پیشنهادِ ازدواج راضیه به من

من آخرین فرزند خانواده محسوب می شدم و تفاوت سنی ام با پسر خانواده ، زیاد بود . به قولی زنگوله پای تابوت بودم . نمی دونم مقصر ، والدینم بودند یا اینکه خواست خدا بود تا من ، این نقیصه رو داشته باشم . من یه شیمیل هستم .
یادم نمی یاد برای معالجم کاری کرده باشند . اما سعی زیاد داشتند تا این عیب من دور از چشم همه و حتی تنها برادرم باشه . تا این عیب رو نداشته باشید میدونید که چه عذابی رو باید تحمل کنید و همیشه همراهتون هست . رُشدم خیلی سریع بود . سینه هام برجسته شدند و به نظرم هر روز بزرگ تر هم می شدند . صورتم دخترونه و عاری از یه تار مو ، سینه ام برافراشته و سفت ، اما پایین تنه اَم ، یه چیز اضافه به نام کیر که بعضی مواقع نمی تونستم اونو کنترل کنم و زائد محسوب میشد ، منو همراهی میکرد . مجبور بودم همیشه لباسهای گشاد بپوشم تا این عیب من ، پنهان بمونه .
برادرم به خدمت سربازی اعزام شد و موقتاً از پیش ما رفت . من دیپلمم رو گرفته بودم . نه دوستی داشتم و نه اینکه تو خونه همدمی ، مادر و پدرم هم که با من تفاوت سنی زیادی داشتند و نمی شد تا درد و دل کرد . امیدی به خواستگار و ازدواج هم نمی رفت . نمی دونم چطور شد که به دروسِ مذهبی علاقمند شدم . شاید بخاطر زمینه ایی بود که تو خانواده ما رواج داشت و شاید هم نقصِ جسمی من باعث این انعکاس شد . کمی پرس و جو کردم ، بنظر بد نمی اومد ، زیر این پوشش می تونستم عیب جسمی خودم رو پنهون کنم و تو دروس مذهبی و احکام خودم رو گم کنم . ثبت نام کردم و تو آزمونش هم سر بلند خارج شدم . درسم خوب بود و زمینه هاش رو هم داشتم و تونستم وارد قسمتِ خواهران بشم . بهم خوابگاه دادند . اونجا رو دوست داشتم . حداقل کسایی بودند تا دو کلمه باهاشون اختلاط کنم . برای همین خوابگاه رو به خونه مون ترجیح می دادم . هر وقتی سری به خونه میزدم اما بیشتر اوقات ، خوابگاه بودم .
توی این مدتی که تو خوابگاه و بین دخترا بودم ، روحیه ام بهتر شد . راضی بودم . تو اُتامون 4 نفر بودیم . تقریباً هم سن بنظر میرسیدیم . شبها ، موقع خواب از هر دری صحبت می شد و هر کدومون نظریه ایی رو ارائه می دادیم و رو اون هم پافشاری می کردیم . یه موقع هایی که حسابی حرفامون گل می انداخت ، صحبت جنس مذکر و پسرا به میون می اومد و شوهر کردن و اینجور مسائل جذابیت خاصی رو پیدا می کرد . البته همه میدونند که دروسی که در اینجاها تدریس می شه ، مسائل جنسی و تحریک کننده رو به همراه داره و چون همگی در سنی قرار داریم که میل به چنین مسائلی زیاده ، جلب توجه می کنه و تبعات خاص خودش رو هم داره . اون شب پیش خودمون داشتیم از مبحث ازدواج و روابط زناشویی و جنسی صحبت می کردیم . هر کدوممون به نوعی تحت تأثیر قرار گرفته بودیم . بحث داغ و به نوعی منحرف شده بود و حاشیه بیشتر از متن درس ، تو اذهان ما مُرور می شد . یکی از دخترا که میشد گفت از همه قدیمی تر بود ، تجربه اَش رو گفت و اذعان داشت که تجربه یه دوره محرم شدن رو داشته . بحث داشت سکسی می شد و هر کدوم از ما رو وسوسه می کرد تا ادامه دار بشه . اون دختر رو ، در سن 17 سالگی برای ازدواج آماده کرده بودند و قرار بود با پسر خالۀ اَش محرم بشه و بعد هم ازدواج و تشکیل خانواده ، اما موردی پیش اومد که بهم خورد . موردش رو نگفت . ما مشتاق بودیم که بشنویم اما راوی دُم به تله نمی داد و نگفت . خلاصه تو همین مدت که محرم بودند ، سکس و لاسی با هم زده بودند که موضوع بحث و تعریف اون دختر قرار داشت . با آب و تاب تعریف میکرد و حتا دخولی نیز انجام گرفته شده بود و هم اتاقیمون از عقب به پسر خالش داده بود و همین موضوع محفل ما رو گرم تر کرد .
ساعت نزدیک نیمه شب بود و چراغها رو خاموش کرده بودیم اما همه بیدار بودیم و به زندگی نامه هم اتاقی من گوش میدادیم . خیلی وارد حاشیه نمی شد اما خودش را لو داد و گفت که یکی ، دو بار از عقب به پسر خالش که قرار بود همسرش هم بشه ، داده و لذتش رو برده بود . چون اتاق تاریک بود و کسی ، هم رو خوب نمی دید ، راحت تر صحبت می شد . هر کدومون سؤالی میکرد و دوست میداشت تا جزییات رو هم بدونه . اینکه درد نداشت ؟ کیر طرف تو سوراخ کونت جا شد ؟ چطور راضی شدی قبل از محرم شدن بدی ؟ و اینکه چی شد که رابطتون بهم خورد ؟ راضیه ( روای موضوع ) سریع داستانش رو جمع و جور کرد و به پایان برد . فکر کنم که جو ایجاد شده تو اتاق ، حسابی حشری کننده باشه و همه رو حالی به حالی کرده و هر کدوممون ، به نوعی حشری شدیم . از نیمه شب گذشته بود که بحث تموم شد و همگی سعی کردیم بخوابیم . صدای تخت ها میومد که غلت میزدیم و تکون میخوردیم ، بخوبی معلوم بود که هر کدوممون در چه وضعیتی بودیم .
فرداش راضیه ( همون راوی موضوع نیمه شب ) بهم نزدیک شد . میون دو کلاس بود و به قولی زنگ تفریح ، دقایقی فرصت بود تا حرفی زده بشه . راضیه فوری پرسید ” نظرت درباره گذشتۀ من چیه ” ؟ تعجب کردم . نمیدونستم چی بگم . کمی منتظر پاسخ من شد اما چون از من جوابی نشنید خودش ادامه داد ” میخوای بگم چرا ازدواج با پسر خالم سر نگرفت اما باید پیش خودمون بمونه ها ” ! کمی تعجب کردم اما اشتیاق به شنیدن بقیه داستان زندگیش منو کنجکاو کرد . یه مرتبه گفت : ” آخه من یه شیمیلم ، پسر خالم هم فهمید ، اول تلافی کرد و بعدش پس کشید ” ! داشتم شاخ در می آوردم . ادامه داد ” تو که معنی شیمیل رو می دونی ، باید بدونی اینطوری بودن چه مکافاتی داره ” ؟ میخواست تو چشمام زُل بزنه اما من نگاش نکردم . منظورش چیه ؟ دستش رو گذاشت رو پام و گفت : ” تو حتما میدونی ” ! اوضاع داشت بیخ پیدا میکرد . بلند شدم و گفتم ” ببخشید الآن کلاسم شروع میشه و باید برم ” ! بخوبی منظورش رو فهمیدم . فکر کنم اون از رازم با خبر شده بود ، اما چطوری ؟
سعی داشتم با راضیه ، رُو در رُو نشم اما نمی شد ، هم اتاقی بودیم . موقع خواب که می دیدمش . یه دو سه روزی گذشت . دادن راضیه به پسر خالش موضوعِ بحثِ هر شب ما بود . اونم دیگه روش باز شده بود و تو تعریف کردن سنگ تموم میذاشت . اینکه اون یه شیمیلِ و خانواده اَش رضایت به ازدواجش داده بودند ، برایم سوال برانگیز بود ، اما از اصل موضوع طفره می رفت . موقع تعریف کردن من حواسم جای دیگه بود اما بقیه دخترا سر تا پا گوش بودند . راضیه با آب و تاب کردن پسر خالش رو تعریف می کرد . اینکه اول حسابی انگشتش کرده و بعد با فشار زیاد کیرش رو فرستاده تو سوراخِ کون راضیه و اینطور صحبت ها که باعث می شد اون دوتا دختر حسابی حشری بشن و خودشونو تکون بدن و هی جابجا بشن . حمیده ، دیگر هم اتاقیم بود . موقع روایتِ دادنِ راضیه به پسر خالش ، خیلی حشری بنظر میرسید . خودش رو می مالوند و سعی می کرد پنهانی دستی هم به کُسش برسونه و اونو بمالونه تا حالی به حالی بودنش تکمیل شه . نگاهم به راضیه بود اما اون توجه به حمیده و حشری شدنش بود . چشم از اون بر نمی داشت . بنظرم با قصد و غرض سعی داشت به اون داستان بال و پر بده . راضیه فهمید که هم اتاقیش حسابی از خود بی خود شده ، برای همین اونم کم نذاشت . گفت : ” اگه بدونید چه دردی رو تحمل کردم اما این درد مال موقعیه که سر کیر پسر خالم می رفت تو کونم ، از سرش که رد شد ، دردم هم کم شد و بعدش لذت بود که می بردم ، وقتی تلمبه میزد حسابی منو حالی به حالی میکرد ، وقتی هم که موقع اومدن آبش بود تا ته فرستاد تو و تمام آبش رو تو کونم خالی کرد ، وای اگه بدونید چه لذتی داشت ، اگه میدونستید حتماً تجربش میکردید ” ! حمیده از جاش بلند شد و گفت میره دستشویی . یک لحظه نگاه راضیه با نگاه من تداخل پیدا کرد . چشمکی بهم زد . من نگاهم رو برگردوندم .
از اون روز به بعد یکی از هم اتاقی مون کم شد و رفت شهرشون ، فعلاً سه نفری تو اتاق بودیم . قرار بود شام رو من درست کنم . تو آبدارخونه خوابگاه مشغول درست کردن اُملت بودم . ساعت از هشت گذشته بود . خسته بودم و حوصله درست کردن غذا رو هم نداشتم اما چاره ایی نبود ، نوبت من بود . شعله گاز رو زیاد کرده بودم تا سریعتر تخم مرغها رو تو ماهیتابه بشکنم و ببرم تا با هم بخوریم . وقتی تخم مرغها رو زدم ، رفتم اتاق تا بگم سفره رو بندازین تا غذا رو بیارم . دَرو یه مرتبه باز کردم . دیدم راضیه کنار حمیده نشسته و آهسته با هم پچ پچ میکنن . دستِ راضیه تو سینه های بغل دستیشه و تا من درو باز کردم یه مرتبه دستش رو کشید و مرتب نشست . به خوبی معلوم بود که جا خورده بودند . به روم نیاوردم و خواسته ام رو گفتم . آخرای شب بود و همه رو تختِ خوابمون بودیم . کتاب دستم بود و مطالعه میکردم . نگاهم متوجه حمیده شد که با سر اشاره میکنه و لباش رو تکون میده . بنظر میرسید که پنهانی با راضیه حرکاتی رو انجام میدن . در همون حال کتاب رو گذاشتم کنار و به پهلو شدم و خودم رو به خواب زدم .
دقایقی گذشت . صدای صحبت های آهسته و پچ پچ می اومد . بیدار بودم و خودم رو خواب نشون میدادم . راضیه از تختش اومد پایین ، تختِ بالایی من خوابیده بود و تکون خوردن پیکره تخت دو طبقه به خوبی حس می شد . تخت خواب حمیده پایین تخت من بود . شنیدن صدا ها ، صحنه رو برایم بازسازی میکرد . با این حال سعی داشتم زیر زیرکی لای چشام رو باز کنم و اون صحنه رو ببینم . شعاعِ دیدم کم بود . راضیه رفت پهلوی حمیده خوابید . صدای زیادی نمی اومد . از پهلو به پشت خوابیدن ، تغییر موضع من بود . چشمام رو بسته نشون دادم . لحظه ایی اون دو نفر بی حرکت شدند ، اما وقتی فهمیدند که من تو خواب غلت زدم ، کمی خیالشون راحت شد . راضیه دستش رو از زیر بلوز حمیده برد تو و شروع کرد به مالوندن سینه هاش . صدای ماچ و بوسه به خوبی به گوشم میرسید . حمیده تند تند نفس میکشید . معلوم بود که حالی به حالی شده . توجهشون به من نبود و من میتونستم کمی سرم رو بالا بیارم و حرکاتشون رو ببینم . راضیه با ولع زیاد سینه های هم اتاقیش رو می مالوند و فشار میداد و طرف هم لذت میبرد و خودش رو تکون میداد . بلوز حمیده تا زیر گلوش بالا رفته و کُرستش هم بالا زده شده بود . سینه های کوچکی داشت اما همین سینه ها تو دستهای راضیه در امون نبودند . راضیه با ولع زیاد گلو و سینه های هم خوابش رو می بوسید و لیس میزد . نوک سینه هاش رو گاز میگرفت و می کشید . تکونهای حمیده باعث می شد تا تخت صدا کنه ، اما کسی توجهی به این صدا ها نداشت . دستهای حمیده به سمت بالا و زیر بغلهای وی مورد هجوم شدید راضیه بودند . رایحه خاصی تو اتاق پیچیده بود و من اونو به خوبی حس میکردم . راضیه بلند شد و خودشو انداخت رو حمیده . هنوز با پایین تنه کاری نداشتند . بنظرم راضیه نمی خواست همین اول کار همه دستش رو رو کنه . اون قصد داشت با کمی لاس زدن و دستمالی کردن ، طرف رو حشری کنه تا بعداً خدمتش برسه . راضیه بلوزش رو در آورد و به سرعت بند کرستش رو هم باز کرد . سینه های بزرگی داشت و کمی هم آویزون بودند . سینه به سینۀ زیر خوابش شد و خودش رو به حمیده می مالوند . صدای آه و ناله هم اتاقیم به گوشم رسید . وسوسه کننده بود . وقتی شاهد هستی دو نفر دارند با هم حال میکنند ، خودِ بیننده هم حالی به حالی میشه و من هم از این قاعده مستثنی نبودم .
لحظه ایی نگاه راضیه به سمت من شد و من تونستم به موقع خودم رو جمع و جور کنم و خواب نشون بدم . وقتی خیالش از من راحت شد ، آروم دستش رو برد سمتِ پایین تنه زیر خوابش . اینکارش باعث شد تا حمیده خودش رو کمی جمع کنه . سماجتِ راضیه ، مثمر ثمر واقع شد و الآن دیگه کُسِ طرف در اختیارش بود و می تونست اونم مورد مالش قرار بده . حمیده چشماش رو بسته بود و تو آسمونها سیر میکرد . صدای آه و ناله اَش بلند شده بود و به خوبی به گوشم میرسید . اگه بگم صدای شلپ شلوپ مالوندن کُسِ طرف رو می شنیدم ، دروغ نگفتم . راضیه نگاهی به من کرد و وقتی مطمئن شد که من خوابم ، با یه حرکت شلوار و شورت حمیده رو درآورد . طرف فرصت هیچ اعتراضی رو نداشت . الآن پاهای حمیده رو شونه راضیه هست و اونم حسابی در حال مالوندن کُسش بود . هر دوشون اینقدر حشری و حالی به حالی بودند که متوجه سر و صداشون نمی شدند و احتمال هم نمی دادند که ممکنه من بیدار بشم و اونا رو در اون وضعیت ببینم . معلوم بود که راضیه با انگشتاش داره کُسِ طرف رو حال میاره . یه دستش تو کُسش بود و با دست دیگش سینه ها و زیر بغل های حمیده رو می مالوند .
حمیده از خود بی خود شده و هی خودش رو تکون میداد و لذت میبرد . به خودم اومدم متوجه شدم که منم دستِ کمی از اونا ندارم . کیرم شق کرده بود و تو شورتم پیچیده و در حال ترکوندن بود . آروم کمی جابجاش کردم که راحت تر بشم . صدای راضیه اومد که گفت : ” بسته یا بازم ادامه بدم ” ؟ پاسخ اومد ” دلم هنوز میخواد اما میترسم لادن بیدار شه” ! حمیده داشت لباسش رو مرتب میکرد . راضیه رو زمین و کنار تختش نشسته بود و ملایم نوازشش میکرد . ماچش کرد و گفت ” بقیش باشه سری بعد ، یه حالی بهت بدم که یادت نره ” ! راضیه دستی که با اون کُسِ حمیده رو مالونده بود رو هی بو می کرد . رایحه بدن و حشری بودن ، تو اتاق میومد .
حمیده از جاش بلند و از اتاق خارج شد . بنظر قصد داشت بره دستشویی ، وقتی بیرون رفت . راضیه اومد سراغم و دَمِ گوشم گفت ” دارم آمادش میکنم ، سری بعد میتونی تو هم خدمتش برسی ، شاید هم کُس و کونش رو با هم کردیم ، حسابی حال میده ” ! صورتش رو آورد نزدیک و گونه اَم رو بوسید . ادامه داد : ” خوب دید زدی شیطون ، دیدنش هم لذت داره ، نه ” ؟ یه مرتبه دستش رو گذاشت رو کیرم و فشار داد همزمان گفت ” شیطونِ آب زیر کاه ” !
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . از اون لحظه متوجه شدم که با بد شخصی مواجه هستم . پنهون کاری در برابر راضیه معنا نداره ، حالا اون از همه اسرارم با خبره و نمی شد جلوش زیر آبی رفت . قرار شد فردا شب هم این صحنه تکرار بشه اما بی پروا تر . راضیه نقشه کشید که من در اون زمان تو اتاق نباشم و شب رو خونه پدریم بمونم تا اون بتونه راحت تر حمیده رو راضی کنه و خدمتش برسه . مجبور شدم رضایت بدم . راضیه تو اتاق به نوعی حاکم بود و حرفش برو داشت و کسی رو حرفش حرف نمی زد . با اونکه دلم میخواست اون صحنه رو از نزدیک ببینم اما مجبور شدم صحنه رو ترک کنم و برم خونه مون . فرداش وقتی رسیدم خوابگاه ساعت از هشت گذشته بود . تو اتاق کسی نبود ، وسایلم رو گذاشتم و کمی استراحت کردم . اَمروز وسطای روز کلاس داشتم .
هنوز کلاسم شروع نشده بود که راضیه منو دید و اومد سراغم . بدون مقدمه گفت ” جات خالی بود ، من فکر میکردم که حمیده صفر کیلومتره ، اما معلوم شد که قبلاً هم کمی کارکرده ، خودش که میگفت فقط با خیار و هویج از عقب به خودش حال داده و تا حالا به کسی نداده ” ! خیلی مشتاق بودم که بفهمم وقتی اتاق خالی بوده و فقط اون دو نفر توش بودند ، چکار کردند . راضیه سر و ته بسته صحبت می کرد اما اونچه مسلم بود ، اون شب خدمتش رسیده که این اطلاعات رو میده . ادامه داد : ” دوست داری دو نفری اَمشب خدمت حمیده برسیم ، اونم اهلشه ، اَمشب هم مراسمِ آبگیریه ، خواستی بسم الله ” ؟ حرفاش وسوسه کننده بود . به قول خودش من صفر کیلومترم و تا حالا از این کارا نکردم . پاسخی بهش ندادم . حرفاش عجیب حشری کننده اَس و منو حالی به حالی میکنه .

ساعت از 10 شب گذشته و هر سه نفریمون رو تخت خودمون دراز کشیده بودیم . راضیه خمیازه ایی کشید و گفت ” اگه خانمها کاری ندارند ، زودتر خاموشی بزنم تا بیشتر استراحت کنیم ” ! هر سه نفری میدونستیم که بعدش چه خبره . چراغ خاموش شد . نور چراغ خواب انعکاسِ کمی داشت . بنظر همه خوابیده بودند . هر وقتی صدای تکون خوردن تخت می اومد . راضیه صبر نکرد ، از تخت اومد پایین و رفت سراغ حمیده . صدای حمیده بگوش رسید ” گفتم که نه ، دیشب کردی ، بخدا هنوز درد دارم ” ! راضیه کنار تخت و رو زمین نشسته و سعی داشت طرفش رو راضی کنه . توجهی به من ندارند . راضیه گفت : ” عیب نداره ، اَمشب از جلو بده تا عاقبت خوب بشه ” ! حمیده صداش رو بلند تر کرد و گفت : ” جلو ، اصلاً حرفش رو هم نزن ، من کٌس بده نیستم ، فردا خواستم شوهر کنم چی جواب بدم ” ؟ خلاصه از راضیه اصرار و التماس و حمیده هم راضی نمی شد که نمی شد . بنظر میرسید که راضیه اَمشب باید دستِ خالی برگرده و همینطور هم شد .
یه روز گذشت . ساعت از 10 گذشته و خبری از حمیده نبود . کمی نگران شدم و این نگرانیم رو به اطلاع راضیه رسوندم . ” اَمشب حمیده نمی یاد ، رفته خونشون ، فردا میاد ” ! تا اینو از راضیه شنیدم ، فهمیدم که کاره خودشه ، میخواد همون کاری رو که با حمیده کرده با من هم تجربه کنه . کمی دلهره داشتم و از اینکه قراره مراسم آبگیری با من انجام بشه کمی می ترسیدم . زودتر از معمول چراغ اتاق خاموش شد . راضیه از تختش اومد پایین و کنارم خودش رو جا کرد . دلهره داشتم ، حسابی عرق کرده بودم و لحظه ایی واهمه منو ترک نمی کرد . خیلی آروم لبم رو بوسید و همونطور نگه داشت . زبونش رو تو دهنم کرد و چرخوند . مزه داد . تا حالا اینطوری رو تجربه نکرده بودم . لبام رو میخورد و ملچ ملوچ میکرد . همزمان حس کردم دستش از زیر بلوزم به سمت سینه ها رفت و یکی رو شروع کرد به مالوندن . کُرست تنم بود اما براش فرقی نمی کرد . تو ناحیه شکاف سینم آب ایستاده بود . خیسِ عرق بودم . ” اینجا چه خبره ، این قسمت بارندگی بوده ” ! از این حرفش خندم گرفت . ادامه داد ” دختر چرا هُولی ، آروم باش ، میخوایم یه کم با هم حال کنیم ” ! بلوزم رو داد بالا و همزمان شکمم رو بوسه بارون کرد . زبون می کشید . لذت بخش بود ، برای همین تلاشی برای جدا کردنش نداشتم . خودم رو کمی تکون دادم . این چراغ سبزی بود برای اون . کُرستم رو داد بالا . ” وای چه لیموهایی ، چقدر نازن ” ! اینو گفت و افتاد روشون و شروع کرد به خوردنشون . به نوکشون زبون میزد و گازشون می گرفت . داشتم از حال میرفتم . چشام رو بسته بودم و فقط به انجام حرکاتِ راضیه فکر میکردم و لذت میبردم . بلد بود چیکار کنه . همزمان سعی کرد بلوز و کُرستم رو از تنم در بیاره . کمکش کردم . الآن بالا تنم لُخت بود و در اختیار هم اتاقیم . به سرعت خودش رو لُخت کرد و با اون سینه های بزرگش افتاد روم . خودش رو بهم میمالوند و بالا پایین میکرد . گردنم را بوسه میزد و میومد پایین و می رفت سراغ سینه هام ، دستام رو بالا کرد و سری هم به زیر بغلم زد . زیر بغلم خیس عرق شده بودند . مجبور شد با بلوزم اونا رو خشک کنه . ” بزار اونجاها خشک بشه ، بعدش میام سراغشون ” ! بنظر خوشش نیومد که زیر بغلام مرطوب بودند . اما این موضوع باعث نشد که دست از اهدافش برداره . دستاش نرم و لطیف بودند و با همون دستای منو نوازش میکرد و به سمت پایین تنه اَم پیشروی داشت . شق کرده بودم و کیرم داشت شورت و شلوارم رو می ترکوند . در حالی که گردنم رو می بوسید و با دستش سینه هام رو نوازش میکرد ، دستِ دیگش از زیر شلوار و شورتم ، پیشروی کرد و کیرم رو تو دستش گرفت و کمی فشار داد . این کاراش باعث شد تا حسابی حشری بشم و تو آسمونها سیر کنم . با انگشتاش سر کیرم رو نوازش میکرد و می مالوند . دیگه نتونستم تحمل کنم ، تکونی خوردم و آبم اومد . اونم دست از کار کشید . هنوز کیرم رو تو دستش داشت . از روم بلند شد و چشم تو چشمم انداخت . اتاق تاریک بود اما نوری ملایم اتاق رو روشن میکرد و همین کافی بود تا نگاهش با نگاهم تلاقی کنه . ” گفتم صفر کیلومتری ، نه دیگه اینقدر ” ؟ ادامه داد : ” آخه آدم با یه کم مالش و دستمالی شدن ارضاء میشه ، والا تو هم نُوبری ” ! کمی خجالت کشیدم و گفتم : ” دستِ خودم نیست ، از بس دستات نرم و لطیفه آدم رو حالی به حالی میکنه ” ! خوشش اومد . ” حالا عیب نداره ، بهتر هم شد دیگه نیازی به وازلین نداره ، از همین آبت استفاده میکنم ” ! اینو گفت و دست برد و شلوار و شورتم رو درآورد . دیگه کیرم از اون شق بودن خارج و کمی شُل شد .
راضیه خودش رو هم لُخت کرد و اومد وسط پاهام نشست . پاهام رو انداخت رو شونه هاش و شروع کرد به فشار دادن کیرم تا قطره های آخر آبم هم بیرون بیاد . مقداری از آبم در قسمت کشاله های رونم ریخته بود . با انگشت اونا رو برداشت و مالوند به سوراخِ کونم و همزمان انگشتم کرد . ترحم نداشت و تا ته یه مرتبه فرو کرد . آتیش گرفتم و سُوختم . دادی کشیدم و با دستام ملحفه رو تخت رو چنگ زدم . اَشک تو چشام جمع شد . راضیه توجهی به من نداشت . انگشتش رو درآورد و مقداری دیگه از آبم رو به سوراخ کونم مالوند و دومرتبه انگشتش رو فرو کرد . بازم دردم گرفت . پاهام رو بهش فشار دادم تا دست از این کارش بکشه ، اونم گازم گرفت . تو همون حال هی انگشتش رو میکرد تو و در میاورد . یه کم از دردم کم شد و دیگه می تونستم تحملش کنم . راضیه دست بردار نبود . انگشتش رو تا ته میکرد تو کونم و می چرخوند . اون دستش هنوز کیرم رو نگه داشته بود و کمی مالش میداد . همین کارش باعث شد تا دردم کم بشه و کمی حسِ لذت داشته باشم . کیرم داشت شق میشد . یه پتو رو زمین پهن کرد و ازم خواست تا رو زمین به سینه بخوابم . همین کار رو کردم . از پهلو خودش رو بهم چسبوند . با یه دستش از زیر ، کیر و خایم رو می مالوند و با دست دیگش هی انگشتم میکرد . بنظر سوراخ کونم راه باز کرده بود چون دیگه درد نداشتم . خودشم فهمیده بود ، برای همین انگشت دومش رو هم به انگشت اولیش اضافه کرد و دو انگشتی فرو کرد تو . دو مرتبه درد منو گرفت و بالش زیر سرم رو گاز گرفتم و تو همون حال گفتم : ” راضیه ، تو رو خدا یواش تر ، همون یه انگشت بسه ، دردم میاد ” ! این التماس کردنم باعث شد حشری تر بشه ، و بیشتر فشارم بده . به خوبی متوجه میشدم که دو انگشتش رو تا ته میکرد تو و می چرخوند . راستش او زیر لذت هم می بردم . به قولی دردِ مزه دار . باسنم رو داده بودم بالا تا بهتر دستش بره زیر و بهتر کیر و خایم رو بمالونه . دو مرتبه حالی به حالی شده بودم . ازم خواست تا داگی بشم . اطاعت کردم . سینش رو بهم چسبوند . سینه های بزرگش رو به پهلوم حس می کردم . منو سفت گرفت و انگشت شصتش رو کرد تو سوراخ کونم . کمی اونو چرخوند و با دیگر انگشت همون دست خایم رو مالوند . دیگه آنچنان درد نداشتم و انصافاً خوب می مالوند . به طوری که حس کردم الآناست که دو مرتبه آبم بیاد . سعی داشتم خودمو کنترل کنم . از اون دستش استفاده کرد و سینه هام و زیر بغلام رو هم مورد هجوم قرار داد و شروع کرد به مالوندن . زیر بغلام حساس بودن ، به طوری که تا دستش بهشون خورد از حال رفتم و اونم اینو فهمید و اون قسمت رو حسابی برام مالوند . خودمو تکون میدادم تا منم لذتی مضاعف ببرم . تو همین موقع کیرش رو هم به من می مالوند . اونم حسابی شق کرده بود و دستِ کمی از من نداشت .
راضیه از جاش بلند شد و رفت پشتم . با مهارتی خاص کیرش رو دَمِ سوراخ کونم میزون کرد و فوری یه فشار داد . کیرش خیلی کلفت بود و اون میخواست اون کیر کلفت رو بکنه تو کونم . دادی زدم و خودمو انداختم زمین و از حالت داگی خارج شدم . راضیه ول کن نبود . اونم خودش رو روم ولو کرد و همزمان فشارم میداد . فکر کنم سرِ کیرش رفته بود تو . بالش رو گاز گرفتم و شروع کردم به لرزیدن . آب دهنم بالش رو خیس کرد و حسابی درد داشتم . با دستم سعی کردم راضیه رو از خودم دور کنم اما اون دستم رو پس زد و فشارش رو بیشتر کرد . از درد داشتم می مُردم . سرم رو بلند کردم و شروع کردم به التماس کردن ، اما این کارم اونو حشری تر می کرد و از روُم بلند نمی شد . هیکلش از من سنگین تر بود و من اون زُور رو نداشتم تا بهش غلبه کنم . ” زیاد تلاش نکن ، تا ته رفته تو ، یه کم تحمل کن دردش کم میشه ” ! باورم نمی شد . دستاش رو آورد زیرم و شروع کرد به مالوندم سینه هام و زیر بغلام . کلش رو بلند کرد و گردنم رو بوسه میزد . اما کیرش رو در نیاورد . کمی آروم تر شده بودم . تو گوشم گفت : ” آماده باش میخوام تلمبه بزنم ، اگه دختر خوبی باشی ، لذتش بیشتر از دردِ شه ” ! هر جور بود تحمل کردم و اونم شروع کرد به تلمبه زدن . اونم از خود بی خود شده بود و کیرش رو در میاورد و با فشاری زیاد دومرتبه میکرد تو . دوتا دستاش رو از زیر کتفم رد کرده بود و شونه هام رو محکم گرفته بود و همزمان خودش رو روم فشار میداد . نفس نفس میزد . ناله هاش حاکی از لذت زیاد بود و منم دیگه داشتم به وضعیت راضیه میرسیدم . کیرش اندازه یه دسته چکشه ، بزرگ و کلفت بود . نمی دونم چه جوری تو کونم جا گرفته ، اما هر چی بود ، اون زیر بدم نیومد . همزمان یه فشار محکم بهم داد و از حرکت باز موند . فشارم میداد . فکر کنم آبش اومد و ناکس ریخت تو کونم . داغ شده بودم و به خوبی تزریق آبِ راضیه رو تو کونم حس میکردم . چند ثانیه ایی همینطور بی حرکت روم خوابید و تکون نمی خورد . به خودم تکونی دادم . داشتم اون زیر له میشدم . ” بلند شو دیگه ، خفه شدم ” ! اگه اینو نمی گفتم میخواست تا قطره آخرش رو توم بریزه . بلند شد و هر دو پهلو به پهلو شدیم . تبسمی شیطانی به چهره داشت با این حال ازم لب گرفت و زبونش رو کرد تو دهنم و چرخوند . خودشو بهم چسبوند و فشارم داد . هنوز حالی به حالی بود . دست از سینه هام و زیر بغلام بر نمی داشت . خُب منم بدم نمی اومد . کمی درد داشتم اما لذتش بیشتر بود . منم سینه هاش رو گرفتم و چند تا بوسه نثارشون کردم . سینه اش رو داد جلو و سرش رو برد عقب . بنظرم میخواست کمی نوازشش کنم و منم انجام دادم . گلوش رو لیس زدم و ماچ کردم . خوشش میومد . ناله میکرد و به نوعی منو تشویق میکرد تا ادامه بدم . به پشت خوابیده بود . رفتم و رُوش نشستم . کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش ، با دستام سینه هاش رو به هم چسبوندم و کیرم رو از چاکِ سین اَش رد کردم . سینه هاش بزرگ بودند و وقتی کیرم از وسطشون رد میشد ، حسابی به هر دومون لذت میداد ، خوشش اومد . خودشم سعی کرد تا بیشتر سینه هاش رو بهم بچسبونه و منم کیرم رو لیز میدادم و از وسطشون رد میکردم . تا نزدیک دهنش میرفت و برمیگشت . وقتی سرِ کیرم به دهنش میرسید ، سرش رو ماچ میکرد و زبون میزد . هر دو داشتیم کیف میکردیم . ناکس اونم از این فرصت استفاده کرد و وقتی خودم رو عقب جلو میکردم ، انگشتم میکرد . انگشتش تو سوراخِ کونم بود و درش نمی آورد . دردم نمی اومد ، یه حس خوبی هم بهم میداد و منو حشری تر میکرد . دیگه نزدیکای اومدن آبم بود . نمی خواستم به این زودی آبم بیاد .
پیش خودم گفتم حالا موقع تلافیه ! به سینه خوابوندمش و رفتم میون پاهاش و پاهاش رو از هم باز کردم . هیچ مخالفتی نکرد و همکاری هم کرد . باسنش رو داد بالا تا دستم زیرش بره و بتونم کیر و خایش رو بمالونم و من براش مالوندم . لذت میبرد . همزمان انگشتش کردم . آهی کشید و گفت ” حداقل خیسش میکردی ، همینطور خشکاخشک کردی تو ” ! توجهی نکردم ، با خشونت انگشتم رو تا ته میکردم تو و می چرخوندم . اونم باسنش رو میداد بالا تا بیشتر بره تو . تعجب کردم . معلوم بود تو این کار حرفه ایی شده ، بجای درد ، لذت می بره . دو انگشتی کردم تو ، انگار نه انگار . خواستم منم بکنمش ، نگاهی به کیرم کردم دیدم شُل و وله ، آمادگیشو نداشتم ، خسته شده بودم . دست از کار کشیدم و خودم رو انداختم روش . روش خوابیدم و کمی خودم رو روش مالوندم . دیگه بسه . بلند شدم و همینطور لُخت رو تخت نشستم .
راضیه زیر پام هنوز دراز کشیده بود . خودشو نزدیک تر کرد و پام رو بوسید . ” خیلی مزه داد ، خیلی نازی عزیزم ، با اینکه به قول خودت آکبند بودی اما خوب پا دادی ها ” ! شروع کرد به بوسه زدن به ساق پام و مالوندن رون هام . دستش رو گرفتم و همزمان گفتم ” بسه دیگه ، یه موقع کسی میاد تو ” ! گفت : ” آخه نصفِ شبی کی میاد تو اتاق ” ؟
حمیده فرداش منو دید . نگاهش به گونه ایی دیگه بود . تبسمی تو چهره اَش دیده میشد . بنظرم اونم پی برده بود که در نبودش چه اتفاقاتی رُخ داده و برای خودش تجسم میکرد . حرفی خاص بینمون پیش نیومد . راضیه طی این چند ماه ، چند بار خدمت حمیده و چند بار هم خدمتِ من رسید . کسی حرفی در این باره نمی زد و صحبتی نمی کرد . روابط تو اتاق عادی و معمولی بود . اما به نظرم همه میدونستیم که چه خبره . اون ترم با حال کردنها و به قولی مراسم آبگیری های متعدد به پایان رسید . حمیده هم انتقالی گرفت و بعدِ خداحافظی از پیشمون رفت . ترم بعدی ، راضیه بهم گفت که تونسته یه اتاق برای خودمون دو نفری ابتیاع کنه . عجیب بود . چه جوری با این همه ازدحام دانشجو و کمبود جا ، اتاق دو نفره بهش دادن . معلوم بود که تو مدیریت هم بیا و برویی داره . وقتی این مژده رو بهم میداد . دستم تو دستش بود و خوشحالی تو چشماش دیده میشد . چشمکی بهم زد و همزمان گفت ” یه اتاق دو نفره ، چه حالی بکنیم من و تو ” ! راست می گفت . تو اتاق خودمون دو نفر بودیم و بس . کسی مزاحم نداشتیم و هفته ایی دو سه بار منو میکرد و لذت میبرد . ازم خواست تا منم اون بکنم ، اینکار رو دوست نداشتم اما وقتی برای اولین بار انجامش دادم ، بدم نیومد . حسابی شق کرده بودم و حشریم زده بود بالا ، کمی سوراخ کونش رو چرب کردم و راحت دو انگشتی میکردمش ، ناکس اون داشت کیف میکرد و خودش رو میاورد عقب تا انگشتم بیشتر بره توش . همزمان کیرم رو دَمِ سوراخ کونش میزون کردم و با یه فشار تا ته فرستادم تو کونش . آه بلندی سر داد . اولش ترسیدم ، بعد فهمیدیم از روی لذت بوده . شروع کردم به تلمبه زدن . دست بردم و کیرش رو از همون پشت تو دستم گرفتم و مالوندم . اونم شق کرده بود . دستام رو دراز کردم و شونه هاش رو گرفتم و تلمبه زدنم رو ادامه دادم . فقط مونده بود خایه هام بره توش . معلوم بود که عادت داره ، اصلاً دردش نمی اومد . منم سنگ تموم گذاشتم . فشار رو فشار تا بیشتر حال کنه . وقتی کیرم میرفت تو، سوراخ کونش رو نگاه می کردم و حشری تر می شدم . یه مرتبه آبم اومد . دوست داشتم کمی دیگه معطل می کرد اما از کنترلم خارج بود . سفت گرفتمش و تمام آبم رو ریختم توش . دستش رو از زیر آورد سمت خایه هام و شروع کرد به فشار دادن . ” بذار تمام آبت بیاد و بریزه توش ” ! خیلی دوست داشت براش ساک بزنم اما من زیر بار نمی رفتم و انجامش ندادم . اما اون برام انجام میداد و منو حسابی سر کیف میاورد . دیگه سوراخِ کونم شده بود اتوبان . موقع خواب لُخت میخوابیدیم و حالی میکردیم . خیلی زود اون ترم هم به پایان رسید و تموم شد .
دیگه برگشته بودم خونمون . دوران تحصیل در مقطع لیسانس تمام شده بودم و تو آزمون فوق شرکت کرده بودم . کاری که نداشتم ، نه شوهری و نه خونه بختی ، چه بهتر که درس بخونم و سرم رو گرم کنم . برادرم هم خدمتش تمام شده بود و خونه بود . یه پیام از راضیه دریافت کردم . خیلی وقت بود که ازش بی خبر بودم . اونم درسش تمام شده بود و راهی شهرشون شده بود . برای کارای اداری اومده بود دانشگاه و می خواست من رو هم ببینه . رفتم دیدنش . با چادر اومده بود سر قرار ، وقتی هم رو دیدیم ، روبوسی کردیم و احوالپرسی گرم . خوشحال بودم . دخترِ خوبی بود ، اما خُب تو وضعیتی که اون داشت ، کمی منحرف شده بود . از هر دری صحبت کردیم . خیلی سریع سر صحبت رو باز کرد و یه پیشنهاد بهم داد . تعجب کردم و رفتم تو فکر . ازم خواست که با هم زندگی کنیم . به نوعی یه ازدواج سفید . من بشم زنش و اونم شوهرم . خیلی راحت بیان میکرد . استدلالش هم بد نبود . ما که نه می تونستیم زن بگیریم و نه اینکه شوهر کنیم . تا آخر عمر باید همینطور بمونیم . دو تا مون شیمیل بودیم . هم رو می شناختیم و به اخلاقامون هم واقف بودیم . خلاصه بهم می اومدیم . ادامه داد : ” میریم یه شهر دیگه که کسی ما رو نشناسن ، خونه اجاره می کنیم و تو میشی خانم خونه و منم آقای خونه ، میرم سر کار و تو هم خواستی کار کن ، نخواستی تو خونه خانمی کن ، کسی به دو تا دختر که همخونه هستند شک نمیکنه و آزمون قباله ازدواج هم نمی خوان ، چطوره ” ؟ پیشنهادِ عجیبی بود . تا بحال به این موضوع و اینطوری فکر نکرده بودم . بدم نمی گفت . پاسخی بهش ندادم . یه مرتبه دستم رو گرفت و ماچ کرد . ” قبول کن ! بهمون خوش میگذره ” ! اینارو گفت و دستم رو ول نکرد . ادامه داد : ” حداقل دربارش فکر کن و بعد جواب بده ، شمارم رو که داری ” ! گونه ام رو بوسید و خداحافظی کرد و رفت .
تا خونه پیاده رفتم . تو فکر پیشنهاد راضیه بودم . روزهای دانشجویی و هم اتاق بودن باهاش مقابل چشمام بود . یه کم هم حالی به حالی شدم . شب از نیمه گذشته بود و من هنوز اون موضوع از ذهنم خارج نمی شد . دو دل بودم . دو سه روزی گذشت و کم کم پیشنهاد راضیه داشت لوث می شد . ازدواج برادرم منو از اون فکر خارج کرد و کم کم فراموشم شد . الآن مدتی از دیدن بار آخر راضیه گذشته که یه مرتبه شماره اون رو گوشیم نمایان شد . تا لحظاتی گوشی زنگ میخورد و من جرأت نداشتم اونو بردارم و جواب بدم . هی زنگ خورد تا خودش قطع کرد . پیش خودم گفتم حتما میخواد جواب پیشنهادش رو بگیره . منم ته دلم راضی نبود . اما نمیتونستم بهش نه بگم . اگه رو در رو می شدیم جواب بله رو میگرفت و من باید تا آخر عمر بردۀ اون باشم . دیگه زنگ نزد .
الان که قسمت آخر داستانم رو مینویسم ، سالها از زمان دانشجویی گذشته ، مادر پیرم رو آوردم زیارت ، رفته تو حرم نشسته و من هم تو حیاط و تو سایه نشسته ام . نگاهم به مردمیه که در حال رفت و آمدن ، خانمی با چادر نظرم رو جلب کرد . دقتم رو بیشتر کردم . دیدم دآره میاد سمتم . مثل اینکه اون زودتر منو شناخته بود . وقتی از نزدیک دیدمش ، شناختمش ، راضیه بود . اینجاست که باید گفت واقعا دنیا اینقدر هم بزرگ نیست . تبسمی کردم ، از جام برخاستم و همو در آغوش گرفتیم . روبوسی کردیم . نگاش کردم . از هر دری صحبت کردیم . واسم گفت که چند وقته با خانمی هم خونه شده و میره سر کار . هم خونه ایش تو بیمارستان کار میکنه و خودش هم تو یه شرکت کار گرفته . با شوق گفت : ” مردِ خونه شدم و اون خانم هم به نوعی زنمه ، با هم می سازیم . تو بیمارستان آشنا شدیم ، وضعیت خودم رو بهش گفتم و پیشنهادی رو که به تو داده بودم ، بهش دادم . از تو که خبری نبود . از شوهرش طلاق گرفته و قصد ازدواج هم نداره ، به نوعی از مردا خوشش نمیاد ، یه کم روش کار کردم و امتحانی یه هفته ایی با هم بودیم ، بالاخره راضی شد . حالا هم یه مدتی هست باهمیم ” . چشمکی بهم زد و ادامه داد : ” هر دو راضی هستیم و بهمون هم خوش میگذره ” ! یه مرتبه

گفت: ” اوناهاش ، خانم دآره میاد ” ! راضیه ازم جدا شد و رفت طرفِ زنش !!! گونش رو بوسید و دستش رو گرفت و آورد سمتِ من . منو معرفی کرد و با لبخندی شیطنت آمیزی گفت : ” ایشون لادن هستند ، با هم تو دانشگاه همکلاس بودیم ، برای خودش خانمومیه ها ” ! هنوز دستش تو دستِ راضیه بود . دو مرتبه بوسیدش و ادامه داد : ” اما نه به خانمیِ تو ” ! راستش کمی حسودیم شد .
شب تو رختخواب دراز کشیدم و همش تو فکر راضیه بودم . برای خودش زندگی ایی درست کرده بود . به قول خودش ، زن گرفته بود و سر کار میرفت . تو این فکرم که به راستی برای افرادی مثل من و اون که این وضعیت اسفناک رو داریم ، آینده چه جوری رقم میخوره . نه دختر به حساب میایم و نه پسر ، نه تو زنا جا داریم و نه تو مردا ! عدالت خدا برام کمی مبهم شد ! بنظرتون کارِ راضیه درسته ؟ باید پیشنهادش رو قبول می کردم ؟ اگه خوبه منم به یکی این پیشنهاد رو بدم و زنی اختیار کنم ؟ باید قبول کرد که دنیای عجیبیه ، اینطور نیست ؟

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 6,990

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “پیشنهادِ ازدواج راضیه به من”

  1. بچه که به دنیا میاد و میبینن دودول داره واسش اسم پسرونه میذارن و همه پسر میشناسنشبعدا ممه درمیاره و میدونن که شیمیلهچطور داداشت نمیدونست؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید