سال دوم دانشکده معماری بودم که استادی جوان و خوشتیپی به گروه معماری اضافه شد و توجه همه رو به خودش جلب کرد، تمام دانشگاه صحبت از این جنتلمن خارج نشین بود و همهٔ بچههای معماری تلاش میکردن که یک درس رو با اون بردارند و یا حداقل این استاد لژیونر رو از نزدیک ببینن و براش دلبری کنن!
شانس من درسی که این بزرگوار ارائه داده بود رو باید برمیداشتم و بالاخره با کمی تلاش تونستم خودم و دوستم فاطمه رو توی اون کلاس جا بدم!
من و فاطمه از روز اول دانشگاه با هم بودیم و بین بقیه همکلاسیها رابطه من و اون از حد رفاقت بیشتر شده بود و مثل دوتا خواهر از همه چیز هم باخبر بودیم و خیلی کارهای مثبت و منفیمون رو هم باهم انجام میدادیم، فاطی با اینکه خانواده پولداری داشت اما خیلی مذهبی بودن و مجبور بود با چادر از خونه بیاد بیرون و از وقتی با من آشنا شده بود از یک دختر محجبهٔ خجالتی تبدیل شده بود به یک دختر محجبهٔ آتیشپاره! یواشکی و دور از چشم خانواده هامون هزار کار و هزار جا باهم رفتیم و کردیم که هر کدومشون باعث کشته شدن فاطی و پاره شدن من میشد! اما هر روز پیشنهادهای من جسورانهتر میشد و فاطی هم پایه تر از دیروز! از بوتاکس سینه و کونمون بگیر تا رفتن به مهمونی های عصرانه مختلط ! خط قرمز خانوادهها فقط تایم شب بود که برای فاطی نهایتاً تا هشت شب بود و من هم باید تا قبل از ساعت ده شب خونه میبودیم که اون رو هم تونستیم بعد از چند وقت به بهونه اومدن فاطی به خونه ما برداریم و هر جایی که میخواستیم میتونستیم بریم و عشق و حال کنیم، فاطی بعد از ترم اول با چادر سوار ماشینش میشد و وقتی میومد پایین دیگه چادری در کار نبود و مثل بقیه دختر های کلاس خیلی وقتها مقنعهاش میافتاد و خلاصه داشت کمکم همرنگ جماعت می شد، توی کلاس سیزده نفره فقط چهارتا پسر داشتیم و از اون چند نفر هم فقط دوتاشون سرشون به تنشون میارزید که همون ترم اولی پنجتا دختر خودشون رو بهشون چسبوندن و من و فاطی سرمون بی کلاه موند! یکی از پسرهای خوشتیپ کلاس دوتا دختر رو همزمان ساپورت میکرد و اون دوتا هم مشکلی با این قضیه نداشتن و خیلی راحت سه تایی باهم میرفتن بیرون و از همون اول کار گویا باهم به تفاهم رسیده بودن!
وقتی استاد جدیدمون پاش رو توی کلاس گذاشت منو فاطی از خوشحالی دست همدیگه رو فشار دادیم تا جیغ نزنیم! زیرزیرکی میخندیدم و کلی قند تو دلمون آب میشد! یه مرد جون و خوش تیپ و قد بلند با استایل اروپایی و تودلبرو وارد کلاس شده بود و منو فاطی که بخاطر نداشتن دوست پسر همیشه ردیف جلو مینشستیم کلی نقشه برای خودمون کشیدیم که هرطوری شده باید خودمون رو تو دل این خوشگل پسر جا کنیم و آخر ترم باهاش بریم فرنگ! جوان بودیم و خنگ! فکر میکردیم اگه برای استاد دلبری کنیم اون مسیر زندگیش رو بخاطر ما عوض میکنه و دوتا جغله بچه رو همزمان به عقد خودش در میاره و مارو میبره اروپا و میگه شماها برین از زندگی لذت ببرین و باهم کل دنیارو رو بچرخین و منم میرم براتون پول درمیارم و شبم میام به جفتتون سرویس جنسی میدم! آه از ساده لوحی دوران نوجوانی! وقتی استاد خوشتیپمون پشت میزش نشست و بچهها هم دهنشون رو بستن ، خودش رو معرفی کرد؛
-سلام بچهها ، من سام نیک سرشت هستم و احتمالاً فقط همین یک ترم رو در خدمتتون باشم، من تحصیلاتم رو در دانشگاه شیکاگو انجام دادم و دارم روی تز دکترام که درباره معماری شرقی هست کار میکنم و خوشحالم که در این مدت کوتاه با شما عزیزان آشنا میشم.
با معرفی استاد همهمهای توی کلاس به راه افتاد و بعد از چند تا سوال بی ربط یکی از دخترهای لات کلاس که دوست پسرشم کنارش نشسته بود پرسید؛
-استاد ببخشید شما مجردین!؟
-بله ، و قصد ازدواج هم ندارم!
با گفتن این جمله کل کلاس از خنده منفجر شد و با بلند کردن دست استاد دوباره همه آروم گرفتن
-من یک ویژگی خوب برای خودم و شاید بد برای شما دارم! و اونم اینه که حافظهام با کامپیوتر برابری میکنه! اسم و رفتار و گفتار و هر کاری که انجام میدین رو به راحتی تا سالها در حافظهام میمونه، پس حواستون به رفتار و کردار تون باشه!
بی توجه به فرمایشات کسشعر استاد دوباره کلاس رفت روی هوا و چند دقیقه بعد استاد هم مثل بقیه بچهها اوکی شده بود و میگفت و میخندید، فاطی لابهلای شلوغیها صورتش رو کنار گوشم گذاشت و آروم بهم گفت؛
-نازی من شورتم رو خیس کردم!
-خاک تو سر هَولت بکنن! منم خیس کردم!!
هر دو سرمون رو روی میز گذاشتیم و بهم میخندیدیم! بوی عطر سرد و تلخ سامی جون هر دومون رو مست کرده بود و توی ذهنمون خودمون رو با اون روی تخت تصور میکردیم و از تصور سکس با یه همچین مرد جذابی هردومون کسمون مثل دهنمون آب افتاده بود و مات مبهوت سامی جون شده بودیم!
اون شب قرار بود من برم خونه فاطیشون و وقتی رسیدم توی اتاق خواب فاطی و خواستیم لباس هامون رو عوض کنیم برای اولین بار جلوی هم شورت های کثیف مون رو درآوردیم و با صدای آروم از خنده ریسه رفتیم و هر دو روی تخت فاطی افتادیم و چند دقیقه کون لخت چرخیدیم!
-فاطی خاک تو سرت توهم که مثل من پر پشمی! اگه فردا بخوایم با سامی جون بخوابیم که آبرومون میره!
-آره واقعاً! باید بریم لیز! اما اگه مامان و بابام بفهمن میان همونجا دستگاه لیزر رو از عرض میکنن تو حلقم!!
-بیا اصلاً یکیشو بخریم! میبریم خونه ما و هر وقت بخوایم پشمای همدیگه رو شیو میکنیم!
و اینجوری شد که چند روز بعد فاطی یک دستگاه لیزر خونگی خرید و خیلی مخفیطوری بردیم توی اتاق خواب من و از اون روز رابطه ما وارد فاز جدیدی شد!
اولین روز افتتاحیه دستگاه مصادف شد با مراسم خواستگاری دختر عمه ام و مامان و بابام تا دیروقت خونه نبودن و من و فاطی که از چند روز قبل برای اون روز لحظه شماری می کردیم هم سریعتر خودمون رو رسوندیم خونه و با خیال راحت آماده حمام رفتن شدیم، انقدر رابطه مون صمیمی بود که هر دو مون یه تعداد لباس خونه هم داشتیم، اما فاطی یجوری لباس میخرید و میآورد که منم خیلی وقتها از لباس های اون استفاده میکردم! خلاصه حولههامون رو برداشتیم و بدو بدو رفتیم داخل حمام و با درآوردن لباس هامون هردومون برای چند ثانیه ساکت شدیم و نگاهی به شورت هم کردیم و فاطی قبل از اینکه من حرفی بزنم شورتش رو کمی پایین کشید و سریع رفت روی توالت فرنگی نشست، همینطور که صدای فش و فش شاشش بلند شد دستی از روی سوتینش به سینههاش کشید و با عشوه گفت ؛
-وای نازی من خیلی استرس دارم، یه وقت مامانت اینا سر نرسن ،آبرومون بره!
چند قدمی جلو رفتم و طوری کنار فاطی وایستادم که شونه و بازوش به شورتم چسبید، این اولین تجربه حمام دونفرهمون بود و وقتی فاطی رو توی اون حالت کنار خودم میدیدم حسابی نوک سینه هام سفت شد و با چسبیدن به بدن لختش حالت عجیبی بهم دست داد که قبلاً با چسبیدن به برادرم تجربه کرده بودم ! با چشمایی از زور شهوت ،خمار و حال سکسی دستم رو زیر چونه فاطی بردم و با بالا آوردن سرش تو چشماش نگاه کردم و گفتم؛
-بیشتر از اینکه نگران اومدن مامانم اینا باشی باید نگران اومدن بابام اینا باشی عشقم!
-چرا!؟
-چون اگه بابام بیاد تو رو اینجوری ببینه همینجا ترتیبت رو میده و شما از خواهر ناتنی تبدیل میشی به نامادری!
صدای چند قطره از جیش فاطی توی کاسه توالت اومد و با کمی منقبض شدن شکمش صدای گوز نازک و کشداری بلند شد!
-خاک تو سرت عشقم! من دارم برات لوندی میکنم اونوقت تو برام میگوزی!
کمی از فاطمه فاصله گرفتم تا شورت و سوتینم رو پشت به اون دربیارم و وقتی خم شدم تا شورتم رو از پایین پام بردارم انگشتهای فاطی رو لای کونم حس کردم ، با اینکه اولش شوکه شدم و میخواستم به صورت غیر ارادی کمرم رو صاف کنم و شاید جیغی هم بزنم اما سریع خودم رو کنترل کردم و توی همون حالت چند ثانیه موندم و مثلاً برای برداشتن شورتم کمی هم بیشتر خم شدم و خیلی نامحسوس برای فاطی یه مقدار لای پام رو بازتر کردم تا اون راحتتر بتونه با دستش به اکتشاف لای کونم ادامه بده!
-چه کونی داری تو دختر! خوشبحال سامی جون! اگه این کون رو ببینه دیگه فکر نکنم کون من به چشمش بیاد!!
با برداشتن شورتم خودم رو صاف کردم و دوباره رفتم جلوی فاطی وایستادم و اینبار یک دستم رو به کمرم زده بودم و طوری کوسم رو به سمتش گرفتم که کامل در دسترسش باشه و اونم بعد از چند لحظه نگاهش رو از چشمام قطع کرد و به کوس تپلم خیره شد
-وای نازی شومبولتم که از مال من بهتره، کثافت! تا حالا از نزدیک بهش نگاه نکرده بودم!
جو سنگینی توی حمام بود و با هر جمله سکوت کل فضا رو پر میکرد! هردومون برای اولین بار داشتیم بدن یک هم جنسمون رو کشف می کردیم و از اون ویژهتر بدن کسی که اینهمه وقت باهاش بودی و کلی خاطره باهاش داشتی ، با چند ثانیه تاخیر فاطی بالاخره تونست خودش رو راضی کنه که دستش رو روی کوسم بکشه و با لمس دستش دوباره همه بدنم گور گرفت و از نوک سینه تا موهای بدنم سیخ شد!
چهارتا از انگشتهاش رو زیر کوسم گذاشته بود و با شستش لبههای کسم رو نوازش میکرد و بعد از چندبار نوازش آروم شستش رو لای کوسم برد و با برخورد به کولیتوریسم آه منم بلند شد، دست به کمر سرم رو بالا گرفتم و چند ثانیه با چشمای بسته فقط آه میکشیدم و از بودن دست دوستم لای گرمترین نقطه بدنم داشتم لذت میبردم ، چند بار انگشتش بیشتر بالا و پایین نشد که احساس کردم تمام کوسم پر از آب شده ! وقتی فاطی دست دیگه اش رو روی یکی از لوپهای کونم گذاشت چشمام رو باز کردم و با پایین آوردن سرم نگاهی به دوست تا چند وقت قبل پاستوریزهام کردم و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست ، فاطی خیلی حرفهای داشت کوس من رو میمالید و خودشم از این کار غرق لذت و شهوت شده بود، سکوت حمام انقدر زیاد بود که صدای انگشت خیس فاطی رو که لای کوسم در حال بالا و پایین شدن بود رو خیلی واضح میتونستیم بشنویم! وقتی انگشتهای فاطی از روی کونم به سمت لای کونم سور خورد منم بیاختیار با هر دو دستم شروع به مالیدن سینه های سرمستم شدم و با فشار دادن نوک سینه هام لذتم دو چندان شد و چند دقیقه بعد از شدت ارضا کمرم خم شد و بعد زانوهام و در آخر با گذاشتن دو دستم روی شونه های فاطمه و چسبوندن سرم به سر اون فقط آه میکشیدم و میلرزیدم! بی رمق و خسته روی یک پای فاطمه نشستم و همینطور که سرم به سرش چسبیده بود و نفس نفس میزدم با دو دستم سر فاطی رو گرفتم و چشم تو چشم ازش تشکر کردم و با تمام وجودم لبهاش رو بوسیدم و چند ثانیه بعد فاطی هم من رو بغل کرد و با چشمای بسته و خیلی هات شروع به خوردن و لیسیدن لبهای من کرد، کوس پر آبم رو به آرومی روی رون سفید و جذاب فاطی میکشیدم و با فرو کردن زبونم توی دهنش دوست دیروز و پارتنر امروزم شروع به خوردن و مکیدن زبونم کرد و طوری این کار رو میکرد که انگاری داشت کیر میخورد و انقدر این کار رو با حرارت انجام میداد که بازهم تحریک شدم و یک دستم رو از لای پای فاطی رد کردم و با لمس کوسش اونم مثل من آهش بلند شد! کوس اونم مثل مال من خیس خیس بود و این خیسی نمیتونست فقط برای جیش چند دقیقه قبلش باشه و کاملاً معلوم بود که اونم حسابی ارضا شده و داشت از اون لحظهها لذت میبرد.
-نازی دوست دارم جنده بشم! داداشت کی از سربازی میاد!؟
-ای جونم! کوست کیر میخواد!؟
-آره عشقم دوست دارم به یه کیر کلفت بدم! داداشت کیرش کلفته!؟
-آره عشقم ، کیر مانی رو میخوای!؟ اون خودش کیر لازمه! میخوای به بابام بگم بیاد لنگات رو بده بالا و همینجا جرت بده!!
-وای آره عشقم، زنگ بزن بگو دوستم برات راست کرده، بیا زودتر جرش بده این جنده خانوم رو!
وقتی داشتم کوس فاطی رو میمالیدم ، فاطی از شدت شهوت از خود بیخود شده بود و داشت کسشعر میگفت و منم دل به دلش داده بودم تا بهتر ارضا بشه و با فکر کیر داداش و بابای من و کیر افسانهای استاد خوشتیپمون بازهم تو بغل هم ارضا شدیم و وقتی که دیگه نایی برای سکس نداشتیم با کلی آخ و اوخ از جامون بلند شدیم و همزمان با دوش گرفتن پشمای خیلی ظریفمون رو هم شیو کردیم و رفتیم توی اتاق خواب من تا بالاخره دستگاه لیزر مون رو افتتاح کنیم.
-نازی یه وقت با این لیزره ژلهای کون و سینه مون آب نشه مثل پیرزنها بشیم!!؟
-اولا که کل ژلهایی که من و تو تزریق کردیم به اندازه ژلهای یک لوپ کون مامانمم نمیشه ، دوما روی سینه هامون که مو نداریم ، برای کونم فقط لاش رو میگیریم بقیه جاهاش نیازی نیست
-ملیحه جون از کونش راضیه؟ فکر کنم با اون کونی که ساخته هر شب برای بابات دلبری میکنه! نه؟
-نه بابا ، هر شب که سکس ندارند چی بشه هفتهای یکی دو شب اونم اگه یکی دو پیک مشروب بزنن شاید یه صدای آه و اوهی از اتاق خوابشون بلند بشه!
-نازی میشه یکم از مشروب های بابات بیاری باهم بخوریم!؟ میترسم جلوی سامی جون گند بزنم!!
-اووو چه گوهااا! فاطمه خانوم چه حرفایی میزنه! بابات میدونه داری لات میشی!؟
-عهههه نازی، جون من اذیت نکن میخوام تست کنم الان حالم خوبه میخوام ببینم چطوری میشم!
با اسرار فاطی رفتم سر یخچال و یک پیک مشروب براش میکس کردم و بهش دادم
-واااا! نازی!؟ خودت نمیخوای بخوری!؟
-بیشتر دوست دارم عرق خوردن تو رو ببینم ،باشه بابا بیا اینم بخاطر تو!
یه لیوان برداشتم و به مقدار برای خودمم ریختم و با زدن یه ضربه به پیک فاطی رفتم بالا و منتظر اون شدم.
-خوب! برو بالا دیگه!
-ایششش این که خیلی بو میده نازی چطوری خالی خوردی!؟
-من عادت دارم ، بعدشم خره اینو بخاطر طعم خوبش که نمیخورن ، برای حال خوب بعدشه که مزه سگیش رو تحمل میکنن ، حالا کمتر حرف بزن کشتی مارو برو بالا دیگه!
فاطی به هر جون کندنی بود اولین پیک عمرش رو رفت بالا و با کلی اَه و اوه بیخیال مشروب شد و دوباره رفتیم توی اتاق تا پروژه رو شروع کنیم ، اول فاطی روی تخت دراز کشید و با کنار زدن حولهحمامش لای پاش رو برام باز کرد تا کوس سفیدش رو براش لیزر کنم، انقدر کوسش سفید و خوشگل بود که حیفم اومد بوسش نکنم! با بوسهای به کوس تپل و خوشگل فاطی کارم رو شروع کردم
-آی ،نازی آروم
-باشه بابا، خودتو لوس نکن
-راستی نازی منظورت چی بود گفتی مانی خودش کیر لازمه!؟
-هیچی بابا چندبار وقتی خونه تنها بود مچش رو گرفتم، لباس های منو و مامانم رو میپوشه و جلوی آینه برای خودش ادای دخترهارو در میاره خاک بر سر!
-وای چه حیف، پسر خوشگلی که!
-چیه دلت رو برده!
-نه از اون بابت اما ناراحت شدم که گفتی دوست نداره مرد باشه! یعنی داداشت گیه!؟
-نمیدونم والا ، بابام بخاطر همین کارهاش بجای دانشگاه فرستادش سربازی تا شاید اونجا آدم بشه ، اما میترسم اونجا بجای مرد شدن حامله بشه!
-وای نازی فکر کنم منو گرفته! بدنم داغ شده و سرمم گیج میره!
-گمشو دیوونه من دو برابر تو خوردم هنوز معدمم گرم نشده! همش تلقینه! پاشو کونتو بکن سمت من جلوت تموم شد
فاطی برگشت و به حالت داگی کونش رو سمت من گرفت و کمی هم لای پاش رو برام باز کرد و سوراخ کون صورتیش و کوس خوشگلش جلوی صورتم نمایان شد! اینبار دستی روی کوس و سوراخ کون فاطی کشیدم و با کمی قربون صدقه رفتن اندام سکسی خوشگل خانوم سرم رو به سمت کونش بردم و با بوسیدن سوراخ کون خوشگلش دوباره شهوت تمام وجودم رو گرفت و زبونم رو لای کون سفید و براقش کشیدم و شروع کردم از پشت به لیسیدن کون فاطی جون، فاطی هم بدون مقاومت توی همون حالت مونده بود و چند لحظه بعد با عقب و جلو کردن کمرش با من همراه شد و با زبون بی زبونی ازم میخواست که زبونم رو بکنم توی کوس و کونش و اونو اینجوری به اوج برسونم، منم پشت فاطی چهاردستوپا در حال لیسیدنش بودم که یکهویی یه فکری به سرم زد سریع از روی تخت بلند شدم و به فاطی گفتم؛
-یک لحظه صبر کن عشقم الان یه چیزی برات میارم که بیشتر حال کنی
بدون توجه به سوال های فاطی از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اتاق مانی که اون عطر خوش فرمش رو بیارم، شیشهٔ عطرش شکل دیلدو بود و به نظرم اونو فقط به خاطر شکلش خریده بود ، چند دقیقه گشتم تا بالاخره پیداش کردم و وقتی اومدم بیرون دیدم فاطی بدون حوله حمامش کاملاً لخت توی آشپزخونه وایستاده!
-اینجا چیکار میکنی بیشعور ، نمیگی اگه یه وقت بابام بیاد اینجوری ببیندت چی میشه!؟
فاطی با شنیدن این حرفم با یک دستش یکی از سینههاش رو فشار داد و با دست دیگه اش انگشتی لای کوسش کشید و گفت؛
-جووون بذار بیاد ، میخوام بهنام جون جرم بده!
-بهنام اگه بیاد ملیحه هم باهاشه و احتمالاً اونی که جرت بده ملیحهاس نه بهنام جونت!! چرا اومدی بیرون!؟
-نازی بازم میخوام!
-جنبه داشته باش قشنگم، شما با یه نصفه پیک رفتی فضا ، کار دستمون میدی آخر!
با اسرار فاطی دوباره براش پیک ریختم و دوباره منم باهاش همراهی کردم و وقتی پیکهارو زدیم عطر مانی رو بهش نشون دادم
-واااا این چیه دیگه نازی!؟ کیر مصنوعی!؟
-نه بابا این عطره ، مال مانیِ
-یعنی اینو میکنه تو کونش!!؟
-نمیدونم ، شاید!
با شهوت عطر رو از دستم گرفت و طوری شیشه عطر رو سمت بینیش برد که سینههاش پشت ساعدش فشرده شد و بعد خیلی آروم شیشه رو بو کرد!
-بوی کون مانی رو میده!
-اَه ،خاک تو سرت ، بده برم الکل بزنمش، میخوام اینو بکنم تو کونت عشقم
شیشه رو از فاطی گرفتم و با ضربهای به کون تپلش رفتم توی اتاقم و چند لحظه بعد فاطی جون هم با لبی خندان و آهنگی زیر لب زمزمه کنان رسید و با برداشتن موبایلش آهنگی پلی کرد و روی تخت دراز کشید
-وای نازی چقدر خوبه حالم ، من کیر میخوام آخه عشقم!
دوباره لای پای فاطی نشستم و با کلی قربون صدقه رفتن پاهاش رو باز کردم و لبهام رو به کوسش چسبوندم و با چندبار کشیدن زبونم لای کوس فاطی دوباره آب کوسش راه افتاد ، سر عطر مانی رو با آب کس فاطی حسابی خیس کردم و چندبار سوراخ کونش رو هم براش لیسیدم و سر عطر رو خیلی آروم داخل کون فاطی کردم و با احتیاط کمی سر شیشه رو توی کونش فرو کردم و درآوردم تا حسابی جا باز کنه، فاطی هم از این کار حسابی خوشش اومده بود و صدای نالههای مستانهاش کل اتاق رو برداشته بود!
-وای نازی خیلی خوبه این، باید بریم از این کلفتهاش بخیریم، دوست دارم بکنم توی کوسم، کیر سامی جون رو میخوام، میخوام کیرش رو بکنم تو دهنم
همینطور که کوسش رو میلیسیدم و شیشه عطر رو توی کونش فرو کرده بودم دستم رو سمت دهن فاطی بردم و انگشت شستم رو کردم تو دهنش تا با فکر ساک زدن برای سامی جون بهتر ارضا بشه، طوری انگشتم رو میک میزد و از بالا تا پایینش رو میلیسید که منم کوسم آب انداخت! برای همین بلند شدم و رفتم روی صورت فاطی نشستم و کوسم رو گذاشتم توی دهنش تا اونم برام کوسم رو بخوره، وای که چه زبونی میزد ، انقدر حرفهای زبوش رو توی کوسم بالا و پایین میکرد که انگاری کیر داره میره توم!
وقتی داشتم توی دهنش ارزا میشدم خیلی وحشیانه کوسم رو روی دهنش فشار دادم و چند بار خودم رو روی صورت بالا و پایین کشیدم تا حتی بینی فاطی رو هم توی کسم احساس کردم و بعد چند دقیقه نیمه جون کنارش روی تخت افتادم و با هم شروع به خندیدن کردیم
-وای نازی خیلی حال داد
-آره عشقم خیلی حال داد
دوباره همدیگه رو بوسیدم و لبهای همدیگه رو برای چندمین بار خوردیم و بعد من بلند شدم تا دستمال کاغذی بیارم تاهم کوسای پر آبمون رو تمیز کنم و هم صورت فاطی رو!
-واااا فاطی! عطر مانی هنوز تو کونته که جنده خانوم!
-آخ آره، الان دیگه درد داره بخوام دربیارم!
فاطی همینطور که داشت با گوشیش ور میرفت من به آرومی شیشه عطر رو از توی کونش درآوردم و داشتم کوسش رو با دستمال تمیز میکردم که فاطی داد زد
-ناااازی!! بیا ببین توی گروه چی گذاشتن!
با تعجب دوباره کنارش دراز کشیدم و به گوشیش خیره شدم تا ببینم چی شده! توی گروه بچههای کلاس یکی از بچهها پیام گذاشته بود که هفته دیگه یک مهمونی توی باغشون میخواد بگیره و قراره استاد لژیونر رو هم دعوت کنه! با چندتا سوال و جواب بچهها ،فهمیدیم که مهمونی و اومدن استاد قطعی شده و اونجا داشتند آمار نفرات رو میگرفتن که کی میاد و کی نمیاد
-نازی من چی بگم!؟
-بگو ماهم میایم
-مامان و بابای من رو چیکار کنیم!؟
-اونم اوکی میکنیمش، یه شبِ دیگه ، بگو ماهم میایم
و ای کاش که این حرف رو نمیزدم
و اون شب به اون مهمونی نمیرفتم!
نوشته: viki
6 پاسخ به “برزخ”
کلیات این داستان رو یکی از بانوان عفیفه پیج برام فرستاد و منم یه مقدار کمی جزئیات (در حد چند pdf)بهش اضافه کردم! باشد که وی و دیگر دوستان بپسندن و لذت ببرند🙏
عالی داداش
بعد از مدت ها یک داستان خوب که قطعا ارزش خواندن داشت. چند ایراد کوچک هم به چشم من خورد. یک جا هم از نظر منطق روایت میتوانست بهتر بشود.دوست عزیز نویسنده داستان های شما و معدودی دیگر از نویسندگان دنیای اروتیک فارسی را میپسندم و تحسین میکنم.یک پیشنهاد دارم هرچند میدانم که میتواند چقدر برای شما زحمت آفرین باشد.نوشتن یک داستان بلند مثلا در 30 قسمت. شبیه به مجموعه بدون مرز.دوست دارم نوشته های شما رو در چنین قالبی هم ببینم. اما اول کامل بنویسید بعد منتشر کنید تا دچار گذشت زمان بدون پشتوانه نشود.این پیشنهاد را به دوستانی دیگر هم می خواهم بدهم.قلمت ماناو مهمتر از آن سلامت و آرامش شماممنونم.
به نظرتون کسی که اصرار رو نه یک بار بلکه دو سه بار مینویسه اسرار و ارضا رو مینویسه ارزا ، میتونه دانشجویه معماری یا هر رشته دیگه ای باشه!؟
دمت گرم خوشم اومد
خوب بود