نظرت در مورد مهمونی چی بود؟
خوب بود خوش گذشت
میخواستم بزنم تو دهن اون پسره که بهت گفت باید با سامان ازدواج کنی، خیلی بهم میاید
ببین محمد، قبلا هم بهت گفتم من نیازی به دفاع کردن تو ندارم. خودم میتونم از خودم دفاع کنم. تو زندگی من دخالت نکن
راست میگفت. قبلا هم بارها بهم اخطار داده بود؛ حتی تو جمع جلوی بقیه. اما من گوشم بدهکار نبود.
نمیتونم ستاره
چرا نمیتونی؟
چون دوسِت دارم
چهرهش تو هم رفت. گازو خاموش کرد و قاشقو انداخت تو سینک. رو کرد بهم و با لحن تندی گفت:
بس کن این مزخرفاتو. من ده سال ازت بزرگترم. این فکرا رو از سرت بیرون کن
اما من واقعا دوست دارم
تقصیر خودمه که بهت رو دادم. از خونه من برو بیرون نمیخوام ببینمت
ستاره
با صدای بلند تکرار کرد: برو بیرون!
از خونش بیرون اومدم. بغض داشت خفم میکرد. ستاره مال من بود و کسی حق نداشت بهش چیزی بگه یا بهش نظر داشته باشه. نه، حق نداشت.
رسیدم خونه. توی تلگرام بهش پیام دادم. بعد از یه ساعت تیک آبی خورد اما جوابمو نداد. چند روز گذشت و چند بار دیگه بهش پیام دادم. بازم جوابمو نداد. همه بدنم سرد شده بود. توی سینم احساس خفگی میکردم. میخواستم برم در خونش اما میترسیدم.
چند هفته گذشت و ازش بیخبر بودم. داشتم دیوونه میشدم. با هزار کلنجار بالاخره خودمو راضی کردم که برم در خونش. رفتم. از سوراخ در نگاه کردم. چند جفت کفش دم در بود. مهمون داشت. برگشتم و از دور منتظر موندم، جوری که اگه کسی میومد بیرون منو نبینه. چند ساعت گذشت. از نیمه شب گذشته بود. بالاخره در باز شد. سارا و محسن از خونه بیرون اومدن و ستاره و یه پسر دیگه هم بدرقهشون میکردن. با دقت نگاه کردم. پسره سامان بود.
محسن و سارا سوار ماشین شدن و رفتن. سامان و ستاره هم خوش و بش کنان رفتن داخل. دنیا داشت رو سرم خراب میشد. اون سامان مادرجنده به چه حقی تو خونه با ستاره تنها بود؟ هزار فکر و خیال تو سرم میچرخید. اون سامان بیشرف داشت جلوی من با ستاره سکس میکرد و من کاری از دستم بر نمیومد. داشتم دیوونه میشدم. برگشتم خونه. تا صبح خوابم نبرد و سیگار میکشیدم. نزدیکای ظهر شده بود. پا شدم رفتم در خونه سامان. در زدم. تو سینم احساس خفگی میکردم. سامان در رو باز کرد. بدنم میلرزید.
سلام محمد. چی شده؟
به سختی گفتم: میخوام باهات حرف بزنم.
رفتیم داخل. یه بطری شیشهای ضخیم رو میزش بود. خودش نشست و به منم گفت بشینم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. گفتم: تو به چه حقی میری خونه ستاره؟
با تعجب نگام کرد. خون جلوی چشمامو گرفته بود. چشمم به بطری شیشهای افتاد. برش داشتم و بهش حملهور شدم. با ته بطری محکم به سرش ضربه زدم. افتاد رو زمین. بیوقفه شروع به کوبیدن بطری تو سرش کردم. وقتی به خودم اومدم دیدم صورتش پر خون شده. هیچ تکونی نمیخورد. خاموش و غرق خون شده بود. از خونش فرار کردم. دستپاچه بودم. نمیدونستم میخوام کجا برم. فقط میخواستم از زمین محو بشم.
…
شش ماه بعد – جلسه دادگاه
محمد سهرابی، به جرم قتل عمد سامان مشتاق، به مجازات اعدام محکوم میشود. ختم جلسه
(نکته: اسامی ساختگی است)
نویسنده: عیسا
9 پاسخ به “بطری شیشهای”
حالا ستاره چکار کنه بدون شماها.؟؟؟بعدم مگه تو الان نباید اعدام شده باشی.؟پس کی این کستان رو نوشته
کیرم پس کلت بین هر جمله سه خط فاصله انداختی فکر کردی علائم نگارشیو رعایت کردی؟
کجاش سکسی بود جاکش؟مگه اینجا واسه داستانای سکسی نیست؟این چ وضعشه؟
نکشی منو یوقت
خوبی داستان کوتاه (اینقد کوتاه) اینه که نقاط ضعفش به دلیل کوتاه بودنش، پراکندگی کمتری دارن و تو ذهن میمونن. ازونطرف خوبی معیار زیاد داشتن برا داوری هم اینه که وقتی با داستان کوتاه همراه میشه، میشه تو هر خط داستان نمود حداقل یکی از این معیار ها رو پیدا کرد!
من لایک دادم
عیسی است دیگر…🤣
میخواین قصه بنویسین برین سایت داست نویسیآخه بکن تو رو چطور تحلیل کردین
داستانِ ضعیفی بود! بازم ممنون که وقت گذاشتی