زندگیمون قبلش عادی بود. سکسمون منظم بود، هفتهای دو سه بار. من از پشت میخوابیدم بغلش، دستمو میکشیدم رو سینههاش، نوکشونو میمالیدم تا سفت بشن، بعد کیرمو میکردم توش و تلمبه میزدم. زهرا آه میکشید و میگفت: “علی… آرومتر.” اما من میدونستم دوست داره. واژنش همیشه خیس بود، تنگ و داغ. اما من بیشتر میخواستم. میخواستم ببینم یکی دیگه، مثل رضا، دوست قدیمیم، با اون باشه. رضا، مردی که ۱۸ سانت کیرش همه زنارو دیوونه میکنه.
یه شب تو کافه قدیمی، مخفیانه بهش گفتم: “رضا، میخوام ترتیب زهرا رو بدی.”
رضا چاییشو گذاشت پایین، ابروشو بالا برد: “چی گفتی علی؟ جدی داری میگی؟ زهرا خجالتیه، شوهرشم دوستمه، این کارا نمیکنم.”
من خندیدم: “رضا، من کاکولدم. از این کار لذت میبرم. تو فقط باید بری جلو، من همه چی رو هماهنگ میکنم. زهرا هیچی نمیفهمه.”
رضا سرشو تکون داد: “نه داداش، این کار کثیفه. اگه زهرا بفهمه چی؟ اگه خراب بشه؟”
من نزدیکتر شدم: “خراب نمیشه. من ازتون دور میمونم راحت کارتون بکنین، تو فقط لاس بزن، کمکم پیش برو. من خودم میخوام ببینم. تو که همیشه میگفتی زهرا نازه، حالا فرصتته.”
رضا یه لحظه نگاه کرد به سقف، بعد خندید: “علی تو دیوونهای، یه دیوونه حشری. ولی باشه، هر چی تو بگی.”
اولین موقعیت، یه مهمونی کوچیک تو خونهمون بود. من رضا رو دعوت کردم. زهرا تو آشپزخونه بود، با شومیز سفید و شلوار جین تنگش. وقتی رضا اومد، چشماش برق زد. من گفتم: “زهرا، بیا سلام کن.” زهرا اومد، گونههاش سرخ شد. رضا گفت: “زهرا جان، چقدر خوشگل شدی. علی خوشبخته.” زهرا خندید و گفت: “مرسی رضا.” من عمداً بلند شدم و گفتم: “من برم سیگار بکشم تو بالکن.” رفتم، اما از پشت شیشه در نگاه کردم. رضا نزدیک زهرا نشست و گفت: “زهرا، تو که همیشه اینقدر خجالتی نبودی؟ بیا یه کم حرف بزنیم.” دستشو گذاشت رو شونهش. زهرا عقب کشید، اما رضا گفت: “نگران نباش، علی رفته.” زهرا گفت: “رضا، چی میگی؟ مستی؟… من شوهر دارم… “زهرا صدا زد : “علیییییی…“اما من دیدم که وقتش نیست، به دروغ هندزفری از تو کشوی کمد تو بالکن درآورده بودم گذاشته بودم گوشم سیر نگاه می کردم رضا چطور زل زده به زهرا… دیدم زهرا کشیده ای رضا را زد.رضا متوجه اشتباهش شد گفت: ببخشید، دست خودم نبود. منظوری نداشتم.” زهرا هم آدمیه دل رحم سریع گفت : خواهش می کنم… الان میرم واستون گل بابونه میذارم مستیتون بپره.پنج دقیقه بعد وقتی برگشتم، همه چیز عادی بود، اما من تو دلم داشتم میترکیدم از هیجان.
دفعه دوم، تو پارک بود. من گفتم: “بریم پیکنیک، رضا هم بیاد.” زهرا گفت: “چرا رضا؟” این اولین بار بود. زهرا مشکوک شده بود. من گفتم: “دوستمه دیگه، تنهایی خوش نمیگذره.” تو پارک، من گفتم: “من برم آب بخرم.” رفتم پشت درخت قایم شدم. رضا کنار زهرا نشست و گفت: “زهرا، تو چقدر نازی. علی قدرتو میدونه؟” زهرا گفت: “آره، علی خوبه.” رضا دستشو گرفت و گفت: “پس علی اومد، نشونم بده .” زهرا خندید: “اینجا؟” خودشو اومد جا به جا کنه رونش خورد به رون رضا، رضا هم رونش گرفت دستش. زهرا گفت: “رضا، نه!” اما انگار خوشش اومده تکون نخورد، رضا با خنده گفت: ” پس علی کو، کجا موند اگه نیاد مجبور میشم جای اون روی من امتحان کنیا…” زهرا خندید: ” رضا هم تو شیطونیااااا!..” ده دقیقه گذشته بود دیدم الانه بیان دنبالم، از پشت درخت بدون اینکه ببینن رفتم سمت دکه، سه تا آب معدنی خریدم با سه تا ویتامین سی و دو تا بیسکوییت کرمدار. زهرا گفت: “علی، رضا خیلی شوخ طبعه.” خندیدم گفتم : ” حالا کجاشو دیدی”، اما تو دلم میگفتم: “این شوخ طبعیش آخرش ترتیبت و میده دختر”
سومین بار، تو خونه عمهم بود. مهمونی خانوادگی. من رضا رو آوردم. زهرا گفت: “باز رضا؟ علی، چی تو سرته؟” من گفتم: “بابا طفلک کار پیش اومده واسش، نصف روزی پیش ما میمونه…ما اومدیم سر بزنیم عمه حالا که اومده، تنهاش بذاریم تو خونه؟ بذار اونم بیاد.” دوازده بود که رضا اومد همونجا تو آلاچیق تو حیاط گفتم رضا شانست گرفته، عمه بیوه م خودش تنهاست، گوشهاش سنگینه کلی میتونی حالش ببری؛ الانم از این شربت مخصوص که خودم درست کردم میگم واست بیاره زهرا. بخوری ترتیبش بدی. رضا گفت؛ اینجا؛ مگه دیوونه ای؟ گفتم: “با همون نقش مستی برو تو کارش، من بگم شربتت بیاره.” صدا زدم زهرا با سینی شربت مخصوص اومد، وقتی اومد جابجا کرده بودیم ما روی پله ها نشسته بودیم؛ خم شد به من تعارف کنه کون خوش فرم زهرا چشم رضا را گرفت.منم عمدا کشش دادم تا رضا حسابی دید بزنه زنم و به رضا داد؛ آقا رضا بفرما و خواست بره که گفتم بمون رضا را ببری تو اتاق خواب بالا کلیدش از عمه بگیر، کمی گردگیری کنی اونجا رضا بخوابه ” زهرا چادرش درست کرد: وااا چرا خودت نمی بریش؟ زشته من زن شوهردار با مرد غریبه تو یک اتاق باشم.“گفتم: رضا که مثل داداش کوچیکته، منم میخوام برم بیرون کار دارم. تا برم برگردم تو طبقه بالا درست کن واسش، ببرش نشونش بده که بخوابه.” رضا هم گفت: “آره آجی، خجالت نکش…!” من رفتم دستشویی و وقتی اومدم زهرا رفته بود طبقه بالا، منم اشاره کردم به رضا؛ برو ناهارت بخور ما تو دیر اومدی خوردیم؛ ساندویچ الویه تو یخچاله نونها هم سرمیزن با نوشابه…خوردی به من تک بزن بیام.
من هم کار نداشتم الکی الکی رفتم تو کوچه ول گردی کردم ۱۲ و نیم یک دخترها را دم خونه شون دید می زدم و تو اینستا ول می چرخیدم . نیم ساعت نگذشت رضا زنگ زد گفت ناهار خوردم دارم میرم سروقتش. عمه ت چیکار کنم؟
گفتم عمه م خوابیده، ظهرها می خوابه که هیچ، تازه با قرص خوابی که بهش دادم حالا حالاها خوابه.
“پس زود بیا”
بیست دقیقه بعد خونه بودم، از عمد دیر رفتم که مشغول شده باشن. از روی پله ها که رفتم بالا، صدایی به گوش نمی اومد. حالا چرا گفتم برن طبقه بالا، داستان داشت.
طبقه بالا که سالی به سالی کسی اونجا نمیره. اینو شوهر عمه م واسه پسرش ساخته بود دو خوابه آشپزخانه و یک هال که پسر عموم و زنش برن توش. اما شرایط کاری مجبورش کرد برن تهران. اونا رفته بودن بالا. در باز بود صدای ماچ و موچ به گوشم اومد.خدای من چی میدیدم رضا زهرا را تکیه داده بود به دیوار هال، زهرا رفته بود بغل رضا، مثل دو تا عاشق دیوانه داشتن از هم لب می گرفتن.
چی شده بود که زهرا راضی شده لب بده، به خودم تف و لعنت فرستادم که چرا دیر اومدم تو این فکرها بودم که شنیدم رضا گفت: “زهرا، تو رسما منو دیوونه کردی… باید همین جا زن من بشی” زهرا گفت: ” نکن رضا، نکن، علی میاد میفهمه بد میشه واست…” رضا گفت: “نگران علی نباش، کار داره اصلا شاید تا عصر نیاد.وقت داریم بیا زن خودم کنمت” زهرا گفت؛ ” دیگه پررو نشو… یالا ببوس، برم کلی کار دارم ” رضا بوسید لبشو… زهرا هم چه محکم می بوسیدش، من از لای در می دیدم و حال می کردم. رضا دست گذاشت شکم زهرا، سینه هاش می گرفت دستش می مالید و لبهاش می بوسید، زهرا هم محکم تر جوابش می داد. کار به جایی رسید که رضا دست برد پایین تا ببره داخل شلوار زهرا کصش بماله اما زهرا یهویی به خودش اومد خودشو از رضا جدا کرد. خاطرات روزهای اول نامزدیمون یادم اومد که زهرا روش نمی شد و خودش جدا می کرد. با این تفاسیر دیگه امکان نداشت بذاره رضا ادامه بده فهمیدم بسشونه،در و باز کردم جمع و جور کردن. دیدم رضا نشسته روی کاناپه، زهرا گفت؛ “عه علی اومدی… دیدم صورت زهرا سرخ شده بود؛ موهاش به هم ریخته شونیزش چروک شده بود. گفتم؛ آره عزیزم،… رضا گفت کارت انجام شد؟، گفتم؛ آره؛ زهرا دست گذاشت پیشونیش گفت: “علی، سرم درد میکنه؛ میشه تو شام درست کنی” زهرا رفت طبقه پایین بخوابه، رضا موند، ما هم خوابیدیم.بیدار که شدیم عمه بیدار شده بود ساعت ۵ و نیم بود، گفت عمه مهمون داریم نگفتی؟ خلاصه رضا معرفی کردم و عمه خواست شام بپزه، بهش گفتم خودم درست می کنم، بشین پای تلویزیون آی فیلم ببین منم برم شام درست کنم.رضا هم نشست پیش عمه با هم فیلم میدیدن یک ساعت بعد ساعت ۷ کوکو آماده شده بود من اشتها نداشتم؛ رضا خورد رفت؛ ما هم آخر شب برگشتیم.اون شب تو تخت، منو زهرا سکسمون وحشیتر از همیشه بود و من میدونستم به خاطر رضاست. معلوم بود زهرا ته دلش خوشش اومده از دستمالی شدنش توسط یک مرد غریبه، هر چند عذاب وجدان هم داشت و این تداخل احساسات باعث شده بود زهرا هورنی تر بشه. دیگه کار من شده بود در موقعیت های کوچیک مختلف تنهاشون بزارم، از دور می پاییدم که یه وقت رضا اذیتش نکنه. رضا هم شعورش می رسید که زهرا شوهر داره و نباید باهاش سکس کنه، فقط اجازه داره ببوستش. اما متاسفانه شهوت آدم و حریص تر میکنه منم به خاطر کاکولد بودنم؛ وسوسه می شدم که بذارم رضا با زهرا بخوابه و این نیازمند برنامه ریزی درست بود. خوشبختانه گویا زهرا هر بار رضا دستمالیش می کرد قطره قطره کوه یخش می ریخت؛ منم آدم صبور. این دستمالی ها در طول شش ماه پراکنده اتفاق می افتاد اما به صورت منظم؛ هر بار هم در حضور من که زهرا خوف نکنه.همیشه از دور بودو رضا هم مثل من حریص تر می شد. اینجور هم نبود که زهرا هر بار پذیرای رضا جونش باشه، به این راحتی ها نبود.
واسه این در شربتهایی که درست می کردم، در لیوان زهرا از قطره اسپانیش فلای می ریختم و از اونجایی که میدونستم زهرا همیشه لیوانی میخوره که من دستش بدم شک نمی کردم اشتباه کنم. البته میگن کار از محکم کاری عیب نمی کنه واسه این شربت زهرا را با نعناع تزیین می کردم که دوست داره. یه شب که رضا اومد، زهرا حموم بود و منم تو آشپزخونه مشغول درست کردن شیر سینک ظرفشویی.زهرا از حموم اومد بیرون، حوله دورش بود و موهاش خیس، حوله را از چاک سینه باز گذاشته به خیال اینکه من تو اتاق خوابم نگو رضا دراز کشیده بوده رو تخت؛ سرش تو پورن هاب از قضا اتاق تاریک بوده، زهرا میاد لیوان شربت
رضا که رو میز بوده کمی میخوره بقیش حوله باز میکنه همونجا تو راهرو میریزه داخل کس و کونش. حوله را می بنده میاد داخل تو تاریکی گوشی از رضا می گیره پرت میکنه یه گوشه ای. رضا میگه “داشتم فیلم فیس سیتینگ می دیدم، انگار دعام شنیده شد، خدا از بهشت یه حوری فرستاد لخت و عور نشست رو دهنم به من گفت “همه بدنم بخور عشقم، همش واسه توئه ” منم کفر نعمت نکردم و حسابی از سوراخ هاش شربت بهشتی نوشیدم، اون بیشتر روی لب های من فشار می داد و منم زبونم با جون و دل داخل کس و کونش می کردم؛ زبون می زدم و اون حال میکرد.” زهرا جیغ می زد و من با شنیدن جیغش فهمیدم رضا داره باهاش حال میکنه. بدو بدو رفتم تو اتاق خواب، تماشا را از دست ندم. رسیدم صدای زهرا میومد که : آآآآآآآآآآآآییییییی علیییییییییی، … آره بخووووور بخور عشقم، … بخور حسابی … کاش رضا کس کش اینجا بود، اونم کمکت میداد…” اتاق تاریک بود ولی نه کامل؛ نور ماه اتاق و روشن کرده بود چشمات که عادت کنه می تونی ببینی چی میگذره.
خوب که نگاه کردم، دیدم زهرا لرزید، رضا سرش کشید بیرون به زهرا اسپنک زد. کمی بعد زهرا رفت تو حموم کص و کونش بشوره، چراغ روشن کردم گفتم رضا بیا.رضا افتاده بود به التماس، به خدا من تقصیر نداشتم، خودش اومد…
یک کشیده زدمش… رضا ترسیده بود؛ گفت؛ چرا می زنی عقده ای، من که معذرت خواستم. گفتم من عقده ای ام کثافت؟ احمق …من خودم گفتم بیای پس این ببخشید میبخشیدها چیه،… حالا هم بیا شیر درست کن کلی کار داریم” رضا فهمید من بدم نیومده. کمی بعد زهرا صدام زد گفت بیا موهامو سشوار بکش، منم رفتم گفتم رضا اومده سریع بپوش بریم.گفت: واااا جدی نگفتم…” گفتم چیو؛ منتظر نموندم جواب بده سشوار کشیدم و رفتم تو هال …اونشب تموم شد و من و رضا همه کار کردیم زهرا نفهمه رضا باهاش خوابیده… مدتی از این قضیه گذشت و دیگه می دیدم رضا امادگیش داره. سر کار بودیم، بیسیم زدم بیاد. اومد سلام داد، من بهش گفتم: “دیگه نوبت نقشه نهاییه. مشروب با اسپانیش فلای.” رضا گفت: “باشه علی، اما باید زهرا هم راضی باشه” گفتم ” نگران این چیزها نباش.یه شب که آماده بود میگم بیای” ادامه دادم؛ “فکر کن تا الان نامزد بودین، دیگه می خوام بشه زن خودت، زنم بشه زن تو … هنوز هم میگم، حواست باشه زیاده روی نکنیا”
شب موعود خیلی طول نکشید، پنج روز بعد پنجشنبه شب همان هفته رضا اومد خونهمون با بطری ودکا. تا اومد لب از زهرا گرفت؛ “ودکا آوردم اصل روسه، امشب سه تایی مست کنیم.” منم گفت؛ جونمی جون، زهرا تو هم باید بخوری.” زهرا گفت: “مشروب؟ علی، من نمیخورم.” من گفتم: “فقط یه کم، می خوام خوش بگذرونیم…” رضا قطره ریخت تو بطری بدون اینکه زهرا ببینه. من گفتم: “من برم زنگ بزنم به دوستم.” رفتم اتاق دیگه، لای در باز گذاشتم.
رضا شات اول رو ریخت. گفت: “زهرا، به سلامتی.” زهرا خورد، رضا هم. گونههاش سرخ شد. گفت: “چه گرمه.” رضا گفت: “طبیعیه.” پرتقال قاچ کرد و داد به زهرا. زهرا خورد، آبش ریخت رو لبش. رضا گفت: “بذار پاک کنم.” لیس زد لبشو. زهرا خندید: “رضا!”
شات دوم. زهرا حالا راحتتر بود. گفت: “خوشمزهست.” رضا دوباره پرتقال داد. زهرا گفت: “رضا، تو همیشه اینقدر مهربونی؟” رضا گفت: “فقط با تو.” زهرا گفت: “تو با این همه وجنات موندم زن نداری؟” رضا گفت: “کی گفته، زن ندارم. یک دختر می شناسم خوشگله؛ کی میدونه شاید زنم شد” زهرا گفت: “عه، چه عالی. دوست داری مشخصاتش بده برم واست خواستگاری.” رضا عکسش نشون داد گفت: “به نظرت زن من میشه؟، تو جاش بودی قبول می کردی زن من بشی؟” زهرا: “ای شیطون، این که منم …پروفایل اینستامه” رضا گفت: “جوابم ندادی؛ امشب زن من میشی؟” زهرا: “بله، بله، بله”
شات سوم ریخت و رضا قاچ پرتقال داد، اما عمداً ریخت رو شومیز سفید زهرا. زهرا گفت: “وای، کثیف شد!” رضا گفت: “اشکالی نداره.” رفت پارچ آب پرتقال آورد و خالی کرد رو شومیز و شلوارش. زهرا کامل خیس شد، شومیز شفاف شد، سینههاش معلوم. زهرا گفت: “رضا، نکن دیوونه!”
رضا گفت: “بذار پاکش کنم.” از رو شومیز شروع کرد سینه هاش و لیس زدن. زهرا آه کشید. رضا دکمههای شومیز رو باز کرد، سینههای گرد زهرارو دید. نوکشون سفت شده بود. گفت: “زهرا، چقدر زیبایی.” مکید نوکشون و. زهرا گفت: “رضا… نه… علی…” اما دستشو گذاشت رو سر رضا.
رضا شلوار زهرارو پایین کشید. شرتش خیس بود. درآورد، واژن صورتی زهرارو دید. گفت: “زهرا، چقدر خیسی.” زهرا گفت: “از مشروبه.” رضا زبونشو گذاشت رو کصش، لیس زد. زهرا ناله کرد: “آه… رضا…”
رضا شروع کرد خوردن. اول گردن زهرارو لیس زد، گاز گرفت آروم. زهرا گفت: “رضا علی نیاد… اما خوب بذار ببینه… تو که شوهر جدیدمی.” بعد سینهها، یکی یکی مکید، نوکها رو چرخوند با زبون. زهرا پاهاشو باز کرد. رضا پایینتر رفت، نافشو لیس زد، زبونش دورش چرخوند. زهرا خندید: “نکن قلقلکم میشه!”
بعد انگشتهای پای زهرارو گرفت، یکی یکی مکید. زهرا گفت: “رضا، کثیفه!” رضا گفت: “نه، خوشمزهان.”
رضا شلوارشو درآورد. کیر ۱۸ سانتیش سفت بود. زهرا گفت: “وای، بزرگه!” رضا گفت: “جون میده واسه لاپایی.” زهرارو نشوند رو کاناپه، کیرشو گذاشت بین پاهاش، مالید رو واژنش. زهرا گفت: “آی… داغه.” رضا گفت؛ “اینکه اولشه.” رضا با لبخندی شیطنتآمیز، کیر سفت و داغش رو بیشتر فشار داد بین رانهای نرم و گرم زهرا. پاهاش رو کمی بازتر کرد تا کیرش دقیقاً روی لبهای واژنش بلغزه، بدون اینکه وارد بشه. زهرا نفسش تند شده بود، دستاش رو گذاشت رو شونههای رضا و ناله کرد: “آه… رضا، داری دیوونم میکنی… …”
رضا آروم شروع کرد به حرکت دادن باسنش، کیرش رو عقب جلو میکشید روی شیار خیس و داغ زهرا. هر بار که سر کیرش به کصش میخورد، زهرا جیغ کوچیکی میکشید و بدنش میلرزید. “جون میده، مگه نه؟” رضا این گفت و دستش رو برد زیر کون زهرا، بلندش کرد تا فشار بیشتر بشه. کیرش حالا خیس آب شده بود از آب زهرا، و هر حرکتش صدای چسبناک و هیجانانگیزی میداد.
رضا زهرا را گذاشت روی تخت گفت: “آروم باش.” انگشتشو خیس کرد، گذاشت دم سوراخ کون زهرا. زهرا گفت: “نه رضا، درد داره.” رضا گفت: “دردش تو سرم” فشار داد، سر کیر ۱۸ سانتیش رو چسبوند، فشار داد تا کلهش کرد تو سوراخ داغ زهرا.
زهرا فریاد زد: «آی… کیرت داره پارهم میکنه…» رضا تا ته کوبید، با تمام وجود با تخمهاش. زهرا جیغ می زد و رضا وحشی تر تلمبه می زد. آبش و با فشار خالی کرد روی کون زهرا، زهرای شیطون هم باسنش قر داد و رضا اسپنک زد. کمی که نفسشون جا اومد؛ زهرا گفت: “رضا، چیه شما مردها فقط پشت دوست دارین پس جلو واسه چی گذاشتن؟؛ زهرا کیر رضا گرفت دستش؛ خودشو لوس کرد:” نذار کصم طفلک بی نصیب بمونه.” زهرا رو به پشت خوابوند، پاهاش رو تا شونههاش بالا برد، کس قرمز و خیسش مثل گل باز شد.
سر کیرش رو مالید رو لبهای کسش، آب زهرا رو کلهش کشید و یهو تا ته کوبید، زهرا فریاد زد: «آی… کیرت داره کصمو میسوزونه!»
رضا باسنش رو محکم گرفت، تند تلمبه زد، کیر ۱۸ سانتیش تو عمق کسش میرفت و میاومد، صدای خیس و چسبناک پر شد اتاق.
زهرا دستش رو برد رو کسش، کلیتش رو مالید: «محکمتر… میخوام پاره شم…» بدنش لرزید، آب کسش ریخت رو تخمهای رضا.
رضا سرعتش رو بیشتر کرد، کیرش تو کس تنگش پالس میزد، عرق از بدنش میچکید رو سینههای زهرا.
زهرا ناخنهاش رو تو کمرش فرو کرد، جیغ کشید: «داره میاد… پر کن کصمو…»
رضا غرش کرد، تخمهاش سفت شد، کیرش نبض زد و آب غلیظ و داغش ریخت تو اعماق کس زهرا.
اسپرم اضافی از کسش سرریز شد، ریخت رو رانهاش، هر دو نفسزنان هم و بغل کردن.کیر رضا داشت نبض میزد، زهرا لبخند زد: «حالا کس طفلکم سیر شد…»
حالا که سال ۱۴۰۴ه و دارم از پنجره آپارتمانمون تو تهران بیرونو نگاه میکنم، باد خنک پاییزی میپیچه تو صورتم و منو میبره به دو سال پیش، سال ۱۴۰۲. اون سالی که همه چیز عوض شد. نه با یه انفجار یا یه اتفاق بزرگ، بلکه با یه نگاه دزدکی که من از لای در دیدم. من علیام، ۳۸ ساله، و زهرا زنمه، ۳۲ ساله، یه زن خجالتی که هنوزم وقتی تو خیابون راه میره، سرش پایینه و لبخندشو پنهون میکنه. اما اون سال، من تصمیم گرفتم یه چیزیو عوض کنم. نه به خاطر عشق یا حسادت، بلکه چون کاکولدم. آره، من از این لذت میبرم که یکی دیگه با زنم باشه، اما زهرا نباید بفهمه. مخفیانه، مثل یه بازی خطرناک.
زندگیمون قبلش عادی بود. سکسمون منظم بود، هفتهای دو سه بار. من از پشت میخوابیدم بغلش، دستمو میکشیدم رو سینههاش، نوکشونو میمالیدم تا سفت بشن، بعد کیرمو میکردم توش و تلمبه میزدم. زهرا آه میکشید و میگفت: “علی… آرومتر.” اما من میدونستم دوست داره. واژنش همیشه خیس بود، تنگ و داغ. اما من بیشتر میخواستم. میخواستم ببینم یکی دیگه، مثل رضا، دوست قدیمیم، با اون باشه. رضا، مردی که ۱۸ سانت کیرش همه زنارو دیوونه میکنه.
یه شب تو کافه قدیمی، مخفیانه بهش گفتم: “رضا، میخوام ترتیب زهرا رو بدی.”
رضا چاییشو گذاشت پایین، ابروشو بالا برد: “چی گفتی علی؟ جدی داری میگی؟ زهرا خجالتیه، شوهرشم دوستمه، این کارا نمیکنم.”
من خندیدم: “رضا، من کاکولدم. از این کار لذت میبرم. تو فقط باید بری جلو، من همه چی رو هماهنگ میکنم. زهرا هیچی نمیفهمه.”
رضا سرشو تکون داد: “نه داداش، این کار کثیفه. اگه زهرا بفهمه چی؟ اگه خراب بشه؟”
من نزدیکتر شدم: “خراب نمیشه. من ازتون دور میمونم راحت کارتون بکنین، تو فقط لاس بزن، کمکم پیش برو. من خودم میخوام ببینم. تو که همیشه میگفتی زهرا نازه، حالا فرصتته.”
رضا یه لحظه نگاه کرد به سقف، بعد خندید: “علی تو دیوونهای، یه دیوونه حشری. ولی باشه، هر چی تو بگی.”
اولین موقعیت، یه مهمونی کوچیک تو خونهمون بود. من رضا رو دعوت کردم. زهرا تو آشپزخونه بود، با شومیز سفید و شلوار جین تنگش. وقتی رضا اومد، چشماش برق زد. من گفتم: “زهرا، بیا سلام کن.” زهرا اومد، گونههاش سرخ شد. رضا گفت: “زهرا جان، چقدر خوشگل شدی. علی خوشبخته.” زهرا خندید و گفت: “مرسی رضا.” من عمداً بلند شدم و گفتم: “من برم سیگار بکشم تو بالکن.” رفتم، اما از پشت شیشه در نگاه کردم. رضا نزدیک زهرا نشست و گفت: “زهرا، تو که همیشه اینقدر خجالتی نبودی؟ بیا یه کم حرف بزنیم.” دستشو گذاشت رو شونهش. زهرا عقب کشید، اما رضا گفت: “نگران نباش، علی رفته.” زهرا گفت: “رضا، چی میگی؟ مستی؟… من شوهر دارم… “زهرا صدا زد : “علیییییی…“اما من دیدم که وقتش نیست، به دروغ هندزفری از تو کشوی کمد تو بالکن درآورده بودم گذاشته بودم گوشم سیر نگاه می کردم رضا چطور زل زده به زهرا… دیدم زهرا کشیده ای رضا را زد.رضا متوجه اشتباهش شد گفت: ببخشید، دست خودم نبود. منظوری نداشتم.” زهرا هم آدمیه دل رحم سریع گفت : خواهش می کنم… الان میرم واستون گل بابونه میذارم مستیتون بپره.پنج دقیقه بعد وقتی برگشتم، همه چیز عادی بود، اما من تو دلم داشتم میترکیدم از هیجان.
دفعه دوم، تو پارک بود. من گفتم: “بریم پیکنیک، رضا هم بیاد.” زهرا گفت: “چرا رضا؟” این اولین بار بود. زهرا مشکوک شده بود. من گفتم: “دوستمه دیگه، تنهایی خوش نمیگذره.” تو پارک، من گفتم: “من برم آب بخرم.” رفتم پشت درخت قایم شدم. رضا کنار زهرا نشست و گفت: “زهرا، تو چقدر نازی. علی قدرتو میدونه؟” زهرا گفت: “آره، علی خوبه.” رضا دستشو گرفت و گفت: “پس علی اومد، نشونم بده .” زهرا خندید: “اینجا؟” خودشو اومد جا به جا کنه رونش خورد به رون رضا، رضا هم رونش گرفت دستش. زهرا گفت: “رضا، نه!” اما انگار خوشش اومده تکون نخورد، رضا با خنده گفت: ” پس علی کو، کجا موند اگه نیاد مجبور میشم جای اون روی من امتحان کنیا…” زهرا خندید: ” رضا هم تو شیطونیااااا!..” ده دقیقه گذشته بود دیدم الانه بیان دنبالم، از پشت درخت بدون اینکه ببینن رفتم سمت دکه، سه تا آب معدنی خریدم با سه تا ویتامین سی و دو تا بیسکویت کرمدار. زهرا گفت: “علی، رضا خیلی شوخ طبعه.” خندیدم گفتم : ” حالا کجاشو دیدی”، اما تو دلم میگفتم: “این شوخ طبعیش آخرش ترتیبشو میده دختر”
سومین بار، تو خونه عمهم بود. مهمونی خانوادگی. من رضا رو آوردم. زهرا گفت: “باز رضا؟ علی، چی تو سرته؟” من گفتم: “بابا طفلک کار پیش اومده واسش، نصف روزی پیش ما می مونه…ما اومدیم سر بزنیم عمه حالا که اومده، تنهاش بذاریم تو خونه؟ بذار اونم بیاد.” دوازده بود که رضا اومد همونجا تو آلاچیق تو حیاط گفتم رضا شانست گرفته، عمه بیوه م خودش تنهاست، گوشهاش سنگینه کلی می تونی حالش ببری؛ الانم از این شربت مخصوص که خودم درست کردم میگم واست بیاره زهرا. بخوری ترتیبش بدی. رضا گفت؛ اینجا؛ مگه دیوونه ای؟ گفتم: “با همون نقش مستی برو تو کارش، من بگم شربتت بیاره.” صدا زدم زهرا با سینی شربت مخصوص اومد، وقتی اومد جابجا کرده بودیم ما روی پله ها نشسته بودیم؛ خم شد به من تعارف کنه کون خوش فرم زهرا چشم رضا را گرفت.منم عمدا کشش دادم تا رضا حسابی دید بزنه زنم و به رضا داد؛ آقا رضا بفرما و خواست بره که گفتم بمون رضا را ببری تو اتاق خواب بالا کلیدش از عمه بگیر، کمی گرد گیری کنی اونجا رضا بخوابه ” زهرا چادرش درست کرد: وااا چرا خودت نمی بریش؟ زشته من زن شوهردار با مرد غریبه تو یک اتاق باشم.“گفتم: رضا که مثل داداش کوچیکته، منم می خوام برم بیرون کار دارم. تا برم برگردم تو طبقه بالا درست کن واسش، ببرش نشونش بده که بخوابه.” رضا هم گفت: “آره آجی، خجالت نکش…!” من رفتم دستشویی و وقتی اومدم زهرا رفته بود طبقه بالا، منم اشاره کردم به رضا؛ برو ناهارتو بخور ما تو دیر اومدی خوردیم؛ ساندویچ الویه تو یخچاله نونها هم سرمیزن با نوشابه…خوردی به من تک بزن بیام.
من هم کار نداشتم الکی الکی رفتم تو کوچه ول گردی کردم ۱۲ و نیم یک دخترها را دم خونه شون دید می زدم و تو اینستا ول می چرخیدم . نیم ساعت نگذشت رضا زنگ زد گفت ناهار خوردم دارم میرم سروقتش. عمه ت چیکار کنم؟
گفتم عمه م خوابیده، ظهرها میخوابه که هیچ، تازه با قرص خوابی که بهش دادم حالا حالاها خوابه.
“پس زود بیا”
بیست دقیقه بعد خونه بودم، از عمد دیر رفتم که مشغول شده باشن. از روی پله ها که رفتم بالا، صدایی به گوش نمی اومد. حالا چرا گفتم برن طبقه بالا، داستان داشت.
طبقه بالا که سالی به سالی کسی اونجا نمیره. اینو شوهر عمه م واسه پسرش ساخته بود دو خوابه آشپزخانه و یک هال که پسرعمم و زنش برن توش. اما شرایط کاری مجبورش کرد برن تهران. اونا رفته بودن بالا. در باز بود صدای ماچ و موچ به گوشم اومد.خدای من چی می دیدم رضا زهرا را تکیه داده بود به دیوار هال، زهرا رفته بود بغل رضا، مثل دو تا عاشق دیوانه داشتن از هم لب می گرفتن.
چی شده بود که زهرا راضی شده لب بده، به خودم تف و لعنت فرستادم که چرا دیر اومدم تو این فکرها بودم که شنیدم رضا گفت: “زهرا، تو رسما منو دیوونه کردی… باید همین جا زن من بشی” زهرا گفت: ” نکن رضا، نکن، علی میاد میفهمه بد میشه واست…” رضا گفت: “نگران علی نباش، کار داره اصلا شاید تا عصر نیاد.وقت داریم بیا زن خودم کنمت” زهرا گفت؛ ” دیگه پررو نشو… یالا ببوس، برم کلی کار دارم ” رضا بوسید لبشو… زهرا هم چه محکم می بوسیدش، من از لای در می دیدم و حال می کردم. رضا دست گذاشت شکم زهرا، سینه هاش می گرفت دستش می مالید و لبهاش می بوسید، زهرا هم محکم تر جوابش می داد. کار به جایی رسید که رضا دست برد پایین تا ببره داخل شلوار زهرا کصش بماله اما زهرا یهویی به خودش اومد خودشو از رضا جدا کرد. خاطرات روزهای اول نامزدیمون یادم اومد که زهرا روش نمی شد و خودش جدا می کرد. با این تفاسیر دیگه امکان نداشت بذاره رضا ادامه بده فهمیدم بسشونه،در و باز کردم جمع و جور کردن. دیدم رضا نشسته روی کاناپه، زهرا گفت؛ “عه علی اومدی… دیدم صورت زهرا سرخ شده بود؛ موهاش به هم ریخته شونیزش چروک شده بود. گفتم؛ آره عزیزم،… رضا گفت کارت انجام شد؟، گفتم؛ آره؛ زهرا دست گذاشت پیشونیش گفت: “علی، سرم درد میکنه؛ میشه تو شام درست کنی” زهرا رفت طبقه پایین بخوابه، رضا موند، ما هم خوابیدیم.بیدار که شدیم عمه بیدار شده بود ساعت ۵ و نیم بود، گفت عمه مهمون داریم نگفتی؟ خلاصه رضا معرفی کردم و عمه خواست شام بپزه، بهش گفتم خودم درست میکنم، بشین پای تلویزیون آی فیلم ببین منم برم شام درست کنم.رضا هم نشست پیش عمه با هم فیلم میدیدن یک ساعت بعد ساعت ۷ کوکو آماده شده بود من اشتها نداشتم؛ رضا خورد رفت؛ ما هم آخر شب برگشتیم.اون شب تو تخت، منو زهرا سکسمون وحشیتر از همیشه بود و من میدونستم به خاطر رضاست. معلوم بود زهرا ته دلش خوشش اومده از دستمالی شدنش توسط یک مرد غریبه، هر چند عذاب وجدان هم داشت و این تداخل احساسات باعث شده بود زهرا هورنی تر بشه. دیگه کار من شده بود در موقعیت های کوچیک مختلف تنهاشون بذارم، از دور می پاییدم که یه وقت رضا اذیتش نکنه. رضا هم شعورش می رسید که زهرا شوهر داره و نباید باهاش سکس کنه، فقط اجازه داره ببوستش. اما متاسفانه شهوت آدم و حریص تر می کنه منم به خاطر کاکولد بودنم؛ وسوسه می شدم که بذارم رضا با زهرا بخوابه و این نیازمند برنامه ریزی درست بود. خوشبختانه گویا زهرا هر بار رضا دستمالیش می کرد قطره قطره کوه یخش می ریخت؛ منم آدم صبور. این دستمالی ها در طول شش ماه پراکنده اتفاق می افتاد اما به صورت منظم؛ هر بار هم در حضور من که زهرا خوف نکنه.همیشه از دور بودو رضا هم مثل من حریص تر می شد. اینجور هم نبود که زهرا هر بار پذیرای رضا جونش باشه، به این راحتی ها نبود.
واسه این در شربتهایی که درست می کردم، در لیوان زهرا از قطره اسپانیش فلای می ریختم و از اونجایی که می دونستم زهرا همیشه لیوانی می خوره که من دستش بدم شک نمی کردم اشتباه کنم. البته میگن کار از محکم کاری عیب نمی کنه واسه این شربت زهرا را با نعناع تزیین می کردم که دوست داره. یه شب رضا تازه اومد خونه. این بار به خواست زهرا، رضا را دعوت کردم بیاد! زهرا تو حموم بود.
من عمداً چراغ راهرو و اتاق خواب رو خاموش کردم.
رفتم تو آشپزخونه شربت درست کنم.
تو لیوان زهرا، ۳ قطره اسپانیش فلای ریختم، با نعنا تزیین کردم. (که دوست داره)
رضا قبلاً تو ماشین ۵۰ میلیگرم ویاگرا خورده بود — کیرش سفت و آماده.
به رضا گفتم:
«برو دراز بکش رو تخت، گوشی تو دستت باشه. زهرا فکر میکنه تو نیستی.»
رفتم دم در حموم:
«زهرا جان، رضا زنگ زد، کار واسش پیش اومده، نمیاد.»
زهرا گفت: «آه باشه، حیف شد.»
زهرا از حموم اومد بیرون، حوله دورش بود، موهاش خیس.
فکر کرد رضا نیومده، من تو اتاق خوابم.
لیوان شربتشو برداشت، یه نفس خورد.
اسپانیش فلای کار خودشو کرد — گونههاش سرخ شد، نفسش تند شد، دستش رفت زیر حوله، آروم کسشو مالید.
رفت تو اتاق، تاریک مطلق بود.
دید یه نفر رو تخت دراز کشیده (رضا)، فکر کرد منم.
گوشی رضا رو گرفت، پرت کرد یه گوشه.
حولهشو کامل باز کرد، لخت شد، نشست رو صورتش، گفت:
«عشقم… دلم برات تنگ شده بود… بخورم…»
رضا بعداً واسم گفت:
«داشتم از تو پورن فیلم فیسسیتینگ میدیدم، انگار دعام شنیده شد. خدا از بهشت یه حوری فرستاد لخت و عور نشست رو دهنم، گفت: “همه بدنم بخور عشقم، همش واسه توئه.” منم کفر نعمت نکردم، حسابی از سوراخهاش شربت بهشتی نوشیدم. اون بیشتر فشار میداد، منم زبونمو با جون و دل تو کس و کونش میکردم.»
زهرا جیغ میکشید:
«آآآآآآآآآآآآییییییی علیییییییییی… آره بخوووور بخور عشقم… بخور حسابی… کاش رضا کسکش اینجا بود، اونم کمکت میداد…»
من با شنیدن جیغش بدو بدو رفتم تو اتاق، لای در نگاه کردم.
اتاق تاریک بود، ولی نور ماه روشن میکرد.
دیدم زهرا لرزید، رضا سرشو کشید بیرون، اسپنک زد.
زهرا رفت حموم کص و کونش بشوره، من چراغ روشن کردم:
«رضا، بیا.»
رضا افتاده بود به التماس: «به خدا تقصیر من نبود، خودش اومد…»
یه کشیده زدمش. ترسید: «چرا میزنی عقدهای؟»
گفتم: «من عقدهایام کثافت؟ احمق! من خودم گفتم بیای! پس این ببخشید می بخشیدها چیه، حالا بیا بریم یه شات بزنیم، کلی کار داریم.» رضا فهمید بدم نیومده.
زهرا اومد بیرون، موهاشو سشوار میکشید.
من رفتم پیشش، گفتم: «رضا اومده، سریع بپوش بریم.»
زهرا گفت: «وااا جدی؟ مگه نگفتی نمیاد؟»
گفتم: «من گفتم؟» — منتظر جواب نموندم، رفتم تو هال.
اون شب تموم شد. من و رضا همه کار کردیم زهرا نفهمه رضا باهاش خوابیده…
ولی من میدونستم. و این تازه شروع نقشه نهایی بود.مدتی از این قضیه گذشت و دیگه می دیدم رضا امادگیش داره. سر کار بودیم، صداش زدم بیاد. اومد سلام داد، من بهش گفتم: “دیگه نوبت نقشه نهاییه…” رضا گفت: “باشه علی، اما باید زهرا هم راضی باشه” گفتم ” نگران این چیزها نباش.یه شب که آماده بود میگم بیای” ادامه دادم؛ “فکر کن تا الان نامزد بودین، دیگه می خوام زهرا بشه زن خودت، زنم بشه زن تو …، حواست باشه زیاده روی نکنیا”
شب موعود خیلی طول نکشید، پنج روز بعد پنجشنبه شب همان هفته رضا اومد خونهمون با بطری ودکا. تا اومد لب از زهرا گرفت؛ “ودکا آوردم اصل روسه، امشب سه تایی مست کنیم.” منم گفت؛ جونمی جون، زهرا تو هم باید بخوری.” زهرا گفت: “مشروب؟ علی، من نمیخورم.” من گفتم: “فقط یه کم، می خوام خوش بگذرونیم…” رضا قطره ریخت تو بطری بدون اینکه زهرا ببینه. من گفتم: “من برم زنگ بزنم به دوستم.” رفتم اتاق دیگه، لای در باز گذاشتم.
رضا شات اول رو ریخت. گفت: “زهرا، به سلامتی.” زهرا خورد، رضا هم. گونههاش سرخ شد. گفت: “چه گرمه.” رضا گفت: “طبیعیه.” پرتقال قاچ کرد و داد به زهرا. زهرا خورد، آبش ریخت رو لبش. رضا گفت: “بذار پاک کنم.” لیس زد لبشو. زهرا خندید: “رضا!”
شات دوم. زهرا حالا راحتتر بود. گفت: “خوشمزهست.” رضا دوباره پرتقال داد. زهرا گفت: “رضا، تو همیشه اینقدر مهربونی؟” رضا گفت: “فقط با تو.” زهرا گفت: “تو با این همه وجنات موندم زن نداری؟” رضا گفت: “کی گفته، زن ندارم. یک دختر می شناسم خوشگله؛ کی میدونه شاید زنم شد” زهرا گفت: “عه، چه عالی. دوست داری مشخصاتش بده برم واست خواستگاری.” رضا عکسش نشون داد گفت: “به نظرت زن من میشه؟، تو جاش بودی قبول می کردی زن من بشی؟” زهرا: “ای شیطون، این که منم …پروفایل اینستامه” رضا گفت: “جوابم ندادی؛ امشب زن من میشی؟” زهرا: “بله، بله، بله”
شات سوم ریخت و رضا قاچ پرتقال داد، اما عمداً ریخت رو شومیز سفید زهرا. زهرا گفت: “وای، کثیف شد!” رضا گفت: “اشکالی نداره.” رفت پارچ آب پرتقال آورد و خالی کرد رو شومیز و شلوارش. زهرا کامل خیس شد، شومیز شفاف شد، سینههاش معلوم. زهرا گفت: “رضا، نکن دیوونه!”
رضا گفت: “بذار پاکش کنم.” از رو شومیز شروع کرد سینه هاش و لیس زدن. زهرا آه کشید. رضا دکمههای شومیز رو باز کرد، سینههای گرد زهرارو دید. نوکشون سفت شده بود. گفت: “زهرا، چقدر زیبایی.” مکید نوکشون و. زهرا گفت: “رضا… نه… علی…” اما دستشو گذاشت رو سر رضا.
رضا شلوار زهرارو پایین کشید. شرتش خیس بود. درآورد، واژن صورتی زهرارو دید. گفت: “زهرا، چقدر خیسی.” زهرا گفت: “از مشروبه.” رضا زبونشو گذاشت رو کصش، لیس زد. زهرا ناله کرد: “آه… رضا…”
رضا شروع کرد خوردن. اول گردن زهرارو لیس زد، گاز گرفت آروم. زهرا گفت: “رضا علی نیاد… اما خوب بذار ببینه… تو که شوهر جدیدمی.” بعد سینهها، یکی یکی مکید، نوکها رو چرخوند با زبون. زهرا پاهاشو باز کرد. رضا پایینتر رفت، نافشو لیس زد، زبونش دورش چرخوند. زهرا خندید: “نکن قلقلکم میشه!”
بعد انگشتهای پای زهرارو گرفت، یکی یکی مکید. زهرا گفت: “رضا، کثیفه!” رضا گفت: “نه، خوشمزهان.”
رضا شلوارشو درآورد. کیر ۱۸ سانتیش سفت بود. زهرا گفت: “وای، بزرگه!” رضا گفت: “جون میده واسه لاپایی.” زهرارو نشوند رو کاناپه، کیرشو گذاشت بین پاهاش، مالید رو واژنش. زهرا گفت: “آی… داغه.” رضا گفت؛ “اینکه اولشه.” رضا با لبخندی شیطنتآمیز، کیر سفت و داغش رو بیشتر فشار داد بین رانهای نرم و گرم زهرا. پاهاش رو کمی بازتر کرد تا کیرش دقیقاً روی لبهای واژنش بلغزه، بدون اینکه وارد بشه. زهرا نفسش تند شده بود، دستاش رو گذاشت رو شونههای رضا و ناله کرد: “آه… رضا، داری دیوونم میکنی… …”
رضا آروم شروع کرد به حرکت دادن باسنش، کیرش رو عقب جلو میکشید روی شیار خیس و داغ زهرا. هر بار که سر کیرش به کصش میخورد، زهرا جیغ کوچیکی میکشید و بدنش میلرزید. “جون میده، مگه نه؟” رضا این گفت و دستش رو برد زیر کون زهرا، بلندش کرد تا فشار بیشتر بشه. کیرش حالا خیس آب شده بود از آب زهرا، و هر حرکتش صدای چسبناک و هیجانانگیزی میداد.
رضا زهرا را گذاشت روی تخت گفت: “آروم باش.” انگشتشو خیس کرد، گذاشت دم سوراخ کون زهرا. زهرا گفت: “نه رضا، درد داره.” رضا گفت: “دردش تو سرم” فشار داد، سر کیر ۱۸ سانتیش رو چسبوند، فشار داد تا کلهش کرد تو سوراخ داغ زهرا.
زهرا فریاد زد: «آی… کیرت داره پارهم میکنه…» رضا تا ته کوبید، با تمام وجود با تخمهاش. زهرا جیغ می زد و رضا وحشی تر تلمبه می زد. آبشو با فشار خالی کرد روی کون زهرا، زهرای شیطون هم باسنش قر داد و رضا اسپنک زد. کمی که نفسشون جا اومد؛ زهرا گفت: “رضا، چیه شما مردها فقط پشت دوست دارین پس جلو واسه چی گذاشتن؟؛ زهرا کیر رضا گرفت دستش؛ خودشو لوس کرد:” نذار کصم طفلک بی نصیب بمونه.” زهرا رو به پشت خوابوند، پاهاش رو تا شونههاش بالا برد، کس قرمز و خیسش مثل گل باز شد.
سر کیرش رو مالید رو لبهای کسش، آب زهرا رو کلهش کشید و یهو تا ته کوبید، زهرا فریاد زد: «آی… کیرت داره کصمو میسوزونه!»
رضا باسنش رو محکم گرفت، تند تلمبه زد، کیر ۱۸ سانتیش تو عمق کسش میرفت و میاومد، صدای خیس و چسبناک پر شد اتاق.
زهرا دستش رو برد رو کسش، مالیدش: «محکمتر… میخوام پاره شم…» بدنش لرزید، آب کسش ریخت رو تخمهای رضا.
رضا سرعتش رو بیشتر کرد، کیرش تو کسش ضربان میزد، عرق از بدنش میچکید رو سینههای زهرا.
زهرا ناخنهاش رو تو کمرش فرو کرد، جیغ کشید: «داره میاد… پر کن کصمو…»
رضا غرش کرد، تخمهاش سفت شد، کیرش نبض زد و آب غلیظ و داغش ریخت تو اعماق کس زهرا.
اسپرم اضافی از کسش سرریز شد، ریخت رو رانهاش، هر دو نفسزنان هم و بغل کردن.کیر رضا داشت نبض میزد، زهرا لبخند زد: «حالا کص طفلکم سیر شد…» واقعا این تغییر فاز زهرا در طول این مدت با رضا واسم عجیب بود. دیگه وقتش بود؛ در را که باز کردم، بوی عرق و اسپرم هنوز تو هوا معلق بود. زهرا روی تخت دراز کشیده بود، پاهاش باز، کسش قرمز و پُر از آب رضا. رضا کنارش نشسته بود، کیرش هنوز نیمهسفت، روی رانش میدرخشید. هر دو سرشونو چرخوندن سمت من. یه لحظه سکوت شد، مثل وقتی که تو فیلمهای جنایی اسلحه رو میذارن رو شقیقه.
زهرا اول حرف زد، صداش لرزید:
«علی… تو… کی اومدی؟»
من لبخند زدم، آروم رفتم جلو. کتوشلوارم هنوز تنم بود، انگار از اداره برگشته باشم.
«از همون اول، عزیزم. از وقتی رضا شات اول رو ریخت.»
رضا خواست بلند شه، من با دست نگهش داشتم:
«بشین. هنوز تموم نشده.»
زهرا سعی کرد ملافه رو بکشه رو خودش، ولی من گرفتم پرتش کردم زمین.
«دیگه خجالت نداره فایدهای. دیدی که چطور کیر رضا رو تا ته فرو کردی تو کست؟»
چشماش پر اشک شد، ولی نه از ترس؛ از یه جور رهایی.
«تو… یعنی… خودت خواستی؟»
زهرا اول گریه کرد، بعد خندید. گفت: «دیوونه… پس همه اینا بازی تو بود؟» من گفتم: «آره، و حالا دیگه بازی نیست. قانون خونهست.»
سشوار رو از تو کشو درآوردم، وصل کردم به برق.
«آره. ولی تو هم که بدت نیومد، مگه نه؟»
زهرا سرشو تکون داد. رضا خندید، آروم دستشو گذاشت رو کس زهرا، انگشتشو فرو کرد تو سوراخ هنوز داغش. زهرا نفسشو حبس کرد، بعد آه کشید.
«حالا که همهچیز رو شد،» من گفتم، «بذار درستش کنیم.»
قانون جدید خونه
از اون شب، خونهمون شد سهنفره.
رضا هر چهارشنبه میاومد، با یه بطری ودکا و یه جعبه کاندوم اکسترا لارج. من تو کمد نمیموندم؛ رو صندلی مینشستم، لپتاپ باز، زوم روی تخت.
شب اول رسمی:
زهرا با یه لانجری قرمز اومد تو. من گفتم:
«امشب رضا اول میخوابه، تو فقط نگاه کن.»
رضا زهرا رو خوابوند، کیرشو مالید رو لبهاش. زهرا اول مقاومت کرد، بعد بازشون کرد. رضا تا ته فرو کرد تو گلوش، زهرا خفه شد، اشک ریخت، ولی دستشو عقب نکشید. من فیلم میگرفتم.
بعد زهرا رو گذاشتم رو زانو، کونش سمت من. رضا از پشت وارد شد، من جلوی صورتش. زهرا همزمان دو تا کیر رو میخورد و میگرفت. وقتی رضا تو کسش خالی کرد، من اسپرممو ریختم رو صورتش. زهرا لبخند زد، با زبونش پاک کرد.
ماه دوم: بازیهای جدید
سهشنبههای آنال: فقط کون زهرا. من اول با انگشت و لوب آماده میکردم، رضا بعد ۱۸ سانت رو تا ته میکرد. زهرا دیگه جیغ نمیکشید؛ ناله میکرد: «عمیقتر… پارهم کن…»
جمعههای عمومی: میرفتیم پارکینگ زیرزمین. زهرا تو ماشین، من پشت فرمون، رضا از پشت. یه بار نگهبان اومد، زهرا کیر رضا رو تا ته بلعیده بود، من گفتم: «مشغول کاریم آقا.»
شبهای فیلم: فیلمهای سکسشون رو با هم میدیدیم. زهرا وسط فیلم ارگاسم میگرفت، من و رضا همزمان میرفتیم توش.
ماه سوم: زهرا رئیس شد
یه شب زهرا گفت:
«دیگه نمیخوام فقط من باشم. رضا، دوستدخترت رو بیار.»
رضا یه دختر ۲۵ ساله آورد، اسمش سارا بود. زهرا سارا رو خوابوند، کسشو خورد، من و رضا از پشت زهرا. سارا جیغ میکشید، زهرا میگفت: «آروم، عادت میکنی.»
پایان سال ۱۴۰۴
حالا که از پنجره نگاه میکنم، زهرا تو آشپزخونهست، لخت، داره صبحونه درست میکنه. رضا از پشت بغلش کرده، کیرش بین پاهاش. من قهوهمو میخورم، لبخند میزنم.
زهرا برمیگرده، میگه:
«علی، امروز نوبت توئه که کون منو بخوری. رضا میخواد کسمو پر کنه.»من فنجونو میذارم کنار، میرم سمتشون.
کاکولد بودن یعنی این: هر بار که زهرا با نالهش اسم رضا رو صدا میزنه، من لبخند میزنم — چون زنم مال منه، ولی لذتش مال همهست.
نوشته: علی شوهر زهرا
12 پاسخ به “سوراخ داغ زهرا”
متن قوی بود. مدتی میشد که همچین چیزی ندیده بودیم تو سایت. امیدوارم این شروعی باشه برای بقیه داستان هات.راستی یه جا یه تیکه از متن رو دوبار فرستاده بودی که البته طبیعیه و پیش میاد.
کثیفترین داستان💩💩
همون اولشو خوندم فهمیدم کاکولدبودن برای شما خیلی کمه، شما از تیره قرمساقان جندهزاده هستید،
خیلی خوب لود دلم زهرارو خواست قربونش برم الهی خونتون شد یه بهشت و زهرا حوری بهشتیتون
بعضی وقتایکسری داستان هاازهمون خط اول حس وحال بدوکثیفوکثافط کاری به ادم میده حال ادم خراب میشه
یه داستان من درآوردی بی سر وته…یه دستت رو کیبورد و یه دستت رو کیرت جلق میزدی اینو نوشتی…یه داستانت رو قبل انتشار میخوندی یه متن کیری رو دوبار تکرار نمیکردی. اومدی ویرایش کنی ریدی به داستان…حیف از وقت ما😑😑
کصوکون زهرا کیر منم شق کرد ، چقد تشنه شده بود زهرا
فوق العاده بود👌فقط این قطره ی اسپانیا فلای واقعا تاثیر داره تو شهوت زنا؟
کاربر Ahmadshah4 کیرم تو وجودت بچه کونی دوهزاری باز تو گوه اضافی خوردی حروم لقمه؟ کونت میخاره مثل این که خودت خواستی
خدایی مرده شور اون تایپ ونگارش متنتو ببرن .من اگ معلم زبان فارسی تو رو بگیرم به ۱۰ روش سامورایی میکنمش. چی چیه بابا یه اسگل تحویل جامعه داده.حالم بهم خورد از داستانت.تازه تا نصف هم نخوندم
خوشبحال رصا کاش همچین زوجی نصیب ماهم میشد تازنش روجلوی شوهرش جربدم
خودت که شعور نداریاقلا به شعور مخاطبین احترام بزاربا این جفنگیات تخمی تخیلی که نوشتی آدم تحریک نمیشهعنش میگیره.