کهریزک (۲)

  • اسامی و اتفاقات واقعیست !

قومی متفکرند اندر رهِ دین/ قومی به گمان فِتاده در راهِ یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی / کای بیخبران, راه نه آنست و نه این…

“نوشته کهریزک ولی تو بخون آخر دنیا…اینجا حتی خداهم آنتن نمیده ! “
لحن تهدید آمیزِ مامور حین ادای این جمله ی اخطار گونه , حدود یک ساعتی که پشت دَرِ بازداشتگاه ایستاده بودیم مدام توی سرم اکو میشد و لرز به تنم می انداخت…خدا هم آنتن نمیده?یعنی چی? مگه کهریزک کجا بود?!…مسئولین بازداشتگاه به خاطر کمبود جا ما رو پذیرش نمی‌کردن و عین اون یک ساعت من و بقیه بازداشتی ها ’ از بچه هفده ساله تا پیرمرد ۶۰ ساله, زیر تابش مستقیم نور خورشید و گرمای طاقت فرسای ظهرِ تیرماه پشت درهای بسته , یک لنگ پا ایستاده بودیم و اجازه ی ثانیه ای نشستن یا حتی پناه بردن به سایه ی دیوار هم نداشتیم!
نگاه بهت زده ام روی تک تک افراد می چرخید! چهره های همه آشفته,خسته,خون آلود و ترس خورده بود ! منم دست کمی از اونا نداشتم.از طرفی استرس ورود به این مکان مخوف به جونم افتاده بود و از طرف دیگه ضربه ای که به پشت سرم اصابت کرده بود توانم رو تحلیل داده و فکرو خیال سهراب هم, اینکه الان در چه حالیه , نجات پیدا کرده یا نه…رسوندنش بیمارستان یا همونجا وسط کوچه تموم کرده لحظه ای راحتم نمیذاشت…تصویر نگاه ملتمس و بهت زده ش لحظه ای از مقابل چشمام کنار نمی رفت…نمی خواستم مرگ رفیق قدیمی و صمیمی م رو باور کنم,به خودم امید میدادم که زنده میمونه …!
بالاخره بعد از گذشت چیزی حدود یک ساعت علی رغم هشدار مسئولین برای کمبود جا “سعید مرتضوی” با فشارهایی که به فرماندهی نیروی انتظامی تحمیل کرده بود اونها رو وادار به پذیرش ما کرد و پیر و جوون وارد کهریزک یا به قول مامور ” آخر دنیا”…شدیم. با اولین قدم به داخل محوطه تپش قلبم بی اختیار اوج گرفت! از در و دیوار صدای ضجه آدم بود که به گوش میرسید.حس بدی داشتم و درحالیکه با قدمهایی سنگین لابه لای جمعیت آروم آروم جلو می رفتم نگاه ترس خورده ام توی محوطه به طرفین میچرخید.جهنم بود یا آخر دنیا?!..
دستور توقف که دادند مقابل چندین کانِکس رنگ و رورفته, بی رمق و بی حرکت ایستادیم! سربازها , بازداشتی ها رو در چند صف نگه داشته ان, با فحش و تحقیر بازرسی بدنی کردن و اسم و فامیل و نام پدر رو که پرسیدن , مشخصات رو در برگه ای یادداشت کردن! این بین پسری جوون به اسم ” امیر جوادی فر ” توجه ام رو جلب کرد.صورتش خون آلود بود , پیراهنش پاره و بدنش زخمی …درد رو میشد در چهره اش بوضوح دید, به زحمت سرپا ایستاده بود با اینحال هرچه التماس میکرد اجازه نشستن و استراحت کردن بهش نمی دادن! دیدن این صحنه…التماس یک مرد زخمی و درد کشیده برای لحظه ای نشستن و نفس تازه کردن…قلبم رو به درد آورده بود.همون لحظه مردی لابه لای جمعیت ,معترضانه فریاد کشید ” دنده ها و بینی و فکش شکسته…نذاشتین درمونش کنن از بهداری بلندش کردین آوردینش اینجا…لااقل بذارید یکم بشینه !”…و نتیجه اعتراض اون مردِ میانسال چیزی نبود جز مشت و لگدِ مامورین ! داشتم از ترس سکته میکردم! به شدت ترسیده بودم و تازه فهمیدم وارد چه جهنمی شدم !
ثبت مشخصات که تموم شد مارو به داخل ساختمونی هدایت کردن که بهش میگفتن “قرنطینه یک” ! بمحض ورود بوی نامطبوعی به مشامم پیچید.چیزی رو که می دیدم اصلا نمی تونستم باور کنم .یک فضای حدودا هفتاد متری , فاقد آب ,تهویه هوا, وسایل خنک کننده یا حتی موکت و تخت خواب بود که ۱۳۶ نفر رو داخلش چپونده بودن! فضا برای نشستن که هیج, حتی برای نفس کشیدن هم مناسب نبود.لبی با حسرت گزیدم و سعی کردم میون اونهمه شلوغی جایی برای تکیه زدن پیدا کنم که متاسفانه نبود…جمعیت کیپ تا کیپ ایستاده و عده ای هم نشسته بود…صدای ناله و فریاد بود که از هرجهت به گوش میرسید…عده ای از بچه ها معرفت نشون دادن و برای افراد زخمی, از جمله امیر جوادی فر جایی برای نشستن مهیا کردن!
امیر, کنارم ایستاده بود.با اینکه خودم حال و روز چندان مساعدی نداشتم زیر بغلش رو گرفتم و کمک کردم چند قدم برداره تا کنار دیوار بشینه و کمی استراحت کنه! در اون فاصله نزدیک میتونستم ورم صورتش رو بوضوح ببینم.حالش اصلا خوب نبود.به آهستگی نشوندمش پای دیوار روی موازییک های گرم و گفتم: حال و روزتو ندیدن مگه? پزشکت چرا اجازه داد بیارنت اینجا ?..بینی و فَک ش شکسته بود.نمیتونست زیاد حرف بزنه ولی چنان نگاهی بهم انداخت که حس کردم چهارستون بدنم لرزید! نگاهش یک دنیا حرف داشت و من نمی تونستم معنی کنم… بی حرف چندثانیه ای خیره موندم بهش تااینکه دربِ سالن باز شد و سربازها , چندین مرد قوی هیکل با خالکوبی های عجیب رو داخل فرستادن ! حدود ۳۰ تا ۳۵ نفری میشدن و کمی بعد فهمیدیم مجرمین خطرناکی هستن که توی “قرنطینه دو” زندانی بوده و برای آزار و اذیت کردن ما اینجا فرستاده شدن ! جا برای نشستن خودمون نبود و حالا که با ورود این مجرمان شدیم ۱۷۰ نفر توی یک مساحت هفتاد متری, احساس می کردیم تو گور تنگ و تاریکی افتادیم که هرثانیه کسی رو داخلش مینداختن!
اون شب تا صبح از شدت غم و اندوه و استرسِ این مکان لعنتی و بی خبری خانواده از وضعیتمون,خواب نه به چشم من نه هیچ کس دیگه نیومد،در واقع جایی برای خواب هم نبود.فضا بحدی تنگ و خفه بود که عده ای تمام مدت سرپا ایستاده و یا حتی چرت می زدن!
**
زمان رو گم کرده بودم! گذشتِ شب و روز رو متوجه نمیشدم و نمیتونستم بفهمم چه ساعت از روزه, فقط این رو میدونستم از آخرین بار که چیزی خوردم یا نوشیدم خیلی وقته گذشته! هوا به شدت گرم بود.سالن تهویه نداشت و مسئولین تا اون لحظه آب یا غذا بهمون نداده بودن.از شدت تشنگی زبونم خشک و لبهام ترک برداشته بود و تمام مدت به این فکر میکردم که همه جای دنیا با زندانیان چنین رفتاری دارن? یا ما مستحق چنین رفتاری بودیم?
با شنیدن ناله ای خفه, نگاهِ خسته ام رو از جسم بی حال امیر جوادی فر گرفتم و به دنبال منبع صدا گشتم! ناله متعلق به پسری حدودا شانزده هفده ساله بود که داشت به خودش می پیچید! خیره نگاهش کردم و به زحمت لب زدم: درد داری? …”…سری به نشونه نه تکون داد و با شرم زمزمه کرد: دستشویی دارم !..”…یک آن دلم لرزید.نگاه معصوم و صورت بچگانه ش منو یاد برادر کوچکترم “میعاد” انداخته بود.دلیل شرمش رو میدونستم.شب قبل چندتا از مجرمین خطرناک, در دستشویی به پسری جوون تجاوز کرده به همین خاطر وحشت و انزجار ما از محیط چندصد برابر شده بود , طوریکه بیشتر بچه ها دستشویی داشتن ولی شرم و حیا و ترس اجازه نمی داد به اون سمت برن!
همچنان داشتم خیره نگاهش میکردم.خیلی بچه بود.حتم داشتم به سن قانونی هم نرسیده ! دوست داشتم سرش داد بکشم و بگم ” تو اینجا چه غلطی میکنی? اصلا حق رای داشتی که وارد این بلبشو شدی?” ولی بمحض یاداوری برادر پانزده ساله ام و اینکه اونم پا به پای من تو اکثر راهپیمایی ها شرکت کرده بود سکوت کردم! با این فکر عجیب احساس خطر کردم و دلشوره ای ناگهانی به دلم چنگ انداخت…راهپیمایی ها هنوز ادامه داشت ,اگه میعاد هم بازداشت میشد چی? …کاش قبل از شروع این کابوس ها گوشش رو می پیچوندم و میگفتم ” بتمرگ سر جات و تو بازی بزرگترها” سر قدرت” دخالت نکن! “…حیف! آه عمیقی کشیدم و بعد از صدا کردن چند جوون به همراه اون بچه که اسمش رو از شدت نگرانی بابت بردارم نپرسیده بودم , تا دم دستشویی رفتیم که تنها نباشه و کسی خفتش نکنه ! بهترین کار همین بود…حالا که خدا اینجا انتن نمیداد و فریادرسی نداشتیم خودمون باید پشت همدیگه درمی اومدیم!
ظهر شده بود و همچنان از غذا و آب خبری نبود! هوا گرم تر شده بود و ما بی تاب تر شده بودیم! در حسرت یک قطره آب بودیم که دربِ قرنطینه باز شد و سربازها داخل اومدن.نور امیدی به دلم تابید که ممکنه آب آورده باشن ولی وقتی مجرمین خطرناک رو صدا زدن و به هرکدوم یک لوله پی وی سی دادن , امید پر کشید و بجاش وحشت توی دلم رخنه کرد!سربازی نوزده بیست ساله مقابل درب قرنطینه ایستاده و بلند فریاد می کشید” همه بیاین بیرون …زود …تا ده میشمارم کسی داخل مونده باشه تا شب از سقف کانکس آویزون میمونه! ” …بمحض اتمام جمله ش پیر و جوون, زخمی و سالم بلند شدن و به طرف در هجوم بردن که اونجا هم مجرمینِ لوله به دست انتظارشون رو میکشیدن و هرکس که از درب قرنطینه رد میشد با لوله به سرو صورتش میکوبیدن! میتونستم پا تند کنم و جلوتر از جمعیت بیرون برم تا خودمو از آویزون شدنِ از سقف نجات بدم ولی دلم رضا نمیداد امیر رو توی اون وضعیت تنها بذارم! وضعیتش لحظه به لحظه داشت وخیم تر میشد و نفس هاش سنگینتر! با یکی از بچه ها به اسم ” محسن روح الامینی” رفتم سمت امیر تا کمکش کنم.با محسن شب گذشته آشنا شدم و فهمیدم پدرش دکترِ و سِمَت بالایی هم توی دولت داره به همین خاطر ازش خواستم یجورایی به پدرش خبر بده تا با نفوذی که داره مارو از این جهنم خلاص کنه ! با کمک محسن زیر بازوهای امیر رو گرفتیم و به طرف در حرکت کردیم! با کمی تلاش تونستیم خودمونو از آویزون شدنِ از سقف نجات بدیم ولی راه فراری از ضربه های محکم پی وی سی نبود!
زیر تابش نور شدید خورشید, وارد حیاط بازداشتگاه کهریزک شدیم و همگی پا برهنه بر کف آسفالت داغ سوزان برای آمارگیری نشستیم! کف هردوپام از شدت گرمای آسفالت می‌سوخت ولی جرئت لب باز کردن و اعتراض نداشتم چون دونفر معترض به این وضعیت رو از صف بیرون کشیده و به شدت با لوله و باتوم کتک زده بودن! حدود بیست دقیقه از آمارگیری می‌گذشت و شکنجه‌ها و تحقیرها رفته رفته بیشتر می‌شد طوریکه افسر نگهبان ” ابراهیم محمدیان” دستور داد در اون گرمای طاقت فرسا روی اون قیرهای داغ چهار دست و پا راه بریم! اعتراض کردیم,داد زدیم, سوال پرسیدیم, به چه جرمی, به چه گناهی مثل حیوون با ما رفتار میشه ولی هیچ نتیجه ای نداشت جز کتک خوردن بیشتر , تحقیر شدن و بالاجبار چهار دست و پا راه رفتن روی آسفالت داغ و سوزونده شدن و پاره شدن کف دست و زانوها مون !
محمدیان مدام فریاد میکشید: رای تونو مگه نمی خواید ? مگه مثل سگ پشت سر ارباباتون راه نیفتادین توی خیابون? خب برید و پس بگیرید پدرسگا!
تشنه و گرسنه و بی حال زیر اون آفتاب سوزان تا جاییکه خون از کف دستهامون جاری شد, مثل یک چهارپا رفتیم و رفتیم تا اینکه دستور رسید بلند شیم و به قرنطینه برگردیم! جونی توی پاهام نمونده بود, از تشنگی له له میزدم و گرما مغزم رو ذوب کرده بود.به زحمت خودمو به درب ورودی رسوندم و با ضربه چوبی که از مجرمین خطرناک خوردم وارد قرنطینه شدم! دلم میخواست حتی برای یک دقیقه هم که شده دراز بکشم تا دردهام تسکین پیدا کنن ولی بخاطر ازدحام جمعیت جا بحد کافی نبود و نمی تونستم ! عده ای نشسته بودن و عده ای فلک زده هم سرپا ایستاده بودن! همه از درد داشتیم ناله میکردیم تا اینکه بالاخره غذا رسید ! ” یک کفِ دست نون و از نصف کمتر سیب زمینی آب پز” از آب هم خبری نبود! وقتی اعتراض کردیم و با فریاد و ضجه و التماس آب خواستیم, استوار “محمد خمیس آبادی” دستور داد دود موتورخونه ای رو که برق بازداشتگاه رو تامین می‌کرد، از دریچه‌ای به داخل “قرنطینه یک” بفرستن تا درس عبرتی باشه برای ما که بفهمیم کهریزک کجاست و دیگه اعتراض نکنیم.همهمه ای بپا شده بود.سربازها شروع به کار کردن و به دقیقه نرسیده دود کل ساختمون رو دربرگرفت.همه به سرفه افتادیم.نفس کشیدن غیر ممکن شد و چشم هامون از شدت دود سوخت و اشک زد و ما پی بردیم که کهریزک واقعا آخر دنیاست! اونجا نفس کشیدن هم جرم بود!
تا شب از درد گلو و سوزش چشم و تنگی نفس ضجه زدیم و هرچه التماس کردیم درب رو برامون باز نکردن تا لحظه ای بیرون بریم و نفسی تازه کنیم! صدای ناله و گریه بچه ها بلند شده بود.اوضاع روحی همه وخیم بود و همه از ترس داشتیم میلرزیدیم و مطمئن بودیم زنده از کهریزک بیرون نخواهیم رفت! داشتیم تقاص چی رو پس میدادیم? چرا کسی به فریادمون نمی رسید? یعنی هم قطارانمون فراموشمون کرده بودن? شب از نیمه گذشته بود که یکی از همبندی های مسن شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا و اشک یکی از بچه های جوون تر رو به اسم محمد کامرانی که در انتظار کارت ورود به جلسه کنکورش بود دراورد!
نمی دونم چرا , ولی بی اختیار نیشخندی زدم و با مکث گفتم: واسه کی داری دعا میخونی حاجی? مگه نشنیدی چی گفتن? اینجا خدا انتن نمیده!
**
یک روز گذشته بود دو رو گذشته بود سه روز گذشته بود,اصلا گذشته بود یا نه? نمی دونستم.زمان انگار در کهریزک متوقف شده بود! نشسته بودم و تکیه به دیوار , چشمام داشت گرم میشد که در باز شد و وکیلِ بند” محمد کرمی” داخل اومد و با صدای بلند فریاد کشید: میلاد مهامی ! کجایی خودتو نشون بده پاشو بیا بیرون…
بمحض شنیدن اسمم,پلک هام ازهم باز شد و تپش قلبم اوج گرفت! منو صدا میکردن? چرا? کسی اومده بود دنبالم? زبونم از تشنگی مثل سنگ شده بود! نتونستم تکونش بدم و بگم اینجام! پس دستِ بی حس شده ام رو به دیوار چسبوندم و با تکیه به محکمیِ دیوار آهسته بلند شدم و روی پاهای لرزونم ایستادم.سرم گیج میرفت و چشمام بخاطر دود متورم شده بود.محمد کرمی چشمش که به من افتاد با دست اشاره ای کرد: زود بیا بیرون…”…با احتیاط بین مردان و پسرانی که روی زمین نشسته یا دراز کشیده بودن گذر کردم و وقتی به در رسیدم یک لباس شخصی, با چهره ای برافروخته بازوم رو گرفت و به همراه خودش بیرون کشید! غروب بود. باد گرمی میوزید و آسمون رنگی تلفیقی از نارنجی و قرمز و آبی به خودش گرفته بود! سربلند کردم و نگاه تارم نشست به پرنده ای که در دور دست پرواز میکرد و حسرت به دلم گذاشت.کاش بال داشتم و از این جهنم پر می گرفتم و می رفتم!
رسیدیم دم یک کانکس! کرمی از پله ها بالا رفت داخل شد و اون جوونِ لباس شخصی از پشت من رو وادار کرد دنبالش برم! داخل که شدم استوار محمدیان و خمیس آبادی رو دیدم که روی دو صندلی نشسته و با چند برگه کاغذ خودشون رو باد میزدن!چشمم که به هیچ آشنایی نیفتاد دلم فرو ریخت ! کسی نیومده بود دنبالم پس چرا من رو خواسته بودن? محمدیان یک نگاه پرنفرت از سر تا به پام انداخت.بدون نگاه کردن به خودم میتونستم ببینم چقدر داغون و آلوده ام! حالم به شدت بد بود و زانوهام می لرزید دوست داشتم لحظه ای بشینم ولی جرئتش رو نداشتم.نگاهم بین هردواستوار درگردش بود تا اینکه جوونِ لباس شخصی به حرف اومد و بی مقدمه گفت: میدونی چه بلایی سر اکثر بازداشتی های اینجا میاد?
جواب که ندادم خودش ادامه داد: اونقدر میزننشون تا از حال برن,بعد تن لششونو میندازن توی گونی و چال میکنن…تو که نمیخوای چنین سرانجامی داشته باشی مگه نه?..”…آب دهنم رو با ترس قورت دادم.منظورش از این حرفها چی بود? جلو اومد و با یک قدم فاصله مقابلم ایستاد.صدای ضربان تند قلبم رو میشنیدم.خیره بودم به چشم های عصبی و صورت گرگرفته ش که شنیدم بی مقدمه گفت: یه فیلم از تو و یه پسر جوون دیگه توی فضای مجازی پخش شده ! سروصدای زیادی بپا کرده و نظام رو برده زیرسوال…گندی رو که زدی خودت باید پاک کنی!
بهت زده خیره بودم به دهنش! درک درستی از حرفهاش نداشتم به همین خاطر زبون سنگینم رو تکون دادم و به زحمت لب زدم: چه فیلمی? چه گندی? …اینبار خمیس آبادی بود که از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد: روزی که دستگیر شدی, وقتی که داشتی با اون پسره فرار میکردی, یکی با موبایل ازتون فیلم گرفته…لحظه کشته شدن اون پسر توی فضای مجازی و رسانه های غربی پخش شده, از بالا دستور رسیده تا دیر نشده …
دیگه نشنیدم چی گفت! همون یک جمله ” لحظه کشته شدن اون پسر” برای آوار شدن روی سرم کافی بود.نه چیزی می شنیدم نه چیزی می دیدم نه حتی حس میکردم .فقط یک جمله توی سرم اکو میشد ” سهراب مرد” حس می کردم حرارتی توی دلم شعله کشیده و بند بند وجودم ازهم وا شده! عزای رفیقم بود یا خشم و نفرت نمی دونم, هرچی بود داشت من رو از درون می سوزوند! استوار خمیس آبادی یک قدم دیگه بهم نزدیک تر شد و با لحن تهدیدآمیزی گفت: حالا دلیل اینجا اومدنت اینه …یه اعتراف نامه پر میکنی و میگی اون فیلم یک سناریوی از پیش برنامه ریزی شده بود…میگی تو و دوستت چندساله که با سازمانهای جاسوسی فعالیت دارید, میگی خودی ها اون پسرو کشتن تا چهره نظامو کثیف کنن…میگی موسوی دست نشانده امریکا و اسراییله , میگی از اونوریا خط میگرفتین تا به بدنه نظام ضربه بزنین , آخرشم یه غلط کرم و گُه خوردم میندازی تنگش تا جواز آزادیت رو بگیری! یه فیلم هم ازت میگیریم تا شفاهی همه چیز رو برای ملت توضیح بدی! شیر فهم شد?!
چندلحظه در سکوت خیره موندم به چهره ی خونسرد و بی تفاوتش و سعی کردم حرفاش رو تجزیه و تحلیل کنم! هنوز جوون مرگ شدن رفیقم رو هضم و باور نکرده بودم که ازم میخواستن اعتراف کنم مرگش یک سناریو بوده! سهراب مُرد.دیگه نمی تونستم ببینمش! با نامردی از پشت زده بودنش! بغل خودم جون داد! جلوی چشمای خودم پرپر شد حالا ازم میخواستن مرگش رو نقشه جلوه بدم! به اندازه تمام دنیا خشمگین بودم ,غمگین بودم,متنفر و سرخورده و عزادار بودم ولی نمی دونم چرا واکنشم در جوابِ این درخواست چیزی نبود جز شلیک یک خنده بلند و ناگهانی! بی اهمیت به همه چیز , مستانه و بی اراده و بی قید بلند بلند میخندیدم و قهقهه میزدم, خودمم دلیلش رو نمی دونستم.دیوونه شده بودم انگار…یادآوری مرگ سهراب,لحظه جون دادنش,چشمهای ترس خورده و تن سردش دیوانه ام کرده بود!
استوار محمدیان عصبی از خنده های دیوانه وار من , باتوم به دست به طرفم هجوم آورد: به چی میخندی بی پدر…”…رسید بهم و شروع کرد به زدن ! صدای خمیس آبادی رو میشنیدم که میگفت: به صورتش نزن…قراره بره جلو دوربین صداسیما اعتراف کنه ! …”…تشنگی و گشنگی توانم رو تحلیل داده بود.نتونستم مقاومت کنم و با اولین ضربه که به سرم کوبیده شد پخش زمین شدم و از درد زیاد مچاله شدم.محمدیان با باتوم جز ناحیه صورت به همه جای بدنم ضربه میزد و فریاد میکشید: به چی میخندی پدرسگ! به چی میخندی حرومی ! …”…دست های ناتوانم رو حایل سرم کرده بودم تا ضرب باتوم رو بگیره ولی فایده ای نداشت.احساس میکردم کل استخون های بدنم درحال خورد شدنه! کتک زدنم چیزی حدود بیست دقیقه طول کشید تقریبا از حال رفته بودم که استوار خسته شد به نفس نفس افتاد و باتوم رو کناری انداخت ولی بیخیال من نشد و با پا روی گردنم ایستاد.نفسم بالا نمی اومد.چنگ انداختم به پاش تا از روی گردنم بلندش کنه ولی محکمتر فشار داد و خیره به چشمهای تارم گفت: اعتراف میکنی? میگی همه اون اتفاقا یه نقشه از قبل تعیین شده بوده? …”…پاش روی گردنم بود نمی تونستم جواب بدم .خفگی رو کاملا احساس میکردم،بی‌نفسی بی وزنی بی رنگی و به تدریج بی‌زمانی… در نهایت تاریکی!
**
نفسم پس میرفت، از چشمهای بسته ام بی اختیار اشک می ریخت, دهنم بد مزه بود، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته و کوفته و دردکشیده دریک حالت بی وزنی سر و ته بین زمین و هوا معلق بود و پیچ تاب میخورد! چندساعت از آویزون کردن من گذشته بود? یادم نمی اومد.اصلا به چه جرمی? نمی دونستم. پابندهای آهنی که به پام زده بودن انقدر تیز بود که مچ پاهام رو خراش داده و خون الود کرده بود. فکر می‌کردم تمام این‌ها رو دارم خواب می‌بینم، سخت و غیرقابل باور بود اما واقعیت داشت، تمام اون درد‌ها و فریادها واقعیت داشت…! محمدیان, کابل بدست اومد و مقابلم ایستاد.سر و ته می دیدمش! یعنی اصلا ندیدمش فقط از صدا شناختمش وقتی گفت: فکراتو کردی? میشینی جلو دوربین و حرفایی که بهت زدم رو میگی?..”…خونی که بخاطر وضعیت ام به مغزم هجوم آورده بود اجازه نداد هوشیار بمونم و دوباره از حال رفتم!
اینبار وقتی بهوش اومدم وضعیتم فرق کرده بود! بجای پا از مچ دست آویزون بودم و من بخاطر این لطف, باوجود درد کتفی که داشتم بی نهایت ممنون بودم! با درد چشم باز کردم! خون از پشت پلکم پایین میریخت.نگاهی به اطراف انداختم و کسی رو اون دور و بر ندیدم! چندلحظه در سکوت و بی خبری و یک دنیا درد گذشت تا اینکه درب کانکس باز شد! نگاه تارم نشست به سمت در! استوار خمیس آبادی جلوتر از همه داخل شد.بعد از اون محمدیان و کرمی…درنهایت هم یک سرباز درحالیکه بازوی شخصی رو میکشید وارد شد.صورت اون شخص رو بدلیل کیسه ای سیاه که به سر داشت نمیدیدم ولی بایک نگاه به جثه ش میشد فهمید پسری کم سن و ساله! دلشوره و لرزی ناگهانی به وجودم نشست که دلیلش رو نمی دونستم! استوار خمیس آبادی اومد سمت من و با یک نگاه دقیق به صورتم گفت: در چه حالی?
نگاهم لحظه ای از اون شخص کیسه به سر کنده نمیشد.حسی ناشناخته منو به اون پیوند میداد ! استوار سکوت من رو که دید با تمسخر گفت: ها چیه خفه خون گرفتی? اون زبون شش متری وقتی داد میزدی مرگ بر دیکتاتور و رای من کو, کجاست? …”…با باتوم توی دستش محکم توی شکمم کوبید و ادامه داد: شما خانوادگی ضدنظام و انقلابید, درسته?
از شدت دردی که توی شکمم پیچید دندون بهم فشردم تا داد نزنم…استوار ضربه ای دیگه زد و رفت سمت اون شخصِ کیسه به سر و با یک حرکتِ سریع کیسه رو از سرش کشید.یک آن احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.یخ زدم اصلا…میعاد بود برادر پانزده ساله ام, ولی اینجا چیکار میکرد?..دیدن صورت رنگ گچش,خونهای خشک شده کنار بینی و دهنش,چشمای نیمه باز و تبدارش قلبم رو مچاله کرد. با بدبختی نالیدم: میعاااد!!! …”…اما انقدر آهسته بود که حتی خودمم نشنیدم! استوار کیسه ی روی سر میعاد رو گوشه ای پرت کرد و دریک حرکت سریع, مقابل چشم های بهت زده و ناباور من با ضربه ی محکمِ باتوم ,کوبید به سرش و داد زد: عکس آقام خامنه ای رو پاره میکنی بچه قرتی? دل امام زمانو خون میکنی, بی پدر?
شوکه بودم ولی فریاد از سر درد برادرم بند دلم رو پاره کرد.خون توی رگهام جوشید و تنم به یکباره اتش گرفت.بی اختیار داد زدم: نزنش بی شرف.نزنش کصافط…
میعاد روی زمین افتاد و مشت و لگد استوار بود که بی امان بر سر و صورتش پیاده میشد و قلب من بود که با هر ضربه هزار تکه میشد.برادرم از درد و ترس ضجه میزد: من نبودم بخدا ,من پاره نکردم…من فقط نگاه کردم …کار سهیل بود…”…منم همزمان با ضجه های برادر کوچکترم از ته دل داد میکشیدم و التماس میکردم ولش کنن ولی فایده ای نداشت.مچ های بسته ام رو تکون میدادم ولی جز سوزش نتیجه ای نمیداد.میدونستم همه اینها برای تحت فشار گذاشتن من و قبول اون اعتراف دروغینِ! میتونستم? میتونستم خون سهراب رو پایمال کنم!? استوار بی وقفه میعاد رو میزد و نعره میکشید” چرا دست زدی? چرا وقتی عکس اقارو اتیش زد هلهله کردی بی همه چیز…چرا جلوشو نگرفتی?” …نشونت میدم عکس آقارو پاره کردن یعنی چی ! نشونت میدم بی احترامی به ولی امر مسلمین,به,حاکم مطلقه فقیه, نایب برحق امام زمان…حجت خدا روی زمین…یعنی چی ?!!
لگدش رو روی صورت میعاد پایین آورد,دل من رو خون کرد و رو به استوار خمیس آبادی داد کشید: بگو بیان حامله ش کنن این بی پدر مادرو…

ادامه دارد…

نوشته: روح.بیمار

بازدید 17,361

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

40 پاسخ به “کهریزک (۲)”

  1. نابودم کردی ارش،حس کردم انگاری خودم تو کهریزک بودم!همه داستان به کنار…اون بند اخر فکرمو مشغول کرده…بگو بیان حاملش کنن…خب،اینجا ایران است و این حرف بوی خوبی نمیدهد!ارش جان،بی صبرانه منتظر قسمت سومم،فقط امیدوارم اون چیزی که حدس میزنم درست نباشه…ولی فک کنم هست!لایک چهارم…

  2. آرش دلمو آتیش زدی پسر جاناصلا کامنتم نمیادتمام غم و دردی که سالها توی دلم پنهون شده بود با خوندن این داستان ذره ذره بالا اومد و توی تک تک سلولهام خودشو نشون داد همه اون کتک ها و باتوم ها…اون اسم ها…اون جوون ها …اوووف قلمت مستدام پسرلایک5 به خودت نه به اون فضای سیاه88 که وصفش کردی

  3. جوونای گلی توی کهریزک از بین رفت.آرش عالی مینویسی طوری که آدم حس میکنه وسط صحنه ها حضور دارهقلمت پایدار پسر .

  4. درود، آرش داستان با نگارش جالبی نوشتی همشو کلمه به کلمه خوندم، خوشم نیومد جوو سیاسی راه انداختی… مشکوک میزنی.مملکتی که دم از قانون میزنه و مردم بدنبال پیدا کردن واسطه، دلال، پارتی هستن،و هیچ اتحادی و وحدت یکپارچگی با هم ندارن، و اکثرا مخبر هستن، چی میخوای بیرون بیاد؟؟ با اینکه ضربه خورده ام، محتوای با برچسب تجاوز در این قسمت دوم قبول ندارم. دیسلایک اول

  5. خیلی خوب نوشتی اینقدر که حالم رو به شدت بد کرد.ای کاش با قلم خوبی که داری راجب جنایت 67 هم بنویسی.متاسفانه تو باتلاق گیر کردیم هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری.هیچ راهی هم واسه خلاص شدن نیست،هیچ تغییر مثبتی اتفاق نمی افته.متاسفانه دیگه دوره انقلاب تموم شده و تنها راه فراره

  6. داستان یا خاطره ت پر از فراز و فرود بود ولی از اونجایی که به جوادی فر جا دادی …و بزهکارای خالوبی شده میان توی جمعیت خط روایی داستان خیلی جالب شد …عنصر تعلیق و تریلر توی کارهات نمود خوبی داره و خواننده رو با خودش تا ته قصه میکشونه .از توصیف افراط گونه فضا و احساس خودداری میکنی هر چند جاهایی رعایت نشدداستانت گام به گام مهیج تر و مهیج تر میشه عین یه کتری که به نقطه جوش میرسه…هر چند شاید سیاسی نوشتن خیلی مناسب نباشه اما حالا که تو شهامت نوشتنشو داری ارزش لایک کردنو هم خواهی داشت …

  7. فضای سال 88 رو به خوبی تصویر کردی .اما اصل ماجرا رو فراموش فرمودید ; مردم ایران نه در انقلاب 57 نه در درگیریهای 78 و نه در درگیریهای 88 متوجه نشدن چرا اومدن تو خیابون و نفهمیدن زنده باد و مرده باد رو به نفع و ضرر چه کسی گفتن .کشورهای جهان سوم رو ببین مردمش به راحتی تهییج میشن و میریزن تو خیابون انقلاب میکنن برای جلوگیری از ظلم و بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری قبلی ، ظالمانه دولتمردان قبلی رو تیرباران میکنن یابه دار میکشن و با شعار دموکراسی ، دموکراسی رو وسط خیابون سر میبرن .مردم ایران هم واقعا اهداف سیاسی خاصی ندارن ، کافیه دو کلام مخالف عقیدشون صحبت کنی یه ساعته سرتو میفرستن رو نیزه ، بدون اینکه بفهمن اصل ماجرا چیه ، بدون اینکه عمق کلامت رو بفهمن ، بدون اینکه حتی به خودشون زحمت فکر کردن بدن که بعد از این چه خواهد شد .ایراد از ریشه درخته هرکدوم از خودمون باید شروع کنیم .

  8. sepideh58 دور از جونت عزیز دلم !آره متاسفانه فضای تلخ و سیاهی داره داستان که همه نشات گرفته از واقعیته ! و خیلی درد داره که بفهمی سر جوونهای بیگناه مملکت چه بلایی اومده ! مرسی از لطفت عزیزم…لایک به مهربونیات ?

  9. Robinhood1000 سلام رابین عزیز!کامنتت رو تو قسمت قبلی خوندم رفیق!اونجا هم گفتی مشکوک میزنی! میشه لطفا به سوالم جواب بدی? چه حرکتی ازم سر زده که میگی مشکوک میزنم? یا اینکه گفتی به سن و سالت نمیخوره و فلان…چی شد که همچین فکری کردی?راستش من کاری به مملکت و اینا ندارم…حرف من و این داستان اون جووناییه که زندگیشون نابود شد!من خودم سال ۸۸ سیزده ساله بودم ولی برادرم مستقیما توی اعتراضات شرکت داشت که متاسفانه چوبشو خورد…کینه و نفرت من از اون وقایع و اینکه باعث شد راجبش مطالعه کنم و اطلاعات بدست بیارم, فقط بخاطر برادرمه که خدا میدونه چی بهش گذشته که هنوز آثارش توی زندگیش هست!ممنون که خوندی نظرت محترمه!

  10. eyval123412341234سلام ایول جان! حالا بذار من یه حکایت واست تعریف کنم! میگن که…روزی مردي یه پيله كرم ابريشم پيدا میکنه و با خودش میبره خونه! یه روز پيله یه شکاف کوچولو برمیداره و کله ی پروانه میاد بیرون! مرد قصه ما هم ساعتها نشست و پروانه رو نگاه کرد. پروانه خيلي تلاش مي كرد تا بدنشو از اون شكاف خارج كنه ولی موفق نشد و بعد از مدتي دست از تلاش كشيد و بی حرکت موند.اینطور به نظر می اومد که پروانه تمام سعي خودش رو كرده و ديگه قادر به ادامه ي كار و بیرون اومدن از پیله نبود!اینجای کار ! مرد فداکار تصميم گرفت به پروانه كمك كنه.يه قيچي برداشت پيله رو باز كرد و پروانه بی دردسر بيرون اومد, اما بدنش متورم بود و بالهاش كوچك و چروكيده!مرد مدتي به پروانه نگاه كرد و انتظار داشت، هر لحظه بالهاش بزرگ شه و پرواز كنه ولی هيچ کدوم از اين اتفاقها نيفتاد و پروانه بیچاره تا آخر عمرش در حسرت پرواز , روي شكمِ خودش مي خزيد و بدنِ متورم و بالهاي چروكيده اش رو به اين طرف و اون طرف مي كشيد.اون مرد با نيت خير اين كار رو انجام داده بود و نمیدونست چرا عاقبت این پروانه بدبخت اینطوری شد!? نمی دونست کهپيله ی كرم ابريشم محكمه و سعي و تلاش پروانه براي خروج از اون شكاف باريك، قانون طبيعته! براي اینکه آب اضافي از بدنش خارج بشه و موفق به رهایی از پيله با دوبال بزرگ و زیبا بشه !

  11. Fhudh مرسی عزیز! بی نهایت لطف داری !متاسفانه درمورد ۶۷ مطالعه چندانی نداشتم ! ولی نمیشه از بیتفاوت هم گذشت…حتما شروع میکنم.آره دوست عزیز! بد وضعیتی شده همه افسرده و سرخورده هیچ شادی و نشاطی توی جامعه نیست…درجا زدن و گاهی زمینگیر شدن میشه تمام تلاشمون!هییییی! کاش میشد اینجا رو تغییر داد نه اینکه فرار کرد!

  12. Takmard نازنینم! مرسی از لطفت مهربون!آره حق با شماست! متاسفانه چون داستان برمبنای واقعیت هاست و چون احساسات جمعی گفته میشه نه شخص راوی, خط روایی داستان تا حدی کسل کننده میشه!میشه لطف کنی و بگی کجاها توصیف صحنه و احساس رعایت نشد تا رفعش کنم? ممنون میشم.

  13. Derrick Mirza ممنونم نازنین! خیلی خیلی لطف داری…با نظرتون کاملا موافقم…اینکه تک تک ما, اول باید از خودمون شروع کنیم, خودمونو توجیه کنیم,ببینیم کجای کاریم و چی میخوایم …بعد شروع کنیم کار کردن روی اعضای خانواده و نزدیکامون…اینطوری میشه تا حدودی هدف رو تایین کرد!

  14. eyval123412341234حرفات سنده عزیز!نمونه ش خودم! یک همجنسگرا…میدونم که توی این جامعه هیچ جایگاهی ندارم…با چشم میبینم که هموطنم بخاطر این گرایش که ذاتا فطریه,چطور هم نوعشون رو بی اینکه درک کنن یا ببین چه مشکلاتی داره یا چه دردی میکشه, سرزنش و قضاوت میکنن!

  15. چند سال پیش کتابی خوندم از انتشارات باران سوئد،ینی اینجا چاپ شده بود،تحت عنوان خاطرات زندان.مجموعه خاطراتی بود از تعدادی زندانی در اوین،که چند نفرشون به طرق مختلف نجات پیدا کرده بودند و در مورد هم بندیهایشون که اعدام شده بودند،نحوه بازجوییها،شکنجه شدنا،…یادمه یه دوره افسردگی ۳ ماهه گرفتم،البته هیچوقت نتونستم تمومش کنم.با خوندن داستانت دوباره برگشتم به اون روزها…دیشب تا نیمه خوندم،با وجودیکه بشدت مشتاق بودم ادامه بدم،اما نتونستم،با همون نیمه، تا نزدیکای پنج صبح بیدار بودم و در فکر و خیال دوستان و فامیلهای خودم که به همون سرنوشت مبتلا شدند،امروزم همش دمق بودم،امشب دل به دریا زدم تمومش کردم…اما راستش حرفم نمیاد،یه عالمه حرف،خودشونو پنهون کردندادامه بده عزیز

  16. آرش جان خسته نباشیمن گفتم توی داستانت به درستی از توصیف های افراط گونه فضا و مکان خودداری کردی و این یه پارامتر خوب واسه داستان کوتاه محسوب میشه چون بهتره نویسنده خیلی مستند وار ننویسه یعنی فیلمبرداری از پلان ها باید کوتاه اما قوی باشه که خب تو تا اندازه ای اینو انجام میدی یعنی همه پردازش هات در خدمت خط سیر داستانته ولی چند جایی خب کمی طولانی شد مثلا از آغاز داستان تا ورود آدمای خالکوبی شده که مجرمین خطرناک بودن کمی کشدار شد و میشد فشرده تر و متفاوت تر میشد هر چند همین هم در نوع خودش فوق العاده قشنگ بود و حس تعلیق خوبی در اون سیال بودمرسی بابت دقت نظرت

  17. تو دلتو خالی نمیکنم بچه جون میگم سیاسی ننویسدرسته اینجا ی سایت ممنوعه چون محتواش سکس و پورنه ولی زیاد کاری به کارش ندارناما وقتی اسم سیاست و دین و مذهب بیاد وسط حساسیتشون بیشتر میشه .بخاطر جوانی خودت میگم

  18. درود. آرش جان، اینکه گفتم مشکوک میزنی، از بابت اینه که وقتی سن و سالت قد نمی داد، و در موقعیت واقعی فشار، توهین، تهدید، جسمی و روحی قرار نگرفتی، توی این موضوعی که منم زخم خورده ام، با یادآوری کهریزک، میخوای چیو ثابت کنی؟ میخوای زخم چرکین امثال منو باز کنی؟ میخوای قلم و نگارشت به نمایش بزاری، جوری دیگه انجامش بده، بقول باباطاهر »**** ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی.ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی.ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم.نمک پاش دل ریشم چراییاز اینکه گفتم مشکوک میزنی، اینه که وقتی بیشتر مردم ما اسیر روابط و سطحی نگرن ومث آفتاب پرست رنگ عوض میکنن،میخوای سر دل خودتو با نوشتن وقایع داداش زخم خورده ات صاف کنی،کیه که زخم خورده نیست؟؟جای دیگه ای مسائل سیاسی مطرح کن، دو قسمت کهریزک نوشتی، دستت درد نکنه، ایولا، آفرین، اما با برچسب نامربوط به موضوع داستان، این دو قسمت، تجاوزش کجا بود؟؟؟اگه به سیاست و بحث های مربوط به این موضوع علاقه مندی، توی انجمن سیاست همین سایت تایپک بزن، هر کی بخواد هم در بحث شرکت میکنه،در پایان از نوع نگارش و فراز و نشیب ساختاری اپیزود و جمله بندی و نبود غلط املایی، تشکر میکنم. مانا و پایدار باشی.

  19. eyval123412341234لطف داری ایول جان! کاش همه مثل شما و عده ای از دوستان اینجا انقدر پر فهم و شعور باشن ! درسته که همه مثل همیم و هرکدوم به نوعی مشکل داریم و از اطرافیان ضربه خوردیم,درسته که باید قوی باشیم…ولی گاهی فقط یک حرف ,یک کلمه,یک عبارت…قلبت رو به بدترین شکل ممکن میشکنه! کاش واقعا میشد همدیگه رو درک کرد و به علایق هم احترام گذاشت!ایول جان! کهریزک فقط یه داستانه که برمبنای اتفاقات واقعی نوشته شده! سرگذشت من نیست…زندگی خودمو تو داستان از گور برخاسته یک تا چهار نوشتم اگر مایل بودی,خوشحال میشم بخونیش!

  20. PayamSEپیام جانم یک دنیا شرمنده ات شدم, عزیز!خیلی سختمه که اینو ازت بخوام…ولی اگه اذیت میشی ادامه ش رو نخون ! ادامه به مراتب سنگین تره …ببخش عزیزم ? ولی بنظرم این چیزا نباید ناگفته باقی بمونه!نوشتنش برای خودمم سخته…

  21. Takmardممنونم تکمرد جان ! استفاده میکنم از نظراتت …راستش حق با شماست! لحظه ورود به بازداشتگاه رو میخواستم طبق چیزی که واقعیت داشت شرح بدم که طولانی شد! سعی میکنم در قسمتهای آینده جبران کنم!ممنون رفیق 😉

  22. نه آرش جون،اتفاقا اینگونه یادآوریها لازمه،.یه تلنگریه که یادمون نره چی بر سرمون گذشت.بنویس عزیز

  23. اخ که چقدر دلم بحال خودمون که بازمانده این توهین وحقارتیم میسوزهنوشتتو با تمام وجودم حس میکنم میخونم و درد میکشملعنت…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید