سلام خدمت تمامی دوستان بکن تو دوستانی که با توجه به تمام گرفتاری های روزمره و مشکلات زیاد باز هم از انجام وظایف محوله که خداوند بزرگ به پسران و مردان ایرانی واگذار کرده به نحو احسن انجام میدهند درودبه شرف شما عزیزان .
بنده کوچک شما سعید 49 ساله از مشهد دوست و همراه بکن تو . بریم سر داستان.البته این داستان جدیدا اتفاق افتاده گفتم تا هنوز تنور داغه براتون تعریف کنم .
من در یک مجتمع مسکونی زندگی میکنم و این مجتمع مسکونی دارای چند بلوک هستش تقریبا 90 واحدی هستش حقیقتش چند وقتی هست نزدیک به یکی دو سالی برای نگهبانی مجتمع به مشکل خورده بودیم هر نگهبانی که برای مجتمع میگرفتیم یاما نظرمون نمیگرفت یا طرف مقابل خیلی تلاش کردیم ولی کسی که باب دل باشه پیدا نشد.
من چند تا دایی دارم که کوچکترین دایی من همسن من هستش که نمیدونم من 6ماه از اون کوچکترم یا اون متاهل هست ولی از نظر گفتاری کمی مشکل داره یعنی لکنت زبان داره و به راحتی صحبت نمیکنه وخیلی مظلوم هستش ویک زنی هم داره که کلمه حیوان براش کمه و این بدبخت بیچاره دایی من کارگر ساختمانی هستش وضعشم خوبه ولی همه به اسم زن حروم زادشه و اکثر وقتها از مادرم میشنیدم که این زن جنده پتیاره اونو از خونه بیرون میکنه شبهایامیره حرم میخوابه یا خونه مادربزرگم .
یکباره فکری به سرم زد و به مدیر مجتمع پیشنهاد دادم که اگه مشکلی ندارد من به داییم بگم اگه قبول بیاد مشغول شه که موافقت کرد من هم به داییم تماس گرفتم و ماجرا رو براش گفتم یک اتاق نگهبانی و سرویس بهداشتی حمام هم میتونی از حمام خونه من استفاده بکنی و لباسها تو هفته ای یکبار هم که ماشین لباسشویی استفاده میکنیم و برای غذا تایکی دو ماهی ساپورتت میکنیم حقوق گرفتی پایه خودت ولی بازم هواتو داریم از نظر غذایی بهت میرسیم.
وبا حقوق و امتیازاتی که بهت داده میشه به نظرم بد نیاد و اون هم از خداش بود و فوری قبول کردوقرارشدازفردابیادونگهبانی مجتمع روبه عهده بگیره .
فردا صبح ساعت 7 صبح با یک سری وسایل شخصی آمد و نگهبانی را تحویل گرفت و مشغول به کارشد طبق قرارجمع وجورش کردیم گه گذاریم میرفتم پیشش که احساس تنهایی نکنه اون هم درد دل میکرد از رفتارهای بد زنش صحبت میکرد.
یک شب رفتم پیشش که هم شام براش ببرم هم کمی پیشش بشینم وقتی نشستم سر صحبت و باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن که ناگهان ازش پرسیدم خب دایی جان یک سوال گفت جانم بگو دایی جان گفتم پس اینکه میگی مادر فولاد زره بوده چطوری میگاییدیش چطوری تونستی چند تا بچه ازش داشته باشی .این کوه گفتم انگار که بمب اتم منفجر شده به قدری عصبانی و چهره درهم کشیده با اون لکنت زبان گفت این خواهرکسه منوعذاب میداد باید انقدر التماسش میکردم تا اینکه میتونستم فقط سرشو بکنم بچهام همه خارج از رحم درست شدن خخخخخخ البته همین چند کلمه نزدیک به نیم ساعت طول کشید که بگه .میگفت انقدر آتیشم تند است که به خودم میپیچم ولی این زنیکه حروم زاده خارکسه اصلا توجه نمی کرد حالا هم که بچها بزرگ شدن که دیگه هیچ الان نزدیک به دو سه سالی من دیگه رنگ کسو وکونش و دیگه ندیدم حتی جرات نمیکنم بهش دست بزنم چی که بهش بچسبم .دلم براش کباب شد خیلی دلم براش سوخت آخه طفلکی ظاهر جذابی هم نداره .موهای پرپشت فرفری سبیل ازدوطرف تا بناگوش در رفته هرمی میبینه متوجه میشه که هنوز شکل و شمایل روستایی رو هنوز به دنبال خودش یدک میکشه وبالباسهای مدل 20 سال پیش وخلاصه مثل امروزیها نیست طفلکی گفتم چرا ازدواج مجدد نمیکنی دایی جون گفت دایی جون الان دیگه 50سالمه کی میاد بامن آدم کس کلاخ تپه ازدواج کنه بعدشم میخوایی اون زنیکه سرم روگوش تاگوش ببره وراهی قبرستونم کنه حرف میزنی دایی جون ها گفتم راست میگی اصلاحواسم نبودازاین زن عجوزت خودم فقط دوسه باردیدمش یک بارش که توی مجلس دامادی خودم بود.خلاصه گفت دایی داغ داغ هستم .منم خندیدم وگفتم دایی پس آب کیرت توی کمرت وخایهات داره مثل مذاب میجوشه اونم بایک لبخندتلخی تاییدکردوگفت اره دایی جون اوضاعم خیلی خرابه.ازاین گفتگوچندروزی گذشت تا اینکه یکی از اقوام
نزدیک خانومم فوت کرد خانمم مجبورشدبره یک هفته ای خونه نباشه ومن موندم خونه نرفتم دایی جون آوردم خونه و رفت حمام وپودربهداشتی در اختیارش گذاشتم و گفتم شما از حمام بیان بیرون ناهارهم آماده میشه یک نیم ساعتی طول کشید از حمام بیرون آمد دیدم یک حوله دور خودش پیچیده طفلکی آمد تا شورتشو پاش کنه تعادلشو از دست داد خورد زمین پاهاش روی هوابلندشدمن دویدم سمتش که کمکش کنم لای پاش که روی هوا بود دیدم وای یک کیر
خوابیده باخایهای سفیدتمیزخواب کیرش چقدر بزرگ بودلامصب ودرهمین حال هردو هم ازخنده قش کرده بودیم دستشوگرفتم بلندش کردم گفتم خوب تکیه بده به دیواربعدشرتتوپات کن مگه مجبوری ادای آدمهای جون ودربیاری پیرمردبازهم خندیدیم لباس تنش کردو امدسرسفره نشست جاتون خالی نهار خوردیم وبعدازنهارگفتم کمی استراحت بکن بعدبرو العان ظهرهستش ومشکلی پیش نمیادمتکاگذاشتم درازکشیدولی مغزمن دیگه اروم نبودودنبال چیزی که دیده بود تلاش میکردواروم وقرارنداشتم گفتم دایی جون فیلم نگاه میکنی گفت آره باشه نگاه میکنم منم یک فیلم قدیمی ایتالیایی دوبله فارسی بنام مرسی خانم دکتر که نیمه هستش روتوی دستگاه سی دی پلی کردم (دوستان فیلم روازتوی گوگل دانلودکنن وتماشاکنندخیلی قشنگه)خودمم کنارش دراز کشیدم چند دقیقه ازفیلم گذشت دیدم که جلوی شلوارش آمده بالا خودم وجمع وجورکردم باخودم گفتم هنوز زوده کمی دیگه بگذره بعدا اقدام کنم چند لحظه بعد دیدم که داره میماله خندیدم گفتم چیه دایی شخ کردی ؟خندیدوگفت اره دایی خیلی وقته رون سفیدندیدم خوب معلومه زودبلندمیشه دایی جون منم به شوخی گفتم کوببینم دایی ودست زدم دیدم وای کیرش سیخ سیخ شده شروع کردم به مالیدن دیدم چیزی نمیگه منم نزدیکترش شدم وبیشترومحکمترمالشش دادم خیلی خوشش امدبلندشدم باقهوه جوش قهوه درست کردم ویک زره شیره توی قهوه انداختم وهم زدم بهش دادم گفتم اینوبخورگفت چیه این دایی گفتم قهوه هستش این بنده خداخوردومنم کنارش خوابیدم وشروع کردم به مالیدن کیرش آرزوی شلوارواونم اوف اوففففففف میکرددستم وبردم توی شرتش چقدرتوی دستم مینشست خاک توی سرزن جندش بشه که همچین کیری روپس میزنه کمی دیگه مالیدم و یواش کیرشو بیرون آوردم رفتم پایین نزدیک کیرش شدم یک لیسی به کلاهک کیرش زدم دیگه طاقت نیاوردم و کل شلواروشرتشودراوردم وتیشرت تنشوهم درآوردم افتادم به جون کیروخایهای سفیدوتمیزش وشروع کردم به ساک زدن چنان ساکی براش زدم انقدرخایهاشوخوردم اونم توی اوج لذت فقط سرم رومیمالیدواه اه میکردخوب خوردم براش همچین مک میزدم که انگار دارم شیرازسینه گاومیدوشم خخخخ کیرش قرمزشده بود تمام بدنش میلرزیداصلاروهوابود گاهی جق میزدم براش وخایهاشومیخوردم گاهی ساک میزدم وخایهاشومیمالوندم دیوانه شده بود گفتم دایی جون آب کیرت زودمیادیادیرگفت دایی جون درمیاد حالاحالاها نمیادراحت باش باخودم گفتم خاک بر سرم شد شیره باقهوه که خورده کونم دیگه کون نمیشه با این کیروکمر دوبله سفت .
چاره ای نبود دیگه بایدتااخرش میرفتم خودمولخت کردم دوباره افتادم به جون کی راست ۲۰سانتی باقطر۵سانتی که سوراخ میجرونه خوردم انقدرخوردم که فک ودهنم درد گرفت روغن وازلین روبرداشتم به کیرش مالیدم وکمی هم درمون خودم زدم ودمرخوابیدم وگفتم دایی جون درخدمت شما هستم گفت دردنمیادگفتم نه عادت داره به کیرخوردن خیلی با احتیاط امدپشتم کیرشوباسوراخ کونم تنظیم کرد کمی فشاردادکلاهک کیرخوشگلش که مثل قارچ بودرفت داخل جون خیلی خوشم آمد نگهداشت بازکمی بیشترفشاردادتازیرکلاهک داخل شدنگه داشت دوباره کم کم تانصف کیرش توی کونم بودچشمهام وابسته بودم وحال میکردم خودم تحملم طاق شدکونم ودادم بالانصفه کیرش رفت تودستم وگذاشتیم پشت کمرش فشاردادم پایین کلادیگه روی پشتم خوابید این مدل پوزیشن وخیلی دوست دارم گفتم عه دایی شروع کن دیگه چشمتون بدنبینه شروع چه شروعی کونی ازم گاییدکه توی این عمرم باتجربه ۴۰ساله گاییده نشده بودم میزدوحشتناک تلمبه میزد انتقام چندسال نگاییدن زنشروازمنه بیچاره گرفت من خودم حداقل سه بار زیرش خودم وخراب کردم ولی اون یک نفس میگاییدشلاپ شلاپ شلاپ کونم بیحس بودهیچی حالیم نبودانقدرجفتمون عرق کرده بودیم که بوش تمام اطاق روپرکرده بودبسکه تلمبه میزدازداغی کیرش وازلینهااب میشد دوباره وازلین میزدومیچپوندداخل با وحشی گری ازدست در رفته میکوبید دیگه من که متکازیرسرم بودچیزیم که حالیم نمیشدچشمهام وبستم وشروع کردم به چرت زدن فقط سنگینی وزنش وحس میکردم نمیدونم دو ساعت سه ساعت طول کشید که دیدم داره منو محکم بغل میکنه آبش آمدیک بیست دقیقه روی من بودمنکه هیچی حالیم نبود بلندشدم رفتم دستشویی خیلی آب ازکونم امدبیرون خودم وشستم امدبیرون دیدم دایی رفته حمام ازحمام امدبیرون شاداب خوشحال امدمنوبوسید گفت دایی کاشکی تو زن من بودی خیلی حال کردم ده سال جون شدم .توی یک هفته که خونه خالی بودماباهم به اندازه دوسال حال کردیم البته بدون شیره وقهوه .
ببخشید کمی طولانی شد اگه دوست داشتین سکسهای بعدیم رو براتون تعریف میکنم بدرود تا داستان بعدی.
بنده کوچک شما سعید 49 ساله از مشهد دوست و همراه بکن تو . بریم سر داستان.البته این داستان جدیدا اتفاق افتاده گفتم تا هنوز تنور داغه براتون تعریف کنم .
من در یک مجتمع مسکونی زندگی میکنم و این مجتمع مسکونی دارای چند بلوک هستش تقریبا 90 واحدی هستش حقیقتش چند وقتی هست نزدیک به یکی دو سالی برای نگهبانی مجتمع به مشکل خورده بودیم هر نگهبانی که برای مجتمع میگرفتیم یاما نظرمون نمیگرفت یا طرف مقابل خیلی تلاش کردیم ولی کسی که باب دل باشه پیدا نشد.
من چند تا دایی دارم که کوچکترین دایی من همسن من هستش که نمیدونم من 6ماه از اون کوچکترم یا اون متاهل هست ولی از نظر گفتاری کمی مشکل داره یعنی لکنت زبان داره و به راحتی صحبت نمیکنه وخیلی مظلوم هستش ویک زنی هم داره که کلمه حیوان براش کمه و این بدبخت بیچاره دایی من کارگر ساختمانی هستش وضعشم خوبه ولی همه به اسم زن حروم زادشه و اکثر وقتها از مادرم میشنیدم که این زن جنده پتیاره اونو از خونه بیرون میکنه شبهایامیره حرم میخوابه یا خونه مادربزرگم .
یکباره فکری به سرم زد و به مدیر مجتمع پیشنهاد دادم که اگه مشکلی ندارد من به داییم بگم اگه قبول بیاد مشغول شه که موافقت کرد من هم به داییم تماس گرفتم و ماجرا رو براش گفتم یک اتاق نگهبانی و سرویس بهداشتی حمام هم میتونی از حمام خونه من استفاده بکنی و لباسها تو هفته ای یکبار هم که ماشین لباسشویی استفاده میکنیم و برای غذا تایکی دو ماهی ساپورتت میکنیم حقوق گرفتی پایه خودت ولی بازم هواتو داریم از نظر غذایی بهت میرسیم.
وبا حقوق و امتیازاتی که بهت داده میشه به نظرم بد نیاد و اون هم از خداش بود و فوری قبول کردوقرارشدازفردابیادونگهبانی مجتمع روبه عهده بگیره .
فردا صبح ساعت 7 صبح با یک سری وسایل شخصی آمد و نگهبانی را تحویل گرفت و مشغول به کارشد طبق قرارجمع وجورش کردیم گه گذاریم میرفتم پیشش که احساس تنهایی نکنه اون هم درد دل میکرد از رفتارهای بد زنش صحبت میکرد.
یک شب رفتم پیشش که هم شام براش ببرم هم کمی پیشش بشینم وقتی نشستم سر صحبت و باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن که ناگهان ازش پرسیدم خب دایی جان یک سوال گفت جانم بگو دایی جان گفتم پس اینکه میگی مادر فولاد زره بوده چطوری میگاییدیش چطوری تونستی چند تا بچه ازش داشته باشی .این کوه گفتم انگار که بمب اتم منفجر شده به قدری عصبانی و چهره درهم کشیده با اون لکنت زبان گفت این خواهرکسه منوعذاب میداد باید انقدر التماسش میکردم تا اینکه میتونستم فقط سرشو بکنم بچهام همه خارج از رحم درست شدن خخخخخخ البته همین چند کلمه نزدیک به نیم ساعت طول کشید که بگه .میگفت انقدر آتیشم تند است که به خودم میپیچم ولی این زنیکه حروم زاده خارکسه اصلا توجه نمی کرد حالا هم که بچها بزرگ شدن که دیگه هیچ الان نزدیک به دو سه سالی من دیگه رنگ کسو وکونش و دیگه ندیدم حتی جرات نمیکنم بهش دست بزنم چی که بهش بچسبم .دلم براش کباب شد خیلی دلم براش سوخت آخه طفلکی ظاهر جذابی هم نداره .موهای پرپشت فرفری سبیل ازدوطرف تا بناگوش در رفته هرمی میبینه متوجه میشه که هنوز شکل و شمایل روستایی رو هنوز به دنبال خودش یدک میکشه وبالباسهای مدل 20 سال پیش وخلاصه مثل امروزیها نیست طفلکی گفتم چرا ازدواج مجدد نمیکنی دایی جون گفت دایی جون الان دیگه 50سالمه کی میاد بامن آدم کس کلاخ تپه ازدواج کنه بعدشم میخوایی اون زنیکه سرم روگوش تاگوش ببره وراهی قبرستونم کنه حرف میزنی دایی جون ها گفتم راست میگی اصلاحواسم نبودازاین زن عجوزت خودم فقط دوسه باردیدمش یک بارش که توی مجلس دامادی خودم بود.خلاصه گفت دایی داغ داغ هستم .منم خندیدم وگفتم دایی پس آب کیرت توی کمرت وخایهات داره مثل مذاب میجوشه اونم بایک لبخندتلخی تاییدکردوگفت اره دایی جون اوضاعم خیلی خرابه.ازاین گفتگوچندروزی گذشت تا اینکه یکی از اقوام
نزدیک خانومم فوت کرد خانمم مجبورشدبره یک هفته ای خونه نباشه ومن موندم خونه نرفتم دایی جون آوردم خونه و رفت حمام وپودربهداشتی در اختیارش گذاشتم و گفتم شما از حمام بیان بیرون ناهارهم آماده میشه یک نیم ساعتی طول کشید از حمام بیرون آمد دیدم یک حوله دور خودش پیچیده طفلکی آمد تا شورتشو پاش کنه تعادلشو از دست داد خورد زمین پاهاش روی هوابلندشدمن دویدم سمتش که کمکش کنم لای پاش که روی هوا بود دیدم وای یک کیر
خوابیده باخایهای سفیدتمیزخواب کیرش چقدر بزرگ بودلامصب ودرهمین حال هردو هم ازخنده قش کرده بودیم دستشوگرفتم بلندش کردم گفتم خوب تکیه بده به دیواربعدشرتتوپات کن مگه مجبوری ادای آدمهای جون ودربیاری پیرمردبازهم خندیدیم لباس تنش کردو امدسرسفره نشست جاتون خالی نهار خوردیم وبعدازنهارگفتم کمی استراحت بکن بعدبرو العان ظهرهستش ومشکلی پیش نمیادمتکاگذاشتم درازکشیدولی مغزمن دیگه اروم نبودودنبال چیزی که دیده بود تلاش میکردواروم وقرارنداشتم گفتم دایی جون فیلم نگاه میکنی گفت آره باشه نگاه میکنم منم یک فیلم قدیمی ایتالیایی دوبله فارسی بنام مرسی خانم دکتر که نیمه هستش روتوی دستگاه سی دی پلی کردم (دوستان فیلم روازتوی گوگل دانلودکنن وتماشاکنندخیلی قشنگه)خودمم کنارش دراز کشیدم چند دقیقه ازفیلم گذشت دیدم که جلوی شلوارش آمده بالا خودم وجمع وجورکردم باخودم گفتم هنوز زوده کمی دیگه بگذره بعدا اقدام کنم چند لحظه بعد دیدم که داره میماله خندیدم گفتم چیه دایی شخ کردی ؟خندیدوگفت اره دایی خیلی وقته رون سفیدندیدم خوب معلومه زودبلندمیشه دایی جون منم به شوخی گفتم کوببینم دایی ودست زدم دیدم وای کیرش سیخ سیخ شده شروع کردم به مالیدن دیدم چیزی نمیگه منم نزدیکترش شدم وبیشترومحکمترمالشش دادم خیلی خوشش امدبلندشدم باقهوه جوش قهوه درست کردم ویک زره شیره توی قهوه انداختم وهم زدم بهش دادم گفتم اینوبخورگفت چیه این دایی گفتم قهوه هستش این بنده خداخوردومنم کنارش خوابیدم وشروع کردم به مالیدن کیرش آرزوی شلوارواونم اوف اوففففففف میکرددستم وبردم توی شرتش چقدرتوی دستم مینشست خاک توی سرزن جندش بشه که همچین کیری روپس میزنه کمی دیگه مالیدم و یواش کیرشو بیرون آوردم رفتم پایین نزدیک کیرش شدم یک لیسی به کلاهک کیرش زدم دیگه طاقت نیاوردم و کل شلواروشرتشودراوردم وتیشرت تنشوهم درآوردم افتادم به جون کیروخایهای سفیدوتمیزش وشروع کردم به ساک زدن چنان ساکی براش زدم انقدرخایهاشوخوردم اونم توی اوج لذت فقط سرم رومیمالیدواه اه میکردخوب خوردم براش همچین مک میزدم که انگار دارم شیرازسینه گاومیدوشم خخخخ کیرش قرمزشده بود تمام بدنش میلرزیداصلاروهوابود گاهی جق میزدم براش وخایهاشومیخوردم گاهی ساک میزدم وخایهاشومیمالوندم دیوانه شده بود گفتم دایی جون آب کیرت زودمیادیادیرگفت دایی جون درمیاد حالاحالاها نمیادراحت باش باخودم گفتم خاک بر سرم شد شیره باقهوه که خورده کونم دیگه کون نمیشه با این کیروکمر دوبله سفت .
چاره ای نبود دیگه بایدتااخرش میرفتم خودمولخت کردم دوباره افتادم به جون کی راست ۲۰سانتی باقطر۵سانتی که سوراخ میجرونه خوردم انقدرخوردم که فک ودهنم درد گرفت روغن وازلین روبرداشتم به کیرش مالیدم وکمی هم درمون خودم زدم ودمرخوابیدم وگفتم دایی جون درخدمت شما هستم گفت دردنمیادگفتم نه عادت داره به کیرخوردن خیلی با احتیاط امدپشتم کیرشوباسوراخ کونم تنظیم کرد کمی فشاردادکلاهک کیرخوشگلش که مثل قارچ بودرفت داخل جون خیلی خوشم آمد نگهداشت بازکمی بیشترفشاردادتازیرکلاهک داخل شدنگه داشت دوباره کم کم تانصف کیرش توی کونم بودچشمهام وابسته بودم وحال میکردم خودم تحملم طاق شدکونم ودادم بالانصفه کیرش رفت تودستم وگذاشتیم پشت کمرش فشاردادم پایین کلادیگه روی پشتم خوابید این مدل پوزیشن وخیلی دوست دارم گفتم عه دایی شروع کن دیگه چشمتون بدنبینه شروع چه شروعی کونی ازم گاییدکه توی این عمرم باتجربه ۴۰ساله گاییده نشده بودم میزدوحشتناک تلمبه میزد انتقام چندسال نگاییدن زنشروازمنه بیچاره گرفت من خودم حداقل سه بار زیرش خودم وخراب کردم ولی اون یک نفس میگاییدشلاپ شلاپ شلاپ کونم بیحس بودهیچی حالیم نبودانقدرجفتمون عرق کرده بودیم که بوش تمام اطاق روپرکرده بودبسکه تلمبه میزدازداغی کیرش وازلینهااب میشد دوباره وازلین میزدومیچپوندداخل با وحشی گری ازدست در رفته میکوبید دیگه من که متکازیرسرم بودچیزیم که حالیم نمیشدچشمهام وبستم وشروع کردم به چرت زدن فقط سنگینی وزنش وحس میکردم نمیدونم دو ساعت سه ساعت طول کشید که دیدم داره منو محکم بغل میکنه آبش آمدیک بیست دقیقه روی من بودمنکه هیچی حالیم نبود بلندشدم رفتم دستشویی خیلی آب ازکونم امدبیرون خودم وشستم امدبیرون دیدم دایی رفته حمام ازحمام امدبیرون شاداب خوشحال امدمنوبوسید گفت دایی کاشکی تو زن من بودی خیلی حال کردم ده سال جون شدم .توی یک هفته که خونه خالی بودماباهم به اندازه دوسال حال کردیم البته بدون شیره وقهوه .
ببخشید کمی طولانی شد اگه دوست داشتین سکسهای بعدیم رو براتون تعریف میکنم بدرود تا داستان بعدی.
نوشته: سعید
4 پاسخ به “دایی جونم”
سعید خان لایک دادم امااااخواهشا زندگینامهننویسیدنمیخواد واقعی باشهففط حس سکس و لذت رو برسونهممنون که نوشتیکاش من داییت بودم 😋👉
خیلی دوست دارم با داییم سکس کنم
جالب بود
میشه اگه پیامم رو میبینی بیای باهم حرف بزنیم؟ عاشق مفعول بالای ۴۵ هستم