رفتم مدرسه و همینجوری ده سال گذشت،به خودم اومدم دیدم باید انتخاب رشته کنم و چه رشته ای هم بهتر از انسانی چون فقط میتونستم درس بخونم اصلا حوصله فنی رو نداشتم خلاصه سال 1397 بود مهر ماه شد و من رفتم مدرسه جایی که همه جدید بودن خلاصه یواش یواش با بچه ها اوکی شدیم داشت رفاقتا شکل میگرفت یک سال همینجوری گذشت رفتم یازدهم سه هفته از مهر ماه گذشته بود یه روز نرفتم مدرسه و وقتی روز بعد رفتم مدرسه سر صف مدرسه بودم در حال گوش دادن به کس شعرهای معاون ، که گاهی با دوستام و صف کناری که رفیق بودیم باهم حرف میزدیم که سرمو که برگردوندم دیدم ی دانش آموز جدید دیدم که آخر صف مونده بود.
از پشت سریم پرسیدم که کیه که گفت دیروز اومده دانش آموز جدیده و سر جات نشسته دیروز زیاد نگاهش فیس و بدن شش نکردم و رفتیم سر کلاس طبق همیشه رفتم نشستم پشت میزم که میز آخر بود و بغل دستی هم نداشتم هیچوقت بچه ها اومدن داخل و نفر آخر دانش آموز جدیده اومد داخل.
خدا چی میدیم!
ی پسر با موی مشکی و صورت و بدن لاغر با قد 170 تقریبا که موهاش رو هم داده بود تو صورتش نگاش که به من افتاد حالش یکم گرفت که فکر کنم بخاطر میز بود بدون هیچ حرفی نشست رو میز جلوییم منم چیزی نگفتم
زنگ اول امتحان داشتیم کتاب رو از تو کیفم در آوردم که یکم بخونم که معلم اومد خلاصه رفتیم تو سالن امتحانات نشستم رو یکی از صندلی ها که این پسره هم نشست دو میز جلوترم برگه هارو دادن شروع به نوشتن کردیم حدود 15 الی 20 دقیقه گذشته بود که یهو این پسره بلند شد برگه رو داد به معلم داشت و میرفتم بیرون که معلم گفتش
مهدی بیا اینجا ببینم!
پس اسمش «مهدی» بود
معلم گفتش چرا هیچی ننوشتی گفتش آقا نمیدونستم امتحان داریم و من دیروز اومدم تو مدرسه معلم گفتش باشه ولی دفعه بعدی بخون نمره اینو برات لحاظ نمیکنم و سوالات رو از آقای علی … فامیل منو گفت بگیر بنویس گفتش باشه و ی نگاه به من انداخت رفت بیرون
برگه رو دادم معلم رفتم سر کلاس دیدم ی کیف دیگه کنار کیفم هست کسی از بچه ها پیشم نمیومد رفتم تو حیاط رنگ تفریح صداش در اومد بچه ها اومدن بیرون 20 دقیقه بعد زنگ خورد رفتم سر کلاس نشستم پشت میز که دیدم مهدی اومد پیشم نشست و هیچی هم نگفت منم اون روز حوصله نداشتم پا پیچش بشم و کتاب رو ازم گرفت گفت برات میارمش فردا گفتمش باشه رفتیم خونه ساعت تقریباً 8 شب بود که گفتن فردا به علت اینکه هوا آلوده هستش مدارس و ادارات این استان تعطیل هستن
استان تهران ، «کرج» و … خدای شکر مدارس کرج تعطیل شد داشتم پاپجی بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود نت داشت خراب میشد مجبور بودم که ردش کنم و بازی که تموم شد اومدم بیرون دیدم یکی پیام داده که مهدی هستم جواب بده
زنگ زدم بهش که بعد از سلام و احوالپرسی گفت که فردا خوب تعطیل شده کتابت رو میخواستم بدم گفتمش باشه بزارش شنبه بهم بده که گفت ن فردا میخوام برم تهران یکی از اقوام فوت کرده تا دوشنبه نیستم منم گفتمش باشه بزار فردا میام میبرمش
گفت ن خودم میام بهت میدم گفتمش ن فردا میرم بیرون خودم ، ساعت 7 بعدظهر میام ازت میگیرم گفت باشه آدرس رو میفرستم خداحافظی کردیم
چهارشنبه :
طبق برنامه ای که بچه ها چیده بودن میخواستن شام رو ببریم باغ و شب بمونیم و نوشیدنی های غیر مجاز بخوریم(عرق) ساعت 6 بود ماشین رو برداشتم رفتم بیرون بابام کاری بهم نداره و ماشین تقریبا یک سالی بود میداد دستم رفتم دنبال یکی از رفیقام که بریم باغ
نزدیکای باغ بودیم که دیدم مهدی پیام داده هر وقت رسیدی یه زنگ بزن بیام دم در
یادم اومد کتاب رو نگرفتم ازش بهش پیام دادم که ببخشید مهدی نزدیک نیستم که بیام برا کتاب بزار بعداً ازت میگیرم فرستادم رفتیم تو باغ دیدم زنگ زد گفت کجایی علی خودم میارمش برات گفتمش نزدیک نیستم مهدی عجله ای نیست بزار بعداً گفت دِ تو بگو منو آدرس باغ رو دادم گفت مسخره میکنی گفتمش ن بخدا اومدم باغ با دوستام بزار تا وقتی اومدی مدرسه گفت باشه
جوجه رو زدیم بر بدن ساعت تقریبا 11 بود که عرق رو گذاشتن وسط من اهل عرق نبودم ولی به اسرار بچه ها ی پیک خوردم رفتم تو گوشی (اینستا)دیدم یکی از بچه ها عکس از عرق و اینا گذاشته همه رو هم تگ کرده ماهم اد استوری کردیم دیگه خوابیدیم ساعت تقریبا 12 ظهر بود از خواب بیدار شدم بچه ها هنوز خواب بودن رفتم تو اینستا دیدم یکی درخواست داده درخواست رو قبول کردم نگاه پیجش کردم دیدم مهدیه منم فالوش کردم
گذشت تا دوشنبه شد و مهدی اومد مدرسه کتاب رو بهم دادم نشست کنارم بعد یهو گفت خوب عرق میخوری تنها نگاش کردم زدم زیر خنده گفت چته گفتمش هیچی فقط اینکه من فقط چیپس و پفک و اینارو میخورم عرق نمیخورم گفت آهان ولی من میخورم اگه باشه معلوم بود میخواست خفن خودشو نشون بده گفتمش حواست رو بده با کی میشینی میخوری گفت تا حالا که نبوده کسی که باهاش بخورم گفتمش دفعه بعد که رفتیم میگمت اگه خواستی بیا گفت باشه
چند روز گذشت مهدی گفت پس چی شد نمیری باغ گفتمش ن بچه ها نمیان فقط یک نفر پایس کن بریم اگه میخوای سه تامون بریم باهم انگار منتظر همین بود گفت باشه بریم گفتمش این هفته پنجشنبه اوکی هستی گفت آره
پنج شنبه بود رفتم دنبال مهدی بعدش دنبال رفیقم رفتم از سر راه یکم خرت و پرت هم خریدیم رفتیم باغ غذا خوردیم بعدش بساط رو پهن کردن شروع کردن به خوردن دوتاشون رفیقم چهار پنج پیک خورد رفت گرفت خوابید مهدی هم سر پیک شیشم اومد نشست کنارم رو پایین مبل بودم داشتم نگاه فیلم میکردم تو لپ تاب یکی از دوستان هم باز بود مهدی که اومده دقیق نشست سمت همون دست بازم ممنون. دستمو انداختم رو شونش چسبید بهم یه لحظه نگاش کردم دیدم چشاش خمار بودن این برام مهدی رو جذاب ترش میکرد دستش رو گذاشت رو سینم گفت ممنون که آوردیم و بعد زیر گردنم رو بوسید قشنگ اومد تو بغلم بدنم داغ شده بود ناجور کیرم هم داشت بلند میشد بلند شدم دستمو سمت مهدی کشیدم که ببرمش تو اتاق که بخوابه کنترل نداشت آدم شل مستی بود هی می افتاد منم زدم زیر بدنش بغلش کردم سبک بود مهدی منم بدن نسبتا قوی داشتم بردمش گذاشتمش رو تخت تک نفره تو اتاقم خواستم برگردم که گفت علی برگشتم نگاش کردم گفت بیا پیشم بخواب
از پشت سریم پرسیدم که کیه که گفت دیروز اومده دانش آموز جدیده و سر جات نشسته دیروز زیاد نگاهش فیس و بدن شش نکردم و رفتیم سر کلاس طبق همیشه رفتم نشستم پشت میزم که میز آخر بود و بغل دستی هم نداشتم هیچوقت بچه ها اومدن داخل و نفر آخر دانش آموز جدیده اومد داخل.
خدا چی میدیم!
ی پسر با موی مشکی و صورت و بدن لاغر با قد 170 تقریبا که موهاش رو هم داده بود تو صورتش نگاش که به من افتاد حالش یکم گرفت که فکر کنم بخاطر میز بود بدون هیچ حرفی نشست رو میز جلوییم منم چیزی نگفتم
زنگ اول امتحان داشتیم کتاب رو از تو کیفم در آوردم که یکم بخونم که معلم اومد خلاصه رفتیم تو سالن امتحانات نشستم رو یکی از صندلی ها که این پسره هم نشست دو میز جلوترم برگه هارو دادن شروع به نوشتن کردیم حدود 15 الی 20 دقیقه گذشته بود که یهو این پسره بلند شد برگه رو داد به معلم داشت و میرفتم بیرون که معلم گفتش
مهدی بیا اینجا ببینم!
پس اسمش «مهدی» بود
معلم گفتش چرا هیچی ننوشتی گفتش آقا نمیدونستم امتحان داریم و من دیروز اومدم تو مدرسه معلم گفتش باشه ولی دفعه بعدی بخون نمره اینو برات لحاظ نمیکنم و سوالات رو از آقای علی … فامیل منو گفت بگیر بنویس گفتش باشه و ی نگاه به من انداخت رفت بیرون
برگه رو دادم معلم رفتم سر کلاس دیدم ی کیف دیگه کنار کیفم هست کسی از بچه ها پیشم نمیومد رفتم تو حیاط رنگ تفریح صداش در اومد بچه ها اومدن بیرون 20 دقیقه بعد زنگ خورد رفتم سر کلاس نشستم پشت میز که دیدم مهدی اومد پیشم نشست و هیچی هم نگفت منم اون روز حوصله نداشتم پا پیچش بشم و کتاب رو ازم گرفت گفت برات میارمش فردا گفتمش باشه رفتیم خونه ساعت تقریباً 8 شب بود که گفتن فردا به علت اینکه هوا آلوده هستش مدارس و ادارات این استان تعطیل هستن
استان تهران ، «کرج» و … خدای شکر مدارس کرج تعطیل شد داشتم پاپجی بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود نت داشت خراب میشد مجبور بودم که ردش کنم و بازی که تموم شد اومدم بیرون دیدم یکی پیام داده که مهدی هستم جواب بده
زنگ زدم بهش که بعد از سلام و احوالپرسی گفت که فردا خوب تعطیل شده کتابت رو میخواستم بدم گفتمش باشه بزارش شنبه بهم بده که گفت ن فردا میخوام برم تهران یکی از اقوام فوت کرده تا دوشنبه نیستم منم گفتمش باشه بزار فردا میام میبرمش
گفت ن خودم میام بهت میدم گفتمش ن فردا میرم بیرون خودم ، ساعت 7 بعدظهر میام ازت میگیرم گفت باشه آدرس رو میفرستم خداحافظی کردیم
چهارشنبه :
طبق برنامه ای که بچه ها چیده بودن میخواستن شام رو ببریم باغ و شب بمونیم و نوشیدنی های غیر مجاز بخوریم(عرق) ساعت 6 بود ماشین رو برداشتم رفتم بیرون بابام کاری بهم نداره و ماشین تقریبا یک سالی بود میداد دستم رفتم دنبال یکی از رفیقام که بریم باغ
نزدیکای باغ بودیم که دیدم مهدی پیام داده هر وقت رسیدی یه زنگ بزن بیام دم در
یادم اومد کتاب رو نگرفتم ازش بهش پیام دادم که ببخشید مهدی نزدیک نیستم که بیام برا کتاب بزار بعداً ازت میگیرم فرستادم رفتیم تو باغ دیدم زنگ زد گفت کجایی علی خودم میارمش برات گفتمش نزدیک نیستم مهدی عجله ای نیست بزار بعداً گفت دِ تو بگو منو آدرس باغ رو دادم گفت مسخره میکنی گفتمش ن بخدا اومدم باغ با دوستام بزار تا وقتی اومدی مدرسه گفت باشه
جوجه رو زدیم بر بدن ساعت تقریبا 11 بود که عرق رو گذاشتن وسط من اهل عرق نبودم ولی به اسرار بچه ها ی پیک خوردم رفتم تو گوشی (اینستا)دیدم یکی از بچه ها عکس از عرق و اینا گذاشته همه رو هم تگ کرده ماهم اد استوری کردیم دیگه خوابیدیم ساعت تقریبا 12 ظهر بود از خواب بیدار شدم بچه ها هنوز خواب بودن رفتم تو اینستا دیدم یکی درخواست داده درخواست رو قبول کردم نگاه پیجش کردم دیدم مهدیه منم فالوش کردم
گذشت تا دوشنبه شد و مهدی اومد مدرسه کتاب رو بهم دادم نشست کنارم بعد یهو گفت خوب عرق میخوری تنها نگاش کردم زدم زیر خنده گفت چته گفتمش هیچی فقط اینکه من فقط چیپس و پفک و اینارو میخورم عرق نمیخورم گفت آهان ولی من میخورم اگه باشه معلوم بود میخواست خفن خودشو نشون بده گفتمش حواست رو بده با کی میشینی میخوری گفت تا حالا که نبوده کسی که باهاش بخورم گفتمش دفعه بعد که رفتیم میگمت اگه خواستی بیا گفت باشه
چند روز گذشت مهدی گفت پس چی شد نمیری باغ گفتمش ن بچه ها نمیان فقط یک نفر پایس کن بریم اگه میخوای سه تامون بریم باهم انگار منتظر همین بود گفت باشه بریم گفتمش این هفته پنجشنبه اوکی هستی گفت آره
پنج شنبه بود رفتم دنبال مهدی بعدش دنبال رفیقم رفتم از سر راه یکم خرت و پرت هم خریدیم رفتیم باغ غذا خوردیم بعدش بساط رو پهن کردن شروع کردن به خوردن دوتاشون رفیقم چهار پنج پیک خورد رفت گرفت خوابید مهدی هم سر پیک شیشم اومد نشست کنارم رو پایین مبل بودم داشتم نگاه فیلم میکردم تو لپ تاب یکی از دوستان هم باز بود مهدی که اومده دقیق نشست سمت همون دست بازم ممنون. دستمو انداختم رو شونش چسبید بهم یه لحظه نگاش کردم دیدم چشاش خمار بودن این برام مهدی رو جذاب ترش میکرد دستش رو گذاشت رو سینم گفت ممنون که آوردیم و بعد زیر گردنم رو بوسید قشنگ اومد تو بغلم بدنم داغ شده بود ناجور کیرم هم داشت بلند میشد بلند شدم دستمو سمت مهدی کشیدم که ببرمش تو اتاق که بخوابه کنترل نداشت آدم شل مستی بود هی می افتاد منم زدم زیر بدنش بغلش کردم سبک بود مهدی منم بدن نسبتا قوی داشتم بردمش گذاشتمش رو تخت تک نفره تو اتاقم خواستم برگردم که گفت علی برگشتم نگاش کردم گفت بیا پیشم بخواب
نوشته: عشق جنسیت نداره
6 پاسخ به “همه چی یهویی شد”
گفتنش کیر توکون گشادت
گفتمش کیر خر توکون خودت و عمه ات
ریدم تو مغزت که تو این سن جمله بندی بلد نیستی
خب؟؟!
بنظرم قبل از نوشتن قسمت بعدیچند جلسه کلاس نوشتن با زبان مادری برو
یذره بد نوشتی ولی داستانت رو دوست داشتم بنویس ادامشو