سلام دوستان امیدوارم تا اینجای ماجرای منو زن عموم لذت برده باشین، از دوستانی که انتقاد و تشویق کردن ممنونم
بریم سراغ خاطرمون…
یه مدت از اون روز گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد، بارها عمومو دیدم و بدون دلیل میترسیدم ازش.
حدودا بیست روز گذشت، تو این بیست روز چند بار زن عمومو تو جمع میدیم مثل همیشه رفتارش عادی بود ولی من بیشتر از قبل و یه جور تازه ای بهش نگاه میکردم
یه روز عصر پیام اومد رو گوشیم…
سلام احوالپرسی کردیم مطمئن شد که تنهام یهو گفت رفتار و نگاه تو درست کن و از این حرفا
منم مطابق قبل بازم علاقمو بهش بروز دادم و یه نیم ساعتی چت کردیم
وقتی گفتم دلم برات تنگ شده و … یه کوچولو مسخرم کرد و خندید
خیلی اصرار کردم گفت قرار شد مثل بچه آدم رفتار کنی، تا وقت مناسب
خلاصه چند روزی گذشت…
یه روز داشتم خونه ناهار میخوردم عموم زنگ زد گفت برو خونه ما یه تعمیرکار یخچال میاد پیشش باش من نمیرسم بیام
توکونم عروسی شد، سریع نهار خوردم و رفتم
رسیدم زن عموم با لبخند درو باز کرد و محکم بغلش کردم و بوسیدمش، با حرص و یه عصبانیت فقط گفت شادییییی
حواسم نبود که بعد ظهر و دخترش خونس، خودمو جمع کردم و معذرت خواهی کردم رفتیم داخل
دختر عموم دبستانی بود و منم بوسش کردم و باهاش حرف میزدم اونم داشت نهارشو میخورد و منم چشم به مامانش بود، زنگ درو زدن رفتم وسایل و با تعمیرکار آوردم و اومدیم تو آشپزخونه،
مشغول باز کردن یخچال شد خیلیم پر حرف بود
یکی دوبار برا پرسیدن سوال درباره یخچال زن عموم اومد توی آشپزخونه و اون لاشیم حسابی با چش خوردش
خلاصه حدود یه ساعتی طول کشید جمع و جور کرد که بره و قرار شد عموم باهاش حساب کنه.
من اونو راهی کردم برگشتم زن عموم داشت توی آشپزخونه رو مرتب میکرد و جارو دستی میکشید متوجه حضور من نشد و منم غرق بدنش شدم که چهار دست و پا بود و چشم به کون و کمرش بود، رفتم پیشش گفتم جارو برقی بیارم گفت نه شادی خوابه، تا اینو گفت بغلش کردم بازم چشماشو گرد کرد و ناراحت شد نمیخواستم همه چیو خراب کنم
ولش کردم و رفتم عقب، شروع کرد که آدم باش قرار نیست هر لحظه بپری تو بغلم، میدونی اگه لو بریم بدبخت میشم من؟ و…
نشستم کنارش و اونم دست از کار کشید گفتم بخدا دست خودم نیست و …
گفت فردا قبل ظهر احتمال زیاد تنهام به یه بهونه به عموت میگم که بیای اینجا، اینو گفت محکم بوسیدمش
یه نیم ساعتی اونجا بودم و دیگه کار خاصی نکردم به جز چندتا بوس و دستمالی…
روز بعد رسید و زن عموم خودش زنگ زد خیلی عادی گفت یه کم خرید دارم میتونی انجامش بدی؟ منم اوکی دادم و رفتم برا اینکه تابلو نشیم یه چنتا پلاستیک میوه و…خرید کردم و رفتم پیشش،، خیالم راحت بود که عموم تا غروب نمیاد و چند ساعتم مونده تا مدارس تعطیل بشن و شادی برگرده
رسیدم خونه یه تیشرت صورتی با یه شلوار آبی روشن پوشیده بود تا دیدمش کف کردم، رفتیم داخل و از بس هول و شهوتی بودم دوست داشتم بخورمش اونم بیشتر میخندید بهم
رفتیم رو مبل و دستم رو سینه هاش بود و بوسش میکردم و لباشو میخوردم، دستمو بردم لای پاش و بدون هیچ گونه مقاومتی پاهاشو باز کرد و از روی شلوار نازکش کُسشو مالیدم و اونم سرمو چسبوند به کنار صورت خودش
داشتم میمالیدم و گردنشو میخوردم که گفت نکن کبود میشم جاش میمونه
کیرم کامل از زیر شلوار شق شده بود، خییییلی ناغافل دستشو گذاشت رو کیرم و از رو شلوار میمالید
نمیتونم قشنگ توصیفش کنم که چقدر لذت میبردم، یه حس مالکیت بهش داشتم که خودش راضیه مال منه و …
رفتیم تو اتاق شادی (اون اتاق فقط تخت داشت)
لباساشو درآوردم فقط سوتین تنش بود بدون معطلی لخت شدم
سینه هاشو گرفتم و لباشو بوسیدم اونم کیرمو گرفت پوستشو عقب جلو میکرد
باهاش افتادم تو تخت و خیلی خوشگل خودشو در اختیارم میذاشت یعنی منتظر بود من کاری بکنم و هر حرکتیم میکردم استقبال میکرد
سوتینشو در اوردم و افتادم به جون سینه هاش وااای چقدر خوشمزه بود، عطر تنش مستم کرده بود
شروع کرد ناله کردن و همش میگفت یواااااش آخخخخخ
منم انگار تو رویاهام بودم
کیرم حسابی شق شده بود، یه ساعتی قبل اومدنم یه جق زدم که دیرتر ارضا بشم
مهوش کیرمو میمالید و منم سینه هاشو میخوردم و چنگشون میزدم دوتایی حسابی شهوتی شده بودیم
بلند شدم و لبه تخت وایسادم اونم خودشو کشید کنار تخت و پاهاشو باز کرد و منم همراهیش میکردم
دست کشیدم روی کُسش یه آهی کشید و با اون یکی دستم کیرمو مالیدم
رفتم بین پاهاش، قشنگ لنگشو داد دو طرف و زانوهاشو جمع کرد، کُسش قشنگ افتاد جلوی کیرم منم ساقه کیرمو گرفتم و چندبار کشیدم روی کُسش، همزمان نفس عمیق میکشید و به کیرم که توی دستم بود نگاه میکرد و منم تند تند صورتشو نگاه میکردم و منتظر واکنش بودم
همش قربون صدقش میرفتم…
جووووون زن عمو چه کُس نازی داریییی
_آییی زود باش دیگه
کیرمو کشیدم روی کُسش لایه داخلیش خیس بود با چند بار عقب جلو کردن توی دهنه کُسش سر کیرم خیس و لیز شد و با یه فشار کیرم داشت وارد کُس مهوش جونم میشد
هرچی از اون لحظه بگم کم گفتم…
به صورت خوشگلش نگاه میکردم که یه ناله همراه با لذت و دردی توی چهرش بود و دهنشم باز میکرد…
کیرمو بیشتر فشار دادم توی کُسش و فقط ازش تعریف میکردم
چشاشو بسته بود و لذت میبرد، شروع کردم عقب جلو کردن توی کُسش
آخ قربونت برم چه حالی میده کُستتتتت
_آخخخخخخ
نگاش میکردم و کیرمو توی کُسش عقب جلو میکردم
کیرم حسابی لیز شده بود خبری از ارضا شدنم نبود، همونجوری داشتم میکردم و چند بارم سینه هاشو نوبتی چنگ میزدم و خم میشدم چند تا مک میزدم بهشون.
چندین دقیقه همونجوری کردمش، پاهاش خسته شده بود و منم از خدام بود که درش بیارم که دیرتر آبم بیاد
پوزیشنو عوض کردیم به پهلو افتاد کنار تخت یه پاشو جمع کرد توی شکمش خیلی خوشم اومد، کونش از بغل قمبل شد برام، بدون معطلی نشستم پشتش و لبه کونشو دادم بالا و کیرمو فرستادم که بره توی کُسش ولی نرفت، خودش کیرمو گرفت کمی جابجا کرد روی کُس و کونش و کیرمو کشید که ینی فشار بدم
داشتم کیف میکردم با کارش، فشار دادم کیرم کمتر از قبل رفت توی کُسش، جفتمون باهم یه آه بلند کشیدیم و نفس عمیقی به دنبالش، من کنترل خودمو از دست دادم و شروع کردم تند تند کیرمو توی کُس تنگ زن عموی خوشگلم عقب جلو میکردم
کونشو چنگ میزدم و دست میکشیدم رو کمرش
نیم رخ صورتش ب من بود ولی مشخص بود حسابی داشت حال میکرد
با هر بار تلمبه زدنم کل بدنش روی تخت تکون میخورد و جفتمون آه و ناله میکردیم…
_آخ زن عمو چه کُسی دارییییییی
_پارش کننننن، تا ته فشار بدههههه
_اووووف آخرشه دیگه نمیرهههه
_بیشتر فشار بدهههه
باسنشو چنگ میزدم و محکم فشار دادم توی کُسش
یه دستش روی کون و رانش بود، همین صحنه کوچیک که با دست خودش کون و رانش میمالید برام خیلی لذت بخش بود.
یه ربع بیست دقیقه گذشته بود
حس میکردم که هر لحظه ممکنه آبم بیاد
بخاطر همین چندبار ب بهونه بوسیدنش کیرمو ثابت نگه میداشتم که اون موج لذت بگذره و ارضا نشم
هربارم که مکث کردم میگفت بزن تمومش کن
یه جا واقعا دیوانه شدم،،، اونجا که خودشو کونشو میداد عقب که کیرم بیشتر بره توی کُسش با این حرکتش کلا رد دادم و تند تند تلمبه میزدم توی کُسش
قبل از این که من صدام بلند شه شروع کرد با صدای بلندتر از تن صدای خودش آه و ناله کردن و کامل شل شد و منم مرز انفجار بودم، فقط همون صدای جیغو کم داشتم که با شنیدنش حتی فرصت نکردم کیرمو از توی کُسش دربیارم و با یه نبض و فشار زیادی توی کُسش ارضا شدم و محکم بغلش کردم و نعره میزدم
اونم فقط ناله میکرد و گفت نریز لعنتییییییی نرییییز
وقتی آبم کامل خالی شد و نفسامون آروم تر شد به خودم اومدم دیدم چه کاری کردم…
هیچی نمیتونستم بگم
مهوش همش میگفت چه غلطی کردییییی آخخخخخخخ
محکم بغلش کرده بودم و بوسش میکردم
گفتم ببخشید بخدا دست خودم نبود
اونم هی نفس عمیق میکشید و گفت باشه پاشو جمع کنیم
بلند شدم کیرم خیس و لزج بود
کمکش کردم بلند شد رفت توی حموم منم رفتم دستشویی برگشتم دیدم هنوز توی حموم صداش کردم گفت الان میام
اون همه لذت و شهوت جای خودشو به ترس و استرس داده بود
اومد بیرون گفتم ببخش بخدا عمدی نبود
_بار آخرت باشه
گفتم الان چی میشه؟
_هیچی،قرص دارم میخورم الان
_یعنی حامله نمیشی؟
با یه لبخندی گفت
_همینم مونده ازت حامله شم عموت زنده زنده آتیشم بزنه
گفتم نه منم منظورم اینه که نشی
_نترس نمیشم
بغلش کردم کلی همدیگرو بوسیدیم و طبق معمول تذکرات شو بهم داد و جمع کردم زدم بیرون…
توی خیابون که قدم میزدم یه حس پیروزی و برتری داشتم، یه حس مالکیت به زن عموی خوشگلم که دیگه مال خودمه و با داشتنش زندگیم شکل تازه ای گرفته بود.
چندین بار دیگه هم باهم سکس داشتیم اگه دوست داشتین با افتخار مینویسم براتون.
بریم سراغ خاطرمون…
یه مدت از اون روز گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد، بارها عمومو دیدم و بدون دلیل میترسیدم ازش.
حدودا بیست روز گذشت، تو این بیست روز چند بار زن عمومو تو جمع میدیم مثل همیشه رفتارش عادی بود ولی من بیشتر از قبل و یه جور تازه ای بهش نگاه میکردم
یه روز عصر پیام اومد رو گوشیم…
سلام احوالپرسی کردیم مطمئن شد که تنهام یهو گفت رفتار و نگاه تو درست کن و از این حرفا
منم مطابق قبل بازم علاقمو بهش بروز دادم و یه نیم ساعتی چت کردیم
وقتی گفتم دلم برات تنگ شده و … یه کوچولو مسخرم کرد و خندید
خیلی اصرار کردم گفت قرار شد مثل بچه آدم رفتار کنی، تا وقت مناسب
خلاصه چند روزی گذشت…
یه روز داشتم خونه ناهار میخوردم عموم زنگ زد گفت برو خونه ما یه تعمیرکار یخچال میاد پیشش باش من نمیرسم بیام
توکونم عروسی شد، سریع نهار خوردم و رفتم
رسیدم زن عموم با لبخند درو باز کرد و محکم بغلش کردم و بوسیدمش، با حرص و یه عصبانیت فقط گفت شادییییی
حواسم نبود که بعد ظهر و دخترش خونس، خودمو جمع کردم و معذرت خواهی کردم رفتیم داخل
دختر عموم دبستانی بود و منم بوسش کردم و باهاش حرف میزدم اونم داشت نهارشو میخورد و منم چشم به مامانش بود، زنگ درو زدن رفتم وسایل و با تعمیرکار آوردم و اومدیم تو آشپزخونه،
مشغول باز کردن یخچال شد خیلیم پر حرف بود
یکی دوبار برا پرسیدن سوال درباره یخچال زن عموم اومد توی آشپزخونه و اون لاشیم حسابی با چش خوردش
خلاصه حدود یه ساعتی طول کشید جمع و جور کرد که بره و قرار شد عموم باهاش حساب کنه.
من اونو راهی کردم برگشتم زن عموم داشت توی آشپزخونه رو مرتب میکرد و جارو دستی میکشید متوجه حضور من نشد و منم غرق بدنش شدم که چهار دست و پا بود و چشم به کون و کمرش بود، رفتم پیشش گفتم جارو برقی بیارم گفت نه شادی خوابه، تا اینو گفت بغلش کردم بازم چشماشو گرد کرد و ناراحت شد نمیخواستم همه چیو خراب کنم
ولش کردم و رفتم عقب، شروع کرد که آدم باش قرار نیست هر لحظه بپری تو بغلم، میدونی اگه لو بریم بدبخت میشم من؟ و…
نشستم کنارش و اونم دست از کار کشید گفتم بخدا دست خودم نیست و …
گفت فردا قبل ظهر احتمال زیاد تنهام به یه بهونه به عموت میگم که بیای اینجا، اینو گفت محکم بوسیدمش
یه نیم ساعتی اونجا بودم و دیگه کار خاصی نکردم به جز چندتا بوس و دستمالی…
روز بعد رسید و زن عموم خودش زنگ زد خیلی عادی گفت یه کم خرید دارم میتونی انجامش بدی؟ منم اوکی دادم و رفتم برا اینکه تابلو نشیم یه چنتا پلاستیک میوه و…خرید کردم و رفتم پیشش،، خیالم راحت بود که عموم تا غروب نمیاد و چند ساعتم مونده تا مدارس تعطیل بشن و شادی برگرده
رسیدم خونه یه تیشرت صورتی با یه شلوار آبی روشن پوشیده بود تا دیدمش کف کردم، رفتیم داخل و از بس هول و شهوتی بودم دوست داشتم بخورمش اونم بیشتر میخندید بهم
رفتیم رو مبل و دستم رو سینه هاش بود و بوسش میکردم و لباشو میخوردم، دستمو بردم لای پاش و بدون هیچ گونه مقاومتی پاهاشو باز کرد و از روی شلوار نازکش کُسشو مالیدم و اونم سرمو چسبوند به کنار صورت خودش
داشتم میمالیدم و گردنشو میخوردم که گفت نکن کبود میشم جاش میمونه
کیرم کامل از زیر شلوار شق شده بود، خییییلی ناغافل دستشو گذاشت رو کیرم و از رو شلوار میمالید
نمیتونم قشنگ توصیفش کنم که چقدر لذت میبردم، یه حس مالکیت بهش داشتم که خودش راضیه مال منه و …
رفتیم تو اتاق شادی (اون اتاق فقط تخت داشت)
لباساشو درآوردم فقط سوتین تنش بود بدون معطلی لخت شدم
سینه هاشو گرفتم و لباشو بوسیدم اونم کیرمو گرفت پوستشو عقب جلو میکرد
باهاش افتادم تو تخت و خیلی خوشگل خودشو در اختیارم میذاشت یعنی منتظر بود من کاری بکنم و هر حرکتیم میکردم استقبال میکرد
سوتینشو در اوردم و افتادم به جون سینه هاش وااای چقدر خوشمزه بود، عطر تنش مستم کرده بود
شروع کرد ناله کردن و همش میگفت یواااااش آخخخخخ
منم انگار تو رویاهام بودم
کیرم حسابی شق شده بود، یه ساعتی قبل اومدنم یه جق زدم که دیرتر ارضا بشم
مهوش کیرمو میمالید و منم سینه هاشو میخوردم و چنگشون میزدم دوتایی حسابی شهوتی شده بودیم
بلند شدم و لبه تخت وایسادم اونم خودشو کشید کنار تخت و پاهاشو باز کرد و منم همراهیش میکردم
دست کشیدم روی کُسش یه آهی کشید و با اون یکی دستم کیرمو مالیدم
رفتم بین پاهاش، قشنگ لنگشو داد دو طرف و زانوهاشو جمع کرد، کُسش قشنگ افتاد جلوی کیرم منم ساقه کیرمو گرفتم و چندبار کشیدم روی کُسش، همزمان نفس عمیق میکشید و به کیرم که توی دستم بود نگاه میکرد و منم تند تند صورتشو نگاه میکردم و منتظر واکنش بودم
همش قربون صدقش میرفتم…
جووووون زن عمو چه کُس نازی داریییی
_آییی زود باش دیگه
کیرمو کشیدم روی کُسش لایه داخلیش خیس بود با چند بار عقب جلو کردن توی دهنه کُسش سر کیرم خیس و لیز شد و با یه فشار کیرم داشت وارد کُس مهوش جونم میشد
هرچی از اون لحظه بگم کم گفتم…
به صورت خوشگلش نگاه میکردم که یه ناله همراه با لذت و دردی توی چهرش بود و دهنشم باز میکرد…
کیرمو بیشتر فشار دادم توی کُسش و فقط ازش تعریف میکردم
چشاشو بسته بود و لذت میبرد، شروع کردم عقب جلو کردن توی کُسش
آخ قربونت برم چه حالی میده کُستتتتت
_آخخخخخخ
نگاش میکردم و کیرمو توی کُسش عقب جلو میکردم
کیرم حسابی لیز شده بود خبری از ارضا شدنم نبود، همونجوری داشتم میکردم و چند بارم سینه هاشو نوبتی چنگ میزدم و خم میشدم چند تا مک میزدم بهشون.
چندین دقیقه همونجوری کردمش، پاهاش خسته شده بود و منم از خدام بود که درش بیارم که دیرتر آبم بیاد
پوزیشنو عوض کردیم به پهلو افتاد کنار تخت یه پاشو جمع کرد توی شکمش خیلی خوشم اومد، کونش از بغل قمبل شد برام، بدون معطلی نشستم پشتش و لبه کونشو دادم بالا و کیرمو فرستادم که بره توی کُسش ولی نرفت، خودش کیرمو گرفت کمی جابجا کرد روی کُس و کونش و کیرمو کشید که ینی فشار بدم
داشتم کیف میکردم با کارش، فشار دادم کیرم کمتر از قبل رفت توی کُسش، جفتمون باهم یه آه بلند کشیدیم و نفس عمیقی به دنبالش، من کنترل خودمو از دست دادم و شروع کردم تند تند کیرمو توی کُس تنگ زن عموی خوشگلم عقب جلو میکردم
کونشو چنگ میزدم و دست میکشیدم رو کمرش
نیم رخ صورتش ب من بود ولی مشخص بود حسابی داشت حال میکرد
با هر بار تلمبه زدنم کل بدنش روی تخت تکون میخورد و جفتمون آه و ناله میکردیم…
_آخ زن عمو چه کُسی دارییییییی
_پارش کننننن، تا ته فشار بدههههه
_اووووف آخرشه دیگه نمیرهههه
_بیشتر فشار بدهههه
باسنشو چنگ میزدم و محکم فشار دادم توی کُسش
یه دستش روی کون و رانش بود، همین صحنه کوچیک که با دست خودش کون و رانش میمالید برام خیلی لذت بخش بود.
یه ربع بیست دقیقه گذشته بود
حس میکردم که هر لحظه ممکنه آبم بیاد
بخاطر همین چندبار ب بهونه بوسیدنش کیرمو ثابت نگه میداشتم که اون موج لذت بگذره و ارضا نشم
هربارم که مکث کردم میگفت بزن تمومش کن
یه جا واقعا دیوانه شدم،،، اونجا که خودشو کونشو میداد عقب که کیرم بیشتر بره توی کُسش با این حرکتش کلا رد دادم و تند تند تلمبه میزدم توی کُسش
قبل از این که من صدام بلند شه شروع کرد با صدای بلندتر از تن صدای خودش آه و ناله کردن و کامل شل شد و منم مرز انفجار بودم، فقط همون صدای جیغو کم داشتم که با شنیدنش حتی فرصت نکردم کیرمو از توی کُسش دربیارم و با یه نبض و فشار زیادی توی کُسش ارضا شدم و محکم بغلش کردم و نعره میزدم
اونم فقط ناله میکرد و گفت نریز لعنتییییییی نرییییز
وقتی آبم کامل خالی شد و نفسامون آروم تر شد به خودم اومدم دیدم چه کاری کردم…
هیچی نمیتونستم بگم
مهوش همش میگفت چه غلطی کردییییی آخخخخخخخ
محکم بغلش کرده بودم و بوسش میکردم
گفتم ببخشید بخدا دست خودم نبود
اونم هی نفس عمیق میکشید و گفت باشه پاشو جمع کنیم
بلند شدم کیرم خیس و لزج بود
کمکش کردم بلند شد رفت توی حموم منم رفتم دستشویی برگشتم دیدم هنوز توی حموم صداش کردم گفت الان میام
اون همه لذت و شهوت جای خودشو به ترس و استرس داده بود
اومد بیرون گفتم ببخش بخدا عمدی نبود
_بار آخرت باشه
گفتم الان چی میشه؟
_هیچی،قرص دارم میخورم الان
_یعنی حامله نمیشی؟
با یه لبخندی گفت
_همینم مونده ازت حامله شم عموت زنده زنده آتیشم بزنه
گفتم نه منم منظورم اینه که نشی
_نترس نمیشم
بغلش کردم کلی همدیگرو بوسیدیم و طبق معمول تذکرات شو بهم داد و جمع کردم زدم بیرون…
توی خیابون که قدم میزدم یه حس پیروزی و برتری داشتم، یه حس مالکیت به زن عموی خوشگلم که دیگه مال خودمه و با داشتنش زندگیم شکل تازه ای گرفته بود.
چندین بار دیگه هم باهم سکس داشتیم اگه دوست داشتین با افتخار مینویسم براتون.
نوشته: سیروان
6 پاسخ به “رام شدن زن عمو (۳)”
خوب دیگه بسه دیگه لطفاً دیگه نمیخواد بنویسی سه تا داستان پشت سر هم گفتی همش تکراری حس میکنم زن عموت یه زنه 49ساله چاق با قد 140با پستون گنده 90افتاده با شلوار کردی میاد جلوت اونم دیگه چون همون دیگه بلد نیست بکنه میره عراق دخترای کرد عراقیا میکنه دیگه این چاقالا نمیکنه. بعدم این چه درد داستان نوشتنه همش جملات تکراری همش میگی میدونی چه لذتی داشت یه بار گفتی بابا بسه بعدشم گلابی باید کاری میکردی زن عموت برات ساک بزنه یا اینکه تو براش کسشو لیس بزنی ۴ تا فیتی ش درس حسابی توش بیاری یا براش انجام بدی حقا بدرد هم میخورید توام فقط غیر زن عموت کسیا نکردی
داستانت کشش نداره لطفا دیگه ننویس
سه تا داستان دری وری نوشتیدریغ از یه لایک
عاليه
نمیدونم چرا این به اصطلاح نویسنده ها چرا انقدر کندذهنن!!مگه خودت تو قسمت قبل نگفتی زن عموت گفته دیگه وفتی با هم تنهاییم به من نگو زن عمو، بدم میاد!!تو هم گفتی باشه بهت میگم مهوش!اما تو این قسمت ۱۰ دفعه موقع سکس بهش گفتی زن عمو و اونم اعتراضی نکرده!!!یک نویسنده انقدر نباید تو نوشته اش تناقض داشته ،باشه، حتی تناقض هایه کوچیک و به ظاهر بی اهمیت.
دوستان عزیزهر کسی میخاد خودش رو باز کنهیه شیشه مثل نوشابه(تمیز با آب و مایع بشورید )لوبریکانتو یه کیسه زباله آماده کنید