(یاسمین)
دست هام رو روی ساقِ دست های مردونه اش گذاشتم، کمی فشار دادم و نگه داشتم. از کنار صورتش لبخند یه وری اش رو دیدم. کاملا متوجه شدم که صاف تر نشست و نفسی با خیال راحت کشید.
دستم رو حرکت نمیدادم، نباید تمرکزش رو به هم میریختم، همین اعتماد به نفس کافی بود.
نگاهم رو معطوف به ورق های دستش کردم، اَرَس زیادی ماهر بود. کف دست های بزرگ و مسلطش، ورق هارو با نظمی خاص و فاصله های یکسان چیده بود و شصتش روی ورق ها بود.
با دست دیگه اش سرباز پیک رو بیرون کشید و کُل دست رو برید. حریف هاج و واج موند.
هفت دست گرفته بودن.
باز هم بردن…
لبخند ارس عمیق تر شد. یارِ ارس هم لبخندی زد و حریف های مغلوب ورق هاشون رو عصبانی روی زمین پرتاب کردن.
تک خنده ی ارس مغرورانه و خاص بود. دستش رو که هنوز حکم داشت روی میز گذاشت و باز کرد، با نگاه به حریف ها گفت: ۶ – ۱. و لبخند یه وری مخصوصش رو زد.
ادامه داد: باخت رو قبول میکنید یا ادامه بدیم؟
دو مردِ حریف با نگاهی به هم و با توجه به اینکه ۶ دور باخته بودن، دور آخر رو هم واگذار کردن. چهره شون فریاد میزد که این شکست میلیون ها تومن براشون آب خورده…
با پایان بازی خواستم از کنار ارس بلند شم، اما دست ارس، روی رونم مانع شد.
عینکش رو درآورد. عینک مستطیلی و دور مشکی، که کادر جالبی برای چهره ی مغرورش بود. چشم های طوسی و تیره اش، پشت عینک، مشکی به نظر میرسیدن.
دستش رو جلو آورد، با دیدن تراول های توی دستش متعجب شدم!
پول؟!
تراول ها رو به طرفم گرفت و با لبخندی مغرورانه گفت:
- اینم پاداش همراهیت یاسمین بانو. الهه ی شانس امشبم بودی. دست خوش!
و چشمک اغوا کننده ای زد.
باید قبول میکردم؟!
بهم برخورد…
خوب فکر کردم…
قبول کردنش معنی ‘مستقیم اتاق خواب’ رو نمیداد؟!
بی حرف بلند شدم و به طرف سالن بزرگ قدم برداشتم. صدای “تق تق” پاشنه ی میخیم، سکوت سالن رو بهم زد.
میدونستم لباسم کمی بالا رفته و رون هام در معرض دید بود، برای همین پایین نکشیدم لباس رو…
از پنجره ی سراسری سالن، به استخر روبه روی عمارت خیره شدم.
صدای پاشنه ی مردونه ی کفش ارس و ایستادنش اومد، بعد هم دستش رو کاملا محسوس روی قوس کمرم حس کردم.
ارس: دلت آب تنی نمیخواد الهه ی شانس؟ من شناگر ماهری ام…
نه!
لعنتی…
البته که اول و آخرش باید به اتاقش میرفتم… اما زود بود. نمیخواستم انقدر راحت در دسترس باشم. زود بود برای وا دادن…
با لبخند دستم رو بالا آوردم و به ساعت طلایی مچم نگاه کردم. با مکث گفتم:
- کمی دیر شده. باید برگردم.
لبخند زدم و آروم دستم رو روی بازوی ارس گذاشتم و ادامه دادم: شب پر هیجانی بود، من عاشق هیجانم. اگر بازهم الهه ی شانس خواستی، باعث افتخارمه کنارت نشستن. ورق باز بی نظیری هستی.
ارس انگار که بخواد حقیقت حرف هام رو از چشمام بیرون بکشه، بهم خیره شد.
- میگم برسوننت دوشیزه…
‘دوشیزه’ رو با طعنه ای آشکار به زبون آورد. شاکی بود از اینکه نموندم… البته که نمیدونست واقعا…
کسی رو صدا زد تا برسونم، سیگارش رو هم گوشه ی لب گذاشت و فندک طلایی زیپوش رو از جیب درآورد.
کام عمیقی گرفت و همزمان با چشم های خیره به خرامان راه رفتنم، دودش رو بیرون داد.
لاک هام رو یکی یکی پاک کردم.
دو روز بود که از ارس خبری نبود. خودم هم هیچ پیامی ندادم. دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم و نزدیکش بشم. باید نزدیک میشدم…
دست هام رو شستم و خشک کردم.
برای کشیدن طرح جدید، به ناخن هام خیره شدم.
لاک زرشکی تیره رو برداشتم که گوشیم زنگ خورد!
رنگ شانس!
شماره ی ارس بود…
با تاخیر جواب دادم.
ارس گفته بود امشب یه بازی داره و ازم دعوت کرد که کنارش باشم… مهمونی متعلق به عارف بود، یه دوست خوب و خوش مشرب.
میدونستم ارس، ورق بازیه که به شدت به شانس اعتقاد داره… همین میترسوندم، اگر میباخت، من دلیل باخت میشدم؟!
میشدم الهه ی نحس و بد شانسی؟!
به لاک زرشکی تیره ام نگاه کردم! شانس!
برش داشتم و به یه دکلته برای ست کردن باهاش فکر کردم…
گوشیم رو برداشتم، وارد مخاطبین شدم و روی اسم “ماهرخ” انگشت کشیدم و تماس برقرار شد.
وارد سالن بزرگ ویلای عارف شدم. مهمونی به نظر مهم و بزرگ می اومد.
عارف، پسری خوش مشرب با قدی متوسط بود که پایه ی مهمونیای زیادی بود. دوست های زیادی داشت و در واقع خیلی زود با هرکسی اُخت میشد. دوست داشتنی بود و نامزد خوشگلی داشت.
با ورودم نگاه گردوندم تا ارس یا عارف رو پیدا کنم، ارس رو دیدم که کنار یه مرد کچل ایستاده بود و حرف میزد.
عارف جلو اومد و بهم نزدیک شد. خوش آمد گفت و بعد به طرف ارس رفتیم.
در حال رفتن متوجه شاهرخ شدم که طبق معمول تنها نشسته بود و ساکت به سمتمون نگاه میکرد، یک لحظه چشم تو چشم شدیم و بعد نگاهم رو کمی سخت، به ارس معطوف کردم. نمیخواستم به شاهرخ نگاه کنم…
مرد کچل با دیدنمون ساکت شد، ارس برگشت و با دیدنم چهره اش باز شد و با تحسین سلام گفت و به اون مرد کچل معرفیم کرد، به عنوان یه دوست…
با راهنمایی عارف، من و ارس روی یه میز نشستیم. ارس از تیپ خوبم تعریف کرد و گفت همنشینی باهام رو دوست داره…
متوجه شدم که نگاه ارس و شاهرخ چند ثانیه ای تلاقی پیدا کرد…
از ارس پرسیدم کجا رو نگاه میکنه. به شاهرخ اشاره کرد:
- یه جوجه حریفه که قراره تو بازی ازم شکست بخوره. بعدا معرفیش میکنم بهت…
معرفی! شاهرخ رو خوب میشناختم… اما قرار نبود ارس بفهمه.
“آهان. موفق باشی مثل همیشه” ای گفتم که گفت: - اگر تو مهره ی شانسم باشی حتما برنده میشم ملکه ی زیبا.
خوب بلد بود با کلمات دلت رو بلرزونه.
لبخند مطمئنی زدم، “باعث افتخارمه” ی آرومی گفتم. ارس دست پشت گردنم انداخت، کمی جلو کشیدم و با شروع بوسه اش، نفسم حبس شد.
زیادی پیش بینی نشده بود!
خیلی زود نبود؟! شاید نبود… برای اونی که روابط زیادی داشته…
بوسه اش سطحی اما صمیمی و مسلط بود.
(شاهرخ)
کنار میزِ مخصوص مشروب ها،که روش پر بود از انواع مشروب های رنگارنگ، نشسته بودم.
همونطور که انگشتم رو دایره ای روی لبه ی لیوان میکشیدم و به ویسکیِ داخلش نگاه میکردم، صدای خنده ی دسته جمعیِ مهمونا، شوک خفیفی بهم وارد کرد.
چپ چپ به جمعشون که در حال عکس گرفتن دسته جمعی بودن نگاه کردم و پوزخندی گوشه ی لبم نشست.
مثل خودم که گوشه نشین این مهمونی بودم.
عارف متوجهم شد از بین جمع به سمتم راه افتاد.
بهم رسید، لپم رو کشید و با لحنی شیطنت وار گفت:
- نبینم غمتو قمارباز حرفه ایمون! یه کم خونگرم باش بابا دلمون گرفت.
اه… بدم میومد…
سرم رو برای رهاییِ لپم عقب کشیدم و با لحن نسبتا تندی تذکر دادم که بهم دست نزنه.
و بعد با اخم گفتم: - به اینا بگو کمتر جیغ بزنن عارف، سرمو خوردن. چه وضعشه!
عارف با یک “نه بابا”روی صندلی رو به روم نشست و بعد از برداشتن شیشه ی ویسکی، گفت:
-جنابِ شاهرخ خان انگار اینجا پارتیه ها، مراسم عزاداری نیست که مردم مثل تو کز کنن یه گوشه. بکش بیرون از این فازِ بداخلاقی…
به سرازیر شدنِ ویسکی داخل لیوان نگاه کردم، وسوسه شدم و همه اش رو سر کشیدم.
عارف با ذوق و تعجب، گفت:
-اوهو! خوشم اومد بابا. بریزم؟
سرم رو که به علامت مثبت بالا پایین کردم، نگاهم رفت سمت درِ سالن…
یاسمین خوش پوش و جذاب، با لبخند روی لب هاش، وارد سالن شد و به طرف ارس رفت. ارس مشغول حرف زدن با یکی از سرمایه دارای کله گنده بود، همیشه با بالاترینا میپرید.
عارف بهم نگاه کرد، کنجکاو شد و رد نگاهمو دنبال کرد
و وقتی متوجه شد یاسمین اومده، با یک “اوه” بلند شد.
زیر لب بهم گفت:
-خودت بریز شاهرخ، زشته، من برم پیشواز…
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبم بمونه، به طرف یاسمین رفت.
لبخند یاسمین با دیدنِ عارف غلیظتر شد و دست دادن و خوش آمد گفت.
یاسمین دختر زیبا و جذابی بود… و خوش برخورد.
انگار هربار از قبل خوشگلتر میشد… شاید هم من زیادی گرم شده بودم!
یاسمین که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد، برگشت و چشم تو چشم شدیم.
بعد از مکث کوتاهی، بدون هیچ حرکت یا لبخندی، نگاهش رو ازم گرفت و به طرف ارس گردوند. دلم میخواست یاسمین رو از این مهمونی پرت کنم بیرون…
عارف کمی تو جمع یاسمین و ارس و اون مرد صحبت کرد، بعد ارس و یاسمین رو به سمت مبلِ دو نفره راهنماییشون کرد.
ارس و یاسمین رفتن و نشستن روی مبل. عارف هم کنارم برگشت.
بدون حرف و با لبخند، لیوان مشروبش رو از روی میز برداشت و با یک “به سلامتی” به لیوانم زد و راه افتاد سمت جمع، که حالا دور میز بیلیارد جمع شده بودند.
سعی کردم به ارس و یاسمین نگاه نندازم، اما نمیشد. ناخواسته بود!
شناختن ارس سخت بود و فکرم درگیر مسابقه ی آخرمون بود.
ارس حریف ضعیفی نبود. همیشه میبرد!
بازی باهاش ریسک بود.
ارس هم بهم نگاه کرد؛ دو لیلاجِ تشنه به غرورِ هم، که منتظر مسابقه ی پیش رو بودیم…
یاسمین دستشو گذاشت روی شونه ارس و چیزی گفت.
ارس نگاهشو از سمت من گرفت و با پوزخند کمرنگش بهم اشاره کرد! و جوابی داد.
یاسمین کنجکاوانه بهم نگاه کرد.
نگاهم رو به طرف دیگه ای گردوندم…
احتمالا ارس داشت من رو به یاسمین معرفی! میکرد و از بازی پیش رومون میگفت.
چند دقیقه بعد با چیزی که ارس توی گوش یاسمین گفت، یاسمین لبخندی زد و بهش نگاه کرد، ارس دستش رو انداخت پشت سرش، به طرف خودش کشیدش و بوسه ی مسخره شون شروع شد.
حالت تهوع بدی بهم دست داد.
دیدن همچین چیزی رو نمیخواستم.
نگاهمو ازشون گرفتم و سیگاری آتیش زدم.
تحملم رو به پایان بود.
مخصوصا با صدای موزیکی که در حال پخش بود و به حال و هوام نمیساخت. با بلند شدن ارس و یاسمین و حرکتشون به سمتم، حواسم رو به سمت دیگه ای دادم.
به پسری که تا کمر خم شده بود روی میز بیلیارد نگاه کردم.
چوبش رو واسه ضربه زدن به توپی تنظیم کرده بود و بقیه هم ساکت بودن.
تو یک ثانیه ضربه زد و صدای به هم خوردن توپ ها به گوش خورد.
میخواستم به ارس و یاسمین بی اعتنایی کنم، اما نشد، نزدیکتر که شدن، مجبور شدم بهشون نگاه کنم.
ارس دو لیوان حاضر کرد و همونطور که داخلشون نوشیدنی میریخت گفت:
-کشتی هات غرق شده؟
ناخواسته پوزخند زدم.
لیوانو که به یاسمین داد، نفس عمیقی کشید و گفت:
-معرفی میکنم. یاسمین شاهرخ. شاهرخ، یاسمین.
به یاسمین نگاه کردم و بلافاصله بلند شدم.
دستامونو با هم دراز کردیم و دست دادیم ویاسمین گفت”خوشبختم”.
سرمو بالا پایین کردم و گفتم همچنین.
مسخره بود!
رو به ارس که انگار چهره اش شاد تر از قبلا هم شده بود گفتم:
- دوست دختر زیبایی داری…
یاسمین سکوت کرد و ارس سر تکون داد و با یه لبخند مصنوعی مقداری از نوشیدنی رو خورد و گفت:
- همش میگفت به چی نگاه میکنم، گفتم هفته ی بعد یه بازی با هم داریم. خوب خودتو آماده کن! من نمیبازم.
چشم هام رو تو کاسه گردوندم و سر تکون دادم، نشستم و لیوانمو دستم گرفتم.
ارس “با اجازه” ای گفت و همراه با یاسمین راه افتادن که بعد از چند قدم با یک “ها راستی” به سمتم برگشت.
منتظر نگاهش میکردم که گفت:
-یه بازی دارم امشب، زیاد نخور تا چشمات درست ببینه. قراره هفته ی بعد هم همینطوری تو رو شکست بدم. پس نظاره گر باش…
لبخندشو تمدید کرد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، رفتن.
ازش متنفر بودم…
یک چیزش از مهارتش تو بازی هم معروفتر بود؛ به هم زدن روحیه ی حریفش. یعنی این بود راز پیروزیش؟!
نه!
دلم میخواست عینکشو خورد کنم تو چشماش.
اما دنیای قمار جایِ زدن نبود، ساکت، بدون حرف، خونسرد، باید بری برای خورد کردن روحش، نه جسمش.
دقایقی بعد ارس و سه مرد جا افتاده ی دیگه، دور میزی که رو به روم قرار داشت، نشستن و نفراتی هم تماشاگر این بازی شدن.
فاصله ی زیادی باهام نداشتند و راحت میشد دید که چی به چیه.
ارس سمت چپ نشست، یارش رو به روش، یه مرد پشت به من و یار همون هم رو به روش.
یاسمین پشت سر ارس ایستاد و دستش رو روی شونه اش گذاشت. حریف هم یه دختر بلوند و کارکشته کنارش بود…
نقشش بیشتر پرت کردن حواس طرف مقابل بود تا شانس!!
همه منتظر به عارف نگاه میکردن، یکیشون گفت، ورق ها رو بیاره.
عارف گفت طبقه ی بالاست و خواست راه بیوفته که ارس صداش زد.
دست کرد تو جیبش و ورق هایی رو در آورد.
گرفتشون بالا و گفت:
-من همراهم هست. لازم نیست بری و معطل شیم.
یه کم بعد از سکوتی که شد، حریف های ارس تایید کردند و ارس مشغول بر زدن شد.
تند و ماهرانه طوری که همه به دستاش نگاه میکردند.
و بعد برای تعیین حاکم ورق انداخت.
چرخوند و چرخوند، تا اینکه فهمیدم حریفشون حاکم شد…
چند دقیقه بعد کاملا محو بازیشون بودم.
پنج بر دو، نتیجه ی فعلی بازی بود؛ به نفع ارس.
دو دورِ اول رو باختن و باعثِ خوشحالی حریف هاشون شدن، اما بعد از اون هوای ارس طوفانی شد.
به یارش، با اخطار به خاطر کم حواسی، نگاه کرد.
حالا هم با کوبیدنِ ورقش روی میز، که بین آخرین ورق هاش بیرون کشیده بودتش، باعث شد یاسمین از خوشحالی آروم جیغ بزنه، و حریف ها هم آه بکشن!
فهمیدم که این دور هم نصیبِ ارس و یارش شده.
عارف با دست کوبیدن هاش، رو به ارس گفت: امشبم ترکوندی پسر…
عجیب بود که انگار ارس میدونست چه ورقی بندازه!
تقلب میکرد… !
نمیدونستم…
به یارش خیلی زیاد دقیق شده بودم اما حرکتی خاصی مبنی بر تقلب ندیدم. واقعا ندیدم…
گیج کننده بود…
علم غیب که نداشت!
چطور همیشه میبرد؟!
بقیه ی بازی هم دقیق تماشا کردم، اما بدون هیچ حرکت مشکوکی برنده شدن!
بعد از گرفتن پول ها، ارس بلند شد و دست یاسمین رو گرفت.
گوشیم رو سریع برداشتم، یه پیام تایپ کردم و فرستادم. اما ارسال نشد! زنگ زدم و خاموش بود…
لعنتی…
موقع رفتن، ارس با حالت خاصی بهم خیره شد و انگار با دوئلِ نگاهش بهم فهموند ‘آماده باش!’.
(یاسمین)
تمام مدت بازی نگاه شاهرخ به این سمت رو حس میکردم.
با هر برد ارس جیغ میکشیدم و شلوغش میکردم. نگاه ظاهرا بی تفاوت شاهرخ رو دوست داشتم!
بعد از تموم شدن بازی، ارس بلند شد و دستم رو گرفت.
اینهمه مهارتش تو بازی، به یه ابر ستاره تبدیلش کرده بود.
کنارش راه میرفتم و میدیدم که بعضی دختر ها چطور با کینه نگاهم میکنن!
هنوز درک درستی از رابطه ی خودم و ارس نداشتم. به عنوان یه دوست معرفیم کرد اما حرکاتش گرم تر بود… وحشت داشتم که به عنوان پارتنرسکس بهم نگاه کنه…
اما اجتناب ناپذیر بود… میدونستم…
اما هر چیزی یه بهایی داشت… “پنیرِ مجانی، فقط تو تله موش بود و بس”
روی یه مبل نشستیم و با ژست خاص خودش، سیگار و فندکش رو بیرون آورد. پک اول رو عمیق گرفت و دودش رو سمت من فوت کرد!
بوی مدهوش کننده ی کپتن بلک، تو مشامم پیچید.
خاکستری تیره اش، از پشت شیشه ی عینک سرتا پام رو برانداز کرد.
- بریم ویلای من؟
با جدیت گفتم: تو همه ی روابطت به اتاق خوابت ختم میشه؟!
سیگار رو روی جاسیگاری خاموش کرد. - تو اتاقای دیگه هم میشه… یا تو باغ! مهم اینه که تو بغلم پیچ و تاب بخوری… الان فقط همینو میخوام.
چی؟! چقدر بی پروا…
با تعجب و دلخوری از جام بلند شدم.
دستم رو گرفت و دوباره نشوند. با لبخند معناداری گفت:
- شاید منظورم یه رقص ۲نفره بود! فکرتو ببر دکتر!
خنده ام رو با موفقیت مهار کردم. آهنگ ملایمی در حال پخش بود و بعضی ها مشغول رقص بودن.
با نیم نگاهی به طرف شاهرخ، که مشغول صحبت با عارف بود، گفتم:
- اگه رقص بود که اینجا هم میشه!
سر تکون داد و بلند شدیم. آروم گفت: اهل رقص نیستم زیاد… اما پیچ و تابت ارزش داره. دخترارو ببین! بد نگاه میکنن… چون با کمتر کسی رقصیدم الهه ی شانس…
دلم میخواست بهش بگم الهه ی اعتماد به سقف! اما جلوی خودمو گرفتم…
وسط سالن رفتیم و دستش رو پشت کمرم انداخت. فقط پاهاش رو همراهم حرکت میداد! تنها هدفش لمسم بود!
چرا؟! چرا انقدر هوس؟!
البته که این لمس های بی پروا من روهم داشت سست میکرد! و البته که تاثیر مشروب نادیده گرفتنی نبود…
با گردش روبه روی شاهرخ قرار گرفتم. با نفرت و سرزنش نگاهم میکرد! اون که منو نمیخواست… پس این سرزنش برای چی بود؟!
پسم زده بود و… حالا سرزنشم میکرد؟!
حالا به اینکه با رقیبش میرقصم حسادت میکرد؟!
من پیشمرگ میشدم و دیگه هیچی مهم نبود.
ارس نزدیک گوشم گفت: پیچ و تابت وقتای دیگه باید دیوونه کننده باشه! مثلا تو تختم!
گوشم از هوا و گرمی نفسش داغ شد و تنم مور مور شد. سعی کردم صدام عادی باشه:
- همه ی روابطت با تخت خوابت معنی پیدا میکنن؟
ابرو بالا انداخت: نه! من هرکسی رو به تختم نمیبرم. میتونی پرس و جو کنی! همین حالا، اشاره کنم ده تا ده تا میان خونه ام. اما تو رو میخوام. چشمای راز آلود و بوی بارون و خاکت رو میخوام…
لبخند زدم: پس عطرم کار خودش رو کرد! Rain drops به تختت بزن!!
- اسمش یادم میمونه. میخوام از تو استشمامش کنم…
کنار میز مشروب ها رفتیم و باز خوردیم…
سرم داغ بود و دلم نمیخواست به شاهرخ نگاه کنم… به ارس نگاه کردم.
جذاب بود…
برای سکس منو میخواست. میدونستم!
اما باهاش میرفتم! حالا که مست بودم میرفتم…
کی از اون قوی تر و شاخ تر؟!
حداقلش این بود که زن نداشت. بهش نزدیک میشدم…
چشمکی بهم زد و با لبخندم جلو اومد، دستم رو گرفت و بیرون رفتیم.
گوشیم رو خاموش کرده بودم.
تا خونه اش ۲ تا سیگار کشید و هربار مست میشدم…
سعی میکردم به بوی خوبش فکر کنم.
اتفاقاتی که قرار بود بیوفته همه چیز رو تلخ میکرد. من تا چند دقیقه ی دیگه رو تخت ارس بودم و…
دلم پیچ خورد… بازی سختی بود.
قرار بود چیکار کنم؟! بهش بچسبم؟! میشد؟! براش مهم بود؟!
ارس وارد ویلا شد. پیاده شد و در رو برام باز کرد.
دستم رو که گرفت از سردیش تعجب کرد.
- یاسی من اونقدرام خشن نیستم! آروم باش!
سر تکون دادم و سعی کردم لبخند بزنم.
ارس همونجا تو بغل گرفتم. کمرم رو نوازش کرد. دست هاش داغ بود. گفت: - الهه ی سرما، تا چند دقیقه ی دیگه داغت میکنم. فقط نترس. من با الهه ها آروم و مهربونم… تو باغ یا اتاقم؟
مسلما اتاقش!
گفتم: باغ سرده…
رو لبه ی تختش نشستم و بهش نگاه کردم. نمیتونستم تمرکز کنم، گیج میرفتم. خم شد و لب هام رو آروم بوسید و عقب رفت. با نگاه بهم، کراواتش رو شل کرد و لبخندش هر لحظه پر رنگ تر میشد.
- یاسمین اینجا اتاق خوابمه. نه اتاق شکنجه! رنگت پریده!
کراوات رو در آورد و بعد دکمه های پیراهن سفیدش رو باز کرد و درش آورد!
نگاهم رو دزدیدم. صحنه ی زیادی جذابی بود!
پوستش تیره اش برق میزد…
چشم برداشتن از بالاتنه ی برهنه اش با اون شلوار و کمربند چرم، سخت بود.
بلندم کرد و به خودش نزدیک کرد، دست هاش رو پشتم گذاشت، کف دست هام روی سینه اش نشست.
آب دهنم رو قورت دادم. با تفریح گفت: - الهه ی شانس هم انقدر خجالتی؟!
بی ربط گفتم: به شانس اعتقاد داری واقعا؟! یعنی اگر کنارت باشم و ببازی، میشم الهه ی نحس؟!
- من نمیبازم یاسمین.
حرارت اتاق روی ۱۰۰۰ بود… دستم رو کمی روی سینه اش سفت کردم: - راز این همیشه برنده چیه؟
ارس با اخم ریزی، خیره به چشم هام گفت: راز این چشمای مست چیه؟
خیره بهش گفتم: هر وقت راز برد تو رو فهمیدم، توام راز چشمای منو میفهمی…
عینک دور مشکی و جذابش رو در آورد. بدون عینک جذاب تر بود…:
- بدون عینک جذاب تری… لیزیک کن!
در حالی که به سمت تخت میبردم زمزمه کرد: شاید جذاب تر بشم شکستم بدن! جذابیت خطرناکه… منم اهل خطر…
مست بود… و داغ…
روی تخت انداختم و کمربندش رو باز کرد. نمیتونستم نگاه نکنم! دیدن کمربند توی دستش، در عین ترسناکی، زیادی جذاب بود.
با کمربند جلو اومد و وقتی ترس رو توی چشم هام دید، به گوشه ای پرتابش کرد و لبخند مهربونی زد!
خواست شلوارش رو دربیاره که چشم هامو بستم. چقدر راحت و ریلکس بود!
چشم هام بسته بود که روی تنم خیمه زد و با بوسه نرمم کرد. با شروع همکاریم توی بوسیدن، حرکات دست هاش، ماهرانه و آروم، تسلیمم کرد!
بوسه هاش رو به گردنم رسوند و دست هاش زیر لباسم رو کنکاش میکرد.
دست هاش پشت کمرم بود و لب هاش رو از روی لباس به سینه رسوند. حرکاتش آروم بود اما من دیگه آروم نبودم!
با هر فشار لب یا دندون هاش، به خودم میپیچیدم و صدام تحت کنترلم نبود.
خجالت کشیدنم وقتی لباس هامو بیرون می آورد ارادی نبود. اما از لبخندش معلوم بود بدش نیومده… با خجالتم تفریح میکرد.
وقتی خواستم چراغ رو خاموش کنه، با حسرت و نگاه به بدنم گفت “حیف نیست؟!”
با خاموش کردن چراغ هزاران بار ازش ممنون شدم…
استرسم انقدر زیاد بود که دلپیچه گرفته بودم. ترکیب شهوت و استرس، دیوانه کننده بود.
حرکات و تسلطش روی تک تک نقاط حساس بدنم، آروم و قرار رو ازم گرفته بود.
صورتش بین پاهام بود و برای شروع کارش فقط مونده بود التماس کنم! التماس به چیزی که ازش وحشت داشتم…!
قطره ی اشکم از تضاد خواسته ی روح و جسمم، از گوشه چشمم چکید. ملحفه رو توی دست هام چنگ کردم تا با شروع کارش جیغ نکشم. اون لعنتی نمیدونست دخترم…
با نگفتنش بیشتر کنارش میموندم.
استرس امونم رو بریده بود. داشتم پیشمرگ میشدم…
اون موقع نمیدونستم پیشمرگ شدن واقعی، الان نیست!!
با اینکه نمی دونست دخترم اما خیلی خشن هم نبود. شاید ترسم رو حس کرده بود.
اما با ورود بی مکثش، چنان درد لعنتی ای کشیدم که مچاله کردن ملحفه کافی نبود و جیغ خفه ای کشیدم.
بعد از آه خشداری که کشید، با صدای دورگه از شهوت گفت: سفت نکن خودتو. نترس! اذیتت نمیکنم…
خوشحال بودم که اشک هامو نمیدید.
فقط درد میکشیدم… و دلم زیر و رو میشد. انقدر مست و غرق بود که نمیفهمید صداهام از روی درده، نه لذت!
اصرار داشت زود به اوج برسونم و واسه دور دوم آماده بشه!
نه! طاقتش رو نداشتم… لذت هم نمیبردم…
به دروغ، به سختی گفتم که شدم و سعی کردم نفهمه بغضم رو.
وقتی به اوج رسید، خنده ی مغروری کرد و گفت: واسه دور دوم آماده باش، این ۱۰ دیقه هیچ راضی کننده نیست. تو رو باید تا صبح بیدار نگه دارم… خیلی خوبی…
چراغ رو روشن کرد و رفت سراغ دستمال روی میز.
با برگشتن و دیدن صورت غرق اشکم و بعد هم نگاه به ملحفه ی خونی، چشم هاش از تعجب باز موند.
ناباورانه به خودش که کمی خونی شده بود نگاه کرد و دستمال از دستش افتاد.
تعجب و بهتش تبدیل به عصبانیت میشد. نشستم و به پشتی تخت تکیه دادم و تو خودم جمع شدم.
بدنم میلرزید و خجالت لعنتی راحتم نمیذاشت.
باصدای نزدیک به فریادش از جا پریدم.
- د لعنتی چرا نگفتی؟ دختر بودی و اومدی زیرم و…؟!
عصبی حرفش رو قطع کرد. روی تخت اومد و با خشونت چونه ام رو با دست بالا آورد: با توام دختره ی احمق! چرا لال شدی؟! چرا نگفتی؟؟؟
فریادش سرم رو به گیج می آورد.
بغضم ترکید و سرم رو روی پاهام گذاشتم و هق زدم.
این اتفاق باید تو لباس عروس، تو یه شب قشنگ و رمانتیک و پر از عشق و آرامش بیوفته، مگه نه؟!
صدای عصبی ارس به گوشم رسید: میدونم چی تو مغز پوکت گذشته، پس راز مسخره ی چشمات این بود؟! هه! که پرده اتو بزنم و خودتو بهم قالب کنی آره؟! فکر کردی من پپه ام؟! هرچی پول بخوای میندازم جلوت و میری میدوزی. دیگه هم دور و برم نبینمت. شیر فهم شد؟!
جمله ی آخرش رو طوری فریاد زد که تمام تنم لرزید. از ترس سرم رو بالا آوردم و با تایید تکون دادم.
سعی کردم بدون هق زدن بگم: من به پول… هیچ نیازی ندارم… خودم خواستم… شکایت ندارم. میرم…
همه چیز خراب میشد؟! خب به درک…
من همه چیزمو از دست دادم. بقیه ی چیزا فقط به درک.
زده بود به سرم…
خواستم بلند شم که جلومو گرفت.
- صبر کن! حیوون نیستم که بذارم اینجوری بری! برو حموم! تختمم به گند کشیدی…
به درک که خودمو و غرورم و احساسم خورد شدیم…
بعد از دوش مزخرفم، خواستم لباس بپوشم و برم که بازم نذاشت!
- اولا باید یه چیزی بخوری نمیری، دوما! گفتم که یه بار کمه!
حالا که پرده نداری چرا استفاده نکنم؟!
لعنت بهت…
خدای من…
چقدر حقارت؟!
سعی کردم آروم باشم…
-
بذار برم. قول میدم فردا بیام. خوبه؟ طاقت ندارم دیگه…
-
خب باشه. بشین یه چیز بیارم کوفت کنی غش نکنی.
چرا انقدر توهین؟! به چه حقّی؟!
انگشتم رو بالا آوردم و به طرفش گرفتم. نباید کم می آوردم… بلند گفتم:
- تو هیچ حقی نداری بهم توهین کنی میفهمی؟! همین امشبم اشتباه کردم پیشت اومدم. من از سر راه نیومدم که هر چی لایق خودته به من میگی! مگه ازت غرامت خواستم که دختر بودن و نبودنم فرقی بکنه برات؟! تو که حالتو کردی. اصلا فهمیدی من درد کشیدم؟! فداکاری نبوده خودم خواستم و اومدم اینجا. اما حق نداری بهم توهین کنی… اونم همچین شبی که…
بین حرفم دست هاش رو بالا برد و گفت:
- آروم باش. فقط عصبانی شدم که نگفتی… من واسه همچین چیزی پابند بشو نیستم. نمیخوام خیال خام تو سرت باشه. همین.
عصبی گفتم: هه! پابند؟! به آدم زن بازی مثل تو؟! خودم دلم خواست اومدم. هیچی هم نمیخوام. فکر کن دختر نبودم. تازه از خداتم باشه اولین نفر بودی…
با این حرفم عصبی تر به عقب هلم داد: اولین نفر؟ ها؟؟!! لابد راه باز کن هزار تا دَیو… دیگه ام آره؟! که دیگه راحت با همه بخوابی؟ چه غلطا! دختره ی…
- به تو ربطی نداره چه غلطی قراره بکنم. تو لذتتو بردی و تمام. طلبکارم هستی؟!
سیلی ای که به صورتم زد انقدر محکم بود که روی زمین بیوفتم.
جیغ زدم. سرم گیج رفت و با دست سرم رو گرفتم.
نزدیکم نشست: خب نفهمی دیگه! خون ازت رفته زبونتم ۳ متره!
دستم رو بالا آوردم و جواب سیلیش رو دادم. چشم هاش رو بست و محکم فشار داد. هیچی نگفت…
بلندم کرد. رو تختی خونی رو برداشت و روی خود تخت نشوندم.
با اخطار “مراعات حالتو میکنم” گفت و بیرون رفت.
با حس بوسه و گازهای ریزش پشت گردنم و پیشروی دستهاش جلوی بدنم، چشمام رو باز کردم.
تو اتاق ارس بودم!
دلم میخواست بازم بخوابم…
- خوابم میاد هنوز…
روی تخت نشست. - دیشب که بعد شام بیهوش شدی، گفتم اولین بارته فشار نیارم بهت. پاشو آوانست تموم شد!
پتو رو رو سرم کشیدم، برش داشت و گفت: - اصلا تو برای چی اینجا اومدی؟! مگه نمیدونستی واسه چی میارمت؟! پاشو دیگه… پاشو که شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست. میخوام صبح پادشاهی رو به زفاف گره بزنم ببینم چی میشه عروس خانوم…
با عروس گفتن طعنه میزد؟!
نه… اما من دلگیر شدم…
ازش متنفر بودم… لعنتی…
عروس!
انگار بَرده بودم، نه حتی دوست دختر!
خواستم برم خونه ام اما اجازه نداد. بهش گفتم که هرزه نیستم و گفت که میدونه! نگهم داشت…
عوض صبحانه شیرموز به خوردم داد.
با مهارت بالاش تو خام کردن، طوری آماده و لمس و برهنه ام کرد که دوباره برای شروع کارش بهش التماس کنم! و کردم!!
اینبار بر خلاف دیشب بی نهایت آروم بود.
شاید اگر قبلا عاشق نشده بودم، اگر انقدر زن باز نبود، میتونستم بهش فکر کنم…
اما دوست دختر… هوم… البته اگر به حد کافی جذاب باشم، بعید نیست…
اما حالا فقط به این فکر میکردم که چقدر تو سکس جذاب و ماهره…
متوجه بودم که به شدت جذبم شده. نجواهاش میگفت تا بحال با یه دختر نبوده، که خجالت کشیدنم رو دوست داشته… که دلش میخواست بیشتر باهام باشه…
از حضورم راضی بود و این خوشحالم میکرد.
ازم خواست ناهار و شام هم بمونم.
جالب و قابل پیش بینی بود که انقدر در موردم تحقیق کرده که بدونه هیچکس منتظرم نیست! همه چیز رو در مورد گذشته و پدر و مادرم، درس خوندن و کارم توی آزمایشگاه میدونست.
انگار جذبم شده بود و امیدوار بودم موقت و کوتاه نباشه…
گوشیم همچنان از دیشب خاموش بود. میدونستم اگر روشنش کنم پیام ها و تماس های از دست رفته ی “ماهرخ” دیوانه ام میکنه.
همون بهتر خاموش باشه. دیگه همه چیز تموم شده بود…
شایدم شروع…
همه چیز عالی بود. میدونستم ارس اهل رابطه ی طولانی نیست، البته که این رابطه، احتمالا آخرش خوش نبود، اما
فعلا خوشحال بودم. اون هم کاملا شیفته نشون میداد.
برام مهم نبود که قراره چی بشه. سعی میکردم به زمان حال فکر کنم. یه روز هم سرخوش بودن خوب بود…!
هرچه بادا باد…
عصر قرار شد بازی کنیم.
یه حکم دونفره و البته شرطی!
جایزه ی هر دست گرفتن، یه گاز از طرف مقابل بود!!
برای جایزه ی هر دور بُرد تو فکر بود، پیشنهادم خیس کردن با آب پاشی، چیزی بود…
خندید، موافقت کرد و قول داد خشک بمونه و منو موش آب کشیده کنه!
خنده هاش شیک بود… انگار این لاکچری بودن جزئی از زندگیش بود… به شدت دون ژوان نشون میداد…
در آخرِ بازی هم، اگر اون میبرد، طبق پیش بینیِ درستم، سکس خواست.
و اگر من میبردم، شهربازی خواستم!
از خواسته ام خنده اش گرفت اما قبول کرد.
چهره اش میگفت که، “مطمئنه شهربازی نخواهیم رفت”!
رفت تا ورق هارو بیاره، شور و هیجان داشتم و انگار نه انگار که…
نوشته: Hidden moon
33 پاسخ به “حکم آخر (۱)”
اول،،،هوف پوکیدم،،خیلی طولانی بود،،،
خوب داستان بر گزیده این ماه رو هم خوندیم حالا ما هی بنویسیم نصفه نصفه بزارنش اینجا!! ای بخشکی شانس!! (dash)
لایک خوب بود ?
بعد از چند سال امشب دوباره یه داستان تو این سایت خوندم با خودم گفتم نظرمو هم بگم بد نیست!از نوشتنت مشخصه که داستان زیاد میخونی و خب این خوبه برای کسی که به نوشتن علاقه داره، در کل برای قسمت اول و شروع خوب بود بجز یکم فانتزی بودن الفاظ یا زیادی به روز بودن که اینو دوست نداشتم بیشتر مثل یه نویسنده از قشر مرفه! البته اینم خوبه ها ولی تعادلشو حفظ کنی بهتر میشه، یکمم منطقی نبودن رفتارهای دختر داستان زیاد خوشایند نبود. احتمالا در ادامه بهتر میشه و بیشتر جا میافته.یه نکته مهم هم بگم اونم موضوع تغییر راوی داستانه؛ شما وقتی که اواسط داستان راوی رو عوض میکنی باید لحن و نوع گفتارت نسبت به شخصیت داستان به طبع عوض بشه ولی این کارو نکردی و هردو بخش رو به یک شکل نوشتی که این درست نیست.لایک، موفق باشی
تو روزگاری که حکم همه ی حاکما خشتهیاسمین پی دلش رفته و خواسته به اعتبار همین دل از تو قمار زندگی پیروز در بیاد … شانس بیاره و فقط ببازه !!دختر محجوب قلم بکن تو بازم سورپرایزمون کرد …دست و دل مریزاد دوشس زیبا نگار
هیدن موون، خییییییییلی عالی و زیبا بود عاشقانه و معمایی، شخصیت شاهرخ خییییییییلی برام معمایی تر از بقیه شخصیت های داستان هستش. قسمت های بعدی زودتر آپ کن بینم این شاهرخ مرموز کیه؟Big Like ???
سلام Hidden moon عزیزداستان جالبی به نظر میاد. منتظر ادامش هستم
آفرین داستان خوبی نوشتیشخصیت پردازی شاهرخ.یاسمین.و ارس جالب بودفقط خواهشا ادامه بده و تو خماری کف نکنیم (wanking)
لايك ١٣ تقديمت هيدمون عزيزمثل هميشه عالي بود ، بازي ورق … شخصيت پردازي ها حال و هواي داستان، همه و همه عالي بوددوست داشتم بيشتر راجع به ارس مينوشتين و راوي دوم ارس ميبود تا به شاهرخو خود شاهرخ … فعلا كه مرموزهشخصيت ياسمين، توصيفات ازش ، و شيك پوشيش عاليهبيصبرانه منتظر قسمت بعدي هستم مخصوصا اينكه شاهرخ چي واسه ياسمين پيامك زده؟
عاشقجورابنازک خوندین یعنی؟ یا فقط با پایین اومدن خسته شدین؟! خخخ
داستان بشدت جذاب و پر ابهامیه راستش اولش زیاد جذبش نشدم و ادامه دادن برا خوندنش صرفا وجود اسمت زیر داستان بود اما کم کم داستانت راه خودشو پیدا کرد و چارچوب درست خودشو پیدا کرد و خواننده رو دنبال خودش کشید نثرتو دوست دارم و منتظر ادامش هستم لایک 18 تفدیمت
توروخدا قسمت بعد رو زود بذار، من عاشق قلمتم! خیلی خوب مینویسی
Silent evil23 ممنونم ازتون دوست عزیز. حتما… ممنونم.
خانم Moon داستانت منو یاد شاهکار ” قمار باز ” داستایوفسکی انداختتوی داستانتون خیلی چیزا حساب شده بودن و شما عین یه سناریست حرفه ای درباره ش کاوش کرده بودین از سبک پاسور بازی و اصطلاحات قمار تا … اما ؛ هنوز برخی چیزا توی هاله موندن : چطوری ارس و یاسمین با هم دوست شدن و یاسی زیبا هیپنوتیزم کسی شد که مسخ شده باکرگی شو تقدیمش کنه دختری که توی این بزم ها میره یا خیلی پرفشناله یا انگیزه قوی داره و خب باکرگی شاید نوعی افتخار باشه ! چرا یاسی اونو پنهون میکنه اینو باس توی بخشای بعدی پردازش کنیدر طول داستان روی دوشخصیت یاسمین و شاهرخ سوییچ میکنی و هربار یکی راوی میشه قسمت یاسمین رو مسلط و تمیز نوشتی ولی وقتی از زبان دل شاهرخ نوشتی به اون قدرت نبود و خب حق داریتوی داستان جزییات زیادی رو دیدی حرکت افراد – آرایش و دلربایی یاسمین – تکنیک های ارس – مستی ها و سکس همه و همه خوب چیده شدن و داستانتو جذاب و خوندنی کرد اما شو کهایی که وارد کردی در عین زیبایی نیاز به واکاوی بیشتر دارهشخصیت ارس در برخورد با باکرگی یاسمین جالب ولی مشمئز کننده بود و خب آموزنده !در کل واسه بخش اول خوب – جذاب و پر تپش نوشتی … لایک …
یکی این شیوا رو بکنه کشت خودشو انقد همجا تبلیغ کرد ?
Place.boممنونم دوست عزیز…خخخ… خب چرا قسم؟! میذارم… 🙂
ممم میبینم بی پروا شدی حسابی :-)اما نه ورق باز ماهری هستی،نه سیگاری قهاری. بریدن و سرباز و اینا مال کسانیه که بار اوله ورق میبینند،یه پوکری میگفتی،یه ۲۱ی… کپتن بلک هم سیگار نیست،توتون پیپه،با یه بوی محشر.راستش ازون نویسنده هایی هستی که اگه شده یک هفته صبر کنم،وامیستم تا با استراحت و با آرامش داستانتو بخونم.میخواستم واستم و قسمت آخر نظرمو بگم،اما دیدم بی انصافیه بابت حال خوب و خوشی که بهم دادی،ازت تشکر نکنم.مرسی مهشید جان، دست گلت درد نکنهلایک ۲۸
قلمتووووووووو گايييييييدم آفرييييييين نوشتنت خوبهبيااااا خصوصى (clap) (clap)
ماه بانو جای خالیت داشت حس میشد کم کمبه موقع اومدی با دست پُرعالی بود،لذت بردملایک ۳۲ تقدیم بهت
لایک ۳۳… ? ? خجالتاااش 👼…ماهرخ, شاهرخ !!..پیشمرگ!..هوووم…یه حدسایی میزنم…امیدوارم درست نباشن 🙂 ?..سورپرایز بیشتر دوس دارم!;) مرسی ماهِ پنهان…لذت بردم… (clap)
مسیحا، از تعریف هاتون ممنونم و از همکاری ای که مثمرثمر نشد.گرچه واقعا لزومی نبود برای توضیحات،(باتوجه به اینکه تو کامنت ها اعتراضی به کم کاری نبود، نقد تندی هم نداشتم) اما خب صلاحتون احتمالا منطقی پشتش بوده…موفق باشید.
PayamSEعزیز :جسارتا عرض شود که کاپتان بلک علاوه بر تولید توتونهای مرغوب پیپ در چند طعم ،تولید کننده ی یکی از انواع سیگارهای مرغوب طعمداره ،،،، …ازونجایی که دیدم نویسنده داستان هم دارن با اعتماد به کامنت شما به اشتباه میفتن مجبور به بیانش شدم وگرنه دوست ندارم نظرات رونقد کنم
لايك ٣٤ تقديمت مهشيد عزيزم… ?
باز یه دختر اومد تو این سایت کس لیسا ریختن دورو ورش اون یکی حرف از غیرت داشتن روش میزنه! اون یکی میگه از برگ گل نازک تر! یکیشون فاز غرور بر میداره! زااارررررت هرکدوم به یه شکل به لیسیدن ادامه میدن تا مثلا بگن ما هم هستیم ! افتخاره واستون چند کلمه باهاش حرف زدین؟؟ نمیرین یه وقت! 🙄 کامنتاتتونو میخونم از خنده میپوکم دنبال یه جاییم سرمو بکوبم بهش غیرتیااااا 🙄
مسیحا،سامی،با جفتتونم،واقعا که!ما کردها یه ضرب المثل داریم میگه امیدم به ویس (ویس قرنی،گویا یه مرد خدایی بوده) بود،ویس هم سنی از آب دراومد.مسیحا جان،داداشم،تو واقعا چیزای مهمتر ازینا نداری که بهش فکر کنی؟که بیای کامنت بنویسی که اره اینجوری؟چه لزومی داشت بیانش؟وقتیم میگی واضح نمیگی،صلاح دونستم،بنابدلایلی،…نحوه گفتنت شک و شبهه ایجاد میکنه واسه کسانیکه آمادگی و زمینه اینکارو دارند، از تو رفتار خیلی خیلی عاقلانه تری انتظار میره.سامی جان!!! الحق که،باید دست مریزاد گفت بهت.کلمه هرزه ادبیات کسانیه که به گی میگن کونی،که به زن میگن مال یا گوشت.اینا چیه نوشتی سامی؟اسن باورم نمیشه.حرفای مسیحا چیز زیادی ازش در نمیومد اگه ادامه نمیدادید جفتتون.وانگهی،اخه ینی چی هرزه؟ینی چی یه دختر پاک بیاد اینجا یا همین الانش هرزست یا آمادگی داره هرزه بشه.بخاطر خدا سامی،از تو بعیده این حرف،مخصوصا تو که خلاف جریان شنا میکنی.ینی اینقدر الان از جفتتون عصبانیم که حد نداره.لطفاً جفتتون تمومش کنید، همین جا و همین الان.
یاد داستان زنی که مردش را گم کرد از صادق هدایت افتادم.ولی مقایسه ی خیلی بزرگیه!!صادق هدایت
آیلار عزیز، لطف دارید. ممنون.سعی میکنم فکرم نظم گرفت، زود بذارمش… ?
اوناییکه؟کجای کامنتت نوشتی اوناییکه؟خودت یه دور بخون،اسن اون برداشت ازش استنباط نمیشه،منم تعجب کردم اما دیدم خیلی واضحه عکس العمل نشون دادم. تازه شم،من منظورم فقط شخص هیدن مون نبود،اونو همه میشناسند و به ظن من اسن نیازی نداره از خودش دفاع کنه.مشکل من با ماهیت حرفت(ظاهرا من نفهمیدم!) و اساسا اون نوع تفکر و نگرش است.فرافکنی؟ ! واقعا اینطور فکر میکنی؟ فکر میکنی من بنحوی از انحا با دوستی شما مشکلی دارم؟اینطور بود خیلی وقت پیش واکنش نشون میدادم.ازون کلمه بچگانه تر واقعا دیگه چیزی نمیتونستی بگی، متاسفم.
سفید دوستیه خوتی عزیز؟ممنون خاسمچی بگم والا مسیحا گیان،حق با شماست،باید بیشتر مراقب رفتارم باشم.منظورم ازون وراجیهای بالا این بود که بهت برسونم که جزو کسانی هستی تو این سایت که برام با ارزش هستند و دوست ندارم حاشیه داشته باشند،اما ظاهرا جز خودم کسی منظورمو نفهمید ? حتما شنیدی کردها میگن زور ندارم اما ناز دارم.من حرفامو هم به تو هم سامی جان رو این اساس بود که احساس میکردم رابطه ای فراتر از صرفا عضو بودن تو یه سایت،بینمون هست،وگرنه هیچوقت اجازه دخالت بخودم نمیدادم.قبول دارم باید مثل سابق که شما دوتا کل کل میکردید ساکت میموندم،اما دیدم داره واسه هیدن مون هم حاشیه درست میشه و اینکه منظور سامی رو بد متوجه شدم کمی جوگیر شدم و شتابزده عمل کردم،چیزیکه کمتر سابقه داره اتفاق بیوفته.بهرحال از اینکه باعث آزردگی خاطر تو و سامی شدم معذرت میخام،و صادقانه صمیمانه میگم برخلاف اون چیزی که بهش متهم شدم، هیچ قصد و نیتی پشتش نبود.ینی یک درصد هم احتمال نمیدادم اونجوری از حرفام برداشت بشه.الان با یه اسم دیگه اینجایی،امیدوارم همون آدم خوش قلب سابق که کمی هم از حساسیت هاش کم کرده، برگشته باشه. منم حتما به توصیه ات عمل کرده و بیشتر مراقب رفتارم خواهم بود.شما هم در هر حال همون دوست و برادر عزیزی هستی که بودی.راستی،تولدت هم مبارک باشه،امیدوارم سالهای سال با شادی و خرمی اون روز رو جشن بگیری.
ببخش من همش از خودم دفاع کردمراستش درک میکنم منظور و هدفت رو.کاملا میفهمم نیتت دو بهم زنی نیست،اینو میشه از همه کامنتهات فهمید،بارها دیدم اومدی رک حرفتو به شخص مورد نظر گفتی و رفتی،این خیلی خوبه،خیلی بهتر از اونیه که پشت سر صفحه میذاره.آره عزیز من گفتم واسه اوناییکه آمادگیشو دارند،کم نیستند اون آدما.من یادمه چند بار زیر داستان شیوا جان و سامی جان ازشون انتقاد کردم،باور کن به ۲ ساعت نکشید که ۷،۸ تا پیغام اومد به خصوصیم که ایول،خوب کردی،فلان،و تشویقم کرده بودند به اینکه بیشتر بهشون حمله کنم.منظورم اون گونه آدمهاست.اما بهت قول میدم من هیچوقت همچین برداشتی در مورد تو نداشتم،واقعا نداشتم.تنها نقی که پیش خودم همیشه بجونت زدم ( هیچوقت هیچوقت به هیچکسی نگفتم) این بوده که کمی زیادی حساسی و آدم توصیفیی هستی.دومیش که اسن بد نیست،حساسیت بیش از اندازه اما ممکنه باعث آزار خودت بشه.یه چیزی بهت بگم،تو اکانت اولم نوشته بودم از کسی توقع و انتظاری ندارم،معنی دیگه این حرف اینه که همانطور که از دیگران توقع ندارم،حرفها و قضاوتهاشون نیز هم برام مهم نیست.باور کن اگه تمام اعضای سایت بیان ازم تعریف و تمجید کنند به همون اندازه برام اهمیت داره که اگه بهم فش و بد وبیراه بدن.حرف و حدیث دیگران ابدا برام مهم نیست،همیشه سعی کردم خوب خودم باشم،کاری رو که درست و مناسبه انجام میدم دیگران رو خوشحال میکنه،چه خوب.ناراحت میشن؟متاسفم،اما همچنان کاریو میکنم که فکر میکنم درست و مناسبه.بیا و یه مدتی یکم از حساسیتت کم کن،اهمیت نده،کار خوب و درست و مناسب خودت رو انجام بده بدون اینکه به دیگران فکر کنی،باور کن بسیار بیشتر آسوده خواهی زیست.فکر کردم سفید دوست اکانت جدیدته،که ظاهرا نیست.بهرحال امیدوارم بزودی دوباره اینجا ببینمت. ?
وااای عالیه،قلم زیبایی داری،موفق …
عاليه فقط همينلايك
👏 😎