یه روز عصر، وقتی که هوا ابری بود و بوی بارون توی خیابون پیچیده بود، دختری اومد داخل. پالتوی بلند مشکی، موهای شلخته و چشمایی که انگار یه قصه داشتن. نشست روی یکی از صندلیها و گفت:
– بلدی کرش بازی کنی؟
علی که تعجب کرده بود، گفت:
– بلدم نگاه کنم.
دختر خندید. همونجا کنار علی نشست. اسمش پناه بود. همصحبتیشون از بازی شروع شد، ولی خیلی زود رسید به زندگی. پناه میگفت عاشق چیزهای مرموزه، علی میگفت عاشق سادگیه. ساعتها گذشت و آخر شب پناه گفت:
– من تنهام. دوست داری بیای خونهمون؟
علی توی دلش شک کرد، ولی حس کرد این دختر با همه فرق داره.
اون شب رفتند ولنجک. خونهای پرنور، پر از کتاب، نقاشی، شمعهای روشن و بوی غذای تازه. پناه براش استیک درست کرد. علی که تا حالا غذای لوکس نخورده بود، محو مزهها شد.
شبهای بعد هم علی رفت. پناه انگار یه ماموریت داشت: نشون دادن دنیای دیگهای به علی. دنیایی که توش ترس نبود. اما توی شب چهارم، همه چیز تغییر کرد…
پناه از علی خواست چشمهاشو ببنده و اعتماد کنه. بازیای جدید شروع شد. بازیای که نه با دستههای پلیاستیشن، که با اعتماد ساخته میشد. وقتی چشمهای علی باز شد، خودش رو توی آینه دید. شبیه کسی که دیگه نمیشناخت.
و اونجا بود که پناه آهسته گفت:
– من تو رو انتخاب کردم، چون تو واقعی هستی. بقیه فقط نقش بازی میکنن.
“بازی اعتماد”
علی بعد از چند شب رفتوآمد، به پناه عادت کرده بود. حس عجیبی داشت. نه فقط چون پناه براش غذاهای عجیب میپخت یا چیزهایی نشونش میداد که تا حالا ندیده بود، بلکه چون نگاه پناه یه جوری بود که انگار ته ذهن علی رو میخونه.
شب چهارم، پناه اتاقش رو کمنور کرده بود. شمعهایی که بوی اسطوخودوس میدادن، گوشهوکنار اتاق روشن بودن. پناه گفت:
– امشب یه بازی جدید داریم. اسمش رو میذارم «اعتماد مطلق».
علی با تردید لبخند زد.
– چیکار باید بکنم؟
– فقط چشمهاتو ببند و اجازه بده من راه رو نشون بدم.
پناه بندهای پارچهای نرمی آورد. با لطافت دستهای علی رو بست. نه با خشونت، بلکه با مراقبت. علی یه لحظه دلش لرزید، اما صداش در نیومد.
پناه توی گوشش زمزمه کرد:
– حالا نوبت منه…
بازی شروع شد. نه بازی پلیاستیشن، نه لست آف آس. یه بازی ذهنی، یه بازی قدرت. پناه قدمبهقدم علی رو به مرزهایی برد که هیچوقت تصورش رو هم نمیکرد.
ولی همه چیز همونجا تموم نشد…
بعد از اون شب، علی دیگه همون علیِ ساده گیمنت نبود. ذهنش پر شده بود از سوال. پناه کی بود؟ چرا انتخابش کرده بود؟ و اون جملهاش هنوز توی گوشش میپیچید:
– من فقط با کسی بازی میکنم که بتونه ببازه… همه چیز رو.
نوشته: علی بیبی
9 پاسخ به “بازی پناه”
ماذا فاذا کونی
دوست عزیزاین نوشتهنه سکسی بودنه گی بودچرا اسم گی گذاشتیبی سر و ته بودارزش خوندن و نقد نداره 🐐
حدس میزنم توی تگ اشتباه شده بود گی که نبود بهکنار اصلا سکسی هم نبود مثل دیدن یک نوعنار
پسر جان چرا باید یه دختر از ولنجک بیاد یه گیم نت پایین شهر بخواد بازی کنه؟فانتزی جالبی داری ولی خیلی دور از واقعیته
کاش یکیم روی من وقت بذاره و تبدیل به کونی کنهدادن برای بار اول سخته
اصلا داستان نمیشه بهش گفت چیزی که سرو ته نداشت فقط اتلاف وقت خواننده بود .
با تگ «گی» انتظار داشتم پناه دوجنسه باشه و منتظر بودم کیرشو دربیاره و اون بدبختو بکنه
خب پس کونش بگا رفت😂😂😂
اومدی داستانو فلسفی نشون بدی بنظرم ریدی !!