|006|

دستمو گذاشتم رو زنگ و فشار دادم، قصده برداشتن دستمو نداشتم و فقط هرازگاهی کوتاه برمیداشتم تا ریتم جالبی درست شه. در قهوه ای سوخته ی روبروم به سرعت باز شد و پسری با بالا تنه ی لخت و شلوارک پرچم یه کشوری ظاهر شد، با دیدن من دستی به صورت و موهاش کشید و گفت

  • کیرم دهنت خب؟
    از صداش میشد اوج خستگی و خواب آلودگیشو حدس زد که هیچ، به اثبات رسوند. با خنده گفتم
  • خب
    با کفشای مشکیم اومدم تو چارچوب در و زدم به سینش که بره کنار، با کنار رفتنش دستمو کردم تو موهاش و همونجو که رد میشدم گفتم
  • چرا شینیون نکردی؟
    درو محکم بست و جلوتر از من راه افتاد به سمته اتاق خوابش و با هر قدمش، راهروهای تاریک ، آروم آروم روشن میشدن
  • خفه شو خوابمه
    با صدایی ملایم بهش گفتم
  • اوکی برو، فقط شاتا تو همون کابینته بغله بالایه سینکه؟
    سریع برگشت و چشمایه گشاد شدشو دوخت به دستم
  • فقط خواهشاً بگو اون بطریه اسکاچه عروسکو همینجوری دستت نگرفتی و نیومدی جلو در خونه ی من.
  • نه بابا با ماشین اومدم
    گردیه چشماش کوچولوتر شد و نفس عمیقش با سوالش نصفه نیمه موند.
  • ماشینت کجاس؟
  • اممم دوتا کوچه اونورتر پارکه
    با حرص دوئید سمتم و با جیغ از دستش فرار کردم
  • میکشمت کرهههه خررررر
    رفتم سمته میز ناهار خوری درازش و چرخیدم دورش و اون دنبال من
  • ساک ایت بوووی
  • لاشی من چن بار گفتم تو این محل اطلاعاتی جماعت زندگی میکنه؟
    و گلدونه خالی رو میزو برداشتو پرت کرد سمتم، سریع جا خالی دادم
  • برو خر اون بابایه پولدارتههه
  • میبرن چوب میکنن تو کونم ها!
  • تا دسته رفته خبر نداری عمویی
    وقتی دید بهم نمیرسه استُپ کرد همونجو میون نفس نفس زدناش پرسید.
  • حالا ماله چه سالیه؟
  • هم سنه خودته پیری!
  • ناموسن دست نزن بهش بزار نگهش دارم.
    به نیمرخ ایستادم و بطریو بردم روبروی صورتمو با زبونم لیسش زدم
  • هوووم جاش ماله من پس
    دوباره دویید دنبالم
  • ای دختر خرااااب، برو بیرون بدو بدو
    خندیدم و رفتم سمته اتاقش. بطریو گذاشتم روی میز قهوه ای گوشه ی اتاق و آروم لباسامو در آورم
  • لباس میخای بهت بدم؟
    رفت سمته کمد روبروی تختش
  • آره یکی ازون دکلته هاتو بده
    مدل تیرکمونی شورتی که دستش بود و به سمته سرم نشونه گرفت و پرتش کرد طرفم.
  • همینو بپوش با میله وسط هال برقص
    شورتو گرفتم بالا و حالت عوق زدن در آوردم.
  • دو بار اینارو فک کنم میپوشی، یه بار اینورکی یه بار اونوری
    پشتش بهم بود و هنوز داشت دنبال لباس میگشت، انگشت اشاره ی دست راستشو آورد بالا و به چپ و راست تکونش داد
  • نه نه اشتباه گفتی، چهار بار، یه بارم چپش میکنم اینوری و اونوری میپوشم.
  • گفتی چرا خدمتکار نداری؟
    بعد سریع زدم زیر خنده
  • آخ آخ ببخشید یادم نبود آخریرو حامله کردی
    برگشت سمتم و لبخند کجی تحویلم داد
  • ها چه خوشش اومده میخنده! مثله اینکه دیلدوها دیگه جواب نیست خانم نه خیر؟ بیام بالا سرت چیکی؟
    با اخم ساختگی گفتم
  • مردشور خودت و عمه ی جندت، لباسو بده بیاد اینور
    یکی از تاپامو پرت کرد سمتم و گفت
  • اوووم پاچه میگیری جذاب تر میشی…
    رفتم سمته حموم اتاقش تا بتونم لباسمو عوض کنم توی راه انگشت وسطیمو گرفتم سمتش
  • اَس هول
    دره حمومو بستم و شروع به عوض کردن لباسم کردم صدایه دادشو شنیدم
  • کسمغز دیوارا شیشه ایه دارم میبینم آبیه
  • جقی، سورمه ایه نه آبی، یکم ازون هویجارم بخور.
    خندید و از اتاق رفت بیرون، صدای بستن دره اتاقی که هیچ وقت نمیبنده اومد. بعد از جمع کردن موهام بالا سرم رفتم سمته پله ها، کلا ازونقدر خونه همین دو جا استفاده میشد، اتاقش، بالا. از پله های گرد رفتم بالا و رسیدم به قسمت مورد علاقم، طی این چند سال آشنایی تا حالا دکور اینجارو عوض نکرده بود. اصلا تا حالا خونشو عوض نکرده بود، همه چیز تو این چند سال دست نخورده بودن! مثله خودش و اخلاقش
    از آشپزخونه گوشه ی مکان مورد علاقه ام صداش اومد، بطریو گرفته بود بالا
  • چنتا یخ باهاش؟
  • نه روز تولدی کی مست میکنه؟ حالا شب دراز است مثله یاروئه خر، بیا واکینگ دد گرفتم قسمت هشت اومده باهم ببینیم.
  • من دیدم
    رفتم فلشو وصل کردم به تلویزیون بزرگ مشکی و کنترلو از روی میزش برداشتم و خودمو انداختم رویه کاناپه بزرگ و مشکی ترش!
  • به کیرم، بازم ببین
    با دوتا لیوان کریستالی خالی و بطری اومد پیشم نشست
  • سگ خورد بزن ببینیم
    فیلم چهل دقیقه ای گذشت و بطری نصف شده بود. خمار لم دادم به بغل مبل و پاهامو انداختم رو پاهاش
  • مستی؟
  • سگ با نصفه بطری مست میکنه؟
  • کیک تولدت کو؟
  • گل زده بودم یادم نبود تولدمه
  • کسشر نگو من کیک میخام
  • مست از کجا برم کیک بخرم ساعت هشته شبی
  • نهه. پاشو گشاد پاشو درست کنیم، من چقد ازین بچه پولدارا بدم میاد
  • کونت گذاشتن مگه؟ اصن جهنم بازم سگ خورد
    پاهامو از رو پاش پرت کرد پایین و بلند شد رفت سمته آشپزخونه، پشت سرش راه افتادم
  • یه سرف آن د نت بکن ببینم چه جوری درست کنیم
    کابینتو باز کرد و گفت
  • نکنیمون آشپز، اینجا چنتا آماده هست بردار درست کن، دستورشم روش نوشته
  • اونوخ شما در این مدت چه گوهه خاصی میخوری؟
    در حالی که رسیده بود به ابر کاناپه ای اَبَر مشکی پرید روش خوابید و دست چپشو گذاشت زیر سرشو با همون خنده ی کج یه وری گفت:
  • پادشاهی
    چهارتا تخم مرغ از یخچال در آوردم و گذاشتم بغل همزن
  • شاه کونی ندیده بودیم تا حالا!
    چشماشو بست
  • خفه شو ملعون!
    تق. بعدم صدایه دادش بود. هدف گیری عالی!! تخم مرغ دقیقا خورده بود وسط پیشونیش!
  • ای خراب
    و دویید سمته حمومی که تو گوشه ترین جایِ مورد علاقم بود.

بیست دقیقه بعد دوتایی لش ترین آدم دنیا روی مشکی ترین کاناپه ی خونه بودیم، آهنگ لیلی داشت میخوند
آروم خوندم

  • Lili… Take another walk out of your fake world…
  • همیشه از تولدام بدم میومد
    چیزی نگفتم، بعضی وقتا هیچی نگفتن و هیچ کاری نکردن بهترین کاریه که میتونی بکنی…ادامه داد
  • انگار این روزایه لعنتی قراره همیشه یه اتفاق خاصی توشون بیوفته… ولی همیشه از معمولی ترین روزان، معمولی بودنشون کیریه. میدونی چی کیری ترش میکنه؟ اینکه هی با خودت میگی نه امروزم یه روزه عادیه، هی امید نمیبندی که قراره یه اتفاق خاص بیوفته چون میدونی نا امید میشی، امید نبستن و دلسرد بودن، یبس بودن تو کله روز سگش شرف داره به لذت زودگذر امید و نا امیدی و آواره تخمیه تهش… هی میگی نه بابا تولدم نیست که، فقط یه روزی از ساله… مهم نیست اصلا، میری سرکار، ناهار تنها میخوری، ساعت کوک میکنی شب، مسواک میزنی قبل خواب، معمولی ترین کارایه ممکنو میکنی که باور کنی اینم یه روزه گنده معمولی بود، ولی آخ این اطرافیانه کسشرت، اونقد تولد تولد میکنن، اونقد اونایی که انتظارشونو نداری میان تبریک میگن بهت که منتظر دور از انتظار ترین آدم میمونی تا بیاد، کادوئم نداشت عب نداره، تبریکم نگفت جهنم اصن یادشم نبود به درک، ولی فقط بیاد… فقط یه لحظه ببینیش… فقط اتفاقی بیوفتی تو آغوشش… اما… حیف…نیست… هیشکی نمیاد… هیشکی هیچوقت نمیاد… میدونی من هرسال شبه تولدم آرزو میکنم حداقله حداقل خوابشو ببینم… واسه یه لحظه… تهه دلم التماس میکنم… زجه میزنم، زار میزنم اون ته… ولی هیچی! باید برآورده شه دیگه… مگه نه؟ آخه یه روزه خاصه… آخه تولد منه…
    بغضشو قورت داد.
  • انتظار از دیگران… انتظار از بقیه، خیلی بیشتر از خود بقیه آدمو آزار میده… میدونستی؟
    یه شات ریختم. تا ته سر کشیدش، به بطری خالی نگاه کرد
  • تموم شد.
  • سگ خورد… بخور یه بطری دیگم تو کیفم دارم.
  • کره خره میمونه آب زیر کاه

ساعت یک یا دوئه شب بود. بطری دوم نصف شده بود.

  • مستی؟
  • سگ مست میکنه با این آب الکل تو؟
  • پس جرئت!
  • گفتی برف میاد؟
  • گفتم گوه خوردم جرئتو انتخاب کردم.
  • دختر باش جهنم، ولی خایه ام داشته باش. پاشو باید بری تو برف
  • کیر تو دهنی که بی موقع باز شه
    رفتم سمته اتاقش تا لباسامو بپوشم، جلوی راهمو گرفت
  • عا عا فک کردی خیلی زرنگی؟! با همون تاپ و شلوارت خانوم بدو!
  • سگ تو روح بابات خب؟
    خندید، رفتم سمته در. خودشم با همون شورتکش پشت سرم اومد، معرفت!
    درو باز کردم، هیشکی تو کوچه نبود و برف آروم نشسته بود رو زمین، خیلی سفید خوشگلی بود، اگه وضعیته بهتری داشتم خیلی بیشتر از دیدنش لذت میبردم ولی خب متاسفانه داشتم سگ لرز میزدم. اولین قدمو گذاشتم تو برف.
  • از عمه هات شدیدا معذرت خواهی کن
    خندید و اومد پیشم.
  • من یه کس کش گیرم اومده گفته با تاپ برو تو برف تو دیگه چرا میای کس خل؟
    زد رو شونم
  • دلم نیومد دیگه. بدو، بدوییم تا سرکوچه، بدویی گرم میشی
    کوچه همش سر پایینی بود، پاهام سر شده بود دیگه، هیچ حسی نداشتم ولی خب دوییدن حالمو بهتر میکرد… رسیدیم به سره کوچه. برگشت سمتمو با خنده نگام کرد
  • حسه خوبیه نه؟
    خندیدم و بهش نگاه کردم
  • الان بهتر میشه
    یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به داد و جیغ
  • بلند شید احمقااااا، از خواب پاشییین دیوثاااا
    و با شیطنت نگاه کردم بهش، زد زیر خنده رگ وسط پیشونیش باد کرد، عاهااان از همینا میخاستم!
    -تو از خرم خرتری کره خر!
    خوشش اومده بود، خوششم نمیومد بازم همراهیم میکرد، دستایه یخه همدیگرو گرفتیم و شروع کردیم به دوییدن و داد زدن
    به یک دقیقه نرسید که رسیدیم جلوی در و همزمان برقای خونه ها روشن میشد. خم شدم و یه گوله برف برداشتم، نگاه کردم بهش که هنوز داشت میخندید و دستاشو گذاشته بود کنار صورتشو داد میزد. در طی یک حرکت ناگهانی برفو ریختم تو شورتکش و دوییدم سمته در، صدایه دادش اومد
  • ناموستو میگام من کره خر صبر کن فقط!
    نمیدونم چه جوری ولی دویید پشت سرم تو خونه و پاشو گذاشت لای دری که سعی تو بستنش داشتم. جیغ و خنده هام قاطی هم شده بودن و در کمال ناباوری اصلا سرد نبود دیگه! به زور اومد تو و شروع کردم به خندیدن.
  • خایه هات چسبیدن به گلوت؟
    صورت حرصیش در عرض یک ثانیه به خنده تبدیل شد. خنده های بلند و مستآنه! فقط میخندیدیم و از خنده ی همدیگه بیشتر خندمون میگرفت، دیگه توان ایستادن نداشتیم دوتایی شل شدیم رو زمین، دل درد شدید گرفته بودم و میون خنده هام نفس کم میووردم. میون خنده ها بهش گفتم:
  • مطمئنی مست نیستی؟
  • گاییدی نه نگرفته اصلا!
  • آخه خونه ی توییم و داشتیم همسایه اطلاعاتیاتو با فوش بیدار میکردیم…
    یه لحظه هنگ کرد. بعد شروع کرد به خندیدن! بیشتر از قبل، شدید تر از قبل…

|ری رآ|

بازدید 7,534

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

22 پاسخ به “|006|”

  1. من داستانت رو دوست داشتم کاری به واقعی یا الکی بودنش ندارم ولی زیبا بود همه چی تو نگارشت سر جاش بود

  2. داستانت شديدا داره لوس و مزخرف ميشه ما هنوز منتظر سرنوشت قسمتاي اولي هستيم كه تو الكي داري كشش مياري واقعا اين همه فحش و چرنديات لازم نبود يكم تحرك تو داستان لازمهنميدونم يجوري جمع و جورش كن يا اسمشو عوض كن كه منتظر ارتباطش با قسمتاي قبلي نباشيم

  3. ری رآ جانم دخملک متفاوت و قلم طلایی خودمی خوشحالم که با اولین داستانت فهمیدم که متفاوتی و دوست داشتم فقط بنویسی خوشحالم که هر بار قویتر از قبل میای جلواین یکی اصن خودش بود تهش بود چقدر حس خوبی بود اون یخ کردنا خندیدن ها و لش کردنا چقدر حس کردم آون تنفر از تولد و تنهایی روز تولد اینکه هی توی مخت تکرار کنی امروز هم یه روز معمولیه و مغزت یه بیلاخ بهت میده و میگیرم برو عامو خودتو خر کن امروز روز تولدته و هیچ الاغی یادش نیست9!

  4. چقد همه چيزش خوب بودهمه ديالوگا عاليادم ته ذهنش همينجور مرور ميكنه،ك ايا اين خاطراته منه يا شبيه اينو داشتم يا دوس داري ك تجربش كني(ساعاتي فارغ از بند و قانون)

  5. سبک نگارش و روند داستان خوب بود ولی این + _ یه خورده رو نرو بود، تیکه کلاما و بروز احساسات شخصی عالی بود، مبهم بودن رابطه و شخصیت ها رو نرودر کل خوب بودی لایک زدم. ادامه بده فقط مبهم نباشه اینقدمرسی اه

  6. ری رآ جان جانم.همذات پنداری با نوشته های تو کار سختی نیست انقدر که روون و ساده مینویسیهمیشه وقتی داستانت رو میخونم حس میکنم یه فیلم رو دارم تماشا میکنم اما اون فیلم انقدر ملموسه که سردی کف پاهام رو یخ انگشتای پامو بی حس کرد و ولی هرچی خوردم مست نشدم!آخه سگ مست میشه با یه بطری؟ 😉

  7. خوب بود، خیییلی خوب،عالی بود. کاش همه دوستیهای میان دو جنس مخالف این شکلی بشن،تا توی یه خونه خالی تنها میشن بفکر سکس نباشند.جملات زیبایی تو داستانت بود که با بیشترشون موافقم. اینکه توقع و انتظار داشتن از دیگران همیشه بد و آزار دهنده ست،بسیار حرف درستیه.توقع و انتظار اگه برآورده نشه،همیشه به خشم منجر میشه. فکر میکنم ما آدمها بجای توقع داشتن باید امیدوار باشیم. امیدوار به همراهی، همدلی، کمک و مساعدت دیگران و هرچیزی ازین قبیل. صبح که میرم تو پارکینگ امیدوارم ماشینم اونجا باشه،میرم سر کار،امیدوارم اونجا هنوز سرپا باشه… همین.این چرا ۰۰۴ نبود ری رآ؟نکنه شمردن بلد نیستی :)بازم بنویس، اما این ه آخر برخی از کلمات رو حذف کن.

  8. سلام از اینکه نوشتی دستت درد نکنه، اما چند پاراگراف که خوندم از خوندنش لذت نبردم، کلکسیون فحش زیادی نوشتی واین کلمات ناموزون استپ، سرف… ، اس هول، ساک ایت بووی و… خواسته چیو بگه ؟!باسوادم؟! ختم روزگارم؟! خیلی حالیم هست؟! این کلمات نگارشت برام مبهم و ناخوشایند بود. اما آفرین به تلاشی که برا نوشتن انجام دادی 19 ?

  9. لایک ۲۰دختر ، وقتی اسم منحصر به فرد داستانات رو میبینم بدون اینکه حتی به بقیه لیست نگاه کنم انتخابش میکنمو لذت میبرمیعنی ایول داریهمین فرمون ادامه بده تا 0085?

  10. کوول کاپل عزیز،ممنونم بابت وقتی که گذاشتی و خوندی |گل|دوتا شخصیت بودن، دختره + پسره -، رو نرو بودن و گیج شدنو اصلا نمیتونم درک کنم متاسفانه، ابهام؟ توی شخصیت و رابطه؟ رابطه که کامل مشخصه دوتا دوستن، شخصیتم که از رفتار معلوم میشه، با یه داستان نهایتا ده دقیقه ای که شخصیت قرار نیست معلوم بشه، حتی اگه همه ی اون ده دقیقه ام صرف توضیح شخصیت طرف باشه.سعی میکنم تو داستانا چیزی مبهم نباشه، اگه منظورت قد و وزن و سایز و رنگ مو و چشم و پنج ساله باهم دوستیم بهم دست نزدیم و این صحبتاس، اصلا ازم بر نمیاد…اگرم منظورت چیزی غیر ازیناس، بهم بگو خوشحال میشم بعد از این درست ترش کنم.متشکر بابت لآیکت دوست عزیز

  11. 005 شاید داستان بهتری بودهر چند اینم در ژانر خودش خوبهدیالوگای یکدست ؛ شیطونی های جذابو عشقبازیایی که خیلیا تجربه ش کردن !لایک

  12. سلام، چرا بهم ريختي؟ اين داستان به نسبت داستاناي ديگه ات که خوندم ، جالب نبود،چرا انتظار داري،هر شخصي هر داستاني ازت ميخونه،حتما باب ميل و ديدگاه شما،به به و تحسينت کنه؟؟اينجا نشون دادي،ظرفيت و جنبه ي نقد شدن رو نداري!!!بقول يکي از دوستان اين سايت، آنتوان چخوف که نيستي؟؟منم ي مخاطبم،داستاني که ميخونم،نظر ميزارم،جنبه هم دارم بهم بي حرمتي بشه. هميشه منتظر تعريف و تمجيد، اووووفف،گوگولي،…کي بودي توو؟ و… هم نباش.

  13. مرسي که مینویسیدستت درست آدم ميتونه با کلمه به کلمش ارتباط بگيره عین ثانیه هاي لعنتی ای که تو زندگی لعنتی خود لعنتی آدمیزاد گذشته و شده خاطره های لعنتیدمت جیغ

  14. تک مرد عزیز،ممنون بابت وقتی که گذاشتی خوندی و نظرت |گل|آره خب شاید 005 دوست داشتی تر بود.

  15. خواهش میکنم |ری رآ|ی عزیزالبته منظور من از امید،دقیقا نقطه مقابل انتظار بودش.فکر کن مثلا من نیاز مالی دارم از یه دوستی درخواست کمک میکنم.اگه از اول فرضم این باشه که اون دوست حتما اون پول رو بهم میده،یا اسن باید بده،من چقدر در حقش خوبی کردم،فلان جاها به دادش رسیدم…ینی یه فرضهایی واسه خودم داشته باشم که اون دوست باید اون پولو بهم بده،اگه بگه نه،این نه خیلی بهمم میریزه و باعث خشم و ای بسا عصبانیتم میشه و ممکنه گوشی رو بردارم و کلی دری وری بارش کنم یا باهاش ترک رابطه کنم.اما اگه از اول اینهمه انتظار و توقع نداشته باشم و فقط امیدوار باشم داشته باشه و بهم بده،اونوقت شنیدن جواب منفیش بسیار قابل تحملتر خواهد بود.خارج از این هم،امید همیشه خوبه.اسن این امید است که سختیهای زندگی رو قابل تحمل میکنه و باعث رشد و پیشرفت آدمی میشه.درواقع آدم ناامید یه مرده متحرک بیشتر نیست.مطمئنا امید هم مانند همه چیزهای دیگه زندگی باید در سطح معقول باشه.من امیدی به اینکه روزی رئیس جمهور آمریکا بشم ندارم،چون متولد اونجا نیستم.براش هم تلاشی نمیکنم.اما الان در موقعیت تحصیلی و شغلیی هستم که ۱۵ سال پیش آرزوش رو داشتم،سخت بود،اما چون منطقی و قابل قبول بود بهش رسیدم.اون امید که شما بهش اشاره کردی امید نیست،اون رویا و خیالپردازیه که همیشه بد است و غلط.آره حق با توست.تا دوباره توی اون شرایط قرار نگیری سخته بتونی با همون کیفیت ۰۰۴ رو بنویسی.میفهممت.بهترینها رو برات آرزو میکنم ?

  16. والا من که نفهمیدم چی شد فقط تو هر جمله ات یه فوش نوشته بودی فوش دادن زیاد تو یه داستان فقط ارزشه نوشته رو پایین میاره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید