پنجره‌ی روبه‌رو (۱)

کوچه، باریک بود و خاموش…
پنجره‌ای همیشه نیمه‌باز، گلدانی شمعدانی، و پرده‌ای که گاهی در نسیم می‌لرزید.

«او» را اولین‌بار در غروب‌های تابستان دید.
زنی حدود چهل‌وچند ساله، محجوب، مهربان، اما چشمانی که غصه‌ای قدیمی در آن سکوت کرده بود.
او “خانم صدر” بود.
همسایه‌ی روبه‌رویی.
تنها زندگی می‌کرد، شوهرش گویا سال‌هاست خارج از کشور است.

و “آرمان”، جوانی بیست‌ودوساله، پرشور، تازه دانشجوی ادبیات، با دلِ همیشه ناآرام و چشم‌هایی که بیشتر از زبانش حرف می‌زدند.

او نمی‌دانست چرا هربار خانم صدر از کوچه می‌گذشت، سکوتش شبیه شعر می‌شد.
نه زیبا به معنای معمول…
اما رفتارش… نگاهش…
آرامشی که داشت، مثل آب بود برای دل ناآرام آرمان.

یک روز عصر، کتابی از پنجره افتاد روی سنگ‌فرش.
آرمان برداشتش و زنگ خانه‌ی خانم صدر را زد.
کتاب، حافظ بود.
و آن لحظه، شروع یک آشنایی.

خانم صدر لبخند زد: — حافظ رو می‌خونی؟ — بله، ولی… بلد نیستم مثل شما بفهممش.

زن گفت: — بعضی چیزا رو نمی‌خواد “فهمید”… باید “حسش” کرد.

و بعد، هر هفته، عصرهایی بود که صحبتشان از شعر شروع می‌شد…
و به سکوتی دل‌چسب در نگاه ختم می‌شد.
نه چیزی گفته می‌شد، نه خطایی رخ می‌داد…
اما دل، راه خودش را می‌رفت.

گاهی شب‌ها آرمان از خودش می‌پرسید:
“این حس… درسته؟”
او زن متأهلی‌ست…
اما چقدر دور است از کسی که باید همسرش باشد…
و چقدر نزدیک است به دلی که فقط سکوت می‌خواهد.

یک شب بارانی، خانم صدر گفت: — بعضی پنجره‌ها فقط باید باز بمونن… نه برای عبور، فقط برای نفس کشیدن.

آرمان گفت: — من همیشه رو به پنجره‌ات می‌مونم.
هر وقت خواستی ببندی‌ش، فقط بگو…

و قصه، همان‌جا آرام گرفت…
در دل شب‌هایی که احساس، زیبا بود…
اما مرزها، محکم‌تر.

بخش دوم: ‌سکوتی شبیه عشق

از آن شب بارانی، دل آرمان دیگر آرام نگرفت.

او دیگر حافظ نمی‌خواند برای ادبیات.
او می‌خواند برای دل زنی که بلد بود بغض را با چای کم‌رنگ آرام کند،
و شعر را با صدای آهسته بخواند، انگار داشت نجوایش می‌کرد.

خانم صدر اما، مثل همیشه بود؛ آرام، شمرده، دور.

تا آن روز…
که در عصر پاییز، با بارانی خاکستری و موهایی کمی خیس،
کنار پنجره ایستاده بود و زیر لب گفت:

— این کوچه از وقتی تو اومدی، کم‌تنهاتر شده…

آرمان مکث کرد. دلش لرزید. نگاهش افتاد به لب‌های بی‌رنگ او.
نمی‌دانست چه بگوید. فقط پرسید:

— شما… دلتون پیش کی آرومه؟

و خانم صدر گفت:

— دلم… با کسی آرومه که باهام حرف نمی‌زنه.
فقط می‌فهمه.

آن شب، آرمان تا صبح نخوابید.
او حرفی نزده بود، اما حس کرده بود چیزی بینشان شکل گرفته.
نه وابستگی…
نه هوس…
یک عشق آرام، در لفافه‌ی احترام.

روز بعد، یادداشتی لای کتاب حافظش گذاشت:

> “گاهی عشق، فقط همین است: نگاه کردن از دور، بدون لمس.
فقط نفس کشیدن در هوایی که او هست…”

خانم صدر آن را خواند.
لبخند زد.
جوابی نداد.

اما پنجره‌اش را آن شب نبست…
و شمعی کنار پنجره روشن گذاشت.

دل آرمان و خانم صدر حالا کنار هم نفس می‌کشن، اما توی سکوت و مرزی نازک…

بخش سوم: ‌مرزِ دلتنگی

پاییز گذشت…
و زمستان رسید با کوچه‌های یخ‌زده و پنجره‌هایی بخار گرفته.

آرمان، حالا دیگر نه فقط به دیدن خانم صدر عادت کرده بود،
بلکه با نبودنش دچار دل‌آشوبی می‌شد که اسمش را نمی‌دانست.

اما او چند روزی پیدایش نبود…
نه نوری در خانه‌اش روشن بود، نه پنجره‌ای باز، نه بوی چای، نه صدای حافظ.

دل آرمان پیچید.
دلش آشفت،
و برای اولین‌بار، با دلی بی‌قرار زنگ خانه را زد.

صدای خانم صدر گرفته بود.
صدایش دیگر آرام نبود.

— یه کم سرما خوردم… چیز خاصی نیست.

آرمان گفت:
— دلگیرم. نه از شما… از این فاصله‌ای که بی‌صدا افتاده بینمون.

خانم صدر مکث کرد.
و بعد، آرام گفت:

— گاهی آدم می‌ترسه… نه از احساس خودش، از احساس توی دل یکی دیگه.
از اینکه نکنه روشن شه… و مجبور بشه خاموشش کنه.

آرمان گفت:

— من هیچ‌وقت از این پنجره رد نمی‌شم، خانم صدر.
من فقط اینجا می‌مونم، مثل شعرهایی که هرگز بلند گفته نمی‌شن…

سکوت.

خانم صدر نفس کشید. صدای نفسش لرز داشت، اما صداقت در آن موج می‌زد:

— گاهی دلم می‌خواست چند سال جوون‌تر بودم…
یا تو چند سال بزرگ‌تر…
یا دنیامون یه جور دیگه چیده شده بود.

آرمان لبخند زد، اما اشک توی چشمش حلقه زده بود.

— دلم می‌خواست همین‌طوری که هست بمونیم.
عشقی که گفته نمی‌شه، اما فهمیده می‌شه…

آن شب، او پشت پنجره موند.
و برای اولین‌بار، خانم صدر پرده را کنار زد.
لبخندی زد.
و گفت:

— پنجره‌ی روبه‌رو… همیشه بازه.
فقط عبور نکن…
بمون.
بخش چهارم – سکوتی به رنگ آتش

شبی آرام بود، اما در دل آن آرامش، حسی موج می‌زد که اگر کسی دقیق نگاه می‌کرد، می‌توانست شعله‌های پنهانش را از میان پلک‌های نیمه‌باز و سکوت ممتدشان ببیند.

آرمان، با یک کتاب در دست، پشت پنجره نشسته بود.
نور کم‌رنگ چراغ خیابان روی صورتش افتاده بود، و صدای ورق خوردن کتاب در آن شبِ خاموش، تنها چیزی بود که سکوت را می‌شکست.

صدایی آهسته، آرام، اما به‌شدت آشنا از پشت سر گفت:
— تو همیشه همین‌طور کتاب می‌خونی؟
آرمان برگشت. خانم صدر آن‌جا بود.
روسری‌اش را کمی عقب داده بود، چهره‌اش خسته بود، اما چشم‌هایش بیدار.

او بی‌دعوت آمده بود… یا شاید دل آرمان او را دعوت کرده بود بی‌آن‌که بداند.

— نه همیشه… گاهی فقط وانمود می‌کنم دارم می‌خونم،
تا از فکر فرار کنم.

خانم صدر لبخند تلخی زد. نشست روی صندلی مقابل.
بینشان میز کوچکی بود… اما آن میز حالا مثل دیواری سنگین شده بود.
دیواری که هر دو، هزار بار در دل‌شان شکسته بودند… اما هنوز پابرجا بود.

او گفت:
— می‌دونی آرمان… خیلی وقتا آدم می‌دونه چی درسته، چی غلط… ولی دلش کاری به اون منطق‌ها نداره.
دل فقط می‌خواد اون حس رو نگه داره…
همون حس لعنتی که آرامت می‌کنه، ولی نابودت هم می‌کنه.

آرمان جواب نداد. فقط نگاهش کرد.
در آن نگاه، هزار شعر ناگفته بود… هزار خواهش پنهان، که حتی لب‌ها جسارت گفتنش را نداشتند.

لحظه‌ای، دست خانم صدر لرزید.
انگار چیزی از درون شکست…
او بلند شد، اما نرفت.
ایستاد. نگاهش کرد.

— تو باید عاشق کسی بشی که بتونی بی‌واهمه دوستش بداری…
نه کسی که باید پشت پنجره‌ها، بین سکوت، قایمش کنی.

آرمان با صدایی گرفته گفت:
— ولی عشق، همیشه انتخاب نمی‌کنه که کی و کجا بیاد…

سکوت.
یک لحظه که هیچ‌کدام نفس نکشیدند.

سپس، او گفت:
— اگه یک روز… بخوام همه‌ی این دیوارها رو بشکنم…
تو… هنوز پشت این پنجره‌ای؟

آرمان آهسته سر تکان داد.
چشمانش برق زد.
شاید قطره‌ای اشک… شاید نور امید…
پایان فصل اول

نوشته: شهرآفرید

بازدید 8,933

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “پنجره‌ی روبه‌رو (۱)”

  1. سلام…خدا حافظ …کلمه ای تازه اگر یافتید بین این دو گذارید،تا بَل پیدا شَود این دَر گمشده بَر دیوار .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید