من آرتینم، ۱۵ سالمه. آپارتمان ۵۰۳، طبقهی آخر برج ، انتهای کوچهی خلوت با مامانم زندگی میکنم.
مامانم همیشه میگفت «پسر من زیادی ظریف و دخترونس»، ولی فکرشم نمیکرد که وقتی خونه نیست، من تو کمدش دنبال لباس زیرهای توری و جورابهای شیشهای میگردم.
شورتهای دانتل، سوتینهای بند دار، دامنهای کوتاه، تاپهای یقهباز… همهشونو امتحان میکردم، جلوی آینهی قدی اتاقم میایستادم و اسم خودمو «آرتا» گذاشته بودم.
تا همین چند ماه پیش فقط همین بود؛ یه راز بیخطر.
همهچیز از یه شب پاییزی شروع شد.
مامانم داشت با تلفن حرف میزد، فکر میکرد من خوابم.
من پشت در نیمهباز اتاقش ایستاده بودم و گوش میدادم: «واقعاً نمیدونم چیکار کنم سهیلا… لباس زیر هامو پیدا میکنم تو اتاق آرتین… گاهی حتی لوازم آرایشمو … نمیدونم چطور بهش بگم… خجالت میکشم…»
صدای سهیلا خانم از اون طرف خط نامفهوم بود و من فقط صدای مامانمو میشنیدم که آه میکشید. سهیلا خانم زن همسایمون بود که مامانم خیلی باهاش صمیمی بود. سهیلا خانم و شوهرش آقای رضایی خیلی هوای ما رو داشتن.
فردای اون شب، آقای رضایی زنگ خونهمونو زد.
مامانم رفت در رو باز کنه.
من از تو اتاقم گوش میدادم.
آقای رضایی با صدای آروم و مطمئن گفت: سلام خانم شریفی… ببخشید مزاحم شدم…سهیلا مشکل شما رو بهم گفت… اگه مشکلی هست شاید بتونم کمک کنم… من سالها مشاور مدرسه بودم…
مامانم اول مقاومت کرد، ولی بعد دعوتش کرد تو.
من تو اتاقم نشسته بودم، قلبم تند میزد.
نیم ساعت بعد، مامانم اومد تو اتاقم، چشماش قرمز بود: آرتین… آقای رضایی میخواد باهات حرف بزنه… فقط یه مشاورهی سادهست… نگران نباش.
رفتم تو هال.
آقای رضایی روی مبل تکنفره نشسته بود، یه لیوان چای دستش بود، لبخند زد، گفت:
بیا بشین آرتین جان… فقط میخوام یه کم باهات صحبت کنم.
اول از درس و مدرسه پرسید، بعد آروم آروم رفت سراغ موضوع اصلی: «مامانت خیلی نگرانته… میگه گاهی حس میکنی خودتو جای یه دختر میبینی… درسته؟»
هیچی نگفتم، نمیتونستم حرف بزنم.
اون لبخندش عمیقتر شد: «این چیز عجیبی نیست آرتین… خیلی از پسرای همسن تو این حس رو دارن… بعضیهاشون فقط یه دورهست، بعضیهاشون… یه بخش واقعی از وجودشونه.»
مکث کرد، چشمای منو نگاه کرد: تو دوست داری دختر باشی؟
نفسم بند اومد.
آروم گفتم: «نمیدونم… فقط… وقتی لباس مامانمو میپوشم… آروم میشم.»
آقای رضایی سرشو تکون داد، انگار کاملاً درک میکنه: «میدونی؟ من یه دوستی داشتم که دقیقاً همین حس رو داشت… وقتی بزرگ شد، تصمیم گرفت همون چیزی بشه که تو وجودش بود… حالا هم خیلی خوشحاله.»
بعد یه دفعه پرسید: «دوست داری یه بار با خیال راحت، بدون ترس از قضاوت، خودتو به شکل واقعیت ببینی؟»
من فقط نگاهش کردم.
اون بلند شد، رفت سمت در و قبل از خداحافظی بهم گفت: «اگه یه روز دلت خواست، بیا خونه ما… فقط خودمون… هیچکس نمیفهمه.» و رفت.
اون شب تا صبح خوابم نبرد.
دو روز بعد، مامانم شیفت شب داشت.
ساعت ۹ شب، با پاهای لرزون رفتم در آپارتمان بغلی و زنگ زدم. میدونستم سهیلا خانم رفته سفر و چند روزی نیست.
یه جنگ درونی عجیب تو سرم بود:«اگه برم یعنی دیگه راه برگشتی نیست… ولی اگه نرم، تا آخر عمر حسرت میخورم.»
آقای رضایی در رو باز کرد، یه تیشرت خاکستری و شلوار راحتی پوشیده بود. لبخند زد:«میدونستم میای… بیا تو»
یه حس عجیب تو تمام بدنم پیچید؛ انگار یه قفل باز شد. منو برد تو یه اتاق کوچیک که پر از لباس زنانه بود و گفت:«هر چیزی که دلت خواست امتحان کن. من بیرون منتظرم. وقتی آماده شدی صدام کن.»
نیم ساعت بعد، من با یه دامن کوتاه مشکی مخملی، تاپ سفید توری، جوراب شیشهای تا بالای ران، و یه شورت توری صورتی جلوی آینه ایستاده بودم. موهای بلندمو بالای سرم بسته بودم، یه برق لب زده بودم. خودمو نشناختم. واقعاً یه دختر بودم… و این بار دیگه فقط تو ذهنم نبود. در رو آروم باز کردم.
آقای رضایی اومد تو لحظه ساکت ایستاد:«خدای من… تو… فوقالعادهای، حالا خودتو تو آینه ببین… ببین چقدر قشنگی… چقدر واقعی.»
من جلوی آینه ایستادم.
اون از پشت سرم ایستاد، دستاشو گذاشت رو شونهم، آروم گفت: «تو همیشه آرتا بودی… فقط تا حالا جرأت نکردی قبولش کنی.»
دستش رو موهام کشید، بعد رو گردنم، خیلی آروم.
از اون به بعد، هر وقت مامانم نبود و میدونستم سهیلا خانم هم نیست، میرفتم خونشون تا آرتا بشم تا خود واقعیم بشم.
آقای رضایی هیچوقت عجله نکرد.
فقط میخواست من خودمو پیدا کنم.
هفتهی اول فقط لباس پوشیدن بود.
هفتهی دوم آرایش یادم داد؛ خط چشم نازک، ریمل، رژ گونه، برق لب و…
هفتهی سوم راه رفتن با کفش پاشنهدار، نشستن با پاهای جمع، صدای نازکتر حرف زدن.
هر بار که جلوی آینه میایستادم، اون از پشت سرم میگفت: «ببین… این تویی… این چیزیه که همیشه دلت میخواست باشی.»
یه شب، وقتی با یه لباس خواب قرمز توری جلوی آینه ایستاده بودم، گفت: «میدونی چرا مردا عاشق دخترایی مثل تو میشن؟ چون تو پاکی، معصومی، ولی یه راز داری که فقط اونا میتونن کشفش کنن.»
من فقط نگاهش کردم. نمیفهمیدم منظورش چیه، فقط از اینکه گفته بود من دخترم و مردا عاشقم میشن ته دلم لرزید.
اون لبخند زد انگار میتونست ذهنمو بخونه: «یه روز خودت میفهمی… وقتی شوهرت تو رو بغل کنه دیگه هیچوقت دلت نمیخواد برگردی.»
من هنوز نمیفهمیدم منظورش چیه، ولی هر بار که میگفت «دخترم»، یه گرما تو تمام بدنم میپیچید.
مدتی که به همین روال گذشت من دیگه آرتین نبودم.
حتی تو مدرسه هم زیر شلوارم، شورت توری میپوشیدم.
شبها قبل خواب، به عباس (اسمش عباس بود) پیام میدادم امشب با فلان لباس خواب خوابیدم… .و اون جواب میداد: «دختر خوشگلم…کاش بابایی میدیدت.»
تو یه مدت کوتاه قلب و روح و ذهنم مال عباس شده بود، رویام این بود که زنش بشم اما هرگز جرات نمیکردم کاری کنم آخه من یه پسر زنپوش ۱۵ـ۱۶ ساله بودم و اون یه مرد متاهل ۵۰ ساله اما هر بار نزدیکش بودم گر میگرفتم. اسم دخترونم آرتا بود و هربار عباس آقا میگفت آرتا خانم من ذوب میشدم.
یادمه وقتی برای اولین بار بغلم کرد یه تاپ و دامن حریر تنم بود. منو بغل کرد، فقط بغل، ولی محکم و تو گوشم زمزمه کرد: «تو دیگه کامل آرتایی… و این حس، دیگه هیچوقت ازت جدا نمیشه.»
و من فهمیدم…من دیگه فقط نمیخوام لباس دخترونه بپوشم. من میخوام برای یه مرد دختر باشم. من میخوام زن عباس باشم.
و اون بدون اینکه حتی یه بار منو لمس جنسی کرده باشه،
منو به این نقطه رسونده بود.
یه شب که مامانم شیفت شب داشت و تا صبح برنمیگشت ساعت نه و نیم، پیام داد: «آرتا خانم، امشب تنهام. بیا خونه، یه سورپرایز برات دارم.»
فقط همین یه جمله کافی بود که پاهام سست بشه و قلبم تند بزنه. چند هفته میشد که نشده بود برم پیشش.
در که باز شد با یه پیراهن سفید اتو کشیده و شلوار مشکی ایستاده بود، عطر گرمش پر شد تو دماغم.
دستمو گرفت، بدون کلمهای کشید تو و در رو قفل کرد.
هال تاریک بود، فقط یه ردیف شمع روشن تا اتاق خواب روشن میکرد.گفت: «چشاتو ببند آرتا.»
بستم.
دستشو گذاشت رو کمرم، آروم برد تو اتاق خواب و گفت: «حالا باز کن.»
چشمامو که باز کردم، نفس تو سینهم گیر کرد.
وسط اتاق، روی مانکن، یه لباس عروس سفیدِ بلندِ ساتن و تور، یقهی قایقی، کمر تنگ، دنبالهی بلند، با تور سفید و تاج گل طبیعی.
کنارش یه جفت کفش پاشنهبلند سفید و یه دسته گل رز سفید کوچیک.
من فقط زل زدم، اشک تو چشمام جمع شد.
همهچیز اتاق سفید و طلایی، تخت بزرگ با تور سفید آویزون از سقف، شمعهای بلند، گلبرگ رز روی زمین و روی تخت. «لباس عروس منتظرته، برو بپوش.»
با دستای لرزون لباس عروس رو پوشیدم.
ساتن سرد روی پوستم میلغزید، تور روی شونههام مینشست، دنباله رو زمین کشیده میشد.
وقتی آرایشم تموم شد و برگشتم سمتش دیدم عباس آقا فقط با یه شورت مشکی ایستاده بود، بدنش پرمو و مردونه، شکمش کمی برآمده، ولی کیرش… کیرش از زیر شورت داشت پارهش میکرد.
چشماش برق میزد: «… عروس خوشگلم…»
انگار کنترل هیچی دستم نبود و ناخودآگاه طبق خواسته اون عمل میکردم. نمیفهمیدم چیکار میکنم و رو اتوپایلوت بودم.
منو گرفت، بغلم کرد، لبامو گرفت تو دهنش، عمیق و گرسنه بوسید. خودمو تو بغلش رها کرده بودم. بدن ظریف و سفیدم توی بدن هیکلی اون غرق شده بود. گفت «آرتا عروسکم من دوست دارم، زنم میشی؟» و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه باز لباشو گذاشت رو لبای گوشتی قرمزم و ازم لب گرفت. منم ناخودآگاه دستامو دورش حلقه کردم و بوسه رو جواب دادم. لپام گر گرفته بود از خجالت نمیتونستم حرف بزنم. اونم که متوجه شده بود با لبخند گفت «پس مبارکه عروسکم».
بعد آروم نشوندم رو تخت. انگار تو آسمون بودم. تو بغل شوهرم بودم. توی حجله عروسیم بودم. اومد بالای سرم.
شورتش رو کشید پایین.
کیرش بیرون پرید؛ ۲۰ سانت، کلفت، رگدار، سرش قرمز و براق، یه قطرهی شفاف از نوکش آویزون بود.
من فقط زل زدم، دهنم آب افتاد.
گفت: «نشونم بده چقدر شوهرتو دوست داری عروس کوچولو.»
زانوهاشو گذاشت دو طرف صورتم، کیرشو گرفت جلوی لبام.
اول فقط بو کردم؛ بوی گرم و مردونه، کمی شور، کمی تند.
بعد لبامو باز کردم، سرشو گذاشتم تو دهنم.
گرم بود، داغ، نبضش تو زبونم میزد.
آروم فشار داد، تا نصفش رفت تو دهنم، گلومو پر کرد.
طعم شور و کمی تلخ، خیسی پیشآبش روی زبونم پخش شد.
من شروع کردم مک زدن، آروم، با عشق، انگار همهی زندگیم منتظر این لحظه بودم.
دستش رفت پشت سرم، فشار داد: «عمیقتر عروسم… همهشو بگیر.»
تا ته رفت تو گلوم، اشک از چشمام ریخت، ولی لذت میبردم.
چند دقیقه فقط دهنم کرد، بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و براق از آب دهنم.
منو برگردوند، رو به شکم، دنبالهی لباس عروس رو بالا زد، شورت توری رو کنار زد.
اول گرمای نفسشو پشتم حس کردم ته دلم خالی شد. سرشو برده بود لای باسنم و سوراخمو لیس میزد و زبون میکشید. خیسی و داغی زبونش دیوونم کرد. با هر برخورد زبونش با سوراخ تنگ و صورتیم از ته دل آه میکشیدم. بعد با انگشتاش، با ژل سرد، بازم کرد، بعد سر کیرشو گذاشت جلوی سوراخم.
گفت: «نفس عمیق بکش عروس بابا… الان زنم میشی.»
اول فقط سرش رفت تو، درد مثل برق گرفت، جیغ زدم، ولی اون صبر کرد، کمرمو نوازش کرد، گفت: «آروم دخترم… الان خوب میشه.»
آروم فشار داد، نصفش رفت تو، درد شدید بود، اشک ریختم، ولی بعد یه دفعه یه گرمای عجیب از سوراخم رفت و توی وجودم پیچید تا بالا.
اون شروع کرد حرکت کردن، آروم، بعد عمیقتر، تا ته.
درد کمکم محو شد، جای خودشو داد به یه لذت عمیق و دیوانهکننده.
هر بار که تا ته میرفت، نالهی زنونه میکردم، باسنم خود به خود عقب تر میرفت.
تندتر شد، تخت جیرجیر میکرد، صدای برخورد تخمهاش به باسنم پر شد تو اتاق.
ناله کرد: «میاد عروسکم… میاد…»
یهو تا ته کرد تو، حس کردم گرما تو رودههام پخش شد، پالس پالس، غلیظ، خیلی زیاد.
ارضا شد، بدنش لرزید، روی کمرم افتاد.
چند ثانیه همونجوری موند، بعد آروم کیرشو کشید بیرون، خیس و نیمهسفت، پر از آب خودش و من.
منو برگردوند، کیرشو گرفت جلوی دهنم: «بخورش عروس بابا… همهشو بخور.»
من با اشک و لبخند، کیرشو گرفتم تو دهنم، مک زدم، لیسیدم، تا آخرین قطره.
طعم خودش، شور و غلیظ، با کمی تلخی، تو دهنم پخش شد.
اون شب تا صبح تو بغل شوهرم بودم.
صبح که خورشید از لای پردهها افتاد رو تخت، من هنوز لباس عروس تنم بود، تور صورتم، حلقه تو انگشتم، کونم پر از آب شوهرم.منو بغل کرد، تو گوشم گفت: «عروسم شدی دیگه.»
من فقط سرمو رو سینهش گذاشتم و زمزمه کردم: «بله شوهرم… من مال توام.»
و از اون شب به بعد، واقعاً شدم عروسِ مخفی عباس آقا مرد پنجاه ساله همسایه.
چند ماهی میگذشت و من هر روز بیشتر زن عباس آقا میشدم و هروقت میشد پیشش بودم.
تا اون روزِ عجیب.
اون روز پنجشنبه بود، ساعت پنج بعدازظهر. عباس بهم پیام داده بود یه لباس خوشگل بپوشم و براش عکس بفرستم. منم در اتاقمو قفل کردم که یهو مامانم چیزی نبینه و یه لباس شب خوشگل قرمز پوشیده بودم که بالاش دکلته بود و یقه باز و تا پایین رونم می اومد. داشتم آماده میشدم که عکس بگیرم و بفرستم که یهو صدای زنگ در اومد.
مامانم رفت در رو باز کنه.
صدای عباس بود، ولی این بار صداش جدی و محکم بود: «سلام خانم شریفی… باید یه صحبتی بکنیم. خیلی مهمه.»
من از تو اتاقم گوش کردم، قلبم داشت میترکید.
مامانم گفت: «بفرمایید بشینید.»
از پشت در اتاق گوش وایساده بودم و یواشکی لای درو باز کرده بودم نگاه میکردم ببینم چه خبره. عباس نشست رو مبل تکنفرهی همیشگی، لپتاپش رو گذاشت روی میز و گفت: «من دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم. وقتشه آرتا بیاد خونه شوهرش.»
مامانم خندید، فکر کرد شوخیه گفت «آرتا کیه؟ چشم سهیلاجون روشن».
ولی آقای رضایی خیلی جدی ادامه داد و لپتاپ رو باز کرد، یه ویدیو رو پلی کرد و چرخوند سمت مامانم.«شما بهش میگیم آرتین ولی واسه من آرتاس. شما دیگه مادر زن منین خانم شریفی»
اولین چیزی که شنیدم صدای نالهی خودم بود: «آهههههه… شوهرم… عمیقتر…»
تصویر من با لباس عروس سفید، روی تخت حجله، چهارزانو، آقای رضایی از پشت داشت محکم میزد و من ناله میکردم از لذت.
با دوربین مخفی همهچیز رو ضبط کرده بود: وقتی کیرشو میخوردم، وقتی ارضا میشد تو کونم، وقتی کیر خیسشو میک میزدم و تمیز میکردم. مامانم رنگش پرید، دستش رفت رو دهنش، شروع کرد به لرزیدن.
شوهرم با صدای سرد گفت: «اگه میخوای این فیلمها تو گروه خانوادگیتون پخش نشه، یا تو مدرسهی آرتا، یا تو محل کار خودت… باید قبول کنی که آرتا دیگه مال این خونه نیست. مال منه.»
مامانم گریهش گرفت: «شما… شما دیوونهاید… اون بچهست…»
عباس بی توجه به مامان بلند شد، اومد سمت در اتاق من و داد زد: «آرتا… بیا بیرون عروسکم. وقتشه مامانت واقعیت رو ببینه.»
من با پاهای لرزون، با همون لباس شب قرمز در اتاق رو باز کردم.
مامانم منو دید، خشک زد، چشماش پر اشک شد، جیغ کشید: «آرتین… تو… چی تنته…؟»
شوهرم بی توجه به مامان گفت: «بیا پیش شوهرت آرتا. الان.»
من که همزمان ترکیبی از شرم و ترس رو حس میکردم و همزمان از ابهت شوهرم قند تو دلم آب شده بود مثل یه بردهی حرفگوشکن، رفتم کنارش ایستادم.
دستشو گذاشت دور کمرم، کشیدم بغلش، گفت: «به مامانت بگو کی هستی.»
من با صدای لرزون، جلوی چشمای گریان مامانم گفتم: «من… آرتام… عروس عباس آقام… زنشونم…»
مامانم خواست بلند شه، ولی عباس با صدای محکمش گفت: «بشین سر جات.»
من سرمو بالا آوردم، لباشو گذاشت رو لبام، عمیق بوسیدمش، زبونشو مکیدم، درست جلوی مامانم که داشت هقهق گریه میکرد.
دستشو گذاشت رو باسنم، فشار داد، گفت: «حالا برو وسایلت رو جمع کن عروسکم. از امشب دیگه این خونه جای تو نیست.»
مثل یه ربات رفتم تو اتاقم، یه چمدون کوچیک برداشتم، فقط لباسای دخترونهمو، لوازم آرایش مو، چند دست لباس زیر توری و لباس خواب ریختم توش.
وقتی برگشتم تو هال، مامانم روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
شوهرم دستمو گرفت، گفت: «خداحافظ خانم شریفی. از این به بعد اگه دلتون برای دخترتون تنگ شد، زنگ بزنید، اجازه میدم بیاد ببینتتون.»
من حتی یه بارم به مامانم نگاه نکردم. همه وجودم قفل شده بود روی شوهرم.
فقط دست شوهرمو گرفتم و رفتیم.
در که باز شد، سهیلا خانم هووم با روسری و مانتوی بلند تو هال ایستاده بود، سرش پایین بود.
عباس آقا با تحکم گفت: «سهیلا، از امشب آرتا خانم خونهست. تو فقط خدمتکارشی. هرچی گفت گوش کن. فهمیدی؟»
سهیلا خانم با صدای لرزون گفت: «چشم آقا…»
عباس منو بغل کرد، برد تو اتاق خواب، همون تخت بزرگ که تا حالا فقط مخفیانه توش میخوابیدم.
گفت: «از امشب این تخت مال من و نوعروسمه.»
منو انداخت رو تخت و خوابید کنارمو منو بغل کرد: «حالا دیگه واقعاً عروس منی… تو خونهی خودت… برای همیشه.»
و تا پشت در بستهی اتاق، صدای نالههای من و صدای برخورد بدن شوهرم به باسنم تو تمام آپارتمان میپیچید.
چندوقت از اون روزی که چمدونمو بستم و رفتم خونه شوهرم میگذشت.
یه روز جمعه صبح، عباس آقا با لبخند همیشگیش اومد تو اتاق خواب، منو بوسید و گفت: «عروسم، امشب مهمونی داریم. حسین آقا دعوتمون کرده ویلاش تو لواسان. میخوام همه ببینن چه دختر قشنگی دارم.»
من اول خجالت کشیدم، ولی نمیتونستم نه بگم. عصر، با ماشین بنز مشکی عباس آقا راه افتادیم سمت لواسان.
من لباس ساتن مشکی بلند پوشیده بودم که سفیدی پوستمو بیشتر نمایان میکرد، حلقهی نقره تو انگشتم، یه دستهگل رز سفید کوچیک دستم. عباس آقا دستش رو رونم بود و هر چند دقیقه یه بار میگفت: «امشب افتخار منی آرتا.»
ویلای حسین آقا یه عمارت بزرگ سفید کنار دریاچه بود، پر از نور و موسیقی ملایم.
شش تا مرد، همه حدود ۵۰-۵۵ ساله، با کتوشلوار شیک و عطر گرون، دور یه میز بزرگ نشسته بودن و کنار هر کدومشون یه پسر نوجوانِ فوقالعاده خوشگل و زنپوش، با لباس شب خوشگل، با آرایش کامل و موهای بلند.
عباس آقا منو معرفی کرد وسط سالن و با افتخار گفت: «آقایون معرفی میکنم عروسم آرتا.»
همه با لبخند و تشویق نگاهم کردن، ولی چشم حسین آقا، میزبان، یه جور دیگه بود؛چشماش مثل گرگ میدرخشید، از سر تا پای منو میخورد، لبخندش پر از هوس.
عباس همه رو بهم معرفی کرد:
۱. حسین آقا (میزبان)، ۵۳ ساله، قدبلند و هیکلی با شکم برآمده، موهای جوگندمی، ریش کوتاه، چشمهای تیز، با لبخند زیرکانه.
پسرش نازنین بود، ۱۸ ساله، با لباس شب قرمز تنگ، باسن خیلی گرد، که تمام شب دست حسین آقا رو باسنش بود.
۲. حاج اکبر، ۵۶ ساله، ریش سفید بلند، تسبیح به دست، ولی چشماش پر از شهوت.
همراهش گلبانو، ۱۷ ساله، با لباس عروس کوتاه و تور، که هر چند دقیقه حاجی میکشوندش رو پاش و میبوسیدش.
۳. بهرام آقا، ۵۱ ساله، بدنساز، کت مشکی بدون پیراهن.
پسرش لیلا، ۱۷ ساله، با لباس شب نقرهای براق، که تمام شب بهرام آقا دستش زیر دامنش بود.
۴. کامران آقا، ۴۹ ساله، موهای مشکی، عینک آفتابی حتی تو شب.
همراهش سوگل، ۱۷ ساله، با لباس عروس صورتی پفی، که هر بار کامران آقا بهش نگاه میکرد، خجالتی لبخند میزد.
۵. فرهاد آقا، ۵۴ ساله، کمی شکمدار، ولی صدای بم و دلنشین.
پسرش نیلوفر، ۱۸ ساله، با لباس شب آبی تیره، که تمام شب کنار فرهاد آقا مینشست و بهش چای میداد.
ولی از همه بیشتر، حسین آقا بود که چشم ازم برنمیداشت.
هر بار که میرفتم یه چیزی بیارم، از پشت سرم نگاه میکرد، لباشو گاز میگرفت.
یه بار که تنها رفتم سمت بوفه، اومد کنارم، آروم گفت: «عباس خیلی خوششانسِ که همچین عروسی داره… این باسن… این کمر… خدایا…»
من خجالت کشیدم، سرمو پایین انداختم، ولی حسین آقا خندید و یه چشمک زد و رفت.
تمام شب، هر وقت مینشستم کنار عباس آقا، حسین آقا از اونور میز زل میزد بهم، گاهی زبانش رو لباش میکشید، گاهی با انگشتش علامت میداد که «بیا پیش من».
من معذب بودم و بیشتر به عباس میچسبیدم بلکه بیخیال بشه اما حسین آقا ول کن نبود. حتی دیگه میترسیدم عباس متوجه حرکاتش بشه و دلخوری پیش بیاد اما هیچکس توجهی نکرد حتی شوهرم.
مهمونی اول آروم بود؛ مردها دور میز بزرگ حرف میزدن از کار و سیاست، پارتنرها – همهشون پسرای نوجوانی مثل من، زن پوش و خوشگل – کنارشون نشسته بودن و لبخند میزدن یا چای میریختن.
من کنار عباس آقا، دستام رو دامنم قفل کرده بودم و از خجالت حضور بی پروا در یک جمع غریبه سعی میکردم نگاهمو پایین نگه دارم، ولی هر بار که سرمو بلند میکردم، حسین آقا رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه، لباشو آروم میلیسه، انگار داره تصور میکنه چیکار میتونه باهام کنه.
وقتی ساعت ده شد، مشروبها اومد رو میز.
شیشههای ویسکی و وودکا، مردها شروع کردن ریختن تو لیوانها، یکی یکی.
عباس آقا اول یه لیوان کوچیک ریخت و داد دستم، گفت: «بخور عروسم، گرم شی.»
من فقط یه جرعه خوردم، تلخ بود، گلومو سوزوند، ولی عباس آقا سه تا لیوان پشت سر هم رفت بالا.
دیگه مردها مست شده بودن؛ صدای خندههاشون بلندتر شد و حرفها کثیفتر.
حسین آقا بلند شد، لیوانشو بلند کرد و گفت: «به سلامتی عروس های نازمون… که بدون اونا زندگی بیمعنیه!»
همه خندیدن، لیوانها به هم خورد.
بعد اوضاع کم کم تغییر کرد.
اول حاج اکبر بود که دستشو گذاشت دور کمر گلبانو و شروع کرد لباشو بوسیدن، آروم، ولی بعد عمیقتر، زبونشو کرد تو دهنش.
گلبانو نالهی آرومی کرد، دستش رفت رو شونهی حاجی.
من چشمام گرد شد، فکر کردم این فقط یه بوسهست، ولی بعد کامران آقا با عینک آفتابی، سوگل رو کشید بغلش، دستش رفت زیر لباس شب صورتیش و سینههاش مالید، نوکشونو از زیر پارچه فشار داد.
سوگل سرش رفت عقب، ناله کرد، و کامران آقا خندید و گفت: «این نوکها… همیشه آمادهان.»
من معذب شدم، خجالت کشیدم، احساس کردم صورتم داره میسوزه از شرم.
همه جلوی هم مشغول بودن… انگار هیچ مرزی نبود.
خواستم به عباس آقا بگم بریم، ولی اون مست بود، چشماش قرمز، دستش رو رونم بود و آروم میمالید.
گفتم: «عباس آقا… لطفاً بریم خونه… من راحت نیستم.»
اون خندید، صدای خندهش بلند بود: «عروسم، این تازه اولشه… این مهمونیها برای اینه که نشون بدیم چه عروس های خوبی داریم.»
دستش رفت زیر دامنم، رو رونام کشید، نزدیک شورت توری.
من نگاهمو پایین انداختم، ولی از گوشهی چشم دیدم حسین آقا داره منو نگاه میکنه، لبخندش پر از هوس، چشماش میخ شده رو من، انگار داره منو با نگاهش لخت میکنه.
بعد اوضاع بدتر شد.
بهرام آقا لیلا رو کشید رو پاهاش، لباس شب نقرهایش رو از شونه پایین کشید، سینههاش بیرون پرید، بزرگ و سفید، و شروع کرد مک زدن نوکشون، با صدای بلند مک مک. لیلا ناله میکرد، دستش رفت رو سر بهرام آقا.
فرهاد آق نیلوفر رو بلند کرد، گذاشت رو میز، دامن آبیش رو بالا زد، دستش رفت بین پاهاش، شروع کرد مالیدن، نیلوفر سرش رفت عقب و جیغ کوچیکی کشید.
حسین آقا… حسین آقا نازنین رو نشوند زمین، جلوی پاهاش، زیپ شلوارش رو باز کرد، کیرش بیرون پرید – کلفت و بلند – و نازنین شروع کرد ساک زدن، آروم، با مکهای عمیق. چشمم افتاد به کیر حسین آقا که از عباس خیلی کلفت تر و بزرگتر بود ناخودآگاه تو دلم فکر کردم بیچاره نازنین چطوری اینو تحمل میکنه لابد هرشب جر میخوره.
حسین آقا دستش رو موهای نازنین بود، فشار میداد، ولی چشماش… چشماش روی من بود، مستقیم، پر از شهوت، انگار داره تصور میکنه منم جای نازنین.
من احساس کردم بدنم داغ شد، خجالت کشیدم، خواستم چشمامو ببندم، ولی نمیتونستم؛ نگاه حسین آقا مثل آهنربا بود، پر از شهوت و تهدید.
همه مست بودن، خندهها بلند، نالهها بیشتر.
حاج اکبر حالا گلبانو رو خوابونده بود رو کاناپه، دامنش رو بالا زده بود، دستش زیرش بود و مالش میداد، همزمان لباشو میخورد.
کامران آقا سوگل رو بغل کرده بود، دستش رو باسنش فشار میداد، انگشتاش لای باسن سوگل فرو میرفت.
من شوکه بودم، نمیدونستم چیکار کنم.این مهمونی نبود، یه اورجی بود، همه جلوی هم، بدون خجالت.
خواستم بلند شم برم، ولی عباس آقا دستمو گرفت، محکم کشیدم بغلش.
گفت: «کجا عروسکم؟» و لباشو گذاشت رو لبام، محکم، زبونشو کرد تو دهنم، مکید.
من سعی کردم عقب بکشم، ولی مست بود، دستش رفت رو سینهم، از زیر تور عروس فشار داد، نوکشونو پیچوند.
من ناله کردم، ولی خجالت میکشیدم؛ همه نگاه میکردن، خصوصاً حسین آقا که هنوز چشم ازم برنمیداشت، در حالی که نازنین داشت کیرشو تا ته میبرد تو دهنش، صدای مک مکش بلند بود. صدای اوق زدن نازنین از فشرده شدن کیر کلفت حسین آقا ته گلوش میپیچید تو گوشم.
حسین آقا لبخند میزد، انگار داره لذت میبره از خجالتم، از اینکه من دارم تو بغل شوهرم میلرزم.
عباس آقا دستش رفت زیر دامنم، رو رانم کشید، نزدیک شورت توری، بعد انگشتش روی سوراخم فشار داد.
من جیغ کوچیکی کشیدم، همه خندیدن، حسین آقا بلندتر از همه.
من احساس کردم میخوام بمیرم از خجالت، ولی بدنم خیس شده بود، نگاه حسین آقا مثل آتش بود، پر از قولِ چیزای ممنوعه.
دست عباس آقا زیر دامنم بود، انگشتش رو کونم میچرخوند، نفسش بوی ویسکی میداد و من فقط سعی میکردم چشمامو ببندم و به هیچکس نگاه نکنم.
از گوشهی چشم دیدم حسین آقا چیزی تو گوش نازنین گفت.
نازنین با لباس شب تنگش، لبخندِ شیطنتآمیزی زد، بلند شد و آروم آروم اومد سمت ما. قدمهاش آروم و مطمئن بود، مثل گربهای که میدونه طعمهش کجاست.
قبل از اینکه بفهمم چی داره میشه، نازنین کنار ما روی مبل نشست، درست کنار شوهرم.
دستشو گذاشت روی دستِ عباس آقا که رو پای من بود، آروم کشیدش سمت خودش و با صدای نازک و پررو گفت: «مهمون نمیخواین آقا عباس؟»
من خشکم زد.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، نازنین لباشو گذاشت رو لبای شوهرم.عباس آقا نه تنها عقب نکشید، بلکه خندید، دستشو دور کمر نازنین حلقه کرد و عمیقتر بوسیدش.
من فقط نگاه میکردم، اشک تو چشمام جمع شد، دهنم باز موند.
خواستم بلند شم، خواستم داد بزنم شوهرمو ول کن هرزه، ولی یهو دستِ محکم و گرمِ حسین آقا دور مچم پیچید.محکم، غیر قابل فرار.
آروم کشیدم سمت خودش، تو بغلش.
بوی عطرش پر شد تو دماغم، نفسش کنار گوشم بود: «آروم عروسک… امشب همه چیز مشترکه.»
آخرین چیزی که با چشمای اشکآلود دیدم، عباس آقا بود که نازنین رو لخت کرده بود، لباس نازنین رو زمین افتاده بود و جلوی شوهرم لخت قمبل کرده بود، و انگشت شوهرم تا ته تو کون نازنین بود.
نازنین ناله میکرد، عباس آقا خندید و به حسین آقا گفت: «اجازه همه دست صاحبخونهست حسین جان…»
حسین آقا خندید، منو محکمتر بغل کرد، بلندم کرد و انداختم رو دوشش.من التماس میکردم، با صدای لرزون: «نه… لطفاً… عباس آقا… نذار منو ببره…»
ولی اون فقط تو گوشم زمزمه کرد: «امشب دیگه مال هیچکس نیستی جز من… عروسک.»
از سالن گذشتیم، صدای نالههای بقیه بلند بود، صدای خندهی مردها، صدای مکیدن و جیغهای لذت.
از پشت سرم، نازنین رو دیدم که روی پاهای عباس آقا نشسته و شوهرم داشت نازنین رو میکرد، درست جلوی چشم همه.
اشک از چشمام سرازیر شد، ولی حسین آقا منو محکمتر بغل کرد، در اتاق خوابشو باز کرد، منو برد داخل و در رو با پاش بست، صدای کلیک قفل مثل شلیک گلوله تو گوشم پیچید.
من هنوز تو بغلش بودم، اشک از چشمام میریخت، بدنم میلرزید، ولی اون فقط لبخند میزد و منو محکمتر فشار میداد به سینهش. بوی عطرش – گرم، چوبی، با یه تهمزهی مشروب – پر شده بود تو دماغم، و کیر سفتش از زیر شلوارش به شکمم میخورد. سعی کردم خودمو عقب بکشم، با دستای کوچیکم به سینهش فشار دادم، التماس کردم: «لطفاً حسین آقا… نه… من شوهرمو دوست دارم… بزارین برم…» ولی صدام ضعیف بود، پر از گریه، و اون فقط خندید، یه خندهی عمیق و مردونه که لرزه انداخت تو بدنم.
یهو منو بلند کرد، مثل یه عروسک سبک، و پرتم کرد رو تخت بزرگ اتاق خوابش. تخت با ملافهی ابریشمی مشکی، پر از بالشهای مخمل قرمز، و یه آینهی بزرگ روبهرو که همهچیز رو نشون میداد. لباسم چین خورده بود و بالا رفته بود رونای گوشتی سفیدم لخت افتاده بود بیرون و دودول کوچولومم از زیر شورت توریم معلوم بود، سعی کردم بلند شم، ولی حسین آقا سریع اومد روم، بدن سنگین و مردونش منو فشار داد به تشک. نفس تو سینهم گیر کرد، پاهام باز شد زیر وزنش، و اون دستاشو گذاشت دو طرف سرم، چشماش تو چشمام خیره شد: «آروم باش خوشگل خانم… امشب قراره بفهمی چی کم داشتی.»
لباساشو درآورد و بدن پرمو و کمی شکمدارش بیرون زد، عضلههای بازو هاش سفت بود، موهای خاکستری روی سینهش برق میزد زیر نور چراغهای کمرنگ اتاق. شلوارشو کشید پایین، کیرش بیرون پرید – کلفتتر و بزرگتر از چیزی که تصور میکردم، حداقل ۲۵ـ۶سانت، رگدار، سرش بزرگ بود و متورم، با یه قطرهی پیشآب که از نوکش آویزون بود. دیدنش شوکه کننده بود؛ بزرگتر از کیر عباس آقا، وحشیتر، و من ناخودآگاه دهنم آب افتاد، ولی همزمان ترس تمام بدنمو گرفت. «نه… حسین آقا… من نمیخوام… لطفاً…» گریه کردم، سعی کردم پاهامو جمع کنم، ولی اون زانوشو گذاشت بین رانهام و باز نگه داشت.
خم شد، لباشو گذاشت رو لبام، محکم، بدون مهربانی. زبونشو کرد تو دهنم، مکید، گاز گرفت، و همزمان دستش رفت زیر دامنم، شورت توری رو کنار زد، انگشتش رو سوراخم کشید. من مقاومت کردم، با دستام به سینهش زدم، سرمو چرخوندم تا بوسهشو قطع کنم، ولی اون قویتر بود، دستمو گرفت، فشار داد پشت سرم، و با صدای خشن گفت: «مقاومت نکن عروسک… بدنت داره میگه میخواد.» و راست میگفت؛ علیرغم ترس، بدنم خیس شده بود، سوراخم نبض میزد، و یه گرمای عجیب از پایین تنم میرفت بالا، انگار بدنم بهم خیانت میکرد، انگار شهوت داشت منو میکشید سمت چیزی که ذهنم میخواست فرار کنه.
حسین آقا بلند شد، کیرش رو گرفت جلوی صورتم، نوکش رو مالید به لبام. «باز کن دهنت آرتا… امتحانش کن.» من دهنم رو محکم بسته بودم، اشک تو چشمام جمع شده بود، ولی اون لبامو باز کرد و سر کیرشو کرد تو. اول فقط سرش بود، گرم، داغ، نبضش تو زبونم میزد. طعمش شور بود، کمی تلخ از پیشآبش، و یه مزهی مردونهی قوی که دهنم رو پر کرد. کیرش هنوز از بزاق نازنین که براش ساک زده بود خیس بود و من اوق زدم، این کیر مال شوهرم نبود، این مرد غریبه داشت منو میگرفت بدون اجازه. همزمان، گرمای کیرش تو دهنم پخش شد، خیسی پیشآبش روی زبونم لغزید، و لبای گوشتی و قرمزم دور کیر کلفتش حلقه شد، انگار دهنم برای این ساخته شده بود. من اوق زدم دوباره، ولی حسین آقا فشار داد، تا نصف کیرش رفت تو گلوم، دهنم پر شد، نفس کشیدن سخت شد، ولی یه حس عجیب لذت قاطی درد شد، انگار بدنم داشت میگفت «اینو میخواستی».
اون شروع کرد حرکت کردن، آروم، دستش پشت سرم، فشار میداد تا بیشتر بره تو. هر بار که عقب میکشید، طعم شور و گرمش تو دهنم میموند، خیسی دهنم میریخت رو کیرش، و وقتی دوباره تا ته میرفت، اوق میزدم، ولی دیگه مقاومت نمیکردم – بدنم خیانت میکرد، دهنم خودش مک میزد، لبام دور رگهای کیرش تنگتر میشد. چند دقیقه گذشت، حسین آقا ناله میکرد، گفت: «دهنت… گرمتر از کونه…» و من، با چشمای اشکی، احساس کردم شهوت داره تمام وجودمو میگیره، اوق زدن تبدیل شد به یه لذت ممنوعه، انگار این کیر غریبه داشت منو مال خودش میکرد.
بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و براق از آب دهنم، منو برگردوند، رو چهارزانو، دامنمو بالا زد، شورتمو رو پاره کرد. سوراخم خیس بود، نبض میزد، ولی ذهنم هنوز میگفت «فرار کن». سعی کردم از زیرش در برم خزیدم جلو، التماس کردم: «حسین آقا… نه… شوهرم…» ولی اون باسنم رو گرفت، محکم، انگشتاش فرو رفت تو گوشت نرمش، و سر کیرشو گذاشت جلوی سوراخم. یهو فشار داد، سرش رفت تو درد مثل چاقو بود، جیغ زدم، اشک ریختم، بدنم منقبض شد، سعی کردم عقب برم، ولی اون کمرمو گرفت و یه ضربهی محکم زد، نصف کیرش رفت تو. درد وحشتناک بود، انگار پاره میشدم، گریه کردم، التماس کردم: «درد داره… بکش بیرون…» ولی اون صبر نکرد، یه ضربهی دیگه، تا ته رفت تو، تخمهاش به باسنم خورد.
اول فقط درد بود، عمیق و سوزان، هر ضربهش مثل پتک بود، بدنم میلرزید، اشک میریختم، ذهنم فریاد میزد «این خیانته، این اشتباهه»، ولی همزمان، با هر ضربه، یه گرما از سوراخم میرفت بالا، درد کمکم محو شد، جای خودشو داد به یه لذت سیاه و عمیق که دیگه نمیتونستم انکار کنم. بدنم خیانت میکرد، سوراخم خودش تنگتر میشد دور کیرش، باسنم عقب میرفت تا بیشتر بگیره، و من شروع کردم ناله کردن، نه از درد، از لذت. دوگانگی داشت دیوونهم میکرد؛ ذهنم میگفت «این شوهرت نیست، فرار کن»، ولی بدنم میگفت «این بهترین چیزیه که تا حالا داشتی». حسین آقا تندتر زد، ضربات عمیق و دردناک، هر بار تا ته، صدای تق تق تق پر شد تو اتاق، با هر ضربه کیر داغ و کلفتش به یه نقطه خاص ته کونم میخورد که لذت فوق العاده ای داشت جوری که تو فاصله بین ضرباتش اون نقطه خاص انگار فریاد میکشید بازم میخوامممممم… و من ارضا شدم. دودول کوچولوم چند بار سیسیگاسم شد، آبش ریخت رو ملافه بدون اینکه حتی لمس بشه، بدنم شل شد، دیگه مقاومت نکردم، فقط ناله میکردم: «آههههههه… پاره شدم… …»
اون خندید، موهامو کشید عقب، گفت: «دیدی عروسک؟ بدنت میدونه چی میخواد… حالا بگیرش…» و با یه ضربهی نهایی تا ته کرد تو، ارضا شد. گرم و غلیظ، پالس پالس، پر کرد کونمو، سرریز شد رو رونام. آنقدر آبش زیاد بود که در شده بودم و سرریز شده بود. داغی آبش درونمو آتیش زده بود.
بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و نیمهسفت، منو برگردوند، گذاشت تو دهنم:
«برات خوبه همهشو بخور.»
و من کیرشو مک زدم، طعم خودش و خودمو خوردم، و همزمان احساس کردم بدنم هنوز داره میلرزه از لذت، ذهنم پر از دوگانگی، ولی شهوت برده بود.
اون شب تا صبح ادامه داشت، حسین آقا منو چند بار دیگه کرد، هر بار ارضا شد تو کونمو یا دهنم، و من دیگه مقاومت نکردم بدنم خیانت کرده بود، و من عاشق این خیانت شده بودم جوریکه وقتی کارش باهام تموم شد محکم بغلش کردم و همونجا خوابیدم. آغوشش گرم بود و خواستنی.
حتی نصف شب در اتاق باز شد و عباس و نازنین اومدن تو اتاق. نازنین هم خسته بود اومد کنار شوهرش بخوابه، عباس منو صدا زد اما من که از رفتارش لجم گرفته بود بیشتر چسبیدم به حسین آقا و خودمو زدم به خواب. حسین آقا هم دستشو دورم حلقه کرد و به عباس گفت بذار بچه راحت بخوابه و شوهرم هم بدون اعتراض تنها رفت… نازنین خرید زیر پتو اونور حسین آقا و حسین آقا با یه لبخند منو بیشتر چسبوندم به خودش لبامو بوسید و گفت میدونم بیداری عروسک. منم لبامو گذاشتم رو لباش و میک زدم و خودمو تو بغلش بیشتر جا کردم.
اگه دوست داشتین ادامه ماجرا رو هم میگم.
مامانم همیشه میگفت «پسر من زیادی ظریف و دخترونس»، ولی فکرشم نمیکرد که وقتی خونه نیست، من تو کمدش دنبال لباس زیرهای توری و جورابهای شیشهای میگردم.
شورتهای دانتل، سوتینهای بند دار، دامنهای کوتاه، تاپهای یقهباز… همهشونو امتحان میکردم، جلوی آینهی قدی اتاقم میایستادم و اسم خودمو «آرتا» گذاشته بودم.
تا همین چند ماه پیش فقط همین بود؛ یه راز بیخطر.
همهچیز از یه شب پاییزی شروع شد.
مامانم داشت با تلفن حرف میزد، فکر میکرد من خوابم.
من پشت در نیمهباز اتاقش ایستاده بودم و گوش میدادم: «واقعاً نمیدونم چیکار کنم سهیلا… لباس زیر هامو پیدا میکنم تو اتاق آرتین… گاهی حتی لوازم آرایشمو … نمیدونم چطور بهش بگم… خجالت میکشم…»
صدای سهیلا خانم از اون طرف خط نامفهوم بود و من فقط صدای مامانمو میشنیدم که آه میکشید. سهیلا خانم زن همسایمون بود که مامانم خیلی باهاش صمیمی بود. سهیلا خانم و شوهرش آقای رضایی خیلی هوای ما رو داشتن.
فردای اون شب، آقای رضایی زنگ خونهمونو زد.
مامانم رفت در رو باز کنه.
من از تو اتاقم گوش میدادم.
آقای رضایی با صدای آروم و مطمئن گفت: سلام خانم شریفی… ببخشید مزاحم شدم…سهیلا مشکل شما رو بهم گفت… اگه مشکلی هست شاید بتونم کمک کنم… من سالها مشاور مدرسه بودم…
مامانم اول مقاومت کرد، ولی بعد دعوتش کرد تو.
من تو اتاقم نشسته بودم، قلبم تند میزد.
نیم ساعت بعد، مامانم اومد تو اتاقم، چشماش قرمز بود: آرتین… آقای رضایی میخواد باهات حرف بزنه… فقط یه مشاورهی سادهست… نگران نباش.
رفتم تو هال.
آقای رضایی روی مبل تکنفره نشسته بود، یه لیوان چای دستش بود، لبخند زد، گفت:
بیا بشین آرتین جان… فقط میخوام یه کم باهات صحبت کنم.
اول از درس و مدرسه پرسید، بعد آروم آروم رفت سراغ موضوع اصلی: «مامانت خیلی نگرانته… میگه گاهی حس میکنی خودتو جای یه دختر میبینی… درسته؟»
هیچی نگفتم، نمیتونستم حرف بزنم.
اون لبخندش عمیقتر شد: «این چیز عجیبی نیست آرتین… خیلی از پسرای همسن تو این حس رو دارن… بعضیهاشون فقط یه دورهست، بعضیهاشون… یه بخش واقعی از وجودشونه.»
مکث کرد، چشمای منو نگاه کرد: تو دوست داری دختر باشی؟
نفسم بند اومد.
آروم گفتم: «نمیدونم… فقط… وقتی لباس مامانمو میپوشم… آروم میشم.»
آقای رضایی سرشو تکون داد، انگار کاملاً درک میکنه: «میدونی؟ من یه دوستی داشتم که دقیقاً همین حس رو داشت… وقتی بزرگ شد، تصمیم گرفت همون چیزی بشه که تو وجودش بود… حالا هم خیلی خوشحاله.»
بعد یه دفعه پرسید: «دوست داری یه بار با خیال راحت، بدون ترس از قضاوت، خودتو به شکل واقعیت ببینی؟»
من فقط نگاهش کردم.
اون بلند شد، رفت سمت در و قبل از خداحافظی بهم گفت: «اگه یه روز دلت خواست، بیا خونه ما… فقط خودمون… هیچکس نمیفهمه.» و رفت.
اون شب تا صبح خوابم نبرد.
دو روز بعد، مامانم شیفت شب داشت.
ساعت ۹ شب، با پاهای لرزون رفتم در آپارتمان بغلی و زنگ زدم. میدونستم سهیلا خانم رفته سفر و چند روزی نیست.
یه جنگ درونی عجیب تو سرم بود:«اگه برم یعنی دیگه راه برگشتی نیست… ولی اگه نرم، تا آخر عمر حسرت میخورم.»
آقای رضایی در رو باز کرد، یه تیشرت خاکستری و شلوار راحتی پوشیده بود. لبخند زد:«میدونستم میای… بیا تو»
یه حس عجیب تو تمام بدنم پیچید؛ انگار یه قفل باز شد. منو برد تو یه اتاق کوچیک که پر از لباس زنانه بود و گفت:«هر چیزی که دلت خواست امتحان کن. من بیرون منتظرم. وقتی آماده شدی صدام کن.»
نیم ساعت بعد، من با یه دامن کوتاه مشکی مخملی، تاپ سفید توری، جوراب شیشهای تا بالای ران، و یه شورت توری صورتی جلوی آینه ایستاده بودم. موهای بلندمو بالای سرم بسته بودم، یه برق لب زده بودم. خودمو نشناختم. واقعاً یه دختر بودم… و این بار دیگه فقط تو ذهنم نبود. در رو آروم باز کردم.
آقای رضایی اومد تو لحظه ساکت ایستاد:«خدای من… تو… فوقالعادهای، حالا خودتو تو آینه ببین… ببین چقدر قشنگی… چقدر واقعی.»
من جلوی آینه ایستادم.
اون از پشت سرم ایستاد، دستاشو گذاشت رو شونهم، آروم گفت: «تو همیشه آرتا بودی… فقط تا حالا جرأت نکردی قبولش کنی.»
دستش رو موهام کشید، بعد رو گردنم، خیلی آروم.
از اون به بعد، هر وقت مامانم نبود و میدونستم سهیلا خانم هم نیست، میرفتم خونشون تا آرتا بشم تا خود واقعیم بشم.
آقای رضایی هیچوقت عجله نکرد.
فقط میخواست من خودمو پیدا کنم.
هفتهی اول فقط لباس پوشیدن بود.
هفتهی دوم آرایش یادم داد؛ خط چشم نازک، ریمل، رژ گونه، برق لب و…
هفتهی سوم راه رفتن با کفش پاشنهدار، نشستن با پاهای جمع، صدای نازکتر حرف زدن.
هر بار که جلوی آینه میایستادم، اون از پشت سرم میگفت: «ببین… این تویی… این چیزیه که همیشه دلت میخواست باشی.»
یه شب، وقتی با یه لباس خواب قرمز توری جلوی آینه ایستاده بودم، گفت: «میدونی چرا مردا عاشق دخترایی مثل تو میشن؟ چون تو پاکی، معصومی، ولی یه راز داری که فقط اونا میتونن کشفش کنن.»
من فقط نگاهش کردم. نمیفهمیدم منظورش چیه، فقط از اینکه گفته بود من دخترم و مردا عاشقم میشن ته دلم لرزید.
اون لبخند زد انگار میتونست ذهنمو بخونه: «یه روز خودت میفهمی… وقتی شوهرت تو رو بغل کنه دیگه هیچوقت دلت نمیخواد برگردی.»
من هنوز نمیفهمیدم منظورش چیه، ولی هر بار که میگفت «دخترم»، یه گرما تو تمام بدنم میپیچید.
مدتی که به همین روال گذشت من دیگه آرتین نبودم.
حتی تو مدرسه هم زیر شلوارم، شورت توری میپوشیدم.
شبها قبل خواب، به عباس (اسمش عباس بود) پیام میدادم امشب با فلان لباس خواب خوابیدم… .و اون جواب میداد: «دختر خوشگلم…کاش بابایی میدیدت.»
تو یه مدت کوتاه قلب و روح و ذهنم مال عباس شده بود، رویام این بود که زنش بشم اما هرگز جرات نمیکردم کاری کنم آخه من یه پسر زنپوش ۱۵ـ۱۶ ساله بودم و اون یه مرد متاهل ۵۰ ساله اما هر بار نزدیکش بودم گر میگرفتم. اسم دخترونم آرتا بود و هربار عباس آقا میگفت آرتا خانم من ذوب میشدم.
یادمه وقتی برای اولین بار بغلم کرد یه تاپ و دامن حریر تنم بود. منو بغل کرد، فقط بغل، ولی محکم و تو گوشم زمزمه کرد: «تو دیگه کامل آرتایی… و این حس، دیگه هیچوقت ازت جدا نمیشه.»
و من فهمیدم…من دیگه فقط نمیخوام لباس دخترونه بپوشم. من میخوام برای یه مرد دختر باشم. من میخوام زن عباس باشم.
و اون بدون اینکه حتی یه بار منو لمس جنسی کرده باشه،
منو به این نقطه رسونده بود.
یه شب که مامانم شیفت شب داشت و تا صبح برنمیگشت ساعت نه و نیم، پیام داد: «آرتا خانم، امشب تنهام. بیا خونه، یه سورپرایز برات دارم.»
فقط همین یه جمله کافی بود که پاهام سست بشه و قلبم تند بزنه. چند هفته میشد که نشده بود برم پیشش.
در که باز شد با یه پیراهن سفید اتو کشیده و شلوار مشکی ایستاده بود، عطر گرمش پر شد تو دماغم.
دستمو گرفت، بدون کلمهای کشید تو و در رو قفل کرد.
هال تاریک بود، فقط یه ردیف شمع روشن تا اتاق خواب روشن میکرد.گفت: «چشاتو ببند آرتا.»
بستم.
دستشو گذاشت رو کمرم، آروم برد تو اتاق خواب و گفت: «حالا باز کن.»
چشمامو که باز کردم، نفس تو سینهم گیر کرد.
وسط اتاق، روی مانکن، یه لباس عروس سفیدِ بلندِ ساتن و تور، یقهی قایقی، کمر تنگ، دنبالهی بلند، با تور سفید و تاج گل طبیعی.
کنارش یه جفت کفش پاشنهبلند سفید و یه دسته گل رز سفید کوچیک.
من فقط زل زدم، اشک تو چشمام جمع شد.
همهچیز اتاق سفید و طلایی، تخت بزرگ با تور سفید آویزون از سقف، شمعهای بلند، گلبرگ رز روی زمین و روی تخت. «لباس عروس منتظرته، برو بپوش.»
با دستای لرزون لباس عروس رو پوشیدم.
ساتن سرد روی پوستم میلغزید، تور روی شونههام مینشست، دنباله رو زمین کشیده میشد.
وقتی آرایشم تموم شد و برگشتم سمتش دیدم عباس آقا فقط با یه شورت مشکی ایستاده بود، بدنش پرمو و مردونه، شکمش کمی برآمده، ولی کیرش… کیرش از زیر شورت داشت پارهش میکرد.
چشماش برق میزد: «… عروس خوشگلم…»
انگار کنترل هیچی دستم نبود و ناخودآگاه طبق خواسته اون عمل میکردم. نمیفهمیدم چیکار میکنم و رو اتوپایلوت بودم.
منو گرفت، بغلم کرد، لبامو گرفت تو دهنش، عمیق و گرسنه بوسید. خودمو تو بغلش رها کرده بودم. بدن ظریف و سفیدم توی بدن هیکلی اون غرق شده بود. گفت «آرتا عروسکم من دوست دارم، زنم میشی؟» و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه باز لباشو گذاشت رو لبای گوشتی قرمزم و ازم لب گرفت. منم ناخودآگاه دستامو دورش حلقه کردم و بوسه رو جواب دادم. لپام گر گرفته بود از خجالت نمیتونستم حرف بزنم. اونم که متوجه شده بود با لبخند گفت «پس مبارکه عروسکم».
بعد آروم نشوندم رو تخت. انگار تو آسمون بودم. تو بغل شوهرم بودم. توی حجله عروسیم بودم. اومد بالای سرم.
شورتش رو کشید پایین.
کیرش بیرون پرید؛ ۲۰ سانت، کلفت، رگدار، سرش قرمز و براق، یه قطرهی شفاف از نوکش آویزون بود.
من فقط زل زدم، دهنم آب افتاد.
گفت: «نشونم بده چقدر شوهرتو دوست داری عروس کوچولو.»
زانوهاشو گذاشت دو طرف صورتم، کیرشو گرفت جلوی لبام.
اول فقط بو کردم؛ بوی گرم و مردونه، کمی شور، کمی تند.
بعد لبامو باز کردم، سرشو گذاشتم تو دهنم.
گرم بود، داغ، نبضش تو زبونم میزد.
آروم فشار داد، تا نصفش رفت تو دهنم، گلومو پر کرد.
طعم شور و کمی تلخ، خیسی پیشآبش روی زبونم پخش شد.
من شروع کردم مک زدن، آروم، با عشق، انگار همهی زندگیم منتظر این لحظه بودم.
دستش رفت پشت سرم، فشار داد: «عمیقتر عروسم… همهشو بگیر.»
تا ته رفت تو گلوم، اشک از چشمام ریخت، ولی لذت میبردم.
چند دقیقه فقط دهنم کرد، بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و براق از آب دهنم.
منو برگردوند، رو به شکم، دنبالهی لباس عروس رو بالا زد، شورت توری رو کنار زد.
اول گرمای نفسشو پشتم حس کردم ته دلم خالی شد. سرشو برده بود لای باسنم و سوراخمو لیس میزد و زبون میکشید. خیسی و داغی زبونش دیوونم کرد. با هر برخورد زبونش با سوراخ تنگ و صورتیم از ته دل آه میکشیدم. بعد با انگشتاش، با ژل سرد، بازم کرد، بعد سر کیرشو گذاشت جلوی سوراخم.
گفت: «نفس عمیق بکش عروس بابا… الان زنم میشی.»
اول فقط سرش رفت تو، درد مثل برق گرفت، جیغ زدم، ولی اون صبر کرد، کمرمو نوازش کرد، گفت: «آروم دخترم… الان خوب میشه.»
آروم فشار داد، نصفش رفت تو، درد شدید بود، اشک ریختم، ولی بعد یه دفعه یه گرمای عجیب از سوراخم رفت و توی وجودم پیچید تا بالا.
اون شروع کرد حرکت کردن، آروم، بعد عمیقتر، تا ته.
درد کمکم محو شد، جای خودشو داد به یه لذت عمیق و دیوانهکننده.
هر بار که تا ته میرفت، نالهی زنونه میکردم، باسنم خود به خود عقب تر میرفت.
تندتر شد، تخت جیرجیر میکرد، صدای برخورد تخمهاش به باسنم پر شد تو اتاق.
ناله کرد: «میاد عروسکم… میاد…»
یهو تا ته کرد تو، حس کردم گرما تو رودههام پخش شد، پالس پالس، غلیظ، خیلی زیاد.
ارضا شد، بدنش لرزید، روی کمرم افتاد.
چند ثانیه همونجوری موند، بعد آروم کیرشو کشید بیرون، خیس و نیمهسفت، پر از آب خودش و من.
منو برگردوند، کیرشو گرفت جلوی دهنم: «بخورش عروس بابا… همهشو بخور.»
من با اشک و لبخند، کیرشو گرفتم تو دهنم، مک زدم، لیسیدم، تا آخرین قطره.
طعم خودش، شور و غلیظ، با کمی تلخی، تو دهنم پخش شد.
اون شب تا صبح تو بغل شوهرم بودم.
صبح که خورشید از لای پردهها افتاد رو تخت، من هنوز لباس عروس تنم بود، تور صورتم، حلقه تو انگشتم، کونم پر از آب شوهرم.منو بغل کرد، تو گوشم گفت: «عروسم شدی دیگه.»
من فقط سرمو رو سینهش گذاشتم و زمزمه کردم: «بله شوهرم… من مال توام.»
و از اون شب به بعد، واقعاً شدم عروسِ مخفی عباس آقا مرد پنجاه ساله همسایه.
چند ماهی میگذشت و من هر روز بیشتر زن عباس آقا میشدم و هروقت میشد پیشش بودم.
تا اون روزِ عجیب.
اون روز پنجشنبه بود، ساعت پنج بعدازظهر. عباس بهم پیام داده بود یه لباس خوشگل بپوشم و براش عکس بفرستم. منم در اتاقمو قفل کردم که یهو مامانم چیزی نبینه و یه لباس شب خوشگل قرمز پوشیده بودم که بالاش دکلته بود و یقه باز و تا پایین رونم می اومد. داشتم آماده میشدم که عکس بگیرم و بفرستم که یهو صدای زنگ در اومد.
مامانم رفت در رو باز کنه.
صدای عباس بود، ولی این بار صداش جدی و محکم بود: «سلام خانم شریفی… باید یه صحبتی بکنیم. خیلی مهمه.»
من از تو اتاقم گوش کردم، قلبم داشت میترکید.
مامانم گفت: «بفرمایید بشینید.»
از پشت در اتاق گوش وایساده بودم و یواشکی لای درو باز کرده بودم نگاه میکردم ببینم چه خبره. عباس نشست رو مبل تکنفرهی همیشگی، لپتاپش رو گذاشت روی میز و گفت: «من دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم. وقتشه آرتا بیاد خونه شوهرش.»
مامانم خندید، فکر کرد شوخیه گفت «آرتا کیه؟ چشم سهیلاجون روشن».
ولی آقای رضایی خیلی جدی ادامه داد و لپتاپ رو باز کرد، یه ویدیو رو پلی کرد و چرخوند سمت مامانم.«شما بهش میگیم آرتین ولی واسه من آرتاس. شما دیگه مادر زن منین خانم شریفی»
اولین چیزی که شنیدم صدای نالهی خودم بود: «آهههههه… شوهرم… عمیقتر…»
تصویر من با لباس عروس سفید، روی تخت حجله، چهارزانو، آقای رضایی از پشت داشت محکم میزد و من ناله میکردم از لذت.
با دوربین مخفی همهچیز رو ضبط کرده بود: وقتی کیرشو میخوردم، وقتی ارضا میشد تو کونم، وقتی کیر خیسشو میک میزدم و تمیز میکردم. مامانم رنگش پرید، دستش رفت رو دهنش، شروع کرد به لرزیدن.
شوهرم با صدای سرد گفت: «اگه میخوای این فیلمها تو گروه خانوادگیتون پخش نشه، یا تو مدرسهی آرتا، یا تو محل کار خودت… باید قبول کنی که آرتا دیگه مال این خونه نیست. مال منه.»
مامانم گریهش گرفت: «شما… شما دیوونهاید… اون بچهست…»
عباس بی توجه به مامان بلند شد، اومد سمت در اتاق من و داد زد: «آرتا… بیا بیرون عروسکم. وقتشه مامانت واقعیت رو ببینه.»
من با پاهای لرزون، با همون لباس شب قرمز در اتاق رو باز کردم.
مامانم منو دید، خشک زد، چشماش پر اشک شد، جیغ کشید: «آرتین… تو… چی تنته…؟»
شوهرم بی توجه به مامان گفت: «بیا پیش شوهرت آرتا. الان.»
من که همزمان ترکیبی از شرم و ترس رو حس میکردم و همزمان از ابهت شوهرم قند تو دلم آب شده بود مثل یه بردهی حرفگوشکن، رفتم کنارش ایستادم.
دستشو گذاشت دور کمرم، کشیدم بغلش، گفت: «به مامانت بگو کی هستی.»
من با صدای لرزون، جلوی چشمای گریان مامانم گفتم: «من… آرتام… عروس عباس آقام… زنشونم…»
مامانم خواست بلند شه، ولی عباس با صدای محکمش گفت: «بشین سر جات.»
من سرمو بالا آوردم، لباشو گذاشت رو لبام، عمیق بوسیدمش، زبونشو مکیدم، درست جلوی مامانم که داشت هقهق گریه میکرد.
دستشو گذاشت رو باسنم، فشار داد، گفت: «حالا برو وسایلت رو جمع کن عروسکم. از امشب دیگه این خونه جای تو نیست.»
مثل یه ربات رفتم تو اتاقم، یه چمدون کوچیک برداشتم، فقط لباسای دخترونهمو، لوازم آرایش مو، چند دست لباس زیر توری و لباس خواب ریختم توش.
وقتی برگشتم تو هال، مامانم روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.
شوهرم دستمو گرفت، گفت: «خداحافظ خانم شریفی. از این به بعد اگه دلتون برای دخترتون تنگ شد، زنگ بزنید، اجازه میدم بیاد ببینتتون.»
من حتی یه بارم به مامانم نگاه نکردم. همه وجودم قفل شده بود روی شوهرم.
فقط دست شوهرمو گرفتم و رفتیم.
در که باز شد، سهیلا خانم هووم با روسری و مانتوی بلند تو هال ایستاده بود، سرش پایین بود.
عباس آقا با تحکم گفت: «سهیلا، از امشب آرتا خانم خونهست. تو فقط خدمتکارشی. هرچی گفت گوش کن. فهمیدی؟»
سهیلا خانم با صدای لرزون گفت: «چشم آقا…»
عباس منو بغل کرد، برد تو اتاق خواب، همون تخت بزرگ که تا حالا فقط مخفیانه توش میخوابیدم.
گفت: «از امشب این تخت مال من و نوعروسمه.»
منو انداخت رو تخت و خوابید کنارمو منو بغل کرد: «حالا دیگه واقعاً عروس منی… تو خونهی خودت… برای همیشه.»
و تا پشت در بستهی اتاق، صدای نالههای من و صدای برخورد بدن شوهرم به باسنم تو تمام آپارتمان میپیچید.
چندوقت از اون روزی که چمدونمو بستم و رفتم خونه شوهرم میگذشت.
یه روز جمعه صبح، عباس آقا با لبخند همیشگیش اومد تو اتاق خواب، منو بوسید و گفت: «عروسم، امشب مهمونی داریم. حسین آقا دعوتمون کرده ویلاش تو لواسان. میخوام همه ببینن چه دختر قشنگی دارم.»
من اول خجالت کشیدم، ولی نمیتونستم نه بگم. عصر، با ماشین بنز مشکی عباس آقا راه افتادیم سمت لواسان.
من لباس ساتن مشکی بلند پوشیده بودم که سفیدی پوستمو بیشتر نمایان میکرد، حلقهی نقره تو انگشتم، یه دستهگل رز سفید کوچیک دستم. عباس آقا دستش رو رونم بود و هر چند دقیقه یه بار میگفت: «امشب افتخار منی آرتا.»
ویلای حسین آقا یه عمارت بزرگ سفید کنار دریاچه بود، پر از نور و موسیقی ملایم.
شش تا مرد، همه حدود ۵۰-۵۵ ساله، با کتوشلوار شیک و عطر گرون، دور یه میز بزرگ نشسته بودن و کنار هر کدومشون یه پسر نوجوانِ فوقالعاده خوشگل و زنپوش، با لباس شب خوشگل، با آرایش کامل و موهای بلند.
عباس آقا منو معرفی کرد وسط سالن و با افتخار گفت: «آقایون معرفی میکنم عروسم آرتا.»
همه با لبخند و تشویق نگاهم کردن، ولی چشم حسین آقا، میزبان، یه جور دیگه بود؛چشماش مثل گرگ میدرخشید، از سر تا پای منو میخورد، لبخندش پر از هوس.
عباس همه رو بهم معرفی کرد:
۱. حسین آقا (میزبان)، ۵۳ ساله، قدبلند و هیکلی با شکم برآمده، موهای جوگندمی، ریش کوتاه، چشمهای تیز، با لبخند زیرکانه.
پسرش نازنین بود، ۱۸ ساله، با لباس شب قرمز تنگ، باسن خیلی گرد، که تمام شب دست حسین آقا رو باسنش بود.
۲. حاج اکبر، ۵۶ ساله، ریش سفید بلند، تسبیح به دست، ولی چشماش پر از شهوت.
همراهش گلبانو، ۱۷ ساله، با لباس عروس کوتاه و تور، که هر چند دقیقه حاجی میکشوندش رو پاش و میبوسیدش.
۳. بهرام آقا، ۵۱ ساله، بدنساز، کت مشکی بدون پیراهن.
پسرش لیلا، ۱۷ ساله، با لباس شب نقرهای براق، که تمام شب بهرام آقا دستش زیر دامنش بود.
۴. کامران آقا، ۴۹ ساله، موهای مشکی، عینک آفتابی حتی تو شب.
همراهش سوگل، ۱۷ ساله، با لباس عروس صورتی پفی، که هر بار کامران آقا بهش نگاه میکرد، خجالتی لبخند میزد.
۵. فرهاد آقا، ۵۴ ساله، کمی شکمدار، ولی صدای بم و دلنشین.
پسرش نیلوفر، ۱۸ ساله، با لباس شب آبی تیره، که تمام شب کنار فرهاد آقا مینشست و بهش چای میداد.
ولی از همه بیشتر، حسین آقا بود که چشم ازم برنمیداشت.
هر بار که میرفتم یه چیزی بیارم، از پشت سرم نگاه میکرد، لباشو گاز میگرفت.
یه بار که تنها رفتم سمت بوفه، اومد کنارم، آروم گفت: «عباس خیلی خوششانسِ که همچین عروسی داره… این باسن… این کمر… خدایا…»
من خجالت کشیدم، سرمو پایین انداختم، ولی حسین آقا خندید و یه چشمک زد و رفت.
تمام شب، هر وقت مینشستم کنار عباس آقا، حسین آقا از اونور میز زل میزد بهم، گاهی زبانش رو لباش میکشید، گاهی با انگشتش علامت میداد که «بیا پیش من».
من معذب بودم و بیشتر به عباس میچسبیدم بلکه بیخیال بشه اما حسین آقا ول کن نبود. حتی دیگه میترسیدم عباس متوجه حرکاتش بشه و دلخوری پیش بیاد اما هیچکس توجهی نکرد حتی شوهرم.
مهمونی اول آروم بود؛ مردها دور میز بزرگ حرف میزدن از کار و سیاست، پارتنرها – همهشون پسرای نوجوانی مثل من، زن پوش و خوشگل – کنارشون نشسته بودن و لبخند میزدن یا چای میریختن.
من کنار عباس آقا، دستام رو دامنم قفل کرده بودم و از خجالت حضور بی پروا در یک جمع غریبه سعی میکردم نگاهمو پایین نگه دارم، ولی هر بار که سرمو بلند میکردم، حسین آقا رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه، لباشو آروم میلیسه، انگار داره تصور میکنه چیکار میتونه باهام کنه.
وقتی ساعت ده شد، مشروبها اومد رو میز.
شیشههای ویسکی و وودکا، مردها شروع کردن ریختن تو لیوانها، یکی یکی.
عباس آقا اول یه لیوان کوچیک ریخت و داد دستم، گفت: «بخور عروسم، گرم شی.»
من فقط یه جرعه خوردم، تلخ بود، گلومو سوزوند، ولی عباس آقا سه تا لیوان پشت سر هم رفت بالا.
دیگه مردها مست شده بودن؛ صدای خندههاشون بلندتر شد و حرفها کثیفتر.
حسین آقا بلند شد، لیوانشو بلند کرد و گفت: «به سلامتی عروس های نازمون… که بدون اونا زندگی بیمعنیه!»
همه خندیدن، لیوانها به هم خورد.
بعد اوضاع کم کم تغییر کرد.
اول حاج اکبر بود که دستشو گذاشت دور کمر گلبانو و شروع کرد لباشو بوسیدن، آروم، ولی بعد عمیقتر، زبونشو کرد تو دهنش.
گلبانو نالهی آرومی کرد، دستش رفت رو شونهی حاجی.
من چشمام گرد شد، فکر کردم این فقط یه بوسهست، ولی بعد کامران آقا با عینک آفتابی، سوگل رو کشید بغلش، دستش رفت زیر لباس شب صورتیش و سینههاش مالید، نوکشونو از زیر پارچه فشار داد.
سوگل سرش رفت عقب، ناله کرد، و کامران آقا خندید و گفت: «این نوکها… همیشه آمادهان.»
من معذب شدم، خجالت کشیدم، احساس کردم صورتم داره میسوزه از شرم.
همه جلوی هم مشغول بودن… انگار هیچ مرزی نبود.
خواستم به عباس آقا بگم بریم، ولی اون مست بود، چشماش قرمز، دستش رو رونم بود و آروم میمالید.
گفتم: «عباس آقا… لطفاً بریم خونه… من راحت نیستم.»
اون خندید، صدای خندهش بلند بود: «عروسم، این تازه اولشه… این مهمونیها برای اینه که نشون بدیم چه عروس های خوبی داریم.»
دستش رفت زیر دامنم، رو رونام کشید، نزدیک شورت توری.
من نگاهمو پایین انداختم، ولی از گوشهی چشم دیدم حسین آقا داره منو نگاه میکنه، لبخندش پر از هوس، چشماش میخ شده رو من، انگار داره منو با نگاهش لخت میکنه.
بعد اوضاع بدتر شد.
بهرام آقا لیلا رو کشید رو پاهاش، لباس شب نقرهایش رو از شونه پایین کشید، سینههاش بیرون پرید، بزرگ و سفید، و شروع کرد مک زدن نوکشون، با صدای بلند مک مک. لیلا ناله میکرد، دستش رفت رو سر بهرام آقا.
فرهاد آق نیلوفر رو بلند کرد، گذاشت رو میز، دامن آبیش رو بالا زد، دستش رفت بین پاهاش، شروع کرد مالیدن، نیلوفر سرش رفت عقب و جیغ کوچیکی کشید.
حسین آقا… حسین آقا نازنین رو نشوند زمین، جلوی پاهاش، زیپ شلوارش رو باز کرد، کیرش بیرون پرید – کلفت و بلند – و نازنین شروع کرد ساک زدن، آروم، با مکهای عمیق. چشمم افتاد به کیر حسین آقا که از عباس خیلی کلفت تر و بزرگتر بود ناخودآگاه تو دلم فکر کردم بیچاره نازنین چطوری اینو تحمل میکنه لابد هرشب جر میخوره.
حسین آقا دستش رو موهای نازنین بود، فشار میداد، ولی چشماش… چشماش روی من بود، مستقیم، پر از شهوت، انگار داره تصور میکنه منم جای نازنین.
من احساس کردم بدنم داغ شد، خجالت کشیدم، خواستم چشمامو ببندم، ولی نمیتونستم؛ نگاه حسین آقا مثل آهنربا بود، پر از شهوت و تهدید.
همه مست بودن، خندهها بلند، نالهها بیشتر.
حاج اکبر حالا گلبانو رو خوابونده بود رو کاناپه، دامنش رو بالا زده بود، دستش زیرش بود و مالش میداد، همزمان لباشو میخورد.
کامران آقا سوگل رو بغل کرده بود، دستش رو باسنش فشار میداد، انگشتاش لای باسن سوگل فرو میرفت.
من شوکه بودم، نمیدونستم چیکار کنم.این مهمونی نبود، یه اورجی بود، همه جلوی هم، بدون خجالت.
خواستم بلند شم برم، ولی عباس آقا دستمو گرفت، محکم کشیدم بغلش.
گفت: «کجا عروسکم؟» و لباشو گذاشت رو لبام، محکم، زبونشو کرد تو دهنم، مکید.
من سعی کردم عقب بکشم، ولی مست بود، دستش رفت رو سینهم، از زیر تور عروس فشار داد، نوکشونو پیچوند.
من ناله کردم، ولی خجالت میکشیدم؛ همه نگاه میکردن، خصوصاً حسین آقا که هنوز چشم ازم برنمیداشت، در حالی که نازنین داشت کیرشو تا ته میبرد تو دهنش، صدای مک مکش بلند بود. صدای اوق زدن نازنین از فشرده شدن کیر کلفت حسین آقا ته گلوش میپیچید تو گوشم.
حسین آقا لبخند میزد، انگار داره لذت میبره از خجالتم، از اینکه من دارم تو بغل شوهرم میلرزم.
عباس آقا دستش رفت زیر دامنم، رو رانم کشید، نزدیک شورت توری، بعد انگشتش روی سوراخم فشار داد.
من جیغ کوچیکی کشیدم، همه خندیدن، حسین آقا بلندتر از همه.
من احساس کردم میخوام بمیرم از خجالت، ولی بدنم خیس شده بود، نگاه حسین آقا مثل آتش بود، پر از قولِ چیزای ممنوعه.
دست عباس آقا زیر دامنم بود، انگشتش رو کونم میچرخوند، نفسش بوی ویسکی میداد و من فقط سعی میکردم چشمامو ببندم و به هیچکس نگاه نکنم.
از گوشهی چشم دیدم حسین آقا چیزی تو گوش نازنین گفت.
نازنین با لباس شب تنگش، لبخندِ شیطنتآمیزی زد، بلند شد و آروم آروم اومد سمت ما. قدمهاش آروم و مطمئن بود، مثل گربهای که میدونه طعمهش کجاست.
قبل از اینکه بفهمم چی داره میشه، نازنین کنار ما روی مبل نشست، درست کنار شوهرم.
دستشو گذاشت روی دستِ عباس آقا که رو پای من بود، آروم کشیدش سمت خودش و با صدای نازک و پررو گفت: «مهمون نمیخواین آقا عباس؟»
من خشکم زد.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، نازنین لباشو گذاشت رو لبای شوهرم.عباس آقا نه تنها عقب نکشید، بلکه خندید، دستشو دور کمر نازنین حلقه کرد و عمیقتر بوسیدش.
من فقط نگاه میکردم، اشک تو چشمام جمع شد، دهنم باز موند.
خواستم بلند شم، خواستم داد بزنم شوهرمو ول کن هرزه، ولی یهو دستِ محکم و گرمِ حسین آقا دور مچم پیچید.محکم، غیر قابل فرار.
آروم کشیدم سمت خودش، تو بغلش.
بوی عطرش پر شد تو دماغم، نفسش کنار گوشم بود: «آروم عروسک… امشب همه چیز مشترکه.»
آخرین چیزی که با چشمای اشکآلود دیدم، عباس آقا بود که نازنین رو لخت کرده بود، لباس نازنین رو زمین افتاده بود و جلوی شوهرم لخت قمبل کرده بود، و انگشت شوهرم تا ته تو کون نازنین بود.
نازنین ناله میکرد، عباس آقا خندید و به حسین آقا گفت: «اجازه همه دست صاحبخونهست حسین جان…»
حسین آقا خندید، منو محکمتر بغل کرد، بلندم کرد و انداختم رو دوشش.من التماس میکردم، با صدای لرزون: «نه… لطفاً… عباس آقا… نذار منو ببره…»
ولی اون فقط تو گوشم زمزمه کرد: «امشب دیگه مال هیچکس نیستی جز من… عروسک.»
از سالن گذشتیم، صدای نالههای بقیه بلند بود، صدای خندهی مردها، صدای مکیدن و جیغهای لذت.
از پشت سرم، نازنین رو دیدم که روی پاهای عباس آقا نشسته و شوهرم داشت نازنین رو میکرد، درست جلوی چشم همه.
اشک از چشمام سرازیر شد، ولی حسین آقا منو محکمتر بغل کرد، در اتاق خوابشو باز کرد، منو برد داخل و در رو با پاش بست، صدای کلیک قفل مثل شلیک گلوله تو گوشم پیچید.
من هنوز تو بغلش بودم، اشک از چشمام میریخت، بدنم میلرزید، ولی اون فقط لبخند میزد و منو محکمتر فشار میداد به سینهش. بوی عطرش – گرم، چوبی، با یه تهمزهی مشروب – پر شده بود تو دماغم، و کیر سفتش از زیر شلوارش به شکمم میخورد. سعی کردم خودمو عقب بکشم، با دستای کوچیکم به سینهش فشار دادم، التماس کردم: «لطفاً حسین آقا… نه… من شوهرمو دوست دارم… بزارین برم…» ولی صدام ضعیف بود، پر از گریه، و اون فقط خندید، یه خندهی عمیق و مردونه که لرزه انداخت تو بدنم.
یهو منو بلند کرد، مثل یه عروسک سبک، و پرتم کرد رو تخت بزرگ اتاق خوابش. تخت با ملافهی ابریشمی مشکی، پر از بالشهای مخمل قرمز، و یه آینهی بزرگ روبهرو که همهچیز رو نشون میداد. لباسم چین خورده بود و بالا رفته بود رونای گوشتی سفیدم لخت افتاده بود بیرون و دودول کوچولومم از زیر شورت توریم معلوم بود، سعی کردم بلند شم، ولی حسین آقا سریع اومد روم، بدن سنگین و مردونش منو فشار داد به تشک. نفس تو سینهم گیر کرد، پاهام باز شد زیر وزنش، و اون دستاشو گذاشت دو طرف سرم، چشماش تو چشمام خیره شد: «آروم باش خوشگل خانم… امشب قراره بفهمی چی کم داشتی.»
لباساشو درآورد و بدن پرمو و کمی شکمدارش بیرون زد، عضلههای بازو هاش سفت بود، موهای خاکستری روی سینهش برق میزد زیر نور چراغهای کمرنگ اتاق. شلوارشو کشید پایین، کیرش بیرون پرید – کلفتتر و بزرگتر از چیزی که تصور میکردم، حداقل ۲۵ـ۶سانت، رگدار، سرش بزرگ بود و متورم، با یه قطرهی پیشآب که از نوکش آویزون بود. دیدنش شوکه کننده بود؛ بزرگتر از کیر عباس آقا، وحشیتر، و من ناخودآگاه دهنم آب افتاد، ولی همزمان ترس تمام بدنمو گرفت. «نه… حسین آقا… من نمیخوام… لطفاً…» گریه کردم، سعی کردم پاهامو جمع کنم، ولی اون زانوشو گذاشت بین رانهام و باز نگه داشت.
خم شد، لباشو گذاشت رو لبام، محکم، بدون مهربانی. زبونشو کرد تو دهنم، مکید، گاز گرفت، و همزمان دستش رفت زیر دامنم، شورت توری رو کنار زد، انگشتش رو سوراخم کشید. من مقاومت کردم، با دستام به سینهش زدم، سرمو چرخوندم تا بوسهشو قطع کنم، ولی اون قویتر بود، دستمو گرفت، فشار داد پشت سرم، و با صدای خشن گفت: «مقاومت نکن عروسک… بدنت داره میگه میخواد.» و راست میگفت؛ علیرغم ترس، بدنم خیس شده بود، سوراخم نبض میزد، و یه گرمای عجیب از پایین تنم میرفت بالا، انگار بدنم بهم خیانت میکرد، انگار شهوت داشت منو میکشید سمت چیزی که ذهنم میخواست فرار کنه.
حسین آقا بلند شد، کیرش رو گرفت جلوی صورتم، نوکش رو مالید به لبام. «باز کن دهنت آرتا… امتحانش کن.» من دهنم رو محکم بسته بودم، اشک تو چشمام جمع شده بود، ولی اون لبامو باز کرد و سر کیرشو کرد تو. اول فقط سرش بود، گرم، داغ، نبضش تو زبونم میزد. طعمش شور بود، کمی تلخ از پیشآبش، و یه مزهی مردونهی قوی که دهنم رو پر کرد. کیرش هنوز از بزاق نازنین که براش ساک زده بود خیس بود و من اوق زدم، این کیر مال شوهرم نبود، این مرد غریبه داشت منو میگرفت بدون اجازه. همزمان، گرمای کیرش تو دهنم پخش شد، خیسی پیشآبش روی زبونم لغزید، و لبای گوشتی و قرمزم دور کیر کلفتش حلقه شد، انگار دهنم برای این ساخته شده بود. من اوق زدم دوباره، ولی حسین آقا فشار داد، تا نصف کیرش رفت تو گلوم، دهنم پر شد، نفس کشیدن سخت شد، ولی یه حس عجیب لذت قاطی درد شد، انگار بدنم داشت میگفت «اینو میخواستی».
اون شروع کرد حرکت کردن، آروم، دستش پشت سرم، فشار میداد تا بیشتر بره تو. هر بار که عقب میکشید، طعم شور و گرمش تو دهنم میموند، خیسی دهنم میریخت رو کیرش، و وقتی دوباره تا ته میرفت، اوق میزدم، ولی دیگه مقاومت نمیکردم – بدنم خیانت میکرد، دهنم خودش مک میزد، لبام دور رگهای کیرش تنگتر میشد. چند دقیقه گذشت، حسین آقا ناله میکرد، گفت: «دهنت… گرمتر از کونه…» و من، با چشمای اشکی، احساس کردم شهوت داره تمام وجودمو میگیره، اوق زدن تبدیل شد به یه لذت ممنوعه، انگار این کیر غریبه داشت منو مال خودش میکرد.
بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و براق از آب دهنم، منو برگردوند، رو چهارزانو، دامنمو بالا زد، شورتمو رو پاره کرد. سوراخم خیس بود، نبض میزد، ولی ذهنم هنوز میگفت «فرار کن». سعی کردم از زیرش در برم خزیدم جلو، التماس کردم: «حسین آقا… نه… شوهرم…» ولی اون باسنم رو گرفت، محکم، انگشتاش فرو رفت تو گوشت نرمش، و سر کیرشو گذاشت جلوی سوراخم. یهو فشار داد، سرش رفت تو درد مثل چاقو بود، جیغ زدم، اشک ریختم، بدنم منقبض شد، سعی کردم عقب برم، ولی اون کمرمو گرفت و یه ضربهی محکم زد، نصف کیرش رفت تو. درد وحشتناک بود، انگار پاره میشدم، گریه کردم، التماس کردم: «درد داره… بکش بیرون…» ولی اون صبر نکرد، یه ضربهی دیگه، تا ته رفت تو، تخمهاش به باسنم خورد.
اول فقط درد بود، عمیق و سوزان، هر ضربهش مثل پتک بود، بدنم میلرزید، اشک میریختم، ذهنم فریاد میزد «این خیانته، این اشتباهه»، ولی همزمان، با هر ضربه، یه گرما از سوراخم میرفت بالا، درد کمکم محو شد، جای خودشو داد به یه لذت سیاه و عمیق که دیگه نمیتونستم انکار کنم. بدنم خیانت میکرد، سوراخم خودش تنگتر میشد دور کیرش، باسنم عقب میرفت تا بیشتر بگیره، و من شروع کردم ناله کردن، نه از درد، از لذت. دوگانگی داشت دیوونهم میکرد؛ ذهنم میگفت «این شوهرت نیست، فرار کن»، ولی بدنم میگفت «این بهترین چیزیه که تا حالا داشتی». حسین آقا تندتر زد، ضربات عمیق و دردناک، هر بار تا ته، صدای تق تق تق پر شد تو اتاق، با هر ضربه کیر داغ و کلفتش به یه نقطه خاص ته کونم میخورد که لذت فوق العاده ای داشت جوری که تو فاصله بین ضرباتش اون نقطه خاص انگار فریاد میکشید بازم میخوامممممم… و من ارضا شدم. دودول کوچولوم چند بار سیسیگاسم شد، آبش ریخت رو ملافه بدون اینکه حتی لمس بشه، بدنم شل شد، دیگه مقاومت نکردم، فقط ناله میکردم: «آههههههه… پاره شدم… …»
اون خندید، موهامو کشید عقب، گفت: «دیدی عروسک؟ بدنت میدونه چی میخواد… حالا بگیرش…» و با یه ضربهی نهایی تا ته کرد تو، ارضا شد. گرم و غلیظ، پالس پالس، پر کرد کونمو، سرریز شد رو رونام. آنقدر آبش زیاد بود که در شده بودم و سرریز شده بود. داغی آبش درونمو آتیش زده بود.
بعد کیرشو کشید بیرون، خیس و نیمهسفت، منو برگردوند، گذاشت تو دهنم:
«برات خوبه همهشو بخور.»
و من کیرشو مک زدم، طعم خودش و خودمو خوردم، و همزمان احساس کردم بدنم هنوز داره میلرزه از لذت، ذهنم پر از دوگانگی، ولی شهوت برده بود.
اون شب تا صبح ادامه داشت، حسین آقا منو چند بار دیگه کرد، هر بار ارضا شد تو کونمو یا دهنم، و من دیگه مقاومت نکردم بدنم خیانت کرده بود، و من عاشق این خیانت شده بودم جوریکه وقتی کارش باهام تموم شد محکم بغلش کردم و همونجا خوابیدم. آغوشش گرم بود و خواستنی.
حتی نصف شب در اتاق باز شد و عباس و نازنین اومدن تو اتاق. نازنین هم خسته بود اومد کنار شوهرش بخوابه، عباس منو صدا زد اما من که از رفتارش لجم گرفته بود بیشتر چسبیدم به حسین آقا و خودمو زدم به خواب. حسین آقا هم دستشو دورم حلقه کرد و به عباس گفت بذار بچه راحت بخوابه و شوهرم هم بدون اعتراض تنها رفت… نازنین خرید زیر پتو اونور حسین آقا و حسین آقا با یه لبخند منو بیشتر چسبوندم به خودش لبامو بوسید و گفت میدونم بیداری عروسک. منم لبامو گذاشتم رو لباش و میک زدم و خودمو تو بغلش بیشتر جا کردم.
اگه دوست داشتین ادامه ماجرا رو هم میگم.
نوشته: آرتا
18 پاسخ به “آرتا عروسک زیبا”
حتی به صورت فانتزی هم این داستان خطرناک هست من که نخواندم سکس مرد بالغ حتی رابطه بدون سکس با یک فرد زیر سن قانونی در هر کشوری قابل بخشش نیست و مجازات سنگین داره .من به عنوان یک شیمیل سکس ورکر .با اینکه با فانتزی ها مشکلی ندارم .ولی با تجاوز و سکس و ازدواج با فرد نابالغ مشکل اساسی دارم .حتی به عنوان فانتزی ذهنی
خیلی دارک بود ولی تحریک شدم خوب بود
از دست این گورک🤣🤣
ببین اول که نوشتی آپارتمان ۵۰۳ متری توی یه برج خوب داری یه دیتا به ما میدی درسته ؟ ثروتمند بودن یه مادر که یه پسر با گرایش متفاوت دارهپدر خانواده کجاست؟ مرده؟ طلاق گرفته؟ ناپدید شده ؟ به هر ترتیبی نیستجاش را یه مرد که مشاور مدرسه بوده پر میکنهحالا چطور یه کارمند چسکی آموزش پرورش اومده تو اون لوکیشن همسایه شده بماند به من خواننده هم ربطی ندارهولی مادر ثروتمند آنقدر عقلش نرسید که بچه را ببره تراپی یاروانپزشک و موضوع علمی حل کنه؟ببین همه اینا واسه سه خط اول کستانت بودحالا وسط هاش تجاوز و … اینا اون ننه پپه گلابی وکیلی چیزی نبود که بچه ش به گای سگ نرهبقیش را حقیقت مخم نکشید بخونمدیس لایک
کیرم تو اول و آخرت کص گفتی جقی
مشخصِ که داستان تخیلی هست ولی انسجام و کشش داره، بدون غلط املایی و این نکات مثبت داستان هستش، و امّا نتیجه گیری داستان… تا اونجا که عباس قصد کمک به آرتا در پیدا کردن هویتش رو داره داستان خوب و جذابی بود، ولی از شب عروس کردنش تمام زیبایی و حجب داستان فروریخت و به پدیده ای زشت و کثیف تبدیل شد…شخصیت فرشته گونه عباس اقا یهو میشه فاعل آرتا…باز ارتباط جنسی چنین مرد و پسری که فمبوی هست. تا جایی قابل قبوله…ولی اومدنش و بردنش از خونه مادر با تهدید انتشار فیلم سکسشون که به چرت و پرت تبدیل میشه. دیگه بماند که در سکس پارتی تو باغ به وحشیگری کشیده شد…
چه فانتزی عجیبی🌺🌺🌺ولی قشنگ بود
لطفا ادامش بنویس
ادامه بده لطفا
چرت وچرند
درضمن آرتا اسم پسره بیسواد یک سرچ میکردی قبل از اینکه چرت وپرت ها رو بنویسیذ این سایت داره منحرف میشه فردا پس فردا رهبر رو هم بیار بکن
چرت وچرند دارک کودک اذاری
اولش با حس میخوندم و دوسش داشتم ولی وقتی وارد تخیلاتت شدی رو مخم رفت نپسندیدم
خیلی نشدنی و تخیلی بود ولی جالب بود
بیا بخولش
قشمhttps://www.bokon.to/forum/topic/پذیرایی-در-قشم
خیلی قشنگ بود بازم بنویس 😍😍😍
مشاور مدرسه اول داستان صاحب بنز مشکی بوداسم آرتا بیشتر پسرونست تا دخترونههمه بالای بیست سانت همراه رگ و پیش آباز لای در تمام جزئیات فیلم لپ تاپ رو دیدیمادر گریان روی زمین …چمدان لباس…ی داستان تخیلی و مسخره.👎