کمی خاطرات

سلام دوستان بزارید اول خودمو معرفی کنم.علی هستم ۴۸سالمه.تازه دوباره بعد چند سال متاهل شدم.خانواده پدری کمی مذهبی و مقید بودن…ولی همه تحصیل کرده.‌بیشتر بچه ها کمه کم از معلم هستن تا دکتر و متخصص و پزشک و مهندس…خودم مهندسی عمران دارم و هم دولتی هم شخصی برای شرکتی کار میکنم…ولی بیشتر دولتی هستم…شکر خدا کم و کسری توی زندگی ندارم…دوران دانشجویی توی۲۰سالگی با فهیمه دختر همسایه دیوار به دیوارمون که خانواده مثلا روشنفکری بودن ازدواج کردم…خوشگل و سرزنده بود…زیبا مث خودم خوش قدوبالا…پدرم ازم قول گرفت به شرطی که خوب درس بخونم و عقایدم رو بعد ازدواج از دست ندم مادرمو راضی کنه که دختره رو برام بگیره…با اولین خواستگاری سال ۷۶راضی شدن و ازدواج کردیم…خداییش هم فهیمه منو دوستم داشت و کلا به حرفم گوش میداد…البته سطح زندگی و خانوادگی ما خیلی مالی و موقعیتی از اونها بهتر بود.‌خلاصه که ازدواج کردیم و حاصل ازدواج ما دختر شیرینی بنام نوشین شد.که زیبایی رو از خودم به ارث برده بود…سال۷۸به دنیا اومد…آروم آروم بزرگ و زرنگ و خوشگل میشه.سال۹۶کنکور داد دندون پزشکی قبول شد.میدونستم پسر خاله اش چند بار پیشنهاد ازدواج بهش و به خاله اش که خانوم من بوده داده ولی دخترم قبول نکرده.نگو عاشق علیرضا پسر عموش بود که هر دو دانشجوی دندانپزشکی بودن ولی توی دو دانشگاه مختلف…سال۴۰۰توی کرونا بلاخره پسرباجناقم بعداز کلی کلنجار با هر کلکی بودتونست مخ پدرش رو بزنه و بره اروپا.جشن گودبای پارتی گرفته بودن.توی کرونا مهمون داشتن…دیگه خریت بود چی بگم…اما اصل داستان،من شب دیرتر رسیدم.دی جی داشتن و مهمون و مشروب و فلان و فلان…دم در پدر زنم داشت باکسی صحبت می‌کرد در باز بود و من بدون زنگ زدن که کسی بدونه من رسیدم رفتم بالا.خونه هم ویلایی بود…دیدم کمی جر رو بحثه…نگو پسره احمق مست و پاتیل دست دختر منو میگیره برند برقصن این هم راضی نمیشه چندبار دستشو میکشه دخترم میزنه زیر گوش پسر خاله اش…مادر بزرگ جنده اش هم میزنه زیر گوش دخترم و بدوبیراه به من و خانواده ام میگفت که من رسیدم…ولی منو ندیده بودن…دخترم بهش گفت مامان بزرگ دهنتو ببند به بابام فحش نده هر چی لایق خودته به بابام نگو…خانومم دوتا سیلی بد به دخترم زد…گفت لیاقت تو همون پسر عموی اومولته.‌.من که خودمو بدبخت کردم ولی نمیزارم تو بدبخت بشی…هنوز متوجه من نبودن…دخترم گفت مامان خانوم توی این جمع همه حسرت خونه زندگی تو رو می‌خورند تو از بابام مینالی،،بهترین خونه و ماشین و امکانات زیر دستته چی میخوای دیگه جای تشکرته…گفت بخوره توی سر پدر بی پدرت.‌وقتی آرامش ندارم وقتی آزادی ندارم اونها رو میخوام چیکار…دخترم گفت حتما آزادی اینه که مث مامان ۷۰ساله ات مینی ژوب بپوشی توی بغل پسرهای ۲۰ساله برقصی ها آره… دوباره هم مادرش هم مادر بزرگش طرفش حمله کردن…حتی خاله اش.ناخودآگاه یکهو منو دیدن‌.کپ کردن.دخترم پرید بغلم…پسرخاله اش مست بود پدرش بود عموش بود دوباره اومد دست دخترمو بگیره بیا ناز نکن دختر خاله…چنان با مشت زدم توی دهنش خدا شاهده۳تا دندونش باهم شکست دهن و دماغش پر خون شد…دخترم کیف کرد.یک مرد توشون نبود خایه کنه حرف بزنه…زنم زبونش بند بود.فقط گفتم۲دقیقه دیگه توی ماشین منتظرتونم…تیز و بز هر دو رسیدن توی ماشین ساکت بودن…رفتیم خونه…دخترم تا اومد حرف بزنه گفتم نوشین…اتاقت، فهمید نباید حرفی بزنه…خانومم توی اتاق گفت…علی بخدا کمی مست بودم چرت گفتم.چنان زدم زیر گوشش عینکش از توی صورتش پرت شد…روی زمین.گفتم امشب تا صبح فرصت فکر کردن داری یا من و دخترت یا خانواده ات چون دیگه بهت قول میدم تا آخر عمر نمیتونی رابطه ای با خانواده ات داشته باشی…صبح بلند شدم با دخترم رفتیم بیرون اون سر کلاس و من سر کارم…توی ماشین ساکت بود.گفتم نوشین مگه علیرضا رو دوست داری،گفت باباجون منو ببخش…گفتم چرا عشقه دیگه…طوری نیست…گفت آره دوستش دارم عین خودته و عمو…البته بیشتر مث اقاجونه،مهربونه و گفتم البته خوش تیپ…خندید…بابا دیگه،،گفتم باشه…ولی بزار اونها پا پیش بزارند…گفت بابا زن عمو چند بار اومده خواستگاری مامان بهت نگفته و نمیزاره،خندیدم.گفتم خاک تو سر عموت…که بهم نگفته،؟گفت مامان گفت بهشون اگه من نخوام نمیزارم علی هم به این ازدواج راضی بشه…خلاصه رسوندمش،ساعت ۳برگشتم خونه تا رسیدم دخترم اومد جلو…پرسیدم ناهار حاضره یا نه بد گشنه ام…گفت بابا،،این رو ببین…نامه بود.زنم نوشته بود…من نمیتونم بخاطر تو و اون خانواده عقب مونده ات باهات ادامه بدم…دخترت و خونه زندگیت مال خودت حق و حقوقم رو بده ازت جدا میشم…و رفت که رفت…چندماه طول کشید پدر مادرم حتی واسطه شدن ولی راضی نشد…طلاق گرفت…مهریه اش رو هم دادم.اول سال۴۰۱برگشتم خونه مدرکی رو بردارم.ساعت۱۱نزدیک ظهر بود…همچین آروم هم نیومدم داخل ولی شنیدم دخترم بود با علیرضا بچه برادرم…گفت علیرضا
عزیزم من نمیتونم بیام بابام تنهاست،گناه داره ،هنوزم منتظره مامانم برگرده باهاش زندگی کنه…نمیدونه مامان ازدواج کرده…علیرضا ۴سال روسیه پدرم تنهاست.گفت۴سال نیست عزیزم ۲سال و نیمه،همه چی حاضره حتی خونه و زندگی و دانشگاه تو…بابا تمام کار ها رو کرده…گفت علیرضا برو برگرد من منتظرت میمونم.گفت نه نوشین بدون تو نمیرم و نمیتونم.صدای ماچ و بوسشون هم میومد.من هم خیلی عصبی و داغون شدم…رابطه این دوتا یک‌جور،،اذیتم کرد…شنیدن ازدواج خانومم از تو و بیرون داغون ترم کرد…صداش اومد گفت علیرضا زود کارتو بکن بریم من ساعت۱کلاس دارم.من نشستم روی مبل دیگه حتی توان سرپا وایستادن هم نداشتم.گفت نوشین بزار برم توالت بیام بار اول آبم زیاد بود میترسم اگه بکنم اسپرمی مونده باشه خدایی نکرده حامله نشی…آبرومون بره…اوه نگو دختره باکره هم نبود…معلوم بود کارشون از کار گذشته،،پسره نمی‌دونست من خونه ام،،من هم نرفتم توی اتاق که ببینم لختن یا پوشیده هستن…نوشین گفت پس بزار من اول برم عجله دارم خندید و با سرعت اومد توی هال لخته لخت بود سفید خوشگل سینه های درشت و ورقلمبیده کوس پشمالو ناز…موهای بلند و ژولیده شده…بخدا تا منو دید اولش جیغ بدی زد و بعدشم غش کرد…پسره تا اومد بیرون بپرسه چی شده.خاک تو سرش از ترس این هم غش کرد.هم خنده ام گرفته بود هم عصبی بودم‌… دختره رو بغل کردم بردمش توی اتاقش…پسره بی‌شعور از ترس شاشیده بود.زنگ زدم حسین داداشم.گفتم آب دستته میزاری زمین زود میایی خونه من…گفت باشه…پسره رو بلندش کردم رفتم آب قند ساختم کمی نمک هم ریختم توش دادم دهنشون، دختره زودتر حال اومد…گفتم بپوش لباستو،گریه کرد…بدجور هم گریه کرد…رفتم سراغ ترسو خان.زدم صورتش به حال اومد پدرشم رسید.گفتم تحویل بگیر آقازاده اتو…دختره که دیگه دختر نیست.آقا خودش خودشو دوماد کرده، الانم از ترس غش کرده و شاشیده به خودش…داداشم خیلی عذر خواهی و معذرت‌خواهی می‌کرد…چشمک زدم…گفتم خب به نظرت الان چکارشون کنم…بزنمشون تحویلشون بدم… دختره رو عاق کنم…بندازم ازین شهر برم…این شده وضع زندگی من…پسره به هوش اومد چسبید دستمو بوسید بخدا عمو جون من عاشق نوشینم…همه میدونند،من بدون نوشین نمیتونم زندگی کنم…نوشین لباس پوشیده اومد بیرون…گفت علیرضا پاشو لباس بپوش گفتم اول برو دوش بگیر.بدو…تندی رفت حموم من با برادرم رفتیم اتاقم درو بستم…گفت داداش هر چی بگی قبوله دختره مال ماست…گفتم اون که شکی نیست…خودم فهمیدم هم رو دوست دارند…ولی نامرد زده ترکونده دختره رو…جواب مامانو وعمه ها رو شب زفاف چی بدیم…خندید.گفتم حسین میزنم میترکونمت ها…دوباره خندید.خودمم خنده ام گرفت…دستشو گرفتم رفتیم پیش پدرم و اون خوشحال شد.و قرار مدار گذاشتیم.برگشتم خونه کلاس نرفته بود…منتظرم بود پرسیدم چرا کلاستو نرفتی…دوباره گریه کرد و خودشو انداخت بغلم.گفت باباجون منو ببخش…میدونم کار زشتی کردم…گفتم نه اصلا خیلی هم کار خوبی کردی…اون از مامانت که یکسال نشده جدا شده شوهر کرده.این از دخترش که عقد نشده خودشو به باد داده،،خاک عالم به سر من…زدم توی سرم…گفت وای خدا نکنه بابا جون…مثلا که ازش دلخور بودم…از روزی دختره رو لخت دیده بودم دلم بدجور زن میخواست…شب توی اتاقم نشستم فیلم پورن دیدن…خوابم برده بود اینقدر خسته بودم…بیدار شدم لب تاپم روی تخت کنارم نبود…چند وقتی بود اصلا به خودم نمیرسیدم پدرم زنگ زد.کارای بچه ها رو کردم فردا ساعت خوبیه عقدشون کنیم…شب هم تالار گرفتم مهمونها رو خودم گفتم…ولی کارت ندادم…خودت هر کی رو میخوای به لیست اضاف کن…گفتم باشه آقاجون… آخه مهمونهای هردومون یکی بودن…خودشون با برادرم کارها رو کرده بودن…دخترم برام صبحونه آورد.گفت بابا جون میری دوش بگیری…گفتم مگه کثیفم که برم.گفت آخه…گفتم آخه چی، گفت فضولی کردم دیدم لب تاپت روشنه خوابت برده…بابای خوبم چرا زن نمیگیری…یک خوشگلش رو بگیر بزار کون مامان زمین بخوره…گفتم نوشین مادرته در موردش درست حرف بزن…گفت فدات بشم که اون بی لیاقت رو اینقدر دوستش داری ولی قدر تو رو ندونست…بابا برو حموم دوش بگیر…ریشهاتو بتراش مث قبل خوشگل کن…دیگه فیلم پورن نگاه نکن…از خجالت سرمو انداختم پایین.گفتم نوشین ادامه نده…گفت ببخشید.آخه تو حیفی باباجون…صبحانه نخوردم حتی چایی هم نخوردم…رفتم توی حموم…گفت بابا چرا چیزی نخوردی…گفتم چرا خوردم همون خجالتی که به خوردم دادی کافی بود…گفت آخ بابا جون بخدا ببخشید غلط کردم…دلم از خودمم چرکی بود.رفتم توی وان دراز کشیدم…توی حموم برای خودم ریلکس کرده بودم.دخترم حق داشت چرا من ازدواج نکنم…گفتم بزار این رو بدمش بره بعد…توی حال خودم برای خودم تخیل میزدم.کیرم راسته راست بود…اجبارا بعد چندین سال توی میانسالی کف دستی زدم خودم هم از خودم بدم اومد.روز بعد عقد کنونشون بود دوستای دخترمم بودن.بعضی ها هم کلاس دانشگاهش بودن
و بعضی ها دوست باشگاهی و بعضی‌ها رفیق قدیمیش،توی اینها دختر ساکت و با حیایی بود به اسم مهشید وقتی کادو دادن اسمشو شنیدم…آخر وقت وقت رفتنشون.نوشین گفت بابا جون میتونی مهشید و به شهرداری معرفیش کنی برای کار…آخه راستش تازه جدا شده و بیکاره…گفتم مدرک چی داره…گفت مهشید کاردانی کامپیوتر داره.‌صداش زد.اومد پیش ما سلام آرومی داد.گفتم عزیزم شهرداری که نمیشه ولی شرکت خودمون منشی میخواد میتونی به عنوان منشی استخدام بشی،گفت وای میشه…تو رو خدا…گفتم شمارتو بهم بده…شماره دادیم و گرفتیم…چند روزی درگیر کارهای نوشین بودم…ترم آخری بود که ایران بود…البته بیشتر کارهاش رو برادرم کرده بود…پسره هر شب خونه ما بساط داشت.البته ما خودمون هم نه جهیزیه گرفتیم نه آپارتمان گفتیم بزار باشه برگردن بعد…چند شب گذشته بود…دیدم برام پیام اومد.سلام مهندس…دیدم مهشیده… نوشتم علیکم السلام مهشید خانوم…نوشت چی شد مهندس من اگه نتونم کار گیر بیارم باید برگردم شهرمون…گفتم شهرتون کجاست…گفت پدرم بعد بازنشستگی برگشت کاشان…الان اونجا هستن…الان هم بشدت بهم گیر داده…باید تا هفته دیگه خونه و کار گیر بیارم اگه نه…باید با باقیمانده جهیزیه ام برگردم کاشان…گفتم باشه بهت خبر میدم نگران نباش…خودم هم مرخصی بودم…خیلی تشکر کرد…و شب بخیر گفت…این دختر فوق‌العاده زیبا کمی تپل سفید…چشم و ابروی درشت داشت…رفتم در اتاق دخترمو زدم…گفت الان میام باباجون…اومد اتاقم گفتم نوشین چقدر این مهشید رو میشناسی ضمانتش کنم برای کار…اونوقت خطا نکنه برای من شر بشه، گفت نه بابا جون خیالت راحته خیلی مذهبی و معتقده…آرومه… شوهرش چند بار بهش خیانت کرد این هم فهمید جدا شد…الان هم مهریه اش رو گرفته بی پول نیست ولی پدرش بهش گیر داده برگرده کاشان…گفتم باشه برو بخواب…کمتر مسخره بازی کنید…و کمتر سر صدا کنید…خندید و رفت…دو روز بعد زنگ زدم به مهشید قرار گذاشتیم رفتم دنبالش…بردمش دفتر شرکت و با ضمانت خودم استخدام شد…خیلی خوشحال بود…گفت میخام برم دنبال خونه…گفتم ببین خونه۱سوییت کوچولو هست اگه به دردت میخوره بهت بدمش…گفت وای کجاست گفتم طبقه همکف یک مجتمع آپارتمانی نزدیک خونه ماست…ولی۵۵متره…گفت وای عالیه،مهندس چقدر پول پیش میخاد…گفتم مال خودمه خالیه توش آت اشغال ریختم…میدم بهت کرایه اش رو بده…گفت آخ خدا چقدر خوبی شما، خندیدم بردم نشونش دادم…هم نزدیک خودمون بود هم محل کارش…از خوشحالی توی کونش عروسی بود…تموم تابستون کنار خودم توی شرکت کار می‌کرد…تا اینکه دخترم و دامادم دیگه رفتن…مهشید هم تا فرودگاه باهام اومد…برگشتنی زیاد بودیم…پدرم گفت نرو خونه بیا پیش ما…گفتم میام آقا جون خونه کار دارم…گفت باشه زود برگرد…از خونه بابام تا خونه خودم مهشید عقب بود…دست خودم نبود…دخترم تنها کس و کارم از پیشم رفت.اشکام عین ابر بهاری از چشمام می‌بارید… اولش متوجه نبود…یکهو متوجه شد.گفت وای خدا مهندس داری گریه میکنی؟آخ غصه نخور بخدا زودی بر میگرده…اون هم دیدی چقدر گریه میکرد…خوب شد شما اونجا گریه نکردی اگه نه نمی‌رفت برمی‌گشت.گفتم فقط نوشین رو داشتم اون هم رفت…نگه داشتم کنار و ناخودآگاه زار زدم اون هم کنار زن بیوه ای که هم سن دخترم بود…آخه دست خودم نبود…کنار بلوار بودم…رفت ۱اب معدنی گرفت برگشت اومد جلو نشست…بهم دستمال داد و در بطری رو باز کرد…دو قورتی خوردم اب پرید توی گلوم…با اون دستای کوچولوش آرومی زد پشتم…مهندس آروم باش…برگشتم نگاهش کردم. با دستای نازش آروم اشکمو برداشت…گفتم مرسی مهشید خانوم…گفت برو بریم…نرو خونه دور بزن من هم دلم گرفته…بخدا من هم مث نوشین…شما مرد خوبی هستین…نوشین بهم گفت مهشید هوای بابامو داشته باش…الان میفهمم چرا میگفت…رفتیم کافی شاپ…گفتم چی میخوری عزیزم…سریع گفتم دخترم…خندید.گفت فقط قهوه…من عاشق قهوه دوبل هستم.سفارش دادم آورد… گفتم چند روز دیگه با شهردار منطقه خودمون صحبت میکنم میبرمت اتاق عمران پیش خودم…استخدامت میکنم…چنان ذوقی تو چشماش بود حد نداشت…دستمو گرفت گفت خیلی خوبی،،خیلی،،،خندیدم…کمی دور زدیم.گفتم شب میایی بریم خونه بابام همه اونایی که رفتن بدرقه بچه ها امشب شام دعوتن…گفت وای نه من خجالت میکشم. گفتم نه باید بیایی تو هم عین نوشینی، شب بردمش اونجا…پدرم خیلی زحمت کشیده بود…زن داداشم…لبخندی زد…گفتم شیطون دخترمو ازم گرفتی لبخندت چیه…گفت داداش علی این دختره کر خودته…بخدا بگیرش…چقدر به هم میایین،گفتم زن داداش دیگه نگو خب،،همسن مهشیدمه،جای دخترمه، گفت بخدا بگیرش،بزار ته خانومت بسوزه، بهت نارو زد.دنبال بهونه بود ازت جدا بشه و شد…گفتم اونو ولش کن…تا ۱۱شب اونجا بودیم.شب خودم رسوندمش و موقع رفتن بهم دست داد…شب خیلی به حرف زن داداشم فک کردم…به عشق مهشید خوابیدم…چند روزی براش چکش زدم تا تونستم بیارمش اتاق عمران شهرداری، کنارم بود
هر روز اکثرا با هم میرفتیم میومدیم…حتی با هم ناهار می‌خوردیم… یک روز بهم گفت مهندس امشب شام مهمون منی،گفتم نه مزاحمت نمیشم…گفت نه باید بیایی…نزدیک عید بود…شب رفتم خونه اش…اولین بار بود با این تیپ میدیدمش،سر لخت تونیک بلند و گرمی تنش بود…زیرش یک ساپورت تنگ و کلفتی تنش بود آخه زمستون بود.ارایش کمی داشت.ازم پذیرایی کرد…بوی خوش قیمه پیچیده بود توی خونه…گفتم مهشید دیگه نگفتم خانومش رو،،خودمونیش کردم.پرسیدم چرا جدا شدی،؟گفت مگه نوشین بهت نگفته،گفتم والا گفت شوهرت بهت خیانت کرده…گفت اونم بود…ولی مسئله چیز مهمتری بود…گفتم چی، گفت میشه نگم نمیشه، گفتم باشه ببخشید…رفت توی آشپزخونه من نشسته بودم روی مبل…گفتم چرا دوباره ازدواج نمیکنی،،گفت آخه چند نفری اومدن دوستشون ندارم…یا شغل خوبی نداشتن یا اجاق کور بودن،یا چندتایی پدرم گفت و فرستاد سن و سالشون بالا بود.اخه مگه من چند سالمه؟که با یارو همسن پدرمه ازدواج کنم…اخه ظلم نیست.مطلقه ام دیگه،اضافه که نیستم،این و که گفت پشمای من هم ریخت،،چیزی نگفتم و نپرسیدم،اون پرسید شما چرا دوباره ازدواج نمیکنی؟گفتم آزموده را دوباره آزمودن خطاست،،گفت وای مگه همه خانومها یا آقایون مث هم هستن…خودم من شوهرم بی‌غیرت بود اگه نه دوستش داشتم و دارم…هنوزم دوست داره برگردم پیشش اما خودم نمیخام…گفتم والا چی بگم…من کیس مورد علاقه ام رو پیدا نکردم…آخه من هم سنی ازم گذشته دیگه…گفت نه بابا شما که ماشالله جوونی،گفتم سن باباتم ها…گفت نه بابای من۷۵سالشه…من بچه کوچیک خونواده هستم…تازه کمی دلم قرص شد…رفتم توی آشپزخونه کنارش…تنگ و کوچیک بود…اصلا نفهمیدم چی شد…یک آن کنارم وایستاد دستشو گرفتم آروم کشیدمش سمت خودم…گفتم مهشید اگه من ازت خواستگاری کنم زنم میشی…نگاهم کرد ساکت شد…سرشو انداخت پایین…گفتم ببخشید ببخشید ازت عذر میخام…بهم گفتی کم سن و سالی و هنوزم شوهرتو دوست داری، گفت نه بخدا ولی…گفتم ولی چی…گفت چقدر دیر ازم خواستگاری کردی،؟پرسیدم چی؟گفت آره چقدر دیر.گفتم جوابت مگه مثبته،خندید…محکم بغلش کردم و لبهاشو بوسیدم.اون هم بیشتر بوسم کرد.گفتم خدا لعنتت کنه…امشب دلمو آتیش زدی گفتی نمیخام زن پیر پاتالها بشم…گفت مگه تو پیر پاتالی…تو جیگر منی علی جون…آخ تازه فهمیدم چقدر بدبخت بودم من که خیلی خودمو دست کم گرفته بود…دو دستی محکم از زیر باسنش گرفته بودم…گفت عزیزم بزار شام بخوریم بعد…گفتم نمیشه قبل شام.خندید…گفت پررو…رفتیم توی اتاق خواب…آروم لباس در آورد… چقدر تپل و سفید بود…وای چه کونی داشت…گفتم مهشید تو رو خدا برنگرد…فقط داگیش کن…خندید.گفت از اول بچگیهام این باسن کار دستم داده، گفتم بینظیره، خندید.لخت بود…عجب کوس سفیدی داشت…چند وقتی بود رابطه نداشتم و فقط جق میزدم و فیلم میدیدم و داستان میخوندم…دلم نمیومد زبونمو از کوس و کونش جدا کنم…چوچوله ریز و قشنگی داشت، میمکیدمش.بدون اینکه کیرمو ببینه…لخت شدم…فقط میلیسیدمش و اونم ناله سکسی می‌کرد.بلند شدم سرپا تا خواست برگرده گفتم فدات شم عزیزم برنگرد بزار بکنمت…دل علی جونت آروم بشه…گفت باشه بکن…میخواستم من هم برات بخورم…گفتم باشه بعدا عزیزدلم،،الان دلم کوس تنگت رو میخاد.گفت وای تنگ…همچین تنگ هم نیست…گفتم باشه واسه من تنگه…از کلفتی کیر۱۸سانتی من خبر نداشت…کوسش بخاطر خوردنم خیس بود و آب انداخته بود…کیرمو خیس کردم و گذاشتم دم کوسشو یکضرب ولی کمی محکم دادم توی کوسش…انگار می‌میشکافت و جلو می‌رفت… حس کردم دیواری رو گشاد کرد رفت داخل.جوری جیغ زد خودم ترسیدم.گفت علی پاره شدم…چی بود کردی توی من…زود از زیر دستم در رفت.برگشت گفت وای خدای من…چقدره این چیزت، مال شوهرم نصف این هم نبود…وای،،گفتم چته،گفت علی بزرگه و کلفته، بخدا زیر دلم پاره شد…آتیش گرفت…نمیتونم تحملش کنم.گفتم مهشید تو که باکره نیستی؟گفت خب نباشم…من برای این از شوهرم جدا شدم که چون کیرش کوچیک بود و زود آبش میومد…دلش می‌خواست من با مردی که چیزش کلفته رابطه برقرار کنم اون ببینه.من میترسیدم،…ولی نمیدونستم خودم یکروز به همچین مردی ناغافل پا میدم.و زیرش میخوابم…علی من نمیتونم.گفتم دیدی که تونستی،حالا بیا زیرم بخواب نترس خب، گفت نه دردم میاد.گفتم بهت قول میدم لذت ببری دردت هم نیاد…گفت علی ولم کن.نمیخام.گفتم مهشید نمیخای تلافی تمام خوبی‌هایش بکنی،گفت علی جان درد داره…گفتم نترس فداش بشم…به زور و کلک و بدبختی راضی شد دوباره بهم بده…اینبار چشم تو چشم بودیم…شق و راست خیس کردم.اروم با سرش شروع کردم و نم نم میدادم داخل.نق نق می‌کرد و خودشو سفت می‌گرفت… ترسیدم آبم بیاد…گفتم شل کن عزیزم…تا شل کرد…تا ته کیر دادم داخلش باز هم جیغ زد.ولی راه در رو نداشت…کیرمو درش نیاوردم…ته کوسش بود.لبشو گرفتم…هرچی هل میداد برم کنار نمیتونست التماس کرد نکشیدم بیرون…گریه کرد. گفتم فقط باید
یک دقیقه تحمل کنی.گفت باشه…آروم شروع کردم تلمبه زدن…آبش میومد کوسش خیس شده بود.سینه هاشو گرفتم دهنم و نوکشون رو گاز گاز میکردم…اشک و نازش قاطی بود…سرعتم رو بیشتر کردم.و تا آبم اومد کشیدم بیرون و ریختم روی شیکمش…تا روی سرش و روی بالش پرش زد…گفت وای آبش چقدره؟آخ دلم آروم شد.چقدر وحشتناک بود…گفتم یعنی بد بود…لبخند زد گفت نه آخرش خوب بود…لباس پوشیدیم…خودمون رو مرتب کردیم.شام خوردیم.‌با هم قلیون کشیدیم.گفتم مهشید شب بمونم پیشت،خندید.گفت مگه باز هم دلت میخاد…گفتم آره چندبار دیگه باید تا صبح بکنمت تا کمی آروم بشم.گفت وای چند بار؟گفتم بخدا…گفت خودمم دوست دارم ولی تو رو خدا دیگه تا ته نده داخل…بعدشم ابتو نریزی توش ها.حامله میشم…گفتم مگه نمیخای زنم بشی،گفت راستش نه حالا که بهت دادم…تو هم بکن.ولی شاید دوباره برگشتم پیش همسر قبلیم.گفتم چی بگم باشه،،تا چند وقت هر وقت دلم کوس میخواست میکردمش،،تا اینکه یکروز دیدم یک یارو با شاسی اومد دفتر سراغش…تا هم رو دیدن گریه کردن…فهمیدم دوستش داره…چند روز بعد دوباره عقدش شد…یک روز توی ماموریت داخل شهری بهم گفت علی شوهرم ازم میخاد یکبار جلوی اون منو بکنی، در ضمن دیگه از خونه من هم رفته بود…شوهرش پولدار بود…گفتم نه نمیشه کار زشتیه،گفت تو رو خدا…گناه دارم…هم من هم اون…ازم میخاد منو ببره خارج بده منو بکنند تا ببینه، جق بزنه…گفتم خوله مگه،گفت علی این یک نوع فانتزی سکسی هستش دیگه…وقتی بهش گفتم توی دوران طلاق لا تو بودم مال تو هم چقدر بزرگه…ازم خواست اینکار رو بکنم…نمیدونستم چی بگم…حس عجیبی بود زنی رو جلوی شوهرش بکنی، گفتم باشه…برای شب جمعه ازم دعوت گرفت…شب جمعه با شیرینی دسته گل،و یک تیکه عتیقه زیبا کادویی خونه اونها بودم…اولش یک‌کم من و همسرش داریوش با هم رو در بایستی داشتیم…بعد شام…خودش بهم دوتا قرص داد گفت بخور نترس من هم دارم میخورم…اون خورد من هم خوردم…نیمساعتی به چرت و پرت گفتن گذشت…مهشید وقتی برگشت با یک لباس گیپور توری سرتاپا لخت بود نوک سینه ها زده بود بیرون کوسش سفید و درشت و تپل خودنمایی می‌کرد… انگار داری فیلم پورن میسازی،من عمدا رفتم توالت سر گذاشتم روی در ببینم چی میگن…شوهرش بهش گفت عزیزم مطمئنی این مهندس این کاره هستش…خیلی پخمه هست ها…مهشید گفت کی این پخمه است…یک زبلیه که نگو،،اون پیش تو خجالت میکشه و مراعات میکنه،،بیا بریم اتاق لخت شو بیاد لخت میشه ببین چطوری میکنه،گفت مهشید اگه قرصها اثر کنه خوب سیر کیر میشی امشب…هر دو خندیدن…من کارمو کردم و خوب شستمش و برگشتم…واقعا شق بود…رفتم اتاق خواب هردو درحال لب گرفتن بودن…یارو خوشگل خوش‌تیپ بود ولی خیلی کیر قلمی بود…کیرش همچین کوتاه نبود اما خیلی باریک بود…خودش گفت مهندس بیا پیش ما غریبگی نکن…خودمون ازت خواستیم،من هم لخت شدم کیرمو دید گفت اوه ایول دمت گرم…مهشید واقعا چندوقت زیر این میخوابیدی،گفت آره عشقم…طرف خودش کیرمو گرفت دستش مخصوصا خایه هامو…گفت مهشید بیا بخورش…چی شق و رق و راسته و کلفته…مهشید هم ناز می‌خورد… خودش مهشید درازش کرد و کوسشو جانانه لیس میزد…گوشیش رو روشن کرد.گفتم نه اصلا…گفت بخدا فقط روی اندام تناسلی نه چهره.‌مهشید داگی کن…اونم کرد…طرف خودش روان کننده ریخت.گفت بکنش کیف کن…من تا فرو کردم توی مهشید آخ و آه و ناله اش دوباره بلند شد…تا ته کیر دادم داخلش گفت…وای عزیزم داره جرم میده…رسیده به نافم،طرف میگفت آره خوبه بزار جرت بده…بکنش بکنش پررو شده…بزار درد بکشه…گوشیو خاموش کرد…آروم لای کوسو با دستاش باز می‌کرد و خایه های منو هم می‌مالید… گفت درش بیار ببینمشون،کشیدم بیرون گفت صبر کن…از کوس گشاد شده مهشید سریع عکس گرفت، دوباره محکمتر فشار دادم داخلش… جیغ مهشید در اومد البته کمی هم اغراق داشت تا شوهرش مث خر کیف کنه،چون من مهشید زیاد گاییده بودم دیگه براش طبیعی بود…ولی نمیدونم چی بهم داده بودن آبم نمیومد…برگردوندمش،،فرغونی توی بغلم سرعتی میکردمش…شوهرش روبرو نشسته بود جق میزد…گفت برو پایین…مهشید بشین روی کیرش…اون هم گوش میداد…خودش رفت پشت…گفت نه بخدا نمیزارم بهت گفتم دوتایی نمیشه مگه من جنده ام…یا بازیگر فیلم پورن هستم…اصلا من کون نمیدم…گفت مهشید تو بهم قول دادی میخوای دلمو بشکنی، با گریه گفت…عزیزم دردم میاد…الان هم کیرش کلفته نفسم در نمیاد…من گفتم مهشید لوس نشو بزار بکنه.یکباره دیگه،،خم شو روی من لبهای قشنگتو بده من…داداش بکنش…اون هم کیرشو کرد توی کونش…توی دهنم جیغ زد.لبهاشو ول نکردم.ولی یارو خیلی بی رحم بود تا ته کیرو میداد داخل من می‌فهمیدم تا خایه ها میده داخلش، این هم جیغ جیغ می‌کرد.ولی خیلی تند تند می‌میگایید. واقعا اشکاش میومد.من چند بار بوسیدمش.طرف عین شتر عرق می‌ریخت.ولش هم نمی‌کرد.کیر من هم عین سنگ سفت تا ته توی کوسش بود…چند بار هم از سوراخش عکس
گرفت و کیف می‌کرد.شاید ده دقیقه بیشتر گایید.دارو واقعا به دوتامون اثر کرده بود.گفتم بسشه ها…گفت نه تازه شارژ شدم…مهشید فقط آخ و ناله می‌کرد.من سینه هاشو مکیدم کمی حال اومد…یارو داد زد مواظب باش کیرت بیرون نیاد…دو دقیقه بیشتر کیرش توش بود نه میکشید بیرون نه میداد داخل…فقط مث دیو تنوره میکشید…نمیدونم چقدر آب ریخته بود داخلش که وقتی کشید بیرون دائم از کوسش آب می‌ریخت بیرون…نوبت من بود.گفتم مهشید جون داگی باش…گفت باشه بکن تموم بشه حالم بد شده…در حال گاییدن بودم طرف گفت بزار کونش تنگه حال کن.گفتم نه گناه داره…گفت به هیچ زنی رحم نکن…تازه یاد زن خودم افتادم…کیرمو سریع چپوندم کون مهشید محکم گرفته بودمش.جیغ زد وای کردی کونم…دردم میاد بکش بیرون…شوهرش گفت بزار بکنه خودم گفتم…سرش روی بالش گریه میکرد…من هم خوب کونی ازش گاییدم…من هم ریختم توی کونش…کشیدم کنار آب خون از کونش اومد…شوهرش گفت دمت گرم اصل کیره…بردیمش حموم ۳نفری تمیز شدیم برگشتیم…از فرداش دیگه سرکار نیومد…بهش زنگ زدم…گفت اون روز ازش متنفر شدم…اما از اون روز به اینطرف منو روی چشاش میزاره.‌.دیگه نمیام سرکار…حتی تقاضای حقوق مونده اش رو هم نکرد…خودم زدم براش…دیگه بیخیالشون شدم…پی زندگی خودم بودم تنهای تنها…خانواده ام چند تا کیس خوب معرفی کردن اما هیچکدوم باب میل من نبودن…مدتی گذشته بود اصلاسکس نداشتم…دیگه مردم بعد کرونا به حال عادی برگشته بودن…چند تا مهمون از اداره مرکزی اومده بودن…ظهر ناهار مهمون شرکت ما بودن…رفتیم رستوران…سرگارسون رستوران خانمی بود خیلی خوش‌تیپ بود یعنی من چهره اش رو هنوز ندیده بودم.پشتش بهم بود ولی خدا شاهده چه کونی داشت…کمر باریک کون گنده…صدای قشنگی داشت…سفارشات رو می‌گرفت و میداد به گارسونها…مث اینکه مسؤول و مدیر داخلی بود…ارومدو متین ولی صدای رسای قشنگی داشت.بخدا قدم بر می‌داشت خط شورتش دیده می‌شد… خیلی خوش کون بود.محو نگاهش بودم…ولی سریع از مهمونها خواهش کردم خودشون هر چی دوست دارند سفارش بدن…مشغول دیدن منو بودیم که خانومه رسید…اولش خیلی خوب خوش آمد گویی کرد…روی سر من کنار صندلی من بود بوی عطر ملایمش میومد…خیلی حس خوبی بهم میداد…خیلی نزدیکم بود.سفارشات رو توی تبلت دستش تیک میزد…رسید به من کمی کشید کنار…تا منو دید.گفت وای مهندس شمایید خوش اومدین افتخار دادین…نگاهش کردم تازه شناختمش…پروین بود…دختر خاله همسر سابقم…خیلی زن خوب با ادب و خود ساخته ای بود…کلا رابطه خوبی با خانواده اش نداشت…بلند شدم احوال پرسی خودش دست داد…خیلی دست ناز ملایم نرم و زیبایی داشت.خیلی زیبا تعارف می‌کرد… عذر خواهی کرد و رفت پی کارش…اون روز خیلی خوب از ما پذیرایی کرد…فرداش دوباره رفتم اونجا ناهار…البته واقعا رستوران تمیز و خوبی بود و غذای خوبی داشت…من قبلا رفته بودم اونجا اما اصلا پروین رو اونجا ندیده بودم…دیروز بار اول بود…امروز کمی دنبالش گشتم نبود…سفارشم رو دادم…۵دقیقه نشده بود…پسر جوونی اومد گفت جناب مهندس گفتم بله بفرمایید…گفت خانم منصوری داخل اتاقشون منتظرتون هستن…گفتم کی هستن ایشون گفت…شریک حاجی هستن…بفرمایید متوجه میشید…راه افتادم دنبالش…بله خود پروین بود…خیلی با ادب باهام دست داد…گفت خوش اومدین…خودم خواستم با هم ناهار بخوریم…دیدم از توی اتاقش با دوربین تموم سالن رو زیر نظر داشت…گفتم پروین خانم…ببخشید ها…ولی میدونید که من از فهیمه جدا شدم…گفت بله میدونم…خیلی خوب کاری کردین…من خودم بعد فوت شوهر عزیزم دیگه سمت و سوی اون فامیل نرفتم…توی مراسم شما نبودیم سوال کردم گفتن جدا شدین…گفتم وای مگه همسرتون فوت شد…گفت بله تصادف کرد…الان من و برادر شوهرم حاج صادق که با شوهرم شریک بودن اینجا رو میچرخونیم…گفتم بخدا من نمیدونستم اگه نه حتما جهت عرض تسلیت خدمتتون می‌رسیدم… گفت ممنونم من دورادور شما رو میشناسم…مادرم همیشه میگفت و میگه علی آقا برای فهیمه خیلی زیاده،خندیدم…گفتم ولی من هم معتقدم شما با تمام اون فامیل فرق دارید…گفت من عین پدرم خدا رحمتی هستم…اون هم مث شما اشتباهی افتاد توی این فامیل…خلاصه اون روز خیلی باهم گل گفتیم و شنیدیم…چند روز بعد دوباره رفتم اونجا…باز هم ازم دعوت کرد…من اجبارا پول میدادم اصلا راضی نمیشد…توی صحبت هامون یکهو دختری زیبا وشاید۱۶سالش میشد رسید خیلی خوشگل بود…اسمش رزیتا بود مادرش رز صداش میزد.خیلی مودب بود.مادرش ما رو به هم معرفیمون کرد…اون روز برای اولین بار به هم شماره دادیم…بیشتر پیشش موندم…ساعت۳برگشتم خونه…خوبیش این بود غروب به بعد رستوران دست حاجی برادر شوهرش بود…غروب بیخودی توی خیابون ول میگشتم…بهش زنگ زدم.سریع برداشت…گفتم سلام پروین خانوم.گفت علیک سلام مهندس…گفتم تو رو خدا فقط علی صدام بزن.گفتم پروین خانوم اگه از شما خواهش کنم باهم بریم بیرون یا کافی شاپی،جایی ناراحت نمیشی…گفت نه باعث افتخارمه،گفتم الان کجایی؟خندید گفت همین الان.گفتم آره… آخه خیلی تنهام…از ظهری که ازتون جدا شدم نمیدونم چم شده حالم یه جوریه،گفت راستش من الان اومدم دخترمو رسوندمش کلاس گیتارش…گفتم میشه بمونید بیام دنبالتون…گفت باشه بیا…آدرسی که داد نزدیک بود زود رسیدم بهش…ماشینشو گذاشت همونجا اومد سوار شد…نگاهش کردم خیلی خیلی زیبا و خانوم بود.گفت وای علی آقا چته چرا اینجوری نگاهم میکنی؟گفتم راستش نمیدونم چی بگم…بخدا دیوونه شدم…گفت نه خدا نکنه.گفتم پروین خانوم…باورت میشه توی این سن باورت میشه…وقتی میبینمت تپش قلب میگیرم…حس عجیبی دارم…لبخند قشنگی زد…یعنی میخوای بگی عاشقم شدی،گفتم پروین خانوم.گفت رسمیش نکن…گفتم راستش پروین جون عزیزم…خدا میدونه من این حس رو حتی دوران جوانی با فهیمه هم نداشتم…راستش حتی صدات آرومم میکنه…گفت علی آقا لطف داری…من هم کنارتون احساس آرامش دارم…ولی من دختری دارم که خیلی حساسه و از وقتی پدرش رو از دست داده خیلی کم حرف شده.گفتم اون هم درست میشه…بخدا عین دختر خودمه…راستش دختر من با همسرش رفت روسیه برای اتمام تحصیلات…میدونم مدت زیادی نمیبینمش،تنهای تنهام…چی و کی بهتر از شما و دختر خوبتون…گفت علی یعنی الان داری ازم خواستگاری میکنی،؟گفتم شک نکن…لبخند زد.اینجا توی ماشین…گفتم وای ببخشید…بردمش کافی شاپ…گفت خب.گفتم خب چی.؟گفت پس برای چی اومدیم اینجا، گفتم آخ ببخشید بخدا دیدمت خیلی دلم آروم شده…فقط میخام نگاهت کنم.اروم دستشو گرفتم…نگاهمون به هم قفل شد.گفت علی…گفتم جانم عزیزم.گفت فهیمه چی،؟گفتم فهیمه؟به اون چی مربوطه؟مگه اون دوماه از عده طلاقش رد شد ازدواج نکرد…من و اون اصلا خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم…خط زندگیمون از هم جداست…گفت مگه نمیدونی یکسال نشده جدا شد…گفتم یارو زرنگ بوده مث من زندگی خودشو معطل یک آدم بیخود نکرده…گفت ولی شنیدم گفته میخام برم پیش علی ازش عذر خواهی کنم…گفتم پس خوبه نیومده…پروین ساکت بود.گفتم زیبای من خانوم گل…اونو ولش کن…اصلا از دفتر ذهن و زندگی من پاک شده…گفت دخترتون چی…گفتم اون بیشتر از مادرش ناراحته…کمی درد و دل کردیم و راه افتادیم…رسیدیم دم در کلاس دخترش…منتظر مادرش بود…ما رو با هم دید کمی اخم و ترش کرد…خداحافظی کردیم و جدا شدیم.شب موقع خواب یادش بودم آنلاین بود…توی تلگرام کمی حرف زدیم.رک نوشتم خیلی دوستت دارم…اون هم نوشت من بیشتر…دیگه خیالم راحت شد…فرداش ساعت۱۰توی دفترم بودم…منشی گفت مهندس…خانوم کوچولویی وقت ملاقات میخاد.گفتم خانوم کوچولو چیه؟صداش زد‌‌…وای رز بود دختر پروین…بلند شدم از جام…گفتم بشین عزیزم…به منشی گفتم چایی بیسکوییت،گفت نه مهندس نمی‌خورم.گفتم نمی‌خورم که قهره عزیزم…گفتم جانم دخترم.گفت مهندس چرا دور رو بر مادر من میچرخی،چرا نمیزاری راحت باشیم.گفتم عزیزم دخترم من که تا تونستم حریم خودمو رعایت کردم…ولی خب من و مادرت تنها هستیم…بلاخره زندگی باید ادامه پیدا کنه دیگه،گفت من نمیخام شما رابطه من و مادرم رو بیشتر از این خراب کنی،گفتم بخدا اگه هدف من این باشه…خدا ازم نگزره…مادرت اولین شرطش وجود و بودن تو بود…من هم گفتم قدمش روی چشای منه،تو عین دختر خودمی، عزیزم…مادرت هنوز جوونه من هم همینطور…ببین دختر من ازدواج کرد رفت روسیه…تو هم انشالله چندسال آینده ازدواج میکنی…بعد مامانت تنها میشه…گفت آخه… گفتم آخه نداره قربونت بشم…میدونم من نمیتونم جای اون پدر نازنینت رو پر کنم…ولی تا جاییکه بتونم سعی خودمو میکنم…نزارم توی زندگی برات هیچوقت مشکلی پیش بیاد…میدونم و بهت میخوره نوجوون و دختر زرنگ و معقولی هستی…مطمئن باش تا تو نخای ما دوتا کاری نمی‌کنیم… ولی بخدا نه برای خودم بلکه برای مادرت میگم کاری نکن فک کنه خودخواهی،بخاطر تو تموم جوانیش رو پا روی دلش بزاره…گناه داره.مطمئن باش غم پدرت برای اون خیلی سخت‌تر گذشته، کمی حرف زدیم و از پیشم رفت…شب خود پروین بهم زنگ زد.علی چی به این گفتی آروم شده خودش اومد بهم گفت من مخالفتی با ازدواجتون ندارم…خلاصه که من با پروین ازدواج رسمی کردم و وای به شب اول…بعد مهمونی خانوادگی که هر دو طرف بودن…البته از طرف اون کمتر بودن.دختره لبخند زد.‌روی تراس بودیم.البته خونه اونها بودیم.اومد پیشم گفت عمو علی…گفتم کاش میتونستی منو پدرت صدا بزنی…گفت باشه به وقتش…گفت میدونی امشب کی به مامان بزرگم زنگ زده بود…وای خاله فهیمه زنگ زده بود…قیل و قال می کرد…خندیدم.گفتم اونو ولش کن…جاییش که زشته نباید بگم میسوزه…خیلی ناز خندید.گفتم رز عزیزم تو و مادرت برای من واقعا مث گل و گلدون زیبایی هستین که با هیچی عوضتون نمیکنم.بقران آروم منو بوسید…گفتم مرسی دخترم…مادرش رسید.گفت وای دختره بی حیا مواظب باش ها‌‌…عشق منو ازم ندزدید،،چشاشو ببین…دوتاشون رو بغل کردم بوسیدم.مهمونها رفتن.میخواستن،رز رو با خودشون ببرند من نذاشتم.گفتم خونه بدون دخترم فایده نداره…اصل اونه…نگهش داشتم…کمی برامون گیتار زد.گفت مامان خانم گفتی برای تولدم اون گیتار مشکی رو میخریش ها…گفتم مگه تولدت کی هستش،گفت دوهفته دیگه…گفتم مهمون خودمی،،مادرش گفت میدونی چنده…ولش کن…گفتم هر چقدره…میخام دخترم تک باشه…مهمون خودمه…گفت جانم…مامان بخیل دیدی.گفت علی جون۱۲۰میلیون پولشه…گفتم بگو ۱میلیارد بقران واسش میخرم…من که دختر خودم نیستش…این برام مث اون شیرینه…فرقی نداره واسم…بقران شبی ۱اهنگ اجرا کنه به دنیا میارزه،دوباره بغلم کرد و بوسم کرد.خودش گفت خب برم مثلا بخوابم… خنده تندی هم کرد.مادرش گفت کوفت بی‌شعور… ما هم رفتیم اتاق پروین…نازنین من آروم لخت شد…تازه عظمت اون کون رو دیدم…چقدر ناز بود.چقدر بدن زیبایی داشت…چه سینه هایی داشت…موهای بلند و مجعد و رنگ شده.جادویی بود بدنش،نگاهم قفل اندامش بود.گفت عزیزم سوتینم رو بازش میکنی؟گفتم آره عشقم.از پشت سینه هاشو گرفتم.خودشو چسبوند به من.گفتم چقدر تو نازی بانو…گفت مرسی تو هم خیلی اقایی،چرا لباس در نمیاری،،گفتم بخدا پروین مست ومبهوت تماشای بدنت شدم.بی نظیری،.برگشت لب تو لب شدیم…خودش دکمه های پیرهنم رو باز کرد…قدش ازم کوتاه بود…لبهاش تمنای بوسه داشت…خوشگل لبشو گرفتم توی لبم.بوی نفسش با طعم رژ لبش قاطی بودن…آدمو مست میکردن…من هم لخت شدم…دستای قشنگش روی پشتم و کمرم بازی میکردن،من هم آروم زیر باسنش رو میمالیدم…دستشو آورد جلو…به کیرم دست زد.گفت اوف مرسی عزیزم…همش با خودم میگفتم نکنه چیزش نازک باشه…آخه بابای رز خیلی مث مال تو چیزش کلفت بود…گفتم چی چیزش عزیزم؟لبخندزدوگفت بی ادب،لوس نشو…گفتم آخه با ایما اشاره حرف میزنی…بچه اسم داره هویت داره…خندید.گفت فدای کیر کلفتت بشم…خیلی وقته دلم مرد میخواست…نشست قشنگ اول بوسش کرد و بعدش گذاشت دهنش گفت اوف چقدر شد…گفتم هیس بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت…جاتون خالی چه کوس شیرین عسلی داشت…بخدا مگه سیر میشدم ازش…خنده اش گرفت…علی چته،گفتم لامصب عسل پیش این صفره…چقدر شیرینه.گفت بکنش عزیزم بکن…گفتم باشه‌‌…گفت علی گفتم جانم…گفت محکم بکن خب محکم…مردونه…گفتم چشم عشقم…نشانه گیری کردم با یکضرب چنان فرو کردم توش خودش دهنشو گرفت…خندیدم.گفت خیلی بدی…چقدر درد گرفت…چندتا بوسیدمش و خوب ترتیبش رو دادم…عاشق داگی بود…و هست…چند وقت بود رابطه نداشتم…آبم هم زیاد بود…کلی تلمبه زدم…زود ارضا شدم ها…اصلا نمیشد و نمیشه جلوی این کوس دووم بیاری،ولی خیلی حال داد.قربونش بشم.اصل خانومه…خیلی بادب و با کلاسه،،خیلی نظم توی زندگی داره…دخترش با اجازه عمو و بابابزرگ پدریش منو بابا علی صدا میزنه.‌.شکر خدا چندماهی خیلی خیلی خوش گذشت.‌تا اینکه خانوم حالش بد شد.‌بردمش دکتر فهمیدیم بارداره…دخترش از خوشحالی گریه میکرد…الحمدالله الان زندگی عالی هستش…دخترم همیشه باهامون تصویری در ارتباطه…بهمون تبریک گفت اون هم از خوشحالی بارداری پروین گریه کرد…دوستان این خلاصه زندگی چند ساله من بود…انشالله شما هم خوش باشید.

نوشته: نویسنده

بازدید 10,602

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “کمی خاطرات”

  1. با این فرمونی که تو پیش میری چند وقت دیگه همه زن و دخترای شهر که هیچ ، استانتم گاییدی و هنوز داستانت تموم نشده. یکم یواش تر برو حاجی، توی هر قسمت داستانت ده تا زن و دختر میزنی زمین. اخرشم همشون خدارحمتی میشن میری سراغ بعدی

  2. دمت گرم.بازم بنویس.این اراذل کونی خودشون چرت وپرت مینویسن وکونشون میسوزه داستاناشون مثل تونیست.بنویس کیرتوکون بدخواهت امثال همین اراذل کونی که نظرات تخمی میدن

  3. داش علی،اگه منو نمی کنی یه کامنت بذارم!آخه اینجوری که نوشتی همه رو کردی و فکر کنم الان دیگه نوبت منه😭

  4. مگه میشه یه آدم اینقدر داستان بنویسه ؟از کجات در میاری آخه ؟ده دقیقه شلوارتو بکش بالا ببینیم تکلیف این مذاکرات چی شده

  5. بازهم قلم تکراری و فردین بازی تو این نقش پولدار کیر کلفت مهربون بکن دوست دخترشو فامیلو درو همسایه

  6. این چه داستانی بوداز خاطرات زندگی گفتی و وسطش به تریسام رفتی فقط یه کون نامزد مهشید هم میزاشتی دیگه تکمیل بودی و در آخر رز رو هم میکردی

  7. اومدم جق بزنم راحت بشم و برم بخوابم، چهار تا خط خودم چهار تا فحش دادم، هم جق از سرم پرید هم خوابم ، عنوان داستان را بزار سکسی نیست ، تا ما نخوانیم توهم فحش نخوری ، کوسخول کلاس اول

  8. مهشید دختر مذهبی اشکتو پاک کرد و خواستگاری کردی گفت منتظر بوده بعد هنوز عقد نکرده بهت دادبعد گفت ازدواج نه میخام دوباره برگرذم پیش شوهرمبخاطر درخواست شوهرش جدا شده بعد خودش همینکارو کرده

  9. من یه زن ۵۰ ساله رو جلو شوهرش کردم اون با کیر کوچیکش جق میزد منم از هر دوتا سورذخ زنشو کردم یه کم چاق بود وبی حس خواصسثی بود اخرش زنه گفت بزار کون شوهرمم ولی من از شوهره خوشم نیومد ی کم برام ساک زد رفت بیرون کفت زنمو بکن تا من شام بگیرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید