شب بعد از شام قرار شد فردا صبح بابام با کربلایی صفر برن شهر و با مکانیک برگردن و ما هم تو خونه کربلایی بمونیم صبح زود بابام با کربلایی رفتند و ما هم موندیم خونه بعد از رفتن بابام اینا به حسن به من پیشنهاد کرد بریم با موتورش به دوستش که حوض پرورش ماهی دارن سر بزنیم و من هم پذیرفتم و سوار موتور حسن شدیم و رفتیم پیش دوستش دوستش اسمش باقر بود تا حسن رو که با من دید یه نگاه به من کرد و حسن رو کشید کنار و پرسید که این کیه با خودت اوردی و یه لبخند شیطنت امیزی کرد و صفر هم باخنده ماجرا رو براش تعریف کرد باقر هم سریع ما رو دعوت کرد داخل اتاقکی که اونجا بود . رفتیم داخل بساط باقر به راه بود یه پیک نیک و سیخ وسنجاق تریاک . من تا اون روز ندیده بودم بساط تریاک .اونا نشستن به تریاک کشیدن و به من هم تعارف کردن ولی من امتناع کردم و اونا تا یه ربع پشت سرهمتریاک کشیدن و بعد برای این که من هم حوصلم سر نره حوض کنار استخر ماهی ها که پر اب بود رو نشون دادن که باهم بریم اب تنی . من هم قبول کردم سریع اونا لخت شدن و پریدن توی اب و هر دو منتظر که من هم لباسام رو در بیارم هر دوشون ذل زده بودن که من لباسام رو در بیارم من هم با کمی مکث که بخاطر نگاهای اونا بود شروع کردم لبلسامو در اوردن باقر و حسن نگاهای معناداری رو باهم رد و بدل میکردن و من هم متوجهش بودم و کمی هم میترسیدم ولی به روی خودم نمی اوردم بعد از این که لباسامو در اوردم رفتم کنار استخر نشستم با دستم خودمو خیس میکردم اخه اب سرد بود . باقر اومد سمتم و با دستش از پام گرفت و کشید توی اب و شروع کرد با دستش که خیس بود بدنم رو خیس کردن . حسن هم از اونطرف پیداش شدو از پشت به من اب میپاشید من هم برای این که کم نیارم شروع کردم باهاشون اب پاشی کم کم دیگه اونا شروع کردن باهام کشتی گرفتن و دیگه کشتی تبدیل شد دست کردن به تمام بدنم دیگهدست دو تاشون توی شرت من بود یکی از پشت و اون یگی از جلو و هر دو صدای جون جون گفتنشون بلند شده بود . دیگه فذصت ندادن من توی اب بمونم من رو دستاشون بلند کردند و اوردن داخل اتاقک و منو روی زمین خوابوندن و سریع باقر شورتم رو کند داشت پاهامو میبوسیدو قربون صدقه ام میرفت حسن و باقر جثه درشت و ورزیده ای داشتند اونقر کار سخت کرده بودن بدنشون مثل فولاد بود من هم با بدن ظریف و سفید و تمیز حکم دختر رو براشون پیدا کرده بودم من هم فقط داشتم التماس میکردم خواهش وتمنا که تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید که به بابام میگم و مامانم بفهمه منو میکشه ولی جوابشون این بود که جون مامانتو بخورم فدای مامانت بشم من . دیگه هر دو شق کرده بودن و کیرشون از زیر شورتای دست دوزشون زده بود بالا … کار ااز کار گذشته بود حسن منوبه شکم خوابوند وبا انگشت شروع کرد با سوراخ کونم ور رفتن باقر هم داشتن گوشتای کونم رو راستی راستی میکند و من هم که دردم میومد اخ اخ میکردم و فقط جوابم جان جان های غلیظ به زبان ترکی بود که حواله ام میشد . یه لحضه احساس کردم سوراخ کونم داغ شد حسن داشن با زبونش سوراخم رو لیس میزد تا خیس بشه بعد با انگشت یه کم اب دهنش رو ریخت دم سوراخ کونم و انگشتش رو که خیلی هم کلفت بود کرد توی سوراخم درد شدید توی دلم پیچید میخواستم از دستش در برم ولی من کجا و دو تا غول بیابونی کجا من تو دست اونا مثل پر کاه بودم دهنم رو باز کرده بودم وداشتم ناله میکردم که یه شی گنده رفته توی دهنم دقت کردم دیدم باقر کیر بزرک و بلندش رو کرده توی دهنم دیگه جلو رو نمیدیدم موهای دور و بره کیر باقر هم دیگه داشت حالم رو خراب میکرد داشتم خفه میشدم که باقر متوجه شد و کیرش رو یک کم کشید بیرون
بقیه در قسمت بعد خسته شدم .
نوشته: کامبیز
7 پاسخ به “کابوس در سفر (1)”
خوبه حالا ببینیم بقیه ماجرا چطور هستbiggrin
وای تو مثل یه هلو بودی اونجایعنی فکر میکنی نباید کاری باهات میکردنman_in_love
اگه چند روز دیگه می موندی باید به کدخدا حسن و کربلایی صفر و مش باقر و شورای روستا هم میدادیخدا رو شکر کن زود ماشین بابای کوس کشت درست شدlol
جوون خیلی دوست دارم با لباس زیر زنونه برم استخر و بعدش یه کون بدم
دوست عزیز .بنظر من خوب و روان نوشتی ادم برای خوندن نیاز نداره زیادی به خودش فشار بیاره که بفهمه چی نوشتی لطفا ادمه . ممنون
منتظر ادامش هستم… جالب بود
حالا با حسن رفتي استخر پرورش ماهي يا با صفر؟تكليف ما رو مشخص كن