منِ او (۱)

قسمت اول
خیلی کلنجار رفتم با خانواده و خودم که همه چیز رو از نو شروع کنم.فکر میکردم اگه الان این کارو نکنم تموم زندگیم مدیون قلب و احساس و استعدادم میشم.جواب کنکور هنرم چند مدت بعد تموم کردن ارشدم اومد.و من رشته ای که انتخاب خودم نبود و کاری که دو سال مشغول بودم ولی دوستش نداشتم رو ول کردم و اومدم تهران.حالا دانشجوی نقاشی بودم و اول راه.
اما خیلی زود سرخورده شدم،همکلاسی ها اغلب ۶.۷ سال از من کوچکتر بودن و تازه از دبیرستان فارغ،همین مساله شرایط رو تو خوابگاه دو برابر سخت تر میکرد.تو کلاس ها هم اساتید همه رو به چشم بچه مدرسه ای میدیدن که تازه باید تربیتشون کرد…
+خانم دکتر بی زحمت نامه ی انصراف منو امضا کنین،من نه میخوام سر این کلاس باشم نه این درس رو ادامه بدم.برمیگردم شهرم سر خونه زندگیم!
-فقط دو هفته از کلاسها مونده،دندون سر جیگر بزار بعد تمومه.
+خانم دکتر با جنجالی که به پا شد عمرا من بتونم از این درس قبول شم.
دوباره چپ چپ نگاهم کرد و گفت پس جنجال به پا کردی،اونم تو دوره ی مدیریت من؟ همچین چیزی نداشتیم تا حالا.منم همین یک ماه رو انجام نمیتونم بزارم اسمت بره تو رزومه ی کاری من.تو خاطی هستی و…
دیگه گوشم چیزی نمی شنید،از عصبانیت داشتم میلرزیدم که یکی کوبید به در و وارد شد،شد که نه شدند…
سه چهارتا از بچه های کلاس پشت من دراومده بودن و کلاس رو به اعتراض ترک کرده بودن.خانم رزمی که وضعیت رو دید با دستپاچگی گفت یه فکری به حال این وضعیت میکنم.
و تنها فکرش این بود که نگذاشته بود استاد هیچکدوم از مارو حذف کنه اما با نمره های عجیب غریب قبول شدیم.
آخرین امتحان رو دادم و منتظر موندم تا موقع انتخاب واحد برم دانشگاه و از مدیر گروه جدید تقاضا کنم تا انصراف من رو امضا کنه.
اما اونقدر سرخورده و بی میل بودم که حتی برای این کار هم نرفتم.
دو هفته از ترم بهمن ماه می گذشت و تو گروه تلگرام کلاسی میخوندم که بچه ها چقدر از مدیر گروه جدید که استاد درس نقاشی مون هم بود تعریف میکردند.همون دوهفته ی اول چند تا از دخترا کراش زدنشون رو غیر مستقیم اعلام کردن.
زیر یکی از پیام ها نوشتم برای شما چه فرقی میکنه،بهرحال روهمه کراش دارین! صاحب همون پیام جواب داد بیا خودت ببین.
گوشی رو خاموش کردم انداختم کناری و خوابیدم.دوباره یک هفته گذشت ومن تو خونه لش وار میچرخیدم.ولی کم کم داشتم استرس میگرفتم که نکنه واقعا من جا زدم و مشکل آنقدرها هم جدی نبوده.یا نکنه همینطوری بمونه و من پادرهوا اخراج شم.
فردا صبح اول وقت جمع کردم،نامه رو هم انداختم ته کوله م و راهی تهران و دانشگاه شدم.
وارد ساختمون اداری شدم،قصد نداشتم برم سمت دانشکده،میدونستم اگه برم کلاس هارو ببینم سست میشم.
ساختمون اداری تقریبا خالی از سکنه بود،برای اون وقت از سال تحصیلی عجیب بود،موقع حذف اضافه بود و بچه ها باید از سرو کول کارمندا بالا میرفتن،همینطور وسط ساختمون گیج وایستاده بودم که در یکی از اتاقا باز شد و یکی از اتاق اومد بیرون.بخاطر نوری که از لای در همون اتاق بیرون میزد نمیشد تشخیص داد کیه که حداقل بپرسم چرا اینجا هیشکی نیست؟!
در اتاق رو که بست تازه تشخیص دادم یه آقاست.حرکت کرد به سمت پله ها،از در که فاصله گرفت تازه درست و حسابی دیدمش.
این چیزی که میگم نه فیلمه نه قصه نه زاییده تخیلاتم.من فقط اون لحظه فهمیدم اینکه میگن همون نگاه اول دلم رو باختم یعنی چی!
تا قبل از اون روز کلی دوست پسر داشتم،چه دوست پسری چه دوستِ پسر.یکی دو نفرشون رو هم دوست داشتم اما روابطم بخاطر اخلاق و عقاید و انتظاراتم دوامی نداشتن.جذبه برام مهم بود،رفتار مهم بود،سواد مهم بود و همه مهمتر هنر رو دونستن بود.
این آدم رو نه قبلا دیده بودم تو دانشگاه نه می شناختمش اما طرز نگاهش که نگاهم نکرد و انگار که تو اون ساختمون سوت و کور من هم وجود نداشتم،منو جذب کرد.قدش بلند بود،یک یقه اسکی نوک مدادی تنش بود،طوری راه میرفت انگار زیر پاش زمینی نیست.از کنارم که رد میشد دست برد تو
موهاش و دادشون عقب. یک طره از موهای جلوی سرش برگشت رو پیشونیش و من از همون یک دسته موی مجعد جو گندمیش آویزون شدم…
همون دستی که موهاشو عقب داده بود گذاشت تو جیب شلوارشو از کنارم رد شد.به معنای واقعی کلمه منو ندید،یا دید و توجهی نکرد.اما انگار همون دست رو گذاشته بود روی گلوم و فشارش میداد.نفسم بند اومده بود،قلبم چند ثانیه از کار افتاد،چشمامو بستم و دستمو انداختم به نرده ها تا نخورم زمین.
ده پانزده پله رو رفته بود پایین.نفهمیدم کی صداش زده بودم،وقتی برگشت باهم چشم تو چشم شدیم،فکر کنم دوبار گفته بود بله که با قیافه ی ناراضی پرسید کاری داشتین؟!
حس کردم کل صورتم قرمز شده،کاملا حس کردم چشمام پر اشک شد.صداش…آخ صداش…
گفتم شما نمیدونید چرا هیچکس نیست؟
این دفعه اون بود که عجیب نگاهم میکرد،گفت بقیه تو سالن اجتماعات هستن،برای جشن… شما حالتون خوبه؟!
با صدایی که از ته گلوم،به زور تونستم بدم بیرون گفتم: خوبم.
چند ثانیه نگاهم کرد بعد با حالتی که انگار شونه هاشو انداخته باشه بالا گفت خوبه و نگاهشو ازم گرفت و از پله ها پایین رفت.دوباره انگار که اصلا وجود نداشتم.
دستم از نرده ها سر خورد و روی زانوهام افتادم زمین.اون لحظه خدارو شکر میکردم که رفت اما بعدها حرص میخوردم که چقدر بی اهمیت بوده براش!
خودمو رسوندم به سرویس خانم ها.ایستادم جلو آینه،از رنگ پریده ی خودم ترسیدم.چِم بود؟ اون آدم حداقل ۲۰ سال از من بزرگتر بود،گرچه منم بچه نبودم،اون روزا ۲۶ سالم بود،کلی استاد دیده بودم،کلی دانشجوی پسر…حالا باید با دیدن کسی که نمیشناختم اینطور حالم دگرگون میشد؟
از سرویس بیرون اومدم،زنگ زدم نگار.دوستم بود،از همون اول که وارد دانشگاه شدم با هم دیگه جور شدیم.دختر فعال کلاس بودو یه جورایی رابط گروه هنر با عوامل دانشکده.
پرسیدم کجایی
گفت تو سالن اجتماعات،خیال نداری بیای سر کلاسا؟
گفتم دانشگاهم،میام اون طرف.
از بین جمعیت نگار و بقیه بچه های خودمون رو تشخیص دادم رفتم سمتشون.هرجا یک دسته آدم رنگی با لباس های نامتعارف از قوانین دانشگاه دیدید،قطع به یقین گروه هنر ان!
پشت سر نگار نشستم و با بقیه خوش و بش کردیم.
سخنرانی و خوشامدگویی بود،با معرفی اساتید جدید.
بله آقای شهیر بزرگ هم جزوشون بود.نه کت و شلوار تنش بود نه موهاشو یه وری چسبونده بود کف سرش.
صداش که کردن شق و رق رفت بالا.صدای سوت و هورا از گروه بلند شد،تازه فهمیدم همون مدیر گروه جدید و استاد نقاشی که دل بچه هارو برده بود،همونی بود که منم گرفتارش شده بودم.اونم تو چند ثانیه.
ناامید شدم کمی،هیچوقت فکر نمیکردم سلیقه و ایده آلم مثل بقیه باشه،اما انگار جناب شهیر برا همه جذاب بود.
عادت نداشتم گزینه هامو از ادم های محبوب انتخاب کنم،از جنگیدن برای کسی خوشم نمیومد.ترجیح میدادم با خیال راحت دلبسته ی کسی باشم.
نگار برگشت دستشو انداخت رو دستم گفت دیدی گفتم؟!
گفتم چی رو؟
شهیر دیگه،ببین دل همه براش غنج میره.البته جز پسرا که دارن حسودی میکنن.
یه نگاه به اقلیت هنر کردمو دیدم راست میگه،همه ی دخترا از چشماشون قلب میزد بیرون.یه جورایی ته دلم درد گرفت،میسوخت انگار.با سوءظن به حرفهاش گوش میدادم،فکر میکردم قطعا آدم ریاکاریه،وگرنه نمیشه که همه دوستش داشته باشن…
از سن اومد پایین و انگار که از بقیه عذرخواهی کرده باشه از سالن بیرون رفت.با نگاه تا دم در بدرقه ش کردم و دیگه حوصله ی ادامه ی مراسم رو نداشتم.
بعد نهار طبق روال همیشه،تا شروع کلاس بساط چایی رو کشوندیم بوفه.یه تی بگ بود و سه چهارتا لیوان یکبار مصرف.اعتقاد داشتیم همین یکی برا هممون بسه.
تایم بعد ناهار تا ساعت ۷ طراحی داشتیم،با استاد خدایی که خدا زده بود پس کله ش و هرچی اخلاق و رحم داشت از سوراخ هاش ریخته بود بیرون.باید ترس و دلهره رو تو چشمها و رفتار همه میدید تا خیالش راحت میشد که بله حالا میشه کلاس رو شروع کرد.
نرسیده منو از دور دید و اومد سمتم ایستاد بالا سرم.سلام استاد رو نگفته،گفت میخواستی نیا دیگه.سه جلسه ت رو از دست دادی،گفتم میام بقیه رو نگران نباشید.
گفت یه جلسه دیگه حذفی و پشت کرد بهم رفت.
از وقتی یادم میاد سیستم شروع ترم من همین شکلی بود،حوصله جلسات اول رو نداشتم و سالها همین جمله رو از صدتا استاد شنیده بود ولی یک بار هم حذف نشده بودم.
تا ساعت سه و نیم چرت و پرت گفت و ما رو با ایده های فلسفی ش خسته کرد.اصرار داشت من باسوادم همه خر وگاو!
سه و نیم که شد اشاره زدم به نگار که بریم بیرون.
نگاه خیره م به لیوان چایی بود و محوطه ی سرد و خلوت دانشکده،نمیشنیدم چی میگفت نگار.
یهو گفتم میخوام برم نامه ی انصرامو بدم شهیر…شهیر بود دیگه؟
آره شهیر،غلط کردی مگه دست توعه؟!!
گفتم خسته ام بابا،همون رشته ای که دوستش نداشتم و به زور خوندمش،بار علمیش خیلی بیشتر از این بود برام.
ببین مرجان، درسته که تو سن و سالت از ما بیشتره،درس خوندی اومدی اینجا،ولی قبول کن مشکل دقیقا همینه.بقیه تازه از دبیرستان فارغ شدن اومدن،هنوز بچه ن،طبیعیه که با خلق و خوی تو نمیسازه.انتظار داری تو خوابگاه که هم اتاقی هات از تو ۶.۷ سال کوچکترن مثل تو رفتار کنن.نمیشه که!
استادها هم بر اساس همین رفتار میکنن که بچه ها چیزی نمیدونن.
گفتم بابا ۲ سال گذشته بزرگ نشدین؟
گفت توام با ما بزرگ شدی خب 🙂
منطقی بود حرفاش ولی یه نامه ته کیفم بود که میخواستم تکلیفش روشن شه.
انگار نامه رو بهانه کرده بودم که برم پیش شهیر!
+نگار؟
-چیه؟
+اسم کوچیک شهیر چیه؟
_مسعود،چطور؟
+هیچی همینطوری.
-دیدی چه کاریزماتیکه؟
+اره بد نبود.
-گم شو بابا بد نبود.جذابه فقط حیف که اخلاقش عین گهه
خندیدم: جدا؟ در این حد؟
-اره بابا همین اسم تورو هی میخونه هی غر میزنه که کو کجاست بگین دیگه نیاد…
بلند شدم از جام
-کجا؟ دارم حرف میزنم
+میام نگار.
یهو پاهام سرعت گرفت.وارد ساختمان شدم،رفتم از پله ها بالا مستقیم سمت اتاق شهیر.در زدم جوابی نیومد.لابد نبود.یه دستمو تکیه داده بودم به دیوار،با انگشت دست دیگه م رو در ضرب میزدم،سرمم پایین.
-کاری داشتین؟
از جا جستم،برگشتم و با همون دستم که ضرب گرفته بودم چایی تو دستش رو ریختم رو لباسای هردو مون.
چند قدم پرید عقب یه نگاه از بالا تا پایین لباساش کرد بعد سرشو آورد بالا با تعجب منو ورانداز کرد.به معنای واقعی کلمه خایه کردم!
+ببخشید استاد
-من استاد شمام؟ شما همونی نیستید که صبح هم مثل جن گرفته ها سر پله بودی؟
اصلا نمی فهمیدم عصبانیه یا داره شوخی میکنه.
بی اینکه منتظر جوابم بمونه چایی ته لیوانشو سر کشید قفل در و باز کرد رفت داخل.دنبال چیزی میگشت،حدس زدم دنبال چیزیه که لباسشو پاک کنه.پیدا نکرد پنجره رو باز کرد که لابد هوا بخوره،ولی بلافاصله بست.
-سرده هوا باید منتظر بمونم خشک بشه.
با من حرف نمیزد با خودش زمزمه میکرد،بعد انگار تازه یادش افتاده باشه من اونجا وایسادم گفت: چایی مارو که ریختی،حداقل بگو چیکار داری؟
+من؟ خیره و خجالت زده و هم ترسیده بودم.اصلا نمیدونستم برا چی اونجام.
-رو لباس خودتم ریخته،بخاری پیدا کن وایسا جلوش خشک شه… خانوم؟ خانوم محترم؟
ایندفعه دیگه داشت عصبانی میشد.
-خانوم شما همیشه اینقدر عجیب غریب رفتار میکنید؟ چرا زل زدی به من؟ چرا حرف نمیزنی؟
+من؟…میتونم بیام سر کلاس؟
-سر کدوم کلاس؟ دانشجوی منی شما؟
+بله،نقاشی،همین که الان شروع میشه.
-تورو خدا حالا که لب وا کردی یه خورده بلندتر صحبت کن، نمیشنوم چی میگی؟
خودمو جمع و جور کردم گفتم: همین کلاسی که الان شروع میشه.میتونم بیام؟چند جلسه غیبت داشتم.
با حرصی که تو چشماش بود دو ورقه ی سنجاق شده رو برداشت گفت اسمت چیه؟
گفتم مرجا…
-مرجان پناهی؟ نمیومدی دیگه.بچه ها گفتن میخوای انصراف بدی.بعد سه هفته تاخیر!
+بله،یعنی نه دیگه نمیخوام،اگه اجازه بدید.
متوجه نشدم بالاخره اره یا نه؟!
سریع از تو کیفم نامه رو کشیدم بیرون رفتم جلوتر دادم دستش… اومده بودم اینو بهتون بدم،صبح هم برای همین اومده بودم.
-خب چرا ندادی؟
+چون پشیمون شدم.
-الان چرا دادی پس؟
+چون… نمیدونم…
هاج و واج انگار که داره یه احمق رو نگاه میکنه نگاهم کرد.
+چرا میخوای انصراف بدی؟ بچه ها میگفتن از وضعیت ناراضی هستی.بشین…
با دست اشاره کرد به صندلی دور از میزش
خودش هم نشست رو صندلیش و شروع کرد کیفش رو جمع و جور کردن.نگاهم دوباره افتاد به لکه ی چایی که از دومین دکمه ش تا کمی پایین تر از زیپ شلوارش ریخته بود.
نشستم رو صندلی
+کمی ناراضی ام،انگار اشتباهی اومدم.
-اشتباهی یعنی چی؟
+انگار دیر کردم،برای این رشته،برای از اول خوندن.
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت چطور؟
+من قبلا ارشد رشته ی دیگه رو گرفتم،هنر رو دوست داشتم دوباره کنکور دادم…ولی انگار دیر کردم.همه چی اذیتم میکنه.
حالا آروم تر از قبل شده بودم،اونم همینطور.
دکمه ی کیفش رو بست و بلند شد.
بیا بریم کلاس تو راه بگو،دیرمون شده،و خودش جلوتر از من از اتاق خارج شد.
(ممنون که حوصله میکنید و داستان بلند من رو‌میخونید.
هشتاد درصد داستان واقعیه و هرگونه تشابه اسمی و مکانی اتفاقی)

نوشته: دنیای سوفی

ادامه…

بازدید 10,548

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “منِ او (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید