او با لحنی بازیگوش صدا زد:
“تیم، یه لحظه بیا اینجا!”
تیم که کمی غافلگیر شده بود، از جایش بلند شد و به سمت او آمد. استفانی با لبخندی دلنشین و صدایی آرام گفت:
“میتونی یه لطفی کنی؟ این آفتاب خیلی تنده، و نمیخوام پوستم بسوزه. میتونی برام روغن ضدآفتاب بزنی؟”
تیم که دستپاچه شده بود، نگاهی به استیو انداخت، اما استیو بدون هیچ واکنشی و با لبخند فقط سری تکان داد، انگار که میگفت مشکلی نیست.
تیم کمی معذب گفت:
“اِم، آره… البته، چرا که نه.”
استفانی بطری روغن را به دستش داد و خوابید، طوری که کمر و شانههایش کاملاً نمایان بودند.
“ممنون، تیم. فقط مطمئن شو که خوب پخش بشه، نمیخوام هیچ جایی از پوستم خشک بمونه.”
تیم که حالا کاملاً احساس معذب بودن میکرد، با احتیاط روغن را روی شانههای استفانی ریخت و به آرامی شروع به مالیدن کرد. استفانی با لحنی شوخ گفت:
“آخ، آره، همینجا! تو کار ماساژ خیلی خوبی هستی،
استیو که از دور با خنده و لذت تماشا میکرد، با خنده جواب داد:
“میدونستم تیم تو هر کاری عالیه!”
تیم با کمی خجالت، اما حالا کمی راحتتر از قبل، کارش را ادامه داد. استفانی که حالا به پشت خوابیده بود، با نگاهی زیرکانه و شیطنتآمیز به تیم گفت:
“خیلی خوبه، تیم. فکر کنم باید از این به بعد همیشه تو ساحل با خودمون بیاریمت.”
این شوخی و صمیمیت فضای بینشان را کمی سبکتر کرد، اما تیم همچنان حس میکرد استفانی به عمد او را به چالش میکشد، و استیو هم کاملاً از این ماجرا لذت میبرد.
وقتی تیم کارش تموم میشه استفانی ازش تشکر میکنه و با لحن مشکوکی میگه امیدوارم یه روزی بتونم لطفت جبران کنم یک هیچ به نفع تو سرش به سمت استیو بر میگردونه و خوشبختانه یا بد بختانه مایو استیو نمیتونه اتفاقی که برای کیرش افتاده و مخفی کنه استفانی بهش لبخند میزنه و با ابرو بهش اشاره میکنه که ظاهرا خوشت امده و سعی میکنه از آفتاب لذت ببره
تیم هنوز تو رویای اولین لمس بدن استفانی گیر کرده و داره ازش لذت میبره تا استیو صداش میکنه که بیا بریم یه نوشیدنی خنک بگیریم همه مون بهش نیاز داریم
تیم که دوست نداره نگاه کردن به این منظره جذاب بدن روغن خورده صاف استفانی از دست بده با بی میلی قبول میکنه و باهاش میره استفانی میبینه که مشغول صحبت هستن
شب به خونه میرسن و استفانی مستقیم به اتاقش میره از تیم و استیو معذرت خواهی میکنه که نمیتونه همراهیشون کنه و به تخت میره استیو هم میگه بهتر منم استراحت کنم و میره بالا
حالا روی تخت کنار هم دراز کشیدن و استفانی میگه امروز چطور بود استیو میگه عالی باز ازش میپرسه نظر تیم چی بود حرف جدید نزد؟ میدونی که نظر طرفدارام برام مهمه و خندید
استیو باز هجوم هیجان تو شورتش حس میکنه و میگه تیم تو رویا بود و به شوخی میگفت اگه تو منو صدا نمیکردی الان داشتم رو سمت استفانی رو روغن میزدم و به آرزوم میرسیدم
استفانی با تعجب به سینه هاش نگاه میکنه میگه:
واقعا اینو گفت؟ یعنی آرزو لمس اینا رو داره؟
استیو میگه:
لمس این سینه ها آرزوی هر مردیه عزیزم اینارو دست کم نگیر
باز استفانی میگه تو چی؟ آرزوی توام هست ؟ دوست داشتی به تیم میگفتم سینه هامو روغن بماله؟
هنوز استیو جواب نداده بود که استفانی با گرفتن کیرش و در آوردنش از شورت میگه اممممم ظاهرا توام نظرت مثبت بوده و یکی از پرشور ترین سکس هاشون تجربه میکنن درسته خیلی طول نمیکشه ولی پر شور و پر سر صدا
استیو: (با نفسهای بریده و نگاهی به استفانی)
“عزیزم، همیشه دوست دارم که تو رو راضی کنم. امشب هم خیلی خوب بود.”
استفانی: (با لبخندی گرم و نگاهی به استیو)
“ممنونم عزیزم. تو همیشه منو خوب میکنی. ولی خب، امشب یه چیز دیگه هم بود که حالمو خوب کرد.”
استیو: (با خندهای آرام)
“چی بود؟”
استفانی: (با بازیگوشی)
“خب، شاید تیم یه کم تو خونه صداهایی شنیده باشه.
استفانی: (با نفسهای بریده و نگاهی به استیو)
“عزیزم، فکر میکنی تیم صدای ما رو شنیده؟”
استیو: (با خندهای آرام)
“شاید. ولی خب، تیم آدم فهمیدهایه. اگه چیزی شنیده باشه، خودش میدونه که چطور رفتار کنه.”
استفانی: (با لبخندی بازیگوشانه)
“خب، حداقل امشب یه کمی هیجان داشتیم. تیم هم شاید یه کم سرگرم شده!”
استیو: (با خندهای بلند)
“آره، تیم هم یه بزرگساله. ولی خب، اگه چیزی شنیده باشه، خودش میدونه که چطور رفتار کنه.”
استفانی: (با لبخندی بازیگوشانه)
“خب، حالا که همه چیز تموم شد، بهتره بخوابیم. فردا صبح یه روز دیگهست.”
استیو: (با خندهای آرام)
“آره، تیم هم یه بزرگساله و نیازهای بزرگسالانه رو میفهمه.
شروع هفته با روز خوبی برای تیم آغاز نمیشه و استیو میشنوه که داره با صدای بلند با تلفن صحبت میکنه تصمیم میگیره به استفانی بگه چه اتفاقی افتاده
استیو: (با ارسال پیام به استفانی)
“تیم بازم داره با هزینههای اضافی درگیر میشه. یه صورت حساب ۱۲ هزار دلاری جدید. واقعاً بد شد.”
استفانی: (با ارسال یک ایموجی غمگین و پیامی کوتاه)
“باید یه کاری کنیم حالش رو بهتر کنیم.”
استیو: (با خندهای شیطنتآمیز و یادآوری شوخی شب های قبل)
“شاید باید امشب به قولت عمل کنی سوتین نپوشی. فکر کنم این کار حالش رو بهتر کنه!”
(با خودش فکر میکند که واقعاً دوست دارد این اتفاق بیفتد، بدون اینکه بداند این پیشنهاد چقدر سرنوشتساز خواهد بود این اولین تصمیم سرنوشت ساز استیو بود.)
استفانی: (با خواندن پیام استیو و احساس هیجان ناگهانی)
“واقعاً؟ تو ناراحت نمیشی؟”
(با خودش فکر میکند که چقدر خوششانس است که شوهرش اینقدر باز و مهربان است، برخلاف برخی از همکارانش که از شوهران حسود و کنترلگر خود شکایت دارند. احساس رطوبت بین پاهایش را متوجه میشود و پاهایش را روی هم میاندازد تا آن را کنترل کند.)
استیو: (با خندهای آرام و ارسال پیام)
“نه، فکر کنم سکسی بشه! میدونی که من از اینکه تیم رو اذیت میکنی لذت میبرم.”
استفانی: (با لبخندی شیطنتآمیز و ارسال پیام)
“خب، باشه. پس فقط یه تیشرت سفید میپوشم.”
(با اضافه کردن یک ایموجی بوس و چشمک، احساس میکند قلبش تندتر میزند.)
استیو: (با ورود به خانه و دیدن استفانی در تیشرت سفید و شلوارک ورزشی)
(چشمانش از دیدن استفانی در این حالت گشاد میشود. سینههای بزرگ استفانی زیر پارچه نازک تیشرت به هر حرکت کوچکی تکان میخورند و او را به وجد میآورند. استیو نمیتواند باور کند که چقدر این صحنه او را هیجانزده کرده است. فکر دیدن تیم در این حالت او را حشری میکند.)
استفانی: (با نگاهی به استیو و لبخندی شیطنتآمیز)
“سلامممممم.”
(با خودش فکر میکند که باید آرام باشد و به خودش یادآوری میکند که هیچ اشکالی ندارد که در خانه خودش اینطور لباس بپوشد.)
کمی بعد تیم: (با ورود به خانه و دیدن استیو و استفانی پشت میز شام)
“سلام بچهها، ببخشید دیر اومدم. کار امروز یه کم طول کشید.”
استیو: (با خندهای آرام)
“مشکلی نیست تیم، غذا رو گرم کردیم. برو برا خودت یه بشقاب بیار.”
استفانی: (با لبخندی گرم و نگاهی به تیم)
“آره، تیم، غذا رو روی گاز گذاشتیم. خودت سرو کن.”
تیم: (با انداختن کیفش کنار در و درآوردن کت کارش)
“ممنون بچهها.”
(با آهی عمیق)
“چه روزی بود، واقعاً خستهام.”
استیو: (با کنجکاوی)
“اون مشکلات کار رو حل کردی؟”
(اما در واقع بیشتر کنجکاو است که تیم چطور به لباس استفانی واکنش نشان میدهد.)
تیم: (با نگاهی خسته)
“آره، فکر کنم. این آدمها نمیدونن چه کار میکنن.”
(با نگاهی به استفانی، بدون اینکه متوجه وضعیت سینههایش شود، برای خودش یک بشقاب غذا میکشد و به میز شام میآید. بلافاصله یک لیوان بزرگ شراب برای خودش میریزد.)
استفانی: (با بلند شدن از سر میز و رفتن به سمت سینک ظرفشویی)
(سینههایش با هر قدم به طور اروتیک تکان میخورند.)
تیم: (با چشمانی گرد شده و نگاههای خیره به استفانی)
(وقتی استفانی به میز برمیگردد تا ظرف تیم را بردارد، تیم نمیتواند چشم از سینههایش بردارد. سینههای استفانی به جلو آویزان میشوند و وقتی صاف میایستد، دوباره به جای طبیعی خود برمیگردند. تیم نگاهش را به استیو میاندازد و متوجه میشود که استفانی سوتین نپوشیده است.)
استیو: (با لبخندی پنهان و نوشیدن شراب)
“بهش گفتم که روز سختی داشتی.”
تیم: (با خندهای بلند و عمیق)
(از این شوخی و بازی لذت میبرد و فکر میکند که این نشانه س)
استفانی: (با فریادی از تعجب)
(یک قاشق بزرگ زیر یکی از ظرفها پنهان شده بود و وقتی شیر آب را باز میکند، آب به قاشق برخورد میکند و به سمت بالا پاشیده میشود و نیمی از تیشرت استفانی را خیس میکند.)
استفانی: (با بستن آب و ایستادن در حالت شوک)
(تیشرت او کاملاً خیس شده و سینههایش کاملاً مشخص هستند.)
استفانی: (با خندهای عصبی و نگاهی به شوهرش)
“همه چی رو به راهه. لعنت به این قاشق اونجا چیکار میکرد#34;
(سرش را به عقب میاندازد و میخندد، سپس به سمت آنها برمیگردد و وضعیت را نشان میدهد.)
تیم: (با چشمانی گرد شده و نگاهی به سینههای استفانی)
“وای خدای من!”
(سینههای بزرگ استفانی کاملاً مشخص هستند و نوک سینههای سفت او به وضوح دیده میشوند.)
استیو: (با خندهای بلند و تقریباً خفه شدن با شرابش)
“وای خدا!”
استفانی: (با سرخ شدن صورت و خندهای عصبی)
“خب، به نظر میرسه این تیشرت دیگه به درد نمیخوره.”
(پشت میکنه و با آرامش تیشرت را از تنش درمیآورد و سینههایش کاملاً نمایان میشوند.)
استیو: (با نگاهی به تیم و خندهای شیطنتآمیز)
“این میتونه هدیه تولدت باشه تولدت مبارک، ولی فکر کنم هنوز چند ماه دیگه به تولدت باقی مونده.”
تیم: (با نگاهی گرسنه به سینههای استفانی)
“اینها واقعاً فوقالعادهاند.”
(شلوار جینش زیر میز برآمده است و نمیتواند باور کند که این اتفاق افتاده است.)
استفانی: (با سرخ شدن بیشتر صورتش)
“بهتره برم بالا.”
(به سمت در آشپزخانه حرکت میکند تا به اتاق خواب برود.)
استیو: (با گرفتن دست استفانی و نگاهی به تیم)
“چرا یه دقیقه روی مبل استراحت نمیکنی؟ من برات یه لیوان شراب میآرم. لازم نیست بری بالا. ما اینجا رو تمیز میکنیم.”
(با نگاهی شدید به چشمهای استفانی، منتظر واکنش او میماند.)
استفانی: (با تعجب)
“صبر کن… تو… میخوای من بدون لباس باشم؟”
استیو: (با نگاهی به استفانی و لبخندی شیطنتآمیز)
“البته که میخوام. تیم، تو چی فکر میکنی؟ به نظرت لازمه یه تیشرت دیگه بپوشه؟”
تیم: (با خندهای عصبی و نگاهی به استیو)
“من واقعاً از این منظره لذت میبرم، ولی هر چی شما دوست دارید. من فقط خوشحالم که اینجام.”
(در دلش امیدوار است که استفانی به این نمایش ادامه دهد.)
استفانی: (با لبخندی شیطنتآمیز و شانهانداختن)
(به سمت اتاق نشیمن حرکت میکند و کاملاً با بالا تنه لخت روی مبل مینشیند. صدای تلویزیون به زودی فضای اتاق را پر میکند.)
تیم: (با ضربهای آرام به پای استیو زیر میز و نجوا)
“چه خبره؟ واقعاً داره چی میشه؟”
استیو: (با خندهای آرام و جمعآوری ظروف از روی میز)
“نمیدونم، ولی داره خوش میگذره.”
تیم: (با دنبال کردن استیو به سمت سینک)
“مطمئنی که با این قضیه مشکلی نداری؟”
استیو: (با خندهای بلند)
“آره مرد، این چیزیه که بعد از بیست سال زندگی مشترک باید انجام بدی. باید یه جوری چیزها رو جذاب نگه داری.”
(با گفتن این جمله، خودش هم برای اولین بار این موضوع را درک میکند.)
تیم: (با تعجب)
“پس قبلاً هم این کار رو کردین؟”
استیو: (با خندهای شیطنتآمیز)
“قطعاً نه.”
تیم: (با خندهای عصبی)
“خب، من که شکایتی ندارم و واضحه که با این قضیه مشکلی ندارم. فقط میخوام مطمئن بشم همه راحت هستن.”
استیو: (با خندهای آرام و خشک کردن دستهایش)
“از منظره لذت ببر و یادت باشه دفعه بعد که میخوای حساب بار رو بپردازی، این رو به خاطر بیاری.”
(با این جمله سعی میکند این شوخی را از فضای کاری جدا کند، اما از آن به عنوان یک لطف بزرگ استفاده میکند.)
استیو: (با نگاهی به تیم)
“من یه لحظه میرم دستشویی.”
تیم: (با خندهای عصبی)
“خب پس منم میرم لباس عوض کنم. نمیخوام بدون تو به اتاق نشیمن برم.”
(با خندهای آرام و کمی دستپاچگی)
نوشته: sexparty
2 پاسخ به “تصمیمات سرنوشت ساز (۳)”
چه عجب یه داستان خوب
لایک 👏