خاطرات گردشگری

نکته: عکسا رو از اینترنت برداشتم برای سکسی تر شدن داستان و شخصیت‌ها واقعی نیستن.

داشتن امیال همجنسگرایانه تو فرهنگ ما می‌تونه خیلی چالش برانگیز باشه. به خاطر دید منفی جامعه به این موضوع، همیشه ارتباط برقرار کردن خیلی ریسکیه و احتمال آبروریزی هست. با اینکه از نوجوونی همیشه شهوت شدیدی تو وجودم بوده و هست ولی خروج از دایره امنم برام استرس زاس و معمولا ازش منصرف میشم. به خاطر همین به ورزش و طبیعت گردی رو اوردم. کمکم می‌کنه شهوتم رو کنترل کنم و فشار کمتری تحمل کنم.

الان پا به سی سالگی گذاشتم و همیشه برنامه میریزم برای گردشگری، کوهنوردی، دوچرخه سواری، سفر و از این قبیل تفریحات. اسمم ایمانه و به لطف این عادت های سالم هیکل خوش فرم و عضله ای دارم و معمولا دخترا روم کراش می‌زنن. اما چه فایده که جنس مخالف هیچ جذابیتی برام نداره. ولی انقدر میل باطنیم به همجنسام شدیده که همیشه بار فانتزی های جنسیم رو شونه هام سنگینی می‌کنه.

اما تو یکی از همین سفرهای گردشگری غیر قابل ترین اتفاقات ممکن برام افتاد و تونستم این میل و فانتزی های سرکوب شده رو به رویایی ترین شکل ممکن تجربه کنم. این بار رفته بودم یکی از جنگل های رشت و وقتی هوا رو به تاریکی رفت تصمیم گرفتم برم مسافرخونه و برای شب یه اتاق کرایه کنم. مهماندار می‌گفت: متاسفانه ظرفیتمون واسه امشب تکمیله

پسر خوشگل، شیک پوش و کم سن و سالی بود. وقتی کارمندا صداش میکردن متوجه شدم که اسمش شروینه و به قیافش نمی‌خورد که بیشتر از بیست سال سن داشته باشه.

جواب دادم: ولی من مسافرم. هیچ جایی رو ندارم شب بمونم.

شروین گفت: متوجهم ولی ظرفیت تکمیله کاری از دستم بر نمیاد.

آهی از سر بیچارگی کشیدم و پرسیدم: هیچ پیشنهادی برام ندارین؟ نمیتونم که تو خیابون بمونم…

شروین به فکر فرو رفت تا اینکه آقایی با صدای پر ابهتش گفت: شاید بتونم کمکی کنم.

به طرف صدا برگشتم و محافظ مسافرخونه رو دیدم که لباس رسمی به تن با جذبه و کاریزمای مردونش بهم نزدیک شد و ادامه داد: من یه کلبه ی کوچیک این نزدیکی دارم. تنها زندگی میکنم. اگه جایی نداری میتونی امشبو پیشم بمونی.

محو جذابیتش بودم و لحظه ای توان حرف زدنمو از دست دادم. وقتی بالاخره عزممو جزم کردم شروین گفت: ایده ی خوبیه آقا پیمان.

پس اسمش پیمان بود و با وجود این همه جذابیت بهش میخوره کمه کم ده سال ازم بزرگتر باشه. تارهای تک و توک سفید بین ریش پرپشت و موهای مرتبش دلمو برد و رویای خوابیدن تو بغلش به فانتزیام اضافه شد.

لحظه ای طول کشید تا موقعیت رو ارزیابی کنم. این آقای با کمالات بهم پیشنهاد داد شب خونش بمونم؟! تنها هم زندگی میکرد؟؟!!
آدرنالینم رفت بالا و لحظه ای ضربان و گردش خون تو رگ های کیرمو حس کردم. آرامشم رو حفظ کردم و گفتم: به من لطف دارین. اما راضی نیستم به دردسر بندازمتون.

پیمان دستشو زد به شونم و با لحن دوستانه گفت: چه دردسری؟ نمیشه که آواره بمونی. تا من میرم واسه امروز مرخصی بگیرم وسایلتو جمع کن بریم.

نفهمیدم چی شد اما به خودم اومدم دیدم لحظاتی بعد هم قدم با پیمان به سمت کلبش راهی شدیم. می‌گفت: چند دقیقه بیشتر راه نیست. نیازی نیست با ماشین بریم.

با خوشرویی گفتم: داداش شرمندم کردی.

نگاهی بهم انداخت و گفت: دشمنت شرمنده.

طبیعت بکر دورمون رو فرا گرفته بود و پیمان به سمت ورودی حیاط بزرگی راهنماییم کرد. به جای دیوار دور حیاط مثل مزرعه با چوب حصار کشیده بودن تا مرغ ها و اردک ها فرار نکنن. داخل حیاط یه گوشه خونه ی بزرگی به چشم میخورد و طرف دیگر دو کلبه نزدیک به هم. پیمان به خونه اشاره کرد و گفت: اون خونه ی پدریمه. یکی از این کلبه ها هم خودم توش زندگی میکنم. اون یکی رو یه آقایی اجاره کرده.

همه طرف به لطف درخت های میوه و علف و گیاه سبز شده بود. وقتی به کلبه نزدیک می‌شدیم در کلبه ی دیگر باز شد و مرد جوان و خوش بر و رویی با سینه ی برهنه اومد بیرون. یه شلوارک کتان با جوراب سفید پاش بود اما بالا تنش لخت بود. وقتی نگاهش به پیمان افتاد دست تکون داد و گفت: به داش پیمان.

پیمان لبخند ملایمی زد گفت: چه خبر امیر جان.

امیر صندل پاش کرد و وقتی به پیمان نزدیک میشد گفت: اتفاقا کارت داشتم.

چشم و ابرو مشکی بود و سینه های برجستش تحریک آمیز می‌نمود.

رو به روی پیمان ایستاد و ادامه داد: داره آخر ماه میشه. خواستم بگم این ماه هم می‌خوام کلبه رو تمدید کنم.

پیمان: حالا به موقعش حرف می‌زنیم.

و ما رو به هم معرفی کرد: ایشون آقا ایمان امشب مهمونمه.

با هم دست دادیم و مرام و مشتی بودن از خود نشون دادیم. امیر وقتی برگشت بره گفت: خیلی خب پس بمونه برای بعد.

و رفت تو کلبش و درو بست. پیمان منو به داخل راهنمایی کرد. کلبه ی کوچیک ولی دنج و تر تمیزی بود. مبلمان راحتی، یه شومینه، آشپزخونه ی چوبی و یه اتاق کوچیک داشت و با طبیعت اطراف که از پشت پنجره های بزرگ به چشم میخورد جو مثبت و دلنشینی تداعی میکرد. پیمان به کاناپه اشاره کرد گفت: خونه خودته داداش راحت باش.

نشستم رو کاناپه و آهی از سر آسودگی کشیدم: مزاحمت شدم داش پیمان. خیلی آقایی

پیمان رفت تو آشپزخونه و درحالی که چایی آماده می‌کرد خندش گرفت. بعد پذیرایی کردن کم کم یخمون پیش هم آب شد و مثل دو تا رفیق با هم راحت بودیم. من رو کاناپه لم دادم و پیمان هم رو مبل سه نفره ی رو به روم ولو شد. هنوز لباس های رسمی کارش تنش بود.

منم بر خلاف پیمان تیپ خودمونی تر زده بودم. شلوار جین و تیشرت ساده تنم بود اما راحت نبودم و دلم میخواست لباسامو دربیارم ولی هنوز به اون مرحله از صمیمیت نرسیده بودیم. تنها وجه اشتراکمون این بود که هر دو جوراب مشکی پامون بود.

اون لحظات داشت برام طاقت فرسا میشد چون پیمان با اون جذبه و دلربایی رو به روم دراز کشیده بود و چون لباس پارچه ای تنش بود به شدت جذب بدنش شده بود و تمام برآمدگی های بدنش نمایان بود. نوک سینه هاش که به پیراهنش چسبیده بود و شلوارش طوری جذب بدنش شده بود که رد خایه و تخماش و خط کونش رو به روم خودنمایی میکرد. خیلی تلاش می‌کردم ضایع نباشم اما از گوشه چشم همش دید میزدمش. خوشبختانه سرش تو گوشی بود و حواسش به من نبود. هر از گاهی طبق غریزه ی مردونش با یه دست سعی می‌کرد کیرشو از فشار شورت و شلوار خلاص کنه. یا بعضی وقتا تخماشو میخاروند.

دیگه داشتم داغ میکردم. کیرم آروم آروم شروع به بیدار شدن کرد و فشارشو به زیپ شلوارم حس کردم. برای اینکه آبروریزی نشه بلند شدم و گفتم: داداش من میتونم برم یه دوش بگیرم؟

پیمان تایید کرد: حموم تو اتاقه. همه چی هست ولی چیزی نیاز داشتی صدام کن.

رفتم تو اتاق و پشت در نیمه باز لباسامو در آوردم. شورتمو کشیدم جلو تا کیرمو چک کنم. واقعا داشت سیخ میشد و به موقع موقعیتو کنترل کردم.

وقتی رفتم زیر آب گرم استرس و هیجانم کمی فرو کشید و حالم سرجاش اومد. بالاخره کیرم داشت می‌خوابید. دقایقی بعد آب رو قطع کردم و حوله دورم کشیدم اومدم بیرون. از لای در دیدم که پیمان همچنان دراز کشیده و استراحت می‌کنه. شروع به خشک کردن بدنم کردم و چشمم به کشوی نیمه باز پیمان افتاد که ازش لنگه جورابی آویزون بود. رفتم سمت کشو و آروم بازش کردم و با ردیف لباس زیر و شورت و جوراب های پیمان رو به رو شدم. انگار هر کاری میکردم جلوی شهوتمو بگیرم دنیا ضد من بود. یکی از شورت ها توجهمو جلب کرد چون جای لکه ی شیره ی اسپرم رو بخشی که کیر قرار میگیره به چشمم خورد. سعادت چشیدن شیره ی پیمان، غیر مستقیم نصیبم شده بود و منم ازش استفاده کردم و شروع به لیس زدن شورت و بو کردن جوراباش کردم‌. بین شورتها چشمم به لباس زیر فانتزی خورد و قند تو دلم آب شد. این فقط یه معنی میده. پس پیمان هم مثل خودم آدم اهل دلیه. ولی اینکه اون هم تمایلات همجنسگرایانه داره یا نه تو هاله ای از ابهام بود.

وقتی بهش فکر میکردم امکانش بالا بود چون با این سن و سال هنوز مجرد بود و تنها زندگی میکرد. کدوم مرد بالغی دلش زن نمیخواد؟ مکه اینکه همجنسگرا باشه. پس احتمالش بود. با این حال باید احتیاط میکردم. شورت ها رو مثل اول سرجاش قرار دادم و چمدونم رو باز کردم لباس بپوشم. یه فکری به ذهنم رسید. شاید اگه جاذبه های جنسی رو غیر مستقیم به پیمان نشون میدادم با واکنشش می‌تونستم بفهمم تمایل داره یا نه. تصمیم گرفتم به جای لباس خونگی فقط لباس زیر تنم کنم. یه شورت جذب سفید که خط کون و مکان خایمو به نمایش میذاشت. یه رکابی سفید با جوراب های سفید ساق بلند که با هم ست باشن. مام و اسپری ملایم هم زدم تا خوش بو باشم و موها و ریشمو مرتب کردم. طبق نقشه ای که کشیده بودم میخواستم بگم همه لباس خونگی هایی که برای سفر آوردم روز های قبل کثیف شدن و بندازمشون لباسشویی. اون وقت چون لباسی نداشتم تن کنم میتونم با لباس زیر بگردم و جاذبه ی جنسی رو به رخش بکشم. درو باز کردم و در حالی که دستام پر از لباس چرک بود گفتم: داش پیمان من لباسام کثیفن. میتونم از رخت شوییت استفاده کنم؟

پیمان بلند شد و لباسا رو از دستم گرفت گفت: آره خودم ترتیبشونو میدم.

و رفت تو آشپزخونه. با لباس زیر بالا سرش ایستادم و رطوبت تنم لباس زیرامو کمی خیس کرده بود و چون شورتم سفید بود تن نما شده بود. پیمان نگاهی به بدنم انداخت و گفت: میخوای برات لباس بیارم؟

گفتم: به اندازه کافی به دردسر انداختمت.

پیمان با خونسردی گفت: من جای پدرتم پس راحت باش اگه میخوای بدون لباس بگردی

و تمرکز نگاهشو رو پایین تنم حس کردم. خندم گرفت گفتم: من راحتم. شما با این لباسا به نظر راحت نیستین.

پیمان ماشین لباسشویی رو راه انداخت و بلند شد گفت: داشتم به همین فکر میکردم.

و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد. دقایقی بعد دوباره رو مبل ها لم داده‌. من رکابیم هم در اوردم که راحت باشم. پیمان هم شلوارشو در آورد و پیرهنش کاملا باز بود.

هر دو سرمون تو گوشی بود و تظاهر میکردیم وضعیت عادی و فضای مردونس. اما کشش و میل هر دومون به هم رو حس میکردم. وقتی از گوشه ی چشم تن هم دیگه رو دید می‌زدیم هم من متوجه نگاه پیمان میشدم هم او. پیمان ازم پرسید: شام چی میخوری درست کنم؟

به خشتکش خیره شده بودم و دلم میخواست بگم برای شام کیر گندت با سس اسپرم مخصوصش رو می‌خوام. همین که خواستم جواب بدم زنگ در به صدا دراومد. هردو از تعجب نگاهی به هم انداختیم. پیمان پا شد رفت پشت در و بیرون رو چک کرد. با آسودگی بهم گفت: رفیقمه. راحت باش خودمونیه.

و درو باز کرد و با استقبال گفت: بهه بابک جان. بالاخره یه سری به رفیقت زدی.

از صدای بابک می‌تونستم تشخیص بدم که مثل پیمان مرد بالغ و جا افتاده ای هست. خندش گرفته بود می‌گفت: چت شده؟ هیچ وقت اینجوری تحویل نمی‌گیری.

پیمان جواب داد: مهمون دارم. کارم داشتی؟

بابک: مهمون؟ خیر باشه. دیگه بدون من صفا میکنی؟

و اومد داخل و تا نگاهمون به هم افتاد بلند شدم و دستمو بردم جلو سلام کردم. کت شلوار ساده تنش بود و یقه اش بیش از اندازه عادی باز بود و پوست سینش نمایان بود.

بابک بهم دست داد و خطاب به پیمان گفت: چه پارتنر جدیدت سکسی هم هست.

صورتم قرمز شد و پیمان با خنده های نامنظم تلاش کرد اوضاع رو عادی جلوه بده و گفت: پارتنرم؟ نه داری اشتباه برداشت میکنی

بابک با اعتماد به نفس گفت: آره حق با توئه. به خاطر همین فقط یه شورت تنتونه؟ تنها هم که هستین. حتما قبل اینکه سر برسم داشتین واسه هم می‌خوردین.

نمی‌دونستم چه واکنشی نشون بدم و سر جام نشستم و پیمان به بحثش با بابک ادامه داد: ای جاکش. از دست توی منحرف. آقا جان میگم ایمان مهمونمه. خودمون که تنهاییم فضا مردونس واسه همین گفتم راحت باشیم لباسا رو کندیم.

بابک به افکار خودش پایبند بود: این همه سال منو تو با هم خوابیدیم. حالا بدون من میری عشق و حال با غریبه ها

پیمان با شنیدن این حرف زد تو پیشونی خودش و با تأسف سر تکون داد. بابک چون فکر میکرد من پارتنر جدید پیمانم داشت تموم راز های پیمان رو لو میداد. پس حدسم درست بود و پیمان هم واقعا گی بود. حالا هم که فهمیدم بابک پارتنر واقعیش بوده و چند ساله با هم سکس میکنن. به زور جلو خندمو گرفتم وقتی پیمان عرق شرم می‌ریخت و با عصبانیت به بابک توپید: مرتیکه داری آبرومو می‌بری. چقدر بهت بگم که…

پریدم وسط حرفش و با صدای بلند گفتم: نیازی نیست خجالت بکشی…

یهو همه توجه ها به سمت من چرخید. پیمان و بابک بهم خیره شده بودن وقتی گفتم: نیازی نیست خجالت بکشی… چون من خودم هم گی ام.

پیمان بابک از روی تعجب نگاهی به هم انداختن و ادامه دادم: اتفاقا خیلی آدم اهل دلی هم هستم.

و دست کشیدم رو شورتم و رد کیرمو به رخشون کشیدم.

بابک سوت کشید و گفت: اوو لالا

تو اوج حشریت گفتم: ولی آقا بابک نیازی نیست دلخور باشی. تا الان هیچ اتفاقی بین منو پیمان رخ نداده. البته اعتراف میکنم که قایمکی به کشوی لباس زیرای پارتنرت سر زدم و چندتا شو لیس زدم.

پیمان انگار ضربانش هی می‌رفت بالا و بالاتر. بابک گفت: جووون بابا. دلخوری چیه. من خودم عاشق خراب بازیم.

و کتش رو درآورد پرت کرد رو مبل. کمربندشو باز کرد و شلوارش افتاد پایین. با لباس زیر و جوراب به پا پیرهنش هم درآورد و رو مبل بین من و پیمان نشست و پاهاشو باز کرد.

هر سه رو یکی از مبل ها ولو شده بودیم و منو بابک داشتیم خودمونو میمالیدیم اما پیمان هنوز تو شوک بود. نفس عمیقی کشید و با لحن شهوت آمیز بهم گفت: داداش منم اعتراف میکنم وقتی بهت پیشنهاد دادم شب خونم بمونی به خاطر این بود که شانس همچین موقعیتی واسم پیش بیاد.

حالا هر سه پاهامونو باز کرده بودیم داشتیم جلوی هم کیرامونو از رو شورت میمالیدیم. راحت تکیه دادم و با رضایت خاطر گفتم: خیلی هم عالی. پس قراره امشب حسابی حال کنیم.

پیمان چشماشو ریز کرد گفت: ولی با اینکه گی ای. اما فکر نکنم خیلی از ما پیرمردهای ریشو خوشت بیاد. حس میکنم امثال شروین رو بیشتر بپسندی درسته؟

شروین هم جوان خوش بر و رویی بود و تو مسافرخونه نظرمو جلب کرده بود. اما روم نمیشد بگم خود پیمان و بابک چقدر بیشتر تایپم هستن. پیمان ادامه داد: اگه دلت کون شروینو میخواد فقط لب تر کن. راحت برات جورش میکنم.

بابک با کنجکاوی پرسید: چطوری؟

پیمان اعتراف کرد: شروین هم جوون اهل دلیه. یه بار مسافرخونه خلوت بود پرنده پر نمی‌زد ما هم بیکار بودیم با هم وقت میگذروندیم. همش شوخی های جنسی میکرد. معلوم بود دلش میخواد. منم بردمش انباری یه دل سیر کردمش. واسش ساک میزدم عشق میکرد‌.

بابک کوبید به شونه ی پیمان و گفت: ای خوارتو گاییدم. چقدر تو بدون من صفا کردی.

بلند شدم رفتم بین بابک و پیمان نشستم گفتم: با این همه نعمت چه نیازی به شروین داریم؟

و واسه اولین بار دستامو گذاشتم رو کیراشون. زیر شورت داشتن جون میگرفتن و آماده استفاده میشدن. وقتی با هر دستم کیر یکیشونو میمالیدم اونا هم دو نفری شروع به مالیدن کیر من و انگشت کردنم کردن. هر سه هنوز شورت پامون بود ولی سیخ شدن کیرامون انقدر به شورتا فشار آورد که هر سه پریدن بیرون و چشممون به رازی که لای پاهامون بود و هر روز زیر شلوار پنهان شون می کردیم باز شد.

پیمان خم شد رو بدنم و کیرمو با دستش گرفت شروع به زبون زدن کرد. آروم و ملایم کارشو شروع کرد و با لیس زدن سر کیرم شروع کرد. همزمان که پیمان برام ساک میزد بابک هم بلند شد بالای سرم و کیرشو مالید به صورتم. منم از خدا خواسته شروع به بو کشیدن و لیس زدن کردم.

انقدر ادامه دادیم که کیرامون حسابی آب دهنی و لزج شدن. بعد منو بابک به کیر پیمان سرویس دادیم. خیلی ذوق داشتم برای تست طعم کیر و تخمای پیمان حالا با همراهی بابک به خواستم رسیدم. انگار داشتم خوشمزه ترین آبنبات دنیا رو لیس میزدم و با بابک سرش دعوا داشتیم. هر کدوم تیکه ی بزرگتری از آبنبات رو میخواستیم. پیمان غرق لذت صدای آه کشیدنش بالا رفت. واسه آخرین لقمه کیر پیمانو تا ته کردم تو حلقم و چند ثانیه در حالت خفگی فقط رو بافت گوشتالو و طعمش تمرکز کردم. بعد از دهنم کشیدمش بیرون و آب دهنم از تمام سطح کیر پیمان سرازیر شد رو زمین. چشم تو چشم پیمان شدم وقتی پیمان صورتمو به سمت بالا گرفت و خم شد ازم لب گرفت. یه تف تو دهنم انداخت و گفت: اووف چه خوب کارتو بلدی. بیا می‌خوام خودم سوراختو باز کنم. بلندم کرد و انداخت رو یه مبل دیگه. برگشتم و کونمو به سمتش گرفتم. پیمان انگشتشو زد به دهنش و تفیش کرد بعد همون انگشت رو کشید رو سوراخم. خم شد و چند تا تف آبدار انداخت و بیشتر انگشت کرد تا سوراخم تحریک شه. چند بار با کف دستش کوبوند به باسنم و پوستش قرمز شد. وقتی زبون زدن رو شروع کرد آهم از شدت لذت در رفت. بابک هم کنارم نشسته بود و با کیرش بازی میکرد. زبون پیمان رو حس میکردم که میرفت تو سوراخم و درمیومد و خط کونم تفی میشد. تو همون حال که پیمان سوراخمو باز میکرد از پنجره بیرونو نگاه کردم. کلبه رو به رویی برقاش روشن بود و پرده هاش باز بود. می‌تونستم امیرو دید بزنم. اوه وایسا بینم! داشتم امیر رو تو کلبش می‌دیدم که لخت شده بود و خود ارضایی میکرد. از تلویزیون فیلم پورن پخش میشد و داشت حال میکرد. از اون فاصله هم مشخص بود کیر بزرگ و خوردنی داره.

خطاب به پیمان و بابک گفتم: اوففف آقایون نگاه کنین چی شکار کردم.

هر دو از پنجره بیرونو دید زدن و با اون صحنه رو به رو شدن. سه نفری نگاهی به هم انداختیم و شرارت افکارمون تو نگاه و لبخند هامون مشخص شد. بابک گفت: چه خوب میشه به جمعمون ملحق شه

من گفتم: می‌خوایین برم صداش کنم؟

پیمان زیر لب سوت کشید و گفت: فکر بهتری دارم.

و پنجره رو باز کرد و سنگ کوچکی از گلدون برداشت و پرت کرد به سمت پنجره ی امیر. صدای تق برخورد توجه امیر رو جلب کرد و بلند شد اومد سمت پنجره ببینه چه خبره. و با سه مرد سکسی و لخت مواجه شد که تو کلبه ی رو به روش از پشت پنجره کیراشونو به رخ میکشیدن. امیر یه لحظه برق از کلش پرید و بعد دهنش آب افتاد. پیمان با زبان اشاره بهش چراغ سبز داد تا بهمون ملحق شه. امیر آب دهنشو قورت داد و از خدا خواسته همونجوری لخت از کلبه بیرون زد و دوید به طرف ما. پیمان درو باز کرد و امیر اول کیرش که بیست و سه سانت از خودش جلوتر بود وارد شد و بعد خودش. پیمان کوبوند به باسن امیر و گفت: جوون چشممون به کیر و کون امیر آقا هم باز شد.

چهار نفری ایستاده از هم لب گرفتیم و آروم آروم رو زمین نشستیم و شروع به لیس زدن کیر، کون، سوراخ، تخم ها، خایه، لب، زیر بغل، سینه و جوراب های هم کردیم. منو امیر مثل هم جوراب سفید به پا داشتیم. پیمان هنوز همون جوراب های مشکی از سر کارش تا الان پاش بود. جوراب های بابک هم خاکستری بود. من عاشق بوی شبیه آب نمک که از جورابای آقایون بلند میشد بودم و پای هر سه نفرو لیس زدم و کردم تو دهنم. کیر هر کدوم طعم خاص خودشو داشت. زیر بغل هرکی عطر مخصوص خودش رو داشت. از هیچ کدوم سیر نمی‌شدم و تموم شهوت سرکوب شده در این چند سال رو اون شب وحشیانه خالی کردم.

اون شب یه دل سیر هر خراب بازی و فانتزی جنسی که داشتمو تجربه کردم. بعد از حدود یه ساعت لذت بردن از تن یکدیگر و در اختیار هم بودن شروع به ارضا شدن کردیم. هرکدوممون به لحظه ی مورد انتظار ارگاسم نزدیک می شد دور کیرش جمع می‌شدیم و اسپرم حاصل رو بین خودمون تقسیم می کردیم و میمکیدیم. اولین نفر بابک به ارگاسم رسید. منو پیمان و امیر زیر کیرش بارون اسپرم رو تجربه کردیم. بعد امیر موقع گاییدن پیمان ارضا شد و آبش ریخت تو سوراخ پیمان. وقتی کیرشو در آورد منو بابک به آبشار اسپرم که از سوراخ پیمان سرازیر بود حمله ور شدیم و تمامش رو با مک زدن استخراج کردیم. بعد من وقتی بابک رو از دهن می گاییدم ارضا شدم و آب کیرم از لب و لوچش سرازیر شد. امیر و پیمان از دهن اسپرمی بابک لب گرفتن و آخر سر نوبت به پیمان رسید که ارگاسمش از همه آبدار تر بود. اسپرم مثل آتش فشان از کیرش فوران میکرد می‌ریخت رو سر و صورت و زمین و در و دیوار اطراف. حتی یکی از پنجره ها هم از لکه ی آب کیرش در امان نموند. اگه یه لیوان زیر کیرش می‌گرفتم می‌تونستیم آب کیر پیمان رو سر بکشیم انقدر که زیاد بود و با فریاد آه و اوه خونه رو گذاشته بود رو سرش. همگی حسابی حالمون جا اومد و از انرژی ای که مصرف کرده بودیم نفسمون بند اومده بود. بعد ارگاسم احساس سبکی بهمون دست داد و تو بغل هم خوابمون گرفت. اون سفر یکی از بهترین تجربه هام بود و تو گردشگری های بعدیم هم از این قبیل اتفاقات برام رخ داد. حتی ماجراهای سکسی تر. این اولین قسمت از خاطرات گردشگری من بود و اگه از داستان استقبال بشه ماجرای سفر های بعدیم هم می‌نویسم و قسمت های جدید به خاطرات گردشگری اضافه میکنم. کامنت یادتون نره.

حرف آخر: این داستان ها و فیلم های پورن برای تخلیه شهوت نوشته و ساخته میشن اما تجربه سکس تو دنیای واقعی مثل این داستانا و فیلما نیست و باید با رعایت بهداشت و نکات دیگه از طرف همه افراد شرکت کننده تو رابطه جنسی برقرار بشه. مثلا خالی بودن معده و دوش مقعدی اصولی برای سکس واجبه و قبل سکس باید از پاک بودن دو طرف از اچ پی وی اطمینان حاصل کرد. خلاصه که اینا همه داستانن و تو دنیای واقعی نمیشه همینجوری الکی تجربشون کرد وگرنه عواقب بدی مثل بیماری های خطرناک و غیرقابل درمان به همراه داره. تو پورن های رسمی این موارد رو رعایت میکنن به خاطر همین انقد سکس تمیزی دارن و مشکلی واسه پورن استار ها پیش نمیاد. پس مراقب خودتون باشین و هیچ وقت اتفاقی با هر کسی رابطه برقرار نکنین. میوه رو هم قبل مصرف باید خوب شست 😉

نوشته: Onlymen

بازدید 15,464

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “خاطرات گردشگری”

  1. =کیر کلفت را فلکت رایگان ندادکون داده‌ای به هرکه، که کیرش کلفت بود!!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید