تئاتر شهر (۱)

توجه: داستان به صورت چند قسمته است(این قسمت فاقد صحنه های سکسی و اروتیک میباشد)

روز اولی که تو زیرگذر تئاتر شهر دیدمش هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری دلمو ببره.پنجشنبه بود و دوستم افشین از پادگان زده بود بیرون تا با هم بگردیم.داشتیم همونجوری کس چرخ می‌زدیم تو اون دایره تئاتر شهر و دختر دید میزدیم.سلیقه ما دوتا ۱۸۰ درجه با هم فرق داشت.هرکی من میگفتم خوبه، افشین میگفت گوه نخور؛هرکی افشین میگفت خوبه، من میگفتم ریدم تو سلیقه‌ت. خلاصه چند دور زدیم اونجارو تا اینکه از فاصله ده متری دیدمش.من و دوستم همزمان تو یه ثانیه به هم گفتیم چه چششششمایی! چشماش از اینایی بود که مثل سگ پاچه آدمو میگیره.معلوم نبود تا حالا چند نفرو زخمی کرده ولی خب بدجوری به دلم نشست.من هیچوقت به عشق در یک نگاه و این کسشعرا اعتقاد ندارم ولی تو یه نگاه هم از چشماش خوشم اومد،هم از فیسش.سریع به افشین گفتم خداحافظ داش من رفتم دنبالش.وقتی رفتم دنبالش خودمم نمیدونستم میخوام چیکار کنم.با خودم گفتم این لامصب خیلی خوشگله.به احتمال ۹۸ درصد پا نمیده بهم ولی یاد حرف آیسان اسلامی افتادم که میگفت حالا پیشنهاد دادم و رد کرد دختره؛ چی میشه مگه؟ فرداشب اخبار ۲۰:۳۰ میخواد اعلام کنه؟! این شد که مثل پلیس مخفی شروع کردم به تعقیبش.انقدر این تئاتر شهر تخمی شلوغه متروش که اصن صدا به صدا نمیرسه اگه میخواستم حرف بزنم باهاش.رفت تو قطار به سمت علامه جعفری منم رفتم تو. از شانس خوبم قطار تا خایه پر بود و فقط سه چهار تا جا دم در بود که منم رفتم کنارش دقیقا.همیشه وقتی میخوام برم جلو با یکی صحبت کنم تو مترو عادتمه چند دقیقه زیر نظر میگیرمش.ببینم اصن فازش چیه؛قیافش چطوره؛اندامش چه مدلیه؛زبان بدنش چیا میگه؛شاده یا غمگین و افسرده؛ خلاصه تو ۵ دقیقه جوری آنالیزش میکنم که پشمای آنالیزور های منچستر سیتی ریخته!(بازم اگه خواستین آموزش مخ زنی براتون میذارم استفاده کنید) ولی اونجام موقعیت مناسب نبود.رسیدیم شادمان.گفتم خدا کنه بره بیرون تا سر صحبتو باز کنم باهاش اما در کمال تعجب دیدم رفت سمت قطار صادقیه.گفتم هیچی قراره امروز تا کرج علاف بشیم🤣 همینکه رسیدیم لب سکو سلام کردم بهش.فهمید دارم تعقیبش میکنم.
گفتم فهمیدی؟
گفت آره. برای چی دنبالم داری میای؟
-من میخوام برم صادقیه اتفاقی مسیرمون یکی شده
-عجببب!
-فقط میخواستم یه سوال ازت بپرسم
-خب بپرس
-چشمای خودته یا لنزه؟(صد البته که خودم میدونستم جوابشو و صرفا واسه باز کردن سر صحبت اینو پرسیدم)
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و چند ثانیه زل زدیم تو چشمای هم و بعدش گفتم خب جواب سوالمو گرفتم طبیعیه چشات.ولی خب خیلی قشنگه. تا حالا همچین چشایی ندیدم.یه چیزی گفت که پشمام ریخت…
-شما که خودتم چشمات قشنگه!
اینو که گفت فهمیدم بعععله ایشونم خوشش اومده و همه چی خوب داره پیش میره.سوار قطار که شدیم گفتم منو یاد یکی از ابیات حافظ میندازی.
-کدوم بیت؟
-مرا چشمی ست خون‌افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
آقای حافظ شیرازی کیرتو بخورم که شعرات بعد از ۶۰۰ سال همچنان جواب میده تو مخ زدن😍 چشماش یه برقی زد و همزمان لباش خندید.دیگه مطمئن شدم که کارش تمومه و مال خودم شده‌.
ایستگاه صادقیه پیاده شد و قدم زنان رفتیم بیرون.گفت میخوام برم خونه کجا میای؟ ازش خواستم چند لحظه دیگه حرف بزنیم.
گفتم خب شماره تو بدم من دیگه رفع زحمت کنم.
گفت نه من شماره نمیتونم بدم!
-یعنی چی که شماره نمیدی؟😂
-من الان اصلا حوصله آدم جدید تو زندگیمو ندارم
-شاید باورت نشه ولی همه دوست دخترام وقتی بهشون پیشنهاد دادم همینو گفتن!
-خب بعدش چی شد؟
-هیچی دیگه دو سه روز که منو شناختن نظرشون عوض شد
-ولی من نظرم عوض نمیشه
-تازه کات کردی؟
-کاش کات میکردم تازه جدا شدم
میدونم شما هم مثل من اینو که خوندین کیرتون یه حرکت ریزی به خودش داد😂 تو دلم گفتم به به دیگه من از دنیا چی میخوام؟ یه زن مطلقه سی ساله خوشگل مکاندار! هلو بپر تو گلو😍
داشتم تو فکر و خیالم کلی عشق و حال میکردم که یهو یه چیزی مثل پتک خورد توی سرم!
ادامه دارد…

بار اولیه که دارم مینویسم تو این سایت و طبیعتا کلی عیب و ایراد داره داستان.اما اگه استقبال خوب بود قسمت های بعدیش هم مینویسم. نظراتتون چه منفی و چه مثبت خیلی برام ارزشمنده❤️

نوشته: مهراب

بازدید 13,561

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “تئاتر شهر (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید