تصمیمات سرنوشت ساز (1)

  • این یک ترجمه س و دوست داشتم باهاتون به اشتراک بذارم پس اگر برچسب های داستان ندیدی ببین و لطفا اگر از این دست داستان ها دوست نداری همین الان وقتش] که این صفحه رو ببندی.

بعد از سال‌ها آشنایی، استیو دیگر چندان به جثه عظیم ۶ فوت و ۳ اینچی و وزن ۲۴۰ پوندی تیم توجه نمی‌کرد. او مردی نسبتاً پرمو، تنومند و در نگاه اول بسیار ترسناک به نظر می‌رسید. اما خیلی طول نمی‌کشید که هر کسی متوجه شود این ظاهر تنومند تنها یک نقاب است. در واقع، او مردی گرم، خوش‌رو و بسیار صمیمی بود. ۴۵ ساله بود، یعنی نزدیک به ده سال از استیو بزرگ‌تر. مردی سخت و خشن، اما با وجود چین و چروک‌های روی صورتش، هنوز هم یک درخشش جوانی در او دیده می‌شد.

امروز اما زبان بدن تیم ضعیف‌تر از همیشه بود. استیو هم قبول داشت که برای این حالتش دلیل موجهی وجود داشت. خانه تیم به‌تازگی در آتش‌سوزی آسیب جدی دیده بود. البته نه کاملاً نابود شده، اما آتش‌سوزی ویرانگر بخش بزرگی از خانه را از بین برده بود. تیم خانواده‌ای در این ایالت نداشت و وقت رسیدگی به اقامت در هتل هم برایش فراهم نبود. به همین دلیل، استیو با مهربانی از تیم خواسته بود که به خانه او و همسرش، استفانی، بیاید و با آن‌ها بماند. تیم با دو چمدان بزرگ به خانه استیو آمده بود، اما خبری از روحیه شاد همیشگی‌اش نبود.

“واقعاً ممنونم، استیو.” تیم با لحنی کمی گرفته و خالی از شادی معمولش صحبت کرد. او واقعاً از شرایط پیش‌آمده افسرده بود، اما در عین حال از اینکه استیو قدم جلو گذاشته و به او کمک کرده، سپاس‌گزار بود. پیمانکارانی که بازسازی خانه‌اش را بر عهده گرفته بودند، تخمین زده بودند که تنها سه هفته زمان می‌برد تا خانه‌اش به شرایط قابل سکونت بازگردد. البته، این برنامه‌ریزی عجله‌ای هزینه‌های زیادی را به همراه داشت.

استیو:
“تیم، لازم نیست تشکر کنی، رفیق. اینجا مثل خونه خودته. استفانی هم اصرار داشت که بیای.”

تیم: (با لبخندی کم‌رنگ)
“خیلی لطف داری، استیو. این چند هفته واقعاً سنگین بوده… نمی‌دونم بدون شما چی کار می‌کردم.”

استیو:
“هی، تو هم اگه جای من بودی همین کار رو می‌کردی. فعلاً فقط به این فکر کن که یه کم استراحت کنی.”

تیم:
“استراحت؟! وقتی هر چیزی که داشتم تو اون آتیش سوخت؟ فکر نکنم راحت بشه!”

استیو: (دستش را روی شانه تیم می‌گذارد)
“نگران نباش، همه چیز درست می‌شه. سه هفته دیگه این کابوس تموم می‌شه، و وقتی خونه‌ت بازسازی بشه، خودم می‌آم کمک تا همه چیز رو بچینیم.”

تیم: (با کمی امید در صدا)
“ممنونم، استیو. تو واقعاً بهترین دوست آدم می‌تونی باشی.”

“رفیق، این حرفا چیه؟ استیف و من هر دو ناراحتیم که باید با همچین چیزی دست‌وپنجه نرم کنی.” استیو هنگام حرف زدن مکث کرد، سعی داشت نگرانی تیم بابت مزاحمت را کمتر کند. “به‌علاوه، ما جا داریم. بیا تو.”

استیو در ظاهر بسیار خوش‌آمدگو و راحت به نظر می‌رسید، اما درونش اوضاع کمی متفاوت بود. اینکه رئیس آدم بخواهد در خانه‌اش اقامت کند، ذاتاً حس عجیبی داشت. مخصوصاً وقتی مدت این اقامت احتمالاً طولانی‌تر از یک یا دو شب باشد و به چند هفته یا حتی یک ماه برسد. او سعی کرد افکار منفی را از ذهنش بیرون کند و به خودش یادآوری کرد که تیم فقط “رئیس” او نیست. هرچند این از نظر فنی درست بود، اما اگر استیو بخواهد تیم را توصیف کند، اول از همه او را یک دوست می‌دانست. آن‌ها طی سال‌هایی که در شرکت کوچک ساختمانی کنار هم کار کرده بودند، بسیار به هم نزدیک شده بودند.

خدا می‌داند چقدر خسته بود. سی و شش ساعت بود که در سفر بود؛ از خاورمیانه به آلمان و از آنجا به نیویورک، جایی که حالا منتظر آخرین پروازش به ساحل غربی بود. بدنش کوفته، چشمانش می‌سوخت و معده‌اش پر و در عین حال به هم ریخته بود، به خاطر همه آن غذاهای فست‌فودی که خورده بود. اما چه حس خوبی داشت که دوباره در آمریکا بود، در خانه خودش، جایی که می‌توانست چشمان خسته‌اش را به تماشای زیبایی‌های اطراف، از جمله زن‌های جذاب، بسپارد.

یکی از آن زنان جذاب چند صندلی آن طرف‌تر از او، در سمت دیگر ردیف صندلی‌های نه‌چندان راحت سالن انتظار، نشسته بود. به نظر می‌رسید قدبلند باشد، با یک دست کت‌وشلوار شیک آبی، کتی باز روی بلوزش و دامن کوتاهی که پاهای بلندش را به نمایش گذاشته بود. موهای کوتاه و تیره‌اش پشت گوش‌ها جمع شده و تا کمی بالای شانه‌هایش می‌رسید. چهره‌ای زیبا و کلاسیک داشت، با بینی صاف، لب‌های پررنگ و خوش‌فرم و پوست صاف و کمی برنزه. ابروهای مرتب، چشمان تیره با مژه‌های بلند و خط لبخندهای ظریف دور چشم‌ها و لب‌ها، سنش را کمی بالاتر از مارک نشان می‌دادند، اما هنوز هم زیبایی‌اش خیره‌کننده بود.

یکی از پاهای بلندش را روی پای دیگر انداخته بود، و بخشی از ران پوشیده از جورابش از شکاف کوتاه کناره دامنش نمایان بود. حتی می‌شد نگاهی به طرح تور بالای جورابش انداخت که نشان می‌داد احتمالاً جوراب‌های زنانه‌ی تا ران پوشیده است. یک کفش پاشنه‌بلند از انگشتان پای بالا آمده‌اش آویزان بود و مارک با نگاهش خطوط صاف و نرم از قوس پایش تا وسط رانش را دنبال کرد.

مارک: (با لبخند به سمت زن می‌چرخد)

ظاهراً ما هر دو قربانی سفرهای طولانی هستیم. انتظار تو هم کشنده است یا فقط من اینطور حس می‌کنم؟
زن: (با لبخند کم‌رنگ، سرش را بالا می‌آورد و نگاهش می‌کند)

بستگی داره به این که مقصد کجا باشه. گاهی انتظار ارزشش رو داره.
مارک: (با حالتی شوخ‌طبع)

اگر مقصد شما هم به این اندازه جذاب باشه، حتماً ارزشش رو داره.
زن: (کمی می‌خندد)

ممنون، اما شما اول باید یک پروازِ بی‌تاخیر رو پیدا کنید!
مارک: (با خنده)

انصافاً برای اون هم آماده‌ام. شاید کنار شما زمان سریع‌تر بگذره.

بعد از سال‌ها آشنایی، استیو دیگر چندان به جثه عظیم ۶ فوت و ۳ اینچی و وزن ۲۴۰ پوندی تیم توجه نمی‌کرد. او مردی نسبتاً پرمو، تنومند و در نگاه اول بسیار ترسناک به نظر می‌رسید. اما خیلی طول نمی‌کشید که هر کسی متوجه شود این ظاهر تنومند تنها یک نقاب است. در واقع، او مردی گرم، خوش‌رو و بسیار صمیمی بود. ۴۵ ساله بود، یعنی نزدیک به ده سال از استیو بزرگ‌تر. مردی سخت و خشن، اما با وجود چین و چروک‌های روی صورتش، هنوز هم یک درخشش جوانی در او دیده می‌شد.

امروز اما زبان بدن تیم ضعیف‌تر از همیشه بود. استیو هم قبول داشت که برای این حالتش دلیل موجهی وجود داشت. خانه تیم به‌تازگی در آتش‌سوزی آسیب جدی دیده بود. البته نه کاملاً نابود شده، اما آتش‌سوزی ویرانگر بخش بزرگی از خانه را از بین برده بود. تیم خانواده‌ای در این ایالت نداشت و وقت رسیدگی به اقامت در هتل هم برایش فراهم نبود. به همین دلیل، استیو با مهربانی از تیم خواسته بود که به خانه او و همسرش، استفانی، بیاید و با آن‌ها بماند. تیم با دو چمدان بزرگ به خانه استیو آمده بود، اما خبری از روحیه شاد همیشگی‌اش نبود.

“واقعاً ممنونم، استیو.” تیم با لحنی کمی گرفته و خالی از شادی معمولش صحبت کرد. او واقعاً از شرایط پیش‌آمده افسرده بود، اما در عین حال از اینکه استیو قدم جلو گذاشته و به او کمک کرده، سپاس‌گزار بود. پیمانکارانی که بازسازی خانه‌اش را بر عهده گرفته بودند، تخمین زده بودند که تنها سه هفته زمان می‌برد تا خانه‌اش به شرایط قابل سکونت بازگردد. البته، این برنامه‌ریزی عجله‌ای هزینه‌های زیادی را به همراه داشت.

استیو:
“تیم، لازم نیست تشکر کنی، رفیق. اینجا مثل خونه خودته. استفانی هم اصرار داشت که بیای.”

تیم: (با لبخندی کم‌رنگ)
“خیلی لطف داری، استیو. این چند هفته واقعاً سنگین بوده… نمی‌دونم بدون شما چی کار می‌کردم.”

استیو:
“هی، تو هم اگه جای من بودی همین کار رو می‌کردی. فعلاً فقط به این فکر کن که یه کم استراحت کنی.”

تیم:
“استراحت؟! وقتی هر چیزی که داشتم تو اون آتیش سوخت؟ فکر نکنم راحت بشه!”

استیو: (دستش را روی شانه تیم می‌گذارد)
“نگران نباش، همه چیز درست می‌شه. سه هفته دیگه این کابوس تموم می‌شه، و وقتی خونه‌ت بازسازی بشه، خودم می‌آم کمک تا همه چیز رو بچینیم.”

تیم: (با کمی امید در صدا)
“ممنونم، استیو. تو واقعاً بهترین دوست آدم می‌تونی باشی.”

“رفیق، این حرفا چیه؟ استیف و من هر دو ناراحتیم که باید با همچین چیزی دست‌وپنجه نرم کنی.” استیو هنگام حرف زدن مکث کرد، سعی داشت نگرانی تیم بابت مزاحمت را کمتر کند. “به‌علاوه، ما جا داریم. بیا تو.”

استیو در ظاهر بسیار خوش‌آمدگو و راحت به نظر می‌رسید، اما درونش اوضاع کمی متفاوت بود. اینکه رئیس آدم بخواهد در خانه‌اش اقامت کند، ذاتاً حس عجیبی داشت. مخصوصاً وقتی مدت این اقامت احتمالاً طولانی‌تر از یک یا دو شب باشد و به چند هفته یا حتی یک ماه برسد. او سعی کرد افکار منفی را از ذهنش بیرون کند و به خودش یادآوری کرد که تیم فقط “رئیس” او نیست. هرچند این از نظر فنی درست بود، اما اگر استیو بخواهد تیم را توصیف کند، اول از همه او را یک دوست می‌دانست. آن‌ها طی سال‌هایی که در شرکت کوچک ساختمانی کنار هم کار کرده بودند، بسیار به هم نزدیک شده بودند.

تیم:
“استیو، می‌دونم این موقعیت عجیبه. منم دوست ندارم مزاحم شما و استف بشم.”

استیو:
“مزاحم؟ تیم، بس کن! بهت گفتم، اینجا خونه خودته. ما هممون یه روزایی به کمک نیاز داریم. الان نوبت منه که جبران کنم.”

تیم: (کمی مردد)
“باشه… فقط امیدوارم زیاد اینجا نمونه‌ام. نمی‌خوام برنامه زندگی شما رو به هم بریزم.”

استیو:
“نگران نباش. اینجا جا زیاده، و استف هم خوشحال می‌شه که مهمون داریم. به علاوه، می‌دونم چقدر این چند هفته برات سخت بوده. ما اینجاییم تا بهت کمک کنیم، رفیق.”

تیم: (با لبخندی کوچک و کمی آرامش در صدا)
“ممنون، استیو. واقعاً ممنون. نمی‌دونم چی بگم.”

استیو: (لبخند می‌زند)
“هیچی نگو. فقط خودت باش. بیا تو، یه فنجون قهوه منتظرته.”

تیم با لبخندی گرم و صمیمی، همراه با دو چمدان بزرگ وارد خانه شد. “امیدوارم تو و استف آماده باشید که مراقبم باشید. من یه مهمون افتضاحم!”

انگیزه اصلی استیو برای اینکه به تیم اجازه اقامت بدهد، چیزی جز حس طبیعی همدلی و انسان‌دوستی نبود. همان‌طور که گفته شد، تیم در این منطقه خانواده‌ای نداشت و بیمه خانه‌اش هم هزینه جابه‌جایی او را پوشش نمی‌داد. استیو هیچ‌وقت نگاه درمانده‌ای که تیم هنگام دریافت تماس از اپراتور آتش‌نشانی داشت را فراموش نمی‌کرد.

علاوه بر این حس اخلاقی، دلایل ثانویه دیگری هم برای تصمیمش وجود داشت. او می‌دانست که اگر تیم مجبور شود هزینه یک ماه اقامت در یک هتل گران‌قیمت را بپردازد، از نظر مالی حتی بیشتر از قبل تحت فشار قرار می‌گیرد. و استیو می‌دانست که این ضرر ممکن است به شکل کاهش پاداش‌ها یا کم شدن ساعات کاری برای خودش و دیگر کارمندان ظاهر شود. او مردی وفادار بود و احساس می‌کرد که کمک به تیم به هر شکل ممکن، نه‌تنها درست، بلکه به نفع خودش و همکارانش هم هست.

استیو: (در حالی که چمدان‌ها را از دست تیم می‌گیرد)
“تو؟ مهمون بد؟ آره، حتماً! بگو ببینم، یه آدم خسته که فقط می‌خواد یه گوشه بشینه و قهوه‌شو بخوره چطور می‌تونه افتضاح باشه؟”

تیم: (لبخند می‌زند و دستی به پشت گردنش می‌کشد)
“خب… ممکنه گاهی نصف شب تو آشپزخونه پیدام کنی، دنبال یه چیزی برای خوردن!”

استیو: (می‌خندد)
“اگه استف بتونه من رو تحمل کنه، مطمئن باش تو مشکلی نداری! حالا بیا، بذار این چمدونا رو ببریم بالا.”

تیم: (دنبال استیو راه می‌افتد)
“ممنون، استیو. واقعاً نمی‌دونم چطور باید جبران کنم.”

استیو:
“لازم نیست جبران کنی، تیم. همین که بعد از این همه سال رئیس من بودن، هنوز بهم اعتماد داری، خودش کلیه!”

استیو تیم را به سمت نشیمن هدایت کرد و همزمان که او را راهنمایی می‌کرد، گفت: “کل طبقه پایین برای خودته. ما خیلی به ندرت اینجا می‌آییم، معمولاً فقط برای برداشتن چیزی از آشپزخونه.” مکثی کرد و خودش را تصحیح کرد: “یا شاید وقتی استف یکی از اون هوس‌های نیمه‌شبش رو پیدا می‌کنه. دوست داره یواشکی بیاد اینجا یه تیکه شکلات برداره.” با خنده اضافه کرد: “معمولاً توی حالتی که درست و حسابی لباس تنش نیست.”

تیم با لبخند پاسخ داد: “یعنی بدون لباس بالا تنه می‌آد؟” جمله را به شوخی گفت اما بلافاصله از حرفش پشیمان شد. این نوع شوخی بین آن‌ها رایج بود، اما تیم سریع متوجه شد که این موقعیت خاص شاید زمان مناسبی برای چنین چیزی نباشد، مخصوصاً با توجه به لطف بزرگی که استیو در حق او کرده بود. تیم با نگرانی سرش را خاراند و ادامه داد: “اه، لعنت… ببخشید استیو. باید یکم دهنمو ببندم.”

واقعیت این بود که شوخی تیم چندان هم بی‌جا نبود. سینه‌های استفانی همیشه سوژه‌ی شوخی بین هر سه نفرشان بود. استفانی سینه‌های فوق‌العاده‌ای داشت، طبیعی و بزرگ (سایز دو برابر D) که با افتخار و جوانی آویزان بودند، انگار که قوانین فیزیک را به چالش می‌کشیدند. استیو از حرف تیم اصلاً ناراحت نشد. در واقع، او را به یاد شبی انداخت که سال‌ها پیش برای اولین بار درباره‌ی این موضوع بحث کرده بودند، شبی که “فیل در اتاق” (سینه‌های خیره‌کننده‌ی استفانی) بالاخره مورد توجه قرار گرفته بود.

استیو: (با خنده و حالتی که سعی می‌کند جدی به نظر برسد)
“خب، اون مال وقتیه که من خونه نیستم! ولی نه، تیم. اگه استف بشنوه که همچین چیزی گفتی، شاید دیگه شکلات هم برای تو نمونه!”

تیم: (سرش را تکان می‌دهد و لبخند می‌زند)
“لعنتی، یادم باشه که زبانمو گاز بگیرم. واقعاً شوخی به‌جا نبود.”

استیو: (دستش را روی شانه تیم می‌گذارد)
“ولش کن، رفیق. تو همیشه همینجوری شوخی می‌کنی. استف هم خودش می‌دونه. فقط یادت باشه، اینجا خونه‌ی خودته، پس راحت باش.”

تیم: (با لبخندی که کمی آرامش پیدا کرده)
“ممنون، استیو. نمی‌دونم چطور همچین دوستی پیدا کردم که اینقدر باحاله.”

استیو: (با خنده)
“من خودمم گاهی از خودم تعجب می‌کنم!”

تیم بین جرعه‌ای که از میلر لایتش می‌نوشید، گفت: “استیو، می‌دونی که دوستت دارم. پس چیزی که الان می‌خوام بگم، از روی محبته.”
واقعیت این بود که تیم واقعاً به استیو نزدیک شده بود. او با همه کارمندهایش رابطه خوبی داشت، اما صداقت و صمیمیتی که در استیو می‌دید، باعث شده بود به او علاقه خاصی پیدا کند.

تیم با لبخندی شوخ‌طبعانه ادامه داد: “چطور تونستی همچین زن سکسی رو برای خودت تور کنی؟”

استیو: (می‌خندد و شانه‌اش را بالا می‌اندازد)
“نمی‌دونم، شاید یه معجزه بوده!”

تیم: (چشمانش را تنگ می‌کند و به شوخی می‌گوید)
“آره، یا شاید یه معامله با شیطان!”

استیو: (با خنده و حالتی جدی‌تر)
“نه، رفیق. استف فقط یه دختر ساده از یه شهر کوچیک بود که یه روز تصمیم گرفت به من شانس بده. و خب، منم بهترین استفاده رو از اون شانس کردم!”

تیم: (می‌خندد)
“خب، تو قطعاً یه شانس طلایی داشتی. اما راستش رو بگو، چطوری اون‌قدر خوش‌شانس شدی که اون حتی بهت نگاه کنه؟”

استیو:
“خیلی ساده. خودم بودم. همین. و اون هم از همون روز اول فهمید که من همیشه پشتش هستم. فکر کنم همین باعث شد که منو انتخاب کنه.”

تیم: (لبخند می‌زند)
“خب، باید بگم، تو قطعاً خوش‌شانس‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم.”

استیو که خودش هم چند جرعه نوشیده بود، فقط توانست با صدای بلند به حرف تیم بخندد. بخشی از او تعجب می‌کرد که چطور تیم این‌قدر طول کشیده بود تا به “استعدادهای#34; استفانی اشاره کند. تیم، و تقریباً هر مردی که استفانی را می‌دید، نمی‌توانست از خیره شدن به او خودداری کند، مخصوصاً به سینه‌های فوق‌العاده‌اش.

استیو با لبخندی پاسخ داد: “دوستای دوران دبیرستان، رئیس.” کلمه “رئیس” را با چنان لحن طعنه‌آمیزی گفت که به وضوح قصد داشت تیم را اذیت کند.

در حقیقت، استیو بی‌نهایت به همسرش افتخار می‌کرد. برخلاف سال‌های اولی که با هم آشنا شده بودند، اخیراً، به دلایلی که حتی خودش هم نمی‌توانست توضیح بدهد، از دیدن مردهایی که هنگام دیدن استفانی دست و پایشان را گم می‌کردند، لذت می‌برد.

تیم: (می‌خندد و دستش را به علامت تسلیم بالا می‌برد)
“خب، اون شانس دوران دبیرستانی‌ت واقعاً کار کرده. ولی جدی، نمی‌دونم چطور این‌قدر خوش‌شانس بودی.”

استیو: (شانه بالا می‌اندازد)
“ببین، تیم، گاهی شانس فقط کافی نیست. باید بلد باشی چطور ازش استفاده کنی.”

تیم: (چشمانش را تنگ می‌کند و به شوخی می‌گوید)
“آره، احتمالاً تو چیزی رو می‌دونی که من نمی‌دونم!”

استیو: (با خنده)
“شاید، ولی چیزی که قطعاً می‌دونم اینه که تو از همین الان داری سعی می‌کنی راز منو کشف کنی!”

تیم: (لبخند می‌زند)
“حالا که اینجوریه، شاید باید استف رو دعوت کنم که به ما بپیونده و از خودش بپرسم!”

استیو: (می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد)
“فقط وقتی می‌تونی این کار رو کنی که آماده باشی استف با یه جواب حسابی از خجالتت دربیاد!”

تیم با خنده پاسخ داد: “بسه دیگه، منو رئیس صدا نکن!” و با حالتی شوخ ادامه داد: “البته سوء تفاهم نشه، تو آدم زشتی نیستی، ولی… اون سینه‌ها، رفیق!” صورتش کمی سرخ شد، ناگهان متوجه شد که شاید شوخی‌اش را با کارمندش کمی بیش از حد پیش برده باشد.

استیو اما با خونسردی و شاید هم افتخار واکنش نشان داد: “می‌دونم، رفیق. من آدم خوش‌شانسی هستم.” او هم یک جرعه از آب جوش نوشید و با لبخندی افزود: “هر چقدر می‌خوای نگاه کن، ولی لمس کردنش برای منه، تیموتی.” این بار او را “تیموتی” صدا زد، تلاشی دیگر برای اذیت کردنش.

ساعت خوش‌گذرانی اثر خودش را روی هر دو نفر گذاشته بود.

تیم: (با خنده و کمی شرمندگی)
“باشه، قبول دارم، ممکنه یکم زیاده‌روی کرده باشم. ولی لعنتی، استیو، تو با همچین چیزی چطوری می‌تونی تمرکز کنی؟”

استیو: (می‌خندد)
“تمرکز؟ تمرکز من اینه که مطمئن بشم هر روز از اینکه همچین زن فوق‌العاده‌ای رو دارم، ممنون باشم.”

تیم: (سرش را تکان می‌دهد)
“خدای من، تو واقعاً یه جور خاصی خوش‌شانس هستی.”

استیو:
“می‌دونم، تیم. ولی این راز موفقیت رو فقط برای خودم نگه می‌دارم!”

تیم: (می‌خندد و آبجویش را بالا می‌آورد)
“خب، به سلامتی مرد خوش‌شانس!”

استیو:
“به سلامتی زندگی‌ای که باعث بشه همچین چیزایی رو داشته باشیم!”

استیو واقعاً از حرف تیم ناراحت نشد. او به خوبی می‌دانست که چقدر خوش‌شانس است و همسرش، نه تنها با سینه‌های بی‌نظیرش، بلکه از هر لحاظ دیگر هم، فوق‌العاده است. همان‌طور که تیم اشاره کرد، استیو آدم زشتی نبود، ولی قطعاً هم یک ستاره جذاب محسوب نمی‌شد. او می‌دانست که از نظر ظاهری، بیشتر شبیه یک آدم معمولی است. کمی بیش از ۵ فوت و ۹ اینچ قد داشت و مسلماً در مقایسه با همسرش از نظر جذابیت و جلب توجه عمومی، چیزی برای رقابت نداشت.

استیو با خودش فکر کرد که چقدر سرگرم‌کننده خواهد بود وقتی این ماجرا را بعداً همان شب به استفانی بگوید. او همیشه از این‌که استفانی را به خنده یا حتی سرخ شدن بیندازد، لذت می‌برد. مطمئن بود که شنیدن این تعریف غیرمنتظره از زبان رئیس استیو، حتماً باعث خواهد شد گونه‌های استف سرخ شود و خجالت بکشد.

استیو: (با خنده وارد خانه می‌شود)
“می‌دونی استف، تیم امشب یه چیزی گفت که حسابی باید برات تعریف کنم.”

استفانی: (نگران و کمی کنجکاو)
“چی گفت؟ چیزی درباره شرکت بود؟”

استیو: (لبخندی شیطنت‌آمیز می‌زند)
“نه دقیقاً. بیشتر درباره تو بود. گفت: ‘اون سینه‌ها، رفیق!’ “

استفانی: (با چشمانی گرد شده و گونه‌هایی که شروع به سرخ شدن می‌کنند)
“چی؟! استیو! نمی‌تونم باور کنم همچین چیزی گفته!”

استیو: (می‌خندد و دستی به شانه او می‌گذارد)
“آروم باش، عزیزم. همه می‌دونن که تو فوق‌العاده‌ای. من فقط فکر کردم که باید بدونی حتی تیم هم نمی‌تونه از تحسین کردن تو دست بکشه!”

استفانی: (لبخندی خجالت‌زده می‌زند و دستش را روی صورتش می‌گذارد)
“خدای من، استیو. دفعه بعد که تیم رو ببینم، نمی‌دونم چطور بهش نگاه کنم!”

استیو:
“فقط یادت باشه، عزیزم. همه می‌تونن نگاه کنن، ولی فقط من اجازه دارم لمس کنم!”

“تیم فکر می‌کنه سینه‌های فوق‌العاده‌ای داری.” استیو بی‌پروا و با صدای بلند گفت، تقریباً همان لحظه‌ای که وارد خانه شد.

استفانی که مشغول شستن ظرف‌ها بود، سرش را بالا آورد و با تعجب و سرگرمی به او نگاه کرد. مشخص بود که استیو کمی مست است. او آهی کشید؛ باز هم یک ساعت خوش‌گذرانی دیگر با استیو و رئیسش.

با این حال، استفانی به طرز عجیبی از این‌که موضوع صحبت آن‌ها بوده است، کنجکاو شد. این اولین باری نبود که کسی از سینه‌هایش تعریف می‌کرد. اما به دلایلی این بار حس متفاوتی به او دست داد. برای استفانی، تیم همیشه مردی فوق‌العاده مردانه به نظر می‌رسید. علاوه بر این، او رئیس همسرش بود، و همین موضوع کنجکاوی او را بیشتر تحریک می‌کرد.

استفانی: (با خنده‌ای خفیف و دست‌هایی که هنوز در آب هستند)
“اوه، جدی؟ این دقیقاً موضوع صحبتتون بوده؟”

استیو: (با لحنی که تلاش می‌کرد عادی باشد ولی خنده‌اش را نمی‌توانست کنترل کند)
“خب، اون گفت ‘اون سینه‌ها، رفیق!’ و من هم گفتم که نگاه کردن آزاد، ولی لمس کردن فقط برای منه!”

استفانی: (می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد)
“خدای من، استیو. نمی‌دونم چطور وقتی تیم رو ببینم نگاهش کنم.”

استیو: (نزدیک‌تر می‌آید و دستی به پشت او می‌زند)
“آروم باش، عزیزم. این فقط یه شوخی بود. اون فقط نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره!”

استفانی: (نگاهی شوخ‌طبعانه به استیو می‌اندازد)
“خب، شاید باید دفعه بعد که تیم اینجا اومد، لباس دیگه‌ای بپوشم که موضوع بحثتون جالب‌تر بشه!”

استیو: (می‌خندد و ابروهایش را بالا می‌اندازد)
“فقط یادت باشه، عزیزم، هر چیزی که می‌پوشی، من همیشه طرفدار شماره یکتم!”

استفانی سرخ شد و با خنده گفت: “تو فکر می‌کنی همه عاشق سینه‌های من هستن.” او سعی داشت موضوع را کوچک جلوه بدهد، اما در نهایت نمی‌توانست کنجکاوی‌اش را نسبت به منبع این حرف نادیده بگیرد.

استیو مکالمه‌ای که در بار با تیم داشت را دوباره برای همسرش تعریف کرد. استفانی، برخلاف انتظارش، از شنیدن این ماجرا کمی تحریک شده بود. او نمی‌توانست از فکر این‌که رئیس همسرش به او نظر داشته، لذت نبرد. چه زنی نمی‌تواند از اینکه بدنش مورد توجه قرار بگیرد لذت ببرد، به خصوص وقتی آن مرد اینقدر مردانه و جذاب باشد؟

آنچه او فوراً متوجه نشد این بود که شوهرش نیز به طرز عجیبی از این اعتراف تیم لذت می‌برد. استیو با کمال تعجب متوجه شد که این موضوع او را هیجان‌زده می‌کند. حتی بیشتر از آن، او شروع کرد به تشویق استفانی برای اینکه بیشتر دکلته بپوشد، به‌ویژه وقتی تیم دور و برشان بود.

استفانی: (در حالی که در آینه خودش را برانداز می‌کند)
“واقعاً می‌خوای این لباس رو بپوشم وقتی تیم اینجاست؟ فکر نمی‌کنی یه کم زیادی باشه؟”

استیو: (با لبخندی بازیگوش و کمی جدی)
“نه، اصلاً. فقط یه شوخیه، عزیزم. بذار یه کم بهش سخت بگذره!”

استفانی: (با خنده و بالا انداختن شانه‌هایش)
“باشه، ولی اگه فردا تو محل کارت نگاهش عوض شد، تقصیر خودته!”

استیو:
“اوه، باور کن. اون از الان هم نمی‌تونه دیگه عادی به تو نگاه کنه.”

استفانی: (با حالتی شیطنت‌آمیز)
“خب، اگه قراره بازی کنیم، بهتره بازی رو درست انجام بدیم.”

“فقط بیچاره رو اذیت کن.” استیو با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت، در حالی که استفانی هفته‌ها بعد لباس باز و جذابی می‌پوشید. استفانی از پیشنهادهای اخیر شوهرش متعجب بود، اما اعتراف کرد که این بازی راهی سرگرم‌کننده برای هیجان دادن به زندگی مشترک طولانی‌شان است.

اگه دوست داشتین بگین ادامش بذارم

نوشته: sexparty

ادامه…

بازدید 11,364

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “تصمیمات سرنوشت ساز (1)”

  1. جالب بود.اگر امکان داره روان تر ترجمه و ویرایش کن (اینجوری نباشه که کل متن انگلیسی رو کپی کنی داخل ترنسلیت و پیس کنی اینجا)خلاقیت بخرج بده. حتماً قبل از ارسال یکبار خودت بخون.( وسط داستان رفتی فرودگاه و بعد دوباره داستان از اول شروع شد.)

  2. خوب بودزحمت کشیدی امااااینچ و فوت و پوند رو تبدیل میکردی قابل فهم تر بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید