داستان امروز صرفا خیالات و افکار منه و هیچ اتفاق واقعی درونش نیست
قبل از این نوشته ای داشتم و خوشحال میشم اونم بخونید
با نام عشق آرین:داستان نامعقول عشق پسرانه
سال اولی که کنکور دادم همه چیز خیلی بد پیش رفت و ناموفق بودم و اصلا حتی به چیزی که میخواستم هم نزدیک نشدم.
سرخورده و غمگین روزهام سپری میشد تا اینکه یه شب تصمیم گرفتم برای سال بعد دوباره شروع کنم.
راضی کردن خانواده سخت بود اما هر جوری بود راضیشون کردم که یکسال دیگه ام تلاش کنم.
وسایل مورد نیاز مو جمع کردم و رفتم کتابخونه
واقعا سخت بود که همه اون مطالب رو دوباره از نو بخونم
هر شب که میرفتم تو تخت دلم نمیخواست دوباره بیدار بشم و این افسردگی شده بود بلای جونم
اما روز از نو روزی از نو و دوباره باید شروع میکردم برای درس خوندن
خود ارضایی شده بود کار همیشگی من و هفته ای ۲ بار برام شده بود عادت
اما حداقلش این بود که دیگه شهوت اذیتم نمیکرد و لازم نبود حتما رل داشته باشم که البته هیچ وقتم نداشتم
آخرای تابستون که شد با چند نفری تو کتابخونه رفیق شده بودم و وقتای استراحت می رفتیم تو فضای سبز کتابخانه و چیز های مختلفی تعریف میکردیم با یکیشون صمیمی تر بودم که اسمش امین بود و از اتفاقاتی که برام می افتاد و خانوادم براش تعریف میکردم
پسری بود لاغر و سفید با چشمای قهوه ای اما انگار چشماش آدمو جذب میکرد و دوست داشتی به چشماش خیره بمونی
وقتی نگاهش میکردم یه حس خاصی داشتم و جذبش میشدم
همیشه لباس های گشاد چند سایز بزرگتر از خودش میپوشید
لباس های بلندی که شلوارش روی کفشاش بود و بلوزی که داشت می رسید نزدیک زانوش
در روزهای اول و ماه اول علاقه من به امین صرفا علاقه رفاقتی بود و هیچ حس جنسی توش نبود اما هر روزی که میگذشت انگار یه چیزی درونم زنده میشد
حس دوست داشتن
حس عشق
نمیدونم چی بود اما دیگه رابطه ام باهاش مثل قبل نبود
دلم میخواست بهش دست بزنم و گرمای بدنش رو حس کنم
وقتی لمسش میکردم لذت عجیبی رو احساس میکردم و واقعا حالم خوب بود
اما نمیتونستم خیلی علنی و واضح در آغوش بگیرمش
چون اولا اونجا کتابخونه بود
دوما حسی که اون نسبت به من داشت کاملا نا مشخص بود
با رفت آمد شب و روز من بیشتر درگیر امین میشدم و اون بیشتر خواستنی میشد
من بیشتر عاشق میشدم و اون هیچ نشونه ای از علاقه به من نداشت
مثلا برای کنکور درس میخوندم
اما جواب همه تست هایی که میزدم همیشه میشد گزینه ۵ و یعنی امین
امین شده بود فکر لحظه خوابم
فکر لحظه بیداریم
فکری که برام از همه چیزهایی که داشتم هیجان انگیز تر بود
به راه های مختلفی فکر میکردم که یه جوری باهاش در میون بزارم که چه حسی بهش دارم
قلبم یه دستور میداد
مغزم مخالفش حکم میکرد
مونده بودم تو جنگ عقل و قلبم
تمایلات گی خودم رو خیلی وقت پیش شناخته بود اما هیچ فرصتی برای علنی کردنش و بودن با یه پسر دیگه رو نداشتم
صرفا به پورن و خود ارضایی ختم میشد
اما مسئله من خودم نبود
سوال من امین و افکارش و خواسته هاش بود
اگر مطرح میکردم که دوسش دارم و اون مخالف بود خب بدا به حال من چون مطمئنا دوستیمون و حتی شاید آبروی من از بین میرفت و علاقم خیلی زود تبدیل به هیچ میشد
اما اگر اون هم همین حس رو به من داشته باشه چی؟
این بزرگترین و ارزشمند ترین لحظه زندگیم میتونست
باشه
افکارم منو ضعیف کرده بود
اراده کافی برای ابراز عشقم نداشتم از طرفی هم نمیخواستم از دوست داشتن امین دست بکشم
سعی میکردم از همیشه مرتب تر و تمیز تر به نظر بیام
لباس های بهتر و تیپ های با حال تر
میخواستم یه جوری نظرشو به خودم جلب کنم یه جوری که اونم یه نشونه ای بهم بده
اما فرصت هام در حال گذر بود و وسطای پاییز بود و هنوز نتونسته بودم کاری انجام بدم
بالاخره تصمیمم رو گرفتم و تمام شجاعتمو جمع کردم که از حس واقعیم بهش بگم
هر چی میخواد بشه مهم اینه که خودمو از این بلاتکلیفی خلاص کنم
یکی از روزایی که بعد یه پارت درسی رفتیم که تو فضای سبز حرف بزنیم تصمیم گرفتم بهش بگم
از شدت استرسی که داشتم صورتم سرخ شده بود و دستام میلرزید و گلوم و لب هام شده بود کویر لوت
سعی کردم سر حرف رو باز کنم
که بهش گفتم:امین میخواستم یه چیزی رو بهت بگم اما یکم سخته
از اونجایی که ما خیلی با هم حرف زده بودیم و احساس صمیمیت زیادی بینمون بود و اتفاقات خصوصی زندگیمون هم برای هم تعریف کرده بودیم
امین فکر کرد میخوام یه مسئله معمولی رو بگم
گفت:راحت باش بابا ما که این حرفا رو با هم نداریم
استرس تمام وجودمو گرفته بود
برای همین نتونستم حرف اصلیمو بزنم و زدم به چرت پرت و از مسئله پرت شدم
اما آخر کار امین بهم گفت حوصله داری شب با هم با ماشین بریم دور دور
تازه گواهینامه گرفته بود و گاهی اوقات پراید باباشو برمیداشت و خیابونا رو بالا و پایین میکرد
منم از خدا خواسته قبول کردم
طرف های تاریکی بود که سوار ماشینش شدم و کمی تو خیابونا ول چرخیدیم و بعد رفتیم ساندویچی خوردیم و راه افتادیم که برگردیم
وسطای راه ازم پرسید :امروز یه چی میخواستی بگی اما حرفتو نزدی و الکی مزخرف تعریف کردی
گفتم:نه بابا همینو میخواستم بگم
نزدیکای خونه یه جایی که تاریک بود تقریبا زد کنار
روش رو کرد سمت من و گفت:مسعود حرفتو بزن بگو ببینم چی میخواستی بگی
قلبم داشت می پرید بیرون
از اون اصرار و از من انکار
بالاخره قبول کردم و با صدای بلند گفتم باشه
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا قلبم یکمی آروم بگیره
با چشمای بسته و به آرومی و شمرده شمرده گفتم:امین من دوستت دارم یعنی عاشقتم عاشق چشماتم عاشق نگاهتم عاشق حرف زدنتم
عاشق….
گرمایی رو لب هام حس کردم
لب هاشو که به اندازه عسل برام شیرین بود رو چشیدم
چشمامو که باز کردم دیدم امین سرشو آورده جلو و در حال بوسیدن منه
استرسم بیشتر شده بود
چند ثانیه ای بوسیدنمون طول کشید و من فقط نگاه کردم
امین سرشو برد عقب و یه نگاهی بهم کرد
معلوم بود اونم هنوز تو شوک و استرس بود
چند لحظه ای هیچی نگفتیم
اما بلافاصله کشیدمش سمت خودم و اینبار من شروع کننده بوسه عاشقانه شدم
به خاطر اینکه خطرناک بود تو ماشین خیلی ادامه ندادیم و مجبور شدیم بریم خونه
اما تا خود صبح با گوشی به هم پیام دادیم
این داستان ادامه خواهد داشت
نوشته: آرین
4 پاسخ به “مسعود و امین، داستانی عاشقانه (۱)”
الان این داستان سکسی بود ؟
منتظر ادامه داستانت هستمزود تر بنویس
راستم برات
Fael shiraz چرا ذوق نوشتن مردمو کور میکنیگیرم خوب نبود اگه خوبشو بلدی بسم اللهتویی که داری با چن تا نوشته هر روز و شبتو جق میزنی میخوای درمورد تصورات بقیه از عشق نظر ندهگیا عشقو لمس نمیکنن و اکثرا فقط تصور میکنن، خیلیاشون حتی تصور عاشقیو همون اوایل جوونی بیخیال میشن و به سکس بی حس بسنده میکننحق همچین نظریو نداریکیر الاغ مش قربون تو کون خودت و جد و ابادت کیریه بدرد نخور