جریان کاکولدی احمد

من از بچگی و مجردی همیشه چون یکم سفید و خوشگل بودم مورد توجه واقع میشدم .
خیلیا منو میمالیدن یا میخواستن بکنن منو . ولی همیشه در میرفتم
حمید بچه محل و هم سن خودم بود و خانوادگی با هم رفت و آمد داشتیم . از دوم و سوم راهنمایی به بعد جای خلوتی گیر میاورد منو از پشت بغل میکرد و کیرشو میمالید بهم . خوب منم خوشم میومد . تا اینکه ی روز خانواده ها رفته بودن جایی و قرار بود شب نیان و من و حمید تنها شدیم .
شب که خواستیم بخوابیم حمید جای دوتامون رو کنار هم انداخت و گفت همینجا بخوابیم . منو بغل کرد و گفت لباساتو درآر . لباس خودشم درآورد . از پشت چسبید بهم و کیرشو لای کونم میمالوند . یکم که گذشت گفت میخوام سرشو بکنم توی کونت . رفت وازلین آورد و یکم انگشت کاری کرد منو و کیرشو گذاشت سر سوراخم . یذره فشار داد . سرش که رفت توش دردم گرفت . گفت هرجا که نتونستی بگو بکشم بیرون . کیرش بزرگ و کلفت بود . فکر کنم یک سومش بیشتر نرفت . نتونستم بیشتر تحمل کنم . گفتم حمید درآر . بسه . گفت باشه . همونجور تا همونجا جلو عقب کرد تا آبش اومد و ریخت توی کونم .
بعد از اون دیگه هر وقت تنها میشدیم با همون روش میکرد منو و هیچوقت کیرش تا ته نرفت تو کونم ولی همیشه آبشو میریخت توم .
رسیدیم به دوران خدمت . توی خدمت دیگه رسما زنش شده بودم . هر هفته پنجشنبه ها می رفتیم حموم و اونجا هر کاری توی سکس که فکرش رو بکنی میکردیم .
از خدمت که اومدم روال همون بود تا حمید بخاطر کاری رفت ی شهر دیگه و ارتباط سکس ما قطع شد .
چند سالی گذشت تا ی سال عید که رفتیم سفر و اونجا به مامانم گفتم سحر رو برام خواستگاری کن . ی دختر سفید و ریزه میزه خیلی خیلی خوشگل و ناز .
اول که یکم مخالفت کردن ولی در نهایت راضی شدن که بریم خواستگاری .
شب خواستگاری عجیب ترین شب عمرم بود . تا حالا حتی با سحر به غیر از سلام علیک حرف نزده بودم . اینم بگم سحر از اقوام دور مامان ایناست .
در جریان خواستگاری قرار شد که بریم با هم حرف بزنیم برا توافق اولیه . اون شب من مسخ شده بودم . فقط کیرم تصمیم میگرفت و من اجرا میکردم .
رفتیم توی اتاق ، قبل اینکه هر حرفی بزنیم سحر گفت یه موضوعی هست . اول بهت میگم . اگه طاقتش رو داری و میتونی کنار بیای قبول کن اگه نه بریم بگیم به درد هم نمیخوریم . من چشام گرد شد . گفتم چیه ! بگو ! کنار میام . من تورو میخوام .
گفت من باکره نیستم . همین اول میگم که اگه نمیتونی قبول کنی وقت همو نگیریم .
گفتم بگو چطوری از باکرگی در اومدی . من حرفی ندارم .
گفت 3 سال پیش با (علی پسر خاله سحر که خوشگل و خوشتیپه واقعا ) قرار بود از پشت سکس کنیم . چون ژل زیاد زده بود کیرش سر خورد و رفت جلو و باعث خونریزی شد ! از همون موقع ترسید و دیگه به هم نزدیک نشدیم .
گفتم یعنی با این که دختر نبودی سکس نکردی ؟ گفت به روح مادربزرگم نه !
من هم خوشم اومد . هم تعجب کردم . هم حال کردم و یکمی شهوتی شدم
گفتم قبوله . من حرفی ندارم . اگه خانواده ها دستمال خواستن هم ی ترفندی میزنیم . ولی اگه چیز دیگه ای هست الان بگو . گفت دیگه هیچی نیست .
ما عقد کردیم . و به فاصله کمی عروسی گرفتیم . همونجوری که حدس میزدم مراسم پاتختی گرفتن و دستمال خواستن . سحر یکمی ترسیده بود . بهش گفتم با سوزن بزن روی انگشتت چند تا قطره خونش رو مالیدم روی کسش و با دستمال پاک کردم و دادم به خواهرم . اونم برد و بعد چند لحظه صدای کف و سوت بلند شد و اون مراسم به خیر گذشت .
شبش که تنها شدیم و خواستیم سکس کنیم خیلی حشری و سکسی به سحر گفتم با من تو سکس بی حیا باش . از دختر آروم تو سکس خوشم نمیاد .
واقعا خفن بود و لحظه ای هم که خواستم بکنم تو کسش تنگ تنگ بود .
ی مدتی همینجوری سکس میکردیم . ی شب که تو اوج بودیم رفتم ی خیار خوش دست و کلفت آوردم روش کاندوم کشیدم . گفتم موافقی بذارمش توت ؟ گفت آره . بعد اینکه ارضا شدم با خیاره حسابی حال دادم بهش . اونم ارضا میشد . چند وقتی گذشت ی شب خودش گفت ی دیلدو سفارش بده که کمتر خیار و کاندوم بزنیم . گفتم باشه .
فرداش به حمید زنگ زدم گفتم حمید دیلدو میخوام . پشماش ریخت . گفت واس چی . گفتم راستیتش با سحر اینجوری حال میکنم گفته که دیلدو بخر بهتره . من کیرم 13 سانته و کلفت نیست .
گفت باشه . هفته بعدش زنگ زد گفت وایسا مغازه میام ببینمت .
اومد مغازه . کرکره ها رو داد پایین . یکم اولش باهام ور رفت . تو همون حال بهش گفتم دیلدو چی شد . تونستی بخری ! گفت ی چیزی میگم اگه غیرتی نمیشی گوش بده . اگه نخواستی سفارش میدم .
گفتم خوب بگو . منو از پشت بغل کرد کیرشو چسبوند بهم .
گفت به سحر بگو بجای دیلدو کیر واقعی میخواد ؟ گفتم یعنی چی واقعی ؟ گفت یعنی من جور تو رو بکشم . اولش یکم شاکی شدم ولی بعد دیدم پیشنهاد خوبیه . حمید از من درشت تر و سفید پوست و خوشگلتره و کیرش خیلی بزرگتر و کلفت و سفت تره
منو همونجوری شهوتی ول کرد گفت اگه راضی شد بگو بهم .
حمید تو کارگاه باباش کار میکنه و ی خانواده به شدت پولدار و لارجن .
شبش تو سکس به سحر گفتم ی چیزی میگم اگه ناراحتت کرد و دوس نداشتی بگو در موردش حرفی نزنیم . تعجب کرد . گفت بگو . قول میدم . ولی اگه ناراحت شدم ادامه نده . گفتم باشه . اگه جای دیلدو کیر واقعی کلفت و بزرگ باشه دوست داری ؟
گفت یعنی چی ؟ گفتم یه نفر که بتونه حسابی بهت حال بده و ارضات کنه . گفت خوب طرف کیه ؟ بگو ببینم خوشم میاد ازش یا نه ! گفتم حمید چطوره ؟ ی مکثی کرد . گفت خوب خوشگله . خوشتیپه . ولی کیرشو که نمیدونیم چقدره ؟ گفتم وایسا .
به حمید پیام دادم که : ی عکس از کیرت بفرست . لازم دارم .
بعد چند دقیقه عکس کیرشو فرستاد . شق کرده . یه خط کش گذاشته بود بین 19 و 20 . کلفت . رگای کیرش زده بود بیرون
گفتم سحر میتونی اینو تحمل کنی ؟ گفت خیلی خوبه . چقدم نازه . اگه وحشی بازی نکنه اره .
اون شب رو با همین حرفا ارضا شدیم .
پس فرداش حمید اومد مغازه . گفت چی شد ؟ گفتم هیچی . قبول نکرد .
اول حالش گرفته شد . میخواست بره گفتم بمون بابا . نظرش گرفته . خوبه .
فردا شب بیا خونمون حسابی به خودت برس . گل و شیرینی بخر با کادو .
شب به سحر گفتم فردا حمید میاد مهمونی . اگه دوست داشتی قبول کن . به من هیچی نگو . سوالم نکن . من همه جوره موافقم .
فردا صبحش سحر اومد مغازه . ی لباس مجلسی شیک برداشت و رفت
منم شب زودتر رفتم خونه .
منتظر شدم تا حمید بیاد .
ساعتای 7 بود که حمید اومد . سحر و بغل کردم گفتم من همه جوره پایتم . هر جایی که خواستی ادامه ندی رو من حساب کن . همونجا تمومش میکنیم .
رفتم در رو باز کردم . حمید با گل و شیرینی اومد تو . با سحر دست داد و احوالپرسی کرد .
گل و شیرینی رو گرفتم و بردم داخل .
سحر چایی ریخت آورد و اومد داخل پذیرایی . نشست . گفت حمید چه خبر ؟ نیستی . حمید گفت هستم . گرفتار کار و اینا
سحر گفتش شیرینی که خوب ، گل چرا خریدی ؟ خواستگاریه مگه |؟ حمید گفت اگه اجازه بدی میخوام در خدمتت باشم . سحر گفت قبوله اگه احمد مشکلی نداشته باشه .
گفتم من که مشکلی ندارم .
حمید گفت پس مبارکه . پاشد از جیبش ی گردنبند با پلاک اسم سحر درآورد و داد به سحر که چشماش برق زد .
گفت بذار خودم بندازمش گردنت . پاشد و برای سحر بستش . بعد همو بغل کردن و از هم لب گرفتن .
منم داشتم از شهوت میترکیدم .
خلاصه ، شام خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم .
خوابمون گرفت . حمید گفت من همینجا می خوابم . من گفتم که عروس و داماد میرن رو تختشون میخوابن . من همینجا میخوابم .
سحر گفت احمد پاشو برو اتاق و تخت رو مرتب کن . خودشم رفت لباس عوض کنه .
رفتم توی اتاق ، چراغ خواب رو روشن کردم . دستمال و ژل و کاندوم هم گذاشتم و اومدم به حمید گفتم اتاق عروس آمادست . بفرما . همزمان سحر رسید . ی تاپ و شلوارک سبز فسفری که تو اون بدن نازش واقعا خوشگل بود .
حمید دستش رو گرفت و رفتن توی اتاق .
من از بیرون نگاه میکردم .
با بوس و لب و بغل شروع کردن . حمید مثل تشنه هایی که آب ندیدن سحر رو لمس میکرد و میخورد . لباش ، سینه هاش . همه ی بدنش . بعد از 1 ربع رفت سراغ کس سحر و شروع کرد به خوردن . کاری که من هیچوقت نتونستم بکنم .
چند دقیقه حسابی کس زنم رو خورد و لیسید .
بعد منو صدا زد گفت بیا اینجا . رفتم گفتم جانم حمید ؟ گفت بشین رو تخت . نشستم . به سحر گفت بشینه جلوم . نشست . به من گفت پاهای سحر رو بگیر بالا . گرفتم . اومد جلوی سحر . کیرش رو گرفت دستش و مالید روی کس سحر . ژل زد و سرش رو کرد تو و آروم آروم سر داد داخل . هر چی بیشتر میرفت سحر با دستاش روی رون منو بیشتر فشار میداد . تا نزدیک تخماش کیرشو جلوی چشمام کرد تو کس سحر . دوباره درش آورد و کرد توش . تا آخر سر داد . سحر اینقدر منو چنگ گرفته بود که تا چند روز رد انگشتاش رو پام بود . دو سه تا تلمبه آروم زد و من آبم اومد و ریخت پشت سحر . کیرشو درآورد به من گفت بلند شو گمشو بیرون ! پاشدم برم دیدم سحر یه لبخند دلنشینی زد .
من که اومدم بیرون حمید سحر رو خوابوند و پاهاش رو داد بالا و مشغول شد . من فقط صدای ناله های عمیق سحر رو میشنیدم .
بعد چند دقیقه نگاه کردم . نیم رخ سحر رو دیدم که رو تخت داگی شده بود و حمید داشت میکرد تو کسش و سحر که روتختی رو چنگ میزد .
اول سحر ارضا شد . بعد حمید آبشو ریخت رو پشت سحر .
هم رو تمیز کردن و بغل کردن و خوابیدن .
صبح ساعت 8 بیدار شدم . حمید و سحر تو بغل هم خواب بودن . انگار که چند سال زن و شوهرن .
رفتم نون گرم خریدم . اومدم تخم مرغ و کره درست کردم . صداشون کردم بیدار شدن . اومدن ازشون پذیرایی کردم . بعد صبحونه حمید رفت دنبال کاراش گفت عصر میام بریم جایی .
وقتی رفت سحر اومد منو بغل کرد گفت فکر نمیکردم اینقدر منو دوست داشته باشی . خیلی حال داد بهم . عالی بود.
عصر حمید اومد دنبال سحر و گفت میرن جایی و میان
منم نبردن . شب بود اومدن . شام براشون گذاشته بودم . خوردیم و گفتیم و خندیدیم . اونشب سکس نکردن . برام عجیب بود .
فرداش رفتیم تفریح . کلی خوش گذروندیم . شب اومدیم خونه خسته بودیم رفتیم که بخوابیم . حمید به من گفت جاتو بنداز پایین تخت . گفتم اون اتاق راحتترم . گفت گوه اضافه نخور . هرچی بهت میگم فقط بگو چشم بی ناموس .
گفتم چشم
جامو انداختم پایین تخت . خواستم چراغ اتاق رو خاموش کنم گفت نمیخواد . من دراز کشیدم و اونا مشغول عشق بازی شدن . لب و بغل و اولین باری بود که میدیم سحر جلوی من داره برا حمید ساک میزنه . حرفه ای ! حمیدم در عوض کس سحر رو میخورد و می بردش به اوج .
سحر رو تو چند تا پوزیشن حسابی گایید .
بعد ی بالشت گذاشت زیر شکم سحر و خودشم رفت رو سحر . چند دقیقه تلمبه زد . چندتای آخر یهو تلمبه هاش عمیق و سنگین شد . منتظر بودم بیاره بیرون و آبشو بریزه رو کون سحر ولی همه آبشو خالی کرد تو کس سحر . تا قطره آخر .
و عجیب تر که سحر اعتراض نکرد . خیلی ناراحت شدم . کل حسم رفت .
کیرشو که درآورد آب غلیظش از کس سحر ریخت رو تخت . قبل اینکه اعتراض کنم حمید گفت نگران نشو . دیشب رفتیم IUD گذاشتیم . سحر گفت آره . نگفتیم حالت جا بیاد
بعد سحر به من گفت بیا ساک بزنم آبت بیاد . گفتم همون اول آبم ریخت ! خندیدن و دوباره هم رو بغل کردن و خوابیدن .
فرداش حمید رفت سر کار خودش . از اون موقع به بعد هر سه ماه میاد مرخصی و دو شب خونه ماست . اون دو شب من خدمتکارشونم .
بعد از مدتی ی شب تو سکس به سحر گفتم علی چندبار از پشت کرده تو رو ؟ گفت کلا دو بار بودیم . دفعه سوم که اتفاق افتاد دیگه نکردیم . بهش گفتم تا حالا فکر کردی با علی سکس کنی ؟ گفت آره . یبار . ولی دوس ندارم .
میترسم سواستفاده کنه . گفتم از نظر من مشکلی نداره ها . اگه خودت راضی بودی میتونی یبار باهاش سکس داشته باشی .
کلا آزاد گذاشتمش و سحر میدونه من بی غیرتم تو سکس ولی اصلا زیاده روی یا سواستفاده نمیکنه .
سال 401 با حمید چندروز رفتن اصفهان . پارسالم زمستون رفتن کیش . کلا حالش با حمید خوبه و حمید هم واقعا اذیتش نمیکنه و حسابی بهش میرسه .

نوشته: ahmadshah

بازدید 8,111

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “جریان کاکولدی احمد”

  1. جقي كسمغز تخيلي مينىيسي درست بنويس ميگه حمید رفت شهر دیگه بعد رفت کارگاه حمیدحمید گفت پاهای سحرو بلند کن و بعد احمد ابش اومد ریخت پشت سحر بالخره سحر به پشت خالید یا به شکم؟؟؟!!! الاغ جقی

  2. کوسکشی و بی ناموسی رو دارن کم کم جا میندازن و عادی جلوه میدن.کیر تو نطفه تون کونی هایه حرومی‌

  3. احمد شاه؟نه بابا داستانم مینویسی اگه خودتی که دهنتووقت انتقامهچرندیات واقعی یک جقی عقده ای کص ندیده

  4. ممکنه یه مقداری اغراق توش باشه ولی ناباورانه نیست.اونایی که این تجربه ها رو ندارن این داستانا رو عجیب میدونن و ساخته پرداخته ذهن ولی من مشابه این و تجربه کردم حس قشنگیهنوش جونتون جیگرررر

  5. تنها کاکولدی که واقعیت را گفت که کونی بوده و هنوزم هست و به همین خاطر از دادن زنش لذت می بره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید