با این وجود صحنه هایی که اینجا تو این اتاق میبینم، ارومتر که نشدم هیچ، بیشتر متحیر شدم. سهیل و عاطفه در حال سکسن، اما این عاطفست که داره، داره میکنه. صورت هردوشون پشت به در بود و سحر جلوشون نشسته بود سرش تو گوشی بود. اولین نفر اون بود که منو دید.
-سهیلا
@بله
-به الهه خانم سلام کردی؟😁😅😅
تا اینو گفت سهیل دستپاچه شد، خودشو از بغل و دستای عاطفه کشید بیرون و نشست. دستاشو رو کیرش گرفته بود و سرشو یه نگاه به من کرد و از شدت شرم، سرشو گرفت پایین
@سلام عاطف ببخشید الهه خانم
+برا من فاز خجالت نگیریا، کی بهت گف کونتو بدزدی بشینی؟ برگرد سر کارت ببینم تازه داشتم به حال میومدم
×سلام بچه ها. ببخشید نمیخواستم مزاحمتون شم. من میرم اتاقم هر وقت شام خواستین بخورین صدام کنین
+کجا خانم؟ بیا بشین کارت دارم. کارم که با این کونپسر تموم بشه باهات حرف دارم.
×چه حرفی؟
با حرکت سرش به سهیل اشاره کرد که برگرده به پوزیشن قبلیش و مثل قبل داگی بشینه. اونم یه نگاه به من کرد و برگشت به اون حالت. عاطفه حین اینکه سر دیلدو رو داشت رو سوراخ سهیل تنظیم میکرد بهم گفت:
+بابت چیزایی که دیدی، و چیزهایی که قراره اتفاق بیوفته.
×ینی چی؟
شروع کرد به تلمبه زدن
×با توام، داری در مورد چی حرف میزنی؟
ینی عاطفه از اتفاق امشب خبر داشت؟ یعنی میدونه مصطفی با کی بهم خیانت کرده؟ هیجان اطلاع از این موضوعات خون رو دوباره تو تنم به جریان آورد.
+گفتم صبر کن کارم با این تموم شه بعد. بیا کنار سحر منتظر بشین.
اومدم رو تخت کنار سحر نشستم. اضطراب و هیجان و کنجکاوی و عصبانیت همه رو باهم داشتم. دوباره پرسیدم. گفتم من تحمل صبر ندارم بهم بگو چی میخوای بگی. ولی همچنان داشت تو کون سهیل تلمبه میزد و اعتنایی به حرفام نمیکرد. داشت مجبورم میکرد به اینکه هم صبر کنم، هم صحنه کون دادن سهیلو ببینم. شاید از اینکه میدونست سهیل از کون دادن پیش من خجالت میکشه لذت میبرد. شایدم از اینکه جلز ولز کردن منو میدید. شایدم از هردو. اصن شاید از هر سه، گویا کردن سهیلم براش لذت داشت.
سهیل سرخ شده بود و ناله هاس ریزیم میکرد. سحر متوجهش شد، و دستاشو که رو تخت تکیه کرده بودن رو گرفت.
-قربونت بشم، خودت دوست داشتی دیگه، با من که بودی اینقد درد نداشتی میدونم. این عاطفه یکم وحشیه! الهی فدات شم، یکم دیگه شل کنی لذتش بیشتر میشه برات.
بعد دست کشید رو موهاشو صورت و موهاشو نوازش کرد. این کارش باعث شد سهیل سرشو بیاره بالا و با چشمای خمار که آمیخته به شرم هم بودن بهم نگاه کنه. بعد رفت جلوتر و با یه دستش موهای سهیلو نوازش داد و با یه دست دیگش خایه های سهیلو گرفت دستش. فشارشون میداد و میمالید. به منم نگاه میکرد و لبخند میزد. با چشاش اشاره کرد که منم بهشون ملحق شم. اما من ، ذهن آرامی نداشتم. لم دادم به تخت و پاهامو دراز کردم. چشامو بستمو سرمو بالا گرفتم. تا این اعجاب هم تموم شه.
اما عاطفه ول کن نبود.
+اگه چشماتو ببندی قرار نیست تموم شه. قرار نیست با بستن چشات دیگه مصطفی رو روو تختت با یکی دیگه نبینی!
×چی؟ تو خبر داشتی؟ اینم جزوی از برنامه های توعه؟؟ کثافت با زندگیم داری چیکار میکنی؟؟
جوابی نداد. لبخند بی رحمی رو لبش نشست و باز به تلمبه زدنش ادامه داد.
× تو هم باهاشی؟ یه دقه کیر اینو ول کن ببینم سحر. میگم تو هم خبر داشتی؟؟
-نه به جون الهه، منم الان میشنوم. چی شده؟؟ رفتی خونه چی شد؟؟ مچ مصطفی رو با یکی گرفتی؟
سهیلم از نگاهش معلوم بود که چیزی نمیدونه و از این مکالمه ما در تعجبه
+سفت نکن دیوث، به تو که خیانت کردن ، کونتو شل بگیر کوسکش.
دیگه طاقت نیاوردم. از این همه بیخیالی و از این همه بازی درآوردن آی عاطفه خسته شدم. سرش داد زدم و بلند شدم سهیلو کشیدم ازش جداش کردم.
×پتیاره با تو ام زندگیم داره به فنا میره و تو توو فکر کردنی؟ بهت میگم چی در مورد امشب میدونی؟
از جاش بلند شد رفت سمت کنسول. کشو رو وا کرد و یه پاکت سیگار برداشت و یکیشو روشن کرد. اومد رو تخت کنارم لم داد. سر سهیلم گرفت، خوابوند رو پاهاش. شروع کرد به نوازش موهاش.
+سکس امشبمونو که بهم ریختی. لااقل خوشحالم که
برنامه کلیمون رو خراب نکردی.
×من بدون نیش و کنایه و طرح معما ازت جواب میخوام سحر. یا جوابمو بده یا دیگه هیچوقت نمیخوام ریختتو ببینم میرمو میرینم به خودتو برنامه هات
+تند نرو خانم مهندس(یه پک عمیق از سیگار) تند، نرو. من اگه چیزی بهت نگفتم چون خودت از برنامه هایی که داشتم خارج شدی. به خیال خودم گفتم اگه بری تو خونه و اون صحنه هارو ببینی حساب کار میاد دستت. (یه پک دیگه)
+بعد از رفتنت به مصطفی زنگ زدم. قرارمون این بود که وقتش که رسید تو با اون صحنه مواجه بشی، ولی وقتی رفتی، خودت برنامه رو زدی جلو.
× سحر بنااااااال
+اونی که زیر مصطفی بودو شناختی؟
× چهرشو ندیدم
+آذر. آذر بود که زیر مصطفی بود. آذری که دنبالشی قراره اینجوری به دستت برسه. ( یه پک دیگه) کم سختی نکشیدم بابت این اتفاق. یکم صبوری کن و قدرشناس باش که به آذر جونت برسی.
تکرار اسم آذر از زبان عاطفه مثل پتکی بود که سر داغمو داغون میکرد. پس برنامه این بود. عاطفه کلی توضیحات و شرح وقایع دیگه داد، ولی من دیگه چیزی نشنیدم. فقط فهمیدم که با مصطفی دست به یکی کرده و آذر الان با مصطفاست، بدون اینکه بدونه اون شوهر منه. یه حسی بهم میگفت که، توجیه پذیره. و برنامه و نقششون میتونه سازنده باشه. اما، اما اینکار مصطفی اسمش خیانت نیست؟ اسمش سوءاستفاده از موقعیت نیست؟
چشامو بستمو تو دریای افکار خودم قایق کوچیک خیالم رو میروندم.
+پاشین. پاشین بریم بیرون یکم بزارین تنها باشه
سحر دست سهیلو گرفتو رفتن بیرون.
دوست داشتم الان که تنها بودم زنگ بزنم به مصطفی و هرچی از دهنم در میومد بارش کنم. نامرد لااقل میتونستی وقتی بهت زنگ زدم بجای اینکه دست به سرم کنی باهام روراست باشی و قضیه رو بگی. میتونستی بازیچه دست عاطفه قرارم ندی. یا اینکه، ترسیده باشی بهم بگی که یهو برنامه رو به هم نزنم و نتونی آذرو مال خودت کنی. حتما اینجوره!
ولی زنگش نزدم
باز بعد از یه سکوت موقت ذهنم باز صدا داد،: نه اینا قطعا بار اولشون نیست. احتمالا تو این یکی دو هفته چند بار سکس داشتن…
عصبی بودم. از اینکه مصطفی بهم خیانت کرده عصبی بودم. حالا چه بخاطر هدف من چه بخاطر هوس و شهوت خودش. نه اینکه فکرِ بودن من با آذر خودش به نوعی خیانت به مصطفی نبوده باشه، نه، ولی اقلا اش من راجع به این مسئله با خود مصطفی حرف زدم، با رضایت خودش پا تو این منجلاب گذاشتم.
وای که حس خیانت چقدر عذابم میداد. با اینکه این کار مصطفی رو در پیشبرد اهداف خودم میدونستم، ولی ، آزارم می داد. آزارم میداد… آزارم میداد.
نمیدونم کی خوابم برد و نمیدونم وقتی بیدار شدم ساعت چند بود. ولی همچنان تاریک بود. از اتاق اومدم بیرون دیدم عاطفه تو اون یکی اتاق خوابیده. تو حال هم چراغا خاموش بودن اما نور تلویزیون میومد، بدون صدا روشن بود. سحر سرشو گذاشته بود رو پای سهیل و خوابیده بود. سهیل بیدار بود و تلویزیون رو نگاه میکرد. وقتی منو دید خواست بلند شه به نشانه احترام، ولی اشاره به سر سحر کرد و آروم گفت نمیخوام بیدارش کنم. رو مبل بغل دستیش نشستم و مثلا منم میخوام تیوی ببینم، خیره به صفحه نمایشش انداختم.
یکم که گذشت، دیدم سهیل جای نگاه به تیوی، خیره به منه. سرمو سمتش چرخوندم. شروع کرد اروم و یواش حرف زدن
@متاسفم که این اتفاق براتون افتاده
سهیل (آرام، در حالی که حواسش به نفسهای منظم سحره):
کمی سرد، بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارم:
× تو از کجا میدونی چه اتفاقی افتاده؟
سهیل با لبخند نصفهای، بیشتر شبیه مکث برای خریدن وقت:
ـ@لازم نیست بدونم. از حالت، از چشمات، معلومه. آدم وقتی خیانت میبینه، یه زخم خاص تو نگاهش پیدا میشه… میشناسمش.
اخم کردم، ولی توی صدام لرزش خفیفی از کنجکاویم بود:
×تو چی میدونی از خیانت؟
نگاهش رو از تلویزیون گرفت و مستقیم بهم خیره شد:
@ بیشتر از چیزی که فکر میکنی… گاهی آدم خودش خیانت میکنه، گاهی بهش خیانت میشه. فرقش اینه که هر دو حالت آدمو میشکنه، فقط شکل شکست فرق داره.
با عصبانیت کنترلشده ای، صدامو پایین نگه داشتم تا سحر بیدار نشه:
×داری منو قضاوت میکنی؟
سهیل به آرامی، ولی جدی ادامه داد:
@ نه. قضاوتی در کار نیست. فقط میگم… بعضی وقتا آدم برای هدفی که داره، تن به چیزی میده که ته دلش قبولش نداره. ولی بعد میبینه هم هدفو از دست داده، هم خودش رو.
حرفاش تو این موقعیت برام ارامش خاصی میداد. ولی چیزی بروز ندادمو با یه لبخند تلخ جواب دادم:
× تو از کجا میدونی که من خودمو از دست دادم؟
سهیل با کمی مکث و نرم شدن نگاهش جواب داد:
@ چون هنوز می پرسی. کسی که کامل خودشو باخته باشه، دیگه حتی این سوالو هم نمیپرسه.
سهیل با به مکث طولانی، انگار دنبال کلمات درست میگرده:
ـ@میدونی… بعضی آدما مثل زخمن. سالها میگذره، شاید ظاهرشون خوب شه، ولی با یه لمس کوچیک دوباره خون باز میزنه.
×یعنی فکر میکنی من زخمیام؟
@ نه فقط تو… همهمونیم. ولی فرق داره؛ بعضیا زخمهاشونو قایم میکنن پشت نقاب قدرت، بعضیاشونم وانمود میکنن چیزی حس نمیکنند. اما تو… انگار هم میخوای قایمش کنی، هم دلت میخواد کسی بالاخره ببینتش.
با این حرفای سهیل سرمو انداختم پایین.متعجب بودم که اینقد خوب حرف میزنه
×کاش… کاش یکی واقعا میدید.
سهیل اینبار نرمتر و با صدایی کمی پایینتر جواب داد:
@من میبینم. از همون روز اول که دیدمت، نگاهت یه چیزی داشت… یه جور خستگی عاشقانه. انگار یه نفر توی قلبت مونده که هیچکس جاشو پر نکرده.
این بار دیگه بغضم لرزید.سرمو به نشانه تایید تکون دادم که چیزی نگم تا لرزش صدام مشخص نشه.
انگار که فهمیده بود، بغضمو با صدای خاموشم حس کرده بود. دستشو آروم روی دستم که روی لبه مبل بود گذاشت و آروم فشارش داد.
سهیل پسر خوبی بنظر میومد. با اینکه سنی نداشت و چهرشم خیلی جوون میزد، ولی معلوم بود که از عقل و شعور اجتماعی بالایی بهرهمنده. ولی همچنان متعجب بودم که چرا نوع رابطش با عاطفه و سحر این شکلیه!
تو همین لحظات، سحر هم از خواب بیدار شد.
-چیه ور و ور حرف میزنین؟ اح
…
-ساعت چنده؟
@یکم مونده به ۳
-اوح، عاطفه گفته بود ۲ بیدارش کنیم.
اینو گفتو پاشد رفت اتاقی که عاطفه خوابیده بود. یکم بعد هردوشون اومدن و چراغارم روشن کردن.
+وقتتون بخیر الهه خانم! بهترین؟؟
حال نداشتم جواب نیش و کنایه های عاطفه رو بدم. سکوت کردمو مثلا دارم تلویزیون میبینمو جوابشو ندادم.
+خب ولی فک کنم اگه سکس نیمه شبمونو ببینی حالت بهتر شه.
+خب پاشین ببینم. تو ، سهیل، شکمتو خالی کردی؟
سهیل یه نگاه به من کرد و بعد رو به عاطفه سرشو تکون داد.
+خوبه. خب، کجا بکنیمش؟
سحر با خنده و شیطنت خاص خودش گفت:
-بریم اتاق الهه!اونجا سکس نکردیم.
بعد دست همو گرفتن و رفتن. حین رفتن سحر سرشو چرخوند سمتمو با عشوه کردن و لرزوندن کونش راهشو طی کرد.
میدونستم اگه الان پا نشم، بعدا نمیتونم از خجالت پاشم برم پیششون. پس منم راه افتادم.
وقتی سحر منو تو اتاق دید اومد سمتم. دستشو برد پشت گردنمو موهامو هم یه طرفی کرد. با لبخند لباشو گذاشت روی لبامو بوسید. بعد از چند بوسه خودمو کنار کشیدم. فهمید که امشب حسی برا سکس ندارمو اگه اینجام، بیشتر برا نگاه کردنه. ازم دوباره با لبخند فاصله گرفت و رفت سمت سهیل و بغلش کرد و بوسیدش. حین بوسیدن هم همه جاشو میمالید. شروع کرد به لخت کردنش و تیشرتشو از تنش دراورد. بعد رو زانو نشست و کمربند سهیلو باز کرد. شلوار و شورتشو باهم کشید پایین. عاطفه هم بیکار ننشسته بود و لخت میشد. بعد تن لخت سهیل رو هول داد رو تخت. دخترام رفتن رو تخت و شروع کردن به بازی با کیر و خایه های سهیل.
-زودتر از دفعات قبلی بیدار شده ها
+اره، دفعات قبلی باید انگشتش می کردیم یا کونش میزاشتیم تا بلند شه! چیزی شده و ما خبر نداریم؟
عاطفه اینو گفتو یکی از تخمای سهیلو کرد تو دهنش
سهیل اما چیزی نگفت. چهرش هم لبخندی تو خودش داشت هم اینکه سرخ شده بود.
-اره باو قبلنا خجالتیم نبود اینقدر. خودش مث بچه ادم کون میداد عشوه گری میکرد! الان انگار پیش الهه میخواد سنگین نشون بده خودشو!
بعد با یه حالت شوخ و شیطنت صداشو برد بالا: -باو کونی طرف کون دادن تو دیده دیگه ادا اطوار نداره که!
هر سه تاشون خندشون گرفت. طرف نگاه دخترا به سمت من نبود اما وقتی می خندیدند، نگاه سهیل رو من بود. انگار که با نگاهش، اجازه میخواست برا ادامه سکس. منم برا اولین بار بعد از ماجراهایی که پیش اومده بود، یه خنده ای رو لبم اومد. دروغ چرا، کیرش خوشگل بود. خودش خوشگل بود، اندام خوبی داشت. مهمتر اینکه شخصیت مهربون و دل بزرگی داشت. و ایناش برام جذاب بود. دوست داشتم کیرشو دست بگیرم.ولی هم اینکه همچنان پایبند به اصول وفاداری بودم، هم اینکه منی که چند ساعته از خیانت همسرم پیش اینا دارم مینالم، زشت بود که همینجوری برم و باهاشون همراه شم. نشستم رو صندلی و نگاهشون کردم.
این بار سحر بود که دیلدو رو بست به خودش و شروع کرد به گاییدن سهیل.پشت سحر رو به من بود و سهیل پاهاشو انداخته بود رو شونه های سحر. عاطفه هم کوسشو گذاشته بود رو صورت سهیل. جوریم ننشسته بود که خفش کنه. قشنگ لیس و زبون زدنای سهیل معلوم بود. خیلی حرفه ای و زیبا کوس عاطفه رو میخورد. جوری که ناله های عاطفه در اومده بود. عاطفه به اوج شهوت رسیده بود. از رو صورت سهیل یهو بلند شد و رفت رو شکمش . گفت میخوام بهت ارتقا درجه بدم و یه هدیه ای بهت داده باشم. کیر سهیلو گرفت دستشو تف کرد روش.تف مالیش که کرد، چرخید و نشست روش و آماده بود که کیر سهیلو بکنه تو کوسش.
سهیل یه لحظه دستاشو گذاشت رو رانای عاطفه، انگار میخواست متوقفش کنه. نه از سر بیمیلی، بیشتر شبیه ترس یا تردید بود. نگاهش یهو رفت سمت من. چشمامون قفل شد. اون نگاه، پر از سوال و درخواست بود. انگار ازم میپرسید: «اجازه میدی؟»
منم خشکم زده بود. صحنهای که جلو روم بود همزمان تحریککننده، عجیب، و گیجکننده بود. سحر پشت به من داشت و با قدرت سهیلو میگایید. عاطفه هم آماده بود کیر سهیلو بره تو کوسش. ولی اون لحظه، نگاه سهیل فقط روی من بود.
یه لحظه حس کردم همه چی آروم شد. صدای نالهها و برخورد بدنها محو شدن. تنها چیزی که شنیدم ضربان قلب خودم بود.
سهیل هنوز منتظر بود. انگار برای اون، من مهمتر از عاطفه و سحر بودم. نفس عمیقی کشیدم. دلم میخواست بهش بگم: «بکن… ادامه بده» یا برعکس، داد بزنم: «نه! نمیخوام ببینم!» اما هیچکدومو نگفتم. فقط با یه تکون سر، خیلی کوچیک، بیاختیار، اجازه دادم.
سهیل لبخند خیلی کمرنگی زد، بعد دستاشو از روی رونای عاطفه برداشت. عاطفه با لذت آه کشید و کیر سهیلو تا ته کرد تو کوسش. صدای نالهاش اتاقو پر کرد.
من ولی دیگه حتی نگاه نکردم. سرمو گرفتم بالا و به سقف زل زدم. نمیخواستم بدونم اون لحظه چی حس میکنم. شهوت بود؟ حسادت بود؟ خیانت دوباره بود؟ یا فقط یه جور سقوط تو چاهی که مدتها بود دورش میچرخیدم؟
همچنان ذهنم پر بود از تصویر مصطفی و آذر… .صدای آه کشیدنای عاطفه و نالههای خفیف سهیل هنوز میومد. سحر هم انگار از اون انرژی وحشیانهاش چیزی کم نکرده بود. اتاق پر از شهوت بود. اما من… توی یه سکوت یخزده غرق بودم.
وقتی دوباره به سهیل نگاه کردم، دیدم باز چشمش به منه. حتی در میون اون همه لذت، هنوز داشت منو نگاه میکرد.
همونجا بود که یه چیز جدید تو دلم جرقه زد: شاید سهیل تنها کسی بود که واقعا منو «دید». نه مثل مصطفی که منو وسیلهای برای رسیدن به آذر کرده بود. نه مثل عاطفه که بازیگر نقشههای پیچیدش شده بودم. نه مثل سحر که بیشتر دنبال هیجان و بازی بود. سهیل… داشت منو میدید.
عاطفه با نالهای کشیده نشست روی کیر سهیل. بدنش میلرزید. سحر هم پشتش، با دیلدو عقب جلو میرفت و صدای برخورد بدنهاشون کل اتاقو پر کرده بود. من هنوز نشسته بودم، دستامو روی دسته صندلی فشار میدادم. هرچی بیشتر میدیدم، بیشتر یاد مصطفی میفتادم. خیانتش، نفساش، دستای لعنتیش روی بدن آذر.
عاطفه یهو از رو سهیل بلند شد، برگشت سمت من. لبش خیس بود و نفسش تند. با لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود گفت:
+الهه خانم، چرا هنوز اونجا خشک زدی؟ بیا اینجا، یه کم خودتو خالی کن.
نگاهش کردم. چشمام پر از عصبانیت بود. زیر لب زمزمه کردم:
× من برای خالی شدن، راههای دیگه دارم. لازم نیست مثل شما باشم.
سحر قهقهه زد. وسط عقب جلو کردنش، به سمت من چرخید و گفت:
-کوفت! میگی لازم نیست، اما داری میسوزی. از اونجا پیداست. بیا، یه بار امتحان کن، ببین چه لذتی داره.
جواب ندادم. فقط سرمو چرخوندم سمت دیوار. ولی گوشام پر از نالههای سهیل بود. نالههایی که بیشتر از درد، رنگ لذت گرفته بودن.
عاطفه دوباره برگشت رو تخت. این بار با سحر جاشونو عوض کردن. سحر نشست روی کیر سهیل و شروع کرد بالا پایین رفتن. عاطفه رفت پشتش و دیلدو رو فشار داد تو. سهیل از شدت ضربهها داد زد، اما صدای دادش با لذت عجیبی قاطی شده بود.
من خیره شده بودم. زبونم خشک بود. توی ذهنم هزار تا تصویر میومد و میرفت. بدن سهیل که پر از عرق شده بود، صدای برخورد بدنهای عاطفه و سحر، و اون تصویر لعنتی مصطفی و آذر.
عاطفه وسط نالههاش دوباره سمت من نگاه کرد. این بار دستشو دراز کرد:
+الهه، نازنینم… بیا، یه بار فقط. بخاطر خودت.
چشمامو بستم، یه نفس عمیق کشیدم و محکم جواب دادم:
× من اگه بخوام چیزی رو انتخاب کنم، انتخابم شبیه شما نخواهد بود. خیانت واسه من لذت نیست، زخمه.
یه لحظه سکوت شد. بعد سحر با لبخند پُر از شهوتش گفت:
-بذار هرچی اسمشو میزاری بزار، ما زخمامونو ما اینجوری درمان می کنیم. تو فقط نشستی نگاه میکنی و میسوزی.
هممون با این حرف سحر خندیدیم، ولی خنده من بیشتر لبخند تلخی بود تا یه خنده.
تخت با ضربههای تند سحر و عاطفه میلرزید. نفسهاشون به هم پیچیده بود و صدای نالههاشون اتاقو پر کرده بود. من اما فقط نگاه میکردم. انگار تماشاگر تئاتری باشم که هیچ ربطی بهم نداره، ولی با هر صحنهاش یه چیزی توی دلم کنده میشه.
چند دقیقه بعد، صداها اوج گرفتن. عاطفه و سحر تقریباً همزمان جیغ کوتاهی کشیدن و بدنهاشون لرزید. سهیل هم با یه آه بلند شل شد و به تخت افتاد. همهچی توی یه لحظه خاموش شد. فقط صدای نفسهای تند و عرقی که از بدنهاشون میچکید مونده بود.
من از جام بلند نشدم. حتی نزدیکتر هم نرفتم. فقط همونطور نشستم و خیره موندم. عاطفه با چشمهای نیمهبسته و خمارش نگاهی بهم انداخت، یه لبخند پیروزمند زد و بعد کنار سهیل ولو شد. سحر هم بدون اینکه چیزی بگه، دراز کشید و سرشو گذاشت روی بازوی سهیل.
من سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم. توی تاریکیِ پشت پلکام، همهچی دوباره زنده شد؛ مصطفی، آذر، اون شب لعنتی. بغضم گیر کرده بود، ولی اشکی نیومد. فقط خستگی بود. خستگیِ عمیق.
رفتم اتاق عاطفه و دراز کشیدم رو تخت.نفهمیدم کی خوابم برد.
…
وقتی بیدار شدم، نور آفتاب از پنجره افتاده بود تو اتاق. چشمامو مالیدم. همهجا ساکت بود. به ساعت نگاه کردم، حدود ۹ صبح بود.
از اتاق بیرون رفتم. هیچکس نبود. نه صدای خندهی عاطفه، نه شوخیهای سحر، نه حتی رد پایی از حضورشون. خونه خالی بود.
فقط وقتی در اتاق خودمو باز کردم، سهیلو دیدمش. روی تخت دراز کشیده بود، لخت، با ملحفهای نصفه روی بدنش. موهاش روی پیشونیش ریخته بود، نفساش منظم بود. انگار هیچ دیشبی وجود نداشته.
من دم در ایستادم. دستم به چهارچوب بود. نگاهش میکردم…
ملحفه فقط تا روی شکمش کشیده شده بود و بخش زیادی از بدن لختش بیرون بود. نفسهای عمیق و آرومش اتاقو پر کرده بود. برای لحظهای چشمامو بستم و صحنههای دیشب دوباره اومد جلوی چشمم. صدای نالههای عاطفه، بدن سحر که با حرص میلرزید، صورت سهیل وقتی بین لذت و خجالت گیر کرده بود… انگار همهش دوباره زنده شده باشه.
یه موج گرما توی بدنم پیچید. خودمو سرزنش میکردم که چرا ذهنم به اون سمت میره. ولی دستام از اختیارم خارج بودن. آروم قدم برداشتم و رفتم سمت تخت. کنارش نشستم. نگاهش کردم… اینهمه معصوم خوابیده بود، انگار نه انگار همون کسیه که دیشب اون همه صحنه رو رقم زد.
دستمو بردم سمت بازوش. اول خیلی آهسته، فقط نوک انگشتامو کشیدم روی پوستش. گرم بود. نرم بود. انگار بدنش هنوز نفسهای داغ دیشب رو تو خودش نگه داشته بود. قلبم تند میزد. عذاب وجدان مثل خوره میافتاد به جونم. “داری خیانت میکنی الهه… مثل همونی که ازش زخم خوردی.” اما دستمو پس نکشیدم.
کمکم انگشتام رفتن روی سینهش، بعد شکمش. ملحفه رو یککم کنار زدم. خودمو قانع میکردم که فقط دارم لمس میکنم، فقط همین. اما میدونستم که این حرفق که به خودم میزنم، دروغه.
سهیل تکونی خورد. اول فکر کردم بیدار شد، دستمو سریع عقب کشیدم. اما دوباره خوابید. نفس عمیقتر کشید. اینبار جراتم بیشتر شد. کف دستمو گذاشتم روی شکمش، آروم کشیدم بالا. توی همون لحظه، چشمهاش کمکم باز شد.
با صدای خشدارِ صبحگاهی گفت:
@ “الهه؟…”
خشکم زد. نگاهش خمار خواب بود، اما توش تعجب و یه جور لبخند نصفه هم بود. دستمو که هنوز روی بدنش بود، عقب نکشیدم. نمیدونم چرا، نمیتونستم.
اون بهجای اینکه پس بزنه، کمی جابهجا شد، به پهلو چرخید و مستقیم نگاهم کرد. صدای آروم و محکم، مثل همون لحظههایی که دیشب حرف میزد:
@ “دیگه نمیخوای بگی که فقط داری نگاه میکنی… درسته؟”
سرمو انداختم پایین، نمیتونستم تو چشمش نگاه کنم. فقط گفتم:
× “من… نباید این کارو بکنم. شوهر دارم. من نمیتونم…”
لبخندش نرمتر شد، اما لحنش جدی و مطمئن بود:
@ “میتونی. چون چیزی که دیشب دیدی هنوز توی تنت میلرزه. چون تو هم نیاز داری… نه به انتقام، نه به خیانت، فقط به اینکه یکی تورو بخواد، بیهیچ نقشه و بیهیچ دروغی.”
یه دستشو آورد بالا و دستمو گرفت. گرماش پیچید تو تنم. نفسم برید. توی چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
@ “من نمیخوام ازت چیزی بگیرم. فقط میخوام تو لحظه باشی. همین الان. با من.”
جوری گفت که همهی دیوارای دفاعیم ترک برداشت. قلبم میخواست بگه نه، مغزم میخواست بگه نه، اما
بدنم… بدنم داشت “آره” رو فریاد میزد.
دستشو هنوز روی دست من نگه داشته بود و بدنش نرم و گرم زیر دستم بود. نفسهای سنگین و آهستهاش مستقیم توی گوشم میرفت و مغزمو گیج کرده بود. بدنم میسوخت، اما غرور و وجدانم هنوز جلوی حرکتمو میگرفت.
سینهی سهیل، قفسهی پهن و صافش، هر تکونش بدنم رو تحریک میکرد. کمکم دستمو پایین کشیدم، انگشتام روی شکمش رفتن، حس کردم کیرش از زیر ملحفه به سمت دستم فشار آورد. قلبم تندتر زد. بدنم داغ شده بود و نفسام بریده بریده میشد.
سهیل نفس عمیقی کشید، لباش خیس و ناتمام حرکت میکردن، انگار خودش هم داشت میلش به لمس شدن و تحریک شدن رو حس میکرد. با صدای خشدار و کمی خمار گفت:
@ “الهه… نکنه داری فقط بازی میکنی؟”
گفتم:
× “من… نمیخوام خیانت کنم…”
لبخند زد، اما لحنش محکم و مغناطیسی بود:
@ “این دیگه خیانت نیست، الهه. این فقط توی بدنته. این نیاز واقعیته. بیا، فقط برای خودت.”
یه موج گرما از سر تا پا توی تنم پیچید. انگار هر بار که دستمو روی کیرش میکشم، بدنم جواب میده، حتی با اینکه عقل و وجدانم میگفت نه. دستمو کمی پایینتر بردم، روی کیر سفت و داغش که از زیر ملحفه بیرون زده بود، کشیدم. لرزش بدنش رو حس کردم، نالهای کوتاه و خمار توی گلوش پیچید.
صدای نفسای من هم بلند شد، نفسهایی که با هر لمس و فشار انگشتام، سختتر میاومد. سهیل دستش رو آورد بالا، روی موهام گذاشت و سرمو به سمت خودش کشید. لباش نزدیک گوشم شد:
@ “الهه… تو میخوای، نه؟ نمیخوای فقط نگاه کنی، میخوای لمسش کنی…”
سرم رو انداختم پایین، اما دستمو ازش نکشیدم. بدنم داغ بود، خسته از کنترل، و نفسام کوتاه و بریده. انگشتام روی کیرش سر میخورد و حس میکردم هر تکونش بیشتر از قبل بهم شهوت میده.
لبخند خمار و نیمهبازش، چشمهای گرم و پر از شهوتش، همهچی باعث شد من، حتی با ترس و عذاب وجدان، کمکم مرزها رو کنار بذارم. بدنم خودش داشت
انتخاب میکرد، نه ذهنم.
دستام روی کیرش میلغزید و هر بار که انگشتام با پوست داغ و سفتش تماس پیدا میکرد، بدنم برق میزد. نفسش روی گوشم میرفت، نالههای خمار و خشدارش مثل برق میزد توی رگهام. بدنم میخواست بره جلوتر، ولی مغزم هنوز تلاش میکرد مقاومت کنه.
لبهاش نزدیک گردنم بود، نفس گرمش روی پوستم حس خنکی و حرارت همزمان میداد. یه دستش رفت روی پشت من و آروم فشار داد، منو به خودش نزدیک کرد، بدنمون به هم فشرده شد. حس میکردم هر بار که بدنشو لمس میکنم، کیرش شل نمیشه، بلکه با هر لمس سختتر و پر از گرما میشه.
نالههای خفیفش و کشیدن نفسهاش باعث شد دستام پایینتر بره، روی کیر سفت و داغش، انگشتام به آرامی دورش حلقه شد و شروع کردم به مالشش. بدنم داغ شده بود، سینههام به هم میخورد، نفسهایم کوتاه و بریده میاومد. بدنم داشت خودش تصمیم میگرفت، نه من.
سهیل سرشو به عقب خم کرد و با نالهای کوتاه گفت:
@ “الهه… انگشتات رو ول نکن… حسش میکنم، دوست دارم…”
دستمو محکمتر روی کیرش فشار دادم، حس کردم از شدت تحریک به لرزه افتاده. داغی و رطوبت بدنش و نالههای خمارش باعث شد دستام روی بدنش بچرخن، روی شکم، روی سینه و کمکم روی رونهاش کشیده بشه. صدای نفسهام بلندتر شد و بدنم داشت از شدت شهوت میلرزید.
سهیل دستاشو آورد جلو، موهامو گرفت و کشید سمت خودش. لباش نزدیک گوشم بود و صدای خشدارش با نالههای خودش در هم میرفت:
@ “میخوام لباتو حس کنم، الهه… بیا، نترس…”
گرمای نگاهش، نفسهای داغش و فشار بدنش باعث شد قلبم تندتر بزنه. حس کردم بدنم داره بیاختیار جواب میده، حتی با اینکه ذهنم هنوز مقاومت میکرد. دستام ازش عقب نکشید، حتی وقتی بدنم به لرزه افتاد و شهوت همه وجودمو پر کرد.
لبهاش روی گردنم مالیده شد، نفسهای داغش روی پوست رو خیس کرد، و انگشتش روی بدنم کشیده شد، رون و پشت کمرم. با هر لمس، نالههام بلندتر و نفسهام بریدهتر شد. بدنم از حس لمس، فشار و نزدیکی داغ و برق زده بود.
سهیل برای سحر و عاطفه یه مرد ناکامل و بیشتر، یه برده جنسی بود. به گفته سحر که به تمسخر و شوخی همیشه میگفت، سهیل سهیلا بود! اما برای من تو این لحظه سهیل مردی بود که همه خواسته هامو درک میکرد. یه، یه احترام متقابلی با من داشت که تابحال نه حتی در حضور همسرم نه هیچکس دیگه ای دریافتش نکرده بودم. دلم میخواست به تلافی کار مصطفی همین لحظه با سهیل باشم. کیرشو دستم گرفته بودم و اروم ناز میکردم. یه کیر سفید، سرش از شدت شهوت سرخ شده بود. اندازش به سهیل نمیومد اما بزرگ و خوش فرم بود. همچنان که لب میگرفتیم به سمت کیرش خیز برداشتم. یه نگاهی به چشاش انداختم و لبخند زد. دستاشو گذاشت زیر سرش و به بالش لم داد. معلوم بود که میخواد براش ساک بزنم. منم خندیدم. یه تف رو کیرش انداختم و با دستم براش مالوندم. خوب که لیز شد رفتم بین پاهاش و کیرشو میخواستم بخورم. زبونمو رو سر کیرش کشیدم. آب اولیه ای از سر کیرش اویزون بود. اونو مزه کردم. شور و ملس بود! اروم اروم براش شروع کردم ساک زدن. سهیل چشاشو بسته بود و داشت لذت میبرد. منم تو یه حس عجیبی بودم. لذت و انتقام با هم عجین شده بودن. چن دقیقه که گذشت دیگه داشتم عق میزدم. تا تهش براش خورده بودم. شهوت همه وجودمو گرفته بود. نشستم و لباسمو دراوردم. میخواستم سوتینمم در بیارم که صدای در اومد. صدای خنده سحر و عاطفه هم میومد. سریع لباسمو پوشیدم خودمو مرتب کردمو از اتاق زدم بیرون و رفتم اون یکی اتاق. ولی سحر منو از تو راه رو دیده بود که از اتاقی که سهیل اونجا بود زدم بیرون. درو پشتم بستمو به در تکیه کردم. وای خدا داشتم چیکار میکردم! دیگه حسش پریده بود و الان که بهش فک میکردم، دیگه میلی به انجامش نداشتم. این کی بود؟ این من بودم ؟؟ منی که تابحال با مردی جز مصطفی نبودم. منی که به ازدواجم متعهد بودم… ولی خیانت دیدم از مصطفی… باید خیانتشو با خیانت جواب بدم؟ دستمو گذاشته بودم رو سرم و این فکرا بیخیالم نمیشدن که یهو صدای تق تق در اومد. عاطفه بود، میگفت بیا ناهار گرفتیم.
اون روز همینجوری با گپ و گفتگو و ناهار خوردن تموم شد. خدارو شکر میکردم که بچه ها مارو باهم ندیدن. البته سحر یه بوهایی برده بود اینو ازنگاهش میتونستم بفهمم. ولی چیزی به رخش نیاورد. بعد از ظهر سهیل خدافظی کرد و رفت. میدونستم انقدری شعور داره که نخواد در مورد اون اتفاق چیزی به بقیه بگه.
چند روزی هم به همین روال گذشت . حتی یه بار دیگم سهیل به جمعمون اضافه شد. تا اینکه مهلتی که باید پیش عاطفه میبودم تموم شد و موعد برگشتنم سررسید. تو این مدت با مصطفی هم حرف میزدم اما هیچوقت به اون شب کذایی اشاره ای نکردیم. نه ااون، نه من. اما الان که باید برمیگشتم خونه، نمیدونستم چطوری باید با مصطفی روبرو شم. عاطفه روز آخر بهم توضیح داد که این کار به صلاح بوده. و راه رسیدنم به آذر هموار شده. فقط مونده رودررو کردن منو آذر. که هنوز نمیدونه من مدیر مالی شرکتم. اما، درسته که اذر برام مهم بود اما من این وسط زندگیمو به قمار گرفته بودم. زندگی زناشوییم تا اینجای کار هم لطمه خورده بود. برا ادامش، نه راه پیش داشتم نه راه پس.
مصطفی اومد دنبالمو با استقبال زیاد، منو با خودش برد خونه. به زور تظاهر به حال خوب میکردم اما درونم آشوب بود. از طرفیم، فردام باید میرفتم شرکت. و اینجاست که باید با آذر روبرو شم. بازی ای بود که شروع کرده بودم و باید تموم میشد. بازی به خواست من پیش نرفت، بیشتر با خواست و اراده عاطفه همه چی انجام شد. اما ، هنوز نباخته بودم و برای رسیدن به خواستم باید میجنگیدم.
صبح فرا رسیده بود و من با آلارم گوشی مصطفی بیدار شدم و هر دومون اماده رفتن سر کار شدیم. تو مسیر یک پیامی به گوشیم اومد، سحر بود. پیامو باز کردم:
-سلام خوبی؟ صب بخیر
@سلام. صبح تو هم بخیر. جانم چیکارم داشتی؟
-هیچی😁😁😁
@بگو خب
-هیچی فقط خواستم بگم میدونم که میدونی مزه اب سهیل چطور بود!🤪🤣🤣🤣.
…
…
…
.
به علت محدودیت در تعداد قسمت های داستان، ادامه داستان در قالب داستان ” دی بهمن اسفند ” منتشر میشه. از بابت انتظارتون بابت اتمام این داستان هم متشکرم هم معذرت میخوام که طولانی شد زمان انتشارش. از نگاه و خوانش دقیقتون ممنونم. منتظر کامنت هاتون هستم.
نوشته: Elijah Wood
6 پاسخ به “مهر آبان آذر (۵ و پایانی)”
فضا سازی داستان خیلی خوب بودآفرین
ادامه بده
سلام ادامه این داستان چی شد
بسیار بهتر از قسمت قبل و یک سر و گردن بالاتر از داستان های بسیار دیگرممنونماما عالی شدن راه طولانی تری است که قطعا میتوانی در اون وارد شوی.کشاکش های ذهن در این قسمت دوست داشتنی تر بود.
۲۷۱۹۵واقعا مرسی از اینکه لطف داشتینظراتتون رو حتما درنظر میگیرم
شروع داستان خیلی بی معنی کوسشعر بود