حامد و سحر

سلام خدمت اول از استقبال گرم دوستان که هر داستان بنده برترین ها بوده از لایک دوستان متشکرم حالا افرادی فحاشی میکنن که اونم شعور خودشون هست من داستانهای زیادی در بکن تو خوندم بغیر از تعدادی کمی همگی گل و دوست داشتنی هستن خواهشا هر کس نه بنده داستان در سایت بکن تو مینویسه فحاشی به طرف مقابل نکنید هیچکس نه دوست داره غلط املایی داشته باشه امیدوارم روزی برسه نظرات جوری باشه به بهتر نوشتن شخص نه به فحاشی
بریم سر اصل مطلب …
حامد هستم ۴۴ ساله مجرد با قد ۱۷۶ وزن ۷۵ سایز ۱۹ هستم تمام عمرم واقعیت به خوش گذرانی گذشته و راضی ام پدرم فوت کرده بچه کوچیک خونه همه ازدواج کردن وقتی من میرم ماموریت مادرم میره خونه داداشم چون تنها هست
پراید ۱۱۱ داشتم باهاش ذوق میکردم همه جوره به ماشین رسیده بودم
بندرعباس هوا خیلی گرمه که بعضی از ایام زمستان هم کولر روشن میکنیم
ساعت یک بعدازظهر بود که از قشم بعد از سه روز ماموریت از بندر پل با لیدینگ میخواستم بیام بندر آخر هفته بود و ترافیک شدیدی بود
دوستان که بندر هستن میدونن اگر کارت بنام قشم وند داشته باشی خط عبور فرق میکنه و توی ترافیک مسافرهای شهرستانی قرار نمیگیری
از خط عبور تردد خودم از ماشین ها رد میشدم که صدای مسافرها در اومد که برو تو صف خودرو ها که بعد از صحبت حراست به هر زحمتی بود خودمو به نزدیک اسکله رسوندم یک خانواده کرمانی وایساده بودن (اسم ها مستعار هست دوستان ) دوتا ماشین بودن چون خرید زیاد کرده بودن حراست میخواست برشون گردونه
ناگفته نماند یه تعداد از بومی های قشم اونجا هستن بار از دیوار پشتی میارن مبلغی میگیرن که حراست گیر نده
دو تا راننده آقا به همراه چهار تا خانم و سه تا بچه
یکی از راننده ها دید ماشین من خالی هست ازم خواهش کرد اگر میشه مقداری وسایل های مارو تو ماشینت بزار اون ور پل هر مبلغی میگی اشکال نداره چون فاصله زیادی تا قشم هست نمیتونیم برگردیم
بین خودشون هم جزو بحث بود که یکی از راننده ها به خانمش می گفت اگر خواهرت نیاورده بودی اینقدر خرید نکرده بود گرفتاری نداشتیم
دیدم اون خانم با ناراحتی اومد طرفم گفت آقا ببخشید شوهر خواهرم عصبی هست اگر امکانش هست وسایل منو بزار تو ماشینت اسمش سحر بود ۲۶ ساله با قد ۱۶۵ وزن ۵۳ و خیلی ناز بود ولی اینقدر عرق کرده بود لباسهاش همه سفید سفید از عرق میزد
گفتم خانم نمیشه الان من بزارم حراست گمرک به خودم هم گیر میدن دیدم خیلی اصرار میکنه از طرفی هم اگر وسایل می بردم یه پلیس راه پل تو مسیر هست اونجا گیر میدن کارتم هم میگیرن
نفهمیدم چی شد برگشتم از گمرک اومدم بیرون شوهر خواهرش تمام وسایل هاش که از جارو برقی هواپز لوازم آرایشی و و و بود کلی پیاده کرد
سری چند تا موتور سوار اومدن گفتن میخوای رد کنی به سحر توضیح دادم اینها پول میگیرن یه چیزی به مامور گمرک میدن از گمرک که رد کردن به تعداد اقلام ازت پول میگیرن چون لهجه بندری حرف میزدم کنار اومدن دقیقا با ۲۰۰ هزار تومان گفتن رد میکنیم سحر گفت مورد اطمینان هستن که شوهر خواهرش گفت به درک بگو ببرن دنبال ما راه افتادی ما هم الان باید دوباره بریم توی این صف طولانی بیچاره قبول کرد
گفتم بعد پل پلیس راه خودت میدونی دیگه قرار شد تا بندر بیارم وسایل اینقدر خواهش کرد گفتم پس خودت یا یک نفر حداقل بیاد بگم خرید به خونه ام کردم
بدون هیچ حرفی شوهر خواهرش گفت به خودت مربوطه بارت تا بندر ببر بمون تا ما برسیم
موتور سوارها وسایل برداشتن سحر هم که هنوز بوی عرق میداد نشست جلو از گمرک که رد شدیم آوردن تحویل دادن وسایل گذاشتم تو ماشین سری رفتم توی لندینگ یه پتو مسافرتی انداختم روی وسایل از جعبه عقب تا صندلی عقب تقریبا چیدیم
از پل که رد شدیم به خواهرش زنگ زد گفت اگر قبول میکنه تا بندر برسونت شوهرم یکسره دعوا داره میکنه اشک تو چشمهاش جمع شده بود
بهش گفتم میرسونمت چون پلاک بندرعباس بودم نگاه نمیکنن معمولا بعد از پلیس راه دوستان دیدن بیابان هست ساعت ۷ شب ترسناک بود دلم سوخت که نه چرا دروغ بگم گفتم میرسونمش
توی راه سر صحبت باز شد که اولین بار هست اومدم قشم از اول سفر دامادمون غر زده تا اینجا
خواهرم با دوتا بچه هم اذیت شدن
گفتم نگران نباش تا بندر میرسونمت اشک شوق ریخت زنگ زد خواهرش اونا هنوز تو صف خودرو ها بودن نه شب بود که ظاهرا بهشون میگن باید برین برگ سبز بگیرین قشم به سحر گفت تو اگر میتونی مهمانسرای جای برو تا از پل رد کردیم بهت خبر بدم
نزدیک بندر که شدیم گفت آقا حامد ببخشید مهمانسرای سراغ داری گفتم اینجا سوئیت اجاره میدن ولی چطوری نمیدونم اگر مشکلی نداری خونه ما کسی نیست اونجا راحت باش
نه مزاحم شما نمیشم انقدر اصرار کردم تا قبول کرد
رسیدیم خونه تا من رفتم دوش گرفتم سحر وسایل خودش پیاده کرد گفتم لازم نیست فقط وسایل های ضروری بیار خودم صبح بیکارم رسیدن میرسونمت
یه کیف لباسی داشت اول با دلهره بعد از اینکه متوجه شد توی مسیر من تیکی ننداختم حرف نزدم اومد داخل گفتم بفرما برو حموم عرق کردی معذرت خواهی کرد هنوز باورم نمی شد که چنین مسافری بهم بخوره بیارمش خونه
قل از حموم به خواهرش زنگ زد میدونستم با این هم بار نمیزارن به راحتی از گمرک رد بشه دیگه تقریبا کار هر ماه من بود خیالم راحت بود
خواست کیف خودش ببره حموم گفتم سحر خانم اینجا کسی نمیاد رفتم داخل اتاقم سری گشتم دنبال قرص تاخیری صدای شرشر آب میومد تقریبا ۳۵ دقیقه ای تو حموم بود وای وقتی اومد بیرون با یه تونیک و دامن بلند موهاش دور شال پیچیده اومد نشست سفارش غذا دادم ساعت ۱۱ شب شد مطمئن بودم نه مادرم میاد نه اونا حالا حالا میرسن رفتم کنارش نشستم گفتم واقعا تغییر کردی گفت سه روز بود قشم درگهان نه حموم نه سرویس هیچ امکاناتی نبود شب هم توی چادر میخوابیدیم
گفتم پس امشب راحت میخوابی دیدم نگاه گوشی کرد خواهرش پیام داده بود بهش گفت خونه همون آقای محترم هستم خیالت راحت باشه فقط سمت بندر اومدین خبرم بده و شوهرت ندونه بگو رفته مهمانسرا الحق خواهرش هم پایه بود اوکی داد
کم کم متوجه برجستگی کیرم از زیر شلوارک شد آروم دستم روی پاش کشیدم دیدیم حرکتی نکرد جراتم بیشتر کردم دستم دور گردنش بردم هنوز موهاش خیس بود
لبم به لبهاش نزدیک کردم آروم ازش لب گرفتم
طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش کم کم سحر هم یخش با شد همراهی کرد
تی شرتم در آوردم کف حال جا انداختم بغلش کردم دست روی سینه ام می کشید گفت آقا حامد گناه هست این کارمون گفتم تو مگه دختر نیستی گفت چرا ولی محرم نیستیم سرش گذاشت رو سینه ام آروم زبونش میکشید روی لبهام منم توی یک لحظه لختش کردم
گفت اگر میشه چراغ پس خاموش کن
چراغ ها خاموش کردم یه چراغ خواب آبی رنگ روشن بود
خدای من بندش عین بلور بود شروع به خوردن سینه هاش کردم انقدر خوردم که سرم فشار داد به سمت کصش اینقدر مو بر زده بود گرچه موی آنچنانی هم نداشت و بوی خوش شامپو عربی همزمان مخلوط شده بود با کصش که دیوانه کننده شده بود با هر زبونی که میزدم ناله هاش بیشتر میشد
ناگفته نماند شوهر خواهر کصکشش شماره همراه من گرفته بود
زبونم میکردم توی چوچول کصش همزمان بالای کصش می مالیدن کاملا خیس شده بود کصش فقط میگفت آی زبون بزن حامددد آخ آخ بخور پاهاش بالا گرفت تا حسابی کصش بخورم هرچی کصش میخوردم از بس بوی خوشی میداد سیر نمی شدم یادم نیست چند بار ارضا شد دو طرف صورتم گرفت منو به طرف خودش کشید لبهاش قفل کرده بود روی لبهام کیرم روی خیسی کصش بود
تازه چشمش به کیرم افتاد میخواستم بگم میشه تو هم بخوری دیدم نوک سینه هام تو دهنش کرد آروم اومد پایین با ناز تمام سر کیرم یه بوس کرد کیرم گرفت تو دستش شروع به خوردن کرد کیرم عین سنگ شده بود تا نصف میکرد تو دهنش زبون میکشید تا تخم هام موهای خیسش تو دستم بود جون عزیز بخور برام لذت میبرم حالم رو که دید با دست بالا پایین میکرد و همزمان میخورد یکدفعه 69 شد کصش گذاشت روی صورتم چنان به لبهام فشار میداد و به کمرش قوس میداد دیوانه کننده بود تخم هام یکی یکی میکرد تو دهنش مک میزد
برگشت کامل روی من خوابید کیرم بین پاهاش بود دستش حلقه زده بود دور گردنم با شهوت تمام لب می گرفت چرخیدم من اومدم روش خوابیدم کیرم تو دستش گرفت خودش میکشید روی کصش و بالای کصش ساعت دو شب بود اینقدر غرق سکس با هم شده بودیم که زمان معنایی نداشت پاهاش بالا گرفتم کیرم تنظیم کردم بکنم تو کصش دستش گرفتم روی کصش حامد نه من هنوز دختر هستم چند تا بوسه از لبهاش گرفتم نمیخواستم از دستش بدم اجازه ازش خواستم از عقب بکنم سری برگشت یک بدن سفید یه نقطه قهوه ای زبون زدم به کونش اینقدر تمیز و خوشبو بود آروم انگشتم کردم تو کونش آهی کشید یک انگشت شد دوتا کمکم آماده اش کردم سحر رمانتیک دوست داشت
کونش از بس خوردم انگشت کردم خیس شده بود همزمان کصش هم میمالیدم فقط ناله های شهوتی میکرد آه آه حیف بود این کون حتی روان کننده یا روغن چیزی بزنم یه تف زدم آروم سر کیرم کردم تو کونش اولش یه جیغ ریز زد میخواستم بیرون بیارم
سحر نه حامد در نیار دردم میاد آروم آروم بفرست پاهاش باز کرد دست هام دو بغل پهلوهاش گذاشتم یک سانتر یک سانتر می فرستادم تا کامل جا دادم تو کونش چند دقیقه ای تکون ندادم شروع به مالیدن کصش کردم
یکم جا که باز کرد کم کم تلمبه هام بیشتر کردم دیگه درد آنچنانی نداشت کامل روش خوابیدم سینه هاش چنگ میزدم و لاله های گوشش میخوردم
بلندش کردم دراز کشیدیم خودش کیرم تنظیم کرد کامل جا داد تو کونش و شروع به لب گرفتن کردیم دیگه نمیتونستم تحمل کنم انداختمش به پشت پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم تو کونش خودش هم دستم گرفت میکشید روی کصش داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم سحر داره آبم میاد وای حامد همه خالی کن تو کونم یه نعره زدم آبم تا قطره آخر تو کونش خالی کردم کم کم کیرم داشت می خوابید از کونش آب کیرم سرازیر شد تا کیرم کامل خوابید از کونش افتاد یکم دیگه همدیگرو بغل کردیم رفت دستشویی خودشو شست
به خواهرش پیام داد گفت برگ سبز گرفتیم یک ماشین موند یکی رفت قشم برگشته اولین لندینگ میایم رد کردیم بهت خبر میدم گوشی گذاشت کنار دوبار همدیگرو بغل کردیم با اینکه خسته بودم سیر نمیشدم از سحر الخصوص میدونستم فردا برسن میرن کرمان
دستم همش روی کصش می مالیدم دیدم اه اه اه میکرد اونم انقدر با کیرم بازی کرد که شق شد دوباره بدون معطلی شروع به خوردن کرد به همون شکل روی یه پهلو خوابید کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد اینبار ده دقیقه ای نکشید میخواست آبم بیات
سینه های نازش جفت کرد اینبار گذاشتم لای سینه هاش نزدیک به دو هفته بود سکس نداشتم با چندتا تلمبه بین سینه هاش با فوران ریخت روی سینه و گوشی لبهاش با دستمال پاک کرد سر کیرم کرد تو دهنش اینقدر مک زد تا قطره آخر کمرم خالی شد بهش گفتم سحر تو خوشت نمیومد گفت میخواستم مزه کنم کاشکی می شد کصم جر بدی رفتیم حموم خودمون تمیز کردیم لخت تو بغل هم خوابیدیم شب تا صبح سحر کیرم میکشید به کصش تا با صدای زنگ گوشیش بیدار شدیم که دارن میان سمت بندر خواهرش سری لباساشو جمع کرد نزدیک ربع ساعت همدیگرو بغل کردیم لباسهاش عوض کرد
دیدم دامادش زنگ زد ببخشید آدرس مهمانسرا بهم میدین
نمیدونم چه اراجیفی سر هم کردم گفتم وسایل هاش تو ماشین منه هر موقع نزدیک اسکله باهنر شدین بگین بیارم سحر زودتر رسوندم خودم منتظر موندم تا رسیدن
دامادشون البته جسارت به استان هشتی ها امیدوارم نشه از خماری حال نداشت گفت ببخشید اینجا تریاک شیره چیزی گیر میاد گفتم بیا پشت سرم رفتیم پیش یه ساقی واسه خودش گرفت با اولین تعارف که بفرمایید خونه اومد
به مادرم زنگ زدم مهمون دارم بنده خدا موند خونه داداشم پیک نیک آورد از جعبه عقب ماشین چند بست شیره زد سرحال شد خانمش بچه هاش و داداشش و زن داداشش همه نوبتی حموم رفتن همه نگاه من به سحر بود که یکدفعه دامادشون گفت دیشب خوش گذشت گفتم من اینقدر خسته بودم خواب رفتم تا شما زنگ زدین
بیشرف راحت گفت نوش جانت انشالله بیا کرمان تلافی کنیم تا بعدازظهر موندن زدن به دل جاده یکسره با سحر چت میکردم که چند ماه بعد قرار بود بیان ولی اینبار توی سکس چت هامون قرار گذاشتیم با سحر این بار از کس بکنمش که یه تعطیلات بود سحر و خواهرش و خواهر دامادشون باهم اومدن البته کلی سوغاتی آوردن اتفاق های سکس بعدی عمری باشه بنویسم ببخشید طولانی شد و یکجاهای شاید از قلم افتاده باشه اگر اشتباه املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید منتظر کامنت ها هستم

نوشته: حامد

بازدید 5,144

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “حامد و سحر”

  1. روزی که کسی اینجا توی نظارت فحش نده ، همون روزیه که owner سایت ۵۰۰ هزار تومن عشق بده به یوزر های سایتش ( وبلاگ) و قالب فسیل شده سایت خودش رو بعد ۲۰ عوض کنه 🤣😂😡البته قالب رایگان مثل همینم هست که درست کنهویدیوهارو که نمیشه سرچ کرد ،، نمیان بالاکلیک میکنی هرجای وبلاک یبار میفرستت کابل باید برگردیعکس و ویدیو اپلود نمیشه درست💢 صد البته که ممنون و سپاسگزار بکن تو هستیم بهر روی💢

  2. گویا ۲ عزیز متوجه نشدن طنز داستان رو ،، نكته داستان اينه كه اون روز نخواهد امد ،، نميشه كل ملت باهم يهو سطح فرهنگ مدياشون بره بالا … 😂 نه شهواني big boss پول خرج بكن هست 🤭.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید