سلام به دوستان داستانی که میخوام بگم لبه مرزه. یه جورایی نمیتونم بگم چطوری ولی امیدوارم خوشتون بیاد اسمم رامین کارم باشگاه بدنسازی رفتن هیکل ساختن یه آدم که باهمه دوست میشه قرار چند روز بعد با دختر داییم ازدواج کنم ولی این داستان یکی از دوستان صمیمی این دوستم هی بهم اصرار میکرد برو دوست دختر ولی من بهش میگفتم عشق پاک باید باشه مرد ام باید پاک باید باشه اسم دوستم سهراب بود یه آدم تند تیز دختر باز ولی اتفاقا ماجرا از اونجایی شروع شد که فهمیدم آقا کارش خلاف قانونه سهراب خان مخ دخترا رو میزده باهاشون به صورت ناخواسته رابطه میگرفته یعنی دختررو چیز خور میکرده بعد رابطه وقتی این ماجرارو از شنیدم خیلی ناراحت شدم گفتم پسر تو رفیقی دوستت دارم اینکار چی بخدا خدارو خوش نمیاد از جیب خودم بهت سر مایه میدم برو کار کاسبی را بنداز کلی تو بازار آشنا دارم نکن گناه دارن خدارو خوش نمیاد سهراب با نگاه تمسخر گفت آخه اسکل بدبخت میدونی چقدر پول تو اینکار من مخ دخترایی میزنم که پول از حسابشون پارو میره کلی پول. درگیری بین منو رامین به فحش این چیزا رسید من میل جنسیم زیاد بود ولی هیچوقت کاری که سهراب میکرد نمیکردم خیلی سعی کردم با خودم کلنجار برم لوش بدم یانه ولی میترسید م بعد یهو جلو پام سنگ بندازه که من به عشق زندگیم دختر داییم نرسم آخه یه تند تیز باهوش خیلی باهوش بود دلم از طرفی بخاطر دخترا کباب بود یه چند سالی از اون ماجرا گذشت من بخاطر اینکه دختر داییمو از دست ندم واون سهراب نقطه ضعف که دختر داییم بود میدونست از ترس کاری نکردم سهراب یه شر بود اگه لوش میدادم رفقایی خلاف کار تراز خودش بلایی سر من به درک سر عشقم میاوردن ولی تو گذشت چندسال مهدی رفیقم دوست مشترک بین منو سهراب دیدم باهم خوش بش کردیم اونو به روز عروسیم که تو روز عروسیم که تا چند ماه دیگه بود دعوت کردم مهدی خیلی خوشحال شد برق خوشحالیش دیونم کرد گفت ایکاش سهراب مثه تو رنگ خوشی مید گفتم چی شده گفت مگه خبر نداری گفتم چی گفت سهراب دختراشون اغفال میکرد به صورت ناخواسته با دارویی که بین خواب بیداری باشه تعرض میکرده خودمو به کوچه علی چپ زدم گفتم اه مهدی گفت یبار که داشته اینکار میکرده با یه دختر دختر اچ آی وی داشته بعد تموم شدن کارش اخاذی اینا بعد ها متوجه گند قضیه میشه اون دختر چندتا اقوامش تو وزارت اطلاعات بودن گفتم بعدش چی گفت هیچی سهراب گرفتن با تمام درد رنج شکنجه ها پدرشو درآوردن با واسطه اون دختر بقیه قربانی ها سر کلشون پیدا شد الان سهراب اچ آی وی اینهمه شاکی روز به روز شاکیان زیادتر از قبل میشن خلاصه بعد اون قضایا من به نفس عشق زندگیم رسیدم تا اونجایی که از سهراب خبر دارم حالش اصن خوش نیست اون با دخترهای گردن کلفت درافتاد بود از شانسش این دختر آخری اچ آی وی تازشم اقوامش وزارت اطلاعات میگن حسابی تا غذا میخوره کتکش میزنن نمیدونم سر اتفاقاتی که سر اون دخترا افتاد خودمو مقصر بدونم آخه اگه سکوت نمیکردم دختر دایی سرش چه بلایی میفتاد اگه میگفت من شریک جرمش چی الان تا یه مدت دیگه دوقلوهای دختر به دنیا ميان بعد این اتفاق فهمیدم ما هر کاری چه خوب چه بد کنیم بازم به خودمون بر میگرده نمیدونم از داستان من خوشتون بیاد یانه ولی دوست عزیز حواستون باشه بخاطر نفس شهوت پول زندگی دیگرانو خراب نکنید چون یکی اون بالا ناظر همه چیزه شاید جلوتو نگیره ولی خوب سرت تلافی میکنه کار سهراب مثه سگه که تقلا میکنه برای استخوان داره از دخترا رضایت میگیره ولی اونا توجه به التماسش نمیکنن آه ممنونم تا اتنها خوندین اگه بد بود به خوبی خودتون ببخشید خواهش میکنم خواهش میکنم من این داستان گفتم برای تو دوست عزیز شاید متحول نکنه ولی لااقل مثه اون سهراب کثیف حیون نباشید ببخشید اگه داستانام فانتزی سکسی نداشت
نوشته: رامین
6 پاسخ به “کارما”
من که نفهمیدم ربطش به داستان سکس چی بود،،؟!نفهمیدیم اصلا چی گفتی…مجبوری مگه اراجیف بنویسی اینم نمونه:«الان تا یه مدت دیگه دوقلوهایی دختر بدنیا ميناز این اتفاق فهمیدم»خیلی تاثیرگزاربود
کلید اسراربرای کسی حق نزن که خودت میکنن
الحق و انصاف حیف اسم کیر که بگم این داستان چقد کیری بود. با کیرت تایپ میکردی یا با کونت ؟
داستانت سکسی نبود ولی اخلاقی درس دادی دمت گرمدختر مردمو بکنی یروز دخترو میکنن زن مردمو بکنی زنتو میکنن پسر مردمو بکنی پسرتو میکنن نهایت خودتو میکنن
ارزش خوندن و نقد نداره 🐐
الان این کارما بود یا کارِدوستت ؟