالشو ببرید … (( کاش منم به آرزوم برسم و عشقم،مای وایف من، اصلی من بهم بله رو بده و خانم خودم بشه تا تموم زندگیمو بپاش بریزم…)) «« ♥️تنها معشوقه من ، اصلی من ، مای وایف من، خودت میدونی بهار کی هستی و جات کجاست »» ❤️
تابو کلا قشنگه
عالی بودی دختر
قلم خوبی بود
درود وعرض ادب متن شیوا و ادبیات موزون و هم نوایی بکار برده اید و ازاین حیث فارغ از محتوا لذت بردم ، این نوع نگارش کمتر ازیک ،دهه است که در کشورمان به ظهوررسیده است و افراد سعی کرده همانگونه که سخن میرانند ، نگارش فرمایند.علی الایحال متنی از منظر اراستگی وپیوستگی کلمات و اهنگ وزن شان در خور تامل و شایسته احترام بود یک مورد انگشتان اقا سجاد بود که هرسه بار فک میکنم برای رعایت ادب جمع شان را بکار میبردید که سوم شخص جمع و غایب بکار میبردین حقیقت دلیلشو نفهمیدم تنها
در ضمن جمع کثیری هم اکنون از غرب تهران با خودروهای لاکچری لندکروز اتاق 100 تا فراری و بنتلی و بی ام دبلیو سری 700 وبنز سری G درصدد هستن تا به شرق تهران خودشان را برسانند و حدودی فکر میکنم 120 هزار نفر تشریف دارند.گویا همه این اقایان خوش تیپ برای اینکه به شما شماره بدهند و با شما ارتباط بگیرند به جهت داستانتون متاسفانه یک لوند وخوش هیکل و کم کار که جلو وعقب سلامت و بدون رنگ سند دسته دوم فقط اولی احساس کرد به کس دیگه سواری میده فروختش.خانم با این اعتماد بنفسی که شما دراختیار دارید بنظرم فردا میخواین بفرمایید من اصفهانی نیستم وشیرازیهستم و امروزم که دیگه پوشیه هم دارید عرزشی ها صف میکشن شعار میدن پس سوگلی سجادم کو شمارمو …من یک نفر شماره نمیخوام بهتون بدم یادتون باشه خواهشا
بسیار عالی نوشته ای. بدون غلط انشائی و املایی که اینروز ها کم دیده میشود. ای کاش باز هم بنویسی. من از خواندنش لذت بردم . یک کمی زیادی روی گناه عشقبازی با برادری که دوست داری تکیه میکنی. گناهی نیست. فقط لذت است و امنیت و راحتی موقعیت. امیدوارم که داستان دیگری از تو ببینم.