ولی اینو بدونید زندگی طبق سلیقه شما پیش نمیره.
اونجور که شما دوست دارید یا دوست ندارید.
کسی رو الکی قضاوت نکنید، چون در آینده خودتون در شرایطی قرار میگیره که فکرشو هم نمی کردید.
کون لق تمام کسانی که نفرت پراکنی میکنند و در کودکی مشکلات زیاد داشتند و الان دارن با بد دهنی مردم رو آزار میدهند🖕🏼
وقتی پدر شوهرم وارد شد چنان بغلش کردم و زدم زیر گریه که انگار سالهاست بغضی که گلوم رو فشار داده بود ترکیده بود و امکان تنفس داشتم…
کلی نازم کرد و گفت بابایی اومدم پیشت ، گفتم دیگه نمیذارم هیچ جایی بری و با هق هق نگاش میکردم و نازش میکردم و یهو کبودی گونه ام رو دید و گفت چی شده؟
نگاهی به اون احمد دیوص کرد و فحش و بد و بیراه کشید بهش و گفت یکبار دیگه دست روی این زن بلند کنی روزگارتو سیاه میکنم مرتیکه بی لیاقت…
احمد هم سرشو انداخت پایین و رفت تو آشپزخونه و صبونه اش رو کوفت کرد و گفت من شب دیر میام، یه رفیقم از زندان آزاد شده و شب دعوت کرده، و میدونستم میره برای مصرف مواد…
تا رفت از خونه پریدم روی بابایی و ناز و نوازشش و نمیدونستم از کجا شروع کنم، داشتم از شهوت میمردم و لای پام خیس بود…
تا بابا گفت میخوام برم دوش بگیرم عروس، این چند روز که اونجا بودم ابگرمکن شون خراب بود و نرفتم حمام و بوی عرق گرفتم،
با اینکه بوی عرق تندی نمیداد،منم الکی دست گرفتم که آره آره بیا برو حمام تازه شی باباجی جونم…
لباساشو از پشت در گرفتم و گفتم میخوام بریزم ماشین، و طبق همون نقشه رفتم داخل حمام که پشتشو مثلا بکشم…
تا منو دید هول کرد و برگشت و گفت عروس در بزن حداقل ،منم غش غش میخندیدم نمیدونم چرا،شاید از هیجان بود، مثل زمانی که بچه بودم و شیطنت میکردم…
حسابی لیفش کشیدم و این وسطا مثلا آب یهو میریخت روی لباسام و تیشرت و شلوار نخی خونگی که تنم بود کاملا چسبیده بود به تنم و از هیجان داشتم از حال میرفتم.
بابا جی رو برگردوندم و دیدم کلی پشماش دراومده و تیغ برداشتم و گفتم وایسا شیو کنم برات و تعارف و اینا که نمیخاد و از من اصرار…
کامل شیوش کردم و دیگه کیرش شق شده بود و آب گرفتم روش تا کف رو بشورم دیگه طاقت نیاوردم و سرشو به دهن گرفتم و داغیش رو توی دهنم احساس کردم انگار ارضا شده باشم …
دیوانه وار براش ساک میزدم و اون سعی میکرد مثلا جلوی منو بگیره که دیگه دیدم سرش رو برده بالا و با دوتا دستش سر منو گرفته و منم دارکوبی پر تف براش میزدم که یهو تو دهنم پر از آب بد مزه با اون بوی بدش شد…
تف کردم و دهنم رو شستم و شروع کردم لباسامو درآوردن و دیگه نای نداشتم نشستم کف حمام و گفتم بابایی من دیگه حال ندارم گفت بیا آب بکش ببرمت بیرون و با حال خراب اومدیم بیرون و افتادم رو تخت و گفتم باباجی یکم ماساژم بده از حال نرم.اومد روی من نشست و شروع کرد شونه ها رو از جلو ماساژ دادن و حوله مثلا افتاد و سینه هام رو ماساژ داد و داشتم دیگه میمردم، دستشو گرفتم گذاشتم رو کصم و دیگه نخ رو داده بودم بهش و خودش شروع کرد و یهو با زبون به جون کصم افتاد و میکرد توش و میچرخوند توش و اون لحظه دوبار شدم…
آب از کصم راه افتاده بود و هر لحظه تشنه تر میشدم و تمنای بیشتری برای ارضا شدن داشتم…
بلندش کردم و کشیدمش روی خودم و کیرش رو با دستم گرفتم و به کصم هدایت کردم…
فقط یه فشار کوچولو کافی بود تا تمام حجم کصم با کلفتی کیرش پر بشه
روی دیواره های کصم حسش میکردم و کله اش می رسید به دهانه رحمم
سالها بود این لذت رو نداشتم و احمدرضا شوهرم نمی کرد منو و اعتیاد مردونگی رو ازش گرفته بود…
فقط میگفتم بابا بکن
بکن عروستو
مال خودتم
بکن که جنده نشم
بکن نرم تو خیابون کس بدم
فقط بکن
بکن منو
سفت تر
سفت بکن منو
و لحظه ای که داشتم ارضا میشدم از شوق زیاد اشکم بند نمیومد و مثل ابر بهار گریه میکردم و باباجی ترسید و گفت سمیه جان بابا چی شد، چرا گریه میکنی؟
غلط کردم
گوه خوردم بابا
گفتم از شوق زیاده
از خوشحالیه باباجی🥲🥰
بغلش کردم و حس کردم داره کیرش از کصم میاد بیرون و کوچک میشه…
پرسیدم شما هم شدی؟
گفت اره عزیزم
اون توی کصم ارضا شده بود و همه آبشو توش ریخته بود و من نه تنها ناراحت نبودم، خوشحال بودم و ذوق میکردم از آون آبی که توی کصم بود
کلی هم روی ملحفه ریخته بود و بوی سکس توی اتاق به مشام میرسید.
احساس نوعروسی رو داشتم که روز اول ازدواجش هست و مثل یه پروانه سبکبال بودم و از ذوق روی پنجه هام راه میرفتم…
ساعت تازه ۱۱ بود و تا آخر شب کلی وقت داشتیم…
نوشته: کص طلا
7 پاسخ به “باباجی پدرشوهرم (۳)”
نظری ندارم، اما یه سؤال دارم!یعنی بعد از اینکه تو حموم واسش ساک زدی و به گفته خودت ابش اومد تو دهنت و بو گند میداد، هنوز وقتی اومدی از حموم بیرون دست پیرمردو گذاشتی رو کوست که حالیش بشه که داری بهش نخ میدی؟ 😂 یارو هنوز آبش تو گلوت خشک نشده، و یادش رفت واسش ساک زدی و باید بهش نخ یاداوری میدادی ! پس بعد از عمری بی کیری، خوردی به پست یه خنگ پیری! 😂 بجاش ثواب داشت یه کوسم نذر جامعه آلزایمری کردی 😂
قشنگ بود ایول بازم ادامه بده
تاپیکامو چک کن نظر بده
همین که صادقانه بیان کردی عالیه. مهم نیست بقیه چی میگن. مهم اینه کسی رو آزار ندیم.
آخه جنده بقیه یه چیزی توداستانت می بینن که میگن گیرم شوهرت سردشده بودمی رفتی ازش طلاق می گرفتی یاحداقل باپدرش روهم نمی ریختی.
تو كه ميخواستي بدي يه جون خوشتيپ گسر مياوودي نه يه پيرمرد بوگندو
خداشانس بده همچین عروس پایه ای داشته باشی