خواهر , مادر یا زن داداش ها ؟ 4
پارسا : نمی دونم به تو چی بگم پریسا با این طرز لباس پوشیدنت .. اندامت رو انگار ….. پریسا بهش بر خورد . از این که برادره ازش انتقاد می کنه .
-چیه اولا که چش چرونی موقوف . من خواهرت هستم . بعد این که خوب شد حرفتو ادامه ندادی بی غیرت ..
-یعنی غریبه ها می تونن تو رو دیدت بزنن . حق داری بی غیرتم که می ذارم این جوری خودت رو نشون بدی ..
پریسا : من دارم ازدستت دیوونه میشم . اصلا معلوم هست که تو داری چی میگی .؟ می فهمی ؟تو از کی تا حالا جرات کردی به خواهرت که بزرگتره دهن جوابی کنی ؟ پارسا می خواست بگه نفهم خودتی که جلو دهنشو گرفت ..
پریسا : چیه خودت دخترای دیگه رو دید می زنی و مدام میری این طرف و اون طرف مهم نیست ؟ ..
پارسا می دونست که وقتی پریسا جوش بیاره هیچی جلو دارش نیست .
-اصلا کی به تو گفته توی کارای من دخالت کنی ؟ من و زن داداش خودمون در حال رقصیدن بودیم و کاری هم به کارت نداشتیم . شدی عین مادر شوهر .. البته خواهر شوهر هم که هستی . شوهرش پویا حرفی نداشت اون وقت تو خواهر شوهر کاسه داغ تر از آش شدی ..که چی بشه ؟
پریسا سرشو انداخت پایین و می خواست با یه بغض خاصی از اون جا دور شه که پارسا دستشو کشید به سمت خودش ..
-ول کن بذار برم …
-اوخخخخخ دختر بچه رو …
اشک از چشاش راه افتاده …
– یواش تر که الان ریملت خراب میشه . من بگم باز میگی چرا گفتی . چه خبر بود ا ون صورت طبیعی و خوشگلت رو این جور مالوندی . شبیه به شیاطین شدی …
-بس کن . دق آوردی منو با این متلک هات .
-میگم یه چند تا از مشتریات این جان . نمی خوای منو با اونا آشنا کنی ؟
-چش چرون ! من نگفته تو خودت با همه اونا آشنایی . فقط همینش مونده که راه بیفتی بری خونه اونا .
-اتفاقا بد فکری نیست یه چند تا از اون مجرد اشو بهم معرفی کنی .
-داداش باز بهم میگی پر رو ؟
-من غلط کرده باشم به آبجی بزرگ تر از خودم تو هین کرده باشم . چی می شد یه آبجی کوچیک تر از خودمم می داشتم تا یه حرف می زدم اون جا می رفت .
-فکر می کنی من جا نرفتم ؟
-فعلا که تو منو تسلیم کردی .. حالا بیا پریسا .. نا سلامتی من و تو همسایه ایم .. البته رو هم دیگه .. فقط وسط روز این مشتریا خیلی سر و صدا می کنن . یه عده ای رو که در اتاق انتظارن می تونی بفرستی واحد من … از مطب دکتر هم شلوغ تره ….
پریسا برای لحظاتی سکوت کرد تا برادرش موضوع صحبتو عوض کنه . وقتی که دستای پارسا رو شونه هاش قرار گرفت لرزش خاصی رو در تمام بدنش احساس کرد . اونا با هر آهنگی می رقصیدند . پریسا احساس خستگی نمی کرد . انگار فراموش کرده بود که اصلا در چه فضایی قرار داره …. در همین لحظه پروین مادر اونا سر و کله اش پیدا شد …
-دختر تو این جا چیکار می کنی . مثلا تنها خواهر دامادی ….
پارسا : چی شده مامان .. خواهر و برادر دارن با هم می رقصن دیگه …
پارسا یه چند دقیقه ای رو هم با مادرش رقصید و رفت به سمت دخترا . می دونست نمی تونه از مجلس این شب یه نصیبی ببره . آخه دست هر کی رو می گرفت و می خواست ببره به یه گوشه ای یکی از بر و بچه های خونه رو رو بروش می دید .پار سا فقط تونست با دخترای زیادی حرف بزنه و چند تا از اونا هم بهش شماره داده بودن . که می دونست حوصله شو نداره وقت بذاره واسه چند تا از اونا زنگ بزنه … .. شب عروسی توسکا بود و عروس خانوم هم مدام سعی داشت خودشو برسونه به جایی که بتونه برادرشوهر ته تغاری شو زیر نظر داشته باشه . اونا هم سن بودن .. پارسا هنوز معنای نگاههای تو سکا رو به درستی نمی دونست . فقط حرکات اونو دال بر صمیمیت می دونست و این که عروس خانوم دوست داره که به برادر شوهرش خوش بگذره … انگار تنها چیزی رو که توسکا بهش فکر نمی کرد این بود که خودشو در اختیار شوهرش پویا حس کنه … تمام فکر و حواسش رفته بود پیش پار سا .. هر بار که حس می کرد یکی از دخترا داره خودشو به سمت اون می کشونه فوری خودشو دخالت می داد . بالاخره این مجلس هم مثل هر مجلس عروسی دیگه ای به پایان رسید و عروس خانوم به خونه بخت رفت … اون به نظر خودش حس کرده بود که می تونه رو پارسا نفوذ داشته باشه . خلاف خیلی از دخترا که برای از دست دادن بکارتشون یه استرس خاصی دارند چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی , توسکا دوست داشت زود تر از شراین مزاحم خلاص شه … حس کرد که خیلی گستاخ شده … پرده بکارت رو فاصله ای می دونست بین خودش و پارسا .. ….. ادامه دارد … ….
در
۳:۲۳:۰۰
خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 4