شیش ماهی میشد که وارد زندگی جدیدم یعنی دانشجویی شده بودم ،تهران شهر بزرگی بود و پر از امکانات فقط کافیه سرت به کار خودت باشه ، از سیزده سالگی کار میکردم و درس میخوندم ، یه کتاب رو پام بود و یه ترازو و کلی خرت پرت از جوراب و … گرفته برای فروش جلوم ، کادر و مادربزرگم تنها اعضای خانوادم بودن .دو سال آخر کنکور و کمتر کار میکردم و بیشتر درس میخوندم دیگه خبری از دستفروشی نبود و میرفتم خونه های مردم برای تمیز کاری .
تهرانم زیاد فرق نکرد اوضاع درسته توی خوابگاه بودم ولی تونستم برای خودم کاری دست و پا کنم و هم درس بخونم هم کار کنم ، صاحب کارم پسر خوبی بود یعنی مرد خوبی بود ، سر ساعت میرسوندم خوابگاه که از خوابگاه جا نمونم .
ساعت های درس و دانشگاه رو هم باهام کنار میومد . حقوقش زیاد نبود ولی یه دست خرجی برام بود که نخوام به مادرم زحمت بدم .
یه شب وسط زمستون بود که از سرکار برگشتم دم خوابگاه و از وحید صاحب کارم خواستم نزدیک سوپری سر کوچه خوابگاه پیادم کنه یکم وسیله بگیرم و برم . پیاده شدم و وسیله گرفتم ، یادمه کل خیابون ها پر از برف چند روز پیش بود و هوای سرد و یخبندان ،وسایل توی دستم و از سرما دستام توی جیبم از کنار پیاده رو آمدم عرض خیابون و رد کنم جوری خوردم زمین که تا آمدم دستام و بیرون بیارم پاهام رفت جلو و پشت سرم محکم خورد به زمین و از حال رفتم .
صدای مسعود سوپری محل و آقایی که به سرعت با ماشینش من و رسوند به بیمارستان میشنیدم .
توی بیمارستان پرستار مشغول بانداژ پس سرم بود و یه سرمم به دستم وصل بود ، ازش پرسیدم سرم چی میزنی بهم
چیزی نیست فشارت افتاده ، ناهار یا شام خوردی
نه
اشکال نداره نامزدت رفت بگیره
چیزی نگفتم ، یکم ضعف داشتم و حسابی گشنم بود .
پسره ده بیست دقیقه بعد آمد سمتم و یه ساندویچ دستش بود و گفت بخور جوون بگیری
سلام کردم و گفتم ببخشید باعث زحمت شدم . میشه به دکتر بگی حالم خوبه من و برسونی جلوی خوابگاه نرم الان باید تو کوچه بخوابم .
سلامتی خودت مهمتره ساندویچ و بخور من صحبت میکنم خوابگاه راه بدن شمارو
بدون تعارف شروع کردم به خوردن
موقع ترخیص از جام که بلند شدم نزدیک بود زمین بخورم که راننده یه لحظه نگهم داشت و گفت خوبی
بهترم ، ببخشید
مستقیم من و برد بیرون بیمارستان
گفتم حساب کردی ؟
آره خیالت راحت بیا سوار شو
نمیشه هم زحمت بدم هم پول رو حساب کنی هم ساندویچ
سوار شو فعلا مشکلات بزرگتری داریم مثل خوابگاه
وای نگو آقای …؟
رهی هستم
مطمئنم راهم نمیده این پیرزن
کی هست مسئولش ،
خانم قدیمی ، خیلی گیره و به هیشکی باج نمیده
بیخیال خوابگاه شیم بریم یه مسافر خونه ای جایی
رهی مشغول رانندگی بود و من تکیه سنگینی به صندلی داده بودم و سر دردم شروع شده بود ، ماشین حرکت میکرد و نمیدونم کجا ولی توقف و دوباره حرکت خودرو من و به خودم آورد ، ساعت از نیمه شبم گذشته بود ، وارد خونه ای شدیم و رهی گفت بیا پایین خانم …
مهسا هستم ، آخ
چیزی شده
نه سر درد داره دیوونم میکنه اینجا کجاست ؟
خونه ی منه ، کسی توش نیست نترس ، و اینکه اینجا راحت باش فکر کن خونه خودته
سرم وچرخوندم و حیاط بزرگی و دیدم که توش استخر و آلاچیق و پر از باغچه است .
پشت سر رهی راه افتادم و وارد خونه شدم و همینجوری رفتم داخل یه اتاق و گفت اینجا استراحت کن ، حموم و دستشویی توی اتاق هست .
آب و نون چیزی خواستی صدام کن
ببخشید آقا رهی یکم آب برام میاری چند تا قرص بخورم بتونم بخوابم .
چند تا قرص مسکن خوردم و روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم کی خوابم برد ، فردا کلاس نداشتم ،خودم و سپردم به تخت خواب و حسابی خوابیدم ،
صبح حدود ساعت ده بیدار شدم و نگاهی به خودم انداختم و از جام بلند شدم ، لباس تنم کردم و رفتم بیرون خبری از این پسره رهی نبود . یکم تو خونه چرخیدم و از امکانات خونه و دیزاین خونه دهنم باز مونده بود .
هنوز داشتم توی خونه میچرخیدم صدای در خونه اومد ، همچنان داشتم میچرخیدم توی خونه و وسط حال و پذیرایی روی یکی از مبل ها نشستم و با ورود رهی از جام بلند شدم ، کلی وسیله دستش بود و چیزی که توجهم وجاب کرد وسایل بانداژ و بتادین بود.
نون و از دستش گرفتم وگفتم من چجوری میتونم این همه زحمت و جبران کنم .
کار خاصی نمیخواد بکنی یه صبحانه آماده کن بخوریم بریم دنبال سرنوشت امروزمون
مامان بابات کجان
ندارم یعنی داشتم فوت شدن
خدا رحمتشون کنه
از کار و زندگی انداختمت , یه روز جبران میکنم .
ننداختی ، امروز تعطیلم ، سه شنبه ها نه کلاس دانشگاه دارم نه اینکه میرم سرکار مگه چی بشه ، خیالت راحت
صبحانه رو به همراه هم آماده کردیم و خوردیم .
ببخشید آقا رهی میتونم شمارتونو داشته باشم .
چرا که نه ، شماهم شمارتون و بدین بیشتر با هم آشنا بشیم ، به ما سر بزن بهت بد نمیگذره
شماره دادیم بهم و ازش تشکر کردم و خواستم برم گفت بیا برسونمت راه دوره
راستی گفتی کلاس نداری ، دانشجویی آقا رهی
خیر استادم ، استاد روانشناسی
چه خوب ، خوب جوون موندی
شما چی میخونی مهسا خانم ؟
ادبیات ، دبیری ادبیات
به به چه خوب پس یه مشاعره با هم افتادیم ، آخر هفته برنامت چیه ؟
والا شاید برم شهرستان پیش مادرم شایدم نرم ، راستی یه حساب کتابم بکنین بابت دارو و هزینه بیمارستان و ساندویچ و …
دیگه داری بی ادب میشی ، اهل قرآن بودی برای پدر و مادر و برادرم قرآن بخون ، بعدم برنامه آخر هفتت اگه جور نشد من میخوام برم کوه نوردی و اسکی و تفریح دوست داشتی با من بیا
چشم حتما میخونم ، والا یه جوری پیشنهاد دادی که من نمیتونم رد کنم خیلی دوست دارم برم اسکی و کوه و پیست و اینارو از نزدیک ببینم ، پس پنج شنبه بعد ظهر باهات هماهنگ میکنم . چون صبح زود حرکته بعد ظهر میام دنبالت باشه
اوکی چی بپوشم همون پنج شنبه بهت میگم
جلوی در دانشگاه نگهداشت و خداحافظی کرد .
تا پنج شنبه فقط دو روز مونده بود و دستم انقدر پول نبود که برای خودم وسایل کوهنوردی و … بخرم .
وارد خوابگاه شدم ، اسما و سحر و فهیمه سریع ریختن دورم چی شده دختر نصفه عمر شدیم چرا گوشیت خاموشه
ماجرای دیشب و تمام و کمال تعریف کردم و فهیمه گفت پس شاه ماهی و صید کردی
هنوز نه ، بعید میدونم به قول اون یارو نمیشه نمیشه اگه بشه چی میشه
سه تایی افتادن به جون پانسمان سر من و حسابی به کلم رسیدن و زخم و دوباره با بتادین شستن و بستن
…
پنج شنبه ساعت سه و نیم بود که رهی اومد دنبالم و سوارم کرد ، خب خانم خانما اول کجا بریم
نمیدونم هر جا شما صلاح میدونین فقط اپل بریم یه جایی من یکم برای فردا خرید کنم ، کفش و کاپشن درست درمون ندارم .
اون زیاد مهم نیست ، بریم امروز یه کافه و بشینیم به گپ و گفت با دوستان و بعدم بریم خونه من
بریم ، اینکه زود باهاش جور شده بودم شاید برای اخلاق خوب و منش و بزرگواریش بود ، رفتیم توی یه کافه و دور میز بزرگ نشسته بودیم که کم کم دوستاش بهمون ملحق میشدن ، فرهاد و سودابه باهم بودن ، مسعود و محدثه باهم ، ساحل و سمیرا و فرزانه هم باهم بودن ، مهرداد هم تنهای گروه بود به همراه ساز ویولن
جمع که کامل شد سفارش قهوه دادن و گفتم من اساسا با چیزای تلخ مخالفم ، برای من یه دمنوش بیار .
با تیپ اون روز فهمیدم توهم خوش تیپی دارم ، یه ساپورت مشکی پام بود و یه پالتو جلو باز با شال که نود و هشت درصد موهام و پوشونده بود ، زیر مانتو یه تاپ داشتم .
اینا یکی از یکی خوشتیپ تر و گل قصه هم فرزانه بود با حجاب تقریبا کامل صورتی مثل قرص ماه کنار من نشسته بود . به قدری بذله گو و خوش صحبت بود که نگو
موضوع فردا و برنامه کوهنوردی هم بود و قرار بود جمعمون جمع باشه
رفتار سمیرا خیلی رو مخ بود همش قصد ضایع کردن من و داشت توی جمع و تمام مدت هم روبروی رهی نشسته بود و براش عشوه خرکیمیومد .
مهرداد گفت ، پایه این شب بریم سینما یه فیلم خیلی جذاب اومده به اسم تمساح خونی ببینیم .
مورد استقبال قرار نگرفت و رهی گفت : من و مهسا جان قصد خرید داریم قرار بریم یکم خرید برنامه سینما باشه برای فردا شب یا پس فردا شب .
دو ساعتی توی کافه بودیم و سمیرا گفت : رهی میشه بیای یه لحظه کارت دارم .
رهی رفت و منم کیفم و برداشتم و رفتم دم پیشخوان و پول دمنوش و کیک و قهوه ی رهی و حساب کردم و رهی با عصبانیت اومد سمتم و گفت ، بریم خانومم ، از قصد خانمم و بلند گفت ، برگشت گفت ببخشید حساب نکردم و حسابدار گفت: خانمتون حساب کردن
رهی چشم غره ای رفت و گفت دفعه ی آخرت باشه
چشمی گفتم و ادامه دادم سمیرا چیگفت که بهم ریختی
هیچی تو رو دیده حسودیش شده ، دوست داشت جای شما باشه
تو دوستش داری ؟
نه بابا اصلا تیپ من نیست ، دختر جلف دوست ندارم هر جا میرسه اول شالش و در میاره من امروزی دوست دارم ولی نه زیاده روی دوست دارم مثل شما یا فرزانه خانم پوشیده و موقر باشه نه ولنگبار
چرا با فرزانه اوکی نشدی ؟
فرزانه شوهر داشته و طلاق گرفته ، از طرفی مهرداد بد روش کراشه و مطمئنم امروز و فردا رابطشون علنی میشه و به همین زودی ها عروسی داریم.
تا مرکز خرید زیاد فاصله ای نبود و به همراه رهی چند تا مغازه درست درمون و گشتیم و چند تا وسیله برای فردا خریدم ، از عینک آفتابی گرفته تا یه نیم بوت و البته یه کاپشن که حسابی خرجم رفت بالا و توی خرید کاپشن حتی کم آوردم که مجبور شدم از اون یکی کارتم بکشم و از پس اندازم هم کمی خرجکردم .
رهی گفت : چقدر شد خریدات
هیچی حدود چهار تومن
خوبه برگشتیم سمت خونه و با تعجب دیدم آیفون و زد و وارد خونه شد ، ماشین و داخل پارک کرد و منم وسایل بردم داخل و دیدم یه خانمی مشغول آشپزی و مرتب کردن خونه است و با دیدن من گفت : سلام شما ؟
رهی پشت سرم آمد و گفت مهسا خانم هستن تا چند وقت دیگه خانم این خونه
نگاهی به رهی کردم و لبخندی زدم و گفتم خوب برای خودت میبری و میدوزی من باید فکرامو بکنم .
بکن خانمی ولی زیاد معطلم نزار
سهیلا خانم که مشغول درست کردن غذا بود توی آشپزخونه ، کارش تموم شده بود و قصد رفتن داشت ، از توی یخچال وسایل سالاد و در آورد و گفت : آقا میشه برام اسنپ بگیری من سالاد و درست کنم و برم بچه هام تنهان
لباسم و عوض کردم با یه شلوار راحتی و شال و سارافون کوتاهی آمدم توی آشپزخانه و گفتم من درست میکنم شما برو راحت باش .
آقا چه سالادی دوست داره ؟
شیرزای
حله برو
رهی گفت تا من سهیلا رو برسونم و یکمخوراکی بگیرم سالاد شما هم درست شده .
رهی به همراه سهیلا رفت و من زودی سالاد و درست کردم و رفتم سراغ تی وی و استراحت کردن رویکاناپه
داشتم تی وی میدیدم که رهی آمد و رفت توی یه اتاق و بعد از حدود یه ربع بیست دقیقه بیرون آمد و خوشحال آمد سمتم و گفت شام بخوریم
بخوریم .
بعد شام کمی فیلم دیدیم که من روی همون کاناپه خوابم برد ، گوشیم زنگ خورد و رهی جواب داد ،
از صحبتش فهمیدم صاحب کارمه چشمام و بزور باز کردم ببینم چی میگه و چی شده
رهی گفت ، نه فردا مهسا خانم جایی کار دارن نمیتونن بیان مغازه ، شاید دیگه کلا نیاد روش حساب نکنین.
من همسرشونم
مرد حسابی تو که بگیر نیستی چرا من و از کار و زندگی میندازی
نگفتی که کار می کنی ؟
قسمت نشد ، یعنی نپرسیدین ،اصلا من بدون کار تا حالا زندگی نکردم ، تازه اینجا خیلی پول میدن ولی خب خرج ها هم بالاست .
چقدر حقوقت بود ، با شرایط من ماهی شیش تومن
چقدر امشب خرجکردی ، چهار تومن درسته
آره خب ولی یه سری وسیله گرفتم که به کارم میاد و البته دوست خوبی مثل تو ، ببخشید شما پیدا کردم .
راحت باش .بریم بخوابیم برای صبح زود بیدار شدن
…
صبح زود رفتیم پیست توچال و مهرداد و سمیرا و ساحل و رهی مشغول اسکی بودن و من فرزانه به همراه فرهاد و سودابه هم توی آفتاب عینک به چشم مشغول تماشا و برف بازی و سرسره بازی بودیم .
سمیرا دور رهی تاب میخورد و حرص من و در می آورد. فرزانه گفت ناراحت نیستی سمیرا دور رهی میگرده
گفتم ناراحت نه حرصم گرفته!!!
بعد از کلی بازی و تفریح بچه ها جمع شدن برای ناهار برن رستوران ، توی جمع نشسته بودیم و حسابی میگفتیم و میخندیدیم و فرزانه از مهرداد تعریف میکرد و رهی و ساحل و سمیرا رو اذیت . تهش گفتم سمیرا به جای دور پیس چرخیدم دور رهی میچرخید .
سمیرا گفت ،نه اتفاقا اصلا رهی و ندیدم و همه ی حواسم به اسکی کردن بود .
سکوت لحظه ای جمعمون با تیکه ی سمیرا به من شروع شد ، میگم مهست خانم این بوت و کاپشن و تازه خریدی ؟
آره من اهل اسکی نبودم نمیدونستم چیخوبه ساده همینا رو گرفتم .
چقدر شد حالا ، چهار تومن
کدومش عینکت
نه دیگه همش
سمیرا خنده ای کرد و گفت رهی این و از کجا پیدا کردی ؟
رهی لبخند تلخی زد و نگاهی بهم کرد و گفت ، مهسا خانم دانشجوی دبیری هستن توی شهر ما ، این لباس و عینک و نیم بوت و هم خودش خریده با پول زحمت کشی خودش ، نه از ددی گرفته از نه مامی جون ، در ضمن سمیرا خانم با این رفتارت میخوای چیو ثابت کنی ، اینکه تفکراتت مشمئز کننده است ، ما همه میدونیم ، یکم از ساحل یاد بگیر ،احترام و ادب و
فرزانه پرید وسط حرف رهی و گفت: بیخیال بچه ها یه اشتباهی شد .
منم خود چس کنیمو زدم به برق و گفتم ، دو جلسه است با شماها بیرون آمدم ، متانت و بزرگواری و از آقا مهرداد یاد گرفتم ، شغلتون چیه آقا مهرداد ؟
برنامه نویسی کامپیوتر توی شرکت
آقا فرهاد سودباه ، با وفا و با شعور
فرزانه نجیب و خانوم و شوخ کاش تو بهترین رفیقم بودی .
آقا رهی که در موردشون به خودشون بگم بهتره باز توی این جمع حرفی در. نیاد پشت سرش بعدها
ساحل خانم کو فکر میکنم تو جمع از همه کوچکتر ولی خانم و شیکپوش ، و سمیرا خانوم دختر امروزی و خوش تیپ و خوش هیکل و خوش سر زبون
واقعا خوشحال شدم از دیدنتون ، خداحافظ رهی جان یه لحظه میای
از جام پاشدم رفتم بیرون به رهی گفتم من و ببخش که اذیتت کردم من میرم شاید یه روز دیگه دوباره هم و دیدیم
رهی دست انداخت دور کمرم و من و به خودش نزدیککرد و گفت هیچ جا نمیری ، به خاطر اون شب الان جبران کن و بمون
تو منگنه موندم ، برگشتم داخل و از همه معذرت خواهی کردم و شروع کردیم به خورد ناهار و بعدم قرار شد برگردیم ، تمام مدت لام تا کام با کسی حرفی نزدم و گاهی رهی دستم و میگرفت و منم متعاقبا دستم و توی دستش فشار میدادم .
بعد ظهر بود رسیدیم خونه رهی توی اتاق خودش و منم توی اتاق خودم لباس عوض کردم و آماده شدم برم.
رهی داشت میرفت حموم و گفت کجا: برم دیگه تا اینجا هم زیادی زحمتت دادم
بمون از حموم بیام برسونمت ، اصلا برو یه دوش بگیر آروم بشی بعد میری عجله چی داری
فردا هشت صبح کلاس دارم
تا فردا برو مهسا جان برو
رفتم سمت اتاق و لباس عوض کردم و رفتم زیر دوش آبگرم ، هرچی میگذشت بیشتر لذت میبردم حمامش واقعا تمیز بود ، اصلا حواسم نبود حوله ندارم
چند بار رهی و صدا کردم ولی خبری نبود و لخت از توی حموم آمدم بیرون و تندی رفتم در اتاق و ببندم دم در با رهی چشم تو چشم شدم سریع در و بستم ولی رهی گفت مهسا جان
دیگه چیزی نگفت پشت در نشستم زمین ، از خجالت داشتم آب میشدم ، لباسام و پوشیدم یه ساپورت تنگ بدون شورت چون کثیف بود نپوشیدمش ولی سوتین بستم و تاپ که رهی وارد اتاق شد و گفت خیلی نامردی
برای چی ؟
آخه نمیگی منم دلم میخواد ببینم ، تنها نگاه میکنی
چی و ؟
ممه ها رو دیگه
بی تربیت ، الان میپوشم بریم
میشه نری بمونی پیشم بغلت کنم .
نه رهی دیگه کم کم شیطون داره موج مکزیکی میره
خب صیغه میخونیم
که محرم بشیم
آره دیگه
نه بدون اجازه مادرم نه ، زنگ بزن اجازه بگیر
رهی ، توی خیلی خوبی ولی من در حدت نیستم .
رهی آمد سمتم و دستم و گرفت و برد توی اتاق خودش و انداختم رو تخت و گفت امروز فقط حرف من قبوله ، بیا صیغه بخونیم .
نگاهی بهش کردم شهوت از سر و روش میبارید منم دست کمی از اون نداشتم .
توی نت سرچ کردم و متن و خوندم و رهی هم گفت قبلت و گفتم مهریه ام رو بده بعد بیا جلو
مهریه ام چیه ؟
رفت از اتاق بیرون و برگشت یه تک پوش آورد و دستم کرد گفت اینم هدیه من به تو .
رهی چسبید بهم و شروع کرد به خوردن لبام و کندن لباساش و لباسام خیلی زود لخت توی بغل هم بودیم با لباش لبامو میخورد با دستش سینم و میمالید و با اون یکی دستش کسم و ماساژ میداد .
کم کم رفت پایین سینم و خورد و رفت پایین تر شروع کرد به خوردن کسم ، پاهام باز بود و سر رهی بین دو تا پاهام ، امکان نداشت خودمو کنترل کنم صدای آه و نالم حسابی بلند بود.
بلند شد جلوم ایستاد و گفت نمیخوری ، کیرشو دستم گرفتم و شروع کردم بوسیدن و میک زدن ولی از بس دندون زدم گفت نمیخواد و بلندم کرد .
آماده ای
با سر تایید کردم و دراز کشیدم ، دوباره چند تا بوسه و کمی کس لیسی بالاخره بلند شد و سر کیرشو مالید به کسیم و انقدر در مالی کرد که گفتم بسه
سرشو وارد کسم کرد و یه لحظه نفسم بند آمد ، آرام آرام پیش میرفت و برای این فتح الفتوح هیچ عجله ای نداشت ، توی خودم احساسش می کردم و یک لحظه انگار به مانعی برخورد کنه با یه فشار نه چندان زیاد دردی بهم وارد شد که باعث شد جیغ بزنم ، رهی خودش و روم رها کرد و کیرش تا خایه رفت داخل ، آروم شروع کرد به بوسیدن من و گفت عروس خانم مبارکه ، شروع کرد آروم آروم تلمبه زدن ، کم کم حشرم برگشته بود و ازش میخواستم بیشتر و محکم تر فرو کنه رهی هم همکاری می کرد . برم گردوند و داگ استایل موهام و از پشت نوازش میکرد و سینه هام و از زیر میمالید و تلمبه می زد ، تو همون حالت یک آن شدت ضربه هاش زیاد شد و برای بار دوم به ارگاسم رسیدم و رهی شیره وجودشو روی کمر و باسنم خالی کرد .
با دستمال کمرمو تمیز کرد و ولو شد روی تخت
من آروم اشک می ریختم و از آینده می ترسیدم .
رهی گفت چیه دختر ، ها ترسیدی ؟
رهی اگه ولم کنی چی ، به مادرم چی بگم یه عمر برام زحمت کشیده ، رهی رهی رهی …
رهی آروم بلند شد و گوشیم و داد بهم و گفت شماره مادرتو بده باهاش حرف بزنم ، بیاد تهران تا همینجا عقدت کنم و ازدواج کنیم .
رهی مشغول صحبت با مادرم بود و من مستأصل از اتفاق افتاده ولی لذتش زیاد بود .
لخت پا شدم دوباره رفتم حموم اینبار توی اتاق رهی و دوش گرفتم و غسل کردم و آمدم بیرون .
عافیت باشه خانمی یه چایی بزاری برگشتم
مامان چی گفت
هیچی فردا میاد تهران خودم میرم دنبالش ، بعدم که میریم برای عقد و ازدواج
سرتونو درد نیارم الان من و رهی با دو تا دختر خوشگل مشغول زندگی هستیم راضی ام از همه چی که خدا بهم داده ، همسر مهربون مادری دلسوز و بچه های خوشگل و زرنگ
تهرانم زیاد فرق نکرد اوضاع درسته توی خوابگاه بودم ولی تونستم برای خودم کاری دست و پا کنم و هم درس بخونم هم کار کنم ، صاحب کارم پسر خوبی بود یعنی مرد خوبی بود ، سر ساعت میرسوندم خوابگاه که از خوابگاه جا نمونم .
ساعت های درس و دانشگاه رو هم باهام کنار میومد . حقوقش زیاد نبود ولی یه دست خرجی برام بود که نخوام به مادرم زحمت بدم .
یه شب وسط زمستون بود که از سرکار برگشتم دم خوابگاه و از وحید صاحب کارم خواستم نزدیک سوپری سر کوچه خوابگاه پیادم کنه یکم وسیله بگیرم و برم . پیاده شدم و وسیله گرفتم ، یادمه کل خیابون ها پر از برف چند روز پیش بود و هوای سرد و یخبندان ،وسایل توی دستم و از سرما دستام توی جیبم از کنار پیاده رو آمدم عرض خیابون و رد کنم جوری خوردم زمین که تا آمدم دستام و بیرون بیارم پاهام رفت جلو و پشت سرم محکم خورد به زمین و از حال رفتم .
صدای مسعود سوپری محل و آقایی که به سرعت با ماشینش من و رسوند به بیمارستان میشنیدم .
توی بیمارستان پرستار مشغول بانداژ پس سرم بود و یه سرمم به دستم وصل بود ، ازش پرسیدم سرم چی میزنی بهم
چیزی نیست فشارت افتاده ، ناهار یا شام خوردی
نه
اشکال نداره نامزدت رفت بگیره
چیزی نگفتم ، یکم ضعف داشتم و حسابی گشنم بود .
پسره ده بیست دقیقه بعد آمد سمتم و یه ساندویچ دستش بود و گفت بخور جوون بگیری
سلام کردم و گفتم ببخشید باعث زحمت شدم . میشه به دکتر بگی حالم خوبه من و برسونی جلوی خوابگاه نرم الان باید تو کوچه بخوابم .
سلامتی خودت مهمتره ساندویچ و بخور من صحبت میکنم خوابگاه راه بدن شمارو
بدون تعارف شروع کردم به خوردن
موقع ترخیص از جام که بلند شدم نزدیک بود زمین بخورم که راننده یه لحظه نگهم داشت و گفت خوبی
بهترم ، ببخشید
مستقیم من و برد بیرون بیمارستان
گفتم حساب کردی ؟
آره خیالت راحت بیا سوار شو
نمیشه هم زحمت بدم هم پول رو حساب کنی هم ساندویچ
سوار شو فعلا مشکلات بزرگتری داریم مثل خوابگاه
وای نگو آقای …؟
رهی هستم
مطمئنم راهم نمیده این پیرزن
کی هست مسئولش ،
خانم قدیمی ، خیلی گیره و به هیشکی باج نمیده
بیخیال خوابگاه شیم بریم یه مسافر خونه ای جایی
رهی مشغول رانندگی بود و من تکیه سنگینی به صندلی داده بودم و سر دردم شروع شده بود ، ماشین حرکت میکرد و نمیدونم کجا ولی توقف و دوباره حرکت خودرو من و به خودم آورد ، ساعت از نیمه شبم گذشته بود ، وارد خونه ای شدیم و رهی گفت بیا پایین خانم …
مهسا هستم ، آخ
چیزی شده
نه سر درد داره دیوونم میکنه اینجا کجاست ؟
خونه ی منه ، کسی توش نیست نترس ، و اینکه اینجا راحت باش فکر کن خونه خودته
سرم وچرخوندم و حیاط بزرگی و دیدم که توش استخر و آلاچیق و پر از باغچه است .
پشت سر رهی راه افتادم و وارد خونه شدم و همینجوری رفتم داخل یه اتاق و گفت اینجا استراحت کن ، حموم و دستشویی توی اتاق هست .
آب و نون چیزی خواستی صدام کن
ببخشید آقا رهی یکم آب برام میاری چند تا قرص بخورم بتونم بخوابم .
چند تا قرص مسکن خوردم و روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم کی خوابم برد ، فردا کلاس نداشتم ،خودم و سپردم به تخت خواب و حسابی خوابیدم ،
صبح حدود ساعت ده بیدار شدم و نگاهی به خودم انداختم و از جام بلند شدم ، لباس تنم کردم و رفتم بیرون خبری از این پسره رهی نبود . یکم تو خونه چرخیدم و از امکانات خونه و دیزاین خونه دهنم باز مونده بود .
هنوز داشتم توی خونه میچرخیدم صدای در خونه اومد ، همچنان داشتم میچرخیدم توی خونه و وسط حال و پذیرایی روی یکی از مبل ها نشستم و با ورود رهی از جام بلند شدم ، کلی وسیله دستش بود و چیزی که توجهم وجاب کرد وسایل بانداژ و بتادین بود.
نون و از دستش گرفتم وگفتم من چجوری میتونم این همه زحمت و جبران کنم .
کار خاصی نمیخواد بکنی یه صبحانه آماده کن بخوریم بریم دنبال سرنوشت امروزمون
مامان بابات کجان
ندارم یعنی داشتم فوت شدن
خدا رحمتشون کنه
از کار و زندگی انداختمت , یه روز جبران میکنم .
ننداختی ، امروز تعطیلم ، سه شنبه ها نه کلاس دانشگاه دارم نه اینکه میرم سرکار مگه چی بشه ، خیالت راحت
صبحانه رو به همراه هم آماده کردیم و خوردیم .
ببخشید آقا رهی میتونم شمارتونو داشته باشم .
چرا که نه ، شماهم شمارتون و بدین بیشتر با هم آشنا بشیم ، به ما سر بزن بهت بد نمیگذره
شماره دادیم بهم و ازش تشکر کردم و خواستم برم گفت بیا برسونمت راه دوره
راستی گفتی کلاس نداری ، دانشجویی آقا رهی
خیر استادم ، استاد روانشناسی
چه خوب ، خوب جوون موندی
شما چی میخونی مهسا خانم ؟
ادبیات ، دبیری ادبیات
به به چه خوب پس یه مشاعره با هم افتادیم ، آخر هفته برنامت چیه ؟
والا شاید برم شهرستان پیش مادرم شایدم نرم ، راستی یه حساب کتابم بکنین بابت دارو و هزینه بیمارستان و ساندویچ و …
دیگه داری بی ادب میشی ، اهل قرآن بودی برای پدر و مادر و برادرم قرآن بخون ، بعدم برنامه آخر هفتت اگه جور نشد من میخوام برم کوه نوردی و اسکی و تفریح دوست داشتی با من بیا
چشم حتما میخونم ، والا یه جوری پیشنهاد دادی که من نمیتونم رد کنم خیلی دوست دارم برم اسکی و کوه و پیست و اینارو از نزدیک ببینم ، پس پنج شنبه بعد ظهر باهات هماهنگ میکنم . چون صبح زود حرکته بعد ظهر میام دنبالت باشه
اوکی چی بپوشم همون پنج شنبه بهت میگم
جلوی در دانشگاه نگهداشت و خداحافظی کرد .
تا پنج شنبه فقط دو روز مونده بود و دستم انقدر پول نبود که برای خودم وسایل کوهنوردی و … بخرم .
وارد خوابگاه شدم ، اسما و سحر و فهیمه سریع ریختن دورم چی شده دختر نصفه عمر شدیم چرا گوشیت خاموشه
ماجرای دیشب و تمام و کمال تعریف کردم و فهیمه گفت پس شاه ماهی و صید کردی
هنوز نه ، بعید میدونم به قول اون یارو نمیشه نمیشه اگه بشه چی میشه
سه تایی افتادن به جون پانسمان سر من و حسابی به کلم رسیدن و زخم و دوباره با بتادین شستن و بستن
…
پنج شنبه ساعت سه و نیم بود که رهی اومد دنبالم و سوارم کرد ، خب خانم خانما اول کجا بریم
نمیدونم هر جا شما صلاح میدونین فقط اپل بریم یه جایی من یکم برای فردا خرید کنم ، کفش و کاپشن درست درمون ندارم .
اون زیاد مهم نیست ، بریم امروز یه کافه و بشینیم به گپ و گفت با دوستان و بعدم بریم خونه من
بریم ، اینکه زود باهاش جور شده بودم شاید برای اخلاق خوب و منش و بزرگواریش بود ، رفتیم توی یه کافه و دور میز بزرگ نشسته بودیم که کم کم دوستاش بهمون ملحق میشدن ، فرهاد و سودابه باهم بودن ، مسعود و محدثه باهم ، ساحل و سمیرا و فرزانه هم باهم بودن ، مهرداد هم تنهای گروه بود به همراه ساز ویولن
جمع که کامل شد سفارش قهوه دادن و گفتم من اساسا با چیزای تلخ مخالفم ، برای من یه دمنوش بیار .
با تیپ اون روز فهمیدم توهم خوش تیپی دارم ، یه ساپورت مشکی پام بود و یه پالتو جلو باز با شال که نود و هشت درصد موهام و پوشونده بود ، زیر مانتو یه تاپ داشتم .
اینا یکی از یکی خوشتیپ تر و گل قصه هم فرزانه بود با حجاب تقریبا کامل صورتی مثل قرص ماه کنار من نشسته بود . به قدری بذله گو و خوش صحبت بود که نگو
موضوع فردا و برنامه کوهنوردی هم بود و قرار بود جمعمون جمع باشه
رفتار سمیرا خیلی رو مخ بود همش قصد ضایع کردن من و داشت توی جمع و تمام مدت هم روبروی رهی نشسته بود و براش عشوه خرکیمیومد .
مهرداد گفت ، پایه این شب بریم سینما یه فیلم خیلی جذاب اومده به اسم تمساح خونی ببینیم .
مورد استقبال قرار نگرفت و رهی گفت : من و مهسا جان قصد خرید داریم قرار بریم یکم خرید برنامه سینما باشه برای فردا شب یا پس فردا شب .
دو ساعتی توی کافه بودیم و سمیرا گفت : رهی میشه بیای یه لحظه کارت دارم .
رهی رفت و منم کیفم و برداشتم و رفتم دم پیشخوان و پول دمنوش و کیک و قهوه ی رهی و حساب کردم و رهی با عصبانیت اومد سمتم و گفت ، بریم خانومم ، از قصد خانمم و بلند گفت ، برگشت گفت ببخشید حساب نکردم و حسابدار گفت: خانمتون حساب کردن
رهی چشم غره ای رفت و گفت دفعه ی آخرت باشه
چشمی گفتم و ادامه دادم سمیرا چیگفت که بهم ریختی
هیچی تو رو دیده حسودیش شده ، دوست داشت جای شما باشه
تو دوستش داری ؟
نه بابا اصلا تیپ من نیست ، دختر جلف دوست ندارم هر جا میرسه اول شالش و در میاره من امروزی دوست دارم ولی نه زیاده روی دوست دارم مثل شما یا فرزانه خانم پوشیده و موقر باشه نه ولنگبار
چرا با فرزانه اوکی نشدی ؟
فرزانه شوهر داشته و طلاق گرفته ، از طرفی مهرداد بد روش کراشه و مطمئنم امروز و فردا رابطشون علنی میشه و به همین زودی ها عروسی داریم.
تا مرکز خرید زیاد فاصله ای نبود و به همراه رهی چند تا مغازه درست درمون و گشتیم و چند تا وسیله برای فردا خریدم ، از عینک آفتابی گرفته تا یه نیم بوت و البته یه کاپشن که حسابی خرجم رفت بالا و توی خرید کاپشن حتی کم آوردم که مجبور شدم از اون یکی کارتم بکشم و از پس اندازم هم کمی خرجکردم .
رهی گفت : چقدر شد خریدات
هیچی حدود چهار تومن
خوبه برگشتیم سمت خونه و با تعجب دیدم آیفون و زد و وارد خونه شد ، ماشین و داخل پارک کرد و منم وسایل بردم داخل و دیدم یه خانمی مشغول آشپزی و مرتب کردن خونه است و با دیدن من گفت : سلام شما ؟
رهی پشت سرم آمد و گفت مهسا خانم هستن تا چند وقت دیگه خانم این خونه
نگاهی به رهی کردم و لبخندی زدم و گفتم خوب برای خودت میبری و میدوزی من باید فکرامو بکنم .
بکن خانمی ولی زیاد معطلم نزار
سهیلا خانم که مشغول درست کردن غذا بود توی آشپزخونه ، کارش تموم شده بود و قصد رفتن داشت ، از توی یخچال وسایل سالاد و در آورد و گفت : آقا میشه برام اسنپ بگیری من سالاد و درست کنم و برم بچه هام تنهان
لباسم و عوض کردم با یه شلوار راحتی و شال و سارافون کوتاهی آمدم توی آشپزخانه و گفتم من درست میکنم شما برو راحت باش .
آقا چه سالادی دوست داره ؟
شیرزای
حله برو
رهی گفت تا من سهیلا رو برسونم و یکمخوراکی بگیرم سالاد شما هم درست شده .
رهی به همراه سهیلا رفت و من زودی سالاد و درست کردم و رفتم سراغ تی وی و استراحت کردن رویکاناپه
داشتم تی وی میدیدم که رهی آمد و رفت توی یه اتاق و بعد از حدود یه ربع بیست دقیقه بیرون آمد و خوشحال آمد سمتم و گفت شام بخوریم
بخوریم .
بعد شام کمی فیلم دیدیم که من روی همون کاناپه خوابم برد ، گوشیم زنگ خورد و رهی جواب داد ،
از صحبتش فهمیدم صاحب کارمه چشمام و بزور باز کردم ببینم چی میگه و چی شده
رهی گفت ، نه فردا مهسا خانم جایی کار دارن نمیتونن بیان مغازه ، شاید دیگه کلا نیاد روش حساب نکنین.
من همسرشونم
مرد حسابی تو که بگیر نیستی چرا من و از کار و زندگی میندازی
نگفتی که کار می کنی ؟
قسمت نشد ، یعنی نپرسیدین ،اصلا من بدون کار تا حالا زندگی نکردم ، تازه اینجا خیلی پول میدن ولی خب خرج ها هم بالاست .
چقدر حقوقت بود ، با شرایط من ماهی شیش تومن
چقدر امشب خرجکردی ، چهار تومن درسته
آره خب ولی یه سری وسیله گرفتم که به کارم میاد و البته دوست خوبی مثل تو ، ببخشید شما پیدا کردم .
راحت باش .بریم بخوابیم برای صبح زود بیدار شدن
…
صبح زود رفتیم پیست توچال و مهرداد و سمیرا و ساحل و رهی مشغول اسکی بودن و من فرزانه به همراه فرهاد و سودابه هم توی آفتاب عینک به چشم مشغول تماشا و برف بازی و سرسره بازی بودیم .
سمیرا دور رهی تاب میخورد و حرص من و در می آورد. فرزانه گفت ناراحت نیستی سمیرا دور رهی میگرده
گفتم ناراحت نه حرصم گرفته!!!
بعد از کلی بازی و تفریح بچه ها جمع شدن برای ناهار برن رستوران ، توی جمع نشسته بودیم و حسابی میگفتیم و میخندیدیم و فرزانه از مهرداد تعریف میکرد و رهی و ساحل و سمیرا رو اذیت . تهش گفتم سمیرا به جای دور پیس چرخیدم دور رهی میچرخید .
سمیرا گفت ،نه اتفاقا اصلا رهی و ندیدم و همه ی حواسم به اسکی کردن بود .
سکوت لحظه ای جمعمون با تیکه ی سمیرا به من شروع شد ، میگم مهست خانم این بوت و کاپشن و تازه خریدی ؟
آره من اهل اسکی نبودم نمیدونستم چیخوبه ساده همینا رو گرفتم .
چقدر شد حالا ، چهار تومن
کدومش عینکت
نه دیگه همش
سمیرا خنده ای کرد و گفت رهی این و از کجا پیدا کردی ؟
رهی لبخند تلخی زد و نگاهی بهم کرد و گفت ، مهسا خانم دانشجوی دبیری هستن توی شهر ما ، این لباس و عینک و نیم بوت و هم خودش خریده با پول زحمت کشی خودش ، نه از ددی گرفته از نه مامی جون ، در ضمن سمیرا خانم با این رفتارت میخوای چیو ثابت کنی ، اینکه تفکراتت مشمئز کننده است ، ما همه میدونیم ، یکم از ساحل یاد بگیر ،احترام و ادب و
فرزانه پرید وسط حرف رهی و گفت: بیخیال بچه ها یه اشتباهی شد .
منم خود چس کنیمو زدم به برق و گفتم ، دو جلسه است با شماها بیرون آمدم ، متانت و بزرگواری و از آقا مهرداد یاد گرفتم ، شغلتون چیه آقا مهرداد ؟
برنامه نویسی کامپیوتر توی شرکت
آقا فرهاد سودباه ، با وفا و با شعور
فرزانه نجیب و خانوم و شوخ کاش تو بهترین رفیقم بودی .
آقا رهی که در موردشون به خودشون بگم بهتره باز توی این جمع حرفی در. نیاد پشت سرش بعدها
ساحل خانم کو فکر میکنم تو جمع از همه کوچکتر ولی خانم و شیکپوش ، و سمیرا خانوم دختر امروزی و خوش تیپ و خوش هیکل و خوش سر زبون
واقعا خوشحال شدم از دیدنتون ، خداحافظ رهی جان یه لحظه میای
از جام پاشدم رفتم بیرون به رهی گفتم من و ببخش که اذیتت کردم من میرم شاید یه روز دیگه دوباره هم و دیدیم
رهی دست انداخت دور کمرم و من و به خودش نزدیککرد و گفت هیچ جا نمیری ، به خاطر اون شب الان جبران کن و بمون
تو منگنه موندم ، برگشتم داخل و از همه معذرت خواهی کردم و شروع کردیم به خورد ناهار و بعدم قرار شد برگردیم ، تمام مدت لام تا کام با کسی حرفی نزدم و گاهی رهی دستم و میگرفت و منم متعاقبا دستم و توی دستش فشار میدادم .
بعد ظهر بود رسیدیم خونه رهی توی اتاق خودش و منم توی اتاق خودم لباس عوض کردم و آماده شدم برم.
رهی داشت میرفت حموم و گفت کجا: برم دیگه تا اینجا هم زیادی زحمتت دادم
بمون از حموم بیام برسونمت ، اصلا برو یه دوش بگیر آروم بشی بعد میری عجله چی داری
فردا هشت صبح کلاس دارم
تا فردا برو مهسا جان برو
رفتم سمت اتاق و لباس عوض کردم و رفتم زیر دوش آبگرم ، هرچی میگذشت بیشتر لذت میبردم حمامش واقعا تمیز بود ، اصلا حواسم نبود حوله ندارم
چند بار رهی و صدا کردم ولی خبری نبود و لخت از توی حموم آمدم بیرون و تندی رفتم در اتاق و ببندم دم در با رهی چشم تو چشم شدم سریع در و بستم ولی رهی گفت مهسا جان
دیگه چیزی نگفت پشت در نشستم زمین ، از خجالت داشتم آب میشدم ، لباسام و پوشیدم یه ساپورت تنگ بدون شورت چون کثیف بود نپوشیدمش ولی سوتین بستم و تاپ که رهی وارد اتاق شد و گفت خیلی نامردی
برای چی ؟
آخه نمیگی منم دلم میخواد ببینم ، تنها نگاه میکنی
چی و ؟
ممه ها رو دیگه
بی تربیت ، الان میپوشم بریم
میشه نری بمونی پیشم بغلت کنم .
نه رهی دیگه کم کم شیطون داره موج مکزیکی میره
خب صیغه میخونیم
که محرم بشیم
آره دیگه
نه بدون اجازه مادرم نه ، زنگ بزن اجازه بگیر
رهی ، توی خیلی خوبی ولی من در حدت نیستم .
رهی آمد سمتم و دستم و گرفت و برد توی اتاق خودش و انداختم رو تخت و گفت امروز فقط حرف من قبوله ، بیا صیغه بخونیم .
نگاهی بهش کردم شهوت از سر و روش میبارید منم دست کمی از اون نداشتم .
توی نت سرچ کردم و متن و خوندم و رهی هم گفت قبلت و گفتم مهریه ام رو بده بعد بیا جلو
مهریه ام چیه ؟
رفت از اتاق بیرون و برگشت یه تک پوش آورد و دستم کرد گفت اینم هدیه من به تو .
رهی چسبید بهم و شروع کرد به خوردن لبام و کندن لباساش و لباسام خیلی زود لخت توی بغل هم بودیم با لباش لبامو میخورد با دستش سینم و میمالید و با اون یکی دستش کسم و ماساژ میداد .
کم کم رفت پایین سینم و خورد و رفت پایین تر شروع کرد به خوردن کسم ، پاهام باز بود و سر رهی بین دو تا پاهام ، امکان نداشت خودمو کنترل کنم صدای آه و نالم حسابی بلند بود.
بلند شد جلوم ایستاد و گفت نمیخوری ، کیرشو دستم گرفتم و شروع کردم بوسیدن و میک زدن ولی از بس دندون زدم گفت نمیخواد و بلندم کرد .
آماده ای
با سر تایید کردم و دراز کشیدم ، دوباره چند تا بوسه و کمی کس لیسی بالاخره بلند شد و سر کیرشو مالید به کسیم و انقدر در مالی کرد که گفتم بسه
سرشو وارد کسم کرد و یه لحظه نفسم بند آمد ، آرام آرام پیش میرفت و برای این فتح الفتوح هیچ عجله ای نداشت ، توی خودم احساسش می کردم و یک لحظه انگار به مانعی برخورد کنه با یه فشار نه چندان زیاد دردی بهم وارد شد که باعث شد جیغ بزنم ، رهی خودش و روم رها کرد و کیرش تا خایه رفت داخل ، آروم شروع کرد به بوسیدن من و گفت عروس خانم مبارکه ، شروع کرد آروم آروم تلمبه زدن ، کم کم حشرم برگشته بود و ازش میخواستم بیشتر و محکم تر فرو کنه رهی هم همکاری می کرد . برم گردوند و داگ استایل موهام و از پشت نوازش میکرد و سینه هام و از زیر میمالید و تلمبه می زد ، تو همون حالت یک آن شدت ضربه هاش زیاد شد و برای بار دوم به ارگاسم رسیدم و رهی شیره وجودشو روی کمر و باسنم خالی کرد .
با دستمال کمرمو تمیز کرد و ولو شد روی تخت
من آروم اشک می ریختم و از آینده می ترسیدم .
رهی گفت چیه دختر ، ها ترسیدی ؟
رهی اگه ولم کنی چی ، به مادرم چی بگم یه عمر برام زحمت کشیده ، رهی رهی رهی …
رهی آروم بلند شد و گوشیم و داد بهم و گفت شماره مادرتو بده باهاش حرف بزنم ، بیاد تهران تا همینجا عقدت کنم و ازدواج کنیم .
رهی مشغول صحبت با مادرم بود و من مستأصل از اتفاق افتاده ولی لذتش زیاد بود .
لخت پا شدم دوباره رفتم حموم اینبار توی اتاق رهی و دوش گرفتم و غسل کردم و آمدم بیرون .
عافیت باشه خانمی یه چایی بزاری برگشتم
مامان چی گفت
هیچی فردا میاد تهران خودم میرم دنبالش ، بعدم که میریم برای عقد و ازدواج
سرتونو درد نیارم الان من و رهی با دو تا دختر خوشگل مشغول زندگی هستیم راضی ام از همه چی که خدا بهم داده ، همسر مهربون مادری دلسوز و بچه های خوشگل و زرنگ
نوشته: Cupid 💘
3 پاسخ به “رهی”
رهی معیری بوده دیگه؟؟؟این همه چس چطوری توی مغزتون جا شده؟
تو فاز بود ، فانتزی قشنگی بود ولی خیلی زود جور شدین ، از همه مهم تر بخش سکس ماجرا که نویسنده ازش فرار میکرد ، درسته منم خودم با یک دختر توی خونه کنترل کردم ولی نه در این حد ، یکم نقص داشت در کل بد نبود ولی دیگه ننویس
بعنوان داستان قابل قبول بود، راست ودروغش گردن خودت، فقط بگم که دوستان اومدیم اینجا داستان بخونیم، حالا واقعی و غیر واقعی بودنش گردن نویسنده،. شما داستانو بخون،