روز بعد از رفتن شون کلاس نداشتم و فرصتی بود که به کارهای عقب افتاده ام برسم، اما…
قبل از ظهر برای کاری رفتم بیرون و نزدیک به ساعت دوازده برگشتم. به محض ورود، یک سبد گل کنار مونیتور صندوق توجه ام رو جلب کرد. خیال کردم برنامه تولد داریم و مشتری سفارش داده، به همکارم گفتم؛ چرا اونجا گذاشته اند؟ آروم گفت: این خانم فامیل تون آورده! وقتی گفت فامیل، طبیعتا انتظار دیدن یکی از اقوام رو داشتم، اما وقتی سرم رو برگردوندم، یهو با لعیا چشم تو چشم شدم! لبخند به لب سرپا ایستاده و یک ساک کوچیک هم کنار میزش بود. از دیدنش جا خوردم، چون روز قبل کلی پافشاری کرد که عجله داره و باید برگرده، حالا نه تنها هنوز نرفته، بلکه به صورت سرزده پا شده اومده اینجا!
سرپا ایستاده و وقت مناسبی برای خیال بافی در مورد چرایی اومدنش نبود، پس سریع رفتم به طرفش، سلام و احوالپرسی کردیم و همانطور ایستاده جویای اوضاع پریسا شدم، گفت؛ ممنون، خدا رو شکر خوبه، و با یکم فکر انگار واقعا پاش جا نیفتاده بود، چون دیشب راحت خوابید!
گفتم: بازم خدا رو شکر که به موقع متوجه شدید. دعوتش کردم که بشینه و خودم هم صندلی مقابلش نشستم. بابت گل تشکر کردم، لبخندی زد و گفت: ناقابله و با مکثی کوتاه؛ راستش بلیطم برای ساعت پنجه، گفتم توی این فاصله سری هم به شما بزنم!
لبخندی زدم: خیلی هم کار خوبی کردید، قدمتون رو چشم! و به شوخی: ببین، اگه بخوای خیلی هم دختر بدی نیستی، این لعیا بیشتر به دل میشینه! خنده اش گرفت و منم برای لحظاتی به شوخی کردن ادامه دادم.
ده دقیقه ای نشستم و شوخی و جدی حرف زدیم تا اینکه یکی از بچه ها صدام کرد. چند دقیقه بعد که برگشتم، گفتم: لعیا خانم، اگه مایلید، میتونید تشریف ببرید بالا و استراحت کنید!
نگاهی به ساعت انداخت: نه خیلی مزاحم نمیشم، یکم دیگه راه میفتم که شما هم به کارتون برسید.
اخمی بهش کردم و گفتم: اصلا جنبه تعریف نداری ها!
در حال خندیدن؛ نه به خدا تعارف نمیکنم، فقط اومدم یک سر بزنم و بابت مزاحمت این یکی دو روزه ازتون تشکر کنم، واقعا خیلی بهت زحمت دادیم!
همانطور اخم کرده ولی به شوخی و خیلی آروم گفتم: باور کن من همیشه خوش اخلاق نیستم ها! شروع کرد خندیدن و منم ادامه دادم: خارج از شوخی، از الان که نمیخوای بری ترمینال بشینی تا ساعت پنج، میخوای تا موقع ناهار برو استراحت کن، خستگیت در بره. اگرم اینجا راحتی، که قدمت رو چشم، در خدمتت هستیم. لطفا تعارف نکن هر طور که راحتی.
دوباره گفت: آخه…
نگذاشتم حرفش کامل بشه، با حرص گفتم: آخه و کوفت! و بی توجه به خنده اش رفتم به طرف سر کارم. یکی دو دقیقه بعد و بعد از حساب کردن صورت حساب یک مشتری، لبخند به لب اومد جلو، اما قبل از اینکه چیزی بگه کلید رو گرفتم به طرفش و به شوخی به طرف راه پله اشاره کردم!
در حال خندیدن: خیلی بی ادبی! کلید رو گرفت و رفت بالا. یک ساعتی گذشته کم کم تعداد مشتری ها زیاد شد. به خاطر اینکه مبادا سرمون شلوغ بشه و فراموش کنم، زنگ زدم که بپرسم کی ناهارش رو آماده کنیم، ولی دو سه تا زنگ خورد و جواب نداد، پیش خودم گفتم لابد خوابیده، قطع کردم. تا اینکه یک ربع بعد، خودش پیام داد: شرمنده الان دیدم، زنگ زده بودید؟
نوشتم: آره ببخشید، نمیدونستم خوابی، میخواستم ببینم کی ناهارتون رو آماده کنم!
نوشت: آقا شاهین بخدا دیر صبحونه خوردم، گرسنه ام نیست، نمیخواد زحمت بیفتی!
نوشتم؛ ببین لعیا جان، باز رفتی سر خونه اول، من نمیدونم چرا اینقدر علاقه داری که با من یکه به دو کنی! مثل یک دختر خوب، هرچی میگم، فقط بگو چشم! نیم ساعت دیگه ناهارت حاضره، تمام!
همراه با چندتا شکلک خنده: چشم، ممنون!
چند دقیقه ای گذشته بود که پیامی فرستاد، خیال کردم در مورد ناهار چیزی میخواد بگه، اما بازش که کردم دیدم نوشته: شرمنده، من بدون اجازه از حموم استفاده کردم!
میخواستم بنویسم مگه حموم کردنم اجازه میخواد؟! اما بازم شوخیم گرفت، نوشتم: تنهایی؟! لااقل میگفتی بیام پشتت رو کیسه بکشم!
چون جواب نداد خیال کردم دلخور شده و دیگه ادامه ندادم. یک ربع بعد اومد پایین و رفت توی حیاط نشست. مدتی بعد از اینکه بچه ها ناهارش رو بردند و سرم خلوت بود رفتم پیشش، تا ببینم چیزی کم و کسر نباشه، اما هنوز نرسیده، با ترکیبی از شوخی و زبون بازی گفتم: اووووف، چه خانم خوشگل و جذابی، میگم اگه این یکی دوتا اخلاق بدت رو فاکتور بگیریم، واسه خودت دافی هستی ها!
در حال خندیدن، تکه پیتزایی که توی دستش بود رو گذاشت توی ظرف و نیم خیز شد، اما ناخواسته دستم رو گذاشتم روی شونه ش و نگذاشتم بلند بشه. همانطور در حال خندیدن فقط نگاهی به دستم کرد و مجددا نشست. حین نشستن رو به روش، نگاهی به روی میز انداختم گفتم: لعیا جان، چیزی کم و کسر نیست؟!
غذای توی دهنش رو قورتش داد: نه، ممنون همه چیز عالیه! و با مکثی چند ثانیه ای: بازم شرمنده کردی، واقعا نمیدونم چجوری باید این همه لطف و محبت رو جبران کنم!
به شوخی گفتم: شکلش مهم نیست، ولی اگه بتونی این اخلاق کوفتی تعارف کردن رو کنار بذاری، به خودی خود همه چیز جبران میشه!
کمی خندید. قصد نشستن نداشتم، چون کار داشتم و میخواستم برم تا ناهارش رو راحت بخوره، اما به محض اینکه نیم خیز شدم، گفت: آقا شاهین امکانش هست چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟!
متعجب نگاهی بهش انداختم، دوباره نشستم و گفتم: بله حتما، در خدمتم!
در حالی که یک تیکه سیب زمینی گرفته بود توی دستش، نگاهش رو دزدید: راستش میخواستم ببینم نظرت درباره پریسا چیه؟
از حرفش سر در نیاورم و منتظر بودم که شاید بیشتر توضیح بده ولی حرفش تموم شده بود! با کمی تاخیر و تردید گفتم؛ یک دختر خوب و متین که به شخصه احترام زیادی براش قائلم، چطور؟
با لبخندی مصنوعی: همین جوری، یعنی هیچ حس و علاقه ای بهش نداری؟!
تعجب از همه رفتارم پیدا بود و به گمونم خودش هم فهمید، گفتم؛ حسم رو که گفتم براش احترام زیادی قائلم! و با یک مکث؛ ولی علاقه… پریسا خانم چیزی گفته؟
سریع گفت: نه نه، از رفتار شما حدس زدم!
با بهت و تعجب بیشتری گفتم؛ رفتارم؟
در حالیکه با باقی مونده غذاش بازی میکرد، خنده کوچیکی کرد: آره، آخه معمولا شما پسرا وقتی یکی رو دوست دارید، هی دور و برش میچرخید و خودتون رو به آب و آتیش میزنید. واسه همین احساس کردم چشمتون دنبال پریساست، غیر از اینه؟!
راستش بیشتر از اینکه خنده ام بگیره، بهم برخورد و چند ثانیه ای بدون حرف فقط نگاش کردم و فقط گفتم؛ فکر کنم سوتفاهم براتون پیش اومده! با نگاهی به اطراف و میزها ؛ شرمنده من الان کار دارم اگر اجازه بدید یکم سرمون خلوت بشه، میام خدمت تون! بدون اینکه منتظر جواب یا عکس العملی بمونم بلند شدم و رفتم. اونم بالا نرفت و همونجا نشست.
تقریبا نیم ساعت بعد پیام داد: آقا شاهین از حرفم دلخور شد؟ به خدا منظور بدی نداشتم، فقط نگران پریسا هستم، بهم حق بده که بدونم دور و برش چی میگذره!
جوابی ندادم اما بیست دقیقه بعد یک سرویس چایی آماده کردم و رفتم پیشش. همین که نشستم با قیافه ای متعجب: واقعا ناراحت شدی؟ در حال ریختن چایی توی فنجانش، گفتم: راستش بیشتر جا خوردم! لعیا خانم، اتفاقا پریسا خانم دختر خیلی خوب و برازنده ای هست، هم از نظر زیبایی و هم از نظر خانمی و موقر بودن و قطعا خاطرخواه هم کم نداره! ولی واقعیت اینه که ما هیچ معیار مشترکی با هم نداریم، البته نه فقط پریسا خانم، بلکه منظورم کلیه هم سن و سال هاشونه. شاید این روزا صحبت از اختلاف سن سیزده چهارده سال، برای خیلی ها یک موضوع مضحک باشه، ولی من یکی احساس میکنم که از بُعد فکری و سلیقه شاید قرن ها فاصله داریم! نمیدونم، شاید مشکل از منه، و با اشاره به باندی که ازش موسیقی پخش می شد؛ ببین ما حتی سلیقه موزیک گوش دادن مون هم با هم فرق داره! لعیا خانم، قصدم جسارت یا خدای نخواسته سرکوفت زدن به شما نیست، ولی دیگه شخص شما خیلی بهتر از من و بقیه میدونید که عدم درک متقابل توی یک رابطه، فاجعه است و محکوم به شکست! اشتباه میکنم، به نظر شما چنین رابطه یا حتی ازدواجی موفقه؟
همزمان با تکان دادن سرش، زیر لب: نه متاسفانه، درست میگی!
و بعد از خوردن یک قلوپ چایی باز ادامه دادم: توی این دو سالی که پریسا رو میشناسم، هیچ وقت ندیدم که دنبال مسائل حاشیه ای باشه. اصلا شما ببین با این وضعیتی که داره ، خیلی راحت میتونست مجوز پزشکی بیاره و کلاس ها رو بپیچونه ولی نه تنها این کار رو نکرد بلکه با کلی مشقت بلند میشه میاد سر کلاس یا اگر هم کلاسی رو نمیتونه بیاد بعد میاد پیگیری میکنه. به نظر من از پریسا خیالت راحت باشه، و در حالی که انگار از تعریف و تمجید من خوشش اومده و لبخندی به لب داشت، همراه با شوخی گفتم: اتفاقا تا قبل از اینکه سعادت آشنایی با شما رو داشته باشم، پیش خودم فکر میکردم که لابد مادر فوق العاده ای داشته که همچنین دختری تربیت کرده، و دروغ چرا با خودم میگفتم دست های مادری که همچین دختری رو تربیت کرده باید بوسید!
با ترکیبی از لبخند و تعجب: خب؟!
نگاهی بهش کردم و گفتم؛ خب چی؟
همانطور لبخند به لب: میگی تا قبل از اینکه منو ببینی، اینجوری فکر میکردی، خب الان چی؟
خنده ام گرفت از سوالش! و باعث شد به شوخی کردن ادامه بدم، گفتم: آها، نه، هنوزم نظرم همونه، ولی دیگه خیلی بعیده که فقط به بوسیدن دست، یا فقط بوسیدن قانع بشم! کمی طول کشید تا فهمید چی گفتم ولی جالب بود که این بار هیچ تلاشی برای نخندیدن نکرد و یهو منفجر شد! تنها جمله ای که لابه لای خنده هاش تونست بگه این بود: خیلی بی تربیتی!
بعد از بند اومدن خنده اش و کمی سکوت، نفهمیدم شوخی یا جدی گفت: خب خدا رو شکر خیالم راحت شد، چون میخواستم بهت بگم اگه حدسم درسته، بیخودی به دلت صابون نزن، عمرا پریسا رو به یک پسر بی ادب مثل تو بدم!
کمی خندیدم و گفتم: به هر حال این حق طبیعی شما و پریسا خانمه که داماد دلخواه تون رو انتخاب کنید، ولی فکر میکنم در مورد منم دچار سوتفاهم شده اید!
در حال خندیدن: نخیر اصلا هم سوء تفاهم نیست، این دو روزه کاملا اثبات کردی که هم خیلی بی ادبی و هم بی … استغفرالله
سریع گفتم؛ بی شعور؟!
خنده اش بند اومد: نه، ولی به خاطر حرکت زشت دیروزت از دستت عصبانیم!
متعجب گفتم: حرکت دیروزم؟! و با کمی مکث: این که نوشتم چه مامان خوشگلی؟!
با یک اخمی که مصنوعی بودنش بیشتر به چشم میومد: نخیر، توی آسانسور!
نیازی به توضیح نبود و میدونستم در مورد چی حرف میزنه ولی برای اینکه کم نیارم و بگم که عمدی نبوده، گفتم؛ آسانسور؟ نکنه منظورتون حمله سرخ پوست هاست؟!
با لحنی که بیشتر حرصی بود تا جدی یا عصبی: بله! چه توضیحی دارید؟
با لحنی جدی و البته شوخی طور: ببخشید، شما منو به عقب هل دادید و تو تنگنا گذاشتید، من چه توضیحی بدم؟ به جای عذرخواهی، طلبکارید؟ واقعا که خیلی رو دارید!
نگاهش پر از حرص بود، نه میتونست بخنده و نه میتونست جدی باشه، واسه همین، زل زده بود تو چشمام و با ژست و لحن خنده داری: ببخشید که اونا هلم دادن و اومدم عقبم، لابد خودمم دستت رو گذاشتم اونجام؟!
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، واسه همین حرصش بیشتر شد: نخندید، خیلی کارتون زشت و چندش آور بود!
نمیدونم هدفش از پیش کشیدن این موضوع چی بود، چون خودش خوب میدونست که اون اتفاق کاملا ناخواسته و تصادفی بوده، پس دلیلی نداشت که در موردش صحبت کنه، یا شایدم …
همین شایدم، باعث شدکه افکار دیگه ای توی سرم بیفته و شوخی رو از حد بگذرونم. نگاهم رو دزدیدم تا خنده ام نگیره و با اخمی زورکی، گفتم: لعیا خانم شما فکر می کنید من از اون وضع راضی بودم؟ کی بدش میاد یک خانم جذاب و سکسی رو از پشت بغل کنه؟ به خدا اگه میدونستم اینقدر ناراحت میشی، یک کاری میکردم در آسانسور باز نشه و یک دور دیگه می زدیم!
در حالیکه با ترکیبی از عصبانیت، حرص و تعجب زل زده بهم، همزمان لباش رو گاز گرفته بود که نخنده، اما خودم داشتم منفجر میشدم و برای فرار از خندیدن سریع بلند شدم و رفتم داخل. هر چند که خارج از سالن و دیدم بود، اما خوشبختانه تصویرش رو از توی دوربین مدار بسته واضح داشتم. برخلاف تصورم نه تنها نشانی از ناراحتی و عصبانیت نداشت بلکه یکی دو دقیقه ای هم سرجاش نشسته و داشت میخندید.
یهو انگار مسیر افکار و نگاهم عوض شد، مدام توی ذهنم تصویر نیمه لخت شب اولش و اتفاقات اون چند ثانیه توی آسانسور، مرور میشد و بیشتر وسوسه ام میکرد. پنج شش سالی از من بزرگتر بود، یک خانم ترکه ای با پوستی سفید و بلورین و البته چشمانی روشن که زیبایی دلنشینی به صورتش داده بود، اما بیشتر از اینا یک لوندی خاصی داشت که جذابیتش رو برای من دو چندان می کرد.سینه هاش خیلی بزرگ نبود اما باسنش اونقدری بود که شکمم به پشت کمرش نرسه!
ساعت از سه و نیم گذشته بود و در حالی که هنوز نمی دونستم چی پیش میاد، یهو ایستاد جلوی صندوق و با قیافه ای که سعی داشت خودش رو ناراحت نشون بده: میشه لطفا یک آژانس برای من بگیری دیگه رفع زحمت کنم؟
با شنیدن حرفاش، برای چند ثانیه فکم قفل شد! انگار تا اون لحظه به این که بالاخره باید بره، فکر نکرده بودم! نگاهی به همکارم انداخت و آروم: با توام مسخره بازی در نیار، به خدا دیرم میشه!
هاج و واج نگاهی به ساعت انداختم و گفتم؛ باشه، برو آماده شو!
با اشاره به خودش؛ من آماده ام فقط باید ساکم رو بردارم!
راست میگفت همون شکلی بود که صبح اومده بود! به همکارم گفتم؛ من میرم بیرون یکی تون بشینه پای صندوق و بی توجه به تعارف کردن های لعیا که تا داخل ماشین هم ادامه داشت راه افتادم که خودم برسونمش.
با لحنی طلبکارانه: با توام، چرا تو اصلا حرف گوش نمیدی، خیلی از دستت عصبانیم!
خنده ام گرفت چون همزمان که این حرفا رو میزد داشت کمربندش رو میبست! یک لحظه اومد روی زبونم که بگم به تخمم ولی باز حرفم رو قورت دادم و عصبی طور گفتم: لعیا بسه، به خدا تو دهن منو گاییدی!
انگار دیگه شوکه هم نشد و فقط سریع چرخید به سمت بیرون و صدای خندیدنش بلند شد و تا رسیدن به سر خیابون ادامه داشت. توی اون فرجه که داشت میخندید، فکری به سرم زد. کمی خودم رو جمع و جور کردم و آروم گفتم: لعیا، میشه بیشتر بمونی؟!
فکر کنم از این که فقط لعیا، خطابش کردم، تعجب کرد، اما خودشم پیشوند آقا رو از اول اسم من حذف کرد! وهمانطور با حرص: نخیر، شاهین جدی میگم، خیلی از دستت عصبانیم! اصلا ازت انتظار نداشتم فکر میکردم آدم با شخصیت و جنتلمنی هستی!
شوکه شدم! حرفاش با رفتار وعکس العمل تا ده دقیقه پیشش اصلا همخوانی نداشت. متعجب نگاهی بهش انداختم و پشیمون از اینکه چرا بی گدار به آب زده ام، سکوت کردم. اما اون بازم ادامه داد: متاسفم، خیال میکردم یک دوستی پیدا کرده ام که میتونم باهاش راحت باشم و درد دل کنم، فکر میکردم میتونم بهت بگم مراقب پریسا باش!
با تردید پریدم توی حرفش: لعیا خانم فکر کنم دیگه خیلی داری شلوغش میکنی، من معذرت میخوام که باعث ناراحتیتون شدم، ولی در مورد من اشتباه میکنید، میتونید از پریسا خانم… نه اصلا ولش کن. واقعا معذرت میخوام!
برای دو سه دقیقه هر دو سکوت کردیم. اما دوام نیاوردم.آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: متاسفانه بدون حساب و کتاب باهاتون احساس راحتی کردم، دروغ چرا از تون خوشم اومد و خیال کردم وجه اشتراک زیادی داریم و میتونم باهاتون یک رابطه برقرار کنم!
با لحنی بغض آلود پرید توی حرفم: لعنتی من متاهلم، میفهمی چی داری میگی؟!
انگار یکی با پتک کوبید توی سرم! ضربه اونقدر سنگین بود که ناخواسته و بی اختیار پام رفت روی ترمز و بهت زده چرخیدم و زل زدم بهش با لکنت گفتم؛ متاهلید!
صدای بوق ممتد ماشین پشت سری بدجوری رفت روی مخم! شیشه رو دادم پایین که چیزی بگم ولی باز پشیمون شدم و عصبی راه افتادم! بعد از چندثانیه گیجی و هاج و واج، گفتم، شرمنده مگه پریشب نگفتید چند ساله رفته، دروغ گفتید؟!
بغضش ترکید و در حال گریه کردن و عصبی: نه، خبر مرگش رفته ولی هنوز طلاق نداده! و دیگه گریه اجازه حرف زدن بهش نداد!
شوکه شده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم، ولی انگار اون قصد سکوت نداشت، در حالی که گریه میکرد همزمان شروع کرد توضیح دادن از دعواشون و دلایل لج کردن شوهرش برای طلاق دادن! نزدیک ترمینال بودیم ولی هنوز وقت داشت، یک گوشه زدم کنار و صبر کردم تا حرفاش تموم شد. همه چیز رو تموم شده میدونستم و فقط قصدم دلداری دادن بود، گفتم؛ لعیا جان، متاسفانه خیلی از قوانین سر نمیارم، ولی فکر کنم بعد از یک مدت مشخصی از غیبت همسر میتونی بدون اجازه بری دادگاه طلاق بگیری! فقط با عرض پوزش، مگه قصد رجوع داری؟ با صدای بلند: نه مگه مغز خر خورده ام؟! فقط میخوام اسم نحسش از شناسنامه ام پاک بشه!
زمان زیادی صحبت کردیم، که بیشتر جنبه دلداری داشت و اعتماد به نفس دادن، ولی دیگه زمانی باقی نمونده بود و باید راه می افتادم. به محض حرکت بدون مقدمه چینی شروع به صحبت کردم: لعیا خانم راستش اون اتفاق چند ثانیه ای برای من یک توفیق اجباری بود. برای چند ثانیه احساس خوشبختی کردم و انگار تو بهشت بودم. دلم میخواست که باز هم فرصتش پیش میومد، این که ولو برای یک شبم که شده بدون هیچ حصاری در آغوشت بگیرم و از عطر تنت سیراب بشم! ولی خب … نشد. لطفا فراموش کنید و من رو هم بابت جسارتم ببخشید!
در حالیکه دستاش می لرزید و اشک میریخت، با عجله پیاده شد و بدون خداحافظی به سرعت دور شد!
نوشته: شاهین 101
یک پاسخ به “کفتار تهران (۲)”
ادامشو بنویس حتما❤️