به من بگو چه می خواهی
بگو از من چه می خواهی , بگو از من چه می خواهی ؟! به تو خواهم داد هر چه را که می خواهی . تو خود نمی دانی .. گفته بودی که ماه آسمان را می خواهی گفته بودم که به تو خواهم داد . گفته بودی که خورشید را می خواهی , زمین و آسمان و ستارگان را می خواهی , گفته بودم که به تو خواهم داد . گفته بودی چگونه . گفته بودم که از تو خواهم گذشت از خود خواهم گذشت و تو را به تو خواهم داد . به تو خواهم داد آن چه را که تو بخواهی . سرت را بر سینه ام احساس می کنم . موهایت را می نوازم . با چشمان خفته خود به چشمان بسته تو می نگرم . تنها تو را می خواهم . جز تو هیچ نمی بینم . من آن تپه های سبز را آن خورشید روشن را , آسمان آبی را, آب زندگانی , زندگی جاودانی را نمی خواهم , اگر تو نباشی . . اگر تو نباشی نفس نمی خواهم . اگر تو نباشی هوس نمی خواهم . اگر تو نباشی آسمان دیگر نمی بارد اگر تو نباشی خورشید نمی خندد ابری نمی گرید . اگر تو نباشی زندگی می میرد . به من بگو از من چه می خواهی . آنچه را که بیشتر از خود دوست می دارم به تو خواهم داد . من تو را به تو خوام داد تا با تمام وجودم فریاد زده باشم که دوستت می دارم . اگر تو نباشی می خواهم بدانی که می میرم . می خواهم بدانی که بی تو می میرم با دندانه های باد موهایت را شانه می زنم . با نسیم ملایم در آغوش من خفته ای . من آن جنگلها را نمی خواهم . کوهها دشتها دریا ها را نمی خواهم . من چشمه خضر را نمی خواهم اگر تو نباشی . اگر تو نباشی ساز ها درتب می سوزند . راز ها بر لب می دوزند که دیگرنغمه عشقی نیست ساز عاشقی نیست . اگر تو نباشی اشکها می خشکند . اگر تو آغوشت را برای من و به روی من نگشایی مرگ را با آغوشی باز خواهم پذیرفت . بگو از من چه می خواهی هرچه می خواهی به تو خواهم داد . از خود گذشتن .. یعنی تمام آ ن چه را که دارم و می خوام به تو خواهم داد . چون تو بر تر از همه آن چه هستی که می خواهی …….. شاید آمده ای تا به تو بگویم تا به من بگویی که دوستت می دارم . شاید آمده ای تا که با هم عشق را ببینیم . ببینیم که چگونه از کنارمان می گذرد و به ما سلام می گوید . چگونه به دلهایمان می گوید که با هم بیگانه نباشند و چگونه به ما می گوید که آهنگ جدایی را به دست باد بسپاریم . شاید آمده ای تابه من بگویی که هنوز هم زیباست قصه زیبای عشق . هنوز پسر گدا با ثروت قلب خود دل شاهزاده را می رباید و هنوز سیندرلا ها می توانند که عاشق شوند . شاید آمده ای تا که خونی تازه در رگهای عشقم بدمی آن گونه که سپیده دمان وقتی که خورشید می خواهد به آسمان خونی تاره بدهد . شاید آمده ای تا با من از ابهام عشق بسرایی … به من بگو چه می خواهی . بگو در نگاه تو چیست . بگو فریاد قلب تو چگونه کاشانه سنگی دیو سیاه ستم را در هم خواهد شکست . به من بگو . فریاد بزن که می توانی فریاد بزنی . فریاد بزن که دوستت می دارم فریاد بزن تا باز هم بدانم که طنین فریاد عشق همچنان زیباست و فریاد بزن تا بدانم که دوستت دارم ها هنوزهم نفس می کشند فریاد بزن تا فریاد بزنم که من آن آزادی را که رهایی از قفس عشق تو باشد نمی خواهم . شاید صدای فریاد مرا نشنوی . آخر این فریاد قلب من است صدای آرام عشق . صدای طوفان عشق .. صدایی بالاتر از هر صدا . بگو از من چه می خواهی ؟! بگو تا اشکم را در کنار قرآن بدرقه راهت سازم . کاش می دانستی که چقدر دوستت می دارم. افسوس که نمی توانم بر زبان آورم . من عشق را دوست می دارم چون تو را دوست می دارم . ستارگان چشمان زیبای تو می درخشند , من آن ستارگان خاموش را دوست می دارم . . غنچه زیبای لبهایت را بگشای من آن خورشید خندان را دوست می دارم . تو روزی با طوفان خواهی رفت . فراموشم نخواهد شد که چگونه با نسیم آمده ای . من آن موهای افشان شده بر باد را دوست می دارم .. می دانم که در گذر زندگی هرگز به تونخواهم رسید من آن میانه راهی را که در کنار تو باشم دوست می دارم .. من تو را دوست می دارم , من تورا دوست می دارم … پایان … . ….
در
۰:۱۸:۰۰
15
به من بگو چه می خواهی