جمعه
صبح پاشدم صبحونه رو خوردم و وسایلمو چیدم تو ماشین و با بابا و مامان و خواهرم سمت دانشگاه راه افتادم وسائل رو از ماشین خالی کردم و ازشون خداحافظی کردم اونا برگشتن شهرستان و منم رفتم خوابگاه رفتم از دفتر خوابگاه کلید اتاق رو بگیرم که گفت یکی از هم اتاقیات اومده و الان تو اتاقه رفتم در اتاق رو زدم وارد شدم محمد بود پسر ریزه میزه مشهدی با اون لهجه زیباش سلام علیک کردم و کمد و تختمو انتخاب کردم طول کشید تا یکی یکی همه بچه ها اومدن سیروس هم اومد همونی که روز ثبت نام باهم رفتیم اتوماسیون به محض ورودش جفتمون شروع به شلوغ کاری و شوخی کردن کردیم و انگار نه انگار کلا یه ساعت همدیگه رو دیدیم، میخواستیم بریم شام بخوریم ولی هنوز یکی از بچه ها نیومده بود منتظر موندیم که بیاد اگر شام نخورده همه باهم بریم حول و حوش ساعت ۷ غروب اومد علیرضا بچه ساوه بود قد بلند و عینکی سلام علیک کرد و تنها تخت و کمد باقی مونده رو با وسائلش پر کرد و رفتیم شام بیرون، گوشیم زنگ خورد بابک بود
بابک: سلام عشقم خوبی؟
من: سلاااام چطوری؟ ممنون خوبم، تو خوبی ؟
بابک: خوبم، کجایی؟
من: خوابگاه با بچه ها اومدیم شام بخوریم
بابک: عه میخواستم بگم بیام دنبالت باهم بریم شام بیرون
من: حالا همو میبینیم این شام آشناییه
بابک: خندید و گفت جذاب مواظب باش عاشقت نشن اون کیر صاحب داره
من: بله بله نهایتا یکی دیگه کنار تو
بابک: خفه شو برو به شامت برس بعدا حرف میزنیم بوس بوس فعلا
من: باشه داداش بای
اونشب تا ۱۲ بیدار بودیم و به آشنایی گذشت اما من و سیروس خیلی باهم جور شده بودیم طوری که همه بچه ها میگفتن بخدا شما دوتا انگار ۱۰۰ ساله همدیگه رو میشناسید تختمون کنار هم بود
می خواستیم بخوابیم که سیروس آروم گفت سینا بیداری؟
گفتم آره چیه؟
سیروس: علیرضا رو داشتی امروز؟
من : نه چطور مگه؟
سیروس: کلا چشمش دنبال من و تو بود
من: خفه شو بگیر بخواب اول کاری سیخ کردی رو بچه مردم
سیروس: ببین کی بهت گفتم
من: باشه حالا خفه شو خوابم میاد
شنبه
اول صبح با هم رشته ای ها رفتیم دانشکده خودمون طبق مرسوم ترم اول خود دانشگاه برنامه درسی رو چیده بود و برامون ۱۷ واحد برداشته بود، که بهترین برنامه نصیبم شده بود شنبه تا تا سه شنبه کلاس داشتم که سه شنبه ساعت ۱۲ ظهر آخرین کلاسم بود و بعدش کلا آزاد بودم، سریع به بابک پیام دادم و گفتم خیلی خوشحال شد و گفت پس خیلی همدیگه رو میبینیم گفتم آره دیگه، از اون روز کلاسا شروع شد و من و بابک فقط شبا صحبت میکردیم
سه شنبه
بابک زنگ زد سینا ناهار نخوری باهم بریم خونه ما، گفتم باشه منتظرتم، بچه ها میخواستم برن ناهار گفتم من نمیخورم کارتمو دادم سیروس
داداش برو ناهار منم برا شبت بگیر اینجا شبا غذا درست درمون نمیدن که من تا جمعه نیستم ناهار و شامای منم بگیرید
ساعت ۲و نیم زنگ زدم به بابک
من: سلام کجایی روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد
بابک: دارم میام بیست دقیقه دیگه میرسم
بابک رسید سوار ماشین شدم و سلام کردم که بابک خیلی ریلکس لبمو بوسید گفتم هوووووی در دانشگاهیم ها یکی از بچه ها ببینه چی خندید گفت به تخمم گفتم امشب کونتو پاره میکنم تا بفهمی نباید بگی به تخمم
راه افتادیم سمت خونه
از سر راه پیتزا گرفتیم و مخلفات رفتیم خونه من رفتم دوش بگیرم که دیدم بابکم اومد تو حموم باهم دوش گرفتیم و یکم باهم ور رفتیم بابک یه ساک برام زد و واقعا خستگی این چند روز از تنم دراومد از حموم در اومدیم و فقط یکی یه شورت پوشیدیم نشستیم ناهار رو خوردیم و من گفتم بابک یه چرت بزنم خیلی خسته ام گفت آره منم خوابم میاد بریم رو تخت رفتیم اتاق خواب و روی تخت نفهمیدم کی خوابم برد، چشمامو باز کردم چیه رو تنمه نگاه کردم دیدم هوا تاریک شده و یه نگاه روی پام کردم ببینم این سنگینی چیه رو پامه دیدم بابک سرشو روی پامگذاشته و آروم آروم داره لیس میزنه کشاله رون پامو با هر لیس زدنش دلم میریخت خندیدم گفتم حشرت بالاس ها گفت آره بخوابونش گفتم به چشم زیر بغلشو گرفتم کشیدمش بالا و شروع کردم به لبشو خوردن، بابک سینه پهن و ورزشکاری داشت سفت و محکم سر سینه های بر اومده و خوشگل چون موهای سینه و دستش زیاد بود و سیاه و ضخیم همیشه با ماشین اصلاح کوتاه میکنه که یه صحنه خیلی سکسی و جذاب داره و برای من که فتیشم همینه دیوونه کننده اس زیر بغلشم هیچوقت کامل نمیزنه با ماشین اصلاح میکنه که اینم اوج شهوته برا من، آروم رفتم سراغ سینه هاشو شروع به خوردن کردم برخورد این موهای زبر سینه اش با صورتم داشت روانیممیکرد دستم روی صورتش بود داشتم ته ریششو میمالیدم، طاقت نیاوردم رفتم پایین و شورتشو درآوردم کیرش بیرون افتاد شروع به ساک زدن کردم یه ۱۰ دقیقه ساک زدم و رفتم سمت تخماش دوتا تخم بزرگ که به اون کیر بزرگ و کلفتش میومد، دوتاشونو انداختم تو دهنمو خوردم و زبونمو کشیدم تا سوراخش که یهو بابک یه آه بلند و مردونه کشید برعکسش کردم مثل وحشیا شروع به خوردن سوراخش کردم انقدر داغ شده بود که پیش آبش از سر کیرش رسیده بود تا روی تخت و زبونم تا نصفه میرفت تو سوراخش برگشت با چشمای خوشگل و خمارش بهم گفت سینا بکن آماده ام یه کاندوم کشیدم رو کیرم و بدون هیچ مکثی تا ته کردم تو کونش که آهش در اومد و من شروع کردم به تلنمبه زدن تو حالت داگی یکم که تلنمبه زدم کشیدم بیرون کیرمو کاندوم رو برداشتم و گفتم برام ساک بزن بابک کیرمو تو حلقش گم میکرد و آب از دهنش و کیر و خایه من راه گرفته بود بهش گفت دراز بکش پاهاشو انداختم رو شونه هام و یه کاندوم دیگه کشیدم رو کیرم و فشار دادم تو کونش و دوباره شروع کردم به تلنمبه زدن و با کیر بابک بازی میکردم که بابک شروع به لرزیدن کرد و آبش پاشید ریخت رو سینه هاش و شکمش و دست من و با هر تلمبه من یه مقدار دیگه از آبش بیرون میزد، منم بدنم داغ شد گفتم بابک داره آبم میاد میخوری؟ گفت آره کیرمو در آوردم و کاندوم رو کشیدم انداختم کنار و روبه روش شروع کردم جق زدن و آبمو پاشیدم تو دهنش و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن با اغراق میتونم بگم احساس میکردم که از تو کمرم داره آب میکشه بیرون و بی حال روی تخت افتادم بابک بغلم کرد
میخندید میگفت من هیچوقت فکر نمیکردم به تو بدم چون سنت از ما کمتر بود و همیشه تو مارو مثل داداشای بزرگتر میدونستی اما الان عشق منی، گفتم بابک من از وقتی با سکس آشنا شدم و کارای شما سه تا رو میدیدم تو رویاهام خودمو با شما سه تا میدیدم، بوسیدم و گفت تو عشق منی و بدون بیرون این خونه من داداشتم
پاشدیم رفتیم حموم و خودمونو شستیم و اومدیم بیرون یه غذا درست کردیم خوردیم و نشستیم فیلم نگاه کردیم، بابک گفت میخوام بگم پنجشنبه جمعه داریوش بیاد اینجا مشکلی نداری که گفتم نه گفت میگیم توام تازه رسیدی گفتم حله
ادامه دارد…
صبح پاشدم صبحونه رو خوردم و وسایلمو چیدم تو ماشین و با بابا و مامان و خواهرم سمت دانشگاه راه افتادم وسائل رو از ماشین خالی کردم و ازشون خداحافظی کردم اونا برگشتن شهرستان و منم رفتم خوابگاه رفتم از دفتر خوابگاه کلید اتاق رو بگیرم که گفت یکی از هم اتاقیات اومده و الان تو اتاقه رفتم در اتاق رو زدم وارد شدم محمد بود پسر ریزه میزه مشهدی با اون لهجه زیباش سلام علیک کردم و کمد و تختمو انتخاب کردم طول کشید تا یکی یکی همه بچه ها اومدن سیروس هم اومد همونی که روز ثبت نام باهم رفتیم اتوماسیون به محض ورودش جفتمون شروع به شلوغ کاری و شوخی کردن کردیم و انگار نه انگار کلا یه ساعت همدیگه رو دیدیم، میخواستیم بریم شام بخوریم ولی هنوز یکی از بچه ها نیومده بود منتظر موندیم که بیاد اگر شام نخورده همه باهم بریم حول و حوش ساعت ۷ غروب اومد علیرضا بچه ساوه بود قد بلند و عینکی سلام علیک کرد و تنها تخت و کمد باقی مونده رو با وسائلش پر کرد و رفتیم شام بیرون، گوشیم زنگ خورد بابک بود
بابک: سلام عشقم خوبی؟
من: سلاااام چطوری؟ ممنون خوبم، تو خوبی ؟
بابک: خوبم، کجایی؟
من: خوابگاه با بچه ها اومدیم شام بخوریم
بابک: عه میخواستم بگم بیام دنبالت باهم بریم شام بیرون
من: حالا همو میبینیم این شام آشناییه
بابک: خندید و گفت جذاب مواظب باش عاشقت نشن اون کیر صاحب داره
من: بله بله نهایتا یکی دیگه کنار تو
بابک: خفه شو برو به شامت برس بعدا حرف میزنیم بوس بوس فعلا
من: باشه داداش بای
اونشب تا ۱۲ بیدار بودیم و به آشنایی گذشت اما من و سیروس خیلی باهم جور شده بودیم طوری که همه بچه ها میگفتن بخدا شما دوتا انگار ۱۰۰ ساله همدیگه رو میشناسید تختمون کنار هم بود
می خواستیم بخوابیم که سیروس آروم گفت سینا بیداری؟
گفتم آره چیه؟
سیروس: علیرضا رو داشتی امروز؟
من : نه چطور مگه؟
سیروس: کلا چشمش دنبال من و تو بود
من: خفه شو بگیر بخواب اول کاری سیخ کردی رو بچه مردم
سیروس: ببین کی بهت گفتم
من: باشه حالا خفه شو خوابم میاد
شنبه
اول صبح با هم رشته ای ها رفتیم دانشکده خودمون طبق مرسوم ترم اول خود دانشگاه برنامه درسی رو چیده بود و برامون ۱۷ واحد برداشته بود، که بهترین برنامه نصیبم شده بود شنبه تا تا سه شنبه کلاس داشتم که سه شنبه ساعت ۱۲ ظهر آخرین کلاسم بود و بعدش کلا آزاد بودم، سریع به بابک پیام دادم و گفتم خیلی خوشحال شد و گفت پس خیلی همدیگه رو میبینیم گفتم آره دیگه، از اون روز کلاسا شروع شد و من و بابک فقط شبا صحبت میکردیم
سه شنبه
بابک زنگ زد سینا ناهار نخوری باهم بریم خونه ما، گفتم باشه منتظرتم، بچه ها میخواستم برن ناهار گفتم من نمیخورم کارتمو دادم سیروس
داداش برو ناهار منم برا شبت بگیر اینجا شبا غذا درست درمون نمیدن که من تا جمعه نیستم ناهار و شامای منم بگیرید
ساعت ۲و نیم زنگ زدم به بابک
من: سلام کجایی روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد
بابک: دارم میام بیست دقیقه دیگه میرسم
بابک رسید سوار ماشین شدم و سلام کردم که بابک خیلی ریلکس لبمو بوسید گفتم هوووووی در دانشگاهیم ها یکی از بچه ها ببینه چی خندید گفت به تخمم گفتم امشب کونتو پاره میکنم تا بفهمی نباید بگی به تخمم
راه افتادیم سمت خونه
از سر راه پیتزا گرفتیم و مخلفات رفتیم خونه من رفتم دوش بگیرم که دیدم بابکم اومد تو حموم باهم دوش گرفتیم و یکم باهم ور رفتیم بابک یه ساک برام زد و واقعا خستگی این چند روز از تنم دراومد از حموم در اومدیم و فقط یکی یه شورت پوشیدیم نشستیم ناهار رو خوردیم و من گفتم بابک یه چرت بزنم خیلی خسته ام گفت آره منم خوابم میاد بریم رو تخت رفتیم اتاق خواب و روی تخت نفهمیدم کی خوابم برد، چشمامو باز کردم چیه رو تنمه نگاه کردم دیدم هوا تاریک شده و یه نگاه روی پام کردم ببینم این سنگینی چیه رو پامه دیدم بابک سرشو روی پامگذاشته و آروم آروم داره لیس میزنه کشاله رون پامو با هر لیس زدنش دلم میریخت خندیدم گفتم حشرت بالاس ها گفت آره بخوابونش گفتم به چشم زیر بغلشو گرفتم کشیدمش بالا و شروع کردم به لبشو خوردن، بابک سینه پهن و ورزشکاری داشت سفت و محکم سر سینه های بر اومده و خوشگل چون موهای سینه و دستش زیاد بود و سیاه و ضخیم همیشه با ماشین اصلاح کوتاه میکنه که یه صحنه خیلی سکسی و جذاب داره و برای من که فتیشم همینه دیوونه کننده اس زیر بغلشم هیچوقت کامل نمیزنه با ماشین اصلاح میکنه که اینم اوج شهوته برا من، آروم رفتم سراغ سینه هاشو شروع به خوردن کردم برخورد این موهای زبر سینه اش با صورتم داشت روانیممیکرد دستم روی صورتش بود داشتم ته ریششو میمالیدم، طاقت نیاوردم رفتم پایین و شورتشو درآوردم کیرش بیرون افتاد شروع به ساک زدن کردم یه ۱۰ دقیقه ساک زدم و رفتم سمت تخماش دوتا تخم بزرگ که به اون کیر بزرگ و کلفتش میومد، دوتاشونو انداختم تو دهنمو خوردم و زبونمو کشیدم تا سوراخش که یهو بابک یه آه بلند و مردونه کشید برعکسش کردم مثل وحشیا شروع به خوردن سوراخش کردم انقدر داغ شده بود که پیش آبش از سر کیرش رسیده بود تا روی تخت و زبونم تا نصفه میرفت تو سوراخش برگشت با چشمای خوشگل و خمارش بهم گفت سینا بکن آماده ام یه کاندوم کشیدم رو کیرم و بدون هیچ مکثی تا ته کردم تو کونش که آهش در اومد و من شروع کردم به تلنمبه زدن تو حالت داگی یکم که تلنمبه زدم کشیدم بیرون کیرمو کاندوم رو برداشتم و گفتم برام ساک بزن بابک کیرمو تو حلقش گم میکرد و آب از دهنش و کیر و خایه من راه گرفته بود بهش گفت دراز بکش پاهاشو انداختم رو شونه هام و یه کاندوم دیگه کشیدم رو کیرم و فشار دادم تو کونش و دوباره شروع کردم به تلنمبه زدن و با کیر بابک بازی میکردم که بابک شروع به لرزیدن کرد و آبش پاشید ریخت رو سینه هاش و شکمش و دست من و با هر تلمبه من یه مقدار دیگه از آبش بیرون میزد، منم بدنم داغ شد گفتم بابک داره آبم میاد میخوری؟ گفت آره کیرمو در آوردم و کاندوم رو کشیدم انداختم کنار و روبه روش شروع کردم جق زدن و آبمو پاشیدم تو دهنش و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن با اغراق میتونم بگم احساس میکردم که از تو کمرم داره آب میکشه بیرون و بی حال روی تخت افتادم بابک بغلم کرد
میخندید میگفت من هیچوقت فکر نمیکردم به تو بدم چون سنت از ما کمتر بود و همیشه تو مارو مثل داداشای بزرگتر میدونستی اما الان عشق منی، گفتم بابک من از وقتی با سکس آشنا شدم و کارای شما سه تا رو میدیدم تو رویاهام خودمو با شما سه تا میدیدم، بوسیدم و گفت تو عشق منی و بدون بیرون این خونه من داداشتم
پاشدیم رفتیم حموم و خودمونو شستیم و اومدیم بیرون یه غذا درست کردیم خوردیم و نشستیم فیلم نگاه کردیم، بابک گفت میخوام بگم پنجشنبه جمعه داریوش بیاد اینجا مشکلی نداری که گفتم نه گفت میگیم توام تازه رسیدی گفتم حله
ادامه دارد…
نوشته: سینا۳۳
5 پاسخ به “خاطرات سینا و بابک (3)”
پروفایل مو ببینید اگه پایه حضوری واقعی بودین پیام بدین .کیرم ۱۸ سانته.تاپم.با دوتا از بچه های بکن تو سکس کردم.دنبال یه رابطه بی حاشیه ام
سینا جان اولش واقعا عذرمیخوام که تاحالا زیر داستانات نظرمو نگفتمبنظر خیلی خوب مینوسی و صحنه اروتیکت واقعا خوبنهمیشه دنبال اسم داستانت توی لیست منتشر شده ها بودماماامروز نمیدونم میدونی چقد خراب کردی همه چیزو یانهقسمت سوم منتشر کردی که در حالی با ویرایش شده قسمت دومهچقد بدهکه اینجور اشتباهی میکنیچقد بده
لایک دادم امااااچرا قاطی پاطی بود 🤔
Redroger جان کاملا حق با شماست ولی باید بگم این قسمت۳ نیستقسمت ۳ رو من پنجشنبه نوشتم و امروز یا فردا چاپ میشه اینطور که معلومه با اسم خاطرات سینا و بابک ۴ پخش بشهراجب همینم باید بگم که چون من اسامی رو در پخش داستان تغییر میدم و در بیان خاطرات ریز جزئیات رو مینویسم، اصل خاطره رو دارم که بعدا راجبش دقیق فکر کنم و اون ریز جزئیات یادم بیافته اضافه کنم یا بنا به نوشته ام چندروزی وقایع رو عقب حلو کنم این داستان که با نام خاطرات سینا و بابک ۳ منتشر شده همون ۲ هستش که در خاطرات سینا و بابک ۲ من با جزئیات بیشتر منتشرش کردمبازم از نگاه پر مهر همه تون عذر میخوام
خراب کردی، اول داستان تو قسمت ۳ با ۲ یکی شد، مخاطبت رو گیج می کنی اینجوری، توضیحاتی که دادی قابل قبول نیست، لطفا دقت کن