تو دفتر شیبانی نشسته بودم و هر لحظه ممکن بود مثل بمب بترکم و صدای خندهم مانع شه تا از دعوای چند لحظه بعد نیکنام، اردشیری و شیبانی لذت ببرم که خدا رو شکر بلافاصله بعد جمله آخر شیبانی که مربوط به دک کردن من میشد اردشیری سکوتش رو شکوند و با یه حالت غضب ناک خطاب به ستاره گفت:
• این مردک چی میگه؟ مگه ما با هم تموم نکردیم!؟
نیک نام هم بعد اردشیری صداش در اومد که:
° حق با جناب اردشیریه خانوم داوودی… ما پانصد میلیون بیعانه به شما دادیم، با همون پیش فاکتوری که ازت داریم بیچارهت میکنیم.
خیلی آروم و با یه لبخند که واقعا تو اون موقعیت لذت عجیبی برام داشت حرف شون و قطع کردم و:
+همتون خفه شید… یه مشت پیر پاتال و دوتا جوجه تیغی«خطاب به سیا و نجفی» دور هم جمع شدید و هرکدوم جدا جدا هوا برتون داشته که میتونید من و دور بزنید و زمین گیر کنید؟ ارواح کله های پوک تون… حالا حالا ها باید نون بخورید برا این کار .
شیروانی که خاطرش از بابت وکالت نامه تو دستش راحت بود چیزی نمیگفت اما اردشیری خواست تا دوباره شروع به تهدید و سفت زنی کنه که نذاشتم و ادامه دادم:
+قبل از اونی که شما دوتا پدرسگ بتونید بعد دو سه سال تو دادگاه خواهر من و محکوم کنید تمام فایل های اصلی و آمار سازی هاتون تو پروژه های سد سازی مربوط به … و خط آهن محور… به… و آزاد راه… رو به دست کارفرما های پروژه ها و وزارت راه میرسونم تا ببینم از تو زندان و زیر بار چند صد میلیارد جریمه و بدهی هم انقد شیک و مجلسی برا این و اون خط و نشون میکشید!؟
از بین چشمای گرد شده آدمای توی اون دفتر و بعد از سکوت خفت بار این دوتا نگاهمو سمت شیروانی چرخوندم و ادامه دادم:
و اما شما جناب آقای نجفیِ شیروانی!! خیلی دوست دارم بدونم اول شما پیشوند نجفی رو از شناسنامه تون پاک کردین یا دخترتون نوشین خانوم پسوند شیروانی رو…
¥متوجه نمیشم
+میگم خدمتتون… پیدا کردن گندکاری های این دوتا خیلی آسون بود انگار یکی از عمد گذاشته بودشون دم دست واسه همچین روزی. ولی گرفتن مچ شما خیلی از اونی که فکر میکردم سخت تر بود.
اصلا دیگه داشتم بیخیال پیدا کردن کثافت کاریات میشدم تا اینکه دختر دسته گلت اون روزی که مثل خر تو کارای بخش گیر کرده بود و تصمیم گرفته بود پرچم سفید و بالا بیاره یه لبخند آدم خر کن تحویلم داد که بیا و ببین،
اونجا فهمیدم واکنش های ناخودآگاه صورتش چقدر شبیه شماست…
رو به همه ادامه دادم:
+آقا یادتونه قدیما که ما محصل بودیم کارمندا کارنامه های آخر سال بچه هاشون و میآوردن و شرکت یه جشن آخر سال برگزار می کرد بهمون کادو میداد؟؟ پس رفتم افتادم به جون فایل دستی های اون دوره که فراموش کرده بودی دستکاریشون کنی…. یا شایدم فکرش و نمیکردی یه نفر اونجا رو هم دنبال آتو ازت بگرده و کل کارنامه های دختر خانوم گلت رو که اتفاقا اسمخودت هم روشون حک شده بود پیدا کردم.
٫حالا که چی؟ میخوای به کجا و به کی شکایت کنی که پدرم نخواسته به واسطه نفوذ خودش و رانت بازی من و استخدام کنه!؟
+بله بله!! کاملا حق با شماست… این مساله به خودی خود هیچ کاربردی برا من نداره. البته اگه نمی فهمیدم شما این حرکت و زدین تا دانیال مرتضوی پسر حاج محمود مرتضوی که سردار و فرمانده سپاه فجر استان… هم هست متوجه نسبتتون با پدرتون نشه و بتونی فریبش بدی و بعد اینکه عاشق خودت کردیش هم حسابی تیغش بزنی هم آمار مزایده و مناقصه های زیر دست پدرش و به نفع بابا جونت از زیر زبونش بکشی و آق بابات هم با اون اطلاعاتی که به واسطه تن فروشی دخترش بدست آورده موفق شه بهترین پروژه ها رو برنده شه. حالا اگه حاج محمود بفهمه دختری که با ترک کردن تک پسرش باعث و بانی خودکشی بچهش شده، از کجا و با چه نقشه و برنامه ای اومده تو زندگیش بدون یه لحظه تردید میده جد و آباد تون و از پا آویزون کنن و پوستت تون و زنده زنده بکَنن… همه مون هم خوب میدونیم که قدرتش رو داره، کافیه انگیزه شوهم پیدا کنه. حالا باقی گندکاری هاتون هم بماند…
پنج شیش دقیقه ای همه تو سکوت مطلق نشسته بودن و منم گذاشتم تا خوب متوجه نزدیک شدن شعله های آتیشی که دور تا دورشون روشن کرده بودم بشن و به فکر خاموش کردنش بیافتن.
+خوب حالا بریم سراغ راه حل!! اول از همه شما آقای شیروانی عزیز همین الان همراه ستاره میری همون محضر قبلی و سهام هارو بر میگردونی ، شما دوتا هم باهاشون میرین و همونجا تعهد میدید که هیچ ادعایی بر سر اون پونصد تومن ندارید و فردا صبح اول وقت هم هر سه نفر تون اسناد سهام هاتون و میگیرید دست و میایید شرکت تا اول از همه یه جلسه هیات مدیره برگزار کنیم و حکم تودیع جناب اردشیری از مدیریت کل مجموعه و معارفه من به جای ایشون رو تنظیم کنیم و بعد از یه سری تغییرات دیگه که باز مربوط به همین جمع میشه دوباره میریم دفتر خونه واسه واگذاری سهم هاتون به من و ستاره.
+ستاره بلند شو بریم .
ده بیست روز طول کشید تا شیروانی، اردشیری و نیک نام حاضر شدن زیر بار خواسته هام برن و بعد از انتقال کل سهام شون به من و ستاره و استعفا شون واسه همیشه از هلدینگ رفتن اما این به معنی بیخیالی و انصراف شون از انتقام نبود و من خوب میدونستم که باید خیلی مراقب باشم. به همین خاطر خیلی سریع بلیط برگشت ستاره رو گرفتیم و دو شب مونده به پروازش یه قرار دیگه برای خداحافظی و آخرین دیدار با نوشین گذاشتیم و همون جا در ازای کمک هاش و طبق قرارمون پول هایی که از اون سه تا پیر خرفت تیغ زده بودیم و که حدود پنج میلیارد میشد تو یه برگ چک بین بانکی بهش دادیم؛
٫ وای بچه ها خیلی حال داد… هرچی از لذت زمین زدن هیولا براتون بگم کم گفتم.
$ همین که بجای بابا هیولا صداش میکنی گویای همه چیزه عزیز دلم. فقط امیدوارم این حرکت یه خورده زخم های روی دلت و آروم کنه…
+ولی دخترا میدونید بیشتر از همه من با کدوم قسمتش حال کردم؟
٫ کدوم؟
+یکی اونجایی که سیامک با شنیدن داستان پسر مرتضوی متوجه رکب خوردنش از طرف تو و هیولا شد، یکی هم اونجایی که برا همه داشتم شرط و شروط میذاشتم منتظر بود تا نوبت خودش هم برسه ولی جوری رفتار کردم که انگار سیامکی وجود نداره
$ خوب اصل مطلب همینه داداش گلم… بعضی آدما به معنی واقعی کلمه بی وجودن.
٫ آره ستاره جون حق با توئه، ولی من میفهمم عرفان داره چی میگه. یه وقتایی آدم بعد از گند هایی که بالا آورده دلش میخواد طرف مقابلش شده با دعوا و مرافعه هم خطاب بهش لب باز کنه تا یه حداقل فرصتی واسه توجیه و معذرت خواهی و چاپلوسی بدست بیاره اما عرفان با این حرکتش فرصت این کار و ازش دریغ کرد.
+ضمن اینکه بهش فهموندم دیگه کوچکترین جایگاهی پیشم نداره حتی در حد یه دشمن…
٫ ولی خودمونیم تو دروغ گفتن و سرهم بندی کردن هم استادی هستیااا ، یعنی دروغ میگی انگاری راست… اونجا که به هیولا گفتی از رو کارنامه های قدیمی و حالت چهره متوجه نسبت مون شدی خودمم داشت باورم میشد…
داشتم از فرودگاه خارج میشدم و طبق معمول هر دفعه که ستاره رو راهی میکنم بغض گلوم و گرفته بود بخصوص که اینبار به مراتب تنها تر از دفعه های قبل بودم و دیگه سیامکی نبود تا به امید حضورش تو زندگیم دوری و دلتنگی خواهرم و تحمل کنم. اما باز هم خدا رو شکر که تمام تصوراتم از سیروس اشتباه بود و حداقل ایمان داشتم که بعد پیاده شدن ستاره از هواپیما یه آغوش امن و عاشق و دختر کوچولو هاش ازش استقبال میکنن. تصمیم گرفتم حالا که دیگه کسی رو اینجا ندارم یه سر و سامون حسابی به امورات هلدینگ بدم و ظرف مدت یکی دوسال افراد با لیاقت و متعهدی رو عضو هیات مدیره کنم تا خودم هم با خیال راحت بتونم مهاجرت کنم و باقی مونده روز هام و کنار خواهرم و خانوادهش بگذرونم ولی قبل از همه اینا باید بغض و دلتنگی ناشی از جدایی سیامک و خداحافظی با ستاره رو آروم میکردم. پس راه افتادم سمت خونه باغ پدری و توی مسیر به پسری که باهاش تصادف کرده بودم و تو اون ماجرای چماق خوردن از رفیقش متوجه شده بودم اسمش رضا هست زنگ زدم و دعوتش کردم تا اگه میخوان با رفیقش ارشیا همراهم شن؛
-آق مهندس ناموسن نمیخوای سرمون تلافی کنی؟
+آق مهندس کیه پسر خوب، اسم من عرفانه
-چمیدونم کاکو… شما بالو شهریا همه تون دکتر مهندسین…
+نه جونم من بیشتر دلم میخواد عرفان باشم تا مهندس
-دسخوش کاکو اصل بچه شهر باید خاکی باشه
+نگفتی حالا، می آید یا نه؟
-والو ما که از خدامونه مشتی خوان، ولی ارشیا میگه یهو میاییم اونجا میریزین سرمون کونده کشمون میکنین
+مگه مریضم آخه؟! اون اتفاق که همون شب بسته شد، بعدشم تو سر اتفاق توی شرکت یکی طلبت بود تلافی کردی تموم شد.
-کاکو خجالتمون نده دیگه، ما بچگی کردیم
+پاشو پاشو آماده شو لباس شنا هم اگه میخوای بردار یه ساعت دیگه سه راه دارالرحمه باشید، به ارشیا هم بگو عرفان اگه میخواست تلافی کنه همون شب می دادمون دست پلیس…
حدودای دو شب بود و ته مونده بساط مشروب مون کنار آتیشی که توی منقل حالا دیگه تبدیل به یه نور قرمز زیر ذرات سفید خاکستر ها شده بود یه حرارت و تصویر دلنشین از خودش ساخته بود. ارشیا هم که با هندزفری تو گوشش مشغول شنیدن موزیک بود کمکم ولو شد و همونجوری خوابش برد؛
+اینو از گوشش در بیار
-این عادت داره اینجوری میخوابه ولش کن
+هممم، تخته بلدی؟
-نه زیاد… راستی تو پشت تلفن یه چیزایی راجع به استخر میگفتی
+اوهاوه، به کل یادم رفت. چرا زودتر نگفتی!؟
-خوب الان دارم میگم
+این موقع!؟ یخ میزنی پسر جون
-اولندش که پسر جون خودتی بعدشم تو نگران یخ زدن من نباش، بادمجون ده پیاله آفت نداره.
+خیلی خب، پاشو بیا
از راهروی باریک بین درختا و ساختمون به استخر رسیدیم و من همونجا روی صندلی راحتی کنار استخر نشستم؛
+بفرما، اینم استخر
-په توچی؟
+من غلط بکنم بیام تو این آب سرد
-زشک… تنهایی حال نمیده خوب
+حالا تنها برو فردا سه تایی باهم میریم
رضا چشمای مست شو یکم حالت داد و با یه حال تمنا گونه گفت:
-خوب الان بیااا، جون من….
+نچ من با این کارا خر نمیشم، نمیام
رضا همینجوری که از کنار لباس هاش سمت استخر میرفت جواب داد
-میای رفیق، حتما میای
رضا همینجور که مشغول آب تنی بود شروع به حرف زدن کرد و از خاطراتش میگفت، به راحتی می شد عمق تنهایی و بی پناهی این بچه رو درک کرد. پسری که عاشق پدر و مادرش هست و تو سن۱۳_۱۴سالگی که پدرش از روی داربست میافته و کمرش بدجور آسیب میبینه یک شبه از یه بچه مدرسهای بازیگوش به نون آور خونه تبدیل میشه. با این وجود وقتی از چالش های مرد خونه بودن میگفت بخصوص خاطرات عروسی خواهرش و سختی های تهیه جهیزیه و گل عروسی برق افتخار و شادی چشم هاش و پر میکرد…
-عرفان بیا تو آب دیگه… جون تو تنهایی حال نمیده
+من نوکر هفت جد و آبادت هم هستم، نمیام.
رضا از استخر اومد بیرون و بعد یه مقدار کلنجار رفتن و مجاب نشدن من برای شنا دوباره پرید توی آب اما چند لحظه ای زیر آب موند… سرش و واسه یه لحظه از آب بیرون آورد و تا خواست حرف بزنه دوباره رفت زیر آب. اولش فکر کردم میخواد گولم بزنه و بکشونتم تو آب اما کمکم متوجه شدم که واقعا به کمک نیاز داره پس به اجبار بدون اینکه لباس هامو در بیارم پریدم توی آب و از زیر بغلش گرفتم و کشیدمش بالا.
تو همون چند لحظه که از پشت بغلش کرده بودم گرمی تنشو حس کردم و
واسه چند لحظه از گرمی و چسبیدن بدنم به بدنش حس خوبی بهم دست داد اما سریع به خودم اومدم و یه کم از خودم دورش کردم و سریع از استخر بیرونش آوردم.
+چی شد یه دفعه!؟
-نمیدونم، پام یه لحظه تیر کشید دیگه نتونستم رو آب بمونم.
از شدت سرما دست به سینه داشت به خودش میلرزید و حرف که میزد دندوناش روی هم کوبیده میشد.
+بیا بریم داخل تا یخ نبستی
دو قدمی راه اومد که باز پاش تیر کشید و ازم خواست کمکش کنم، یه دستش رو دور گردنم قلاب کردم و خودم هم واسه حفظ تعادل یه دستمو دور کمرش گرفتم. بردمش داخل و یه حوله بهش دادم تا خودشو خشک کنه، یه تشک و لحاف هم جلو شومینه براش پهن کردم…
-آقا عرفان شرمنده به خدا…
+اول که وجدانت شرمنده بعدشم انقدر آقا آقا به دمب من نبند…
+بیا جاتو انداختم شومینه هم راه انداختم برات بگیر بخواب
رضا همینجور که دراز کشیده بود داشت از این در و اون در می گفت اما من مدام لحظه های بیرون کشیدنش از آب و بغل کردن و داخل ساختمون آوردنش تو ذهنم بالا پایین میشد و اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه….
یه لحظه بدن لخت و جونش رو که بدون یه ذره چربی زیر نور کم اطراف استخر برق میزد و قطره های ریز و درشت آب رو تنش سر میخوردن تو ذهنم میومد و لحظه بعد به خودم نهیب میزدم و خودم و سرزنش میکردم که نباید به چشم خریدار به این بچه نگاه کنی. اما تا میومدم افسار شهوتم و بکشم باز لحظه هایی رو که پشت به من با یه شورت هفتی خیس و چسبون شیرجه میزد تو آب، بیرون آوردنش از استخر و یا چند قدمی که تو بغلم آوردمش داخل به مغزم حمله ور میشدن و من اون قدرت کافی واسه بیرون کردنشون از ذهنم و نداشتم.
همینجوری با خودم درگیر بودم که با صدای بلند رضا به خودم اومدم؛
-اُسووو…اُوسووو «به معنی استاد و یجور خطاب صمیمی بین شیرازی ها»
با یه خنده صدا دار به وسط پاهام و ورم کیرم که از روی شلوارکم مشخص شده بود اشاره کرد و با همون خنده ادامه داد:
-مات کدوم خاطره ای پسر!؟…
خودمم خندهام گرفت و؛
+خفه کثافت… چشاتو درویش کن بگیر بخواب
-مگه من با این چیزی که دیدم دیگه تخم میکنم بخوابم!؟
بلند شدم راه افتادم سمت حیاط
-کجا حالا!؟
+میرم بخوابم
-خو بیا همینجا بخواب بیرون سرده
+نه اوکیم، تو راحت بگیر بخواب
-ناموسا اگه اینجوریه منم میام بیرون میخوابم
+بگی بکَپ مسخره بازی در نیار دیگه… همین الانش هم داری میلرزی از سرما. ما که میبینی تو آب نبودیم.
-نه کاکو اینجور نمیشه، من تو رختخواب گرم و نرم پای شومینه بعد شما دوتا بیرون تو سرما بخوابین!؟
+ارشیا رو که دیگه نمیشه بیدار کرد اون الان سیاه مست خوابش برده
-خو منم محض همی میگم همه مون بیرون بخوابیم
+بچه تو از پشه هم سِمِج تری… بذار برم اقلا یه سری بهش بزنم، شایدم تونستم بیارمش داخل…
از یه طرف خودم واقعا نیاز داشتم تا هرچه سریعتر بیام تو هوای بیرون و یخورده هوای تازه به مغزم برسه تا بتونم فکر و وسوسه های توی سرم نسبت به رضا رو کنترل کنم از یه طرف دیگه هم رضا که تو عالم مستی رفتارش مشکوک شده بود و مانع بیرون رفتنم میشد، به هر حال ریسک نکردم و به بهونه سر زدن به عرشیا با یه پتو اومدم بیرون.پتو رو روی ارشیا کشیدم و یه نخ سیگار روشن کردم و شروع به قدم زدن کردم. فضای پر از درخت اون منطقه شب ها رو سرد می کرد و بخصوص اون شب سرما غیرقابل تحمل شده بود و تا من سیگارم تموم بشه ارشیا غلط زده بود و پتو از روش کنار افتاده بود.
ارشیا مثل رضا یه جوون لاغر اندام ولی با قد کوتاه تر بود، میتونستم بلندش کنم و روی دستام تا داخل ببرمش پس دیگه صداش نکردم و یه دست انداختم زیر کمرش و با دست دیگم زیر زانوهاش و گرفتم و از زمین بلندش کردم بردم تو ساختمون و روی تخت قدیمی داخل یکی از اتاق ها خوابوندمش.
برگشتم تو هال و جلوی کاناپه با فاصله از رضا جامو انداختم، تازه چشمام داشت گرم میشد که با یه صدای ناله مانند پریدم. بله صدای ناله رضا بود که انگار داشت خواب بدی میدید، اول گذاشتم به حساب مستی و خواستم توجه نکنم اما کمکم ناله ها داشتن تبدیل به فریاد میشدن و همین که دستمو از روی لحاف رو بازوش گذاشتم و چندتا تکون آروم به بدنش دادم رضا با یه فریاد بلند و چهره پر از ترس از خواب پرید.
+رضا…رضا…نترس داشتی خواب میدیدی
-هوووف… دمت گرم
+الان ردیفی؟
-ها کاکو ولی شرمنده به خدا امشب همش دارم ضدحال بهت میزنم
+این چه حرفیه بچه؟ خجالت بکش.
از آشپزخونه یه بطری آب با یه لیوان براش آوردم و بالای سرش گذاشتم؛
-یه چی بگم نمیخندی؟
+بگو
-میشه اینجا بخوابی!؟
+همینجام نترس رو کاناپهام
-نه منظورم کنار دستمه
رختخوابم رو کنار رضا پهن کردم و اونم با گرفتن بازوی من دوباره خوابش برد. باخودم گفتم خوش به حالش که با لمس یه دست میتونه به افکار و خواب و رویاهای آزار دهنده توی سرش غلبه کنه و انقدر راحت دوباره بخوابه، آخ که حساب روز و سال هایی که تو حسرت چنین ذهن و خواب آرومی ام از دستم در رفته…
تو همین فکرا بودم که یادم افتاد ستاره باید تا حالا رسیده باشه اما چرا زنگ نزده؟ که تازه یادم افتاد گوشیم پیشم نیست، حتما روی سکو کنار بساط جا گذاشتمش.
با برداشتن گوشیم متوجه شدم که از سر شب ده دوازده تا میس از سمت شوهر ستاره داشتم که بی جواب موندن پس بلافاصله خودم بهش زنگ زدم که سیروس با فریادی که اضطراب و نگرانی توش موج میزد جوابمو داد، اول گفتم شاید نگران خودم شدن اما چند لحظه بعد جمله هایی از سیروس شنیدم که سرتا پامو به لرزه انداخت:
~ ستاره کجاست؟ گوشیش چرا خاموشه؟
+یعنی چی که ستاره کجاست؟ مگه هنوز پروازش نرسیده؟
~ منظورت همون پروازیه که لحظه آخر خالی گذاشتین!؟ باز چه بامبولی سر هم کردین؟
+بامبول چیه سیروس؟ یعنی چی پرواز خالی گذاشتیم؟
~ هواپیمای ستاره دو ساعت پیش اینجا نشست، من و دختراهم اومده بودیم استقبالش اما ستاره نیومد، از پرسنل فرودگاه سراغشو گرفتم گفتن اصلا سوار هواپیما نشده بلیط رو هم کنسل نکرده. ببین عرفان تو رو جان ستاره تو رو به روح مادرت قسم اگه اینم دوباره یه نقشه واسه پیچوندن همکاراته به من بگو، خودت میدونی دهنم قرصه.
+نه بخدا این چه حرفیه میزنی… من خودم ستاره رو رسوندم فرودگاه… جلو چشمای خودم از در سالن پروازهای خارجی رد شد
~ ده آخه اگه اینجوری…
دیگه جز یه مشت آوای نامفهوم چیزی از حرفای سیروس نمیفهمیدم کل بدنم تو کمتر از یه لحظه یخ کرد حتی نمیدونستم باید چه برداشتی از مکالمه چند لحظه پیشم با سیروس داشته باشم تا بر اساس اون تصمیم بگیرم و اقدام کنم؟ فقط میدونستم باید حرکت کنم. باید هرچه سریع تر راه می افتادم و از چهارچوب در باغچه خارج میشدم، پس بلافاصله لباس پوشیدم و تنها راه افتادم سمت شیراز…
بیشتر از یک سال از بی خبری محض ما و پرسنل فرودگاه به اون عظمت و نیروهای پرمدعای حراستش میگذشت و مدرکی نبود بجز فیلم خروج تنهایی ستاره از سالن فرودگاه من و سیروس هر روز مثل مرغ پرکنده داشتیم به این در و اون در میزدیم و به هرکسی که میشناختیم التماس میکردیم تا اگه کوچیک ترین ردی ازش سراغ داره بهمون خبر بده تا اینکه تو اون غروب لعنتی برای چندمین بار چشمم به شماره افسر پرونده آگاهی روی صفحه گوشیم افتاد و باز عین روز اول بندبند وجودم سرشار از هجوم افکار و احتمالات ضد و نقیض شد. با لرزش شدید و بی وقفه دستم و صدایی که از شدت استرس و بغض و فریاد تقریبا چیزی ازش نمونده بود گوشی رو برداشتم و جواب دادم:
+الو… درخدمتم
- جناب داوودی سلام، کی میتونی یه سر به اداره بزنی ؟
+خبری شده!؟ - حضوری ببینمتون بهتره
با وجود این همه رفت و آمد تو این اداره کوفتی که قدم به قدمش بوی مرگ و پوچی میده هنوز هم به محض دیدن دروازه ورودیش نفسم به شماره میافته و انگار یه پرده خاکستری روی چشمام سایه میندازه، سرباز دژبانی که دیگه کامل من و میشناسه و میدونه این مدت چیا رو از سر گذروندم بدون اینکه حرفی بزنه یا لباس هامو بازرسی کنه یه نگاه کوتاه به چهره ام میندازه و دستش رو به نشونه اجازه ورود به سمت حیاط آگاهی دراز میکنه. همین اتفاق باز جلو اتاق افسر پرونده تکرار شد و سرباز جلو درب اتاق بی توجه به اعتراض افرادی که معلوم نبود چه مدت در انتظار ورود به اون اتاق لعنتی بودن فرستادم داخل…
مات و خیره به دیوار مسجدی که میزبان چهلمین روز عزای ما بخاطر از دست دادن ستاره بود غرق ماتم و پوچی بودم و بدنم تبدیل به بن بست ترین مسیر و سنگین ترین وزنه عمرم شده بود… هنوز شهامت پذیرفتن از دست دادن ستاره رو نداشتم و در عین حال بی وقفه تصویر وحشتناک استخون های کاملا سوخته بدنش رو مرور میکردم. یه مشت استخون که حتی به درد آزمایش DNA و تشخیص هویت نمیخوردن چه برسه به فهمیدن زمان مرگ ویا پیدا کردن رد قاتل و محل انجام جنایت و یا فهمیدن بلاهایی که به سرش اومده.
نمیدونستم از پیدا شدن چند تا دندون که فقط به تشخیص هویتش کمک کرد خوشحال باشم یا ناراحت…
تو همین فکر ها بودم که حرکت صندلی چرخدار زیر پام که از بعد شنیدن خبر ستاره تو اداره آگاهی و به هوش اومدنم توی بیمارستان اسیرش شده بودم و صدای سیروس که خبر از تموم شدن مجلس میداد به خودم اومدم؛
+سیروس
~جانم
+سیروس کی میدونه لحظه دزدیدنش از فرودگاه چقدر ترسیده؟ کی میدونه چجوری و با چه تهدیدی از اونجا بردنش؟ یعنی شکنجهش هم کردن؟ دست درازی چطور؟ سیروس بگو قبل سوزوندنش مرده بوده…
~یه نفر و پیدا کن اینا رو به من بگه، به جون دوتا دخترام به روح ستاره قسم که اگه الان جای تو رو اون ویلچر ننشستم فقط بخاطر بچه هامه.
و با گریه ادامه داد
~اما پیداش میکنم… شده همه دنیا رو به هم بریزم اونی که جواب همه سوالا مون و داره پیدا میکنم و سانت به سانت گوشت بدن عزیزترین کساش و جلو چشماش میبرم میدم به خوردش.
همه چی اینجا تموم نمیشه.
به زودی برمیگردم ✍️✍️✍️
با درود دوباره و عرض پوزش صمیمانه بابت این تاخیر چند ماهه که برای جبرانش همینجا قول میدم که به زودی زود یک داستان جدید و مهیج رو بصورت کامل و یکجا تقدیم نگاه زیبا و ارزشمند شما دوستان عزیزم کنم🌹🌹🌹
نوشته: محمد
4 پاسخ به “جنگ قدرت (۵ و پایانی)”
اینفدر فاصله افتاده که آدم یادش میره چی به چی بود
سر یه فرصت مناسب میخونمش که مغزم هم لود بشه و یادم بیاد چی به چی بود شایدم لازم باشه قسمت های قبل رو یه نگاهی بندازمحالا خوبیش اینه بعد مدت ها یه داستان خوب اینجا میخونم، واقعا یادم نمیاد آخرین بار کی اینجا داستان خوندم
درود بهت دوست عزیزمافرین که تمومش کردی و نیمه تموم نذاشتیشمجبور شدم یه دور دیگه داستان از اول بخونمش تا بفهمم چی شداما واقعا ارزششو داشتاما محمد جون این چه کاری بود با پایان داستانت باهامون کردییه جنبه مثبت داستانت بدون غلط بودن این قسمت بود
اینقدر منتظر موندم که فک میکردم داستانت اومده من پیداش نمیکنحداقل یه توجیه مناسب واسه این همه دیرکرد میاوردی!،دمت گرم، خوش گذشت❤️