با عرض سلام و ادب خدمت همه دوستان و کاربران عزیز سایت بکن تو
این دومین مطلبی هست که در این سایت به اشتراک میگذارم و امیدوارم که لذت ببرید
پینوشت :
۱. داستان زیر در قالب فوتفتیش نوشته شده و ممکن است مورد علاقه تمامی افراد نباشد ، درصورت علاقه نداشتن به این گرایش لطفا از ادامه خواندن متن صرف نظر کنید🔴⚪⚫
۲. متن موجود کاملا بر اساس علایق نویسنده بوده و بر اساس واقعیت نمیباشد🔴⚪⚫
۳.(مسخ) داستانی دنباله دار بوده و قسمت های بعدی نیز درآینده به اشتراک گذاشته خواهند شد🔴⚪⚫
من امیرحسینم . نه چهارشونه ام ، نه لات کوچه باریک و کون کن محلمون ، ( برعکس خیلی از دوستان داستان نویسمون که به پیرزنها و خانوم های متاهلی که شوهرای سیبیل کلفت و راننده تریلی دارن هم رحم نمیکنن البته… 😂)
کلا یه بچه مثبت مثلاااا پاستوریزه آب زیرکاهم که خب بخاطر همین نمایشهایی که جلوی خانوادم و معلمهای مدرسه بازی میکنم خیلی هوامو دارن.
امثال هم کنکوریام و توی وقت اضافم ، بعد از خوندن مطالبی کاملاااا مفید مثل : ( نحوه عملکرده ماهیچه بنداره باسن آدمیزاد ، بیکفایتی شاه و درباریان ، پنج اصل دین داری و هزار تا مطلب بیربط دیگه دست به تایپ شدم براتون…)
خب این خاطره مال دوسال پیشه حدودا قبل از اینکه مدرسه هارو ببندن و ۱۳ میلیون دانشآموز رو شاد بکنن و ( البته بعدش اونهارو با شاد بکنن…😂😂)
شهریور ماه بود که اسباب کشی کردیم . یه ساختمون شلوغ بیست واحدی توی یه شهرک مزخرف که نصفشون پیر و پاتال بودن .خلاصه توی خماری دیدن یه داف معمولی به سر میبردم ، تا هفته دوم مهرماه که دیگه مدارس برنامه زمان بندیشون جا افتاد ، (دیگه نمیشد تنبل بازی در آورد و وسط زنگ به کلاس رسید)😂
خلاصه دست بر قضا سحرخیز بازی اومدم دربیارم و زود بزنم بیرون…
تو پارکینگ که رسیدم دیدم یه دختر خانم خوشگل ، لاغر ، قد بلند و تَرکهای… ( البته توی اون مانتو های مدرسهای سرمهای شبیه گونی که اصن نمیشد ترکهای بودنشو فهمید ؛ ولی بعدا بهم ثابت شد 😂😂 ) ایستاده جلوی در ساختمون .
منم که مثل همیشه بدون هیچ هیز بازی ، با نگاه قورت دادنی و امثالهم… ( ارواح عمم😐😂 ) مثل بچه آدم یه سلام و ببخشید گفتم و سر به زیر از کنارش رد شدم . در همین حین نگاهم روی جلد کتاب تست شیمیش افتاد ، دیدم اون هم دهمه . یکدفعه ایده های شیطانی سراغم اومدن…😈
ایستادم و شروع کردم به صحبت کردن راجع به اینکه کتابش از چه انتشاراتیه و فصل چند رو داره میخونه و کجا رو اشکال داره…
دست بر قضا اونم نامردی نکرد ، گوش مفت گیر آورد و افتاد رو دور که اینجا چی میشه و فلان تست رو چطور بزنم و از این حرفا …
منم که دیدم هر روز دارم دیر میرم ، گفتم اینم روش ؛ ده دقیقه صحبت کردیم تا سرویسش رسید و سوار شد و رفت . بین اون همه سوالای ابتدایی مسخره ، گفتش که واحد ۲۳ هستن ، دقیقا طبقه بالای واحدی که توش بودم ، واحد ۱۳ ، (البته خب با اون شانسی که من دارم ، واحد ۱۳ نحسی بزرگی تو زندگیم حساب نمیشه 😐😂)
بگذریم یکی دو ماهی از صحبتهای اول صبحمون میگذشت که دیگه باهم خیلی صمیمی شده بودیم .
اسمش نازنین بود . خیلی مهربون بود ، البته به وقتش هم رو مخ و یه دنده که بدجور آدم رو کفری میکرد
شماره همدیگه رو گرفته بودیم و بیشتر اوقات باهم چت میکردیم یا تو راه پله های ساختمون که مثل فیلم ترسناکا ، متروکه و بی استفاده بودن قرار میگذاشتیم و حرف میزدیم . جالب بود که هیچ وقت بحث رو سکسی نمیکردیم و همیشهی خدا در مورد خودمون و اتفاقات روزمره حرف میزدیم . عجیب بود که توی این مدت دو ماهه هیچ وقت جایی غیر از پارک و کافه و پله های ساختمون همدیگرو ملاقات نکرده بودیم ، تا اینکه ، فکر کنم بیستم یا بیست و دوم آذر بود که بهم پیام داد :
-امیر یه چیزی میگم ، پایه هستی یا نه ؟؟
+چی شده نازی بگو میشنوم.
-فقط بگو پایه هستی یا نه ؟🤨
+خب بابا شاید خواستی منو بکشی…😂
اصن جهنم و الضرر بگو چی شده ، پایهام
- مامانم اینا میخوان برن مسافرت ، عروسی یکی از فامیلامونه ، ولی خب من حال نداشتم موندم که درس بخونم مثلااااا
+خب؟؟🙄😕
-خب و کوفت .😐😂د میگمداا وخی بیایی بالا تنها نباشم . (لهجه غلیظ اصفهانی موج میزنه ازش😂 ) لاشی بازی در نیاریااا ؛ فقط بشینیم فیلم ببینیم و خوش بگذرونیم پایه ای ؟
- اوم خب بذار فکر کنم🤔
-لامصب ملت زید دارن ماهم زید داریم… من باید منت بکشم تو بیایی؟؟ نترس خرچنگ سیگاری نشونت نمیدم🤣
+باشه بابا لوس مسخرههه ، حالا واستا ببینم چیکار میتونم بکنم ، ننه آقام راضی میشن بیام یا نه
-اوکی په فیلم و پفک با تو
+پس بگو راحت پول میخوای ، این دلقک بازیا چیه!!
- اسکول ، من تنهایی بشینم فیلم ببینم مگه مثه تو ردیام😂
+هوففف ، باشه اوکی اوکی حالا کی برمیگردن خانواده محترمه؟
-فردا صبح میرن تا نزدیکای ظهر روز بعد میرسن
+په لحاف دشک بیارم؟؟😂
-نه باو تخت هست میخوابیم باهم
+نازی خوبی!! یه جوری پیشنهاد میدی دارم میترسم🤣🤣
-نه بابا تو رو دشک میخوابی ، من تختم رو به خود خدا هم نمیدم😌
+خدا خودت شهیدم کن 😑
اوک فردا رفتن پی ام بده .
راستی چه مدل فیلمی دوست داری؟؟
-هرچی خودت عشقت کشید ، فقط خاکبرسری نباشه🙄😂
+نه اوکیه ، حالا میزاری بکپیییم؟؟
-نگوووو عزیزم بکپی چیه زشته🤣
+مسخرهه ، راهی جز کپیدن هم مگه واسه آدم میمونه از دستت 😐😂شب بخیر
-شب خوش
فردا بعد از مدرسه رفتم یه دوش گرفتم و یکم به خودم رسیدم .
یکی از فیلمای تارانتینو که خیلی دوست داشتم رو روی فلش ریختم ، چیزی که دوست داشتم راجع به فیلمای تارانتینو توجهش به پا بود ، حسی که وارد آثارش میشد و هر فوتفتیشی رو جذب میکرد . صحنه اروتیکی که از نمایش انگشتها و کف پا توی حالت های مختلف داشت بینظیر بود .
خیلی توی انتخاب فیلم مردد شده بودم ، اما این فیلم ؛ قطعا انتخاب خوبی میتونست باشه .
وسایلمو جمع کردم . گفتم که میخوام برم خونه دوست نسبتا صمیمیم که به اصطلاح خرخون بود و خانوادم میشناختنش . اوناهم بعد از کمی جر و بحث راضی شدند و خداحافظی کردم .
از ساختمون اومدم بیرون و زنگ زدم به رفیقم تو پیتزا فروشی که واسم دو تا پپرونی بزنه تا بیام بگیرم ازش .
ساعت تقریبا هفت بود که رفتم یه مقدار چیپس ، پفک و مهم تر از همه شکلات گرفتم ، جفتمون عاشق شکلات بودیم ؛ قطعا قرار بود شب باحالی باشه .
پیتزاهارو گرفتم و آروم برگشتم توی ساختمون.
حواسم رو جمع کرده بودم که کسی من رو نبینه ، سریع از پله ها رفتم بالا و رسیدم طبقه دوم . آروم در زدم ؛ همینطور که داشتم اطراف رو نگاه میکردم ، یکدفعه در باز شد و نازی با موهای خرمایی بافته شده ، پلیور یقه اسکی قرمز ، ساپورت مشکی و زیباتر از همه جوراب کالج نازک سفید با ناخنهای سرخی که از زیر جوراب خودنمایی میکردند ، پیدا شد . سلام کرد و بهم گفت : -چی شده ؟؟ تاحالا خوشگل ندیدی اینطوری مات و مبهوت ایستادی!🤨😂
+نه ، خب… من… داشتم فکر میکردم😅سلام خوبی؟؟
-آرع از ظهر تا حالا داشتم خوش میگذروندم
+خوبه … اینا رو کجا بزارم ؟
-بزار رو میز ، وایسا ببینم ! پیتزا گرفتی؟؟😍
+آره ، گفتم اسپشیال بزنه مخصوص خودمون
-ایول ، بیار تا بشینیم فیلم ببینیم
بعدش رفت سمت مبل تاشو روبروی تلوزیون ، بازش کرد و تخت شد . چراغ رو خاموش کردیم ، لم دادیم و فیلم رو پلی کردیم .
-اسمش چیه؟
+حرومزاده های پست فطرت!😂
-اسم قحطی بوده؟؟😐
+نمیدونم ، باید از تارانتینو بپرسی .
-کیه؟🤔
+نویسنده و کارگردان فیلمه دیگه ، تازه فوت فتیش هم داره ، توی همه فیلماش حداقل چند تا صحنه رو مخصوص حسش آماده میکنه و …
-عجب ! پس خوش به حال زنش…! 😂
+چطور؟😐
-هیچی… ، همینطوری گفتم … خب…لابد پاهاشو همش ماساژ میده دیگه.
+آره فکر کنم.
حرف زدنش یکم عجیب بود ، انگار از این ماجرا خیلی بدش نیومده بود ، وسطای فیلم که رسید یکدفعه گفت : امیر میشه ازت یه چیزی بخوام؟
+بگو عزیزم راحت باش.
-میشه پاهامو ماساژ بدی یکم خستمه .
+آره چرا که نهه؟!
-مرسی .
رفتم پائین تخت نشستم و به آرومی شروع کردم به لمس پاهای بلند و انگشتهای کشیدهای که تموم فاصلشون با من نزدیک چند سانتیمتر و یک لایهی نازک نخ بود.
هیجان خاصی بهم دست داده بود . کف دستم رو توی قوس پاهاش گذاشتم . با انگشتام پوست سفید و نرم روی پای راستش رو نوازش میکردم . دستام رو روی کف جوراب میکشیدم که نگاهم به رد انگشتهایی افتاد که روی جوراب یکم تیره شده بود . ترکیب خیلی زیبایی بود ، سنگینی نگاه نازی رو روی خودم حس میکردم ، اما نمیخواستم بهش نگاه کنم ، همینطوری داشتم به کارم ادامه میدادم که سرمو رو به تلویزیون برگردوندم ؛ صحنهای بود که تموم فیلم منتظرش بودم ، وقتی که افسر آلمانی پای زن جاسوس رو روی زانوش میذاشت و تو چشماش نگاه میکرد ، دستام کرخت شده بود و مبهوت صفحه شده بود که لمس شدن پوست صورتم رو حس کردم . باورم نمیشد ! نازنین داشت پنجه پاش رو روی صورتم میکشید !!
بوی ملایمی که توی ریه هام پیچیده بود مسخ و آشفته حالم کرده بود . سرم رو آروم به طرفش برگردوندم و ملتمسانه بهش نگاه کردم .
با لبخندی که روی لبش داشت بهم گفت : - چرا زودتر بهم نگفتی که اینجوری حقیر و محتاج پاهای منی ، زودباش ، این فرصت همیشه گیرت نمیاد ، میخوام ببینم چکار میکنی😏
پاهامو ببوس !
لبم رو آروم روی انگشتاش غنچه کردم و دونه دونه بوسیدم . اون نگاه رضایت از بالا به پائین واقعا آرامش بخش بود
بعد از چند دقیقه خندید و گفت : - خب ، فکر کنم خیلی تحمل کردی نه؟؟! منتظرت نمیذارم ؛ جورابهام رو در بیار !!
انگشت اشارم رو روی کش جوراب نازکش قلاب کردم که سرش رو خم کرد نزدیک گوشم و زمزمه کرد : - هاپو کوچولوها با انگشتشون کاری رو انجام نمیدن ، میدونی که باید چکار کنی؟!
+بله بانو
-آفرین ، خوبه که میدونی چطوری باید بهم احترام بذاری . زود باش که میخوام بهترین غذای عمرت رو بهت بدم !
به سختی با لبها و دندونام قسمت نازکی از جوراب رو گرفتم و کشیدم تا تونستم درش بیارم… سرم رو آوردم بالا و منتظر دستور موندم …
-هوم خوبه… زبونت بیرون توله !
پای راستش رو کمی بالا آورد و از پاشنه تا سر پنجه انگشتاش رو روی زبونم کشید .
حس حقارت با طعم و لذت پوست صورتی رنگِ نرم و تمیزی که روی ماهیچه های زبونم کشیده میشد بینظیر بود . ناخنهای بلند و خوش فرمی که لاک قرمز ساده ، روشون رو پوشونده بود ، سوی نگاهم رو دائما به خودش جذب میکرد .
نمیدونستم منظورش از وعده غذایی چیه تا اینکه پرسید : - توله یه برش از پیتزات مونده ، میخوریش ؟
+هر چی شما صلاح بدونید بانو .
-جواب منو بده ! میخوریش یا نه ؟
+بله خانم .
یکدفعه دیدم قوطی سس رو برداشت و روی انگشتها و پنجه پاهاش ریخت . قاچ پیتزا رو برداشت و روبهروی صورتم گرفت .
-گاز بزن ، بعدش هم کچاپ بخور تا خوشمزه تر بشه . 😏
تحقیر هاش حس مبهم و عجیبی داشت ، اما لذت بخش بود . آروم گاز میزدم و بعدش مشغول پاک کردن کردن سس از روی انگشتهاش میشدم و لیس میزدم.
دستور رو کامل انجام دادم ، بعد از اینکه آخرین گاز رو زدم دستش رو عقب کشید و گفت حالا وقتشه که پاهام رو تمیز کنی زود باش !
شروع کردم به لیس زدن ، زبونم رو بین انگشتاش میچرخوندم که یکدفعه درد شدیدی رو نوک زبونم حس کردم . زبونم رو بین انگشتاش گیر انداخته بود .
صدای خندهاش بالا گرفت : - هر لحظه که بخوام میتونم تنبیهت کنم ؛ مگه نه توله سگگگ !!
با سر تائید کردم ، زبونم رو آزاد کرد و دستش رو روی سرم گذاشت . سرم رو بالا آوردم و دستش رو بوسیدم . موهام رو آروم چنگ زد و بالا کشید .
سرش رو توی گوشم آورد و به آرومی شروع کرد به صحبت کردن :
-ببخشید عزیزم ، یکم از کنترل خارج شدم نباید اون کار رو انجام میدادم . تو فوت فتیشی ولی من نه…
+نه نازی جونم ، اتفاقا خیلی لذت بخش بود - جدی ؟؟ راست میگی؟ خب آخه مگه فوتفتیش نیستی فقط 🤔
+نه من سوئیچم ، ولی فوتفتیش هم دارم دیگه😅
-واقعاا؟؟!
+خب آره چطور؟!
-چون منم همینطورم ، یه وقتایی دوست دارم میسترس باشم و بعضی موقع ها لیتل گرل .
آروم روی تخت خزیدم . دستم رو دور کمرش پیچیدم ، گونهاش رو نوازش کردم و در گوشش گفتم .
+خیلی خوبه ، پس فکر کنم ماجراهای زیادی پیش رومون داشته باشیم بانوی من!..😉
این داستان ادامه دارد
نوشته: Dead_general🎼
6 پاسخ به “مسخ (۱)”
اون استیکر توپ رنگیا چی بود اول داستانت؟!مگه طرفدار باشگاه میلانی ؟
اوبی
خوب خوب داستانیکفگتی به موضوع میومد خوب بود چون گفتی واقعی نیس و خوب کامل خوندم ایراداتی داشتی ولی تو ک نوسنیده حرف ای نسی باشیم تو بکن تو نیسی میخام بقیشیو ببینم به کجا ختم میشهدر زمن فوتو فتسش نیسم برا جذابه داستانای
خیلی خوبه لطفا ادامه بده
قشنگ بود اقلا من دوست داشتم ادامه بده قلم خوبی داری
قسمت اولو بدم نیومد 😍 😎