سلام دوستان . میخوام از زندگی خودم که زنِ یه آخوند شده ام صحبت کنم . تمامش واقعیه . شاید در وهله اول خیلی خوشایند نیاد و حس بدی داشته باشه اما کم کم عادت میشه همونطوری که من عادت کردم و سالهاست که ادامه میدم و می تونم بگم که راضی هستم ، البته باید راضی باشم .
نمیدونم که چطور شد که بابام با ازدواجم با یه آخوند موافقت کرد و منم بله رو گفتم . کسی هم منو از این ازدواج منع و نصیحتم نکرد . نمی دونم شاید هم اگر چنین می نمود ، گوش نمی کردم . شوهرم با من 8 سال تفاوت سنی داره . اون از من بزرگتره .
بعله برون من هم شنیدنیه . با وقت قبلی صدای زنگ در بصدا در اُومد . پدر و مادر آقا سید مجتبی ( شوهرم ) با خودش همین سه نفر بودند . ما هم زیاد نبودیم ، من بودم با پدر و مادرم و خواهر کوچکترم که دو سالی ازم کم سن و سال تر بود . پدرِ آقا سید مجتبی هم آخوند بود و سن و سالی ازش نمی گذشت و تقریبا با پدرم هم سن بودند . خیلی سریع با هم گرم گرفتند و شروع کردند از هر دری صحبت کردن . پدرِ آقا سید مجتبی خیلی خوب صحبت می کرد . همه رو مجذوب خودش کرد . تقریباً مجلس رو دستش گرفته بود و فکر کنم همین خوش صحبتی و هم سن بودن ، باعث شد تا قاپ آقام رو بدُوزده و آقام رو نرم کنه تا راضی بشه . من هم که فقط 17 سالم بود و هنوز تو دبیرستان درس میخوندم و یه سالی داشتم تا دیپلم بگیرم . خیلی اهل درس و مشق نبودم برای همین والدینم اجازه میدادند تا خواستگارا زنگ خونمون رو بزنه . خلاصه بعله رو از پدرم گرفتند . صلواتی فرستاده شد و شیرینی پخش کردند . پدرِ آقا سید مجتبی اجازه خواست تا همون موقع صیغه محرمیت خونده بشه تا بقولی دختر و پسر راحت تر باشند و هم رو بشناسن . همون شب من و آقا سید مجتبی به هم محرم شدیم . پدرِ آقا سید مجتبی بعد از خوندن صیغه رو به من کرد و گفت ” خُب دخترم میتونی حجابت رو برداری چون تو الآن به آقا سید مجتبی و من محرم هستی و لزومی نداره که خیلی خودت رو بپوشونی ” ! به مادرم نگاه کردم . رُوم نمی شد . بیرون دبیرستان وقتی با دوستام بودم مقنعه هامون رو بر می داشتیم و سر باز تو خیابونها قدم میزدیم اما الآن خیلی تمایل به این کار نداشتم . خلاصه با اصرار زیادِ پدرِ آقا سید مجتبی ، روسریم رو برداشتم . بقول ایشون ” خونه نورانی شد و ما رو مزین کردین به دیدار بهتر ، عروس خانم ” .
هنوز دبیرستان میرفتم و کمتر کسی از این وصلت اطلاع داشت اما نمی دونم چطور شد که همه کلاس فهمیدند که من با یه آخوند وصلت کردم و قراره زنِ یه آخوند بشم . هر کسی یه چیزی گفت ، مسخره شدم و خیلی از اون حرفها . منم غیرتی میشدم و میگفتم ” خُب مگه آخوند چشه ؟ اونم آدمه دیگه مثل بقیه مردم ، تُو همه خوب و بد هست ، از کجا معلوم شاید خیلی بهتر از بقیه مردم باشه ” ! چند روزی گذشت و یه روز وقتی از دبیرستان رسیدم خونه مادرم گفت که آقا سید مجتبی قراره شب شام بیاد اینجا . تعجب کردم . آخه نه به باره و نه به داره ، خودشو دعوت کرده . معلوم بود که هنوز معنای صیغه رو نمی دونستم . اهمیتی هم نمی دادم . خُب تو همچین سنی عادیه دیگه . مثل اینکه کمی قبل تر مادرها با همدیگه صحبت هایی داشتند و مادرم خبر داشت که قراره آقا سید مجتبی بیاد خونه چون شام تهیه دیده بود .
آقا سید مجتبی خیلی خجالتی نبود . شاید بخاطر لباسِ روحانیت بود که روش باز بود . آخه اونو از همون روز اول با لباس روحانیت دیده بودم و حالا هم که با همون لباس اومده بود . موقع شام عباش رو درآورد و با عمامه و قبا مقابل ما نشست . پدرم صحبت می کرد و اونم تو بحث شرکت داشت و هر از وقتی حرفی می زد . منو کنار دستش نشونده بودن و فاصله زیادی با هم نداشتیم . روسری سرم نبود اما لباسم پوشیده و شلوار پام بود . متوجه میشدم که هر از چند وقتی به دستام نگاه می کنه ، آخه فقط دستم بود که از قسمت ساق به پایین لخت بود و بقیه جاهام پوشیده بودند . شامِ مفصلی بود و نیم ساعت سه ربعی طول کشید . ساعت از 10 شب گذشته بود . مادرم به سرعت چای و میوه آورد تا اگه آقا سید مجتبی می خواد بره دیرش نشه اما بنظر میرسید که او قصد رفتن نداره و اَمشب مُوندِگاره . ساعت از 11 گذشت اما خبری از رفتن نیست . پدرم گفت ” پسر جان اگه میخوای بری دیرت نشه ، خیابانها خلوت میشن و ماشین گیرت نمی یاد ” . آقا سید مجتبی سرش رو پایین انداخت و گفت ” اگه اجازه بدین من اَمشب همینجا بخوابم ” . همه حتی خواهر کوچکترم نیز تعجب کردند اما به روش نیاوردیم . پدرم به اجبار موافقت کرد . آخه دیر وقت بود و این پسر هم امانت . قرار شد من و خواهرم تو اتاقمون بخوابیم و مادرم هم تو اتاقِ خوابشون و جای خوابِ پدر و آقا سید مجتبی هم تو هال پهن شد . قبل از خواب دیدم که آقا سید مجتبی رفت سراغ مادرم و صحبتی آرام و یواشکی باش کرد . چهرۀ مادر تغییر کرد و بلند گفت ” نمیشه ، شما بهتره جایی که براتون آماده شده بخوابین ” . دیگه حرفی بمیون نیامد . خیلی کنجکاو بودم که ببینم چه حرفی ما بین آندو رد و بدل شد که مادرم اینطوری سریع و قاطع پاسخ داد . بعد از صبحانۀ مفصل مادر ، آقا سید مجتبی خداحافظی کرد و رفت . من داشتم روپوش مدرسه رو میپوشیدم ، صدای صحبت مامان بابا اومد ، گوشم را تیز کردم تا بفهمم چی میگن ” پسره پرو میگه اجازه بدین من کنار دخترتون بخوابم ” . یه جوری شدم . من که یادم نمی اومد حتی دستِ بابام بهم خورده باشه ، تو عالم بچگی باید کنار یه مرد غریبه بخوابم . بدم اومد . مادرم راست میگفت ” خیلی پُروِ ” .
بعد از مدرسه ، راهی خونه شدم . اصلاً موضوع رو فراموش کرده بودم . کلید انداختم و اومدم تو خونه ، متوجه شدم که مادرم پای تلفنه و داره صحبت میکنه . صداش کمی بلند بود و معلوم بود که طرفش خیلی هم آشنا نیست و کمی هم عصبانی بنظر میرسید ، تا منو دید بهم اشاره کرد که برم تو اتاقم تا حرفاشونو نشنوم . ” خانم این چه درخواستیه ، ما فقط بعله گفتیم ، حداقل بزارین مدتی بگذره ، هم و ببینیم ” . سکوت بر قرار شد و صدایی به گوش نمی رسید و من گوشم رو تیز کرده بودم تا حرفهای اونا رو بشنوم ، به خوبی مشخص بود که با مادرِ آقا سید مجتبی داره صحبت میکنه . کمی که گذشت مادرم گفت ” این چه طرز فکریه خانم ، مگه دختر من اسباب بازی که اینطوری تصور دارید ، صحبت از ازدواجِ نه اینکه آقا پسرتون رُو دخترم تمرین کنه ” . مادر حسابی عصبانی بود و بعد کمی صحبت گوشی رو گذاشت . میخواستم از مادرم موضوع رو جویا بشم ، ترسیدم . خیلی عصبانی بود . بابام از سر کار اُومد . هنوز لباس عوض نکرده صداش کرد بره اتاق خواب ، در رو هم بست تا کسی حرفاشونو نشنوه . من رفتم و گوشم رو چسبوندم به در ببینم چه خبره ! صدای مادرم بلند بود . از بابام صدایی در نمی اومد . شنیدم مادرم میگه ” مادر آقا داماد میگه چرا اجازه ندادید که دیشب پسرم پیش دخترتون بخوابه ؟ مگه اینا با هم محرم نیستند ، نگفتم اجازه نده که صیغه بخونند حالا بفرما بدهکار هم شدیم ! تازه خانوم شاکی هم هست ، بهش میگم اگه دختر خودت بود این اجازه رو میدادی ؟ میدونی چی جواب داد ، گفت خُب معلومه بالاخره که باید پیش هم بخوابن ، چه بهتر که از همین حالا شروع کنند ، فایدش اینه که تو خلاف نمی افتند . قصد ما از اینکه اومدیم سراغ دخترِ کم سن و سال شما ، اینکه که پسرمون به خلاف نیفته ، با هم باشن و شهوتِ جُونیشون را با هم بودن تخلیه کنن ” . بابام سعی داشت که مادرم رو آروم کنه اما نتونست . منم ترسیدم که گوش واستادنهام لُو بره ، رفتم اتاقم و به رُوم هم نیاوردم .
اون موضوع تموم شد و چند بار آقا سید مجتبی با خونوادش آمدن خونمون ، قرار عقد گذاشتن و بالاخره روز عقد فرا رسید و من با آقا سید مجتبی رسماً زن و شوهر شدیم . ماه بعد هم روز عروسی تعیین شد . در بین عقد و عروسی چند بار از من دعوت شد تا تنهایی به خونه پدری آقا سید مجتبی برم اما مادرم هر بار به بهانه های مختلف نگذاشت . خونوادگی می رفتم خونشون اما نمی خواست من تنها برم . خُب حق داشت اومدی قبل از عروسی آقای داماد خدمتم میرسید اونوقت به قول خودش ” خوبیت نداشت قبل از عروسی حرف و حدیث داشته باشیم ” . البته راستش رو بگم اون دو سه باری که آقا سید مجتبی تنهایی اُمده بود خونمون ، تا مادرم صورتش رو برمی گردوند و می رفت تا وسایل پذیرایی رو بیاره ، بهم دست میزد و حتا چند بار هم دستم رو تو دستش گرفت و منو احساسی کرد و من هم همچنین بدم نیومد . اما اینا رو به مادر نگفتم ، اگه می گفتم خدا میدونست چی می شد . به هر بهونه ایی خودش رو بهم می مالوند . خیلی دوست داشت لباسِ باز تر بپوشم . اینو به مادرم گفتم ، بهم سریعاً می گفت اما مادرم اجازه نمی داد .
خلاصه عروسی هم تموم شد و ما رو فرستادن خونه بخت . خانه پدری آقا سید مجتبی بزرگ بود . قسمتی اینور حیاط و بیشترش اون طرف حیاط ، ما جدا از اونا بودیم . خلاصه خونه پدری آقا سید مجتبی برامون تدارک دیده بودن تا اونجا زندگی کنیم و به قولی سایه مادر شوهر بالای سرم باشه تا راه و رسم زندگی رو یاد بگیرم . همون شب عروسی ، بعد از خلوت شدن خانه ، آقا سید مجتبی تو اتاق خوابی که برامون تدارک دیده بودند ، خدمتم رسید و دستمال خونی رو تحویل مادرم داد . تا صبح در خدمت شوهر بودم و سه بار منو کرد . هر سه بار هم آبش رو ریخت تو کٌصم ، خندم گرفته بود . پاهام رو می انداخت رو شونه هاش و بعد بسم الله می گفت و کیرش رو که حسابی شق شده بود می فرستاد تو ، توجهی نداشت که دفعه های اول نباید آبش رو بریزه تو ، آنچنان با حضرت میکرد که تعجب کردم . به اصطلاح حسابی حشری شده بود و نمی تونست خودش رو کنترل کنه ، شاید هم قصد تلافی کردن اون روزهای نامزدی رو تو سرش داشت . خلاصه بعد از بار سوم ، من از حال رفتم و بی حال رو تخت افتادم . هر چی صدام میکرد جوابش رو نمی دادم . می شنیدم اما نمی خواستم جواب بدم . شاید اینطوری دست از سرم برداره و بذاره یه کم استراحت کنم . انگار قحطیش اومده .
صبحش از تکون هایی که میخوردم بیدار شدم . وقتی هوشیار شدم متوجه شدم که روم خوابیده و قصد داره کیرش رو تو سوراخ کونم بکنه . بلد هم نبود . همینطور خشک میخواست بفرسته تو . فهمید که بیدار شدم . به کارش سرعت داد . یه بالش گذاشت زیر شکمم تا باسنم بالا بیاد . حداقل یه کم چرب نکرده بود . کیرش رو گذاشته بود دَم سوراخ کونم و هی فشارم میداد . دردم گرفته بود و ناله میکردم . سعی کردم برگردم و به پشت بخوابم تا دست از سرم برداره اما اجازه نمی داد . صداش کردم و گفتم ” حداقل یه کم چربش کن ، بعد فشار بده اینطوری که نمیره تُو” . مثل اینکه تازه یادش اومد . از روم بلند شد و رفت تا کرمی چیزی بیاره منم فوراً برگشتم و به پشت خوابیدم . نمی خواستم همین اولش از عقب بدم . درد داشتم .
تو دستش جعبه وازلین بود . درش رو باز کرد و قدری با انگشت برداشت . فوراً پاهام رو بالا داد و با انگشت چرب شده ، سوراخ کونم رو حسابی چرب و چیلی کرد . انگشتش رو فرستاد تو ، عقب جلو کرد و بعد تمام انگشتش رو کرد تو . درد داشتم و ملحفه روی تشک رو چنگ میزدم و ازش میخواستم تا کمی آروم تر انگشتم کنه اما او توجهی نداشت . ” آقا سید مجتبی تُو رُو خدا یواش تر ، من که نمیخوام در برم ، دردم میگیره ” . گوش نمی داد تازه میخواست همون موقع کیرش رو هم بفرسته تو که با پام هُولش دادم . از تخت افتاد پایین . قصد این کار رو نداشتم اما خُب اتفاقی بود که افتاد . الان که فکرش رو میکنم خندم میگیره . آخه وقتی رفتم که کمکش کنم بیاد بالا با یه دست ، دستش رو و با دست دیگم کیرِ شق شدش رو گرفتم و کشیدم . متوجه نبودم ، هُل شده بودم . صحنه خنده داری بود .
خلاصه اون دفعه که تونستم در برم اما آقا سید مجتبی ول کن نبود . اینکه من شوهرم رو اینطوری نام میبرم هم موضوع داره . تو خونشون همه همدیگر رو اینطوری صدا می کنند . پدر شوهرم رو همه آقا سید رضا ، مادرشوهرم رو فاطمه زهرا و شوهرم رو هم آقا سید مجتبی خطاب می کنند و من هم بلطبع همین کار رو کردم و می کنم . آقا سید مجتبی هنوز درس میخوند و تازه عمامه سرش گذاشته بودند و بهش ثقت الاسلام می گفتند . تو خونشون کسی منو به اسم خودم صدا نمی کرد . اسمم لادنه اما اونا از همون اول منو نرگس لقب دادند به قول پدر شوهرم” اسم نرگس برازندته و لادن باشه تو شناسنامت ” . یه یه هفته ایی صبح ، ظهر و شب کارم شده بود دادن ، آقا سید مجتبی سیرمونی نداشت . مونده بودم چه کمری داره این پسر . صبح میخواست بره ، یه بار میکرد ، می رفت حمام و بعدش هم حوزه . ظهر از کلاس میومد هنوز عمامه اَش رو از سرش بر نداشته روم می افتاد روُم و خدمتم میرسید . شب که دیگه اَمون نمی داد . منم تقریبا عادت کرده بودم و به قولی کُصم جا باز کرده بود و سوراخ کونم شده بود اتوبان . فرصت نمیداد کفِ حموم خشک بشه . مادر شوهرم هر دفعه از حموم بیرون میومدم تبسمی می کرد و منم که چاره نداشتم باید بعد از دادن میرفتم حمام . خیلی اعتقاد نداشتم میخواستم هر چند بار کردن برم که طبق دستور همسر بایستی هر دفعه چنین میشد و منم نمی تونستم بدون دیده شدن برم حموم . تازه از دیدِ پدر شوهرم هم این حمام رفتن ها پنهون نمی موند و اونم تبسم رُو تو چهره اَش داشت . روزهای تعطیل که اضافه کاری هم داشتم . آقا سید مجتبی صبح میکرد . صبر میکرد تا من برم حمام و بعد پشت سرم می آمد تو حموم و اونجا هم یه دلی از عزا در می آورد . به نظرم چنین مواردی یعنی هی حمام رفتن تو اون خونه عادیه . یه روز دیدم میگه که خوب نمی بینه و چشماش نیاز به عینک پیدا کرده ، پدر شوهرم اونو کنار کشید و یواشکی بهش گفت ” چیکار داری میکنی ، میخوای خودتو و اون دختره رو بکشی ، اون دختر مالِ توِ ، فرار که نمیکنه کمی ملایم تر ، تخته گاز داری میری ، چشمات بخاطر همین کم سو شده ” . عینک به چشم های آقا سید مجتبی برازنده بود . نمرش پایین بود اما خُب نمی تونست موقع کردن سوراخ رو ببینه برای همین حتی موقع کردن هم عینک میزد تا بهتر موقعیت رو شناسایی کنه . یواش یواش از آب و تاب افتاد . دیگه ظهر ها دست از سرم برداشته بود . بنظرم میخواست اما سعی میکرد که خودش رو کنترل کنه . اما خُب شبها تلافی در میاورد . خیلی سکس بلد نبود و فوراً میکرد تو . می خواستم یادش بدم ، آخه موقع بیکاری تو این سایت های پورن می رفتم و آموزش میدیدم . کاری که نداشتم . صبح تا ظهر بیکار بودم . تو خونه کسی ناهار درست نمی کرد . پدر شوهرم وقتی از سرکار میومد خونه همراهش ناهار میاورد ، نه اینکه از بیرون بخره ، سر کار بهش میدادم و اونم برای همه اهل خونه می گرفت و برای ناهار میاورد و ما میخوردیم . تصمیم گرفتم سکس کردن رو یاد آقا سید مجتبی بدم . بنظرم پدر مادرش تو این موضوع کمی کم کاری کرده بودند .
اون شب ، شبِ احیا بود و پدر و مادر آقا سید مجتبی زودتر رفته بودند حسنیه ، من منتظر شوهرم بودم و قرار شد که ما دیر تر بریم . یه تاپ چسبون با یه دامن کوتاه پوشیدم و کمی هم به خودم رسیدم . بلوزم یقش باز بود و چاک سینه هام به خوبی معلوم میشه . میدونستم که آقا سید مجتبی نمی تونه دیگه مقاومت کنه . وقت لازم بود جلوش دولا میشدم تا ته سینه هام رو ببینه و لذت ببره ، من هم همین رو میخواستم . یکی نبود بهم بگه ” آخه دختر کم میکنه تازه میخوای دلبری هم بکنی که اضافه کاری مشمولت بشه ” میخواستم به خودم هم عطر بزنم اما تو اون خونه فقط عطر مشهدی پیدا میشد و عطر دوران دبیرستانم رو برداشت و به خودم زدم . وقتی زنگ زد فوراً در رو باز کردم و سریع رفتم تو آشپز خونه و خودم رو مشغول کردم . حدس میزدم الآن که وارد بشه و منو اینجوری ببینه می پره روم و تو همین آشپزخونه خدمتم میرسه و اَمون نمی ده . خونه هم که خلوت . درِ دیزی بازه و اینجور مواقع حیا معنا نداره .
بهم میگفت نرگس خانم . کسی تو اون خونه اسم واقعی ام رو صدا نمی کرد . خیلی اهمیت نمی دادم . نرگس هم بد نبود . همه منو نرگس خانم صدا می کردند . ” نرگس خانم ، یا الله ” . از این کارش خوشم می اومد . همیشه با ادب بود و احترامم رو داشت . حتی موقع کردن هم رعایت می کرد . ” با اجازه ” ، یا ” نرگس خانم بی زحمت کمی پاهاتونو باز تر کنید تا راحت تر بره تو ” . از این لحاظ یه شوهر خیلی خوب بود . اومد تو خونه و تا منو دید ، متعجب شد و لحظه ایی تامل کرد . آخه من تا اون موقع اینطوری لباس نپوشیده بودم . بهم میگفت که بپوشم اما خُب ما که تنها نبودیم ، پدر شوهرم هم خونه بود و روم نمی شد جلوی اون اینطوری بگردم . ” نرگس خانم شمائید ؟ چه خوشگل شدید ” . اومد طرفم و گونه ام رو بوسید . کمتر اتفاق می افتاد تا بوسه ایی رد و بدل بشه . منم فوراً برگشتم و لب تو لب شدیم . قدم کمی کوتاه تر از آقا سید مجتبی بود برای همین روی پنجه پا بلند شدم تا هم تراز اون بشم . محکم بوسیدمش طوری که روی لباش رنگ رُژم باقی موند . هی فشارم می داد و خودش رو بهم می مالوند . بنظرم سریع آماده شده بود تا بفرسته تو . رفت تو اتاق تا لباس عوض کنه منم دنبالش رفتم . نمی خواستم موقعیت رو به دستش بدم . اَمروز باید مطیع من باشه . کمکش کردم تا عبا و عمامش رو در بیاره . تو همین بین دولا می شدم تا هم سینه هام رو ببینه و هم رُون هام نمایان بشه . دستی به پاهام کشید . معلوم بود که کنترلی رو خودش نداشت و داره خودش رو آماده می کنه . میخواستم ببینم مراسم حسینه براش مهم تره یا کردن زنش ! نشستم رو تخت خواب و پام رو انداختم رو پام ، اونم زیر پیراهنی با پیژامه داشت . اومد تا منو بخوابونه و حالی اساسی به خودش بده . گفتم ” آقا سید مجتبی اینطوری که فقط شما حال می کنید و چیزی به من نمی ماسه ، کمی هم به فکر من باش ” ، گفت ” خُب وقتی من میکنم شما هم اون زیر لذت می برید دیگه ، بس نیست ” ؟ ” راستش نه ، منم میخوام ، دوست دارم اولش کمی نوازشم کنی ، باهام بازی کنی ، حسابی آماده ام کنی ، بعد شروع کنیم و تازه منم تو کردن سهمی داشته باشم ” . معلوم بود که نمیتونه صبر کنه و تحملش تموم شده با این حال هنوز داشت تحمل میکرد . ” آی به چشم ، نوازش هم می کنم اما خُب چه جوری باید آماده اَت کنم ” ؟ ” پس بسم الله ” .
رفتم در اتاق رو بستم . چراغها رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب روشن بود . رو تخت خوابیدیم و سعی کردم لباسش رو در بیارم و اونم کمک کرد تا لخت شد . شورتش رو هم در آورد . ” نمی خوای لختم کنی ” ؟ وای خدایا بعضی مواقع باید به مردا همه چی رُو یاد آوری کرد . کُرست نبسته بودم . بلوزم رو در آورد و بعد هم دامنم رو ، خودم شورتم رو در آوردم . به پشت دراز کشیدم و اجازه دادم تا سینه هام رو بمالونه . دستاش خیلی نرم بود خوشم میومد . دستام رو بالا کردم و گفتم ” زیر بغلام رو هم بمالون ، اگه هم دوست داری لیسشون بزن ” . معلوم بود که اولین بارشه و بلد نیست . مثل گربه لیسم می زد . چیزی نگفتم . گفتم سینه هام رو میک بزن و نوکشون رو با دندونات گاز بگیر . حسابی میک میزد و گازش ملایم بود . معلوم بود میدونست با یه خانم باید با ملاطفت رفتار کنه . خودش هم لذت می برد و منم رو هم حشری کرده بود . دستش رو بردم سمت کُصم و یادش دادم که چه جوری بمالونه تا به اوج برسم . اون شب خودم تو آسمونها بودم ، تا دستش به کُصم خورد که دیگه داشتم از حال می رفتم . هنوز نمالونده بود که کُصم خیس آب بود و بدون هیچ زحمتی انگشتاش می رفت تو سوراخ کُصم . اونم خوشش اومده بود و هی فشار میداد . سه تا انگشتش تو کُصم بود .
خیلی سریع یاد گرفت . یه دستش زیر بغلم و سینه هام رو می مالوند و با دست دیگش کُصم رو نوازش می کرد . صورتش نزدیک سینه هام بود که با صورتم ، صورتش رو به سمت لبام متمایل کردم و یه لب سفت ازش گرفتم . وقتی ریش هاش به بدنم میخورد قلقلکم میومد . اینم خوب بود . خودش رو از پهلو چسبونده بود بهم و فشارم میداد . بخوبی برجستگی کیرش رو حس می کردم . نمی خواستم به این سرعت منو بکنه و تموم کنه . آروم دستم رو بردم و کیرش رو تو دستم گرفتم . براش مالوندم . اونم برگشت و به پشت خوابید . از ساک زدن خوشم نمی اومد و یادش هم ندادم . دستم رو بردم سمت کُصم و کمی انگشتام رو با آبِ خودم مرطوب کردم . خیلی ملایم کیرش رو میمالوندم . معلوم بود که خیلی خوشش اومده . به شدت نفس نفس میزد . رو دو پا نشستم و دو دستی کیرش رو میمالوندم . انگشتِ دستم رو دومرتبه خیس کردم . با یه دست کیرش رو تو دستم داشتم و دست دیگم رو بردم سمت سوراخ کونش . آروم براش مالوندم . نفسش تندتر شد . منتظر بودم معترض بشه و ازم ایراد بگیره اما این کارو نکرد . تازه خوشش هم اومد . کمی پاش رو بالا برد تا بهتر براش سوراخ کونش رو بمالونم . من دیگه تأمل نکردم . انگشتش کردم . به من بگی تو آسمونها سیر می کرد . پاش رو بالاتر برد تا من راحت تر بتونم انگشتش کنم . در حالی که کیرش رو می مالوندم ، انگشتش هم می کردم . دیگه انگشتم تا ته رفته بود تو . عقب جلو می کردم . یه مرتبه دستش دستم رو گرفت و خودش کمکم کرد تا سریع تر و بیشتر فرو کنم . تعجب کردم . انگشت دوم رو هم فرستادم تو . به شدت خودش رو تکون میداد . یه مرتبه حس کردم دستم گرم شده و آبش اومد . دستم رو خیس کرد . کاری نکردم . سر کیرش رو پایین دادم تا آبش روی روُنش و به سمت سوراخ کونش رَوُن بشه . خیلی آب داشت . با اینکه هر روز میکرد و انتظار داشتم آبش کم شده باشه اما برعکس حسابی دستم رو خیس کرد و مقداری هم رفت سمت سوراخ کونش . میخواستم ول کنم اما بنظر هنوز سیراب نشده بود . سوراخ کونش حسابی جا باز کرده بود . به راحتی دو تا انگشتم می رفت تو و تا ته هم میرفت . یه کم که گذشت دیگه انگشتام رو در آوردم و پهلوش خوابیدم . ” چطور بود ” ؟ ” دستت درد نکه نرگس خانم ، تو هم بلدی ها ” ! همیشه وقتی میکرد و تموم میشد . دمِ گوشم ازم تشکر میکرد . این کارش رو دوست داشتم . اون شب برای شرکت در مراسم احیاء کمی دیر رسیدیم .
این تازه شروع کار بود . آقا سید مجتبی تازه روش جدید رو یاد گرفته بود و از اون به نحوه اَحسن استفاده میکرد . منم خُب بد بهم نمی گذشت . موقع سکس اول خودش میومد سراغم و سینه هام و زیر بغلام رو میمالوند و لیس میزد و بعد میرفت سراغ کُصم و اونو آماده میکرد و بعد من باید اونو آماده میکردم . آماده که نه ، آقا سید مجتبی نیازی با آماده کردن نداشت ، آماده سر خود بود . کیرش رو می مالوندم و حالی هم به عقبش می دادم و در آخر نوبت اون بود که با کیرش بیاد سراغ کُصم و اگه فرصتی پیدا می کرد سری هم به سوراخ کونم میزد و اُونو سرحال میاورد . خدا نیاره روزی که پریود میشدم و نمیتونستم بهش بدم ، ماتم زده می شد . اینو خیلی رعایت می کرد . معتقد بود که وقتی زن در حالت عادت ماهانه هست نبایستی سراغش رفت ، اگه این اعتقاد رو نداشت که من آنتراک نداشتم و مرخصی بهم تعلق نمی گرفت . اما من نمی تونستم غم رو تو چشمای شوهرم ببینم . خودم پا پیش میذاشتم و بهش حال میدادم . بالا تنه اَم رو در اختیارش میذاشتم و بعد میرفتم سراغ کیرش و انگشت کردنش ، خلاصه هر جور بود آبش رو میگرفتم و سبکش میکردم . خلاصه اینم براش تسکین بود . اونم حال میکرد . از انگشت کردنام لذت میبرد . به شکم می خوابید و باسنش رو میداد بالا . یه دستم میرفت زیرش تا کیرش رو بمالونه و دست دیگم سمت سوراخ کونش ، خیلی دوست داشت با انگشت شست فرو کنم . منم همین کار رو میکردم . شصتم رو میکردم تو کونش و با بقیه انگشتام خایش رو نوازش میکردم . بگم اون موقع دیگه هیچی حالیش نمی شد ، دروغ نگفتم بودم . پاک که میشدم . باید خدا به دادم میرسید . تلافی روزهایی رو که نکرده بود رو در میاورد ، عقب جلوم رو یکی می کرد . تازه شانس آورده بودم که تو مدت پریود بادش رو کم کرده بودم اگه نه که چی میشد ، یه سونامی حسابی اتفاق می افتاد .
خلاصه این کردنا یه روز کار دستم داد . حالم خیلی ساز نبود . رفتم دکتر زنان . خانم دکتر معاینه ام کرد . بعدش به یه دیدِ دیگه منو نگاه میکرد . فکر میکرد از اون زنای صیغه ایی و هرجایی ام . راحت گفت که خیلی از جلو و عقبم کار میکشم . منو نصیحت کرد تا به راه راست هدایت بشم . خندم گرفت . موضوع رو گفتم . ازم معذرت خواست . خودش فکرش رو گفت و باز عذرخواهی کرد . اون وقت بود که مسئله براش عادی شد . گفت ” زنای آخوندا متاسفانه همینطوری هستند برای همین سعی می کنند که تقسیم کار کنند ” . متوجه نشدم و ازش توضیح خواستم . تبسمی بهم کرد و گفت ” راحت بگم باید برای خودت هَوُو بیاری و یه مقداری از مسئولیتت رو بندازی گردنِ زنِ دوم شوهرت ” ! ! خیلی اوضام بد نبود فقط باید مراعات میکردم پیشنهاد داد تا جلسه ایی با شوهرم داشته بشه و اونو نصیحت کنه که موافقت نکردم چون فایده ایی نداره . آخر سر کمی قرص و دارو داد برای تقویت بُنیه ام .
چند سالی بود که از ازدواجم می گذشت اما هنوز خدا بچه ایی به ما نداده بود . خیلی پیگیر این موضوع بودم اما افاقه نمی شد . می ترسیدم بخاطر بچه منو طلاق بده یا رو سرم هَوُو بیاره . آقا سید مجتبی خیلی به روش نمی آورد اما معلوم بود بچه میخواست . هر از چند وقتی پدر و مادرش باهاش پچ پچی می کرند . به خوبی معلوم بود برای چی بود اما چیکار کنم کاری از دستم بر نمی اومد . دکتری نبود که پیشش نرفته باشم اما انگار سرنوشت من این بود . از نظر مادر شوهرم ، آقا سید مجتبی کم کاری میکنه و به قول خودش خوب فرو نمی کنه و آبش اون قدرت و خاصیت رو نداره برای همین انواع جُوشُونده ها رو به خورد ما دو نفر میداد و ازمون میخواست که بعد از خوردن جوشونده ها ، دست بکار بشیم . جوشونده ها رُو من خیلی مؤثر نبود اما روی آقا سید مجتبی تأثیر خوبی داشت . کیرش حسابی شق می شد و موقع کردن تا ته می فرستاد تو ، تازه یه فشار اضافی هم می داد تا برسه اون ته ، اون وقت آبش رو میریخت تو . من اعتراضی نمی کردم . حاضر بودم اینا رو هم تحمل کنم تا شاید خدا رحمی بما کنه و بچه ایی بذاره تو دامن ما ، اما هنوز خبری نبود . دیگه دست به دامن امامزاده ها شده بودم و نذری میدادم و از این کارا . هفتۀ پیش قرار بود پریود بشم اما هنوز خبری نبود . آقا سید مجتبی که آمار این چیز ها رو نداشت به فعالیتش ادامه میداد و به قولی پیگیر نصایح مادرش بود و هیچ فرصتی رو از دست نمی داد . عقب افتادنم به 10 روز کشید . مادر شوهرم متوجه ام بود و بهم می گفت . نمی خواستم زود تصمیم گیری کنم اما بنظرم خدا نظری به ما کرده . میخواستم برم آزمایش اما به نظرم زود بود . شد یکماه ، دیگه تحمل نداشتم . خلاصه بعد از 45 روز نتیجه آزمایش مثبت بود . اون شب همه اهل خونه متوجه شدند . همگی خوشحال بودیم . دکتر می گفت که باید مراقب باشی و کارای سنگین نکنی و منم سعی میکردم که انجامش بدم . مادر شوهرم معتقد بود که حداقل تا سه ماهگی باید خوب بریزه تو تا ژنِ سیدی مُون تو رگهای بچه جریان پیدا کنه . آقا سید مجتبی می ترسید و خیلی سراغم نمی اومد و برای اینکه حرف مادرش رو زمین نذاشته باشه بدون اینکه کاری کرده باشه می رفت حمام که نشون بده حرفاش رو گوش داده اما من تجویز دکتر رو براش گفته بودم که باید مراقب بود و از نظر خودمون مراقب بودن یعنی کمتر کردن . من که نمی تونستم خوب بدم ، بهانه داشتم . روزهای اول سعی میکردم که با مالوندنش و انگشت کردنش سرحال بیارم اما بنظر اینا دیگه افاقه نمی افتاد . چند باری از عقب منو کرد اما دیگه ادامه نداد ، می ترسید که بچه بیفته . یه شب تو رختخواب ازم خواست تا با صیغه کردن خانمی اونم برای مدت کوتاه موافقت کنم . می دونستم که تحملش کمه اما نه به این اندازه که این پیشنهاد رو بده . گفتم که خودم جورش رو می کشم و میدم اما قبول نکرد . میدونستم که پیشنهاد مادر شوهرمه ، به آقا سید مجتبی هم کمی حق میدادم ، اما این دستمزد من نیست . موافقت نکردم و آقا سید مجتبی هم دیگه چیزی نگفت . فرداش مادر شوهرم با مهربونی سر صحبت رو باز کرد و گفت این تو طبقۀ ما مرسومه ، موقع حاملگی زنی رو صیغه میکنن تا شوهرا به بیراهه نرن . خودت رو ناراحت نکن . آقا سید رضا ( پدر شوهرم ) هم موقع حاملگی من سر آقا سید مجتبی همین کار رو کرد . تازه زنِ رو آورد خونه و همین جا زندگی کرد . بعد از زایمان و بهتر شدنم ، وقتی میتونستم بدم ، صیغه رو باطل کرد و زنِ هم رفت . این عادیه نبایستی ناراحت و نگران بشی . از حرفاش تعجب کردم . نمی خواستم باور کنم ، اما بنظر راست می گفت . چند بار دیگه به پَر و پاچم پیچید تا بالاخره بله رو ازم گرفت . به هفته نرسید که دیدم خانمی رو بهم معرفی کرد و گفت اینم صیغه آقا سید مجتبی ، دیگه خیال همه راحته . اولش خیال میکردم همینطوری میگه اما وقتی اون زنِ رو دیدم ، پی به واقعیت بردم . صیغه رو پدر شوهرم خوند و زنِ فورا روسریش رو در آورد و با لباس راحتی تو خونه می گشت .
خونه پدر شوهرم بزرگه و یه اتاق برای اون خانم تدارک دید . من هم که اون ورِ حیاط زندگی میکردم . تعجبم اینه که او زنِ خیلی راحت و بی پروا تو خونه می رفت و میومد و لباسهای آنچنانی می پوشید . من که عروس اون خونه بودم تا بحال اینطوری نگشته بودم . برای آقا سید مجتبی دلبری می کرد و خُب به وظیفه اَش هم توجه داشت . سعی داشتم ازش دور باشم اینطوری راحت تر بودم . تجسم می کردم که آقا سید مجتبی در چه وضعیتیه ، بعد از چند وقت نکردن ، داره تلافی در میاره . صدای آه و ناله و عشوه گری های اون زنِ تمام خونه رو پر کرده بود . فکر نمی کردم اینقدر پُرو باشه . اصلاً فکر نمی کرد که بقیه اهل خونه صداش رو بشنون ، بَده و کمی بی حیایی میخواست که بنظرم اون همه رو داشت ، خوبشم داشت . انصافاً آقا سید مجتبی از نظر مهر و محبت برام کم نمیذاشت ، حتی وقتی با اون زنِ بود ، توجه اَش به من کم نشد . به قولی حالش رو با اون می کرد و مهر و محبتش رو به من . اولاش ناراحت بودم و نمی تونستم که تحملش کنم . اما چاره ایی نداشتم .
ماههای آخر حاملگی ام رو طی میکردم . دیگه برام عادی شده بود . آقا سید مجتبی وقتی می اومد ، دستی به سر و گوشم و نازم را می کشید و بعد می رفت تو اتاق اون زنِ و بعد از دقیقه ایی صدای آه و نالش زنه خونه رو می گرفت . بنظرم آقا سید مجتبی فهمیده بود که روزهای آخر صیغه هست و خواست از تمام فرصت هاش استفاده کنه . زنِ پُرو ، وقتی آقا سید مجتبی می رفت حموم ، پشت سرش می رفت تو حموم ، حتما کم کردتش ، می خواست تو حموم هم بکُنتش تا سیرآب بشه . خدا یه پسر کوچولو و خوشگل بهمون داد . خیلی ظریف و ناز بود . طبق سفارش پدر شوهرم اسمش رو گذاشتیم آقا سید مصطفی و همه اونو به همین نام صدا می کردیم . دوست داشتم اسمش به روز باشه مثل هُوتن ، آرمان ، اما خُب این اسم به طبقۀ روحانیت که نمی خورد . خیلی سماجت نکردم . همه خوشحال بودیم خصوصاً من که دیگه باید اون زنِ از خونه بره . یه ماهی هم گذشت و مدت صیغه اون خانمه به اتمام رسید و رفت . دیگه من بودم با آقا سید مجتبی و پسرم . جوِ خونه دیگه آروم و عادی شده بود . خدا رو شکر می تونستم شیرِ خودم رو به پسرمون بدم و از این نظر همه خوشحال بودیم . برای آقا سید مجتبی هم که عالی شده بود . موقع سکس ، کمی از شیرم رو هم میخورد و مزه مزه میکرد . میگفت برای روحیم خوبه ، تازه و گرمه ، بدون واسطه و مُقوی ، خلاصه اول به آقا سید مصطفی ( پسرمون ) شیر میدادم و بعد به آقا سید مجتبی ( آقامون ) بعضی مواقع معترض میشدم و میگفتم تو دیگه نخور برای پسرمون کم میاد و شوهرم می گفت ” خُب یکی از سینه ها مال من و اون یکی برای پسرمون ، دیگه دعوامون هم نمی شه ” . خلاصه تو خونه داستان داشتیم .
یه روز سه تا خانم برای دیدن من اومدن . از فامیلای پدر شوهرم بودن . تو فامیل پُر شده بود که من پسر آوردم . برای اینکه شکشون به یقین تبدیل بشه ، خیلی ها اومدن و پسرم رو میدیدن . نمیدونم چرا اینجورین ، مثل اینکه پسر آوردن کار شاغیه و به قولی کار هر کسی نیست . یکی از کارهای عجیبشون این بود که روانداز بچه رو کنار میزدند تا شُوم بُول بچه رو ببینند و یقین پیدا کنند که پسره . داشتم پذیرایی میکردم که یکی از خانم ها بچه رو برداشت و سینه اش رو آورد بیرون و به بچه شیر داد . تعجب کردم . همین کار رو دو تا خانم دیگه هم کردند . ناراحت شدم و خواستم معترض بشم که مادر شوهرم جلوم رو گرفت و نگذاشت تا اعتراض کنم . خیلی بدم اومد . آخه این چه کاریه ؟ بعد از رفتن مهمونا ، مادر شوهرم گفت که این رسمه ، زنای خانواده به پسر بچه نوزاد شیر میدن تا محرمشون باشه . آقا سید مجتبی وقتی بدنیا اومد هم اینطوری کردند . منم مثل تو اعتراض کردم اما متوجه شدم که تو طبقه روحانیت و مذهبی چنین چیزی مرسومه . خیلی سخت نگیر .
آقا سید مجتبی یه ، یه هفته ایی بهم فرصت داد تا وضعیتم بهتر بشه و بتونم به وظیفه همسری خودم باز گردم . راستش خودم هم دلم تنگ شده بود . مادر شوهرم بچه رو ازم گرفت و گذاشت تا کمی بهم برسیم . مادر شوهرم خیلی تو بچه داری کمک حالم بود . مثل اینکه اون چند ماهی که با اون خانمه بوده ، تجربیاتی کسب کرده بود . آروم لختم کرد . با دستش تمام بدنم رو نوازش کرد . سینه هام رو مالوند و زیر بغلام رو لیس زد . اومد رو سینم نشست و کیرِ شق شده اش رو لای سینه هام حرکت داد . این حرکتش جدید بود و رو من تمرین نکرده بود . لذت بردم . کیرش بزرگه و از لای سینه ها رد شد و تا نزدیک دهانم اومد . چند بار خواست بکنه تو دهنم . خوشم نمیاد تازه وقتی تو ذهنم تجسم میکنم که این همون کیره که تو کُص اون زنِ هم بوده که اصلا اجازه ندادم . آقا سید مجتبی کمی سماجت کرد تا دهنم رو هم مثل دو تا سوراخم به گایش بده اما دوست نداشتم . اونم ول کرد . با زبونش رفت سراغ کُصم و شروع کرد به زبون زدن و چوچولم رو میک زدن . خیلی لذت داشت . خودم رو اون زیر تکون تکون میدادم . حس میکردم که حسابی خیس کرده باشم چون وقتی با انگشتاش میکرد تو کُصم صدای شالاپ شلوپ می اومد . فرصت اصلاح نداشتم برای همین موهای زائد بدنم کمی بلند شده بودند . چند بار پشم های کُصم رفت تو دهن آقا سید مجتبی ، اما اون اونقدر حشری بود که به اینا توجه نداشت . حسابی منو سر حال می آورد . هنوز نفرستاده بود تو ، تعجب کردم . آخه اون فرصت نمی داد و همون لحظه اول کیرش رو می فرستاد تو و شروع می کرد به تلمبه زدن اما امروز صبر و تحملش دیدنی بود . خُب منم بدم نمی اومد ، میذاشت و فرصت میداد تا منم ارضاء بشم . تو اوج لذت بودم و لرزش به تن افتاده بود و اونم انگشتش رو بیشتر و تند تر فرو میکرد . انگشت خیسش رو برد سمت سوراخ کونم و بعد از کمی نوازش آروم کرد تو . دردی که نداشتم ، لذت بردم . اونم فهمید و تا ته کرد تو کونم و شروع کرد به عقب جلو کردن . انگشتِ یه دستش تو سوراخ کُصم بود و انگشتِ او دستش تو سوراخ کونم ، تا ته میکرد تو . حس کردم اون تو به هم رسیدند . فکر کنم دیگه تحملش طاق شده بود چون یه مرتبه دست از کار کشید و افتاد روم و شروع کرد به رسیدن به خودش . آنچنان کیرش شق کرده بود که وقتی تو میکرد حس کردم میخوره به ته رحمم . به پشت خوابیده بودم و اونم روم بود . کمی خودش رو بلند کرد و شونه هام رو گرفت و با شدت می کوبید . انگار میخواست راه باز کنه بره تو روده هام . یه کم که گذشت خسته شد و خودش رو انداخت روم . دستام رو بالا داد و شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن زیر بغلام . از اینکارش خیلی خوشم می اومد . منو به اوج لذت می برد . بنظر میرسید که آخراش باشه چون منو محکم گرفته بود و فشارم میداد . نذاشتم بریزه تو ، با پام تونستم حرکتی بهش بدم و کیرش رو دربیارم . آبش ریخت روم و مقداری هم روی ملحفه پاشید . معترض شد . گفتم “تو این وقت آمادگی برای حامله گی زیاده ، بذار کمی بگذره و آقا سید مصطفی ( پسرمون ) بزرگ بشه ، بعد بریزتو ” . آقا سید مجتبی از روم بلند شد و کنارم خوابید . خودم رو تمیز کردم و لباس پوشیدم . چشمای شوهرم بسته بود . آخه خیلی تلاش کرده بود ، بی سروصدا از اتاق رفتم بیرون و گذاشتم کمی استراحت کنه . مادر شوهرم تو هال و روی صندلی نشسته بود و آقا سید مصطفی تو بغلش ، نگام کرد . کمی خجالت کشیدم . فکر نمیکردم تو هال باشه . بنظر میرسید سر و صدا ها رو از اون طرف حیاط شنیده باشه . زنا حساسن و متوجه شده وحتما همۀ اون سر و صدا ها رو شنیده بود . حس کردم صورتم سرخ شده ، رفتم تا بچه رو ازش بگیرم ، گفت ” خُب برو حموم و بعد بیا آقا سید مصطفی رو بگیر ” .
چند سالی گذشت . آقا سید رضا ( پدر شوهرم ) فوت کرد . چهلمش هم تموم شد . خونه دیگه خالی شده بود و دیگه کسی برای سر سلامتی نمی اومد . تو این مدت توجه ام به مادر شوهرم بود . حس عجیبی داشتم . تصور میکردم که خیلی از فوت و نبود پدر شوهرم ناراحت نیست . اولا کمی اشک ریخت و ناله کرد اما بعد از خاکسپاری دیگه تموم شد . با مهمونا بگو بخند و اینطور رفتارا . شاید دل خوشی از پدر شوهرم نداشت اما خُب من که ندیده بودم دعوا کنند یا صداشون بلند شه . اصلاً مادر شوهرم زیاد حرف نمی زد خصوصاً وقتی اون مرحوم تو خونه بود که نه اظهار نظری می کرد و نه پیشنهادی و حرفی . آقا سید مصطفی ( پسرم ) 5 سالش شده بود . تا دو سالگی تمام مجبور شدم بهش شیر بدم . آخه این رسمه تو اونا ، میگن اگه کمتر از دو سال شیر بدیم ، حقِ بچه رو خوردیم و اینجور حرفها . اینم رسمِ عجیبیه و من هم رعایت کردم ، خیلی اهمیت نمی دادم . تازه به نفع آقا سید مجتبی ( شوهرم ) هم بود . از شیر من استفاده میکرد و خودش رو می ساخت . عجیب بود اما وقتی آقا سید مصطفی ( پسرم ) رو از شیر گرفتم ، سینه هام هنوز شیر داشتند و تمامش نسیبِ شوهرم می شد و چنان میک میزد که یه مرتبه تمامش رو میخورد . بد هم نبود . ریشش میخورد به سینه هام و مزه میداد اما کم کم جلوش رو گرفتم . چند روزی بود که تو خونه بین آقا سید مجتبی و مادر شوهرم بحث پیش می اومد و صدا ها بالا می رفت . تا من می رسیدم قطع می شد و همگی ساکت می شدند . کسی به من چیزی نمی گفت اما معلوم بود که مسئله ایی هست که نبایستی من خبردار بشم . دو سه هفته نکشید که یک روز دیدم مادر شوهرم داره ساکش رو میبنده تا بره . تعجب کردم و علت رو جویا شدم . اون گفت که ازدواج کرده و قرار با شوهر جدیدش بره زیر یک سقف . مات موندم . به قولی هنوز کفنِ شوهرش خشک نشده رفته و زنِ یکی دیگه شده . چیزی نگفتم . چی میتونستم بگم . خلاف شرع که نکرده اما خُب خوبیت هم نداره . پس این همه بحث و جدل برای این بود .
طبقۀ عجیبی هستند . خونه به اون بزرگی دیگه خالی شده بود . من بودم با سه تا بچه ، آقا سید مصطفی که الآن 10 سالشه ، زهرا سادات که 6 سالشه و کوچولوی خوشگلم فاطمه سادات که 3 سالشه . زندگی خوبی داریم . آقا سید مجتبی حجت الاسلام شده و تدریس می کنه . بچه های خوبی دارم و همه سر براه هستند . در طول زندگیم در طبقه روحانیت و مذهبی ها با راه و رسم های جدیدی مواجه بودم . من خیلی حساس و سماجت نمی کردم . اینطور دختر و زنی نیستم . با این حال خلق و خُوی خاصی رو تو خانوادشون تجربه کردم . از همه مهمتر اینکه به موارد جنسی خیلی اهمیت میدن . صیغه کردن و جایگزین برای همسر و اینکه تحملشون برای کردن و سکس خیلی کمه . به زن اجازه فعالیت در خارج منزل نمی دن . هیچ کدام از این طبقه جامعه زنشون بیرون کار نمی کنه و شاغل نیستند . شاید نمیخواد تفکرشون گسترش و اشائه پیدا کنه . و اینکه به پسر ها بیشتر اهمیت میدن و دختر رو به یک دیدِ دیگه می نگرند . وقتی خدا بما دختر داد هیچ کس برای دیدنش نیومد اما وقتی پسر آورده بودم همه اومدن دیدنم .
خاطرات زندگیم کمی عجیبه و حتماً اینها رو توهمات و خیالات تصویر می کنید اما واقعیته و برام اتفاق افتاده . نوشتن رو دوست دارم برای همین وقتی با این سایت آشنا شدم خواستم قسمتی از سرگذشت زندگیم رو بگم . میدونم خیلی سکسی نبود . خواهشا فحاشی نکنید . میدونم از من ایراد میگیره ، اما چه میشود کرد شاید سرنوشت من اینطوری بوده . ممنون که صبر و حوصله نشون دادید و خاطراتم رو خوندید ، نظراتتون برام با ارزش و مهمه .
نمیدونم که چطور شد که بابام با ازدواجم با یه آخوند موافقت کرد و منم بله رو گفتم . کسی هم منو از این ازدواج منع و نصیحتم نکرد . نمی دونم شاید هم اگر چنین می نمود ، گوش نمی کردم . شوهرم با من 8 سال تفاوت سنی داره . اون از من بزرگتره .
بعله برون من هم شنیدنیه . با وقت قبلی صدای زنگ در بصدا در اُومد . پدر و مادر آقا سید مجتبی ( شوهرم ) با خودش همین سه نفر بودند . ما هم زیاد نبودیم ، من بودم با پدر و مادرم و خواهر کوچکترم که دو سالی ازم کم سن و سال تر بود . پدرِ آقا سید مجتبی هم آخوند بود و سن و سالی ازش نمی گذشت و تقریبا با پدرم هم سن بودند . خیلی سریع با هم گرم گرفتند و شروع کردند از هر دری صحبت کردن . پدرِ آقا سید مجتبی خیلی خوب صحبت می کرد . همه رو مجذوب خودش کرد . تقریباً مجلس رو دستش گرفته بود و فکر کنم همین خوش صحبتی و هم سن بودن ، باعث شد تا قاپ آقام رو بدُوزده و آقام رو نرم کنه تا راضی بشه . من هم که فقط 17 سالم بود و هنوز تو دبیرستان درس میخوندم و یه سالی داشتم تا دیپلم بگیرم . خیلی اهل درس و مشق نبودم برای همین والدینم اجازه میدادند تا خواستگارا زنگ خونمون رو بزنه . خلاصه بعله رو از پدرم گرفتند . صلواتی فرستاده شد و شیرینی پخش کردند . پدرِ آقا سید مجتبی اجازه خواست تا همون موقع صیغه محرمیت خونده بشه تا بقولی دختر و پسر راحت تر باشند و هم رو بشناسن . همون شب من و آقا سید مجتبی به هم محرم شدیم . پدرِ آقا سید مجتبی بعد از خوندن صیغه رو به من کرد و گفت ” خُب دخترم میتونی حجابت رو برداری چون تو الآن به آقا سید مجتبی و من محرم هستی و لزومی نداره که خیلی خودت رو بپوشونی ” ! به مادرم نگاه کردم . رُوم نمی شد . بیرون دبیرستان وقتی با دوستام بودم مقنعه هامون رو بر می داشتیم و سر باز تو خیابونها قدم میزدیم اما الآن خیلی تمایل به این کار نداشتم . خلاصه با اصرار زیادِ پدرِ آقا سید مجتبی ، روسریم رو برداشتم . بقول ایشون ” خونه نورانی شد و ما رو مزین کردین به دیدار بهتر ، عروس خانم ” .
هنوز دبیرستان میرفتم و کمتر کسی از این وصلت اطلاع داشت اما نمی دونم چطور شد که همه کلاس فهمیدند که من با یه آخوند وصلت کردم و قراره زنِ یه آخوند بشم . هر کسی یه چیزی گفت ، مسخره شدم و خیلی از اون حرفها . منم غیرتی میشدم و میگفتم ” خُب مگه آخوند چشه ؟ اونم آدمه دیگه مثل بقیه مردم ، تُو همه خوب و بد هست ، از کجا معلوم شاید خیلی بهتر از بقیه مردم باشه ” ! چند روزی گذشت و یه روز وقتی از دبیرستان رسیدم خونه مادرم گفت که آقا سید مجتبی قراره شب شام بیاد اینجا . تعجب کردم . آخه نه به باره و نه به داره ، خودشو دعوت کرده . معلوم بود که هنوز معنای صیغه رو نمی دونستم . اهمیتی هم نمی دادم . خُب تو همچین سنی عادیه دیگه . مثل اینکه کمی قبل تر مادرها با همدیگه صحبت هایی داشتند و مادرم خبر داشت که قراره آقا سید مجتبی بیاد خونه چون شام تهیه دیده بود .
آقا سید مجتبی خیلی خجالتی نبود . شاید بخاطر لباسِ روحانیت بود که روش باز بود . آخه اونو از همون روز اول با لباس روحانیت دیده بودم و حالا هم که با همون لباس اومده بود . موقع شام عباش رو درآورد و با عمامه و قبا مقابل ما نشست . پدرم صحبت می کرد و اونم تو بحث شرکت داشت و هر از وقتی حرفی می زد . منو کنار دستش نشونده بودن و فاصله زیادی با هم نداشتیم . روسری سرم نبود اما لباسم پوشیده و شلوار پام بود . متوجه میشدم که هر از چند وقتی به دستام نگاه می کنه ، آخه فقط دستم بود که از قسمت ساق به پایین لخت بود و بقیه جاهام پوشیده بودند . شامِ مفصلی بود و نیم ساعت سه ربعی طول کشید . ساعت از 10 شب گذشته بود . مادرم به سرعت چای و میوه آورد تا اگه آقا سید مجتبی می خواد بره دیرش نشه اما بنظر میرسید که او قصد رفتن نداره و اَمشب مُوندِگاره . ساعت از 11 گذشت اما خبری از رفتن نیست . پدرم گفت ” پسر جان اگه میخوای بری دیرت نشه ، خیابانها خلوت میشن و ماشین گیرت نمی یاد ” . آقا سید مجتبی سرش رو پایین انداخت و گفت ” اگه اجازه بدین من اَمشب همینجا بخوابم ” . همه حتی خواهر کوچکترم نیز تعجب کردند اما به روش نیاوردیم . پدرم به اجبار موافقت کرد . آخه دیر وقت بود و این پسر هم امانت . قرار شد من و خواهرم تو اتاقمون بخوابیم و مادرم هم تو اتاقِ خوابشون و جای خوابِ پدر و آقا سید مجتبی هم تو هال پهن شد . قبل از خواب دیدم که آقا سید مجتبی رفت سراغ مادرم و صحبتی آرام و یواشکی باش کرد . چهرۀ مادر تغییر کرد و بلند گفت ” نمیشه ، شما بهتره جایی که براتون آماده شده بخوابین ” . دیگه حرفی بمیون نیامد . خیلی کنجکاو بودم که ببینم چه حرفی ما بین آندو رد و بدل شد که مادرم اینطوری سریع و قاطع پاسخ داد . بعد از صبحانۀ مفصل مادر ، آقا سید مجتبی خداحافظی کرد و رفت . من داشتم روپوش مدرسه رو میپوشیدم ، صدای صحبت مامان بابا اومد ، گوشم را تیز کردم تا بفهمم چی میگن ” پسره پرو میگه اجازه بدین من کنار دخترتون بخوابم ” . یه جوری شدم . من که یادم نمی اومد حتی دستِ بابام بهم خورده باشه ، تو عالم بچگی باید کنار یه مرد غریبه بخوابم . بدم اومد . مادرم راست میگفت ” خیلی پُروِ ” .
بعد از مدرسه ، راهی خونه شدم . اصلاً موضوع رو فراموش کرده بودم . کلید انداختم و اومدم تو خونه ، متوجه شدم که مادرم پای تلفنه و داره صحبت میکنه . صداش کمی بلند بود و معلوم بود که طرفش خیلی هم آشنا نیست و کمی هم عصبانی بنظر میرسید ، تا منو دید بهم اشاره کرد که برم تو اتاقم تا حرفاشونو نشنوم . ” خانم این چه درخواستیه ، ما فقط بعله گفتیم ، حداقل بزارین مدتی بگذره ، هم و ببینیم ” . سکوت بر قرار شد و صدایی به گوش نمی رسید و من گوشم رو تیز کرده بودم تا حرفهای اونا رو بشنوم ، به خوبی مشخص بود که با مادرِ آقا سید مجتبی داره صحبت میکنه . کمی که گذشت مادرم گفت ” این چه طرز فکریه خانم ، مگه دختر من اسباب بازی که اینطوری تصور دارید ، صحبت از ازدواجِ نه اینکه آقا پسرتون رُو دخترم تمرین کنه ” . مادر حسابی عصبانی بود و بعد کمی صحبت گوشی رو گذاشت . میخواستم از مادرم موضوع رو جویا بشم ، ترسیدم . خیلی عصبانی بود . بابام از سر کار اُومد . هنوز لباس عوض نکرده صداش کرد بره اتاق خواب ، در رو هم بست تا کسی حرفاشونو نشنوه . من رفتم و گوشم رو چسبوندم به در ببینم چه خبره ! صدای مادرم بلند بود . از بابام صدایی در نمی اومد . شنیدم مادرم میگه ” مادر آقا داماد میگه چرا اجازه ندادید که دیشب پسرم پیش دخترتون بخوابه ؟ مگه اینا با هم محرم نیستند ، نگفتم اجازه نده که صیغه بخونند حالا بفرما بدهکار هم شدیم ! تازه خانوم شاکی هم هست ، بهش میگم اگه دختر خودت بود این اجازه رو میدادی ؟ میدونی چی جواب داد ، گفت خُب معلومه بالاخره که باید پیش هم بخوابن ، چه بهتر که از همین حالا شروع کنند ، فایدش اینه که تو خلاف نمی افتند . قصد ما از اینکه اومدیم سراغ دخترِ کم سن و سال شما ، اینکه که پسرمون به خلاف نیفته ، با هم باشن و شهوتِ جُونیشون را با هم بودن تخلیه کنن ” . بابام سعی داشت که مادرم رو آروم کنه اما نتونست . منم ترسیدم که گوش واستادنهام لُو بره ، رفتم اتاقم و به رُوم هم نیاوردم .
اون موضوع تموم شد و چند بار آقا سید مجتبی با خونوادش آمدن خونمون ، قرار عقد گذاشتن و بالاخره روز عقد فرا رسید و من با آقا سید مجتبی رسماً زن و شوهر شدیم . ماه بعد هم روز عروسی تعیین شد . در بین عقد و عروسی چند بار از من دعوت شد تا تنهایی به خونه پدری آقا سید مجتبی برم اما مادرم هر بار به بهانه های مختلف نگذاشت . خونوادگی می رفتم خونشون اما نمی خواست من تنها برم . خُب حق داشت اومدی قبل از عروسی آقای داماد خدمتم میرسید اونوقت به قول خودش ” خوبیت نداشت قبل از عروسی حرف و حدیث داشته باشیم ” . البته راستش رو بگم اون دو سه باری که آقا سید مجتبی تنهایی اُمده بود خونمون ، تا مادرم صورتش رو برمی گردوند و می رفت تا وسایل پذیرایی رو بیاره ، بهم دست میزد و حتا چند بار هم دستم رو تو دستش گرفت و منو احساسی کرد و من هم همچنین بدم نیومد . اما اینا رو به مادر نگفتم ، اگه می گفتم خدا میدونست چی می شد . به هر بهونه ایی خودش رو بهم می مالوند . خیلی دوست داشت لباسِ باز تر بپوشم . اینو به مادرم گفتم ، بهم سریعاً می گفت اما مادرم اجازه نمی داد .
خلاصه عروسی هم تموم شد و ما رو فرستادن خونه بخت . خانه پدری آقا سید مجتبی بزرگ بود . قسمتی اینور حیاط و بیشترش اون طرف حیاط ، ما جدا از اونا بودیم . خلاصه خونه پدری آقا سید مجتبی برامون تدارک دیده بودن تا اونجا زندگی کنیم و به قولی سایه مادر شوهر بالای سرم باشه تا راه و رسم زندگی رو یاد بگیرم . همون شب عروسی ، بعد از خلوت شدن خانه ، آقا سید مجتبی تو اتاق خوابی که برامون تدارک دیده بودند ، خدمتم رسید و دستمال خونی رو تحویل مادرم داد . تا صبح در خدمت شوهر بودم و سه بار منو کرد . هر سه بار هم آبش رو ریخت تو کٌصم ، خندم گرفته بود . پاهام رو می انداخت رو شونه هاش و بعد بسم الله می گفت و کیرش رو که حسابی شق شده بود می فرستاد تو ، توجهی نداشت که دفعه های اول نباید آبش رو بریزه تو ، آنچنان با حضرت میکرد که تعجب کردم . به اصطلاح حسابی حشری شده بود و نمی تونست خودش رو کنترل کنه ، شاید هم قصد تلافی کردن اون روزهای نامزدی رو تو سرش داشت . خلاصه بعد از بار سوم ، من از حال رفتم و بی حال رو تخت افتادم . هر چی صدام میکرد جوابش رو نمی دادم . می شنیدم اما نمی خواستم جواب بدم . شاید اینطوری دست از سرم برداره و بذاره یه کم استراحت کنم . انگار قحطیش اومده .
صبحش از تکون هایی که میخوردم بیدار شدم . وقتی هوشیار شدم متوجه شدم که روم خوابیده و قصد داره کیرش رو تو سوراخ کونم بکنه . بلد هم نبود . همینطور خشک میخواست بفرسته تو . فهمید که بیدار شدم . به کارش سرعت داد . یه بالش گذاشت زیر شکمم تا باسنم بالا بیاد . حداقل یه کم چرب نکرده بود . کیرش رو گذاشته بود دَم سوراخ کونم و هی فشارم میداد . دردم گرفته بود و ناله میکردم . سعی کردم برگردم و به پشت بخوابم تا دست از سرم برداره اما اجازه نمی داد . صداش کردم و گفتم ” حداقل یه کم چربش کن ، بعد فشار بده اینطوری که نمیره تُو” . مثل اینکه تازه یادش اومد . از روم بلند شد و رفت تا کرمی چیزی بیاره منم فوراً برگشتم و به پشت خوابیدم . نمی خواستم همین اولش از عقب بدم . درد داشتم .
تو دستش جعبه وازلین بود . درش رو باز کرد و قدری با انگشت برداشت . فوراً پاهام رو بالا داد و با انگشت چرب شده ، سوراخ کونم رو حسابی چرب و چیلی کرد . انگشتش رو فرستاد تو ، عقب جلو کرد و بعد تمام انگشتش رو کرد تو . درد داشتم و ملحفه روی تشک رو چنگ میزدم و ازش میخواستم تا کمی آروم تر انگشتم کنه اما او توجهی نداشت . ” آقا سید مجتبی تُو رُو خدا یواش تر ، من که نمیخوام در برم ، دردم میگیره ” . گوش نمی داد تازه میخواست همون موقع کیرش رو هم بفرسته تو که با پام هُولش دادم . از تخت افتاد پایین . قصد این کار رو نداشتم اما خُب اتفاقی بود که افتاد . الان که فکرش رو میکنم خندم میگیره . آخه وقتی رفتم که کمکش کنم بیاد بالا با یه دست ، دستش رو و با دست دیگم کیرِ شق شدش رو گرفتم و کشیدم . متوجه نبودم ، هُل شده بودم . صحنه خنده داری بود .
خلاصه اون دفعه که تونستم در برم اما آقا سید مجتبی ول کن نبود . اینکه من شوهرم رو اینطوری نام میبرم هم موضوع داره . تو خونشون همه همدیگر رو اینطوری صدا می کنند . پدر شوهرم رو همه آقا سید رضا ، مادرشوهرم رو فاطمه زهرا و شوهرم رو هم آقا سید مجتبی خطاب می کنند و من هم بلطبع همین کار رو کردم و می کنم . آقا سید مجتبی هنوز درس میخوند و تازه عمامه سرش گذاشته بودند و بهش ثقت الاسلام می گفتند . تو خونشون کسی منو به اسم خودم صدا نمی کرد . اسمم لادنه اما اونا از همون اول منو نرگس لقب دادند به قول پدر شوهرم” اسم نرگس برازندته و لادن باشه تو شناسنامت ” . یه یه هفته ایی صبح ، ظهر و شب کارم شده بود دادن ، آقا سید مجتبی سیرمونی نداشت . مونده بودم چه کمری داره این پسر . صبح میخواست بره ، یه بار میکرد ، می رفت حمام و بعدش هم حوزه . ظهر از کلاس میومد هنوز عمامه اَش رو از سرش بر نداشته روم می افتاد روُم و خدمتم میرسید . شب که دیگه اَمون نمی داد . منم تقریبا عادت کرده بودم و به قولی کُصم جا باز کرده بود و سوراخ کونم شده بود اتوبان . فرصت نمیداد کفِ حموم خشک بشه . مادر شوهرم هر دفعه از حموم بیرون میومدم تبسمی می کرد و منم که چاره نداشتم باید بعد از دادن میرفتم حمام . خیلی اعتقاد نداشتم میخواستم هر چند بار کردن برم که طبق دستور همسر بایستی هر دفعه چنین میشد و منم نمی تونستم بدون دیده شدن برم حموم . تازه از دیدِ پدر شوهرم هم این حمام رفتن ها پنهون نمی موند و اونم تبسم رُو تو چهره اَش داشت . روزهای تعطیل که اضافه کاری هم داشتم . آقا سید مجتبی صبح میکرد . صبر میکرد تا من برم حمام و بعد پشت سرم می آمد تو حموم و اونجا هم یه دلی از عزا در می آورد . به نظرم چنین مواردی یعنی هی حمام رفتن تو اون خونه عادیه . یه روز دیدم میگه که خوب نمی بینه و چشماش نیاز به عینک پیدا کرده ، پدر شوهرم اونو کنار کشید و یواشکی بهش گفت ” چیکار داری میکنی ، میخوای خودتو و اون دختره رو بکشی ، اون دختر مالِ توِ ، فرار که نمیکنه کمی ملایم تر ، تخته گاز داری میری ، چشمات بخاطر همین کم سو شده ” . عینک به چشم های آقا سید مجتبی برازنده بود . نمرش پایین بود اما خُب نمی تونست موقع کردن سوراخ رو ببینه برای همین حتی موقع کردن هم عینک میزد تا بهتر موقعیت رو شناسایی کنه . یواش یواش از آب و تاب افتاد . دیگه ظهر ها دست از سرم برداشته بود . بنظرم میخواست اما سعی میکرد که خودش رو کنترل کنه . اما خُب شبها تلافی در میاورد . خیلی سکس بلد نبود و فوراً میکرد تو . می خواستم یادش بدم ، آخه موقع بیکاری تو این سایت های پورن می رفتم و آموزش میدیدم . کاری که نداشتم . صبح تا ظهر بیکار بودم . تو خونه کسی ناهار درست نمی کرد . پدر شوهرم وقتی از سرکار میومد خونه همراهش ناهار میاورد ، نه اینکه از بیرون بخره ، سر کار بهش میدادم و اونم برای همه اهل خونه می گرفت و برای ناهار میاورد و ما میخوردیم . تصمیم گرفتم سکس کردن رو یاد آقا سید مجتبی بدم . بنظرم پدر مادرش تو این موضوع کمی کم کاری کرده بودند .
اون شب ، شبِ احیا بود و پدر و مادر آقا سید مجتبی زودتر رفته بودند حسنیه ، من منتظر شوهرم بودم و قرار شد که ما دیر تر بریم . یه تاپ چسبون با یه دامن کوتاه پوشیدم و کمی هم به خودم رسیدم . بلوزم یقش باز بود و چاک سینه هام به خوبی معلوم میشه . میدونستم که آقا سید مجتبی نمی تونه دیگه مقاومت کنه . وقت لازم بود جلوش دولا میشدم تا ته سینه هام رو ببینه و لذت ببره ، من هم همین رو میخواستم . یکی نبود بهم بگه ” آخه دختر کم میکنه تازه میخوای دلبری هم بکنی که اضافه کاری مشمولت بشه ” میخواستم به خودم هم عطر بزنم اما تو اون خونه فقط عطر مشهدی پیدا میشد و عطر دوران دبیرستانم رو برداشت و به خودم زدم . وقتی زنگ زد فوراً در رو باز کردم و سریع رفتم تو آشپز خونه و خودم رو مشغول کردم . حدس میزدم الآن که وارد بشه و منو اینجوری ببینه می پره روم و تو همین آشپزخونه خدمتم میرسه و اَمون نمی ده . خونه هم که خلوت . درِ دیزی بازه و اینجور مواقع حیا معنا نداره .
بهم میگفت نرگس خانم . کسی تو اون خونه اسم واقعی ام رو صدا نمی کرد . خیلی اهمیت نمی دادم . نرگس هم بد نبود . همه منو نرگس خانم صدا می کردند . ” نرگس خانم ، یا الله ” . از این کارش خوشم می اومد . همیشه با ادب بود و احترامم رو داشت . حتی موقع کردن هم رعایت می کرد . ” با اجازه ” ، یا ” نرگس خانم بی زحمت کمی پاهاتونو باز تر کنید تا راحت تر بره تو ” . از این لحاظ یه شوهر خیلی خوب بود . اومد تو خونه و تا منو دید ، متعجب شد و لحظه ایی تامل کرد . آخه من تا اون موقع اینطوری لباس نپوشیده بودم . بهم میگفت که بپوشم اما خُب ما که تنها نبودیم ، پدر شوهرم هم خونه بود و روم نمی شد جلوی اون اینطوری بگردم . ” نرگس خانم شمائید ؟ چه خوشگل شدید ” . اومد طرفم و گونه ام رو بوسید . کمتر اتفاق می افتاد تا بوسه ایی رد و بدل بشه . منم فوراً برگشتم و لب تو لب شدیم . قدم کمی کوتاه تر از آقا سید مجتبی بود برای همین روی پنجه پا بلند شدم تا هم تراز اون بشم . محکم بوسیدمش طوری که روی لباش رنگ رُژم باقی موند . هی فشارم می داد و خودش رو بهم می مالوند . بنظرم سریع آماده شده بود تا بفرسته تو . رفت تو اتاق تا لباس عوض کنه منم دنبالش رفتم . نمی خواستم موقعیت رو به دستش بدم . اَمروز باید مطیع من باشه . کمکش کردم تا عبا و عمامش رو در بیاره . تو همین بین دولا می شدم تا هم سینه هام رو ببینه و هم رُون هام نمایان بشه . دستی به پاهام کشید . معلوم بود که کنترلی رو خودش نداشت و داره خودش رو آماده می کنه . میخواستم ببینم مراسم حسینه براش مهم تره یا کردن زنش ! نشستم رو تخت خواب و پام رو انداختم رو پام ، اونم زیر پیراهنی با پیژامه داشت . اومد تا منو بخوابونه و حالی اساسی به خودش بده . گفتم ” آقا سید مجتبی اینطوری که فقط شما حال می کنید و چیزی به من نمی ماسه ، کمی هم به فکر من باش ” ، گفت ” خُب وقتی من میکنم شما هم اون زیر لذت می برید دیگه ، بس نیست ” ؟ ” راستش نه ، منم میخوام ، دوست دارم اولش کمی نوازشم کنی ، باهام بازی کنی ، حسابی آماده ام کنی ، بعد شروع کنیم و تازه منم تو کردن سهمی داشته باشم ” . معلوم بود که نمیتونه صبر کنه و تحملش تموم شده با این حال هنوز داشت تحمل میکرد . ” آی به چشم ، نوازش هم می کنم اما خُب چه جوری باید آماده اَت کنم ” ؟ ” پس بسم الله ” .
رفتم در اتاق رو بستم . چراغها رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب روشن بود . رو تخت خوابیدیم و سعی کردم لباسش رو در بیارم و اونم کمک کرد تا لخت شد . شورتش رو هم در آورد . ” نمی خوای لختم کنی ” ؟ وای خدایا بعضی مواقع باید به مردا همه چی رُو یاد آوری کرد . کُرست نبسته بودم . بلوزم رو در آورد و بعد هم دامنم رو ، خودم شورتم رو در آوردم . به پشت دراز کشیدم و اجازه دادم تا سینه هام رو بمالونه . دستاش خیلی نرم بود خوشم میومد . دستام رو بالا کردم و گفتم ” زیر بغلام رو هم بمالون ، اگه هم دوست داری لیسشون بزن ” . معلوم بود که اولین بارشه و بلد نیست . مثل گربه لیسم می زد . چیزی نگفتم . گفتم سینه هام رو میک بزن و نوکشون رو با دندونات گاز بگیر . حسابی میک میزد و گازش ملایم بود . معلوم بود میدونست با یه خانم باید با ملاطفت رفتار کنه . خودش هم لذت می برد و منم رو هم حشری کرده بود . دستش رو بردم سمت کُصم و یادش دادم که چه جوری بمالونه تا به اوج برسم . اون شب خودم تو آسمونها بودم ، تا دستش به کُصم خورد که دیگه داشتم از حال می رفتم . هنوز نمالونده بود که کُصم خیس آب بود و بدون هیچ زحمتی انگشتاش می رفت تو سوراخ کُصم . اونم خوشش اومده بود و هی فشار میداد . سه تا انگشتش تو کُصم بود .
خیلی سریع یاد گرفت . یه دستش زیر بغلم و سینه هام رو می مالوند و با دست دیگش کُصم رو نوازش می کرد . صورتش نزدیک سینه هام بود که با صورتم ، صورتش رو به سمت لبام متمایل کردم و یه لب سفت ازش گرفتم . وقتی ریش هاش به بدنم میخورد قلقلکم میومد . اینم خوب بود . خودش رو از پهلو چسبونده بود بهم و فشارم میداد . بخوبی برجستگی کیرش رو حس می کردم . نمی خواستم به این سرعت منو بکنه و تموم کنه . آروم دستم رو بردم و کیرش رو تو دستم گرفتم . براش مالوندم . اونم برگشت و به پشت خوابید . از ساک زدن خوشم نمی اومد و یادش هم ندادم . دستم رو بردم سمت کُصم و کمی انگشتام رو با آبِ خودم مرطوب کردم . خیلی ملایم کیرش رو میمالوندم . معلوم بود که خیلی خوشش اومده . به شدت نفس نفس میزد . رو دو پا نشستم و دو دستی کیرش رو میمالوندم . انگشتِ دستم رو دومرتبه خیس کردم . با یه دست کیرش رو تو دستم داشتم و دست دیگم رو بردم سمت سوراخ کونش . آروم براش مالوندم . نفسش تندتر شد . منتظر بودم معترض بشه و ازم ایراد بگیره اما این کارو نکرد . تازه خوشش هم اومد . کمی پاش رو بالا برد تا بهتر براش سوراخ کونش رو بمالونم . من دیگه تأمل نکردم . انگشتش کردم . به من بگی تو آسمونها سیر می کرد . پاش رو بالاتر برد تا من راحت تر بتونم انگشتش کنم . در حالی که کیرش رو می مالوندم ، انگشتش هم می کردم . دیگه انگشتم تا ته رفته بود تو . عقب جلو می کردم . یه مرتبه دستش دستم رو گرفت و خودش کمکم کرد تا سریع تر و بیشتر فرو کنم . تعجب کردم . انگشت دوم رو هم فرستادم تو . به شدت خودش رو تکون میداد . یه مرتبه حس کردم دستم گرم شده و آبش اومد . دستم رو خیس کرد . کاری نکردم . سر کیرش رو پایین دادم تا آبش روی روُنش و به سمت سوراخ کونش رَوُن بشه . خیلی آب داشت . با اینکه هر روز میکرد و انتظار داشتم آبش کم شده باشه اما برعکس حسابی دستم رو خیس کرد و مقداری هم رفت سمت سوراخ کونش . میخواستم ول کنم اما بنظر هنوز سیراب نشده بود . سوراخ کونش حسابی جا باز کرده بود . به راحتی دو تا انگشتم می رفت تو و تا ته هم میرفت . یه کم که گذشت دیگه انگشتام رو در آوردم و پهلوش خوابیدم . ” چطور بود ” ؟ ” دستت درد نکه نرگس خانم ، تو هم بلدی ها ” ! همیشه وقتی میکرد و تموم میشد . دمِ گوشم ازم تشکر میکرد . این کارش رو دوست داشتم . اون شب برای شرکت در مراسم احیاء کمی دیر رسیدیم .
این تازه شروع کار بود . آقا سید مجتبی تازه روش جدید رو یاد گرفته بود و از اون به نحوه اَحسن استفاده میکرد . منم خُب بد بهم نمی گذشت . موقع سکس اول خودش میومد سراغم و سینه هام و زیر بغلام رو میمالوند و لیس میزد و بعد میرفت سراغ کُصم و اونو آماده میکرد و بعد من باید اونو آماده میکردم . آماده که نه ، آقا سید مجتبی نیازی با آماده کردن نداشت ، آماده سر خود بود . کیرش رو می مالوندم و حالی هم به عقبش می دادم و در آخر نوبت اون بود که با کیرش بیاد سراغ کُصم و اگه فرصتی پیدا می کرد سری هم به سوراخ کونم میزد و اُونو سرحال میاورد . خدا نیاره روزی که پریود میشدم و نمیتونستم بهش بدم ، ماتم زده می شد . اینو خیلی رعایت می کرد . معتقد بود که وقتی زن در حالت عادت ماهانه هست نبایستی سراغش رفت ، اگه این اعتقاد رو نداشت که من آنتراک نداشتم و مرخصی بهم تعلق نمی گرفت . اما من نمی تونستم غم رو تو چشمای شوهرم ببینم . خودم پا پیش میذاشتم و بهش حال میدادم . بالا تنه اَم رو در اختیارش میذاشتم و بعد میرفتم سراغ کیرش و انگشت کردنش ، خلاصه هر جور بود آبش رو میگرفتم و سبکش میکردم . خلاصه اینم براش تسکین بود . اونم حال میکرد . از انگشت کردنام لذت میبرد . به شکم می خوابید و باسنش رو میداد بالا . یه دستم میرفت زیرش تا کیرش رو بمالونه و دست دیگم سمت سوراخ کونش ، خیلی دوست داشت با انگشت شست فرو کنم . منم همین کار رو میکردم . شصتم رو میکردم تو کونش و با بقیه انگشتام خایش رو نوازش میکردم . بگم اون موقع دیگه هیچی حالیش نمی شد ، دروغ نگفتم بودم . پاک که میشدم . باید خدا به دادم میرسید . تلافی روزهایی رو که نکرده بود رو در میاورد ، عقب جلوم رو یکی می کرد . تازه شانس آورده بودم که تو مدت پریود بادش رو کم کرده بودم اگه نه که چی میشد ، یه سونامی حسابی اتفاق می افتاد .
خلاصه این کردنا یه روز کار دستم داد . حالم خیلی ساز نبود . رفتم دکتر زنان . خانم دکتر معاینه ام کرد . بعدش به یه دیدِ دیگه منو نگاه میکرد . فکر میکرد از اون زنای صیغه ایی و هرجایی ام . راحت گفت که خیلی از جلو و عقبم کار میکشم . منو نصیحت کرد تا به راه راست هدایت بشم . خندم گرفت . موضوع رو گفتم . ازم معذرت خواست . خودش فکرش رو گفت و باز عذرخواهی کرد . اون وقت بود که مسئله براش عادی شد . گفت ” زنای آخوندا متاسفانه همینطوری هستند برای همین سعی می کنند که تقسیم کار کنند ” . متوجه نشدم و ازش توضیح خواستم . تبسمی بهم کرد و گفت ” راحت بگم باید برای خودت هَوُو بیاری و یه مقداری از مسئولیتت رو بندازی گردنِ زنِ دوم شوهرت ” ! ! خیلی اوضام بد نبود فقط باید مراعات میکردم پیشنهاد داد تا جلسه ایی با شوهرم داشته بشه و اونو نصیحت کنه که موافقت نکردم چون فایده ایی نداره . آخر سر کمی قرص و دارو داد برای تقویت بُنیه ام .
چند سالی بود که از ازدواجم می گذشت اما هنوز خدا بچه ایی به ما نداده بود . خیلی پیگیر این موضوع بودم اما افاقه نمی شد . می ترسیدم بخاطر بچه منو طلاق بده یا رو سرم هَوُو بیاره . آقا سید مجتبی خیلی به روش نمی آورد اما معلوم بود بچه میخواست . هر از چند وقتی پدر و مادرش باهاش پچ پچی می کرند . به خوبی معلوم بود برای چی بود اما چیکار کنم کاری از دستم بر نمی اومد . دکتری نبود که پیشش نرفته باشم اما انگار سرنوشت من این بود . از نظر مادر شوهرم ، آقا سید مجتبی کم کاری میکنه و به قول خودش خوب فرو نمی کنه و آبش اون قدرت و خاصیت رو نداره برای همین انواع جُوشُونده ها رو به خورد ما دو نفر میداد و ازمون میخواست که بعد از خوردن جوشونده ها ، دست بکار بشیم . جوشونده ها رُو من خیلی مؤثر نبود اما روی آقا سید مجتبی تأثیر خوبی داشت . کیرش حسابی شق می شد و موقع کردن تا ته می فرستاد تو ، تازه یه فشار اضافی هم می داد تا برسه اون ته ، اون وقت آبش رو میریخت تو . من اعتراضی نمی کردم . حاضر بودم اینا رو هم تحمل کنم تا شاید خدا رحمی بما کنه و بچه ایی بذاره تو دامن ما ، اما هنوز خبری نبود . دیگه دست به دامن امامزاده ها شده بودم و نذری میدادم و از این کارا . هفتۀ پیش قرار بود پریود بشم اما هنوز خبری نبود . آقا سید مجتبی که آمار این چیز ها رو نداشت به فعالیتش ادامه میداد و به قولی پیگیر نصایح مادرش بود و هیچ فرصتی رو از دست نمی داد . عقب افتادنم به 10 روز کشید . مادر شوهرم متوجه ام بود و بهم می گفت . نمی خواستم زود تصمیم گیری کنم اما بنظرم خدا نظری به ما کرده . میخواستم برم آزمایش اما به نظرم زود بود . شد یکماه ، دیگه تحمل نداشتم . خلاصه بعد از 45 روز نتیجه آزمایش مثبت بود . اون شب همه اهل خونه متوجه شدند . همگی خوشحال بودیم . دکتر می گفت که باید مراقب باشی و کارای سنگین نکنی و منم سعی میکردم که انجامش بدم . مادر شوهرم معتقد بود که حداقل تا سه ماهگی باید خوب بریزه تو تا ژنِ سیدی مُون تو رگهای بچه جریان پیدا کنه . آقا سید مجتبی می ترسید و خیلی سراغم نمی اومد و برای اینکه حرف مادرش رو زمین نذاشته باشه بدون اینکه کاری کرده باشه می رفت حمام که نشون بده حرفاش رو گوش داده اما من تجویز دکتر رو براش گفته بودم که باید مراقب بود و از نظر خودمون مراقب بودن یعنی کمتر کردن . من که نمی تونستم خوب بدم ، بهانه داشتم . روزهای اول سعی میکردم که با مالوندنش و انگشت کردنش سرحال بیارم اما بنظر اینا دیگه افاقه نمی افتاد . چند باری از عقب منو کرد اما دیگه ادامه نداد ، می ترسید که بچه بیفته . یه شب تو رختخواب ازم خواست تا با صیغه کردن خانمی اونم برای مدت کوتاه موافقت کنم . می دونستم که تحملش کمه اما نه به این اندازه که این پیشنهاد رو بده . گفتم که خودم جورش رو می کشم و میدم اما قبول نکرد . میدونستم که پیشنهاد مادر شوهرمه ، به آقا سید مجتبی هم کمی حق میدادم ، اما این دستمزد من نیست . موافقت نکردم و آقا سید مجتبی هم دیگه چیزی نگفت . فرداش مادر شوهرم با مهربونی سر صحبت رو باز کرد و گفت این تو طبقۀ ما مرسومه ، موقع حاملگی زنی رو صیغه میکنن تا شوهرا به بیراهه نرن . خودت رو ناراحت نکن . آقا سید رضا ( پدر شوهرم ) هم موقع حاملگی من سر آقا سید مجتبی همین کار رو کرد . تازه زنِ رو آورد خونه و همین جا زندگی کرد . بعد از زایمان و بهتر شدنم ، وقتی میتونستم بدم ، صیغه رو باطل کرد و زنِ هم رفت . این عادیه نبایستی ناراحت و نگران بشی . از حرفاش تعجب کردم . نمی خواستم باور کنم ، اما بنظر راست می گفت . چند بار دیگه به پَر و پاچم پیچید تا بالاخره بله رو ازم گرفت . به هفته نرسید که دیدم خانمی رو بهم معرفی کرد و گفت اینم صیغه آقا سید مجتبی ، دیگه خیال همه راحته . اولش خیال میکردم همینطوری میگه اما وقتی اون زنِ رو دیدم ، پی به واقعیت بردم . صیغه رو پدر شوهرم خوند و زنِ فورا روسریش رو در آورد و با لباس راحتی تو خونه می گشت .
خونه پدر شوهرم بزرگه و یه اتاق برای اون خانم تدارک دید . من هم که اون ورِ حیاط زندگی میکردم . تعجبم اینه که او زنِ خیلی راحت و بی پروا تو خونه می رفت و میومد و لباسهای آنچنانی می پوشید . من که عروس اون خونه بودم تا بحال اینطوری نگشته بودم . برای آقا سید مجتبی دلبری می کرد و خُب به وظیفه اَش هم توجه داشت . سعی داشتم ازش دور باشم اینطوری راحت تر بودم . تجسم می کردم که آقا سید مجتبی در چه وضعیتیه ، بعد از چند وقت نکردن ، داره تلافی در میاره . صدای آه و ناله و عشوه گری های اون زنِ تمام خونه رو پر کرده بود . فکر نمی کردم اینقدر پُرو باشه . اصلاً فکر نمی کرد که بقیه اهل خونه صداش رو بشنون ، بَده و کمی بی حیایی میخواست که بنظرم اون همه رو داشت ، خوبشم داشت . انصافاً آقا سید مجتبی از نظر مهر و محبت برام کم نمیذاشت ، حتی وقتی با اون زنِ بود ، توجه اَش به من کم نشد . به قولی حالش رو با اون می کرد و مهر و محبتش رو به من . اولاش ناراحت بودم و نمی تونستم که تحملش کنم . اما چاره ایی نداشتم .
ماههای آخر حاملگی ام رو طی میکردم . دیگه برام عادی شده بود . آقا سید مجتبی وقتی می اومد ، دستی به سر و گوشم و نازم را می کشید و بعد می رفت تو اتاق اون زنِ و بعد از دقیقه ایی صدای آه و نالش زنه خونه رو می گرفت . بنظرم آقا سید مجتبی فهمیده بود که روزهای آخر صیغه هست و خواست از تمام فرصت هاش استفاده کنه . زنِ پُرو ، وقتی آقا سید مجتبی می رفت حموم ، پشت سرش می رفت تو حموم ، حتما کم کردتش ، می خواست تو حموم هم بکُنتش تا سیرآب بشه . خدا یه پسر کوچولو و خوشگل بهمون داد . خیلی ظریف و ناز بود . طبق سفارش پدر شوهرم اسمش رو گذاشتیم آقا سید مصطفی و همه اونو به همین نام صدا می کردیم . دوست داشتم اسمش به روز باشه مثل هُوتن ، آرمان ، اما خُب این اسم به طبقۀ روحانیت که نمی خورد . خیلی سماجت نکردم . همه خوشحال بودیم خصوصاً من که دیگه باید اون زنِ از خونه بره . یه ماهی هم گذشت و مدت صیغه اون خانمه به اتمام رسید و رفت . دیگه من بودم با آقا سید مجتبی و پسرم . جوِ خونه دیگه آروم و عادی شده بود . خدا رو شکر می تونستم شیرِ خودم رو به پسرمون بدم و از این نظر همه خوشحال بودیم . برای آقا سید مجتبی هم که عالی شده بود . موقع سکس ، کمی از شیرم رو هم میخورد و مزه مزه میکرد . میگفت برای روحیم خوبه ، تازه و گرمه ، بدون واسطه و مُقوی ، خلاصه اول به آقا سید مصطفی ( پسرمون ) شیر میدادم و بعد به آقا سید مجتبی ( آقامون ) بعضی مواقع معترض میشدم و میگفتم تو دیگه نخور برای پسرمون کم میاد و شوهرم می گفت ” خُب یکی از سینه ها مال من و اون یکی برای پسرمون ، دیگه دعوامون هم نمی شه ” . خلاصه تو خونه داستان داشتیم .
یه روز سه تا خانم برای دیدن من اومدن . از فامیلای پدر شوهرم بودن . تو فامیل پُر شده بود که من پسر آوردم . برای اینکه شکشون به یقین تبدیل بشه ، خیلی ها اومدن و پسرم رو میدیدن . نمیدونم چرا اینجورین ، مثل اینکه پسر آوردن کار شاغیه و به قولی کار هر کسی نیست . یکی از کارهای عجیبشون این بود که روانداز بچه رو کنار میزدند تا شُوم بُول بچه رو ببینند و یقین پیدا کنند که پسره . داشتم پذیرایی میکردم که یکی از خانم ها بچه رو برداشت و سینه اش رو آورد بیرون و به بچه شیر داد . تعجب کردم . همین کار رو دو تا خانم دیگه هم کردند . ناراحت شدم و خواستم معترض بشم که مادر شوهرم جلوم رو گرفت و نگذاشت تا اعتراض کنم . خیلی بدم اومد . آخه این چه کاریه ؟ بعد از رفتن مهمونا ، مادر شوهرم گفت که این رسمه ، زنای خانواده به پسر بچه نوزاد شیر میدن تا محرمشون باشه . آقا سید مجتبی وقتی بدنیا اومد هم اینطوری کردند . منم مثل تو اعتراض کردم اما متوجه شدم که تو طبقه روحانیت و مذهبی چنین چیزی مرسومه . خیلی سخت نگیر .
آقا سید مجتبی یه ، یه هفته ایی بهم فرصت داد تا وضعیتم بهتر بشه و بتونم به وظیفه همسری خودم باز گردم . راستش خودم هم دلم تنگ شده بود . مادر شوهرم بچه رو ازم گرفت و گذاشت تا کمی بهم برسیم . مادر شوهرم خیلی تو بچه داری کمک حالم بود . مثل اینکه اون چند ماهی که با اون خانمه بوده ، تجربیاتی کسب کرده بود . آروم لختم کرد . با دستش تمام بدنم رو نوازش کرد . سینه هام رو مالوند و زیر بغلام رو لیس زد . اومد رو سینم نشست و کیرِ شق شده اش رو لای سینه هام حرکت داد . این حرکتش جدید بود و رو من تمرین نکرده بود . لذت بردم . کیرش بزرگه و از لای سینه ها رد شد و تا نزدیک دهانم اومد . چند بار خواست بکنه تو دهنم . خوشم نمیاد تازه وقتی تو ذهنم تجسم میکنم که این همون کیره که تو کُص اون زنِ هم بوده که اصلا اجازه ندادم . آقا سید مجتبی کمی سماجت کرد تا دهنم رو هم مثل دو تا سوراخم به گایش بده اما دوست نداشتم . اونم ول کرد . با زبونش رفت سراغ کُصم و شروع کرد به زبون زدن و چوچولم رو میک زدن . خیلی لذت داشت . خودم رو اون زیر تکون تکون میدادم . حس میکردم که حسابی خیس کرده باشم چون وقتی با انگشتاش میکرد تو کُصم صدای شالاپ شلوپ می اومد . فرصت اصلاح نداشتم برای همین موهای زائد بدنم کمی بلند شده بودند . چند بار پشم های کُصم رفت تو دهن آقا سید مجتبی ، اما اون اونقدر حشری بود که به اینا توجه نداشت . حسابی منو سر حال می آورد . هنوز نفرستاده بود تو ، تعجب کردم . آخه اون فرصت نمی داد و همون لحظه اول کیرش رو می فرستاد تو و شروع می کرد به تلمبه زدن اما امروز صبر و تحملش دیدنی بود . خُب منم بدم نمی اومد ، میذاشت و فرصت میداد تا منم ارضاء بشم . تو اوج لذت بودم و لرزش به تن افتاده بود و اونم انگشتش رو بیشتر و تند تر فرو میکرد . انگشت خیسش رو برد سمت سوراخ کونم و بعد از کمی نوازش آروم کرد تو . دردی که نداشتم ، لذت بردم . اونم فهمید و تا ته کرد تو کونم و شروع کرد به عقب جلو کردن . انگشتِ یه دستش تو سوراخ کُصم بود و انگشتِ او دستش تو سوراخ کونم ، تا ته میکرد تو . حس کردم اون تو به هم رسیدند . فکر کنم دیگه تحملش طاق شده بود چون یه مرتبه دست از کار کشید و افتاد روم و شروع کرد به رسیدن به خودش . آنچنان کیرش شق کرده بود که وقتی تو میکرد حس کردم میخوره به ته رحمم . به پشت خوابیده بودم و اونم روم بود . کمی خودش رو بلند کرد و شونه هام رو گرفت و با شدت می کوبید . انگار میخواست راه باز کنه بره تو روده هام . یه کم که گذشت خسته شد و خودش رو انداخت روم . دستام رو بالا داد و شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن زیر بغلام . از اینکارش خیلی خوشم می اومد . منو به اوج لذت می برد . بنظر میرسید که آخراش باشه چون منو محکم گرفته بود و فشارم میداد . نذاشتم بریزه تو ، با پام تونستم حرکتی بهش بدم و کیرش رو دربیارم . آبش ریخت روم و مقداری هم روی ملحفه پاشید . معترض شد . گفتم “تو این وقت آمادگی برای حامله گی زیاده ، بذار کمی بگذره و آقا سید مصطفی ( پسرمون ) بزرگ بشه ، بعد بریزتو ” . آقا سید مجتبی از روم بلند شد و کنارم خوابید . خودم رو تمیز کردم و لباس پوشیدم . چشمای شوهرم بسته بود . آخه خیلی تلاش کرده بود ، بی سروصدا از اتاق رفتم بیرون و گذاشتم کمی استراحت کنه . مادر شوهرم تو هال و روی صندلی نشسته بود و آقا سید مصطفی تو بغلش ، نگام کرد . کمی خجالت کشیدم . فکر نمیکردم تو هال باشه . بنظر میرسید سر و صدا ها رو از اون طرف حیاط شنیده باشه . زنا حساسن و متوجه شده وحتما همۀ اون سر و صدا ها رو شنیده بود . حس کردم صورتم سرخ شده ، رفتم تا بچه رو ازش بگیرم ، گفت ” خُب برو حموم و بعد بیا آقا سید مصطفی رو بگیر ” .
چند سالی گذشت . آقا سید رضا ( پدر شوهرم ) فوت کرد . چهلمش هم تموم شد . خونه دیگه خالی شده بود و دیگه کسی برای سر سلامتی نمی اومد . تو این مدت توجه ام به مادر شوهرم بود . حس عجیبی داشتم . تصور میکردم که خیلی از فوت و نبود پدر شوهرم ناراحت نیست . اولا کمی اشک ریخت و ناله کرد اما بعد از خاکسپاری دیگه تموم شد . با مهمونا بگو بخند و اینطور رفتارا . شاید دل خوشی از پدر شوهرم نداشت اما خُب من که ندیده بودم دعوا کنند یا صداشون بلند شه . اصلاً مادر شوهرم زیاد حرف نمی زد خصوصاً وقتی اون مرحوم تو خونه بود که نه اظهار نظری می کرد و نه پیشنهادی و حرفی . آقا سید مصطفی ( پسرم ) 5 سالش شده بود . تا دو سالگی تمام مجبور شدم بهش شیر بدم . آخه این رسمه تو اونا ، میگن اگه کمتر از دو سال شیر بدیم ، حقِ بچه رو خوردیم و اینجور حرفها . اینم رسمِ عجیبیه و من هم رعایت کردم ، خیلی اهمیت نمی دادم . تازه به نفع آقا سید مجتبی ( شوهرم ) هم بود . از شیر من استفاده میکرد و خودش رو می ساخت . عجیب بود اما وقتی آقا سید مصطفی ( پسرم ) رو از شیر گرفتم ، سینه هام هنوز شیر داشتند و تمامش نسیبِ شوهرم می شد و چنان میک میزد که یه مرتبه تمامش رو میخورد . بد هم نبود . ریشش میخورد به سینه هام و مزه میداد اما کم کم جلوش رو گرفتم . چند روزی بود که تو خونه بین آقا سید مجتبی و مادر شوهرم بحث پیش می اومد و صدا ها بالا می رفت . تا من می رسیدم قطع می شد و همگی ساکت می شدند . کسی به من چیزی نمی گفت اما معلوم بود که مسئله ایی هست که نبایستی من خبردار بشم . دو سه هفته نکشید که یک روز دیدم مادر شوهرم داره ساکش رو میبنده تا بره . تعجب کردم و علت رو جویا شدم . اون گفت که ازدواج کرده و قرار با شوهر جدیدش بره زیر یک سقف . مات موندم . به قولی هنوز کفنِ شوهرش خشک نشده رفته و زنِ یکی دیگه شده . چیزی نگفتم . چی میتونستم بگم . خلاف شرع که نکرده اما خُب خوبیت هم نداره . پس این همه بحث و جدل برای این بود .
طبقۀ عجیبی هستند . خونه به اون بزرگی دیگه خالی شده بود . من بودم با سه تا بچه ، آقا سید مصطفی که الآن 10 سالشه ، زهرا سادات که 6 سالشه و کوچولوی خوشگلم فاطمه سادات که 3 سالشه . زندگی خوبی داریم . آقا سید مجتبی حجت الاسلام شده و تدریس می کنه . بچه های خوبی دارم و همه سر براه هستند . در طول زندگیم در طبقه روحانیت و مذهبی ها با راه و رسم های جدیدی مواجه بودم . من خیلی حساس و سماجت نمی کردم . اینطور دختر و زنی نیستم . با این حال خلق و خُوی خاصی رو تو خانوادشون تجربه کردم . از همه مهمتر اینکه به موارد جنسی خیلی اهمیت میدن . صیغه کردن و جایگزین برای همسر و اینکه تحملشون برای کردن و سکس خیلی کمه . به زن اجازه فعالیت در خارج منزل نمی دن . هیچ کدام از این طبقه جامعه زنشون بیرون کار نمی کنه و شاغل نیستند . شاید نمیخواد تفکرشون گسترش و اشائه پیدا کنه . و اینکه به پسر ها بیشتر اهمیت میدن و دختر رو به یک دیدِ دیگه می نگرند . وقتی خدا بما دختر داد هیچ کس برای دیدنش نیومد اما وقتی پسر آورده بودم همه اومدن دیدنم .
خاطرات زندگیم کمی عجیبه و حتماً اینها رو توهمات و خیالات تصویر می کنید اما واقعیته و برام اتفاق افتاده . نوشتن رو دوست دارم برای همین وقتی با این سایت آشنا شدم خواستم قسمتی از سرگذشت زندگیم رو بگم . میدونم خیلی سکسی نبود . خواهشا فحاشی نکنید . میدونم از من ایراد میگیره ، اما چه میشود کرد شاید سرنوشت من اینطوری بوده . ممنون که صبر و حوصله نشون دادید و خاطراتم رو خوندید ، نظراتتون برام با ارزش و مهمه .
نوشته: لادن رحیمی
33 پاسخ به “منو شوهرِ آخوندم …..”
امان از دست این ایکاروس!!!
اول هاشو خوندم و بعد از اینکه دیدم نوشتی اقا سید مجتبی دیگه نخوندمفقط به این موندم که اخه آقا سید مجتبی به تو چرا گوشی گرفته و بعد تر از اون نت گرفته از همه اینا گذشتم تو چطور با این سایت آشنا شدی تو باید الان توی سایت های قران و ثبت نام تور های مشهد و کربلا اینا باشی نه اینجا
این دقیقا همون فرهنگ منحط،عقبافتاده و منسوخ هزار سال پیشه که مدام میگفتم و حالا این هم نمونهشه…برای شما نویسنده داستان نمیگم،چون با کمی ارفاق از نظر غلط املائی که چندینتائی!داشتی میشه گذشت اما از همچین فرهنگ(شرمنده از بانوان عزیز) بکنبکنی بهتر از اینم نباید انتظاری داشت.این فرهنگ میگه زن فقط برای دادن و غذا پختن و بچهداری وجود داره و اساسا خداوند عالم زن رو فقط برای همین آفریده و بس!یعنی این دین رواج یافته مثلا اسلامی،که میگه هرکاری خواستی بکن فقط با اماما و پیغمبر کاری نداشته باش باقیش با یه آب توبه حله!نمیبینه که یک زن برای کامل کردن مرد آفریده شده نه اون وظایف سهگانه مزخرف…فرهنگی که در اون مرد به خودش اجازه میده دختر زیر سن قانونیو هر بلایی که خواست سرش بیاره منتها قبلش فقط صیغه مزخرف محرمیت خونده شده باشه دیگه باقیش اصلا و ابدا هیچ مشکلی نداره!چنان دینی،چنان برداشت چرندی از اسلام درست کردن که به آقائی!اجازه هرنوع کثافتکاریو میده و تازه تشویقم میکنه…آره ارواح عمهتون،یکی شماها میرین بهشت یکی هم چنگیز و هیتلر و نرون خونآشام.ترجیح میدم هر جهنمی که قراره با خود عزرائیل برم اما پا تو بهشتی نزارم که امثال همچین موجودات مفتخوری درش ادامه اموات میدن!(چی شد!)…ها تا یادم نرفته،همگی خوندیم این آحوند مفتخور بجای مغز فقط یه دستخر در کاسه جمجمهاش داره که با همون به زندگی ننگینش ادامه میده و بعد تازه این موجود…درس میده؟!درس چیچی اونوقت؟!روشهای حقهبازی و قالطاقی در چند هفته؟؟!قراره چه پهنی بکنه تو مغز بچههای بیگناه مردم؟!که تهش بشه یه مفتخور دیگه بدتر از خودش؟!..درس میده!!!
خوبه که اعتراف میکنی به کونی بودن شوهر الدنگت. چون تو مرحله درس خواندن طلبگی بوده هر روز تو بشکه میداد و میومد سر وقتت. کیر بلال حبشی تو کونت و تو کون شوهر الدنگت
خیلی چرت بود
هی منتظر بودم که بگی مادرت شوهرت به دوست شوهرش می داد،خودتو هم پدر شوهرت می کرد و مجتبی هم راست کرده بود واسه مامانت
قلمت قشنگ بود موفق باشیمنم با هر کی میخوام سکس کنم حتما صیغه میگم بخونه
درود عزیزم خیلی عالی بود. یه خانمی شوهرش آخوند و با اطلاع شوهرش گاهی منو دعوت میکردن و خود شوهره جلو من شروع میکرد خوردن کص و کونش و من میکردم داستانتون برام جالب بود. مواظب خوبیاتون باشین مهم طبقه و شغل همسر نیست مهم فقط طعم زندگیه که امیدوارم همیشه خوش باشین.
کسایی که به شما و قلمتون و شغل همسرتون توهین کردن یک مشت حیوانن که نمیفهمن زندگی اجتماعی یعنی چه. الاااغغغغ دمکراسی و سواد مدنی و شعور اجتماغی یعنی تحمل و تقبل هرکسی در جامعه با هر شغل و عقیده ای. از فرهنگ هم دم نزنید این به شوهرش داده شوهرشم با انگشت شدن لذت برده شماعا که با کردن خواهر و مادراتون لذت میبرین. خجالت بکشید یارو عین ماست و اومده خاطراتشو بگه. شایدم زن آخوند نباشه. خواسته بفهمه شعور شماها چقد میارزه. کدومتون شعور این اخونده رو داشتین تشکر و احترام حین و بعد از سکس. اون رفته صیغه مرده شماها که زنتون براتون جون میده همزمان میپرین با محارم خودتون و هر زنی میپرین. خاک بر سر بیسوادتون کنن. انتظاری نیست همینایین که میخونین جقتونو زدین نویسنده هرکی بوده پریدین بهش.خانم عزیز خداوند سه تا بچه هاتونونگر داره. شوهرتونم سایه اش بالا سر خودت و بچه هات باشه. پییییر نشو لعنتی. بازم بهش بده بازم فانتزیهای جدید انجام بده. از سکستون لذت ببر و بفهم که شغل همسر شما شاید با عقیده بنده و چند نفر دیگه جور نشه اما شغلشون مکمل و تامین کننده بخشی از نیازها و عقاید اجتماع ماست.از کامنتهای بقیه نرنجید
کیرم تو کص ننه ی عاقا سید مجتبی
بنده اقا سید بکن صادق هستم دوس داشتی در خدمتم مشهد
داستان قشنگی بود حتی اگر ساختگی باشهروایت یه زندگی خاص با رسومات غیر معمولموفق باشی
واقعیت جامعه آخوندی وبخش زیادی از جامعه سنتی اوسگول همینه.تا خر هست خر سوار هم هست.وقتی دختری اینقدر ضعیفه که اجازه میده حتی اسمشو عوض کنن هوو هم سرش میارن ! امثال این ازدواج های سنتی وقبیله ای خیل یزیاده و چه دخترها وپسرهایی وعشقایی که زندگیاشون نابود شده
نویسنده عزیز :نیاز نیست داستانها واقعی باشند !باید صحنه سازی کنندو روون و پر کشش باشند .با اینکه چندتا نکته داشت که از نظر دینی و منطقی هماهنگی نداشت اما شاید بدلیل اینکه نوشتی ؛خیلی جاها سکوت میکردی و نمیپرسیدی ، خودت درست متوجه منظور اونها نشدی ، بنابراین نتونستی واسه ما هم خوب توضیح بدی و گنگ بوداماااااهمینکه تجاوز نبودمحارم نبودپدوفیل نبودو …نمره ات بیست 🌹نگران یه سری ابله همنباش که فحاشی میکننداونها به داستان عالی و معمولی و بدبه یک چشم نگاه میکنند و …
قلمت خوب بود دوس داشتم گرچه بعضی جاها کمی غیر واقعی اغراق آمیز بود
داستان قشنگی هست و به نوعی منعکس کننده زندگی درونی قشر روحانیت و منزل 😁
دمت گرم قشنگ همه چیزو در قالب داستانی زیبا تعریف کردی
هیچی مث کردن زن اخوند لذت نمیده
راضی ام ازتقلم خوبشرح درست از وضعیت کلیتصویر سازی خوب از سکس واقعیبه هیچ قشری هم بی احترامی نکردی20 از 20
سلام یکسری چیز ها رو بهت دروغ گفتن کار خودشون حل بشه
کیرم تو کونت با این متن کسشعری ک نوشتی
به عنوان خانم یک مداح تقریبا ۹۰درصد حرفهاتو تایید میکنم
داستان دوتا نصفه خوندم دیدم یه مشت کس شعره ولی اینو دوست دارم بهت بگم خیلی دوست دارم زن یا آخوند بکنم حاضرم کلی خرج اون زن آخوند بکنم تا بتونم بکنمش
خیلی قشنگ بود خداروشکر زندگی خوبس دارید
خیلی قشنگ بود خداروشکر زندگی خوبس داریدحداقل خوبیش اینه توش خیانت نکردی یا شوهرت خیانت نکرد این نشون دهنده واقعی بودنشه
فارغ از هر خوب و بد؛داستانت بشدت روی ذهن ها تاثیر میزاره!میدونم اونایی که عمیقا خوندن متوجه حال و احساسهای بعدش در درون شدن!اگه واقعا داستان زندگی خودت بوده، باید انسانی خاص و عجیبی باشی!
خوب توصیف کردی زندگی آخوندها رو
روحانی ای که همه چیزو رعایت میکنه غیر ممکنه اینو رعایت نکنه که تو فقه اسلام خوردن شیر مادر به همسر حرام هست و احازه نداره حتی مزه کنه چون همسر بهش حرام میشه و فرزندهم از فرزند او بودن خارج میشه و حکم برادری پیدا میکنه
مطمئنم تو زن یه آخوند نیستی به چندتا دلیلاول اینکه مذهبی ها شیر همسر رو نمیخورن چون عقدشون باطل میشهدوم اینکه مذهبی ها از کون نمیکنن چون هزارتا روایت دارن که خدا لعنت کرده کسیو که از عقب بکنهسوم اینکه مذهبیا پیش خونواده پشت زنشون راه نمیفتن برن حموم چون زندگیشون سنتیه و همین باعث احترام گذاشتن و خجالت زیاد شدهچهارم اینکه مذهبیا صیغه روی زنشون نمیارن حداقل تو این عمری که از خدا گرفتم ندیدم اینکارو بکننو اما اوناییکه میگن دقیقا راست گفتی چون از مذهبیا عقده دارن… ازدواج سفید خوبه که بعد دوسال میزنن در کون همدیگه و خدافظ… دختر میمونه و یه کس پاره بدون مهریه
عاقا سید مجتبی به بهانه دور زدن تحریم اختلاس نکرده؟
امیدوارم تو هم مثل مادرشوهرت بزودی به مراد دلت برسی چون قراره آق سیدت رو بالای تیر چراغ برق ببینی مثل زن آخوندها و بسیجی ها که میبینیم تو هم بری به کس دیگه بدی
یه نوشته طنز بود ممنون که خندوندیمولی چند نکته را باید عرض کنمحاج آقا ها اگه معتقد باشن از کون نمی کنند. البته خاطر نشان می گردد در هنگام تحصیل در حوزه لواط در حد لالیگا😂نکته بعد حاج آقا ها با ساک زدن هم مشکل دارن😅😅
منم قمم آخوند زیاده😂