عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۳)

&&& راوی هدیه (مژده) &&&
غروب همان روز باز خانم دکتر به دیدنم اومد و بعد معاینه زخمها گفت زخمات تقریباً خوب شد ولی بدنت تحلیل رفته و نیاز به تقویت داره و یه آمپول به من تزریق کرد و رفت.
بعد از رفتن او با اینکه بیشتر روز را خوابیده بودم و انتظار نداشتم خوابم بگیره چشام بشدت سنگین شد و خواب بر من چیره شد.
در هپروت بودم که احساس کردم سعید داره بدنم را میماله و حس خوبی بهم دست داد آرام آرام داشتم خودمو با این حس همراه می‌کردم و لذت می‌بردم. چقدر دلم برای این لحظه تنگ شده بود داشتم با تمام وجود خودمو در اختیارش میزاشتم که یه دفعه ذهنم بیدار شد و یادم افتاد که دربندم و مدتی ست که از سعید دور افتادم. پس این دستها که رو بدنم می‌چرخید دست‌های کی بود؟! وحشت‌زده چشم باز کردم و ناگهان سه تا حیوان در قالب انسان ماسک بر صورت، برهنه بالا سرم دیدم که چون گرگی لباسهایم را دریده بودند و با بدنم بازی می‌کردند.
صد برابر قبل وحشت کردم و چنان جیغی کشیدم که نزدیک بود حنجره ام پاره بشه و بدن عریانم رو از بین دستان اون کفتارهای پلید در اوردم و گوشه تخت چمباتمه زدم و زانوهایم را روی سینه ام جمع کردم. و دستام را روی زانوهام قفل کردم.
اون سه عوضی لحظه ای از صدای جیغم ترسیدن و عقب رفتند و بعد باز دوباره با وقاحت تمام جلو اومدند. صحنه‌ای که سال گذشته نزدیک مزرعه برام اتفاق افتاد و سه سگ مخوف بهم حمله کرده بود در ذهنم تداعی شد ولی کاش اینا هم سگ بودند، کاش اصلا گرگ بودند و نفسم را می‌بریدند ولی افسوس!
فریاد زدم ولم کنید! چی از جونم می‌خواهید که یکیش دو تا سیلی تو گوشم چپ و راست کرد که سرم گیج شد. تو حالتی گیجی احساس کردم دست و پای منو گرفتند و زور می‌زنند تا از هم باز کنند
تمام توانم را به کار گرفتم که اجازه ندم این اتفاق بیفته اما هر چه زور زدم، تقلا کردم، اشک ریختم و التماس کردم فایده نداشت.
نمی‌دونم چقدر زمان گذشت که مقاومتم شکست. یکیش وحشیانه کیرشو تو کسم کرد و دیگری تو دهنم هل داد.
نفرت و انزجار تمام وجودم را فرا گرفت و آرزوی مرگ کردم هر چه سیلی زدند و تلاش کردند تا مرا با سکسشون همراه کنند موفق نشدند و من چون مرده بینشان دست به دست می‌چرخیدم و به نوبت دهن و کسم را از کیرشان پر می‌کردند. از کسم سیر شدند و منو دمر کردند. سوراخ تنگ کونم را که عشقم؛ سعید بارها خواسته بود بکنه و من نداده بودم با آب دهن خیس کردند و کیرشان را با بی‌رحمی تمام و به زور توش فرو کردند که به معنی واقعی جر خوردم و دردی در درونم پیچید که استخوان هایم بند بند شد و تا فرق سرم تیر کشید. همش جیغ می‌کشیدم و می نالیدم و زمان به سختی برام می‌گذشت تا اینکه اون سه حیوان به ترتیب کونمو گائیدند و یکی آبشو تو دهنم ریخت، یکی تو صورتم پاشید و آخری تو کونم خالی کرد و رفتند. خواستم از جام بلند شم که نتونستم تکان بخورم و اینقدر ضعف کرده بودم که با همان وضعیت از حال رفتم.
وقتی به هوش اومدم تمام بدنم درد می‌کرد. از همه جا بدتر سوراخ کونم بود که انگار آتش زغال گذاشته بودند از بس می‌سوخت.
چشامو باز کردم و دیدم باز همه جا تاریکه. به خودم و دور و بر دست کشیدم و فهمیدم لباس تنم کرده‌اند و دوباره منو به سلول سابقم برگردانده اند.
بوی گند اسپرم اون کثافت ها با بوی خون خودم در هم آمیخته بود و تو صورتم می خورد. هق زدم و دل و روده ام بالا اومد.
نشستم و به دیوار سلول تکیه زدم. دنیای پیش رویم را تنگ تر و تاریک‌تر از سلولم دیدم و اشکام جاری شد و گفتم خدایا این چه مصیبتی بود که گرفتارم کردی؟ و زار زار گریه کردم. حالم از این دنیا و آدماش به هم خورد و دلم میخواست بمیرم. دیگه به آزادی فکر نمی‌کردم و مرگ تنها آرزوم بود. اون لحظه تازه تونستم فرانک رو زمانی که بش تجاوز شده بود درک کنم. دیگه اون حرفهای قشنگ و امیدوار کننده‌ای که اون روز خودم به فرانک زده بودم برام معنایی نداشت و آزادی واقعی برام مردن و رها شدن از قید زشتی‌ها و نامردی های این دنیا بود. دلم میخواست چیزی پیدا میشد تا خودم را باهاش بکشم و راحت بشم اما افسوس که چیزی پیدا نمی‌شد.
همانطور که به دیوار تکیه زده بودم تصمیم گرفتم سرم را با تمام توان به دیوار بکوبم تا ضربه مغزی بشم و بمیرم. این کار رو کردم، سرم سنگین شد و روی زمین افتادم.
با آبی که روی سرم ریخته شد به هوش اومدم. سرم همچنان سنگین بود و بوی خون در دهانم پیچیده بود. پس هنوز زنده ام. اما نه؛ من در همان زمان که بهم تجاوز شد مردم و الان فقط از روی عادت نفس می‌کشیدم. کاش نفسم هم بریده بود. منی که بدترین شکنجه ها را برای هدفم و به عشق آزادی تحمل کردم و دم نزدم الان چنان روحم آزرده شده بود که مرگ چون عسل برام شیرین بود. با آب سطل دیگری چشامو باز کردم. توی حمام بودم و دو خانم سیاه پوش با صورت پوشیده بالا سرم ایستاده بودند. تازه فهمیدم که چرا اون چند روز منو تر و خشک می کردند و به فکر خوب شدن زخمهای بدنم بودند و چرا روزی که منو حمام فرستادند ازم خواستند خودم را شیو کنم. آره اونا به فکر تکمیل عیش خود و لذت بردن بیشتر از بدن من بودند. دیگه از هر چه حمام و پماد بود حالم به هم می‌خورد.
به خیال اینکه دوباره می‌خواد اون بلا تکرار بشه خواستم از جام بلند شم و از حمام فرار کنم اما نتونستم، نشستم و با التماس گفتم حمام نه؛ دیگه نمی‌خوام حمام کنم و گریه ام گرفت.
یکی از اونا دوباره سطل آبی روی سرم ریخت و گفت نترس قراره آزاد بشی.
از این خبر خوشحال شدم. اما نه بخاطر آزادی. بخاطر اینکه بیرون از اینجا خیلی راحت می‌تونستم خودم را بکشم و این درد را با خود به گور ببرم.
لباسام کامل خیس شده بود یکی از اونا لباسام را کامل کند و دیگری منو زیر دوش کشید و آب را تو سرم باز کرد چند دقیقه آب رو سرم می‌ریخت و خون و کثافت ها که به سر و صورت و تنم چسبیده بود می‌شست و می‌برد. بالاخره به هر سختی بود بلند شدم ایستادم و کمی به سر و صورت و بدنم دست کشیدم.
پشت سرم همان جایی که به دیوار کوبیده بودم به اندازه یه بادام ورم کرده بود و درد می‌کرد. خدا خدا میکردم از داخل جمجمه خونریزی کرده باشه و مرا بکشد.
آنقدر گیج بودم و ضعف داشتم که نتونستم زیاد سرپا بایستم. خودشون لباس تنم پوشاندند و به اتاق بازجویی بردنم.
بازپرس پرسید حالا دیگه تعهد میدی تا آزاد بشی؟
با بغض و به سختی گفتم میدم؛ هر تعهدی باشه امضا می‌کنم.
چندین برگه جلوم گذاشت و گفت امضا کن و انگشت بزن.
در حالی که اشک می‌ریختم بدون نگاه کردن به برگه ها هر برگه را که جلوم گذاشت امضا کردم و انگشت زدم.
گفت امشبم اینجا مهمانی و فردا آزادی.
باز منو به سلول فرستادند و بهم غذا دادند. صبح چشم بسته و دست و پا بسته سوار ماشین کردنم و از اون خراب شده که نمی‌دونم کجا بود بیرون بردند. پرسیدم منو کجا می‌برید پس مگر نگفتید آزادم چرا آزادم نمی کنید؟
در جوابم خنده تمسخرآمیزی شنیدم که تمام امیدهایم برا آزادی بر باد رفت و کاری جز سکوت و اشک از دستم بر نیامد.
مدتی بعد گروهی دیگر منو تحویل گرفتن و سوار یه ماشین دیگه شدم و رفتیم تا اینکه از پیچیدن صدا فهمیدم که ماشین وارد یه فضای بسته شبیه پارکینگ ساختمان شد و کمی بعد ایستاد.
قبل از اینکه پیاده بشیم چشم بند از روی چشام برداشته شد برای لحظه ای نور چشمم را اذیت کرد و هر دو دستم را بالا بردم و چشامو مالیدم. دو تا زن با یونیفرم نیروی انتظامی بدون پوشش صورت بالای سرم دیدم. شال سیاهی رو سرم انداختند و از ماشین که یه ون با رنگ و آرم نیروی انتظامی بود پیاده شدیم.
درست حدس زده بودم تو پارکینگ یه ساختمان بودیم با اون دو نفر وارد آسانسور شدیم پرسیدم اینجا کجاست؟
یکی گفت صبر کن حالا میفهمی.
به طبقه دوم ساختمان رسیدیم و در آسانسور باز شد راهرویی خلوت روبروم قرار داشت. با چند قدم به در اتاقی رسیدم که بالاش تابلویی نصب بود که روش نوشته شده بود شعبه دوم دادگاه انقلاب.
یکی از مأموران در زد و منو به داخل بردند. غیر از قاضی کسی نبود. مرا روی یه صندلی روبروی قاضی نشاندند و یکی از مامور ها بالا سرم ایستاد و دیگری کنار در ایستاد. گویی می خواهند مواظب یه جانی خطرناک باشند که فرار نکند.
قاضی برگه هایی ورق زد و بعد دهان گشود و گفت خانم هدیه شاهین پور فرزند مهرداد شما متهم به دست داشتن با سازمان ها و عوامل بیگانه غربی ، توطئه بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی، نشر اکاذیب، تشییع و مسموم سازی افکار عمومی و همراهی و همکاری با معاندان و فعالان براندازی حکومت هستید. برای دفاع از خود چی دارید بگید؟
از اتهاماتی که شنیدم نزدیک بود شاخ در بیارم اما از آنجا که می‌خواستم زودتر بمیرم و راحت بشم گفتم اگر بپذیرم که همه اینها که گفتید هستم و به چند تا اختلاس و کار نکرده دیگه هم اعتراف کنم قول میدی که همین امروز حکم تیر باران مرا صادر کنی؟
با لحن تندی گفت انگار خیلی برا مردن عجله داری؟
آب از سرم گذشته بود و دیگه از هیچ چی نمی‌ترسیدم به اندازه کافی اشکامو ریخته بودم و التماس هایم رو کرده بودم. صدامو بالا بردم و گفتم آره می‌خوام زودتر بمیرم تا از دست امثال شما راحت بشم حالا اگر مردش هستی و شهامتش را داری که مثل خلخالی گور به گور شده همین امروز حکم اعدام صادر کنی و اجرا کنی منم همه این اتهامات را می‌پذیرم.
به وضوح دیدم قاضی رنگش پرید گویی او داشت مقابل من محاکمه میشد بعد از کمی سکوت خودشو جمع کرد و با ملایمت گفت احساس می کنم این روزها خیلی بهت سخت گذشته پس این عصبانیت تو را درک می‌کنم حالا باز ازت سوال می‌کنم آیا این اتهامات را می‌پذیری یا می‌خواهی از خودت دفاع کنی؟
همین که دیدم قاضی شل شد و نرمش به خرج داد حدس زدم که او نمی‌تونه یا نمی‌خواد برام حکم اعدام صادر کنه فقط میخواد ازم اقرار بگیره و احتمالا چندین سال زندان برام ببره و اینطوری دیگه نمی‌تونستم خودم را از شر این زندگی خلاص کنم ( البته این یه حدس بود و من اون لحظه فقط به این فکر می‌کردم که یا بدست اونا کشته بشم یا آزاد بشم که بتونم خودمو بکشم) برا همین وقتی تیرم برای گرفتن حکم اعدام به سنگ خورد اون روی سکه را گذاشتم و گفتم من اصلاً این دادگاه را قبول ندارم که بخوام از خودم دفاع کنم. کدام متهمی را بدون وکیل و بی خبر از خانواده اش محاکمه کرده اند؟ حتماً خبر دارید که من الان مدتی ست که در بندم و شب و روز را در تاریکی سلول گذراندم طوری که نمی‌دونم چه مدته در بازداشتم. نه از خانواده ام خبر دارم و نه اجازه داده اید به آنها خبر بدم که کجا هستم. هر چند که خودم هم نمی‌دونم این مدت کجا بودم پس هر موقع که به خانواده ام اطلاع دادید و وکیل داشتم اون موقع جواب شما را میدم.
قاضی که میخواست بگه همه چی طبق مقررات جلو میره و به حقوق متهم احترام گذاشته میشه گفت البته که داشتن وکیل حق شماست هر چند بودن وکیل چندان تاثیری در روند پرونده شما نداره و در حالی که چند تا برگه برام تکان می‌داد گفت تو قبلاً به اتهامات وارده اعتراف کردی.
دوباره خیلی جدی گفتم اگر اینقدر مطمئنی من اعتراف کردم برای اون همه جرمی که برا من شمردی خیلی راحت می‌تونی حکم اعدام صادر کنی پس دیگه منتظر چی هستی؟!
گفت عجله نکن پرونده باید روال قانونی خودشو طی کنه اما قول میدم تو به جزای اعمالت برسی بعد با دستاش به مأموران همراه من اشاره ای کرد. یعنی اینکه اینا از اینجا ببرید.
دوباره همراه اون دو مامور به پارکینگ رفتم و سوار ون نیروی انتظامی شدیم. دیگه چشم بندی در کار نبود. پرسیدم خانم ها امروز چندمه؟
به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند.
گفتم واقعا اینقدر بتون سخت می گیرند که حتی جرات گفتن یه تاریخ به متهم هم ندارید؟
یکیشون گفت ۲۶ آذرماه.
به این فکر می‌کردم که نزدیک یه ماه از بازداشتم می‌گذره که ماشین از پارکینگ دادگاه خارج شد. خیلی دلم میخواست بدونم نتیجه اعتراضات چی شد اما هر چه به بیرون از ماشین نگاه کردم چیزی متوجه نشدم. بعد از طی مسافتی در شهر که مرکز استان بود به حومه شهر و زندان رسیدیم.
اونا منو به مسئولین زندان تحویل دادند و ماموران زندان منو مستقیم به اتاق عکسبرداری بردند و دو تا عکس یکی از روبرو و یکی از نیم رخ من گرفتند و بدون هیچ حرفی منو از آنجا به سلول انفرادی بردند که مشخص بود دستورش قبلاً توسط قاضی صادر شده بود.
دیگه اونجا چندان کاری باهام نداشتند و من از این تنهایی و عذاب روحی داشتم دیوونه میشدم و گاهی چهره قاضی و برگه هایی که دستش بود و تکان می‌داد و می‌گفت «تو قبلاً به اتهامات وارده اعتراف کردی» یادم می اومد و از خودم می‌پرسیدم نکنه برگه هایی که اونروز با چشم گریان، نخونده امضا کردم و فکر می‌کردم تعهد نامه ست اعتراف بوده و این نگرانم می‌کرد.
معضل دیگه ای که داشتم جراحت مقعدم بود که همچنان موقع دستشویی خونریزی داشت و موقع نشستن و برخاستن بشدت درد می‌گرفت.
سلول انفرادی زندان با این که تاریک بود و من جز ماموران زن که شیفتی برام غذا می آوردند یا منو تا دستشویی همراهی می‌کردند کسی نمی‌دیدم. اما دورادور صداهایی از بندهای زندان به گوشم می‌رسید و میشد از طریق همان صداها فهمید که کی روز و کی شب میشه.
چهار روز بعد از اولین جلسه دادگاه سراغم اومدن و گفتند ملاقاتی داری. برای لحظه ای نفسم تو سینه ماند. این اولین خبر خوشحال کننده ای بود که بعد از مدتها به گوشم می‌رسید. با خوشحالی بلند شدم و به راه افتادم با خود گفتم ملاقاتی حتماً سعیده. اما ناگهان در میان راه اضطراب شدیدی سراغم اومد و شرمندگی تمام وجودم را فرا گرفت. آخه چطور می‌تونستم تو روی تمام زندگی ام نگاه کنم بگم به عشقت تجاوز شده. قطره ای اشک روی گونه هام غلطید و خودم را مقابل در اتاقی دیدم
&&& راوی سعید &&&
نزدیک به یه ماه بود از همسرم بی خبر بودم و فقط دو روز مانده بود تا یه ماه کامل بشه که از دفتر شعبه دوم دادگاه انقلاب باهام تماس گرفتند و گفتند همسرت با اتهامات مختلف در زندان به سر می‌بره و ازم خواستند در صورت تمایل پیگیر پرونده اش باشم. شنیدن این خبر با اینکه خبر تلخی بود اما برا منی که دیگه داشتم از ندیدن هدیه کسخل می‌شدم سرشار از شادی بود چرا که فهمیدم عشقم زنده است و باز می‌تونم او را ببینم.
نمی‌دونم چطوری و با چه حالی خودمو تا دفتر شعبه دوم دادگاه انقلاب رساندم و وقتی مطمئن شدم او را زندان کردند به سمت زندان رفتم تا وقت ملاقات بگیرم و هدیه را ببینم اما وقت ملاقات ندادند و گفتند برو با وکیلش بیا.
باز به شهرم برگشتم و مستقیم سراغ وکیل خانوادگی ام رفتم. بعد از مشاوره با او، او گفت پرونده‌های سیاسی در حیطه کاری من نیست و من نمیتونم چندان کاری برات انجام بدم اما بعد از چند تا تماس، خانمی را به من معرفی کرد و گفت از همکارانم در مرکز استان پرس و جو کردم گفتند این وکیل کارش خیلی درسته.
همان روز به دفتر خانم امینی رفتم و با او در مورد مشکل هدیه صحبت کردم و فردای اون روز با هم به دادگاه انقلاب رفتیم و پرونده هدیه را مطالعه کرد و از اونجا بیرون اومدیم.
ابتدا پرسید خانمت فعالیت سیاسی داشته؟
گفتم خانم من تا قبل از اینکه همسر من بشه اینقدر در زندگیش مشکل داشته و سختی کشیده بود که اصلاً نمی‌دونست سیاست چیه! بعد از اون هم تا ۲۸ آبان‌ماه که تو تظاهرات شرکت کنه هیچ فعالیت سیاسی نکرده بود.
گفت مطمئنی؟
گفتم شک ندارم.
گفت اگه چیزی هست به من بگو.
گفتم خیالت راحت هیچی نیست.
گفت از پرونده سنگینی که براش درست کردند حدس میزنم آدم کله شقیه و به سختی زیر بار زور میره وگرنه بخاطر تظاهرات این همه وقت نگهش نمی‌داشتند.
گفتم متاسفانه حدستون درسته!
گفت چرا متاسفانه؟! باید به داشتن چنین شیر زنی افتخار کنی بگو خوشبختانه.
پرسیدم چی تو پروندش نوشته بود؟
گفت دست داشتن با دشمنان خارجی نظام و همکاری و همراهی با اونا برای براندازی حکومت از مهمترین اتهامات او بود.
خنده تلخی کردم و گفتم چه مسخره، اینو رو از کجا شون در اوردند؟
گفت این یه اتهامه، هنوز که چیزی ثابت نشده منم همون اول فهمیدم براش پرونده سازی کردند فقط برای اینکه خیالم راحت باشه ازت پرسیدم قبلاً فعالیت سیاسی داشته یا نه!
گفتم حالا چی میشه؟
گفت متأسفانه اونا اتهاماتی زدند و همسرت به اونا اعتراف کرده و امضا کرده و انگشت زده اما از قطره اشک هایی که روی برگه ها بود مشخص بود که تحت شکنجه اعتراف کرده. اعتراف تحت شکنجه اعتباری نداره اما اینجا دادگاه انقلابه و از هیچ قانون قضایی پیروی نمی کنه بعد از ماشین پیاده شد و گفت من برم تو دادگاه ببینم چی دستگیرم میشه و اولین جلسه دادگاه چطوری گذشته!
وقتی برگشت لبخند زد و گفت خوشم اومد همسرت یه شیر زنه واقعیه. من وکالتش رو قبول می‌کنم و بعد گفت فردا بیا تا با هم به ملاقاتش بریم و از خودش برا وکالت امضا بگیرم.
روز بعد جلوی زندان هرچه التماس کردم منو راه ندادند و گفتند دستوره که قبل از دادگاه فقط یه بار با وکیلش ملاقات کنه.
دوباره تمام امیدهایم برای دیدن عشقم نقش بر آب شد و کاری نتونستم انجام بدم.
خانم وکیل گفت یه چیزی که فقط خودت و خودش میدونی بهم بگو تا من به عنوان نشانی از تو بیان کنم که بهم اعتماد کنه و هر چی لازمه بهم بگه.
منم یکی از خاطراتم رو براش گفتم.
&&& راوی هدیه &&&
مامور در اتاق را برام باز کرد و وارد شدیم. تو اتاق یک میز و دو تا صندلی بود. روی یکی از صندلی ها خانمی ناشناس نشسته بود با دیدن من بلند شد لبخندی زد و به سویم اومد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت امینی هستم. باهاش دست دادم و پرسیدم امینی؟! به جا نمیارم.
گفت من وکیلم، کارم پرونده‌های سیاسیه. از طرف شوهرت آقا سعید انتخاب شدم تا پرونده شما را پیگیری کنم.
گفتم خود سعید کجاست چرا او نیومد
گفت یک ماه، در به در برا پیدا کردن تو شب و روز نداشت تا اینکه چند روز پیش خبر دادند که تو اینجایی الانم جلوی زندان ایستاده، بش اجازه ملاقات ندادند.
تو دلم گفتم بمیرم براش.
نشست و گفت بنشین.
نشستم و گفتم از کجا مطمئن بشم تو از طرف سعید اومدی؟
گفت حق داری اطمینان نکنی چون می‌دونم تو این مدت دروغ زیاد شنیدی اما من دست پر اومدم.
به دستاش که روی میز گذاشته بود نگاه کردم لبخند زد و گفت قبل از اینکه سعید ازت خواستگاری کنه روزی که دوستت مریم برای اولین روز سر کار رفت تو گریه کردی و خوابت برد خواب دیدی که سعید اومد اشکاتو پاک کرد و دستت را گرفت و تو را به درون باغی برد و دست در دست هم دویدید. درسته؟
یاد اون روزها افتادم و اشکام جاری شد و با سر حرفشو تائید کردم.
پرسید تو که این خواب رو برا کسی جز سعید نگفته بودی؟
باز با سر گفتم نه!
گفت این یه نشانه بود تا مطمئن بشی من از طرف سعید اومدم.
با بغض پرسیدم حال نفسم خوبه؟
گفت حال و روزی بهتر از تو نداره. بین زمین و آسمانه و تا تو را نبینه آرام نمی‌گیره. بعد از حال و روزم پرسید.
گفتم حال و روزم گفتن نداره خودت می‌بینی.
گفت من پرونده ات رو خوانده ام و میدونم که اتهاماتی که برات نوشتند همه بی اساسه و با شکنجه دادن ازت اعتراف گرفتند. ما به کمک هم تلاش می‌کنیم که در دادگاه این موضوع رو مطرح کنیم و سفت و سخت روش پافشاری کنیم اما بازم همه چی به رای قاضی بستگی داره و حتماً میدونی که رای قضات دادگاه های انقلاب سفارشیه و این قضات نه چندان اختیاری از خودشان دارند نه چندان سواد قضایی دارند. به هر حال من تلاشم را می‌کنم تو هم باید محکم منکر اون اتهامات بشی و بگی تحت شکنجه ازت اعتراف گرفتند. دلم میخواد همانطور که جلسه اول دادگاه را قوی و طوفانی شروع کرده بودی باز هم قوی باشی؟!
گفتم تو از کجا میدونی؟
گفت بماند.
گفتم نه دیگه نشد قرار شد به هم اعتماد کنیم.
یواش گفت من اینقدر برای پرونده‌های سیاسی به اون دادگاه رفتم که اکثراً منو میشناسند و بعضی از این مامورهای پولکی هرچی اونجا میشنوند به من میگن. بعد برگه وکالت را داد و گفت تا یادم نرفته اینو امضا کن.
امضا کردم و پرسیدم تو میدونی منو قبل دادگاه کجا نگهداری می‌کردند؟
بلافاصله پرسید چرا اینو پرسیدی؟ بهت تجاوز شده؟!
بدون تعلل گفتم نه! (تصمیم داشتم غیر از سعید به احدی در مورد تجاوزی که بهم شده بود چیزی نگم)
گفت به احتمال خیلی زیاد تو بازداشتگاه اطلاعات سپاه بوده ای مگر اینکه اونا بعد از بازداشت، تو را به وزارت اطلاعات تحویل داده باشند. جز این دو جا، جایی نبوده ای. بعد گفت ببین خانم شاهین پور اگه بهت تجاوز شده به من بگو من تو را درک می‌کنم. اگه همچین چیزی که میگم وجود داشته باشه و بتونیم ثابت کنیم خیلی در روال پرونده تاثیر داره و با جنجالی شدن پرونده ممکنه برای جلوگیری از آبروریزی خودشون و زیر سوال نرفتن نظام بلافاصله آزاد بشی.
با اینکه جراحات مقعدم بهترین مدرک برای اثبات بود اما با خود اندیشیدم به چه قیمتی؟ به قیمت از بین رفتن آبروی خودم و همسرم؟ نه؛ نمی‌خواستم.
خانم امینی رشته افکارم‌ رو برید و گفت خانم شاهین پور من که با دادن نشانی ثابت کردم که مورد اعتماد شوهر تونم پس لطفاً به من اعتماد کنید و همه چیز را به من بگید.
نمی‌دونم چی شد که یه دفعه این ضرب المثل به ذهنم اومد و گفتم نه خانم امینی یه شیر تو قفسم که باشه شیره و به شیر کسی نمی‌تونه دست بزنه. اگه دیدی فکری شدم داشتم به شکنجه های روحی فکر میکردم که در این مدت تحمل کردم و هر کدام کمتر از تجاوز نبود.
مدتی با تعجب نگام کرد اما بعد لبخند زد و گفت نگران نباش اونایی که باید ارزش این خود گذشتگی تو را بدونند می‌دونند.
مامور همراهم جلو اومد و گفت وقت تمامه باید بریم.
در حالی که از روی صندلی بلند می‌شدم گفتم خانم وکیل اگه میتونی تلاش کن که آزاد بشم و اگر میدونی نمیشه کاری کن که اعدام بشم من حوصله زندان رو ندارم.

&&& راوی سعید &&&
جلو زندان تو ماشین نشسته بودم که خانم امینی از زندان بیرون اومد.
با خوشحالی به سمتش دویدم و پرسیدم دیدیش؟ حالش چطور بود؟
قبل از اینکه تو ماشین بنشینه حرفی نزد اما وقتی نشست گفت نگران نباش حالش خوب بود بعد گفت همسرت جدای اینکه مغرور و کله شقه یه ویژگی دیگه هم داره که باعث شده این همه وقت تو بازداشت باشه و ازش خبری به بیرون درز نکنه.
گفتم چه ویژگی.
گفت جوان و خوشگله و این برای یه خانم بخصوص اگه اون خانم متهم سیاسی باشه یعنی بدترین شرایط، یعنی فاجعه.
دنیا رو سرم خراب شد و گفتم منظورت اینه بش تجاوز می‌کنند؟
گفت اینجا نه چون تا جایی که من می‌دونم اینجا قانون داره و به هیچ وجه مردی به قسمت زنان رفت و اومد نداره اما خانم شما از اول اینجا نبوده و حتی خودش نمی‌دونست کجا بوده. من حدس میزنم زیر دست اطلاعات سپاه بوده.
پرسیدم خودش گفت بهش تجاوز شده؟
گفت اتفاقاً خودش انکار کرد ولی من تقریبا مطمئنم این اتفاق افتاده.
دنیا دور سرم چرخید و برای لحظه ای از همه چیز و همه کس متنفر شدم. آخه چرا باید اینطوری میشد. داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفتم که خانم امینی گفت امیدوارم من اشتباه کرده باشم اما اگر حدس من درست باشه او بی‌گناهه تو حق نداری او را حتی توی ذهنت ملامت کنی. او بخاطر هدفی والا که بی رودربایستی نه من و نه تو که ادعای مردی داری جرأت شو نداریم مبارزه می‌کنه. او از همه چیز خودش گذشته تا ثابت کنه هدفش براش ارزش داره. پس باید ازش تمجید بشه نه اینکه بهش توهین کنی یا خدای نکرده فراموشش کنی.
تو چهره امینی زل زدم و با عصبانیت گفتم هیچ میفهمی چی داری میگی؟ من دلم شکسته و قلبم به درد اومده که چرا این بلا باید به سر او می اومد وگرنه این خبر ذره‌ای از علاقه ام به او کم نکرد او برای من فرشته پاکی هاست و الان فقط من می‌دونم که او چه حالی داره و از اینکه بش تجاوز شده چه زجری میکشه، بخاطر این ناراحتم.
خانم امینی فقط نگام میکرد گفتم قسم می‌خورم آرام نگیرم تا انتقام این ظلمی که در حقش کردند بگیرم، چون واقعاً این حق او نبود.
گفت این اولین بار نیست که برای زندانیان سیاسی این اتفاق افتاده و آخرین بار هم نخواهد بود. تو از کی می‌خواهی انتقام بگیری؟ کسی یا کسانی که این کار را می‌کنند خوب یاد گرفتند چگونه کارشونو انجام بدن که شناخته نشوند و ردی از خودشون باقی نمونه. باید بسوزی و بسازی و دم نزنی.
گفتم من نا امید نمی‌شم به قول هدیه اگه خدا بخواد هر ناممکنی ممکن میشه، منم دست از تلاش برنمیدارم و خدا هم کمک می کند.
روز بعد همراه وکیل به دفتر شعبه دوم دادگاه انقلاب رفتیم و وکیل درخواست دادگاه برای رسیدگی به پرونده کرد. منشی دادگاه او را پیش قاضی فرستاد و وقتی برگشت گفت قرار شد فردا دادگاه گرفته بشه و چون از نگرانی مامان و پدربزرگ خبر داشت گفت با هزار بدبختی اجازه گرفتم که تو و مامانت و پدربزرگش هم شاهد محاکمه باشید به شرط اینکه سکوت کنید.
روز بعد از اول صبح تو راهروی دادگاه منتظر بودم که او را بیارند. ثانیه ها به سختی می‌رفت و هر ثانیه مثل یه ساعت شده بود بالاخره حدود ساعت نه و نیم در آسانسور باز شد و او را آوردند. آنقدر تغییر کرده بود که به زور تونستم بشناسمش. یه دست لباس زندان به تن داشت و یه جفت دمپایی پلاستیکی به پا کرده بود از اون قد و قامت بلند و زیبا یه اسکلت خمیده مانده بود و چشمای درشت و زیباش گود افتاده بود و غم بزرگی تو چهره اش نشسته بود.

&&& راوی هدیه &&&
دومین جلسه دادگاهم بود. تو دادگاه انقلاب از آسانسور که خارج شدم یه دنیا عشق منتظرم بود. سعید با هیجان غیر قابل وصفی به سویم دوید. خوشحالیم از اینکه او رو می‌دیدم قابل وصف نبود. خواستم او رو را در بغل بگیرم که هر دوی ما رو گرفتند و دو مامور به صورت وحشیانه ای او را عقب کشیدند. ریش بلند، صورت سیاه سوخته، موی سر ژولیده و سر وضع آشفته اش که انگار کوهی از غم بر شانه اش گذاشته بودند نظرمو جلب کرد و آه از نهادم بالا اومد و گفتم بمیرم برات.
کمی آنطرف تر مامان و پدر بزرگ را دیدم اونا هم شکسته شده بودند و چشاشون پر اشک بود جلوی اونا را هم مامورها نگه داشتند که مبادا جلو بیان.
با بغض به هر دوی اونا سلام کردم. هنوز جواب سلامم را نشنیده بودم که دو مأمور خانم که از زندان همراهم اومده بودند دو طرفم رو گرفتند منو به داخل اتاق قاضی کشیدند.
وکیل قبل از من آنجا نشسته بود و یه سری برگه رو زیر و رو می‌کرد.
قاضی اجازه داد سعید ، مامان و پدر بزرگ هم با حفظ سکوت در دادگاه حضور داشته باشند و دو مامور مرد را بالا سرشان علم کرد.
جلسه دادگاه شروع شد و همانطور که وکیلم گفته بود با یه دفاع محکم همه اتهامات را کذب دونست و گفت هیچ دلیل و مدرکی که ثابت کنه موکلم قبل از روز تظاهرات فعالیت سیاسی داشته وجود ندارد.
قاضی ازم خواست دفاع کنم. ایستادم و خیلی قاطعانه اتهامات را تکذیب کردم.
گفت ولی تو خودت قبلاً اعتراف کرده ای.
با صدای رسا جدی و خشن فریاد زدم تو که مردی خودتو نیم ساعت بسپار به من، اگه تو این مدت وادارت نکردم به هر کثافتی که الان تصورش هم نمی‌کنی اعتراف کنی می‌پذیرم که مجرمم و باید مجازات بشم.
از پشت سر صدای کف و خنده شنیدم. برگشتم دیدم سعید و پدربزرگ کف می‌زنند و یکی از مامورها که نتوانسته بود جلوی خنده اش را بگیرد می‌خندید.
قاضی امروز هم رنگش پرید اما خودشو کنترل کرد و زیر چشمی به مأموری که خندیده بود نگاه کرد. یعنی اینکه بعداً به حساب تو هم می‌رسم.
برگشتم و به مامور گفتم انگار نمی‌دونی خنده تو این مملکت جرمه؟! مگه از جونت سیر شدی که می‌خندی؟
قاضی بعد از چند لحظه سکوت تصمیم گیری را به جلسه دیگر موکول کرد و پایان جلسه را اعلام کرد گفتم اجازه بدید چند دقیقه با خانواده ام صحبت کنم که با بی رحمی تمام اجازه نداد و مامورها کشان کشان منو از دادگاه بیرون بردند و دیگه سعید، مامان و پدربزرگ را ندیدم.
روز بعد وکیل باز به دیدنم اومد و بعد از کلی صحبت گفت انگار تو نمیدونی با کیا طرفی؟ با یه مشت آدم عقده ای.
گفتم که چی؟
گفت کاش دیروز آنگونه قاضی را تحقیر نمی‌کردی این باعث میشه قاضی خصومت شخصی پیدا کنه که تاثیر بدی تو پرونده می‌زاره.
گفتم آخه یاد نگرفتم حرف زور بشنوم و چیزی نگم.
گفت تو یا دیوانه ای یا خیلی جیگر داری.
گفتم نه خانم امینی حکایت من ٫٫٫حکایت آب که از سر گذشته٫٫٫
گفت خودتو دست کم نگیر شاید خودت خبر نداری اما بیرون همه جا حرف توی و تو برای جوانان الگوی آزاداندیشی و آزادی خواهی شده ای.
با تعجب گفتم واقعا؟
لبخند زد و گفت واقعا!
این خبر بیش از هرچیزی خوشحالم کرده بود و داشتم ذوق می‌کردم که دوباره مامور جلو اومد و گفت وقت تمامه و دستشو به سمت من آورد.
در حال بلند شدن به وکیل گفتم از طرف من به سعید بگو هیچ وقت دوست نداشتم و دوست ندارم او را تو اون هیبت ببینم بش بگو اگه دادگاه بعدی باز او را ژولیده و پریشان ببینم بش نگاه نمی‌کنم.
دو روز بعد باز دادگاه داشتم وکیل گفته بود احتمالاً این آخرین جلسه دادگاه باشه مثل دفعه قبل همراه دو مامور زن و یه مامور مرد از آسانسور بالا رفتیم و وارد راهروی دادگاه شدیم
سعید مثل همیشه خوش تیپ جلوم ظاهر شد. اینبار از دیدنش حظ کردم و با لبخند بهش سلام کردم.
گفت سلام فرشته من.
با شنیدن کلمه فرشته داغ دلم تازه شد و یاد تجاوزی افتادم که به ناموسش شده بود. غم تمام وجودم را فرا گرفت و سرم را پایین انداختم و تو دلم گفتم بیچاره؛ خبر نداری که چه بر سر ناموست اوردن و چگونه سه تا حیوان پاکی فرشته ات را به تاراج بردند.
اینقدر غم زده شده بودم که یادم رفت به مامان و پدر بزرگ سلام کنم و نفهمیدم کی وارد اتاق قاضی شدم.
جلسه دادگاه مثل دفعه قبل شروع و ابتدا قاضی بعد وکیل و بعد من حرف زدیم.
در نهایت قاضی سرش را توی پرونده فرو برد و بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و حکم را قرائت کرد.
بعد از کلی چرت و پرت عربی و فارسی که اول حکم نوشته بود و خوند در پایان مشخص شد که منو به هشت سال زندان محکوم کرده.
با این حکم باید هشت سال با دردی که در دلم بود می‌ساختم و زندگی می‌کردم؟ آیا توانش رو داشتم ؟ نه؛ گفتم خدایا من نمیتونم تحمل کنم خودت زودتر مرا بکش.
صدای اعتراض وکیل، پدربزرگ، مامان و سعید بلند شد قاضی گفت تا ده روز فرصت اعتراض دارید اگه به رای دادگاه اعتراض دارید برید اعتراض کنید و دستور داد مرا از دادگاه بیرون ببرند.
اینبار سوار آسانسور به یه طبقه زیر پارکینگ رفتیم و مرا داخل اتاقی که بالاش نوشته بود بازداشتگاه موقت فرستادند.
کسی آنجا نبود. حدود نیم ساعت گذشت تا اینکه وکیلم به دیدنم اومد. با پرخاشگری بش گفتم قرار بود اگر نمی‌تونی آزادم کنی کاری کنی که اعدام بشم چرا این کارو نکردی؟
گفت میشه اینقدر از مردن حرف نزنی؟
گفتم آدم وقتی از این دنیا و مردمانش به تنگ اومده باشه دیگه بمونه که چی بشه؟ باید جمع کنه و بره.
با تعجب نگام کرد. احساس کردم می‌خواد چیزی بگه اما نگفت. کمی بعد گفت نا امید نباش ما همچنان برای آزادی تو تلاش می‌کنیم اینو بهت قول میدم.
مامور اومد داخل بازداشتگاه و گفت خانم امینی تمامش کنید اومدن ببرنش.
همراه وکیل و مأمور ها به طبقه بالا که پارکینگ بود رفتیم این بار یه مأمور خانم و دو مامور آقا که یکی راننده بود منو تحویل گرفتن و سوار یه ماشین سواری به رنگ مشکی شدیم. خانم امینی اومد جلو و گفت زندان زنان استان، بند سیاسی نداره برا همین حکم خورده که بری زندان اصفهان.
گفتم وقتی قراره تو زندان باشم دیگه چه فرق می‌کنه که زندانم کجا باشه و ازش بخاطر اینکه سرش پرخاشگری کردم حلالیت گرفتم و بعد از خداحافظی ما، ماشین راه افتاد.
بعد از ظهر به زندان اصفهان رسیدیم اونجا دیگه از سلول انفرادی خبری نبود و مرا به بند سیاسی بردند که چند تا خانم محترم احتمالا با جرم‌های مختلف سیاسی زندانی بودند. با یه سلام علیک مختصر با هم بندی هام، روی طبقه بالای تختی که زندانبان برام مشخص کرده بود رفتم و دراز کشیدم و اینقدر به تنهایی عادت کرده بودم که حوصله هیچ کس رو نداشتم. البته کسی هم با من کاری نداشت و مرا به حال خود گذاشته بودند. بی شک آنها خود این روزها را پشت سر گذاشته بودند و می دونستند که تو چه شرایطی قرار دارم.
دراز کشیده بودم اما آرامش نداشتم و از این پهلو به اون پهلو می‌شدم و به آینده مایوس کننده ای که سرنوشت جلوم قرار داده بود فکر می‌کردم
چهار روز از حضورم در اون زندان می‌گذشت از لحاظ جسمی در وضعیت بدی نبودم ولی از لحاظ روحی داغون بودم و افسردگی و نا امیدی غذای روحم شده بود و همچنان در انزوا بودم و فقط با خدا حرف می‌زدم و همه حرفم با خدا این بود که؛ چرا مرا نمی‌کشد؟
صبح روز پنجم زندان بان جلوی بند داد زد «هدیه شاهین پور؛ بیا ملاقاتی داری»
بلند شدم و راه افتادم به قسمتی رفتم که باید با گوشی تلفن از پشت شیشه ای ضخیم با ملاقاتی حرف می‌زدم دنبال وکیلم خانم امینی می‌گشتم که ناگهان با چهره عشقم؛ سعید که لبخند روی لب داشت و تو یکی از باجه ها منتظر من نشسته بود روبرو شدم. برای لحظه ای تمام درد و غصه هام را فراموش کردم و براش لبخند زدم. روبروش نشستم و گوشی را برداشتم.
سلام کرد و قربون صدقم رفت و بعد از کلی قربون صدقه رفتن گفت خیلی بی معرفتی که تنهام گذاشتی.
دوباره دردهام یادم اومد و اشک توی چشام حلقه زد. سعید گفت غصه نخور، رو رای دادگاه اعتراض گذاشتیم و داریم همه تلاشمان رو می‌کنیم که رای دادگاه را بشکنیم و آزادت کنیم یا حداقل اونا کم کنیم وقتی اینو می‌گفت هیجان و شادی در گفتار و چهره اش موج می‌زد. چقدر برایم سخت بود که بخوام با گفتن دردی که در دلم بود حال خوش او را خراب کنم اما با خودم عهد کرده بودم در اولین فرصت از بلایی که به سرم اومده بود براش بگم.
گفتم سعید جان تلاش بیهوده می‌کنی فایده نداره اینا کثیف تر از اونی اند که تو فکرشو می‌کنی بشون التماس نکن.
گفت هر کاری لازم باشه من برای آزادی تو می‌کنم حتی شده التماس.
گفتم خواهش میکنم زحمت های مرا بی ارزش نکن بگذار روزی که مردم خیالم راحت باشه که در راه هدفی مقدس مردم و به این زالو صفتان التماس نکردم.
گفت حرف از مردن نزن که خوشم نمیاد.
گفتم سعید من دیگه به درد تو نمی‌خورم مرا فراموش کن و برو دنبال زندگیت.
گفت چی داری میگی دیوانه شدی حتی اگه نتونم از مجازاتت کم کنم و قرار باشه ۸ سال منتظر بمونم باز هم به پات می‌نشینم و صبر می‌کنم تا بیایی بیرون.
اشکام جاری شد و سرمو پایین انداختم و گفتم دارم می‌گم برو دنبال زندگیت برو زن بگیر و بچه دار شو و مرا فراموش کن، زنده من از این جا بیرون نمیاد.
گفت این چرت و پرت ها چیه میگی؟
همچنان سرم پایین بود گفتم سعید جان می‌خوام یه چی بهت بگم که شنیدنش کمرت را می‌شکنه اما خواهش می‌کنم قوی باش و گوش بده بعد ادامه دادم اون روزایی که ازم بی خبر بودی و منم نمی‌دونم کجا بازداشت بودم یادت هست؟اون روزا اتفاق بدی برام افتاد. بدون اینکه سرمو بلند کنم لحظه ای سکوت کردم سعید چیزی نمی‌گفت ادامه دادم یه بار سه تا حیوون، سه تا حرامزاده همزمان و با وحشی گری به من تجاوز کردند و لکه ننگی بر دامانم گذاشتند. من دیگه اون فرشته پاک نیستم من دیگه دست خورده شدم و به درد تو نمی‌خورم لطفاً مرا فراموش کن و به فکر آینده خودت باش من هم یه آرزو بیشتر ندارم و اونم اینه که زودتر بمیرم و این درد را با خودم به گور ببرم.
وقتی حرفام تمام شد سر بلند کردم و سعیدم را دیدم که چون شمعی می‌گریست و آب میشد و لحظه به لحظه در خود فرو می‌رفت.
سیلی از اشک تمام صورتم را فرا گرفته بود. باز گفتم دیگه این زندگی برام ارزشی نداره و هر فرصتی که به دستم بیاد خودمو از قید این زندگی رها می‌کنم پس منو ببخش که بی پرده این موضوع را بهت گفتم و حالتو خراب کردم چون نمی‌خواستم موقع مردن عذاب وجدان داشته باشم که چرا این موضوع رو ازت پنهان کردم. اینو گفتم و دیگه نتونستم بیشتر از این شکسته شدن غرور و عزت سعید را ببینم و گوشی رو سر جاش گذاشتم و بلند شدم تا که برم. برای آخرین بار به سعید نگاه کردم. سر بالا اورد و تو چشام خیره شد. کمی بعد چیزی گفت که من نشنیدم. با دست اشاره کرد که بنشین و گوشی رو بردار. وقتی باز گوشی رو برداشتم با گریه گفت تو که خودخواه نبودی از کی اینقدر خودخواه شدی؟
گفتم من و خودخواهی؟ این چه خود خواهیه که من جز مرگ چیزی برای خودم نمی‌خوام؟!
گفت اگه خودخواه نیستی چرا می‌خواهی خودتو از ما بگیری؟ تو هیچ میدونی تو این مدت که از تو خبر نداشتیم بر من و دیگران چه گذشت؟ تو هیچ میدونی هم کلاسی ها و هم دانشگاهی های تو با چه افتخاری از تو یاد می‌کنند؟ هیچ خبر داری که اسم تو نه تنها در شهر بلکه در استان و کشور سر زبانها افتاده و در بین آزاد اندیشان چه جایگاهی داری؟ بعد مفت مفت میخوای خودتو بکشی و همه را از خودت نا امید کنی؟ اگر دیگه به فکر من، پدربزرگ، مامان و دوستات نیستی خواهش می‌کنم اینقدر خودخواه نباش و حداقل کمی به فکر کسانی باش که تو را سنبل غیرت ، عزت و سرافرازی می‌دانند و برای آزادی به امثال تو دل بستند.
گفتم ولی سعید، پس من چی، پس عزت و آبروی تو چی؟ آیا دیگه میشه با این دل شکسته زندگی کرد؟ در حالی که زار زار گریه می‌کردم گفتم اصلا دیگه این زندگی چه ارزشی داره که بمونم و زندگی کنم؟
گفت فدای اون اشکات بشم تو رو خدا گریه نکن می‌دونم، می‌دونم خیلی سخته؛ شنیدنش برا منم سخت بود. آنقدر که وقتی شنیدم نزدیک بود سکته کنم اما قسم خوردم از پای ننشینم تا روزی که یکی یکی اونایی که بهت تجاوز کردنو پیدا کنم و به سزای عملشون برسونم. ولی تو هم فراموش نکن زندگی بالا و پایین داره و نباید اینقدر زود تسلیم شد و دیگه فکرشو نکن. یادت نره تو همچنان برا من همان فرشته پاکی هستی که بودی.
کمی آرام شدم که باز گفت وکیلت قبلاً به من گفته بود که خیلی کم پیش میاد زنی زیبا پاش به اینجور جاها باز بشه و بهش تجاوز نشه، گویا او موضوع تجاوز به تو رو هم حدس زده بود چون به من گفت متاسفانه به همسر تو هم تجاوز شده و من همان روز که اینو شنیدم شکستم و خرد شدم و تا مرز جنون رفتم اما قسم به عشق پاکمون ذره‌ای در پاکدامنی تو شک نکردم و از اونجایی که تو را می‌شناختم فهمیدم که چه زجری می کشی!
گفتم فدای قلب پاکت بشم که باعث شدم بشکنه.
لبخند زد و گفت فدای سرت فقط قول بده دیگه غصه هیچی رو نخوری.
گفتم سعید من دوست ندارم کسی جز تو این موضوع رو بدونه پس قول بده اونا در سینه ات دفن کنی.
گریه اش بند اومد و گفت خوب شد گفتی؛ چرا خودت واقعیت را به وکیلت نگفتی تا از اون در دادگاه بر علیه خودشان استفاده کنه؟
گفتم نه سعید، تو را خدا نه؛ این موضوع نباید جایی فاش بشه. من حاضرم سالها زندان را به جون بخرم ولی کسی ندونه که ناموس تو دست خورده شده پس قول بده جایی حرفی نزنی و حتی اگه تونستی یه جوری این موضوع را از ذهن وکیل هم پاک کن.
گفت تلاشم را می‌کنم به شرط اینکه تو هم قول بدی کار احمقانه ای نکنی.
نمی‌دونستم چی بگم که گفت نکنه یه وقت رفیق نیمه راه بشی و تنهام بزاری. بعد قاطعانه گفت اما اگه تو بخواهی رفیق نیمه راه بشی، من رفیق نیمه راه نیستم. من تو را تنها نمیزارم خودمو میکشم تا بازم بیام پیش تو. به عشقمون قسم اینکارو می‌کنم زندگی بی تو برا من لحظه ای ارزش نداره. حالا دیگه خود دانی اگر میخوای منم بمیرم خودتو بکش.
او را خوب می شناختم باز هم در کلامش صلابت توأم با عشق موج می‌زد و مطمئن بودم که دروغ نمیگه گفتم اگر قرار شد ۸ سال اینجا بمونم منتظرم میمونی؟
گفت تو بگو ۸۰ سال بازم منتظرت میمونم.
گفتم از دوستام حرف زدی، حالشون چطوره؟
گفت تا از تو خبری نبود هیچکس حال خوبی نداشت اما وقتی فهمیدند که زنده ای و الان که می‌دونند اینجایی همه خوشحالند و امیدوار که زودتر آزاد بشی.
گفتم سلام مرا به همشون برسون و هر موقع که اجازه دادند به ملاقاتم بیا.
همان شب خواب دیدم تنها در جنگلی راه را گم کرده‌ام و سر گردان به این سو و آن سو می‌دوم. ناگهان سر و کله عقابی پیدا شد که بالای سرم چرخی زد و به سمت قله کوهی که در کنارم قرار داشت اوج گرفت. ندایی از درونم گفت که برای پیدا کردن راه، مسیر عقاب را دنبال کنم. از کوه بالا رفتم تا اینکه به قله رسیدم در آنجا قفسی بود. در قفس جسمم را دیدم که درون قفس افتاده بود. قفس را شکستم و جسمم را بیرون آوردم. بعد با اشتیاق او را در آغوش گرفتم. ناگهان در یکدیگر حل شدیم و یکی شدیم و جالب تر اینکه دو بال روی شونه هام رشد کرد سپس سبکبال به سوی آسمان به سوی آزادی پر گشودیم.
صبح وقتی به حرف های روز قبل سعید و خوابی که شب قبل دیده بودم فکر کردم بیشتر از یه راه پیش روی خودم ندیدم و آن راه این بود که برخیزم و حصار درونم را بشکنم و به آینده امیدوار باشم و زندگی را از نو بسازم تا روزی که آزادی از راه برسد. اولین کاری که کردم به جمع هم بندی هام پیوستم و با آنها دوست شدم و در بحث هایشان شرکت کردم و آرام آرام عضوی از آنان شدم.
اما زندگی در زندان پر از عذاب و سختی های طاقت فرسا بود. بخصوص برای بند سیاسی هر روز یه مصیبت و گرفتاری درست می‌کردند تا نگذارند آب خوش از گلوی کسی پایین بره ولی یکدلی اعضای بند باعث شده بود تحمل اون هم شکنجه و عذاب جسمی و روحی کمی کاهش یابد.
۳۵ روز بعد از دادگاهی که برام حکم صادر کرده بود، باز مرا می‌بردند تا دادگاه تجدید نظر برگزار بشه و رای نهایی صادر بشه. دو روز قبل وکیل به ملاقاتم اومده بود و بهم گفته بود که به کمک مامان، و از طریق بنیاد شهید بشدت داریم تلاش می‌کنیم که رای دادگاه رو بشکنیم یا به حداقل برسونیم.
بعد از چند ساعت که تو راه بودم به نزدیک دادگاه رسیدیم ازدحام مردم مقابل ساختمان دادگاه نظرم رو جلب کرد تعدادی از اونا رو شناختم. همه دوستام و خیلی از بستگان سعید و بستگان خودم که از چهارمحال اومده بودند همچنین تعدادی همکلاسی و هم دانشگاهی هم بین جمعیت بودند از دیدن اون همه آدم که بخاطر من اومده بودند هیجان زده شدم و به وجد اومدم. ماشین حامل من از راه فرعی وارد پارکینگ ساختمان شد و اونا منو ندیدند.
وارد راهروی دادگاه شدم شعبه دیگری مسئول رسیدگی به پرونده شده بود. دادگاه با حضور من، وکیلم، پدر بزرگ مامان و سعید در حال برگزاری بود و همزمان از بیرون صدای شعار می اومد «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»
بالاخره نتیجه تلاش های بی وقفه دیگران بخصوص این در و اون در زدن مامان در بنیاد شهید و مهمتر از اون تجمع دوستان و آشنایان و مردم در روز دادگاه در نهایت این شد که رای دادگاه از ۸ سال به ۳ سال حبس تغییر یافت. بعد دادگاه اجازه دادند مدت ۲۰ دقیقه در کنار خانواده ام باشم و دوباره به زندان اصفهان برگردانده شدم.
از همان روز برای اوقات فراغتم برنامه ریزی کردم و سعی کردم به نحو احسن ازش استفاده کنم. اولویت اولم مطالعه بود از سعید خواسته بودم هر موقع به ملاقاتم میاد برام کتاب بیاره همچنین هر کتابی که کتابخانه زندان در اختیارم می‌گذاشت می‌گرفتم و می‌خوندم. اولویت دومم ورزش بود می‌دونستم در اون شرایط ورزش تنها چیزیه که جسم و روحم را صیقل میده و مرا برای هدف و برنامه هایی که برای آینده خود ترسیم کرده بودم آماده نگه می داره. برا همین روزهای اول را با ورزش نرم شروع کردم و بعد یه مدت وقتی دیدم آمادگی جسمانی ام برگشته، تمرینات سخت موی تای را شروع کردم.
هر بار سعید به ملاقاتم می اومد چند کتاب و کلی آذوقه می آورد و مقدار زیادی پول بهم میداد که هر چه نیاز دارم از بوفه زندان بخرم و همین باعث شده بود کمبودی نداشته باشم و از لحاظ قوای جسمی پر انرژی و رو فرم باشم و حتّی به دوستای هم بندم هم برسم. البته شکنجه گران بی رحم تا جایی که می‌تونستد از شکنجه جسم و روحم دریغ نمی کردند و خیلی مواقع بخصوص ماه‌های اول حبسم جلوی تمریناتم رو می‌گرفتند یا از رساندن آذوقه ای که سعید برام می‌فرستاد خودداری می‌کردند اما هم سعید به مرور راهشو یاد گرفت که با دادن رشوه؛ آذوقه و کتاب ها رو به من برسونه هم من سگ جون تر شدم و در مقابل شکنجه های اونا کم نیاوردم و دست از تمرین بر نداشتم و و بالاخره با قلدری تونستم چند ماه برنامه خودمو پیش ببرم
به مرور با چرب زبونی و خوش اخلاقی که به قول همبندی هام می‌تونه مار رو از لونه بیرون بکشه تونستم کمی رو شکنجه گران تأثیر بزارم و اونا رو مقداری رام کنم و از خودمون دور نگه دارم تا جایی که خانم های جوان هم بندم رو مشتاق ورزش کردم و گروهی تمرین می‌کردیم. اما با تمام اینها گاهی اوقات دستور از بالا بود یا فاز وحشی گری می گرفتند، نمیدانم؟ اما هر چه بود شکنجه گران عقده ای به جونمون می افتادند یه دل سیر ما رو شکنجه می‌کردند.
روزها و هفته ها و ماه ها سپری میشد و سعید هر ۱۵ روز یه بار به ملاقاتم می اومد و از پشت شیشه‌ای ضخیم ۲۰ دقیقه با گوشی صحبت می‌کردیم و هر اتفاقی که بیرون افتاده بود بهم می‌گفت و مرا یا گفتن خبرهاش کلی خوشحال می‌کرد او هر بار در مورد مامان، پدربزرگ، بستگان، دوستان و آشنایان حرف می‌زد و از پیام هایی که از صمیم قلب برام فرستاده بودند می‌گفت و من هم هر بار از تحولی که در بند سیاسی زندان ایجاد کرده بودم و اکثر دوستام رو ورزشکار کرده بودم براش می گفتم.
از جمله اتفاقاتی که در اون سالها افتاد و سعید خبرشو بهم داد ازدواج سوسن، نیلوفر، معصومه و بچه دار شدن مهشید و مهسا همچنین دوقلو زاییدن زینب بود.
در طی اون سالها چند بار خانم امینی و سعید تلاش کردند برام مرخصی بگیرند تا منم در جشن عروسی اونا شرکت کنم اما بخاطر اینکه جرم من سیاسی بود موفق نشدند برام مرخصی بگیرند همچنین هر چه تلاش کردند تعداد ملاقات ها رو در ماه از دو بار بیشتر کنند تا دیگران هم بتونند به ملاقاتم بیان موفق نشدند، سعید هم حاضر نبود فرصت دو بار ملاقات در ماه رو با کسی شریک بشه و در طی اون سه سال من جز سعید کس دیگری رو ندیدم.
خلاصه اینکه به سختی گذشت اما هر چه بود بالاخره دوران حبسم تمام شد و روز آزادی فرا رسید.
زمان خداحافظی غم بزرگی بیش از هر چیز رو دلم سنگینی می‌کرد و اون جدایی از دوستان باصفایی بود که دلشان دریای معرفت بود و عشقشان آزادی و سربلندی وطن.
سه سال پیش بدون اینکه من انتخاب کنم سرنوشت ما رو همدم هم کرد و باز امروز به جبر همین سرنوشت لعنتی باید از هم جدا می‌شدیم. اشک در چشمان همه جمع شده بود. شب قبل همه حرفامونو زده بودیم و به شاگردام توصیه کرده بودم ورزش رو رها نکنند. با همه قرار گذاشته بودیم بعد اینکه اونا هم آزاد شدند باز همدیگر را پیدا کنیم. تعداد زیادی کتاب و مقداری پول داشتم که بین همه تقسیم کرده بودم و حالا فقط مونده بود که آن‌ها رو در آغوش بگیرم و وداع کنم.
چند دقیقه بعد وقتی از آغوش آخرین همبندی ام بیرون اومدم نگهبان زندان بلند گفت دیگه راه بیفت.
دفترچه خاطراتم رو که پر بود از خاطرات تلخ و شیرین زندان و نوشته‌ها و امضا های دوستام برداشتم و برای آخرین بار با چشمان اشک آلود به چهره دوستام که همزمان با خوشحالی اشک می‌ریختند نگاه کردم و تمام تلاشمو کردم که آخرین لحظه لبخند بزنم و بعد اونجا رو ترک کردم.
بعد از انجام کارهای مربوط به آزادی یه دست لباس که مشخص بود تازه است و سعید برام به داخل فرستاده دادند پوشیدم و گفتند مرخصی.
پا که از زندان بیرون گذاشتم با تمام وجود آزادی رو نفس کشیدم و خدا رو شکر کردم.
چند متر آنطرف تر،خدای من؛ چی می‌دیدم. تجمع دوستان و آشنایان و بستگان که به استقبالم اومده و منتظر من بودند.
آغوش مامان رو به عنوان اولین نفر هدف گرفتم و خودمو تو آغوشش جا دادم و صدای گریه هامون بلند شد و او مثل گذشته دست‌های پر مهرش رو بر سرم کشید و دلداری ام داد بعد به آغوش سعید رفتم. چقدر دلم برای سینه مردانه اش تنگ شده بود. سرم را رو سینش گذاشتم و چندتا نفس عمیق کشیدم. محکم مرا به خود فشار داده بود و بدون هیچ کلامی فقط اشک می‌ریخت. از آغوش سعید که بیرون اومدم دیگه محرم و نامحرم نکردم و همه کسانی که به استقبالم اومده بودنو به چشم خواهر، برادر بغل کردم و از دیدنشون ابراز خوشحالی کردم.
موقع حرکت به سمت شهرمان طرف یه سواری بی ام و صفر رفتیم سعید با خوشحالی گفت این کادوی آزادی توی. همین دیشب از نمایشگاه اصفهان خریدم. آخرین مدل سواری بی او و که به بازار ایران اومده و خیلی ام طرفدار داره.
ازش تشکر کردم و گفتم فعلا خودت بشین تا بریم. سعید نشست و من کنار دستش نشستم. مامان هم ردیف عقب نشست و در حالیکه مرتب قربون صدقم می‌رفت حرکت کردیم. بقیه هم با ماشینهای خود مثل کاروان عروس ما رو همراهی می‌کردند.
چند ساعت بعد وقتی به شهر خودمان نزدیک شدیم کاروان هر لحظه بزرگ و بزرگتر شد و قطاری از ماشین ها پشت سرمان در حرکت بود در ابتدای شهر جمعیتی از جوانان بخصوص دانشجویان و هم کلاسی ها و هم دانشگاهی های سابقم ایستاده بودند و با دیدن من شعار می‌دادند مبارز آزاده، آزادیت مبارک.
این حرکت اونا خستگی این سه سال رو به یکباره از تنم شست و بیرون کرد. از ماشین پیاده شدم و با چند جمله ابراز احساسات اونا رو پاسخ دادم و صمیمانه ازشون تشکر کردم و قبل از اینکه پلیس بخواد بر علیه شون حرکتی کنه ازشون خواستم پراکنده شوند. از اونجا به اتفاق دوستان و آشنایان به تالار رفتیم.
طولی نکشید که دوباره جلوی تالار پر از جمعیت شد سعید از قبل تدارک جشن بزرگی دیده بود. جمعیت رو به داخل دعوت کرد. خدمه تالار با احترام تمام با شربت و شیرینی و میوه از اونا پذیرایی می کرد.
تو محوطه تالار بودم که یه دفعه دو ماشین نظامی ایستادند و چند مامور پیاده شدند خودمو آماده کرده بودم سفت جلوشون بایستم که سعید گفت تو دخالت نکن خودم ردشون می‌کنم.
گفتم سعید اینجا نه کسی شعاری داده و نه حرکت سیاسی انجام داده پس از هیچی نترس و سفت جلوشون بایست.
سعید رفت و چند دقیقه بعد بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته اونا رفتند.
وقتی سعید برگشت پرسیدم چی می‌گفتند.
گفت مهم نیست نگران نباش.
گفتم نمی‌تونم نگران نباشم، چی می‌گفتند؟
گفت اومده بودند که به زور مردم را پراکنده کنند.
پرسیدم تو چی گفتی که رفتند؟
سعید گفت بشون گفتم الکی شلوغش نکنید همسرم زندان بوده و تازه آزاد شده دوستان و آشنایان شنیدن اومدن تبریک بگن و برن. اونا گفتند شما با همه مردم دوست و آشنا هستید که اونا رو اینجا جمع کردید منم جواب دادم من برای کسی دعوتنامه ندادم همه این جمعیت به صورت خودجوش به اینجا اومدن و منم وظیفه خودم می‌دونم از اونا پذیرایی کنم. اما نه کار اشتباهی از مردم سر زده و نه من کار اشتباهی کردم که پذیرایی کردم. پس لطفاً حرمت محل کسب ما رو نگه دارید و حوصله کنید تا چند ساعت دیگه احساسات مردم فرو کش کنه و هر کس بره دنبال زندگی خودش. مطمئن باشید اگه شما دخالت نکنید هیچ اتفاق سیاسی و نگران کننده‌ای اینجا نمی افته اما اگه سر به سرشون بزارید ممکنه اتفاقاتی بیفته که به نفع هیچکس نباشه. رییس اونا که آدم عاقلی بود تلفنی با مافوق خودش صحبت کرد و از من خواست اجازه ندم حرکتی صورت بگیره یا شعاری داده بشه و رفتند.
براش دست زدم و گفتم آفرین؛ خوشم اومد خوب یاد گرفتی با چه زبونی با اینا حرف بزنی.
لبخند زد و گفت چه کنیم شوهر یه زن سیاسی بودن آدمو زبر و زرنگ می‌کنه.
با هم کلاسی های سابقم مشغول خوش و بش بودم که باز چند تا ماشین رسیدند و جلوی تالار ایستادند و عده‌ای پیاده شدند. خوب که دقت کردم گروهی از مردم غیور بختیاری بودند که در بین اونا عمو ها و دایی هام سالاری می‌کردند. همزمان صدای موسیقی از دل گروه شون بلند شد و با ساز و کرنای محلی به سمت من اومدند. بلند شدم و به احترام چند قدم جلو رفتم و بعد به تک تک اونا خوش آمد گفتم.
پدربزرگ و مادربزرگ در بین اونا نبودند سراغ اونا رو گرفتم عمو خیبر گفت پدر بزرگ کسالت داره و مامان بزرگ مونده تا از او پرستاری کنه.
گفتم چقدر حیف شد که الان اونا اینجا نیستند اما قول میدم در اولین فرصت خودم به دیدنشون بیام.
جشن هم‌چنان ادامه داشت که آرام آرام جای خالی یه نفر دیگه رو احساس کردم و یه دفعه متوجه شدم فرانک نیست. وقتی سراغ او رو از مریم گرفتم گفت من ازش بی خبرم و سریع ازم دور شد چند لحظه بعد صابر رو دیدم و ازش سراغ فرانک رو گرفتم.
گفت حالش خوب نیست و خونه در حال استراحته.
پرسیدم چشه؟
آرام در گوشم گفت حامله ست و مرتب حالت تهوع داره.
گفتم مبارک باشه.
لبخند زد و رفت.
جشن ساعت ها ادامه داشت و مرتب عده ای به دیدنم می اومدند و عده ای می‌رفتند نود درصد افرادی که می اومدن و می رفتند کسانی بودند که اولین بار اونا رو می‌دیدم و صرفاً بخاطر اینکه من یه حبس کشیده سیاسی بودم به دیدنم اومده بودند.
غروب که شد به جز دوستام همه رفتند اونا هم از فرصت استفاده کردند و دورم حلقه زدند و به یاد روزهای گذشته کلی سر به سرم گذاشتند و بگو بخند کردند تا اینکه مهسا گفت حرف برا گفتن زیاد داریم اما فعلاً تو تازه آزاد شدی و خسته ای ما فعلا می‌ریم که مزاحمت نباشیم اما حالا که آزاد شدی بزودی دوباره برنامه دور هم نشینی رو از سر می‌گیریم. (قبلاً سعید بهم گفته بود من که نیستم هیچکس مثل سابق دل و دماغ شب نشینی و گشت و گذار رو نداره)
لبخند زدم و چیزی نگفتم
دوستام که رفتند از پرسنل تالار که از صبح بی وقفه تمام تلاششون رو کرده بودند تا از مهمانان به خوبی پذیرایی کنند تشکر کردم و همراه سعید و مامان اونجا رو ترک کردیم.
تو راه خونه به سعید گفتم دلم برا فرانک تنگ شده کاش می‌رفتی خونه صابر تا فرانک رو ببینم.
مامان گفت برا امروز دیگه کافیه، تو تازه از راه رسیدی و خسته ای! بهتره بریم خونه استراحت کنی.
&&& راوی سعید &&&
هنوز سر شب بود که به خونه رفتیم. هدیه پاشو که تو خونه گذاشت نفس عمیقی کشید و گفت آخ که چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود و با اشتیاق به همه جا سرک کشید و در آخر خودشو رو تخت اتاق خواب رها کرد و گفت چقدر خسته ام.
کنارش دراز کشیدم و گفتم بالاخره تنها شدیم و محکم بغلش کردم اما هیچ واکنشی ازش ندیدم. چند دقیقه بعد دیدم هیچ حرکتی نمی‌کنه نگاش کردم دیدم خوابیده. منم از صبح خسته و کوفته شده بودم با همون لباس که تنم بود کنارش خوابم برد.
یه ساعت بعد بیدار شدم هدیه دوش گرفته بود و با تاپ و شلوار تو هال رو مبل نشسته بود و از تلویزیون اخبار ماهواره را گوش می‌داد. رفتم کنارش نشستم و بش زل زدم دلم میخواست سیر نگاش کنم تا عقده سالها دوری رو با نگاهم خالی کنم. هر چند وقت یه بار بر می‌گشت نگام میکرد و برام لبخند میزد و باز به به تلویزیون خیره میشد و فقط رو شبکه‌های سیاسی بالا پایین می‌کرد.
مامان زنگ زد و گفت شام آماده کردم بیایید این طرف شام بخوریم. (در طی این سه سال همش مامان برام شام و ناهار درست کرده بود و مثل زمان مجردی آب و دونم کرده بود)
بعد شام مامان خسته بود و چشماش پر خواب. هدیه گفت بهتره بیشتر مزاحم مامان نشیم و بعد از تشکر از مامان به خونه خودمون برگشتیم.
گفتم تا تو آماده بشی من یه دوش می‌گیرم و زود میام.
انتظار داشتم وقتی برگشتم مثل قبلنا خودشو خوشگل و آماده سکس کرده باشه اما متاسفانه اینطوری نبود و باز جلو تلویزیون نشسته بود.
وقتی خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم گفتم عزیزم بریم بخوابیم؟
تلویزیون رو خاموش کرد و خیلی عادی و بدون هیچ آرایش و شیطنتی رفت روی تخت دراز کشید.
چراغای خونه رو خاموش کردم و به اتاق رفتم. بدون اینکه چراغ های اتاق رو خاموش کنم کنارش دراز کشیدم مدت سه سال شهوتم رو به عشق او کنترل کرده بودم و حتی لحظه ای به سکس با دیگران و خیانت به او فکر نکرده بودم و امشب می‌خواستم بار دیگر مثل قبلنا ازش کام بگیرم.
مشغول لخت کردنش شدم. فرم بدنش در این سه سال حفظ شده بود و ممه های درشت و سر بالاش همچنان سر بالا بود اما انگار کمی کوچکتر به نظر می اومد یا شاید من اینطور تصور می‌کردم هر چه که بود همچنان زیباترین و خوردنی ترین بودند مشغول خوردن ممه هاش شدم و آرام آرام پایین رفتم. کمرش باریک تر از قبل شده بود و ذره‌ای چربی دور شکم نداشت پوست سفید بدنش زیر نور لامپ می‌درخشید اما جای زخم هایی روی شکم و پهلو هاش یادگاری مانده بود. وقتی شلوار و شورتشو کندم شیو کرده و برق انداخته بود. مشخص بود همین یه ساعت پیش اینکارو کرده. دست به پاهاش کشیدم. رون پاهاش به نرمی و تپلی سابق نبود و کمی عضلانی شده بود اما از زیبایی اش نه تنها کم نشده بود بلکه زیباتر شده بود. اما خودش مثل جنازه افتاده بود و هیچ تحرکی نداشت. وقتی به صورتش نگاه کردم اصلاً انگار پیش من نبود. خودم او را چرخاندم و دمر کردم پشتش رو که دیدم وحشت کردم. سرتاسر پشتش از گردن تا بالای زانو جای زخم بود و رد شلاق هایی که خورده بود. آه از نهادم بالا اومد، دلم براش کباب شد و اشکم در اومد.
شهوتم سرکوب شده بود و دیگه تمایلی به ادامه نداشتم خم شدم و چند جای شلاق رو بوسیدم بعد بلند شدم چراغ ها رو خاموش کردم و زیر نور شب خواب با یه شلوارک کنارش دراز کشیدم و محکم بغلش کردم.
نگاه به صورتش که کردم چشماش خیس بود. لبخند مصنوعی براش زدم و گونه هاشو بوسیدم. بلند شد کنارم نشست و گفت چی شد؟ چرا حالت گرفته شد؟
چیزی نگفتم.
گفت خودم می‌دونم دیگه اون زیبایی و طراوت گذشته رو ندارم.
گفتم اصلأ هم اینطور نیست پشتت رو که دیدم حالم گرفت بشکنه دستی که این بلا رو سرت آورده. اما تو رو می‌ستایم چون قابل ستایشی. من به داشتن همسری چون تو افتخار می‌کنم.
با دل شکسته گفت همه اینها یادگاری اون روزایی بود که ازم خبر نداشتی و خودمم هیچوقت نفهمیدم کجا بازداشت بودم بعد شروع کرد به گفتن خاطرات تلخ اون روزها تا اینکه رسید به تلخ ترین خاطره کل زندگی اش و وقتی خاطره تلخ تجاوزی رو که بش شده بود تعریف کرد آهی کشید و گفت خدا لعنتشون کنه که عشق و احساس رو در درونم کشتند.
گفتم شرمنده؛ بهت قول داده بودم اونا رو پیدا کنم و انتقامت رو بگیرم اما پیداشون نکردم
گفت خودتو اذیت نکن فایده نداره بعد رو تخت دراز کشید. قطره اشکی از چشاش بیرون غلطید و آرام چشاشو بست.
صبح که بیدار شدم کنارم نبود او را تو اتاق ورزش پیدا کردم همان جایی که قبلاً توش همراه موسیقی نرمش و تمرین رقص می کرد اما اینبار لباس کیک بوکسینگ به تن کرده بود و زمانی که من رسیدم داشت ضربه‌هایی به کیسه بوکس میزد که اگر یکی از اونا رو به کسی میزد طرف اگه نمیمرد یه جاش می‌شکست و کارش به بیمارستان می‌کشید. مدتی بعد کیسه بوکس رو رها کرد. هنوز متوجه حضور من تو چارچوب در نشده بود. شروع کرد به انجام حرکات نمایشی. برق آسا به هوا می‌پرید و با اجرای فن به زمین می اومد.
براش کف زدم و جلو رفتم. تمرین رو رها کرد و به سمتم برگشت و درحالیکه از سر و صورتش عرق می چکید سلام کرد و صبح بخیر گفت.
رفتم جلو تا بغلش کنم عقب رفت و گفت نه بوی عرق میدم بعد بدو بدو از اتاق بیرون رفت و گفت بعد حمام می‌بینمت.
سفره صبحانه رو چیده بودم که حوله به تن از حمام بیرون اومد و اومد کنارم نشست.
لقمه ای به دستش دادم و گفتم فکر نمیکنم این همه تمرین سخت و خشن برا یه خانم نیاز باشه.
گفت اتفاقاً نیازه و لقمه رو تو دهنش گذاشت بعد گفت همین تمرینات بود که باعث شد من بتونم سه سال زندان رو تحمل کنم و دیوونه نشم.
وقتی دیدم با اشتها داره صبحانه می‌خوره دیگه چیزی نگفتم و باهاش همراهی کردم وقتی سیر شد گفت روزی که بازداشت شدم همه وسایلم رو ازم گرفتند تو از اونا خبر نداری؟
گفتم وقتی تو بازداشت شدی هر چی ازت تو دانشگاه مونده بود مثل کیف و کتاب و سوئیچ ماشین، دانشگاه به من داد. با پیگیری های خانم وکیل مدتی بعد هم تونستیم زیور آلاتت رو از دفتر دادگاه بگیریم.
گفت دمت گرم که زیور آلاتم رو از حلقوم اون کثافت ها بیرون کشیدی.
رفتم زیور آلاتش رو اوردم و گفتم اون روزا هیچ چیز جز خودت برام مهم نبود اما وکیلت خیلی سمج بود و وقتی رو یه چیزی قفلی میزد به این راحتی کوتاه نمی اومد او هم اعتقاد داشت نباید بزاره جواهراتت سگ خور بشه.
گفت دمش گرم بعد یه نگاه به اونا کرد و حلقه ازدواج خودش و حلقه یادگار مادرش رو برداشت کرد دستش و گفت گوشیم چی شد من دنبال گوشیمم.
گفتم متأسفانه اونا دیگه ندادند اما فدای سرت خودم امروز بهترینش را برات می‌خرم.
گفت گوشیتو بده می‌خوام به فرانک زنگ بزنم.
وقتی دادم نگاش کرد و گفت تو شماره فرانک رو نداری؟
گفتم نه ندارم.
گفت شماره صابر رو که داری؟
گفتم آره دارم.
وقتی به صابر زنگ زد گفت میتونی فرانک رو بیاری اینجا؟صدای صابر رو شنیدم که گفت فرانک نمی‌تونه بیاد اما تو میتونی به دیدنش بری.
وقتی قطع کرد گفت سه ساله رانندگی نکردم از طرفی دوست دارم تو همراهم باشی لطفاً پاشو منو ببر خونه صابر.
گفتم عزیزم یه خبر می‌خوام در مورد فرانک بهت بدم که امیدوارم طاقت شنیدنش رو داشته باشی.
با ناراحتی گفت چی شده نکنه اتفاقی براش افتاده.
گفتم آره، متأسفانه فرانک الان نزدیک به دو ساله که فوت کرده.
هاج و واج تو چشام نگاه کرد و گفت چی داری میگی؟
گفتم باورش سخته ما هم بعد دو سال هنوز باور نکردیم.
رو زمین نشست و زد تو سرش و اشکاش جاری شد چند دقیقه بعد گوشیمو گرفت و باز به صابر زنگ زد و با گریه گفت داداش؛ این چی میگه؟
صدای صابر رو شنیدم که گریه کنان گفت متأسفانه سعید دروغ نگفته و هر چی گفته واقعیت داره.
هدیه ناباورانه گفت هر دو دارید سر به سرم می‌گذارید.
صابر جواب داد تو بهتر از هر کسی فرانک رو می‌شناختی آیا او آدمی بود که زنده باشه و دیروز به استقبال تو نیاد؟؟
هدیه شیون کنان گوشی رو قطع کرد و رفت تو اتاق. تا مدتی صدای گریه و شیونش رو می‌شنیدم می‌دونستم الان تنهایی رو به با من بودن ترجیح میده برا همین مزاحمش نشدم تا اینکه آرام شد. بلند شدم یه لیوان آب میوه برداشتم و تو اتاق رفتم.
لپ تاپ خودشو روشن کرده بود و داشت به عکس ها و کلیپ هایی که از فرانک داشت نگاه می‌کرد و نم نم اشک می‌ریخت و باش حرف میزد. لیوان آب میوه را بش دادم و کنارش نشستم.
پرسید او که حالش خوب بود چی شد که مرد.
گفتم حدود یک سال و چند ماه از زندان تو گذشته بود که اتفاق عجیب و وحشتناکی رخ داد و فرانک با کودکی دو ماهه در شکم ناگهان ناپدید شد و ۱۰ روز بعد جنازه‌ تکه تکه شدش در زیر پل رودخانه… پیدا شد و هیچ وقت قاتل و علت مرگش پیدا نشد اما قلب همه ما بخصوص صابر رو بشدت جریحه دار کرد.
چشماش از حدقه بیرون زد و گفت چه وحشتناک! مگر با کسی خصومتی داشت که این بلا به سرش اومد؟
گفتم نمی‌دونم من از چیزی خبر ندارم.
گفت چرا تا حالا چیزی به من نگفته بودی.
گفتم اگر این خبر در زندان به گوش تو می رسید بی شک از غصه دق می‌کردی. همه ما می‌دونیم تو بانی سر به راه شدن فرانک بودی. همه دیدیم که بعد از اون فرانک خیلی به تو وابسته شد و دوستی عمیقی بین شما شکل گرفت به حدی که وقتی او با برادر خونده ات صابر عقد کرد همان جا تو با صدای بلند گفتی اگه بخوام ۵ روز خوب تو زندگیم نام ببرم بی شک امروز یکی از اون روزهاست حالا خو‌دت بگو من با این شرایط چطور می‌تونستم این خبر را به تو بدم.
گفت پاشو منو ببر سر خاکش.
بلند شدیم و حرکت کردیم سر راه یه دسته گل خریدیم و رفتیم. وقتی رسیدیم خودشو رو سنگ قبر انداخت و زد زیر گریه. زار زار گریه میکرد که رفتم بلندش کردم و تلاش کردم آرامش کنم گفت بدبخت تا اومد دو روز طعم خوشی رو بچشه این بلا سرش اومد و باز گریه کرد.
با هزار بدبختی و خواهش، تمنا او را از قبرستان بیرون بردم و سوار ماشین کردم تو راه برگشت بودیم که گفت دیروز دو نفر دیگه از عزیزانم هم تو جشن نبودند نکنه برا اونا هم اتفاقی افتاده و از من مخفی می‌کنید؟
فهمیدم پدر بزرگ و مادربزرگ رو میگه اما خودم رو به اون راه زدم و گفتم نه دیگه همه بودند.
گفت پدر بزرگ و مادربزرگ حالشون خوبه.
گفتم آره اونا خوبند و پا رو محکم‌تر رو پدال ماشین فشار دادم تا زودتر به خونه برسیم. یکی از اتفاقات تلخی که در سومین سال حبس هدیه افتاد و بشدت ما رو ناراحت کرد سکته ناگهانی پدر بزرگ و فوت نابهنگام او بعد از تزریق واکسن کرونا بود
هدیه گفت گوشیتو بده تا بهشون زنگ بزنم.
گفتم صبر کن بریم برات گوشی بخرم به هر کی خواستی زنگ بزن.
گفت سعید تو رو خدا طفره نرو. داره قلبم از جا کنده میشه. بگو چه اتفاقی افتاده.
با خودم گفتم بالاخره که می‌فهمه بزار بگم و قال قضیه رو بکنم. ماشینو کنار کشیدم و گفتم هدیه جان سعی کن به خودت مسلط باشی.
گفت من به خودم مسلطم فقط تو رو خدا بگو چی شده.
گفتم باور کن مادر بزرگت صحیح و سالمه فقط دیروز بخاطر این نیومده بود که تو به نبودن پدربزرگ شک نکنی و روز اول آزادیت حالت گرفته نشه.
آه سوزناکی کشید و با چشمانی که از گریه رنگ خون گرفته بود نگام کرد و هق هق کنان پرسید پدربزرگ هم از دنیا رفت؟
با چشم گریان تائید کردم و بار دیگه شاهد شیون و ناله هایش شدم.
هدیه بعد از شنیدن خبر فوت دو تا از عزیزانش اینقدر حالش خراب شد که یه هفته مریض شد و همین که کمی بهتر شد گفت می‌خوام به چهار محال و دیدن مادر بزرگ و سر خاک پدر بزرگم برم.
گفتم تا اون سر دنیا هم که بخواهی بری خودم در رکابتم.
مادربزرگ سر خاک پدر بزرگ به هدیه گفت پدربزرگت از بس به تو علاقه مند شده بود از روزی که گرفتار شدی لحظه ای آرام و قرار نداشت و یه شب راحت نخوابید و بزرگترین آرزوش این بود که تو آزاد بشی تا باز تو رو ببینه و کنار خود بنشونه و به شجاعتت افتخار کنه.


بالاخره به کمک مامان و دوستان و آشنایان اون روزها هم پشت سر گذاشته شد و روحیه هدیه یه مقدار بهتر شد اما با تمام اینها او دیگه اون زن با نشاط که سه سال پیش به زندان رفته بود نبود و انگار یه آدم دیگه شده بود و اخلاق و طرز فکرش خیلی عوض شده بود و اگه بخوام او رو توصیف کنم یه آدم بسیار پخته که خیلی کم و سنجیده حرف میزد شده بود که باید افسردگی و گوشه گیری رو هم به خصوصیاتش اضافه کنم و من این هدیه رو دوست نداشتم. در عوض دوست داشتم او باز همان هدیه سابق بشه؛ یه زن پر انرژی ، بانشاط و اهل بگو بخند و هر کاری از دستم بر میومد براش انجام میدادم تا او مثل گذشته اش بشه. برا همین دست به دامان روانشناس شدم تا از او مشاوره بگیرم.
او گفت این یه چیز طبیعیه که همسرت این‌گونه باشه. هر چی نباشه او سه سال در محیط زندان بوده و افسرده شده باید صبور باشی تا به مرور از حال و هوای زندان بیرون بیاد و خودشو با شرایط موجود وفق بده و پیشنهاد داد که او رو به مسافرت ببرم. منم حرف او رو گوش دادم و مدت ۲۰ روز به مسافرت رفتیم و به تمام شهرهای جنوبی ایران بخصوص جزیره کیش که در این فصل سال هوای دلچسبی داشت سر زدیم.
از مسافرت که برگشتیم با اینکه حالش خیلی بهتر شد اما همچنان با هدیه سه سال پیش فاصله داشت و نگران کننده ترین موضوع این بود که کوچکترین تمایلی به سکس نداشت و هر چند روز یه بار وقتی خودشو در اختیار من می‌گذاشت تحریک و خیس نمیشد و گویی چشمه شهوتش خشکیده بود و من ضد حال می‌خوردم و با ناراحتی بش اعتراض می کردم و او هم هر بار می‌گفت باور کن دست خودم نیست.
یه بار خیلی داغ کردم و سرش داد کشیدم این چه وضعشه؟
گفت فکر می‌کنی من دلم نمیخواد باهات همراهی کنم و مثل گذشته لذت ببرم اما هر بار که می‌خوام همراهی کنم بی اختیار اون سه حرامزاده کثیف جلو چشمم میان و شهوتم را از درون نابود می‌کنند.
سرش داد کشیدم: دیگه به اونا فکر نکن.
گفت به خدا می‌خوام فکر نکنم نمیشه، نمی‌تونم.
باز داد زدم باید بتونی.
با خونسردی گفت ببین عزیزم من که سه سال پیش بهت گفتم من دیگه برا تو زن زندگی نمی‌شم چرا به پام نشستی؟ چرا داری تلاش بیهوده می‌کنی که وانمود کنی اتفاقی نیفتاده و این مسئله برات مهم نیست. هم حالا هم دیر نشده لطفاً بپذیر که من هدیه سابق نیستم و نمیشم و مرا رها کن و برو دنبال زندگیت.
یه سیلی زدم تو گوشش. خم به ابرو نیاورد و گفت بزن، تو رو خدا محکم تر بزن. من تحملشو دارم بزن تا عقده این سالها از دلت خالی بشه.
بلافاصله پشیمان شدم و ازش عذرخواهی کردم
گفت نه؛ عذرخواهی نکن، تو کار بدی نکردی، تو حق داری.
گریه کردم و گفتم نه این حق تو نیست. برعکس باید یکی تو گوش من بزنه و بگه دیگه از خواب بیدار شو و جلوی اونی بأیست که ناموست رو به تاراج برد و احساسش رو نابود کرد بعد در حالیکه لباس می‌پوشیدم گفتم قسم می‌خورم دیگه بهت دست نزنم تا هر طور شده اون حرامی ها را پیدا کنم و با ریختن خونشون آرامش رو به تو بر گردونم.
&&& راوی هدیه &&&
بین دوگانگی بدی قرار گرفته بودم در سویی سعید که تمام زندگیم بود و دوستای سابقم و دیگر عزیزانم قرار داشتند و می‌دیدم که چه تلاشی می‌کنند که من رو از خاطرات سه سال حبس دور کنند و به همان زن پر انرژی و شلوغی تبدیل کنند که قبلاً بودم و در یه طرف راه و هدف جدیدی رو که در زندان انتخاب کرده بودم و با همبندی های با انگیزه و پر امیدم هم پیمان شده بودم تا برای آزادی بجنگیم قرار داشت و من باید راهی پیدا می‌کردم که این دو را در کنار هم حفظ کنم.
معضل دیگری که این روزها داشتم این بود که نمی‌تونستم در سکس با سعید همراهی کنم و براش یه هم‌بستر بی خاصیت شده بودم و این موضوع بیش از هر چیزی حالمو بد کرده بود و هر چه تلاش می‌کردم با موضوع تجاوز کنار بیام تا بتونم موقع سکس بش فکر نکنم و با تمام وجود به عشقم سرویس بدم نمیشد.
در همین گیر و دار که داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم یه روز صابر بهم زنگ زد و گفت می‌خوام در مورد فوت فرانک موضوعی بهت بگم که تا به حال به کسی جز پلیس نگفتم.
با تعجب گفتم چه موضوعی؟!
گفت حتماً میدونی که فرانک رو دزدیدند و چند روز بعد جنازه اش پیدا شد.
گفتم آره می‌دونم
گفت اون روزها شخصی با گوشی فرانک که تا اون لحظه خاموش بود بهم زنگ زد و گفت من دوست پسر سابق فرانکم. فرانک مال من بود حتی خودم پردشو زدم ولی تو او را صاحب شدی زنگ زدم بگم دیگه هیچوقت زنده او را نمی‌بینی مگر اینکه جنازشو ببینی پس اگه واقعا دوستش داری و زنده بودنش برات مهمه برو غیابی طلاقش رو بده. گفتم تو کی هستی؟ گفت به تو ربطی نداره، کاری که گفتم بکن. چند روز بعد باز با گوشی فرانک زنگ زد و گفت حالا که به حرفم گوش ندادی به زودی جنازه‌اش به دستت می‌رسه و همینطور هم شد. حالا می‌خواستم ببینم تو می‌دنی دوست پسر سابق فرانک کی بوده؟
مغزم هنگ کرد و از درون فرو پاشیدم و گفتم نه این امکان نداره؟
گفت چی امکان نداره؟
ساکت و بهت زده بودم که با صدای صابر به خودم اومدم که مرتب می‌گفت هدیه چت شد؟ حالت خوبه؟
گفتم خوبم و بلافاصله قطع کردم. و به فکر فرو رفتم اما هر چه فکر کردم و دو دو تا چهار تا کردم دیدم با هیچ منطقی جور در نمیاد که این جنایتکار سعید باشه.
صابر دوباره زنگ زد و گفت حدس زده بودم که تو او را بشناسی؟
گفتم آره میشناسم و مطمئنم که این کار او نیست.
گفت از کجا مطمئنی؟
گفتم از آنجایی که هیچ قاتلی این کار را نمی‌کنه مگر اینکه احمق باشه.
گفت خب شاید احمقه.
نا خود آگاه داد زدم نه؛ او احمق نیست.
گفت باشه حالا برا چی داد میزنی؟
گفتم برای اینکه این روزها اصلا حال خوبی ندارم و تو هم بجای اینکه بری دنبال قاتل زنت باشی داری گذشته اونا شخم می‌زنی تا ببینی دوست پسر همسر مرحومت کی بوده!
قسم خورد و گفت به روح خودش قسم من با گذشته او کار ندارم چون ایمان دارم از زمانی که با من ازدواج کرد تا روزی که کشته شد همانطور که من عاشق او بودم او هم با تمام وجود عاشق من بود و همین برا من یه دنیا ارزش داشته و داره. مطمئن باش هیچوقت گذشته اش برا من مهم نبود و نیست الان هم صرفاً می‌خوام از این طریق به قاتلش برسم تا نگذارم خونش پایمال بشه پس تو رو به روح فرانک قسمت میدم او را به من معرفی کن.
اینبار محکم و قاطعانه گفتم قسم نده من این کارو نمی کنم و قطع کردم و دیگه هر چی زنگ زد و پیام داد بش اعتنایی نکردم.
نزدیک غروب موضوع رو به سعید گفتم. سعید تو چشام نگاه کرد و گفت بی معرفت بهم شک کردی؟
گفتم وقتی صابر این موضوع را به من گفت هنگ کردم، شوکه شدم ولی بهت شک نکردم چون فکر کردم دیدم همچین چیزی امکان نداره. که اگه بهت شک داشتم هرگز چیزی بهت نمی‌گفتم تا مطمئن بشم پس وقتی دارم بهت میگم می‌خوام با همفکری برای حل این موضوع بکنیم.
گوشی و برداشت و به صابر زنگ زد گفت پاشو بیا خونه ما!
وقتی قطع کرد پرسیدم می‌خوای چیکار کنی؟
گفت از قدیم گفتن ماه همیشه پشت ابر نمیمونه منم می‌خوام واقعیت رو بهش بگم.
صابر وقتی اومد با نوشیدنی ازش پذیرایی کردم و نشستم سعید رشته کلام رو بدست گرفت و گفت آقا صابر امشب قراره من ماجرای اولین روز آشنایی با همسرم رو برات بگم حوصله شنیدن داری؟
صابر گفت اما من فکر می کردم برای گفتن مسأله مهمتری منو دعوت کرده باشید.
سعید بی توجه به جواب صابر شروع کرد به گفتن خاطره آشنایی مون و اونا با حوصله برای صابر تعریف کرد و در آخر گفت البته اینم باید اضافه کنم زمانی که من با هدیه آشنا شدم همزمان سه تا دوست دختر داشتم که منو برای پولم می‌خواستند و البته من هم اونا رو برای سکس می‌خواستم اما بعد آشنایی با هدیه چنان متحول شدم که دور هر سه اونا را خط کشیدم و هدیه شد تمام زندگی ام.
صابر که تا اینجا بدون هیچ حرفی به حرف‌های سعید گوش داده بود گفت به نظرم چون تو یه پسر مایه دار بوده ای این یه چیز طبیعی بوده که بعضی از دخترا حاضر بوده‌اند خودشونو در اختیارت بگذارند اما هنوز نفهمیدم چرا بعد این همه سال یه دفعه یادت افتاده که خاطره آشنایی با همسرت رو برا من تعریف کنی و مهمتر از اون چی شده که حاضر شدی داشتن دوست دختر رو پیش خانمت بازگو کنی؟
سعید گفت خدارو شکر من هیچ چیز پنهانی از خانمم نداشته ام و ندارم پس نگران بازگو کردن این موضوع نیستم بعد بلند شد جلو صابر ایستاد و گفت یکی از دوست دخترام بخاطر اینکه مشکلات مالی زیادی داشت وقتی موضوع نامزدی منو هدیه رو فهمید بیشتر از بقیه پیله کرد و تصمیم گرفت با آبروریزی از من اخاذی کنه.
صابر به دقت به حرف‌های سعید گوش می‌داد سعید به من اشاره کرد و ادامه داد اما هدیه جان وقتی این موضوع رو فهمید نه منو مواخذه کرد نه با او سرشاخ شد، بلکه شرایط او رو درک کرد و از او در مقابل من حمایت کرد و از پولی که من در اختیارش گذاشته بودم به او کمک کرد
هدیه با این کارش او را تحت تأثیر قرار داد تا جایی که او بجای رقابت با هدیه، او رو به عنوان بهترین دوستش انتخاب کرد انصافاً هدیه هم کم نگذاشت و براش یه دوست واقعی شد او رو به جمع دیگر دوستاش برد و بهش کار داد و به مرور به سمت یه زندگی آبرومند سوق داد.
به یاد فرانک افتادم و ناخواسته قطره ای اشک روی صورتم غلطید.
صابر با تعجب نگام کرد و پرسید او فرانک نبود؟؟
با سر تائید کردم.
حیرت زده به سعید زل زد…
سعید گفت آره عزیزم؛ من دوست پسر سابق فرانک بودم اما از روزی که هدیه شد نامزدم، من دیگه فرانک رو فراموش کردم تا اینکه با هدیه دوست صمیمی شدند مجدداً او رو تو فروشگاه مشغول به کار دیدم. اما تو خودت خوب میدونی که همه دوستای همسر من برا من حکم خواهر دارند و خودت شاهد بودی روزی که اون اتفاق برا فرانک افتاد من چی کشیدم. حالا خودت خوب فکر کن ببین آیا من آدمی ام که خواهر خودمو کشته باشم؟
سعید اینو گفت و رفت روی مبل نشست.
من در مقابل چشمان بهت زده صابر ایستادم و گفتم اگر من تصمیم گرفتم تو اون سالها موضوع دوستی قدیمی سعید و فرانک رو از تو پنهان کنم و از دیگران خواستم چیزی به تو نگن به خاطر این بود که دلم نمی‌خواست دل تو از سعید چرکین بشه و در دوستی و برادری تون تاثیر بزاره. البته فراموش نکن من به هر دوی اونا ایمان داشتم و مطمئن بودم اونا گذشته رو فراموش کردند و به هیچ وجه به من و تو خیانت نمی کنند.
بالاخره صابر از بهت و حیرت بیرون اومد و گفت هر کسی در زندگیش ممکنه اشتباه کنه، سعید و فرانک هم خارج از این قاعده نبوده‌اند. فرانک همون سال که قبول کرد همسر من بشه گفت که قبلاً رابطه داشته و من این موضوع رو پذیرفته بودم و هیچوقت با گذشته او کاری نداشته ام و همانطور که صبح پشت تلفن گفتم حالا هم کاری ندارم فقط دلم میخواد کسی که عشقمو ازم گرفت پیدا کنم و انتقام او رو ازش بگیرم. اگه یادت باشه صبح بهت گفتم که وقتی فرانک غیب شد یکی بهم زنگ زد و تهدیدم کرد او را طلاق بدم وگرنه او را می‌کشه اما صدای او اصلاً شبیه صدای سعید نبود، پس سعید نمی‌تونه قاتل باشه!
سعید مثل اسفند روی آتش بالا پرید و گفت آقا صابر، واقعا که؛ ازت توقع نداشتم، یعنی اگه صدای من شبیه صدای اون شخص بود الان من از نظر تو قاتل همسرت بودم؟
صابر با شرمندگی گفت وقتی این تنها سرنخ قتل همسرمه انتظار داری من چی بگم.
سعید گفت تو هیچ میدونی دستگاه هایی هست که به راحتی می‌تونه صدا را تغییر بده پس این ملاک نمیشه که تو فقط یه صدا را سر نخ قرار بدی و با همین یه سر نخ دنبال قاتل همسرت باشی!
صابر پرسید پس چطوری باید بفهمم کار کی بوده؟
سعید گفت من چه می‌دونم مگه من پلیسم! فقط چیزی که من حدس می‌زنم اینه که یکی از رابطه قدیمی من و همسرت خبر داشته، خواسته با این روش ذهن تو و پلیس رو از خودش دور کنه و به سمت من سوق بده.
من گفتم صابر جان فکر کن ببین از روزی که من زندان افتادم تا زمانی که این اتفاق برا همسرت افتاد او با کسی درگیری و خصومتی پیدا نکرده بود؟
صابر فکر کرد و گفت نه؛ بعید می‌دونم.
بعد چند لحظه سکوت باز گفت اما یه مسئله از چند وقت پیش ذهنمو درگیر کرده که فکر میکنم بهتره به شما هم بگم شاید بتونید کمکم کنید و ادامه داد اگه یادتون باشه قبل از اینکه من و فرانک همدیگه رو بشناسیم یه بار یکی جلوی مغازه من خواست فرانک را زیر ماشین بگیره و بکشه که خودم جونش رو نجات دادم و همون شد آغاز آشنایی ما. بعد از اون هیچوقت نفهمیدم او کی بود و چرا می‌خواست فرانک رو بکشه چون فرانک ازم خواسته بود اون موضوع رو فراموش کنم و منم دیگه کنجکاوی نکردم.
صابر داشت جملات بالا رو بیان میکرد که ذهنم رفت به گذشته و اون روز رو به یاد آوردم که همراه فرانک اون همه بلا سر المیرا و داییش اورده بودیم و با خود گفتم نکنه کار اون دو تا عوضی باشه و همزمان بدنم خیس عرق شد و بلافاصله به سعید نگاه کردم.
سعید داشت با خونسردی به صابر می گفت آفرین زدی تو خال. قاتل خودشه چون او تنها دشمن فرانک بود.
صابر گفت تو میدونی او کی بود یادمه فیلمی که دوربین های مداربسته مغازه ام گرفته بودن او یه زن بود. راستی ممکنه با اون دستگاهی که تو گفتی بشه صدای زن رو هم به صدای مرد تغییر داد؟
سعید گفت آره به راحتی! اما مهمترین چیزی که تو باید به عنوان سرنخ در نظر بگیری اینه که فراموش نکنی کسی که یه بار اقدام به قتل همسرت کرده و موفق نشده هم جرأت و هم انگیزه اینو داشته که باز هم این کارو انجام بده پس حتما فردا برو پیش بازپرس پرونده و این موضوع رو مطرح کن، اونا خودشون پرونده سابق فرانک را بیرون می‌کشند و می‌فهمند او کی بوده و نتیجه اون پرونده به کجا ختم شده.
صابر سرش پایین بود و داشت فکر می کرد. من خواستم بگم من از نتیجه اون پرونده خبر دارم که سعید اشاره کرد چیزی نگم و بلافاصله از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت عزیزم چرا عرق کردی؟ به نظرم حالت خوب نیست و بهتره بری استراحت کنی و همزمان دست منو گرفت و به سمت اتاق خواب روانه کرد و گفت تو برو استراحت کن من در خدمت آقا صابر هستم.
چند دقیقه بعد توی اتاق خواب بودم که صدای خداحافظی صابر را شنیدم. بعد چند دقیقه سعید به اتاق اومد و بلافاصله گفت عجب آدمایی پیدا میشه. به آقا زنگ زدم اومده اینجا دو ساعت براش از گذشته ام گفتم، راهنمایی اش کردم از آخر در اومده میگه صدای کسی که بش تلفن زده و تهدیدش کرده با صدای من فرق داشته پس من نمی‌تونم قاتل باشم.
گفتم سعید جان تازگی ها خیلی اعصابت ضعیف شده و زود به هم می‌ریزی آ. بنده خدا که نگفت تو قاتلی؛ تازه گفت تو صدات شبیه او نیست و تو رو تبرئه کرد!
گفت به هر حال حرف قشنگی نزد.
گفتم بخاطر همین بود که نذاشتی راهنمایی اش کنم.
گفت نه فقط نمی‌خواستم تو این همه مشکلات که داریم به تو هم بدبین بشه اما نگران نباش خودم در فرصت مناسب هرچی لازم باشه بش میگم به شرط اینکه تو هم قول بدی خودتو درگیر مشکلات او نکنی و با خواهش ازم خواست یه مدت طرفش نرم و اگه صابر هم طرفم اومد بیماری و افسردگی را بهانه کنم و تحویلش نگیرم.
گفتم باشه عزیزم مگه تا حالا من رو حرف تو حرفی زدم که این دفعه دومم باشه.
لبخند زد و گفت فدای اون درک بالات بشم.
تشکر کردم و گفتم اما خودت که میدونی فرانک چقدر برام عزیز بود ازت انتظار دارم هر کمکی میتونی به صابر بکن تا دستش به قاتل همسرش برسه.
گفت باشه قول میدم هر کاری تونستم براش انجام بدم.
گفتم مرسی.
&&& راوی سعید &&&
روز و شب فکر و ذکرم این بود که تلخی های زندان رو از ذهن هدیه پاک کنم و او را به روزهای خوش گذشته برگردونم و به یه زن با نشاط و پر انرژی تبدیلش کنم اما یه روز دم دمای غروب وقتی به خونه برگشتم هدیه گفت امروز صابر بهم زنگ زد و در رابطه با فوت فرانک چیزی گفت که بد رقم فکرم را درگیر کرده.
پرسیدم موضوع چیه؟
گفت زمانی که فرانک را ربوده بوده‌اند شخصی به صابر زنگ زده و گفته که من دوست پسر سابق فرانک ام و هنوز به او علاقه دارم اما تو اونو از چنگ من در آوردی حالا اگه میخوای فرانک زنده بمونه غیابی برو او رو طلاق بده.
دیگه بدتر از این نمی‌شد تا حالا دغدغه ام این بود که هدیه رو به روزهای شاد گذشته برگردونم حالا باید بهش ثابت می‌کردم زمانی که او زندان بوده من نه تنها با فرانک بلکه با هیچ زنی در رابطه نبوده‌ام و بش خیانت نکرده‌ام. ازش پرسیدم بی معرفت تو به من شک کردی و فکر می‌کنی من در نبود تو رابطه نامشروع داشتم؟
با اینکه گفت اگه بهت شک داشتم هرگز این موضوع رو بهت نمی گفتم. اما سه سال زندان اخلاق او را طوری عوض کرده بود که به هیچ وجه نمی‌شد فهمید که چی تو سرش می‌گذره و الان هم نفهمیدم راست گفت بهم شک نداره، یا دروغ ! و از اونجایی که دوست نداشتم حتی یه درصد به من شک داشته باشه برای اثبات بی‌گناهی ام تصمیم گرفتم همه چی رو به صابر بگم ببینم چی پیش میاد.
وقتی به صابر زنگ زدم اومد و موضوع رو در حضور هدیه بش گفتم صابر شوکه شد اما سعی کرد روشن‌فکرانه رفتار کند و گفت گذشته فرانک برام مهم نیست.
خیالم از بابت صابر راحت شده بود تا اینکه گفت صدای کسی که فرانک رو دزدید و تهدیدم کرد او رو طلاق بدم با صدای سعید فرق داشت؛ با اینکه این حرفش به نفع من بود اما بهم برخورد چون من بعد آشنایی و ازدواج با هدیه چشمم دنبال ناموس هیچ کس نبود و همه می دونستند که دوستای هدیه برا من مثل خواهر واقعی محترم بوده‌اند و فرانک هم از این قاعده مستثنی نبود و از همان زمان که به عنوان دوست همسرم با او رابطه برقرار کردم سعی کردم تمام خاطراتی رو که از گذشته با او داشتم فراموش کنم و او رو به چشم خواهری نگاه کنم و درست مثل دیگر دوستای هدیه باهاش برخورد کردم و زمانی هم که کشته شد چون برادری که از کشته شدن خواهرش ناراحت میشه منم ناراحت شدم و الان این قضاوت صابر حقم نبود.
وقتی صابر تصادف عمدی خیلی وقت پیش المیرا و فرانک رو یادآوری کرد برق سه فاز از کونم پرید و از اینکه تو دو سالی که فرانک کشته شده بود حتی یه بارم این موضوع به ذهنم نرسیده بود از خودم تعجب کردم و همزمان چهره در هم و عرق زده هدیه رو دیدم فهمیدم او هم داره به چیزی که من فکر میکنم فکر می کنه و از اونجایی که او رو می‌شناختم و می‌دونستم اگه به موضوعی گیر بده به این راحتی دست بردار نیست تو دلم گفتم بدبخت شدیم، حالا با کارآگاه بازی هدیه چکار کنم و چون می‌دونستم از روزی که آزاد شده همچنان زیر نظر نیروهای امنیتی قرار داره نگرانیم بیشتر شد که مبادا کاری کنه که دوباره براش دردسر بشه. پس باید کاری میکردم این اتفاق نیفته. برا همین در آن واحد تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده او را از پرونده قتل فرانک دور نگه دارم.
اولین کاری که کردم به صابر گفتم آفرین حدست درسته و ازش خواستم فردا حتماً این موضوع رو به بازپرس پرونده بگه بعد قبل از اینکه هدیه حرفی بزنه او را به داخل اتاق فرستادم و برگشتم پیش صابر و آرام طوری که صدام توی اتاق نره به صابر گفتم سه سال زندان و شکنجه باعث شده هدیه با انواع و اقسام بیماری های روحی درگیر بشه. دکتر گفته تا امکان داره باید او را از مسائل استرس زا و جنجالی دور نگه داریم تا بهبود پیدا کنه. از طرفی او بعد آزادی بخاطر اینکه مجرم سیاسی بوده همش تحت نظره و اگه دست از پا خطا کنه دوباره براش دردسر درست می‌کنند پس لطفاً دیگه او را درگیر مشکلات پرونده قتل فرانک نکن در عوض من خودم مشتاقانه به تو در پیدا کردن قاتل و گرفتن انتقام فرانک کمک می‌کنم به شرط اینکه این موضوع مرد و مردانه بین خودمون بمونه و پیش کسی حرفشو نزنی.
گفت چون یه زمانی دوست دخترت بوده می‌خوای کمک کنی قاتلش پیدا بشه؟
این بار سعی کردم حرفشو به خودم نگیرم و در جوابش گفتم نه؛ موضوع دوستی من و فرانک برا من تمام شده است اگه می‌خوام کمکت کنم بخاطر اینه که من و هدیه اطلاعاتی داریم که تنها شانس تو برا رسیدن به قاتله و چون نمی‌خوام پای هدیه وسط بیاد می‌خوام خودم کمکت کنم و با هم قاتل فرانک رو پیدا کنیم.
گفت اگه کمکم کنی قاتل پیدا بشه تا عمر دارم نوکری تو می‌کنم.
گفتم این حرفها چیه؟ فرانک برام مثل خواهر بود منم به اندازه تو از کشته شدنش ناراحتم پس اگه پای هدیه رو وسط نکشی و قول بدی این موضوع تا ابد پیشت محفوظ می‌مونه تا آخرش باهاتم.
گفت قول میدم
گفتم تنها کاری که فعلا باید بکنی اینه که فردا بری و آنچه که از گذشته در خصوص اون تصادف میدونی به بازپرس پرونده بگی تا ببینیم چکار می‌کنند اما من می‌دونم که کاری از پیش نمی‌برند.
گفت پس چه لزومی داره من این کارو بکنم.
گفتم برا رد گم کنی لازمه اما فراموش نکن خودمون باید انتقام فرانک رو بگیریم و با تاکید گفتم من و تو.
صابر با تعجب نگام میکرد
گفتم در ضمن دیگه نه بهم زنگ بزن و نه سراغم بیا تا موقعش که شد خودم باهات تماس بگیرم.
گفت چشم و رفت.
من برگشتم پیش هدیه و ژست گرفتم که هنوز از دست صابر بخاطر اون حرفش ناراحتم و هدیه سعی کرد آرامم کنه که با همین بهانه ازش خواستم تا می‌تونه از صابر و پرونده قتل فرانک دوری کنه و او هم پذیرفت و ازم خواست خودم در پیدا کردن قاتل به صابر کمک کنم.
روز بعد از رامین خواستم اگه می‌تونه یه سری کامل کپی از مدارک پرونده بایگانی شده تصادف چند سال پیش المیرا و فرانک برام بیاره و چند روز بعد به مغازه صابر رفتم و پرسیدم رفتی پیش بازپرس و موضوع تصادف رو گفتی؟
صابر گفت آره رفتم و بش گفتم ولی همانطور که گفته بودی فایده‌ای نداشت چون بازپرس گفت ما خودمون در طی تحقیقات به این موضوع رسیدیم و بررسی کردیم دیدیم این خانم در زمان قتل همسر شما اینجا نبوده. پرسیدم کجا بوده؟ گفت محل زندگی اش! گفتم محل زندگی اش کجاست؟ گفت بماند. گفتم از کجا معلوم نیومده همسر منو نکشته و برنگشته؟ بش برخورد و گفت ما رو الکی اینجا نذاشتند حتماً یه چیزی حالیمون بوده که اینجا نشستیم پس قرار نیست تو به ما یاد بدی. ما بررسی کردیم و مطمئن شدیم او در تمام مدتی که همسر شما مفقود شده تا زمانی که جنازه‌اش پیدا شده از شهرش بیرون نیومده مگر اینکه همدست داشته بعد در ادامه گفت قرار نیست من این موضوع رو به شما بگم اما برای اینکه خیالت راحت بشه میگم ما یه پرینت از مکالمات اون خانم گرفتیم و فهمیدیم او در طی اون مدت جز بستگانش با کسی در رابطه نبوده و هیچ چیز مشکوکی در مورد او پیدا نکردیم.
صحبتهای صابر که تمام شد گفتم ولی من همچنان مطمئنم که قتل خانمت کار هموناست چون فرانک بیچاره جز اونا دشمنی نداشت که بخوان اون بلا رو سرش بیارن.
صابر با تعجب گفت اونا؟! مگر اونا چند نفرند؟
گفتم ببین صابر جان این همون چیزیه که اون شب بهت گفتم فقط من و هدیه از آن باخبریم برا همین قبل از اینکه من موضوع را برا تو باز کنم باید بدونی که داری پا توی مسیر خطرناکی می‌زاری که ممکنه هر بلایی سرت بیاد حالا اگر شهامتش رو داری و میتونی تا پایان پاش بایستی و همراهی ام کنی تا بهت بگم.
گفت بخاطر خون به ناحق ریخته شده عشقم تا آخر پاش می‌ایستم قسم می‌خورم و قول میدم.
گفتم یه قول دیگه هم باید بدی. باید قول بدی هیچ چیزی از این موضوع پیش هیچ کس حتی پلیس بازگو نکنی چون اونا نه تنها کمکی به حل پرونده نمی‌کنند جلوی ادامه راه ما رو هم می‌گیرند. پس ما باید کاری که قراره امروز شروع کنیم فقط خودمون و کاملاً سکرت جلو ببریم تا به نتیجه برسیم، متوجه شدی؟
گفت همه حرفاتو به ذهنم سپردم و مطمئن باش عین خواسته تو رفتار می‌کنم، قول میدم.
وقتی دستشو تو دستم گذاشت و قول مردانه داد گفتم حالا پاشو مغازه رو ببند تا با هم بریم تو باغ که چیز های زیادی باید بدونی. ضمناً تو ماشین من هم هیچ حرفی از این موضوع نزن چون ممکنه شنود گذاشته باشند.
با تعجب گفت شنود؟! کی؟ چرا؟
گفتم شوهر یه خانم سیاسی بودن این چیزا رو هم داره. برا همینه که میگم ما خیلی باید چراغ خاموش جلو بریم و پای هیچکس رو به پرونده باز نکنیم.
وقتی به باغ رفتیم و تو واحد خودمون مستقر شدیم در را بستم و نشستیم و از روزهای آشنایی خودم با فرانک گفتم. از اینکه فرانک اون زمانها حریص پول بود و بخاطر پول هر کاری می‌کرد.
از این گفتم که او حاضر شد با گرفتن پول از زندگی من بیرون بره و باز از اینکه حاضر شد بخاطر پول وارد زندگی المیرا بشه و ازش آتو بگیره و برای هدیه بیاره گفتم. از شخصیت المیرا گفتم. از اینکه چرا هدیه می‌خواست از او آتو داشته باشه گفتم. از پول رهنی که فرانک از المیرا بالا کشید و باعث دشمنی بین خودش و المیرا شد گفتم. تا اینکه رسیدم به ماجرای تصادف عمدی المیرا با فرانک و همزمان با تعریف اون ماجرا برگه هایی که چند روز پیش از رامین گرفته بودم نشونش دادم بعد گفتم از همان روزها بود که رابطه فرانک با هدیه وارد فاز جدیدی شد و یه دوستی خیلی صمیمانه بین اونا شکل گرفت و هدیه شد بهترین دوست فرانک و با یه نقشه ماهرانه فرانک رو اورد و تو فروشگاه لباس بش کار داد اما المیرا نفهمید اینا از قبل با هم در رابطه بوده اند.
در ادامه گفتم من بعد مدتها دوباره فرانک رو اونجا دیدم اما این فرانک کجا و اونی که من می‌شناختم کجا؟ فرانک تحت تاثیر رفتار هدیه و دوستی صمیمانه ای که بینشون شکل گرفته بود روز به روز عوض شده بود. به طوری که پولی رو که از المیرا و خانوادش گرفته بود و رضایت داده بود تمام و کمال برای کمک به معلولین به حساب بهزیستی ریخته بود.
باز حرفامو ادامه دادم و از دست به یکی کردن المیرا و داییش و از اینکه درست روز خواستگاری اش از فرانک به او تجاوز کرده بودند گفتم. از دل شکسته فرانک و تصمیم به خودکشی اش گفتم.
صابر بنده خدا داشت نم نم اشک می‌ریخت او رو دلداری دادم و گفتم یادمه هدیه برام تعریف کرد که روز بعد که تو بش زنگ می‌زنی تصمیم داشته به تو جواب رد بده چون خودشو یه زن آلوده و گناه کار می دونسته که لیاقت تو را نداره ولی هدیه ازش خواهش می‌کنه این کارو نکنه و آیندشو خراب نکنه در عوض بهش قول میده انتقام او را از المیرا و داییش بگیره.
صابر پرسید انتقام گرفتند؟
گفتم دارم میگم فرانک به این شرط قبول کرد به تو جواب رد نده که قبلش هدیه بش کمک کنه از اونا انتقام بگیرند. برای همین سه نفری نقشه کشیدیم حال اونا رو بگیریم بعد لپ‌تاپم رو باز کردم و فلش رو توش زدم و گفتم تو این فلش حدود ۵ ساعت فیلم هست که به صورت کامل نشون میده هدیه و فرانک اون روز از المیرا و داییش چگونه انتقام گرفتند حالا بشین و تماشا کن و آخرش رو حتماً ببین تا خوب متوجه بشی فرانک چه بلایی سر اونا آورد.
صابر داشت دقیقه به دقیقه فیلم رو جلو می‌برد و نگاه می‌کرد تا اینکه رحیمی وارد صحنه شد و صابر صدای او رو شنید و بلافاصله گفت این صدا خیلی به کسی که به من زنگ زد و تهدیدم کرد که « فرانک رو طلاق بدم وگرنه او را می‌کشه» شباهت داره، بعد آهی کشید و گفت کاش طلاقش رو داده بودم حداقل فرانک الان زنده بود.
فیلم رو استوپ کردم و گفتم ببین صابر جان من همون شب که موضوع تصادف رو یادآوری کردی حدس زدم که اون جنایت، کار این کثافت باشه و حالا با این حرف تو دیگه مطمئن شدم که قاتل همینه. پس حالا که مطمئنیم قاتل اینه باید بدونی اگر تو فرانک رو طلاق می‌دادی باز هم او کشته می‌شد چون این کثافت هدفش تصاحب فرانک نبوده. او هدفش انتقام بوده و با اون تماس‌ها فقط می‌خواسته ذهن تو را از خودش دور کنه و به سمت کس دیگری بفرسته. میبینی که موفق هم بوده و باعث شده در این دوسال که از کشته شدن فرانک می‌گذره تو به کسی شک نکنی و فکر کنی قاتل فرانک دوست پسر سابقشه؛ درست میگم؟؟
گفت آره حق با توی.
گفتم پس بجای اینکه خودتو سرزنش کنی که چرا طلاقش ندادی فکر انتقام باش.
با سر حرفمو تایید کرد و دوباره فیلم رو پلی کرد. اول فیلم براش حوصله سر بر بود و اونو تند تند جلو می برد تا رسید به جایی که هدیه و فرانک وارد خونه شدند و درگیری شروع شد و وقتی صحنه کتک خوردن المیرا و رحیمی رو به دست فرانک و هدیه می دید هیجان زده می‌شد و هر چند وقت یه بار انگار داشت با فرانک حرف می‌زد ذوق زده می‌گفت ایول خوشم اومد خوب حالشو گرفتی بازم بزنش. تا اینکه فیلم به جایی رسید که فرانک بطری رو تو کون رحیمی کرد و دیلدو رو تو کس المیرا کرد و پردشو زد. صابر گفت آخش دلم خنک شد. وقتی هم که فیلم تمام شد گفت روحش شاد خوب حالشونو گرفت بعد رو به من گفت تو هم دمت گرم، بعد دوسال حالمو خوب کردی و یه جورایی از اینکه خدا همچین زن جسوری بهم داده بوده عشق کردم و در حالیکه لپ تاپ رو می بست گفت ولی افسوس که این نامردها با نامردی او رو ازم گرفتند و با بغض ادامه داد آقا سعید حالا دیگه شک ندارم قاتل همین دو نفرند و با کشتن فرانک خواستند انتقام بلاهایی که فرانک سرشون اورده بگیرند نباید بزاریم خون فرانک پایمال بشه باید پیداشون کنیم تا من انتقام او رو ازشون بگیرم وگرنه تا عمر دارم شرمنده فرانک می مونم حالا فقط کافیه تو بگی اونا رو کجا میشه پیدا کرد، کشتنشون با من.
گفتم احساساتی نشو و عجله نکن. ما خیلی باید احتیاط کنیم. ما باید با حوصله اونا رو پیدا کنیم بعد بدون اینکه ردی از خودمون بجا بذاریم اونا رو خفت کنیم و ابتدا ازشون اعتراف بگیریم تا صد در صد مطمئن بشیم کار خودشونه و مدرکی به دست بیاریم بعد در یه فرصت مناسب دخلشونو می آریم.
گفت باشه ولی باید بهم قول بدی وقتی اونا به چنگمون افتادند جلو کشتنشون رو نگیری و اجازه بدی خودم انتقام بگیرم.
گفتم قول میدم من جلوتو نگیرم.
پرسید حالا بگو از کجا شروع کنیم.
گفتم تا جایی که من خبر داشتم و پیگیر بودم المیرا مدتی بعد از این ماجرا ازدواج کرد و رفت جزیره کیش ساکن شد. داییش هم از اداره بهزیستی بیرون اومد و رفت تو اداره صنعت و معدن رییس شد ولی چند سالیه از اونا خبر ندارم حالا باید دید کجا میشه اونا رو پیدا کرد.
مدتی خونه پدر المیرا و خونه رحیمی رو زیر نظر گرفتیم هیچ کدوم از اونا رو ندیدیم. به بهانه کار اداری به اداره صنعت و معدن استان رفتم و متوجه شدم رحیمی بیش از دو ساله که بازنشست شده. یکی از همکارانش رو به حرف کشیدم و مابین حرفاش فهمیدم رحیمی چند ماه پیش از اون شهر رفته.
وقتی دیدم اونجا به نتیجه نمی‌رسیم با صابر عازم جزیره کیش شدیم تا المیرا را پیدا کنیم. البته به هدیه گفتم برای خرید دارم میرم دبی…
«پایان قسمت ۳»
ادامه دارد

نوشته: هر کی

بازدید 9,639

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “عشق و هدف تلخ و شیرین در یک قاب (۳)”

  1. دوستان این مامور هستش قشنگ آدرس های زندان و نهاد های اطلاعاتی رو میدونه این مامور هستش داره چرب زبونی میکنه که با افراد بکن تو ملاقات کنه مراقب باشید

  2. تموم غصه های این سالها برام تازه شدقلمت مانابنویس که این نوشته هات جایی بالاتر از بکن تو رو لیاقت دارنحیف این داستان زیبا که بصورت کامل در اختیار همه قرار نگیره

  3. واقعا عالی بود . امید وارم روزی برسه که آزادی بیان باشد و چنین داستان های در دسترس همگان قرار گیرد 🌹🌹🌹

  4. پس چرا قسمت بعدی رو منتشر نمی کنی روزی ۳ بار می یام چک میکنم ببینم منتشر شده یا نه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید