همه چیز از دورهمیِ هفتهی پیش شروع شد. دوستام اومده بودن خونهمون و آرش فقط یه لحظه اومد سلام کرد و با لپهای گلانداخته سریع رفت تو اتاقش.
دوستم نغمه، که خیلی دهنش چفتوبست نداره، پقی زد زیر خنده:
«وایی مهسا! این داداشت چرا اینجوریه؟ انگار راهبهست!»
اون یکی دوستم گفت: «اصلاً مطمئنی این پسره؟ من که شک دارم اون زیر خبری باشه. خیلی بیبخاره. فکر کنم تا آخر عمرش باکره بمونه.»
همشون خندیدن. منم خندیدم ولی… ته دلم یه چیزی تیر کشید. یه حسِ عجیبِ تملک و غیرت.
داستان از اونجایی شروع شد که نغمه و بقیه دخترا رفته بودن و من مونده بودم و یه کوه ظرف و یه اعصابِ خطخطی. حرف نغمه تو سرم زنگ میزد: “داداشت اصلا اون زیر چیزی داره؟ خیلی بیبخاره…”
داشتن مردونگیِ داداشمو مسخره میکردن و بدتر از اون، من جوابی نداشتم بدم. چون واقعاً آرش همیشه سرش تو لاک خودش بود.
خشکم کرد. دستمالو پرت کردم اونور و رفتم سمت اتاقش.
در رو بدون در زدن باز کردم. آرش داشت با گوشیش ور میرفت، رو تخت نشسته بود. تا منو دید سریع خودشو جمعوجور کرد.
رفتم جلو، دست به سینه وایسادم بالا سرش.
گفتم: «آرش، یه سوال دارم. راستشو بگو.»
ترسید: «چی شده آبجی؟»
«امروز بچهها داشتن راجع به تو حرف میزدن. نغمه میگفت تو چرا انقدر پخمهای. میگفت همسنهای تو الان نصفِ شهر رو کردن، ولی تو حتی بلد نیستی تو صورتِ یه دختر نگاه کنی.»
آرش سرخ شد. نگاهشو دزدید: «خب بگن… به درک. مگه مسابقهست؟»
عصبی شدم: «آره مسابقهست! همه فکر میکنن تو مشکل داری. فکر میکنن اونجات کار نمیکنه. تو واقعاً چرا هیچ کاری نمیکنی؟ چرا دوستدختر نداری؟»
آرش اخم کرد، یه کم هم صداشو برد بالا (که بعید بود ازش): «دوستدختر به چه دردی میخوره آخه؟ جز دردسر و خرجِ اضافه چی داره؟ من حوصلهی این قرتیبازیارو ندارم.»
خشکم زد. تو دلم گفتم: “یا خدا… نکنه این بچه واقعاً تا حالا جق هم نزده؟ نکنه اصلاً نمیدونه اون لذتِ تهش چیه که میگه به چه دردی میخوره؟”
یه نگاهِ عاقل اندر سفیه بهش انداختم. رفتم جلوتر، خم شدم تو صورتش.
آروم و شمرده گفتم: «پس نمیدونی به چه دردی میخوره، نه؟ فکر میکنی فقط دردسره؟»
لبخند زدم: «باشه. که اینطور. پس از امروز، من دوستدخترتم.»
چشماش گرد شد: «چی؟!»
«نشنیدی چی گفتم؟ من دوستدخترتم. امشب که بابا اینا خوابیدن میام تو اتاقت. میخوام بهت نشون بدم دوستدختر دقیقا به چه دردی میخوره.»
بدون اینکه منتظر جوابش باشم، از اتاق اومدم بیرون.
ساعت ۱۲ شب بود. سکوتِ مطلق.
قلبم داشت تند میزد، ولی بیشتر از هیجان بود تا ترس. یه کرمِ مرطوبکننده برداشتم، یه تاپِ بندی پوشیدم که سینههام توش قشنگ معلوم باشه و یه شورتکِ کوتاه.
رفتم سمت اتاقش. آروم در رو باز کردم.
بیدار بود. نشسته بود لبهی تخت، تو تاریکی. منتظر بود.
رفتم تو و در رو بستم.
گفتم: «گفتم که میام.»
نشستم کنارش. دستمو گذاشتم رو پاش: «دوستدخترا این وقتِ شب میان پیشِ دوستپسراشون.»
دستمو کشیدم رو رونِ پاش. بدنش مثل کوره داغ بود.
گفتم: «دراز بکش.»
اطاعت کرد. دراز کشید.
«شلوارکتو بکش پایین.»
«مهسا…»
«گفتم بکش پایین. مگه نگفتی دوستدختر به درد نمیخوره؟ میخوام بهت ثابت کنم اشتباه میکنی.»
با دستای لرزون کش شلوارکشو گرفت و داد پایین.
یهو نفسم حبس شد.
چیزی که پرید بیرون، اصلاً به قیافهی مظلومش نمیخورد. یه کیرِ خوشتراش وسفت که قشنگ سیخ شده بود و داشت بالا پایین میپرید.
خندیدم: «پس نغمه زر مفت میزد… ماشالله همه چی که ردیفه.»
مقداری کرم ریختم کف دستم. آرش با دیدنِ این صحنه نفسش تند شد.
دستم که خنک و لیز شده بود رو آروم گذاشتم دورِ کیرش.
آرش یهو کمرش قوس برداشت: «آخخخ…»
شروع کردم. بالا… پایین.
با ریتمِ آروم. انگشت شستم رو میکشیدم رو کلاهکش که داشت از فشارِ خون بنفش میشد.
زمزمه کردم: «میبینی؟ دوستدختر یعنی این. یعنی کسی که میدونه کِی بهش نیاز داری.»
آرش چشماشو بسته بود و ملافه رو چنگ میزد. نالههاش داشت بلند میشد.
«هیس… ساکت… فقط حال کن.»
سرعتمو بیشتر کردم. دستم لیز میخورد و صدایِ برخوردِ دستم با کیرش تو اتاق میپیچید.
خم شدم روش. سینههامو چسبوندم به بازوش. در گوشش گفتم:
«بگو… بگو دوست داری…»
آرش دیوونه شده بود. بریدهبریده گفت: «آره… وای مهسا… خیلی خوبه… دارم میمیرم…»
«نمیر… خالی شو. بریز تو دستم. همشو میخوام.»
تندتر زدم. دستم دیگه دیده نمیشد.
یهو بدنش قفل شد. یه فریادِ خفه کشید و…
بوم!
آبش با یه فشارِ عجیب پاشید بیرون. دستم، مچ دستم و حتی یه تیکهش پاشید رو شکم خودش. داغِ داغ بود.
چند ثانیه نگهش داشتم تا قطرهی آخرش بیاد.
آرش ولو شد رو تخت، نفسنفس میزد. انگار یه بارِ سنگین از روی دوشش برداشته شده بود.
دستِ خیسم رو آوردم جلوی صورتش. تو تاریکی برق میزد.
لبخند زدم: «دیدی؟»
با دستمال کاغذی دستمو پاک کردم و بعد کشیدم رو پیشونیش که خیسِ عرق بود.
«حالا فهمیدی چرا پسرا دوستدختر دارن؟ چون هر وقت پر بشن، یکی هست که خالیشون کنه.»
بلند شدم، شلوارکشو کشیدم بالا.
«بخواب داداشیم.» 😉
نوشته: مهسا
21 پاسخ به “داداش خجالتی”
مگه مجبورید کستان بنویسید؟
یدونه بمونی واسه ارش جونت خوب بود.ما که ازین شانسا نداریم
جقی
سبک نگارش مثل لادن رحیمی بود که چند وقت قبل یک داستان عالی خوهر برادر نوشته بود. احتمالا خودش هستی .نویسنده واقعی این هنر را دارد که در یک نوشته کوتاه و معمولی هم توانایی قلمش را اثبات میکند. دفعه بعد بلندتر بنویس . قلم خوب مثل شراب انسان را دچار میکند. بیشتر بنویس تا سرمستی کامل شود
بیا با منم بکن🥲بعدش حال میدمت
تقصیر خودتون نیست تو مدرسه بهتون مشق نمیدن بعد بجای انشا میآید اینجا😂😂😂
😍 😍 😍
از مشهدیا کی دوس داره با خواهرش طبیعی باشه؟
کوتاه بود ولی نسبت به تابوهای خواهر برادری که اینجا نوشته میشه نسبتا قوی تر بود و از اینکه غلط املایی نداشت و علائم نگارش توش رعایت شده خوشم اومد
پسر مظلوم بنده خدا داشت زندگیشو میکرد و با تنهاییش کنار اومده بود. بیخودی انداختیش توی دردسر زن و مخارج و…
ای مهسای پر شر و شور ، ای آتیش پاره ، ای شفتالو ، ای آلبالو ، دیگه زیادی شکست نفسی فرمودیدکسی که استاد و مرشدی کارآزموده ، خبره و راه بلد مثل جنابعالی به رایگان در منزل تو دسترسش باشه تا از کوله بار غنی از تجربیاتش مسطفیظ بشه ، بعیده چنین اهوی گریزپایی از آب دربیاید
ادامه ش رو لدفا بزار حلا که کیرمون رو بلند کردی خودت خالیش کن
همین
مردم از خنده🤣بازم بنویس خوبه میخندیممگه فیلمه که از توی خواب بلندشون میکنن و براشون…میزنن.بعدش هم پسره به خوابش ادامه میده.عزیزم برو فعلا مدادتو دست بگیر بهتره🤣😁فقط حواست باشه خوب بتراشیش که، خوب تراش بشه مثل اونی که توی ذهنته🤣
اینجوری مینویسید نوجوونا میان میخونن فکر میکنن اگه کثافت کاری نکنن مشکل دارننکنید کسکشا ننویسید
همین
Sinaswap اینجارو با کجا اشتباه گرفتی که نوجوون بیاد یاد بگیره. اسگل اون یکه اینجاروبلده هفت خط روزگاره
کاش ما هم همچین خواهری داشتیم
خوب بود با انشا خوب ولی به نظرم اشنا اومد داستان
سلام مفعولم از تهران کسی هست بهم پیام بده تلگرام
چون کوتاه بود و خوب نوشته شده بوداروتیسم قابل قبولی خلق شده بودامادر کل روایت شما از منطق تهی بود. هنر نویسنده پرداخت کردن منطقی روایت است.اما کوتاهی داستان این ایراد رو تا اندازه ای مرتفع میکنه. موفق باشی