بلوغ شوم (۲)

با درود فراوان خدمت عزیزانی که تازه نگاه گرم شون رو معطوف دل نوشته های من کردن، ضمن تشکر فراوان بابت این لطف تون باید خدمتتون عرض کنم که با وجود تمام تلاشی که برای خارج کردن داستان از ابهامات داشتم اما برای درک هرچه بهتر این داستان میتونید به سری داستان « رفقا » که لینکش رو اینجا میذارم مراجعه کنید. امیدوارم که پاسخگوی نگاه و زمان ارزشمند شما عزیزان باشم💞💞
https://www.bokon.to/رفقا-۱-

تو تختم منتظر اشاره وحید دراز کشیده بودم و منتظر بودم تا متجاوزم صدام کنه و من داوطلبانه وارد دامش شم. تقریبا دو ساعتی از خاموشی گذشته بود و با خودم فکر میکردم شاید خوابش برده و یا اینکه بیخیالم شده اما به هیچ عنوان نمی‌تونستم بابت هیچکدوم از این دو احتمال خوشحال باشم چرا که دیگه خماری به استخونام رسیده بود و بشدت داشت عذابم میداد…
دو دل بودم تا خودم وحید و صدا بزنم یا نه که پرده بین تخت من و وحید کنار رفت و وحید خیلی آروم بهم گفت برم دستشویی و دستور العمل دوش مقعدی رو بهم داد.
مثل یه عروسک بی اراده بلند شدم و به سمت باتلاق کثیف و پر شهوت وحید راه افتادم، نزدیکای سرویس بهداشتی بودم که رامین جلو روم سبز شد؛
-همین الان برو اتاق ما پیمان باهات کار داره
+با وجود اینکه نمیدونستم تو اتاق پیمان چی در انتظارمه اما انگار گم شده‌ای توی یه غار تاریک راه افتادم و دنبال کور سویی که از سمت پیمان می‌تابید تا کنار تختش رفتم. پیمان کنار تختش روبروی محمد نشسته بود و داشتن تخته نرد بازی میکردن «از بعد رییس بند شدن آقای زارع قوانین خاموشی و بیدار باش چندان سختگیرانه نبودن بخصوص برای مسئول اتاق ها و قدیمی ها»
•اومدی کاکو؟!
+کارم داشتی؟
پیمان پرده جلو تختش رو‌ کنار زد و شعله روشن توی منقل کوچیکی که با ظرف کنسرو ماهی درست شده بود مشخص شد، یه بشقاب هم که داخلش سیخ و سوزن و دو سه بست شیره بود کنار منقل روی تخت پیمان بود؛
•بشین بکش تا رفع خماری بشی…
+م… متوجه نمیشم
•گفتم بشین بکش… واسه ترک متادون بهتره اول بیفتی رو شیره
+در عوضش…
پیمان حرفمو قطع کرد؛
•من مث وحید و امین سر سفره نامرد بزرگ نشدم، خیالت راحت باشه
بی هیچ حرف و کلامی نشستم توی تخت پیمان و حسین سیاه هم به درخواست پیمان روبروم نشست و بعد از کشیدن پرده مشغول کشیدن سیخ روی شیره و دود گرفتن واسه من شد.
چند لحظه بعد رامین و امین آشپز از در اتاق وارد شدن و به پیمان گفتن وسایلش و آوردیم، پیمان باز صدام زد و گفت:
•بهتر شدی بیا یه نگاه بنداز ببین چیزی ازت ندزدیده باشد.
پشت بند حرف پیمان صدای وحید به گوشم خورد که با یه لحن لاتی به پیمان گفت:
¥همه که مث تو دزد نیستن
•درد تو کس ننه‌ت بچه لاشی کی بهت گفته بیای جلو اتاق من؟
¥ای زارت… زبون درآوردی مش پیمان
همچنان از پشت پرده فقط داشتم صدای بحث کردن پیمان و وحید و میشنیدم که بعد از در اومدن یه فحش ناموسی از دهن وحید صدای مشت و لگد از وسط اتاق بلند شد، پرده رو کنار زدم و دیدم که محمد و پیمان، وحید و امین مواد فروش رو کشیدن داخل و دارن میزننشون.
حسین سیاه سریع منقل و خاموش کرد و از فاصله کم بین تخت و دیوار فرستادش زیر تخت و قبل اینکه علتش و بپرسم مامور مراقب وارد اتاق شد و چراغ و روشن کرد.
با روشن شدن چراغ باورم نمیشد چی میبینم، وحید و امین که ادعای گنده بازیشون از همه تو بند بیشتر بود با صورت های پر از خون کف اتاق داشتن از درد به خودشون می پیچیدن و تو کمتر از یکی دو ثانیه تمام قدیمی های با نفوذ بند جلو اتاق جمع شدن و رو به مراقب گفتن که اگه این دوتا همین امشب از بند اخراج نشن هر شب همین آش هست و همین کاسه.
کار به جایی کشید که افسر جانشین هم اومد داخل بند و وقتی با تهدیدهای همه نسبت به وحید و امین روبرو شد به ناچار هر دوتاشون و شبونه فرستاد یه بند دیگه اما از گناه پیمان و محمد هم به سادگی نگذشت و هر دوتاشون و فرستاد ارشاد موهاشون و تراشیدن و همون شب برگردوند داخل بند.
بعد برگشتن پیمان ازش تشکر کردم و بهش گفتم تا هروقت که زنده باشم لطف امشبش و فراموش نمیکنم و هرجور شده جبران میکنم.
•اگه میخوای جبران کنی ترک کن
+چشم از همین امشب ترک میکنم
•نمیخواد جوگیر شی، اون مادر جنده بیخود آلوده متادونت نکرده… متادون تا سه ماه خماری شدید داره
+پس چکار کنم؟
•از همین الان تا روزی که پاک شی خودم راهت میبرم، از دکتر احمدپور هم برات کمک میگیریم.
•اما امید… این آخرین لطفی هست که تو کل حبست از من می‌بینی، ناموسا یبار دیگه دم تکون بدی شخصا زندان و برات جهنم میکنم.
الان که دارم فکر میکنم هیچ جمله و واژه‌ای به ذهنم نمیرسه که بتونم باهاش حس شیرین رهایی اون لحظه مو براتون توصیف کنم فقط میتونم بگم که هیچوقت فکرش و نمیکردم توی زندان از حس آزادی لبریز شم.

حدود یه ماهی طول کشید تا از هرجور مرفینی بی‌نیاز شم اما همچنان مُسکن و داروهای تقویتی که دکتر احمدپور هر هفته برام می‌فرستاد رو استفاده میکردم. خدایی هم کل بچه های اتاق رعایت حالم و میکردن و شب ها چون میدونستن بیخوابی و بی قراریم تشدید میشه تمام تلاششون و میکردن تا تنها نمونم و فکرم سمت مواد نره.
اتاق ما یه گوشی موبایل قاچاقی داشت که فقط پیمان و محمد از جای پنهون کردنش خبر داشتن و تو مدتی که من درگیر بی خوابی بودم معمولا میرفتم تو تخت پیمان و تا صبح با گوشی و پیامک بازی خودم و سرگرم میکردم‌.
گذشت و چند ماه بعد باز رییس بند عوض شد و همون حاجی خشک مقدس برگشت. اولین کاری هم که انجام داد یه مرد حدود 45 ساله لاری رو که تو تمام زندان به عنوان خطرناک ترین آدم فروش معروف بود از یه بند دیگه با خودش آورد و مستقیم فرستادش تو اتاق ما و مستقیم خطاب به پیمان گفت: تنها هدفم از برگشتن بالا سر این بند بیچاره کردن تو و نوچه هاته. پیمان هم در جواب گفت؛
•حاجی هزار بار گفتم و بازم میگم، جلو شما و قوانین زندان گردن من و بچه های اتاق از مو باریک تره. بعدم من اهل نوچه بازی و قشر گرایی نیستم اگه هر کس هم به من احترام میذاره از لطف و معرفت خودشه…
حاجی باز طبق معمول چندتایی با پشت دست به سینه پیمان کوبید و گفت: یه روز به آخر خدمتم تو زندان مونده باشه آواره‌ت میکنم… اهل نوچه بازی نیستی و همه بند و جمع میکنی آمار دستوری بیرون میکنی؟
اینارو گفت و راهش و کشید و رفت.
شب موقع آمار پیمان خطاب به بچه ها گفت:
آقای لاری سنش از همه مون بیشتره و حافظ کل قرآن هستن… نبینم کسی بهشون از گل نازک تر بگه تخت‌شون هم کنار دست خودم طبقه‌ی اول سر جای رامین هست و رامین تا خالی شدن یه تخت دیگه کف خواب میشه.
لاری سریع جواب داد: نه نه پیمان جان، من همین کف اتاق راحت ترم نمیخوام بچه ها رو معذب کنم…
•همه تون دیدین آقایون!؟ آقای لاری اینجور تواضعی داره، ازشون یاد بگیرید… فقط یه مشت آدم نامرد از ادب و معرفت شون سواستفاده کردن و آدم فروشی های خودشون و انداختن گردن این بنده خدا…‌ ولی یهو کسی از شما به فکرش نزنه که بخواد همچین غلطایی کنه هااا، که دیگه خود آقای لاری هم نمیتونه از دست من نجاتش بده…

خداییش من همیشه عاشق این هوش و سیاست پیمان بودم، خوب بلد بود با هرکس و هر تهدیدی چجوری برخورد کنه و معمولن مشکلات اتاق و یا بچه ها رو با کمترین تنش ممکن حل میکرد. اما معمای بزرگی که وجود داشت چرایی این برخوردهای تند حاجی با یه همچین کسی بود. کسی که به قول خود حاجی تو این همه مدت اتاق داریش کوچکترین مشکلی از اتاقش گزارش نشده. پس روز بعدش تو هواخوری سراغ محمد رفتم و ازش راجع به این رفتار حاجی سؤال کردم؛
+محمد میگم چرا حاجی انقد خط و نشون برا پیمان می‌کشه ؟
٫چون حرف از اتاق مون بیرون نمیره
+این که نشد دلیل… اصلا نفرتش نسبت به پیمان از هزار کیلومتری مشخصه، نمونه‌ش همین تحمیل کردن لاری به اتاق
٫چمیدونم والا… از خود حاجی بپرس
+محمد ناموسن میترسی باهام حرف بزنی!؟ مگه این همه وقت تو اتاق تونم از من دهن لقی دیدی آخه؟؟
٫دهن لقی چیه خوووب… میگم نمیدونم حاجی چرا چشم پیمان و نداره همین!
+باشه نگو…
با ناراحتی راهم و کشیدم برم اما محمد صدام زد؛
٫قول میدی همین که داستان و برات گفتم دیگه تو ذهن خودت هم مرورش نکنی؟
+جون خودم جون خودت ها… قول میدم
٫میدونی که من و پیمان از بیرون باهم رفیقیم، حتی اینجا هم هردومون درگیر یه پرونده هستیم
+خوب!
٫این حاجی هم بچه محل مونه، قبلنا که اندازه الان دم کلفت نبود یه شب با یه اکیپ بسیجی توی کوه نزدیک محل من و پیمان و دوتا از رفیقامون و گیر آورد و به خاطر یه ته بطری عرق تا می‌خوردیم کتکمون زدن
+همین؟
٫نه… بعد اون داستان یه روز قبل اذون صبح من و پیمان با یه سیم بکسل بلند دو طرف کوچه‌شون نشستیم و این تا خواست با موتور از کوچه خارج شه بره سمت مسجد دو طرف سیم و کشیدیم و موتور با حاجی چندتا ملق پشت سر هم زد« مراجعه به فصل قبلی داستان به نام رفقا». حاجی هم پیش خودش یقین داره یکی از اون دونفر پیمان بوده… حالا گرفتی!؟
من که از شدت خنده نفسم بالا نمیومد به زور خودمو کنترل کردم و گفتم؛
+گرفتم کاکو گرفتم… واااییی خداااا…

همون روز بعد از ساعت اداری پیمان برخلاف تصور همه که فکر می‌کردیم گوشی موبایل رو از لاری پنهون میکنه اما به محمد گفت گوشی رو از جاساز در بیار هرکی میخواد استفاده کنه و محمد هم جلو چشم همه مون از زیر تخت سبد آذوقه هارو بیرون کشید و گوشی رو از توی گونی برنج بیرون آورد… این حرکت در آوردن و پنهون کردن گوشی تو گونی برنج و یا وسط قوطی رب گوجه«گوشی رو خوب با چسب و پلاستیک آب‌بندی میکردن»و…‌. به مدت یه هفته هر روز و هر شب تکرار شد تا اینکه یه شب طرفای ساعت ۹:۳۰ وسط تماشای بازی ال کلاسیکو صدای زنگ در اصلی بند به صدا در اومد و لاری همون موقع گونی برنجی که وسایل حمامش داخلش بود و برداشت تا بره حمام اضطراری«یه دونه حمام که۲۴ساعته در دسترس بود». پیمان قبل خروج لاری از اتاق صداش زد و گفت:
•آقای لاری بگیر این گوشی و بذار تو کیسه حمامت که اگه حفاظت باشه شما رو نمی گرده.
لاری هم که چاره‌ای جز قبول درخواست پیمان نداشت بی هیچ حرفی گوشی رو گرفت و رفت سمت حمام.
حدس پیمان درست در اومد و هر سه کارمند حفاظت به همراه افسر جانشین مستقیم به اتاق ما اومدن و شروع به گشتن اتاق بخصوص وسایل آشپزی کردن و وقتی بعد نیم ساعت گشتن اتاق جوری که انگار موشک اسرائیلی وسط اتاق خورده باشه چیزی پیدا نکردن افسر جانشین رو به پیمان صدا زد؛
@ میدونم تو اتاق گوشی داری شماره‌ش هم هست۰۹۱۷… خودت بیار بده تحویل
•جناب رییس حق با شماست اما گوشی مال من یا بچه ها نیست…
@ میشه بگی گوشی اتاق تو مال کی میتونه باشه؟
•حاجی گوشی مال آقای لاریه…‌. تمام این بچه ها هم شاهد هستن هرچی بهش میگم گوشی ممنوع هست شروع به تهدید میکنه که نمیدونم پول داره و برادراش با شما و رییس حفاظت رفت و آمد خانوادگی دارن و اگه دخالت کنم میده شما من و بیچاره کنید
مجید «وکیل بند» هم که تا اون لحظه کنار کارمندای حفاظت ساکت ایستاده بود حرف پیمان و تایید کرد و؛

راست میگه جناب رییس… پیمان به من هم گزارش داده بود اما آقای لاری عین همین تهدید ها رو به من هم گفت…

افسر جانشین به محض شنیدن شهادت وکیل بند پرسید لاری کجاست و شخصن رفت پشت در حمام اضطراری و لاری رو فقط با یه حوله دور تنش کشید بیرون، کیسه حمام و گشت و گوشی رو بیرون کشید. تا لاری خواست حرف بزنه با اشاره بینی ساکتش کرد و شروع کرد زنگ زدن به آخرین شماره ها. اولین شماره مال یه اتاق تو یه بند دیگه بود تا طرف جواب داد افسر پرسید: این خط که دست منه برا کیه؟
بعد کمی سکوت شماره دوم، سوم و چهارم رو گرفت و آخر سر خطاب به لاری گفت:
همشون میگن گوشی مال توئه…
از همونجا لباس های لاری و بهش دادن و مستقیم از بند اخراجش کردن و به جرم تهدید زندانی ها و ادعای رابطه مستقیم با کامندهای ارشد فرستادنش ارشاد اما موقع خروج کارمندها افسر جانشین یه نگاه معنادار به پیمان و مجید کرد و با یه لبخند ریز از بند خارج شد.

یه بار طرفای ساعت دو دو نیم نصف شب بود که از سرویس بهداشتی برمیگشتم و همین که خواستم از تخت برم بالا برخورد دست پیمان به ساق پام رو حس کردم، برگشتم و خم شدم تا ببینم چکارم داره که دیدم چشماش یه جور عجیب داره از حدقه بیرون میزنه و دست چپش رو‌ مدام میکوبه کنار پاش اما دستش چنان بی قدرت شده بود که صدایی از کف تخت بلند نمیشد. متوجه بند آمدن نفسش شدم و همزمان که با فریاد محمد و رامین و صدا میزدم سعی کردم از تخت بیرونش بیارم، محمد که وحشت زده از تختش بلند شده بود به محض دیدن حالت پیمان ازپاش گرفت و با کمک هم تا جلو در انتظامات و بعد تا بهداری بردیمش. از شانس دکتر مداومت بهداری اون شب نیومده بود و تا خواستن دکتر احمد پور و از بند خودشون بیدار کنن و بفرستن بهداری چند دقیقه‌ای شد و پیمان چند مرتبه تا تکون های دم مرگ رفت و خرت خرت کنان باز یکم هوا به ریه هاش میرسوند، روز اولی که پیمان چندین مرتبه ظرف های شسته رو‌ کثیف میکرد و مجبورم به شستن دوباره شون میکرد ابدن فکرش و نمیکردم تو چنین موقعیتی از شدت نگرانی در قبال سلامتیش بدنم به لرزه و رنگ چهرم پریده و چشمام از شدت ترس پر اشک شه…
به هر حال دکتر احمد پور رسید و به محض ورودش محمد بهش گفت:
٫دکتر دنبال هیچی نگرد فقط عصبیه… قبل از زندان سابقه‌شو داشه این جای گریه نفس تنگی میگیره
دکتر احمدپور هم که مشخص بود قصد نداره زمان از دست بره سریع به دستیار نشسته تو بهداری گفت: از اتاق اورژانس یه سرنگ و کُرتون برام بیار و بلافاصله بعد تزریق کردن یه شئ بالن مانند که لوله خرطومی سفیدی بهش چسبیده بود رو به دهن پیمان گذاشت و مدام بالن رو فشار میداد تا اکسیژن به ریه های پیمان برسه…
طولی نکشید که صدای نفس سریع و عمیق پیمان بلند شد و سینه‌ش همراه نفس هاش چند مرتبه به سرعت بالا و پایین شد، همین‌که یکم آروم گرفت محمد ازش پرسید؛
٫کاکو دور سرت بگردم چت شد یهو!!؟
پیمان یه نگاه به من و دکتر و دستیار بهداری انداخت و خیلی آروم انگار که نخواد ما متوجه حرفاش شیم آروم گفت:
•چهارخونه پوش… محمد چهارخونه پوش…
و شروع کرد به سرفه های پی‌در پی. محمد که به راحتی میشد رفتن روح از شدت ترس از بدنش رو متوجه شد روبه دکتر و دستیار گفت:
نباید هیچ وسیله تیز یا هرچی که بتونه به خودش صدمه بزنه دورش باشه…
دکتر از محمد پرسید: مگه چی شده؟
٫همه امیدش ناامید شده دکتر، اگه میخوای نگهش دارید بذارید خودم کنارش بمونم.
دکتر گفت: اگه اینجور که تو میگی هست که برا حفظ جونش از خودش فعلن اینجا بمونه اما شما اجازه ندارید کنارش باشید باید برگردید تو بند و من گفتم:
+چی میگی دکتر؟ پس کی میخواد اینجا مراقبش باشه؟ مگه دستیار یا کارمند دلش برا زندانی سوخته آخه!؟
دکتر با آرامش جواب داد: نگران نباش، خودم شخصا کنارش میمونم. شما هم الان برگردید تو بندتون تا بهونه دست حاجی ندادید.

ای لعنت به زندان که تک‌تک انتخاب ها و رفتارهای آدم باید از روی حساب و کتاب و برخلاف میل و منطقش باشه، ترک کردن پیمان تو اون حال هم دقیقا یکی از همین انتخاب های تحمیلی بود.

فردای اون شب تو هواخوری بودیم که محمد و رامین و دیدم در حال قدم زدن دارن باهم حرف میزنن و از حالت چهره‌ شون مشخص بود نگران یه مسأله مهم هستن خودمو کنارشون رسوندم و پرسیدم:
+نگران پیمان هستید؟
٫اون که دکتر احمدپور پیشش هست، نگرانیم نکنه حاجی نبودن پیمان و بهونه کنه و یکی از مخبر هاش و بذاره مسؤل اتاقمون.
همون لحظه مجید از جلو در هواخوری صدا زد تا کل بچه های اتاق ما برگردن تو اتاق که حاجی باهامون کار داره. من و رامین و محمد یه نگاه به هم انداختیم و راه افتادیم سمت اتاق که دیدیم حاجی تنها داخل اتاق نشسته.
بعد رسیدن و نشستن کل بچه ها دور تا دور اتاق حاجی شروع به صحبت کرد:
®خوب خوب خوب گمونم همه‌ تون خوب میدونید چرا صداتون کردم
٫برا مسؤول اتاق!؟
®تو چقدر بی مرامی محمد!!! جا اینکه از حال رفیق قدیمیت بپرسی چسبیدی به اتاق!؟ دلت میخواد اتاق دار شی؟
محمد سکوت کرد و سرشو انداخت پایین
®همتون میدونین اگه من برا یه نفر تو این زندان شمشیر از رو کشیده باشم اون پیمانه، ولی فکر نکردین چرا با این همه نفرتی که ازش دارم تا حالا اتاق و ازش نگرفتم؟؟
+خوب چون اتاق ما تخلف خاصی نداشته دیگه
®تو فکر کردی اگه بخوام بدون تخلف آواره تون کنم کسی میتونه جلودارم شه؟
+نه حاجی
®خوبی پیمان اینه که بزرگترین خط قرمزش لواط و آبروی بچه های اتاقشه… انقدری که حتی به من اعتماد نمیکنه گزارش تخلف یکی تون و بهم برسونه. ولی به هرحال فعلن بهداری بستریه و منم نمیتونم یه اتاق بیست نفره رو ول کنم به امون خدا…
-ولی حاجی…
®ولی حاجی و زهر مار مردک… به تو یاد ندادن تو حرف بزرگتر از خودت نپری؟
رامین سرش و پایین انداخت و؛
-معذرت میخوام حاجی
®فعلن به مدت یه هفته یه نفر از بین خودتون انتخاب کنید تا مسئول اتاق تون باشه، پرسیدم پیمان تا اون موقع مرخص میشه اگرهم نشد اون موقع خودم تصمیم میگیرم که مسئول اتاق انتخابی خودتونو داشته باشید یا یکی از معتمدای خودم و بذارم بالا سرتون
٫حاجی دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده
® خواهش میکنم محمدآقا… بابات هم سلامت و رسوند ازت دلخوره یه زنگ بهش بزن تا فردا نبخشدت میدمت ارشاد
٫چشم‌حاجی حتما
® تا قبل نماز مسئول اتاق انتخابی تون و معرفی کنید حالا هم پاشید برید به کاراتون برسید.
بعد نماز ظهر و عصر محمد و رامین رفتن پیش حاجی و بعد از چند دقیقه حرف زدن همراه حاجی برگشتن تا جلو در اتاق و حاجی اعلام کرد تا چند روز دیگه که تکلیف پیمان مشخص شه رامین مسئول اتاق هست و اگه کوچکترین خطایی از رامین یا هرکدوم بچه های اتاق سر بزنه یه نفر از معتمدای خودش رو میذاره بالا سرمون.
بعد رفتن حاجی تو تختم دراز کشیده بودم و برای چندمین مرتبه از دیشب تا الان ذهنم به سمت حال دیشب پیمان و اون حرفی که به محمد زد کشیده شد، یعنی چی میتونه اتفاق افتاده باشه که یه نفر مثل پیمان و اینجور از پا بندازه!؟
بعد از کلی تردید و کلنجار رفتن با خودم بالاخره تا کنار تخت محمد رفتم و گفتم:
+اممم… محمد
٫اگه دوست داشت شماها بدونید با اشاره به من حرف نمی زد
+بخدا دارم از فضولی می‌میرم
٫حالا یکم دووم بیار امشب یا فردا که خودش اومد ازش بپرس
+باشه… عیبی نداره
٫نه والا بیاد عیبم داشته باشه… شیش هفت ماهه اینجایی دوبار احترامت گذاشتیم کله‌ت گیج نره دیگه، حالا هم پاشو بزن سر تختت تا این رامین بیچاره رو بخاطر تو کچل نکردن مگه سکوت نیست!؟
هیچی نگفتم و برگشتم تو تختم ولی همچنان دوتا سؤال بزرگ روی مغزم داشت سنگینی میکرد، اول اینکه یه نفر مثل پیمان که همه جوره از لحاظ روحی و ذهنی محکم و نفوذ ناپذیره رو چی یا کی میتونه به این روز در بیاره!؟ و دوم اینکه چرا این آدم با هر اتفاقی فکر من و درگیر خودش میکنه!؟ درسته که همیشه بی چشم داشت پشتم بوده و تو سخت ترین شرایطی که می‌تونست زندگیم و واسه همیشه جهنم کنه به فریادم رسیده اما پیمان این پشتیبانی رو‌ در قبال همه انجام میداد و هیچکدوم مثل من بخاطرش تو تخت هاشون بی صدا اشک نمی‌ریختن، حتی محمد!!

فردای اون روز دم دمای غروب پیمان از بهداری برگشت و بی هیچ توجهی به استقبال و احوال پرسی هایی که ازش شد مستقیم رفت تو تختش و پرده تخت و کشید، رامین خواست بره سمتش که محمد مانع شد و با اشاره بهمون فهموند که فقط هواس‌مون به رفتار و حالت هاش باشه و خودش هم با یه حالتی که معلوم بود ایستادن تو اتاق و دیدن دوستش با اون وضع رو تاب نمیاره از اتاق زد بیرون که منم بلافاصله پشت سرش رفتم و بعد از چند دقیقه بالا و پایین کردن راهرو انتظامات ازش پرسیدم:
+هنوز نمیخوای بگی چی شده!؟
٫حتما باید یه چیز بارت کنم تا بفهمی به تو ربطی نداره؟
+محمد منم مثل تو رفیق پیمانم… منم نگرانم
٫خیلی خیلی عذر میخوام جناب دکتر نگراااان… معذرت میخوام رفیق عزیز تر از کاکوی پیماااان… بچه تو نه رفیق پیمانی و نه با دونستن درد پیمانکاری از دستت براش برمیاد.
+من نگفتم بهترین رفیق‌شم فقط میگم شاید با مشورت همدیگه بتونیم حالش و خوب کنیم…
٫چه تو و چه هر کدوم از بچه های اتاق یک هزارم من نه پیمان و می‌شناسید نه بهتر از من میدونید کی و چه کاری میتونه حالش و خوب کنه. من و پیمان از اون زمانی که آب دماغ مون با پودر پفک قاطی میشد و دور دهنمون و قرمز میکرد شب و روز با همیم با این وجود منم موندم الان چه گوهی بخورم…
٫از یه طرف دل تو دلم نیست دوباره حمله بهش دست نده از یه طرف دیگه هم تخمم چسبیده زیر گلو که یه موقع بلا ملا سرخودش نیاره.
+مساله عشق و عاشقیه؟
٫امید یه کلمه دیگه فضولی کنی پیمان هم نمیتونه از زیر دست و پام بیرونت بیاره… همچین میزنمت که عقده این سه چهار سال حبسم و همه اتفاقای خوب و بدش و یجا سرت خالی کرده باشم، برو اگه خیلی کنجکاوی از خودش بپرس…

یکی دوساعتی از خاموشی گذشته بود و چشمام کم‌کم داشت گرم میشد که با صدای پچ‌پچ پیمان و مملی شاخک هام تکون خوردن و گوشام و تیز کردم و از اونجایی که دیگه رو تخت طبقه دوم بالا سر پیمان می‌خوابیدم شنیدن صحبت هاشون کار سختی نبود درست نمیدونم چقدر از مکالمه‌شون گذشته بود اما من از جایی شنیدم که محمد داشت میگفت؛
٫ من نگران خودت هستم اگر حرفی هم میزنم فقط بخاطر اینه که میترسم تو این لاشی خونه یه بلایی سرت بیاد و دستت از همه جا کوتاه باشه
•نترس کص‌خل… آخه تو کی انقد من و ضعیف شناختی که بخوام داداشا و مامانم و بیخیال شم و بلایی سر خودم بیارم!؟ همین الانش هم کم خون به جیگرشون نکردم…
٫حتما که قرار نیست خودت بلایی سر خودت بیاری مرتیکه… فکر و خیال دوباره از پا میندازتت، پیمان ناموسا نکن جون من دیگه بهش فکر نکن. تموم شد رفت…‌. اگه لیاقت تو رو داشت پات وامیستاد
•مملی انقد کص شعر تفت نده برا خودت، آخه چجوری می‌تونس از پس بابا و داییش بر بیاد!؟ احمد اون روزی که ذره بین مینداخت و سوتی از من دستگیرش نمی‌شد همه زورش و میزد بچه‌شو از من جدا کنه و دختر برادر زنش و براش بگیره حالا وای که دیگه من با همچین جرمی تو زندانم… از اون طرف هم که داییش بزرگ فامیل شون و شریک باباش هم هست دیگه تو جای این بچه بودی چطور میتونستی زیر بارشون نری!؟
•به جون اشکان که میخوام دنیا فدای یه تار موهاش شه اونقدی که عذاب وجدان دارم و ناراحتم که دستی دستی بهونه دادم دست بابا و داییش که مجبورش کنن تن به یه ازدواج از اول شکست خورده بده برا خودم و دل تنگیام ناراحت نیستم…
٫پیمان! کاکو!! دورت بگردم تو هزاری هم که بگی من باز میگم اگه خودش نمیخواس هیچکی نمیتونس وادارش کنه به این ازدواج. باباش هر چقدرم بخواد بهش فشار بیاره دیگه کلت رو سرش که نمیذاره…
با چیزایی که از حرف های پیمان و محمد شنیدم مطمعن شدم که حدسم درست بوده و مشکل پیمان سر عشق و عاشقیه. اما این وسط چرا پیمان برگشت گفت باباش میخواد دختر داییش و براش بگیره!؟ اون اشتباه گفت یا من اشتباه شنیدم؟؟ نکنه پیمان هم یه بچه باز کثیف مث وحید هست و تمام هوا داری هاش از زندانی های کم سن و سال هم به طمع سوءاستفاده تو زمان مناسب باشه!؟ اما اگه همچین چیزی بود تو این چند ماهه باید یه چیزی ازش میدیدم!!!
برعکس انتظاری که از فهمیدن علت حال خرابی پیمان و شنیدن حرفاشون داشتم ذهنم نه تنها خالی از سؤال و کنجکاوی نشد بلکه یه سری سؤال های بی جواب دیگه به همراه یه حس شدید نفرت و کینه نسبت به افرادی که به پیمان ضربه زده بودن تو وجودم شکل گرفت و هنوز نمیتونستم بفهمم که چرا به این شدت نسبت به پیمان و افرادی که بهش مربوط هستن حساس شدم. حتی موقع هایی که به خودم نهیب میزدم تا مبادا بهش علاقه مند شده باشم باز هم یه حس دوگانه درونم شکل می‌گرفت که بابت گفتن «بالای چشم پیمان ابرو» پیش خودم تنبیه‌م میکرد.
خلاصه اون شب و با انواع و اقسام علامت سوال های ایجاد شده تو ذهنم و احساس عجیب و ناشناخته‌م نسبت به پیمان خوابم برد.
هنوز آسمون مشخص از بین نرده های بالای دیوار راهرو ها روشن نشده بود که با دیدن خودم توی آغوش پیمان و برخورد بوسه هاو نفس های گرمش به پشت گردنم و لمس دستاش دو طرف کمر و باسنم از خواب پریدم. برگشتم تا با بد و بیراه از تختم پرتش کنم پایین اما با دیدن دیوار چسبیده به تخت متوجه شدم خواب دیدم و عجیب اینکه خیسی شدیدی رو بین پاهام حس میکردم… باور نمیکردم با دیدن خودم توی بغل یه مرد و نوازش دستاش تو عالم رویا ارضا شده باشم اما وضعیت لباس زیرم فریاد میزد خواه ناخواه این اتفاق افتاده.
سریع کیسه حمامم و برداشتم و بی توجه به آب سرد حمام اضطراری بدنم و به دست نوازش گر آب سپردم بلکه با عبور از بدنم و بردن کثیفی های ظاهری، افکار و احساسات عجیب و غریبم نسبت به پیمان رو هم با خودش برای همیشه بشوره و ببره اما در عوض انگار با رسیدن آب به بذر نشسته توی خاک حاصلخیز قلبم اون بذر شکافته شد و شروع کرد به تقلا برای بیرون بردن شاخ و برگ هاش از حصار سینه‌م.

اون روز بعد آمار صبح پیمان دیگه شباهتی با دو سه روز گذشته‌ نداشت اما اون آدم روز های قبل ترهم نبود و این تغییر رفتار به وضوح توی تلاشش برای شاد و استوار نشون دادن خودش مشخص بود.
درب هواخوری که باز شد پیمان و محمد راه افتادن سمت هواخوری و منم دنبالشون رفتم و چسبیدم به پیمان؛
+پیمان کاکو خوبی؟
•پیر شده مگه این همه مدت از ما بدی هم دیدی!؟
با خنده جواب دادم:
+مشتی بلانسبت… ولی خودتم میدونی منظورم این نبود
•میدونم گُلو… بابت اون شبم دمت گرم، به دادم رسیدی. یه جورایی جونمو نجات دادی
+دیگه نه تا این حد
•تا همین حد، وقتی اومدی بالا سرم قشنگ یه دقیقه بیشتر بود نفسم بند اومده بود.
+راستی چت شد یه دفعه؟ آسم داری؟
•آسم نیست!! یه مشکل قدیمیه. وقتایی که خیلی ناراحت یا عصبی میشم میاد سراغم، نه میتونم درست نفس بکشم و نه حتی میتونم آب دهنم و قورت بدم ولی تا بحال به این شدت تجربه‌ش نکرده بودم.
+میشه بپرسم از چی ناراحت شدی؟
•داستانش مفصله، فکر نمیکنم بخوای همه‌شو بشنوی.
+اگه با یاد آوریش باز حالت بد نمیشه من شنونده خوبی‌ ام. گرچه تو برا درد و دل مملی و داری.
•راستش من بیرون از اینجا خاطر خواه پر و پا قرص یه نفر بودم، یعنی هنوزم هستم ولی اون دیگه الان عقد کرده…
•هفده هجده سالم بود که عاشقش شدم و از همون اوایلش هم هر بالا و پایینی که فکرش و بکنی تو راه رابطه مون بود. از مخالفت خانواده ها و قهر و آشتی های جور واجور. یکی از این قهر و آشتی ها به حدی سنگین بود که باعث شد من یه سکته خفیف مغزی و رد کردم و این حمله های مثل اون شب هم یادگار همون زمانه…
+تا این حد خاطر خواهش هستی که بخاطرش سکته کردی؟
•امید خاااان…‌‌. یه روز یه جوون از یه عارف خواست تا براش یه دعای خیر کنه و عارف دستاشو بلند کرد گفت: امیدوارم عاشق شی و طعم عشق و بچشی. دوباره همون جوون ازش خواست تا یه نصیحت خوب بهش بکنه و عارفه اینبار در جوابش گفت: مراقب باش هیچوقت دلت تو دام عشق گیر نکنه…
•درست همون موقعی که من و عشقم از سد خانواده هامون گذشته بودیم و دیگه لازم نبود پنهون از چشم این و اون همو ببینیم من یه مسافرت رفتم و برگشتم که دیدم هیچ اثری ازش نیست. خطش خاموش و خونه شون روهم عوض کرده بودن، حتی مدرسه خودش و برادر کوچیکه شو تغییر داده بودن تا من بهش دسترسی نداشته باشم. این شد که من یه مدت چنان افتادم رو دور عرق خوری و اینجور کارا که یه دفعه چشم باز کردم دیدم تو تخت بیمارستانم و یه حرف زدن عادی برام تبدیل به یه امر محال شده.۲۳روز تو کما و۳۱ روز تمام بیهوش بودم…
+همون موقع ازدواج کرد؟
•نه‌نه!! اتفاقا بعد اون با هم آشتی کردیم و پا به پام تو جلسه های فیزیوتراپی و گفتار درمانی اومد، همچین که بعد از سرپا شدنم یه واحد نقلی رهن کردیم و با هم همخونه شدیم.
اما خوب متاسفانه اون روزای خوبمون هم چندان دوامی نیاوردن و این قضیه زندان پیش اومد…
+خوب آخه تو و محمد که هم کار خوب داشتین و هم اینکه جفتتون اول راه زندگی مشترک بودین واسه چی خودتون و تو همچین دردسری انداختین؟
•راستش ما خودمون و به دردسر ننداختیم، دردسر و برامون تراشیدن
+چطور!؟
•ما ها در اصل چهار تا رفیق بودیم. من و مملی و رضا و امیر که اون دوتا باهم قوم و خویش هم بودن… تو نگو همون قهر سنگین آرش بامن اع عههه…
+خبری نیس کاکو خبری نیس…‌. من قضاوتت نمیکنم
•بگذریم همون قهر هم زیر سر رضا بود و آرش مچش و گرفته بود ولی با وساطت امیر که اتفاقا یه رابطه شبیه من و آرش با رضا داشت به من و مملی نگفته بود. یه سه چهار شب مونده به مراسم نامزدیِ مملی ما چهار نفر تو یه باغ دور هم جمع شدیم و به سلامتی سر و سامون گرفتن محمد چندتایی پیک بالا رفتیم و یکم تو سروکله هم زدیم. دم دمای صبح امیر یه کاری براش پیش اومد و تنها از باغ زد بیرون، یکی دوساعت بعدش هم رضا گفت امیر زنگ زده جلو در منتظره تا باهاش بره.
+خوب…
•اونا رفتن و ماهم گرفتیم خوابیدیم که طرفای ظهر یه دفعه چشم باز کردیم دیدیم چند تا مامور و یکی دوتا لباس شخصی بالا سرمون ایستادن… هنوز چشم‌مون باز نشده گرفتنمون زیر مشت و لگد و کشون کشون بردنمون امنیت اخلاقی«شعبه مفاسد شیراز» که دیدیم رضا و امیر هم تو حیاطش ایستادن، منتهی ما با دستبند و اونا آزاد.
•تو نگو این حروم‌زاده امیر موقعی که رضا از در باغ زده بیرون زنگ زده به ۱۱۰ و گفته مهمون دوتا از رفیقامون بودیم که من برا خرید صبحانه رفتم تا شهر و برگشتم، وقتی برگشتم پسر خاله‌ام و با لباس های خاکی و پاره شده و چهره داغون تو کوچه باغی ها پیدا کردم. حالا چی شده چی نشده!؟ محمد و پیمان تو نبود من بهش تجاوز کردن
+ای داد بیداد، آخه چرا؟
•اگه تو میدونی منم میدونم… حتی یه مرتبه مادر رضا که تازه فهمیده بود بچه‌ش گی هست زده بود به سرش می خواست رضا رو بکشه که دقیقه نود من و آرش رسیدیم و مانع شدیم…
•اصلا هرچی فکر میکنم نمیفهمم کینه این دوتا از چیه؟
+خوب قبول داری اگه آرش همون سر جریان قهر اولی و موش دووندن رضا بهت گفته بود کار اون بوده امکان داشت این دفعه دیگه تو تله نیفتی!؟
•هوممم حق با توئه اما آرش واسه خاطر این چیزی به ما نگفت چون میترسید مبادا سر رضا تلافی کنیم و خودمون و به دردسر بیندازیم.
+حالا اینا چه ربطی به حمله چند شب پیش داره؟؟
•اون شب آرش زنگ زد به گوشی اتاق و بعد کلی آسمون و ریسمون بافتن زد زیر گریه و گفت که فرداش قراره برن محضر و دختر داییش و عقد کنه…
اینجا دیگه صدای پیمان پر از یه لرزش قدرتمند شد و بعد چند لحظه سکوت و بیرون دادن صدا دار نفسش ادامه داد:
• یه مدت بعد هم عروسی میکنن و میرن آلمان…
+مگه آرش… عه!!!
•آره همجنسگرا
+پس چجوری میخواد ازدواج کنه!؟
•با اجبار باباش و داییش که یه جورایی بزرگتر فامیل شون حساب میشه
+الان یعنی رضا و امیر دارن برا خودشون راس راس میچرخن و شما اینجوری اسیر شدین!؟
•فعلن که همین‌ جوره رفیق… فعلن که همینجوره

از طرفی با فهمیدن اتفاقاتی که برا این دوتا افتاده و ضربه‌ای که تو عالم رفاقت خورده بودن دلم واقعن براشون میسوخت و از طرفی دیگه این امید که پیمان به هر حال از این دوران افسردگی بعد از آرش رها میشه و بعدش ممکنه تا همیشه مال خودم بشه باعث یجور شادی توأم با عذاب وجدان تو دلم میشد.

دیگه کم کم خودم پیش خودم کوتاه اومده بودم و داشتم قبول می‌کردم‌ که علاقه‌م به پیمان یه علاقه عادی از سر رفاقت و قدر شناسی نیست و حتی دیگه بابت احتمال همجنس گرا شدنم با خودم کلنجار نمی‌رفتم اما به هیچ وجه جرات بروز احساسم و نه پیش پیمان و نه پیش هیچ کس دیگه نداشتم، آخه ناسلامتی اونجا زندان بود و همه از جمله خودم کوچکترین رفتاری در این مورد رو مستقیم کونی بازی قلمداد می کردیم و به همین خاطر چاره ای بجز سرکوب احساسم نبود و تنها امیدم این بود که بعد از آزادی بتونم یه جایی پیمان و ببینم و شاید اون موقع بتونم اونجا بی هیچ حرف از پیش گفته شده ای فقط بغلش کنم و یه دل سیر عطر تنش رو نفس بکشم. اما چه فایده!؟ چه فایده که پیمان پشت اون نقاب بی‌خیالی و بی باکی که زده بود داشت جلو چشمای همه مون ذره‌ذره آب می‌شد و از هیچکس کاری جز پچ‌پچ هایی که دور از چشم و گوشش در رابطه با وضعیتش میکردن بر نمی‌اومد.
خدا میدونه که روزی هزار بار دلم میخواست شهامت پا گذاشتن روی ترس و شرایط مزخرف زندان رو پیدا کنم و روبروی پیمان با صدای بلند فریاد بزنم: بیخیال همه دنیا و آدماش… پیمان من اینجام… من هستم که تا ابد بغلت کنم و دونه دونه نفس هات و بشمرم و نذارم تا مبادا هیچ کدومشون از سر تنهایی و جا موندن پشت سر رفیقات و عشقت تبدیل به آه بشن… اما حیف و صد حیف که چنین شهامتی رو هرگز توی وجودم پیدا نکردم که نکردم.

یه هفته ده روزی به همین منوال سپری شد و یه شب که با گوشی اتاق مشغول صحبت با مادرم بودم یه شماره ناشناس مدام میومد پشت خط و قطع نمیکرد. از اونجایی که همه ما به مخاطب هامون سپرده بودیم که با شماره ناشناس زنگ نزنن منم هم بی‌توجه به اون شماره ناشناس به صحبت ادامه می‌دادم که مسیج داد: سلام پیمان آرش هستم حتما باهام تماس بگیر… ، نمیدونم چرا اما هرکاری کردم نتونستم قضیه پیام و به پیمان بگم و درجا مسیج رو حذف و اون شماره رو بلاک کردم.
دو سه روز بعد اون اتفاق به محض تموم شدن آمار مجید به پیمان گفت:

پیمان آماده شو دادگاه داری

•چی!!؟ دادگاه!؟ ماکه حکم مون خیلی وقته قطعی شده دیگه دادگاه واسه چیه!؟؟

والا دیشب که با دادستان سر شام نشسته بودیم بهم گفت چکارت داره ولی قسم داد تا بهت چیزی نگم، پاشو ببینم کص‌خل من از کجا بدونم آخه…

هر دو زدن زیر خنده و پیمان پشت سر مجید رفت تا از در بند خارج شه.
نیم ساعتی از اعلام سکوت گذشته بود که بعد از صدای باز و بسته شدن در بند پیمان بی هیچ توجهی به قانون سکوت همینجور که پیرهن فرمش و بالای سرش می‌چرخوند وارد اتاق شد و با یه صدای بلند که خوشحالی توش موج میزد به مملی گفت:
•پاشو پاشو پاشو بینم بچه گوزوووو… کدوم خری بود زر زر میکرد میگفت: «این تیکه رو با دهن کجی» اگه لیاقتشو داشت همه جوره پات وامیستاد!!!؟ مگه توی کونی نبودی میگفتی کسی و به زور اسلحه وادار به کاری نمیکنن…
محمد با خنده و اشاره انگشتش روی بینیش جواب داد:
٫درد تو کونت مرتیکه الان میگیرن موهای کله‌توهم عین کونت میتراشن… چه مرگته!؟
•محمد طرف ول کرده رفته… ناموسن تو راه محضر که بودن همه رو پی‌چونده رفته احمد اینا هم هیچ خبری ازش ندارن
محمد با چشمای درشت شده از شدت تعجب و خوشحالی پرسید:
٫ناموسا ول کرده رفته؟؟؟ کاکو دس خوش… چهل گل جون کاکو… ولی هزاری که تو بگی مامانش جاش و میدونه
+اتفاقا منو بردن پیش قاضی کشیک و بازجویی کردن که تو میدونی کجاس، بعد که از من نا امید شدن اون احمد نکبتی عین حرف تو رو به قاضی زد…
٫حالا میخوای چکار کنی!؟
+نمیدونم از کجا ولی باید پیداش کنم.
٫خودش به محض اینکه موقعیت داشته باشه بهت زنگ میزنه
+گوشیش و نبرده باخودش، ممکنه شماره مون و حفظ نباشه…

امیدوارم هیچ‌ کدوم تون حس و حال اون روزها و بخصوص اون لحظه من و تجربه نکرده باشید و بعد اینم تجربه نکنید. حس و حالی که نمی‌دونی باید از خوب شدن حال معشوقه‌ت و حل شدن بزرگترین مشکل زندگیش خوشحال باشی یا از این بابت که یه حریف قدر تو راه رسیدن بهش داری و سر و کله‌ش باز داره پیدا میشه ناراحت!؟ اینا به کنار، وای به حالم اگه پیمان بفهمه مانع برقراری تماس عشقش باهاش شدم، این دفعه دیگه مثل دفعه های قبل و به قول خودش یه دم تکون دادن سطحی نیست. این بار اسم این کار من خیانته خیانت!!

نوشته: محمد

بازدید 2,285

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “بلوغ شوم (۲)”

  1. جان خودم این یه نفر اول که قهوه قجری و این داستان داره میخونه رود ریگر هستش میگین نه؟ حالا ببینید

  2. انگار با رسیدن آب به بذر نشسته توی خاک حاصلخیز قلبم اون بذر شکافته شد و شروع کرد به تقلا برای بیرون بردن شاخ و برگ هاش از حصار سینه‌م

  3. عااالی. تا حدی این احساس‌ها رو منم تجربه کردم و یه جاهاییش خودمو جاش تصور کردم

  4. سلام سلاماز خودم معذرت میخوام که زودتر نتونستم بخونمش😁 عالی بودعجیبه الان دیگه طرفدار وصال امید و پیمان شدیمهمه باید یه فرصت دیگه به زندگی بدن و به زندگیشون نه با دیدگاه راوی با دیدگاه کسی که از دور داره زندگیشو میبینه نگا کنن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید