خاطرات قدیمی علی (۲)

…دیگه کار هر روز من شده بود کشیک بکشم ببینم کی میره حموم برم برای دید زدن پایین در حموم پوسیدگی داشت رفتم یه قلم آهنی آوردم پوسیدگی رو گشاد کردم برای روز مبادا که اگه کسی خونه نبود از شانس رفت حموم برم راحت نگاه کنم چند جا پوسیدگی داشت همه رو گشادتر کردم ولی طوری نه که تابلو بشه
شب ها می رفتم پشت بوم دید زدن مردم خونه ها قدیمی بود محله هم همین طور چه صحنه ها که ندیدم خونه ها خیلی تو هم پیچیده بود کوچه ها باریک پنجره ها نزدیک هم تازه دوربین هم داشتم به خاطر کفتر بازی یاد اون زمان میافتم هم احساس شرم دارم هم دوست دارم دوباره برگردم
تو یکی از دید زدن ها خونه روبرویی یه چیزی دیدم پشمام ریخت دیدم یه پسر توپول عینکی داره تقریبا همسن من داره با یه پسر نوجوان ۱۳ یا ۱۴ ساله ور میره توجه ام بدجور جلب شد پسره ریز بود اون‌یکی چاق کسی هم انگار خونه نبود شلوار بچه رو کشیده پایین داره با دودول و کونش بازی میکنه اون همسایه رو می‌شناختم یه پسر ۷ یا۸ ساله هم داشتن ولی این یارو چاقه رو نمی‌شناختم دیدم بله کیرش رو داد دهن بچه منو میگی شق درد شدم دوست داشتم برم جفتشون رو بکنم
پسره رو که بعدا فهمیدم اسمش توحید هستش خوابوند رو زمین یه کون کوچولو هم داشت داره میکنه چند دقیقه کرد آبش اومد پا شدن رفتن تمیز کنن رفت رو مخم که منم این توحید رو بکنم چون آتو داشتم
کوچه ما بن بست بود دنج و خلوت آخرش هم یه پس کوچه کوچیک داشت تهش یه خونه بود رفتم جلو در نشستم منتظر آقا توحید بعد چند وقت دیدم داره از بیرون میاد تنها یه توپ هم داره معلوم بود رفته بوده فوتبال سلام کرد جواب سلام دادم میخواست بره داخل خونه سر حرف رو وا کردم گفتم فوتبال بودی گفت اره گفتم خوشبحالت من تازه اومدم با کسی آشنا نیستم زیاد فوتبالم هم خوبه پشیمون شد نرفت داخل گفت چند سالته گفتم ۱۶ ۱۷ گفت ما اکثرا ۱۳ ۱۴ هستیم ولی عیب نداره اگه خواستی با خودم میبرمت یکم واستاد حرف در مورد استقلال پرسپولیس زدیم اون زمان هم چه تیم ملی داشتیم همه عاشق فوتبال بودن خلاصه رفت داخل بیشتر از این نمیشد باهاش گرم بگیرم تابلو میشد
فردا باهاش رفتم فوتبال حسابی باهاش گرم گرفتم ازش پرسیدم اون پسر چاقه کی بود چند شب پیش اومده بود قیافش آشنا بود الکی
گفت دایی کوچیکه شاید قبلا همین جا دیدی ،پشمام ریخت دایی بچه خواهرش رو میگاد
چون من ازش بزرگتر بودم خیلی دوست داشت با من گرم بگیره منم نقشه رو با حوصله پیش می‌بردم ولی آتو و برگ برنده داشتم گذاشته بودم برای آخر کار کم کم داشتم رو مخش کار می‌کردم از مسائل جنسی و دوست دختر و کسشعر، صورت قشنگی داشت چشمای درشت موهای سیاه بدن سفید لاغر اندام لبهای سرخ منم لاغر قد بلند و کمی سبزه با کیر تشنه کون
چند روز گذشت دیگه حشریت زده بود به بشریت ولی مکان نبود
یه روز گفت سگا داره اگه کسی خونه نبود خبرم میکنه بریم بازی منم از خدا خواسته گفتم باشه بالاخره روز موعود رسید صدام کرد گفت علی بیا خونه خونه حیاط دار بود یه اتاق بالا پایین حموم توالت هم تو حیاط رفتیم بالا همونجا که دایی جان کونش گذاشته بود شق درد داشتم بدجور دستگاه رو روشن کرد بازی میکردیم بازی مایکل جکسون بود منم هی کس شعر میگفتم و هی به رونش میزدم اونم تو جو بازی بود هیچی نمی‌گفت دستم رو گذاشتم رو رونش ور نداشتم لپش رو میکشیدم داغ کرده بودم حواسم به بازی نبود گفت چته همش میبازی گفتم ولش کن بغلش کردم یه ماچ از لپش کردم به خودش اومد منو پس زد گفت چیکار میکنی عوضی مگه من کونیم گفتم آره باید به من بدی گفت پاشو گمشو بیرون کثافت اشغال مامانم بیاد بهش میگم
منم خونسرد گفتم بگو چاقال مگه من میترسم کون به داییت میدی هم گفتی به مامانت رنگش پرید انکار می‌کرد آدرس بهش دادم که کی و کجا و مدل دادنش و ساک ،خفه خون گرفت قرمز شد گفتم کاری ندارم باهات نترس فقط یه حال به من بده یه ساک و لاپایی توش هم نمیکنم جر میخوری فقط نگاه می‌کرد هیچی نمی‌گفت افتادم روش لبش رو خوردم حرفی نمیزد تیشرت شلوارش رو کندم یه بدن تمیز سفید بدون مو شرتش رو هم درآوردم وای یه کون کوچولو سفید عین برف یه دودول کوچولو از مال پسر عمم مهدی هم کوچیکتر هی بدنش رو بوس می‌کردم و لیس میزدم لپ‌کونش رو لیس میزدم داشت حال می‌کرد لخت شدم کیرم رو گذاشتم لای چاک کونش از چاکش بزرگتر بود یه سوراخ قرمز داشت تنگ انگشتم رو تف زدم نوکش رو می‌کردم توش وای چه حالی میداد گفتم ساک بزن برام بدون حرفی برگشت تا کیر رو دید رید به خودش گفت مال داییم کوچیکه مال تو دوبرابر اونه نکنی تو کونم جر میخورم گفتم فعلا بیا بخورش دندون نزن فقط تو دهنش جا نمیشد قشنگ می‌خورد و میک میزد رو ابرا بودم داشت آبم میومد کشیدم بیرون گفتم کرم بیار رفت آورد مالیدم رو کیرم و لای کونش عقب جلو می‌کردم کله کیرم رو رو سوراخش تنظیم می‌کردم تا فشار میدادم میرفت جلو کله رو جادادم داشت به خودش می‌پیچید آبم بافتار خالی شد تو کونش نگه داشتم آخه اونموقع میگفتن بعدا خارش میگیره کونی میشه بعد چند دقیقه کشیدم بیرون تمیز کردیم ازش در مورد دایی پرسیدم میگفت اهل ارومیه هستش و یه سال هست که میکنتش اول تو ارومیه که توحید اونجا رفته بوده بعد هم دایی اومده تهران پدر مادرش نبودن کون توحید گذاشته دیگه رفتم خونه یه چند روز گذشت تو این مدت هم یکی دوبار مهدی اومد شب موند یه حالی هم به کون مهدی دادم به دید زدن هام هم ادامه میدادم تا یه روز کسی جز زن عمو و بچه اش خونه نبود مادر بزرگم و پدربزرگم دهات بودن خانواده ما هم کرج کسی خونه نبود منتظر بودم فاطمه بره حموم که رفت منم با خیال راحت رفتم وای چی میدیدم چه کس و کونی حموم یه پله بزرگ می‌خورد میرفت بالا در حموم هم سوراخ منم نشسته بودم
زیر در داشتم دید میزدم کمکم بخار کرد ولی بخار بیشتر بالا می‌رفت منم از پایین داشتم نگاه میکردم با ژیلت به فاصله ۴۰ سانتی من داشت موی کوس و کون رو می‌تراشند من آناتومی کوس رو اونجا دیدم کیرم داشت میترکید خواستم جق بزنم یاد توحید افتادم رفتم سریع صداش کردم بردم بالا پشت بوم تو اتاقم افتادم به جونش …

نوشته: علی

بازدید 17,738

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “خاطرات قدیمی علی (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید